تیوال | دیوار
T1 : 01:26:56
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

تشخصی که آدم از خود قطعه موسیقی "نوای اسرار آمیز" و ارزش و جایگاه اون تو زندگی کاراکترها انتظار داره، شکل نمی‌گیره. ناسلامتی "این تنها چیز مشترکیه" که این دو مرد از هلن دارن.
دیالوگی مهم از زنورکو هست که وقتی برای سومین بار اریک لارسن سمت دستگاه پخش می‌ره و نوای اسرارآمیز رو پخش می‌کنه، می‌گه: "منو می‌بخشید ولی عادت ندارم در شنیدن این موسیقی با کسی شریک شم... راستشو بخواید هیچی رو عادت ندارم تقسیم کنم" که به سادگی کنار گذاشته شده. ضمنا تو همین دیالوگ حیاتی طعنه تکرار شونده [محبوب شراکتی/عشق تقسیم‌پذیر] از جانب زنورکو بار اریک می‌شه که مثل چهار مورد دیگه موجود در نمایشنامه، همگی حذف شده‌ان.
من البته اون موسیقی باکلام آخر کار رو اصلا دوست نداشتم و به نظرم با هیچ چسبی به بدنه اجرا نمی‌چسبید.
تغییرات دو-سه ساله در نقاط عطف ماجراها ... دیدن ادامه » در متن اشمیت هم لابد دلیلی داشته که من متوجهش نشدم.
اگه بتونم این موارد مختصر رو نادیده بگیرم، باید بگم از کلیت اجرا و به‌ویژه بازی مسلط کیایی در تمام طول کار لذت بردم. دکور نمایش هم بسنده بود و فضا رو به قدر کافی می‌ساخت. می‌دونید خدا رو شکر خیلی سخته از متن‌های این نویسنده - اون هم این کارش - اجرای نامطبوعی درآورد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب دوم اجرا، اجرای ساعت 19/30 کنسل شد و ساعت 10 بلاخره اجازه اجرا صادر شد و توقیف نشد نمایش.
نمیدونم تاثیر استرس و و انتظار و حذفیات امشب بود بر بازیگرا و یا در کل، نمایش و بازیها همینه.
فقط بازی خانم پانته آ بهرام و ساز و آواز نمایش خوشایند بود برام.
متن و بازیها چنگی به دل نمیزد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش خوب و حرفه ای بود
من پرده دوم رو بیشتر دوست داشتم اما دیگه خسته شده بودم و لذتش برام کمرنگ شده بود
کارگردانی حرف نداشت و البته بازیگرهای کاملا حدفه ای و عالی که با تمام قوا انرژی گذاشته بودند و هماهنگیشون فوق العاده بود...بازی جناب اسماعیل کاشی که درخشان بود و تردیدی درش نیست اما من بازی نقش هانس و آقای کنور رو هم خیلی دوست داشتم.خسته نباشید عرض میکنم به تمام عوامل این پروژه بزرگ و تبریک به خاطر انتخاب موزیک و بند خوب و خبره موسیقی که نقش به سزایی در طول اجرا داشتند...بدرخشید و موفق باشید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
4 عدد بلیت برای اپرای روز چهارشنبه 5 مرداد ، ردیف 5 ام دارم که متاسفانه در اون روز نمیتونم به اپرا بروم
اگر کسی نیاز داشت میتونه به ایمیل elnaz.soleimani@gmail.com پیام بده
سلام
تاریخ با روز نمیخوانند
۸ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بد یا مبتذل !!!
علیرضا رضایی نقدی را در مورد یک نمایشگاه نقاشی در مجله حرفه هنرمند نوشته بود در مورد نقاش بد و مبتذل که به نظر من به راحتی می شه این را به تمام جنبه های هنر تعمیم داد. هنر بد هنری هست که هنرمند ضعف در تکنیک یا بیان داره و و می تونه اون را درست کنه و هنر مبتذل هم تکلیفش معلومه و امیدی بهش نیست. به نظر من در سالهای اخیر که تئاتر بر خلاف قدیم داره تبدیل به بخش بزرگی از فرهنگ مردم می شه وظیفه ی کارگردان چند برابر سنگین تر هست. من با پوزش بسیار از تمام عوامل این نمایش به نظرم یک ابتذال عمیق در این کار بود، گریم ، لهجه , سو استفاده قومیتی و استفاده از حالات اروتیک صرفا برای داشتن نمایش باحال و سرگرم کننده اونهم این نمایشنامه اصلا نتیجه ی خوبی نداشت. این طنز به عنوان وسیله ای برای جلب تماشاچی استفاده شده بود و کیلومترها نمایشنامه را از اون چیزی ... دیدن ادامه » که باید می بوددور کرده بود. بازی های اغراق آمیز و نحوه های راه رفتن کپی شده هم تیر خلاصی به این نمایش بود و در آخر یک پایان مایوس کننده. قلبا از اینکه مورد علاقه ترین نمایشنامه زندگیم به این شکل به ابتذال کشیده شده بود متاسفم و امیدوارم آقای اسلامی در نمایش های بعدیشون این را جبران کنند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام.دو تا بلیط برای جمعه 6 مرداد دارم که نمیتونم برم..اگر کسی نیاز داره تماس بگیره..ردیف 4 صندلی 6 و 7..09352993173
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار جاى تاسفه که همچنان در مدیریت و برنامه ریزى تئاتر ها ، کماکان ضعف و بى برنامگى وجودارد . به چه دلیل جلوى اجراى ساعت ١٩/٣٠دقیقه رو گرفتند؟ و چرا یک ساعت جلوتر از شروع تئاتر اعلام کردن ؟ این نهایت بى احترامى به شرکت کننده ها بود . امید داریم این اتفاق دیگر تکرار نشود
محمد شفائی این را خواند
علی جهان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان
دو عدد بلیط مربوط به نمایش 5 شنبه این هفته پنجم مرداد ردیف سه و چهار وسط به فروش می رسد، در صورت تمایل به خریداری پیام دهید.
zakaria soleimani و هومن جاویدان نژاد این را دوست دارند
سلام جناب جاویدان نژاد. در صورت امکان من متقاضی هستم و ممنون خواهم شد بابت این لطف تون
شماره تماس بنده
09186146889
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش توی فضای فعلی تیاتر شاید طعم تلخ و فضای تاریکی داشته باشه و مخاطب رو برای نزدیک شدن به معضلاتی مثل فقر و اعتیاد و تن فروشی به فکر فرو ببره و نقاط قوت خودش رو از دیدگاه اجرای تیاتر و تعامل با مخاطب داشت . اینکه بالاخره هنر و حوزه های مختلف تصمیم بگیرن به معضلات اجتماعی هم نگاهی بندازن خیلی خوبه ولی به عنوان فعال اجتماعی که توی این حوزه ها کار کردم اصلا حس کاراکتر ها حس یک زن با این معضلات نبود . گریم ها اصلا نزدیک به این فضا نبود . حالت صورت و یا لحن صداها . اینکه از یک سری کلمات مرسوم بین ادمهای درگیر این معضل استفاده کنیم و لباس یکم نامناسب تن کنیم نشون دهنده ی این نیست که بتونیم اون فضا رو برای مخاطب ترسیم کنیم .
اینکه بدونیم یک معتاد توی حالت نعشگی هم نمیتونه اونقد با انرژی باشه که کاراکتر های نمایش توی صحنه اون سطح انرژی رو داشتن یا تون ... دیدن ادامه » صداشون اونقد ضعیف و داغون هست که نتونن یه داد اون شکلی توی صحنه بزنن . اینکه صورت یک زن معتاد کارتون خواب تن فروش ابدا اونقد صاف و فانتزی نیست .
حس میکنم خیلی فانتزی به موضوع نمایش پرداخته شده بود و در حین نمایش وقتی که خانم تیرانداز و بهرام از تماشاچی ها میخواستن که صحبت کنن واقعا دوست داشتم که پاشم و از فضایی که واقعا دیدم و تجاربی که داشتم بگم تا تاثیر واقعی تری روی حضار داشته باشم ولی حس کردم کار درستی نیست . بنظرم اگه توی این تیپ نمایش ها واقعا از همون زنهای کارتون خواب میخواستن که بیان و نقش هر روزه ی خودشون رو بازی کنن نمایش واقعی تر بود . اینکه مردم بالاخره اون ادم رو از کنار خیابون لحظه ای روی صحنه ی تیاتر ببینن ...
امیدوارم برای بقیه مفید بوده باشه
علی جهان این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از حادثه ،
همه به سر کار خود برگشتند .
من ماندم و روحی سرگردان ،
روحی در کشاکش درد .
به فریادی نیاز داشتم ،
تا خودم را آرام کنم .
فریاد من برنیامد از گلو ،
و من ....

همه از کنارم می گذشتند ،
و تند ، تند به سر کارهای شان بر می گشتند .
اما ،
من روح سرگردان خودم را داشتم ،
و
فریادی که از گلو بر نمی آمد ،
تا ... دیدن ادامه » مرا آرام کند .....

#مرتضی کلانی
دوم مرداد ۹۶
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داخل قبر رفتین ؟ دیدین یه برآمدگی داره ؟ من شروع کردم رو اون پیانو زدن ...
اینجا هم هر روز موسیقی تمرین می کنم.
علی جهان این را خواند
ندا صدفی نژاد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من از نمایش خیلی راضی نبودم و بیبشتر از همه بنظرم نمایشنامه قوی نبود.
ولی بدترین قسمت نمایش این بود که ناهماهنگی فوق العاده زیاد بود. اول اینکه نمایش تقریبا9و 45دقیقه شروع شد و بعد اینکه در تیوال نوشته بود نمایش 40 دقیقه است ولی نمایش حدودا یک ساعت و ده دقیقه طول کشید. یعنی من به شخصه برنامه ریزی کرده بودم که نمایش (حدودا )ساعت 10 تموم میشود ولی 10 و 50 دقیقه تمام شد!!!
ای کاش دوستان بیشتر در نظر بگیرند که زمان پایان نمایش ها اینقدر دیر نشود(یا حداقل تا حد زیادی طبق آن چیزی که اعلام میکنند بشود)، خیلی از بینندگان مسیرشان دور هست، شاغل هستند، برنامه ریزی کرده اند تا اینقدر راحت زمان دیگران به هدر نرود.

با سپاس
امیرمسعود فدائی این را دوست دارد
اشتباه اول : نمایش 10 و 45 دقیقه شروع شد و 10 و 50 دقیقه تمام شد؟!!

اشتباه دوم : کجای تیوال نوشته 40 دقیقه ذکر شده 1 ساعت دوست عزیز
۴ ساعت پیش
ممنون از تذکرتون بله من اشتباه نوشتم نمایش بجای9 و 15دقیقه 9 و 45 شروع شد.
زمانش هم الان تغییر کرده. ولی هفته ی پیش که بلیت گرفتم زمان نمایش40 دقیقه ذکر شده بود.
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


با چند نُتِ غریب،
تو شوق کودکانه ی رفتنی

اشتیاق بی وصفِ
لحظه شماری برای شهربازی،
سواری بر اسب های گردانِ چرخ و فلک

و داشتن همه بادکنک های دنیا
رنگ در رنگ،

دنبال کردن رویای حباب های کف صابون،

شمردن ستاره ها بر پشت بامِ شب ها،

گیج ... دیدن ادامه » رفتن و ریسه از خنده
هنگام چرخیدن،

تو
شوق کودکانه ی
چشمهامی
وقت دیدن دریا،

گم شدن میان بوته های تمشک
هنگام چشم گذاشتن ها،

وقت به خواب زدن های دزدکی در ماشین
به خیال چسبیدن در آغوش پدر
در آغوش مادر،

تو شوق گرفتن هدیه های ناگهانی،

بوسه های عاشقانه،

تو لذت بی مرزِ
پروازی در خواب،

تو را کودکانه
دوست می دارم . . . یاس

کودکانه می خواهم.

با چند نُتِ غریب
که روح عاشقم را
آشفته میکند.

(امیر بابک) 96/4/11


۴ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام.من فکر کردم اجرا 19.30 هستش.برای چهارشنبه خرید کردم.بعد متوجه شدم ساعت 21 ئه.و خب در این تایم نمیتونم برم تئاتر..امکان کنسل کردن وجود دارد؟
سرکار خانوم توده کشت امکان کنسلى وجود نداره... اما شما میتونید از طریق تیوال اطلاع رسانى کنید تا دوستان دیگه اى که شرایط حضور در اون زمان وو دارند باهاتون تماس بگیرند و بلیت ها رو ازتون بگیرند.... بهتره که روز اجرا و ردیف و شماره ى صندلى رو إعلام کنید به ... دیدن ادامه » همراه شماره ى تماس(یا هر وسیله ى ارتباطى دیگه).
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لامبورگینی حرف دل همه مونه ،باید رفت و دید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تیوال عزیز این نمایش تمدید نخواهد شد؟
درود بر شما
این نمایش در تماشاخانه ایرانشهر از ۵ مرداد اجرا خواهد داشت.
با سپاس
۵ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همش می خوام یه چیزی بنویسم و بعد این آهنگ Nightwish رو بذارم که دسته جمعی گوش بدیم. و همش فکر می کنم خب از کجا شروع کنم. بعد از یک سفر طولانی به جاده ها, عبور از جنگل آلوچه های جنگلی تو ارتفاع 3500 متری کوهای سوباتان, شنیدن موسیقی و حکایت مخزنی که از انرژی طبیعت آروم آروم پر شده, حالا یه گوشه افتادم, نگاه می کنم و انگار در یک عالم خلاء حرکت کنم نرم و آرومم. پیش خودم می گم از این بنویسم که چقدر از ویولون بدم میومد. اما این آهنگ چه جادوی غمناکی از این ساز برام تصویر کرده و من چقدر مدیون تنوع موسیقی راکم برای اینکه ذات وجود هر ساز رو در دل بی نظمیش بهم نشون میده...
اما همه اینا رو هی ناقص ناقص تکرار می کنم. این آهنگ لامصب ...نه ولش کن بذار دو تا آهنگ بذارم. این آهنگهای لامصب رو هیچ جوره نمیشه بینشون انتخاب کرد که الان حس و حال و انرژیم به کدوم نزدیکتره.اما میدونم تو ... دیدن ادامه » هردو یه چیزی هست...یه حس عجیب دردناک و حسرت. یه چیزی که در عین بی نظمی لذت بخشه. در عین آنارشی متمرکزه. انگار حکایت عاشقی و ناکامیه.. چقدر قشنگه دوران نقاهت ناکامی...چقدر آدم رو قوی می کنه.. چقدر شکست می تونه خود پیروزی باشه...شکست عاشقی چقدر می تونه زیباتر و عمیق تر از خود عاشقی باشه. مثل یه نوبادی که دیوانه شده و چقدر از وقتی عاقل بوده برای خودش حداقل دوست داشتنی تره.
آهنگ اول که عاشق ترجیع بندشم اینه:
A Loner longing for
The cadence of her last breath
http://mp3.pm/song/2803808/Nightwish_-_Cadence_Of_Her_Last_Breath_Demo_Version/

و آهنگ دوم که اون ویولون سوزناک رو داره که انگار بوسه ای خونین و عاشقانه است اینه:
While Your Lips Are Still Red
http://mp3.pm/song/153176/Nightwish_-_While_Your_Lips_Are_Still_Red_OST_Eight_Below/
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجرای بسیار تاثیرگذاری بود.
یعنی فکر می کنم در طرح چنین موضوع هایی، مهم تر از همه چیز این موضوع هست که بتونی مثلا مثل فیلم "ابد و یک روز" دست مخاطبینت رو بگیری و ببری به فضایی که ممکنه تا حالا از نزدیک تجربه نکرده و تو براش می سازی.
شیوه اجرای این نمایش که به صورت تعاملی بود خیلی به این موضوع کمک کرد.
امیدوارم که این نمایش، باعث ایجاد بستری برای کمک به آسیب دیدگان واقعی این رویدادها در جامعه بشه.
تجربه دیدن این نمایش در سالنی پر از جمعیت، در کنار اعضای کانون تئاتر دانشگاه مون از خاطراتی هست که هرگز از وجودم پاک نمی شه.
------
می شد در چشمان تو نگریست، خستگی هایت را دید و "باور"ت کرد....آخرش می دانم می شود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من ا طرفداران آقای شهاب حسینی هستم . ولی به نظرم نمایش اعتراف در حد انتظار نبود . ریتم کندی داشت و مخاطب رو خسته میکرد
لیلا مظاهری و ماهرو رستمی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره نمایش مهاجران
این درد مشترک
» یادداشتی برای اجرای نمایش مهاجران
... دیدن متن »

مروژک مهاجران را در سال ١٩٧٤ در حالى نوشت که در تبعیدى خودخواسته در فرانسه زندگى مى‌کرد. نمایشى که پس از چهار دهه، همچنان به روز است و در طول این سال‌ها بارها بر صحنه‌های مختلف جهان اجرا شده است. مهاجران در نگاه اول نمایشى سیاسى است. شخصیت‌هاى این نمایش یکى کارگرى است که به امید یافتن کار مهاجرت کرده است تا پولى پس‌انداز کند، به کشورش بازگردد و خانه‌اى بسازد؛ و دیگرى روشنفکرى که به دلایل سیاسى مجبور به مهاجرت شده است. این دو از یکى از کشورهاى اروپاى شرقى در دوران جنگ سرد مهاجرت کرده و در یکى از شهرهاى بزرگ اروپاى غربى ساکن شده‌اند. شخصیت‌هاى نمایش نام ندارند و گویى هر یک نمادى از افرادى هستند که در آن دوران براى مروژک بسیار آشنا بوده‌اند: مردمى که در شرایط بد اقتصادى به اشکال مختلف از جمله مهاجرت چاره‌جویى مى‌کنند و روشنفکرانى که سرکوب مى‌شوند و یکى پس از دیگرى فضاى بسته و خفقان آور کشور خود را ترک مى‌کنند. این آشنایى تا حدى است که مى‌توان گفت مروژک خود را در روشنفکر نمایشنامه‌اش به تصویر کشیده است. نمایش برشى است از زندگى طاقت فرساى این دو شخصیت به ظاهر متضاد در زیرزمینى نمور و به قول روشنفکر «لونه موش کثافتى که بدتر از اون نمى‌شه تو این شهر پیدا کرد». روشنفکر کلافه است، آرام و قرار ندارد. از سویى رفتارهاى کارگر آزارش مى‌دهد و موجب مى‌شود تا مدام به تحقیر و تمسخر او بپردازد و از سوى دیگر سرخوردگى فروخورده‌ى خود را که ناشى از گذشته‌ى تلخ و شرایط ناگوار فعلى‌اش است و ارتباط چندانى به کارگر ندارد بر سر او خالى مى‌کند. اما کارگر منطق ساده اى براى زندگى دارد. سخت کار مى کند تا هر چه بیشتر پس انداز کند و بتواند هر چه زودتر به کشورش بازگشته و خانه‌ی رویاهایش را بنا کند. از زندگی خود در این زیرزمین جهنمی راضی است و شکایتی ندارد و نسبت به رنج و بی‌قراری روشنفکر بی‌تفاوت است. تنها یک چیز است که کارگر را پیش می‌برد و آن رویای بازگشت است. گویی این رویا پرده‌ای در پیش چشمانش گذاشته که از پس آن واقعیت زندگی را نمی‌بیند، یا ترجیح می‌دهد که واقعیت را نادیده بگیرد و با رویاهایش خوش باشد. رویاهایی که نه تنها چشم‌انداز او از آینده را می‌سازد، بلکه تصویر زندگی روزمره‌ی ناگوار او را نیز تغییر داده و آن را برایش خوشایند می‌کند؛ همانطور که روشنفکر هم اشاره می‌کند:«ما ملت همیشه همین‌طوریم، روی واقعیت سرپوش می‌گذاریم و رویاهامون رو به جاش قالب می‌کنیم…» چنین رویکردى روشنفکر را مى آزارد و گویى وظیفه ى خود مى داند که کارگر را «ارشاد» و «اصلاح» کند. با تمام اینها روشنفکر همچنان به زندگى با کارگر ادامه مى‌دهد و کارگر نیز از سوى دیگر تلخی و تندى روشنفکر را تاب مى‌آورد، چرا که ظاهراً هر دو به هم نیاز دارند: روشنفکر براى پروژه‌اى که مشغول به کار بر روى آن است، بر روى کارگر مطالعه مى‌کند‌ و کارگر نیز از رفاه نسبى روشنفکر بهره مى‌جوید. روشنفکر طبق گفته هاى خودش از اقشار بالادست بوده و در کشورش از رفاهى نسبى برخوردار بوده است. او به دنبال آزادى‌اى که در کشورش از آن محروم بود، جلاى وطن کرده و تن به زندگى در این زیرزمین خفت‌بار داده است. بارها قصد ترک این زیرزمین را کرده اما هیچ گاه قصدش را عملى نکرده است. گویى رنجى خودخواسته را بر خود هموار مى کند تا بهایى براى این  آزادى بپردازد، آزادىِ محصور در چهاردیوارى زیرزمین. براى کارگر که تمام هدفش دستیابى به زندگى بهتر است قابل درک نیست که چرا آن زندگى را رها کرده و به اینجا آمده است.    نوع نگاه کارگر به زندگى، لایه‌اى زیرین در نمایش را آشکار مى‌کند. کارگر بر خلاف روشنفکر، برآمده از اقشار فرودست اجتماع است و آرزوهایش یادآور الگوی زندگی در کشورهای سرمایه‌داری و رویایی است که این نظام در سر مردم می‌پروراند. الگویى که مسئولیت رفاه اجتماعى را به گردن افراد مى‌اندازد و به جای برقراری و ترویج عدالت اجتماعی از سوی حکومت‌ها خودِ افراد را مسئول سعادت یا شقاوت‌شان مى‌داند؛ به عبارت دیگر همان بخش از «رویاى آمریکایى» که موفقیت را مدیون کار و تلاش سخت مى‌داند و نتیجه مى‌گیرد که اگر موفق نشده‌اى حتماً به قدر کافى تلاش نکرده‌اى. در بخشى از نمایش کارگر در گفتگویى اعتراف‌گونه مى‌گوید:«…وقتى من سخت کار کنم، خوب پول در مى‌آرم، وقتى هم که خوب پول دربیارم، مى‌تونم خودمو بکشم بالا، مگه نه؟ …ولى بعضى وقتا به خودم مى‌گم آخرش که چى؟» کارگر در این اعتراف هولناک به پوچی این رویاى شیرین، در واقع ناخواسته همان حرفى را مى‌زند که روشنفکر در تلاش بوده تا آن را به کارگر بفهماند. او تسلیم صحبت‌هاى روشنفکر مى‌شود:«…تو راست مى گفتى! من مثل یه سگ زندگى مى‌کنم، اما سگا بهتر از من زندگى مى‌کنن، دست‌کم لازم نیست اینطور جون بکنن… نه این زندگى نیست…» در نهایت کارگر در پى حملات تند و رگبارگونه‌ى روشنفکر که مى‌خواهد او را متوجه اسارتش در بند رویایى دست‌نیافتنى کند، تحت تأثیر این صحبت‌ها دست به عملى فراى انتظار روشنفکر مى‌زند: پلى که به سوى رویاهایش ساخته بود را خراب مى‌کند، پول‌هایش را پاره مى‌کند تا به روشنفکر ثابت کند که برده نیست و هیچ چیز نمى‌تواند جلودار بازگشت او به کشورش باشد و تمام معادلات روشنفکر را درباره‌ى او بر هم مى‌زند.     پس از این عمل انقلابی‌گونه‌ى کارگر، شاهد واکنش نسبتاً غیرمنتظره‌ى روشنفکر هستیم. او که خود را مسئول رهایى کارگر از بند اسارتش مى‌دانست و مدام او را موعظه مى‌کرد، بالاخره او را وادار به واکنش کرده بود، اما نه واکنشى که انتظار داشت. شاید بتوان گفت که روشنفکر انتظار هیچ تغییرى در رفتار او نداشته و یا متوجه تبعات صحبت‌هاى خود نبوده و نتیجه‌ى خاصى را پیش‌بینى نمى‌کرده است و ناگهان با نتیجه‌ى عملش روبرو مى‌شود. کارگر در تمام طول نمایش جسته و گریخته نشان داده که علیرغم اختلاف ظاهرى، در باطن حرف‌هاى روشنفکر را باور دارد و تأیید او به نوعى برایش مهم است. در صحنه‌ى ابتدایى نمایش وقتى روشنفکر داستان‌سرایى‌اش را درباره‌ى ایستگاه قطار و ملاقات نه چندان عاشقانه‌اش را بر هم مى زند، در پى توجیه بر مى‌آید:«من فقط مى خواستم یه کم بهم خوش بگذره!» در صحنه‌اى که مى‌خواهد کنسرو غذاى سگ را بخورد، دست به توجیه و دلیل تراشى مى‌زند تا تأیید روشنفکر را بگیرد. وقتى از گذشته اش حرف مى‌زند و فلسفه‌ى زندگى‌اش را برایمان روشن مى‌کند، مدام از روشنفکر تأیید مى‌خواهد. اما به نظر مى‌رسد روشنفکر تا پایان نمایش متوجه میزان تأثیر خود بر کارگر نمى‌شود و در واقع به مسئولیت خود و عواقب اعمالش آگاه نیست. در نهایت این کارگر است که از روشنفکر جواب مى‌خواهد و او را متوجه این مسئولیتش مى‌کند. با آلت قتاله او را تهدید مى‌کند:«…تقصیر تو بود… من فقط مى‌خواستم برگردم خونه…» و سپس قصد خودکشی می‌کند. به این ترتیب است که کارگر با تجربه‌ی عملی زندگی نادانسته پرسش‌هایی اساسی را برای روشنفکر مطرح می‌کند و بر خلاف انتظار، در واقع این کارگر است که روشنفکر را آگاه می‌سازد. خواست‌های این دو شخصیت در واقع هر یک تبدیل به نمادی از تلاش برای دستیابی به هدفی می‌شوند: کارگر برای عدالت اجتماعی و روشنفکر برای آزادی. داستان نمایش نیز تجلی پیوند ناگسستنی میان این دو می‌‌شود؛ کارگر پس از پاره کردن پول‌هایش به خود می‌آید و مانند همیشه که برای یافتن پاسخ و گرفتن تایید چشم به روشنفکر دوخته است، از او می‌پرسد:«حالا من چی‌کار کنم؟» «هر کاری دلت می‌خواد. تو حالا یه آدم آزادی!» «ولی حالا دیگه نمی‌تونم برگردم خونه.» در نهایت این صحبت‌ها و وقایع پس از آن منجر به دست یافتن روشنفکر به شهودی می‌شود که موجب می‌شود تا با کارگر همصدا شود:«تو خودت میبینی که خانوادت چقدر خوشحال می‌شن. اونا منتظرت هستن. چشم به راهتن. فکر کن. چه جشنی به پا میشه… فکر کن به اون همه سوغاتی‌های قشنگ… تو هر چی دلت بخواد میتونی بخری. چندتا چمدون پُرِپر. فکرشو بکن… بعدش یه خونه می‌سازی. یه خونه‌ی قشنگ. با نمای سنگی. با یه عالمه مگس که توش برات وزوز کنن…کار، نون می‌آره. و قانون، آزادی. چون آزادی یعنی قانون، و قانون، آزادی.»  و سپس اعترافی تکان دهنده:«مگه ما همه‌مون همینو نمی‌خوایم؟ مگه هدف هممون همین نیست؟ پس اگه همه‌ی ما یه هدف واحد داریم، همه‌مونم یه چیزو می‌خوایم، چی می‌تونه مانع ما بشه که یه جامعه‌ی خوب و سالم بسازیم؟» و در نهایت دست به ساختن رویایی دوباره برای کارگر می‌زند:«تو برمی‌گردی به مملکتت، و دیگه هیچ وقت هم برده نمی‌شی. نه تو، و نه بچه‌هات.» در واقع روشنفکر اعتراف می‌کند که آزادی بدون عدالت اجتماعی معنایی ندارد؛ که این‌ها مانند دو بال پرنده هستند که هیچ یک بدون دیگری کارکرد ندارد. نهایتاً این عدالت اجتماعی است که نقطه‌ی مشترک این دو قرار می‌گیرد.    علاوه بر این دو لایه، بعدى انسانى نیز در این نمایش نهفته است که در ارتباط میان این دو آشکار مى‌شود. این بعد انسانی در متن نمایش مروژک در پس وجهه‌ی سیاسی آن پنهان شده و مجال کمتری برای عرضه پیدا می‌کند. اما واقعیت این است که این بعد اساس رابطه‌ى این دو را شکل مى‌دهد و پیوند اولیه‌ى این دو از آن نشأت مى‌گیرد. آنچه این دو شخصیت را علیرغم اختلافات‌شان در کنار هم نگاه مى‌دارد، نه نیاز مادى، بلکه نیاز به ارتباط ساده‌ى انسانى است. این دو تنها همدم یکدیگرند، چرا که کارگر زبان کشورى که در آن زندگى مى‌کنند را نمى‌داند و روشنفکر هم که زبان مى داند، به ندرت از خانه خارج مى‌شود کارگر به اقتضاى شرایط زندگى گذشته و محرومیتى که تجربه کرده است، ناخواسته نسبت به روشنفکر آگاهى کمتر و بى‌تفاوتى بیشترى به این نیاز از خود نشان مى‌دهد. چرا که محرومیت نوعى سنگدلى با خود به همراه می‌آورد که در رفتارهاى کارگر به خوبى مشهود است: با بى تفاوتى خاصى از پدرش مى‌گوید که شبى در خیابان مست افتاده و تا صبح از سرما تلف شده است. اما این نیاز هر جا که مجالى بیاید، به خوبى خود را نشان می‌دهد. برجسته‌ترین این لحظات را در صحنه‌اى مى‌توان یافت که با هم مشغول خوردن و نوشیدن هستند. در این لحظات، گویى ناگهان ارتباط انسانى میان این دو برقرار مى‌شود، کارگر شروع به پرسش از گذشته‌ى روشنفکر مى‌کند و سپس از خانواده، گذشته و آرزوهاى خود مى گوید. اینجاست که با شنیدن سختى‌هاى گذشته و سقف کوتاه آرزوهاى آینده‌اش، متوجه عمق رنج زندگى او مى‌شویم.    روشنفکر اما علیرغم خودبرتربینى نسبت به کارگر که به کرات نیز آن را نشان مى‌دهد، از سوى دیگر همدلى بیشترى نیز به او از خود بروز مى‌دهد. پس از کشمکش و بحث بر سر کنسرو غذاى سگ، در نهایت اجازه نمى‌دهد که کارگر آن را بخورد و غذاى خود را در اختیارش مى‌گذارد و در جایى دیگر براى سر حال آوردن کارگر ضیافت کوچکى ترتیب مى‌دهد. اما تا پایان نمایش، همواره خودبرتربینى و نگاه از بالاى او و نیز بى‌تفاوتى ظاهرى کارگر، موجب مى‌شود که این ارتباط پرفراز و نشیب باشد. همین روند در پایان منجر به شکستن تصویر برتر روشنفکر از خود مى‌شود و به نوعى شاهد یکى شدن این دو هستیم.نمایش مهاجران از سال ٢٠٠٨ به صورت اقتباسى از این اثر در رپرتوار گروه تئاتر اگزیت قرار گرفته و در کشورهاى آلمان، نروژ و ایران به روى صحنه رفته است و به نوعى چه از نظر دیدگاه اجتماعى و چه از نگاه هنرى تبدیل به یکى از شاخص‌هاى اجرایى گروه تئاتر اگزیت شده است.اولین تفاوتى که در این برداشت جلب توجه مى‌کند، تبدیل شخصیت‌هاى مرد به دو شخصیت زن است: یکى روشنفکر و دیگرى کارگر، هر دو کمابیش با همان خصوصیات. چهارچوب کلى نمایش نیز دست نخورده باقى مانده است اما بسیارى از جزئیات تغییر کرده‌اند. روشنفکر یک عکاس و روزنامه نگار است که در طول نمایش او را مشغول کار بر روى عکس‌هایش و یادداشت‌بردارى از روى آنها مى‌بینیم، عکس‌هایى که پیش از مهاجرت، از یورش نظامى به کشورش و مقاومت مردم گرفته است. اما کارگر در این برداشت، تفاوتى غیرمنتظره دارد. او یک کارگر جنسى است که هر روز خود را مى‌آراید و براى یافتن مشترى به اماکن عمومى مى‌رود و به تن فروشى مى‌پردازد.     کارگر در ابتداى نمایش با لباس هایى براق و آرایشى غلیظ وارد صحنه مى‌شود و به مرور که لباس‌هایش را عوض مى‌کند، آرایشش را پاک مى‌کند و هم‌زمان براى روشنفکر پرچانگى مى‌کند، شاهد این هستیم که لایه لایه نقاب‌هایش را از روى خود مى‌زداید و به همراه آن قبح و انزجارى که از نگاه عموم نسبت به این زنان وجود دارد و مانع از برخوردى انسانى با آنها مى‌شود نیز کنار رفته و فراموش مى‌شود. او در نهایت ما را با تصویرى کمیاب از خود و امثالش روبرو مى کند: یک زن ساده‌ى روستایى، فردى عادى مانند بقیه، با تمام خوب و بدهایش. مانند کودکى مشتاق، پشت میز مى‌نشیند و با قیچى، آرزوهایش را از میان صفحات مجلات رنگارنگ مى‌برد تا به دیوار بالاى سرش بچسباند. گویى با این تصاویر سایبانى براى خود مى‌سازد که او را از گزند وضعیت ناگوار فعلى‌اش حفظ مى‌کند. روشنفکر نیز دیگر تنها یک موعظه‌گر عبوس و متکبر نیست. در این برداشت شاهد جزئیات بیشترى از زندگى حال و گذشته‌ى او هستیم. عکس‌ها خود به تنهایى روایتگر حوادثى هستند که روشنفکر را به اینجا کشانده‌اند. او را در برزخى خودخواسته مى‌بینیم که نه امکان ترک آن را دارد و نه یاراى تحملش را.  نکته‌ى دیگرى که در این برداشت خودنمایى مى‌کند، کنار رفتن شعارهاى سیاسى است که در متن اصلى در میان صحبت‌ها و موعظه‌گرى‌هاى روشنفکر براى کارگر به وفور یافت مى‌شد. در عوض بعد انسانى و اجتماعى در این برداشت بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. جرقه‌هایى که در متن اصلى دیده مى‌شد، پررنگ و برجسته شده است و دیگر مهاجران یک مانیفست سیاسى نیست. دو شخصیت نمایش پیش از آنکه نمادى سیاسى باشند، نمادهایى انسانى و اجتماعى هستند. دو انسان تنها، درمانده و رنج کشیده، در کشمکش و تلاطمى دائمى با یکدیگر.درونمایه‌ی اصلى متن مروژک همچنان موضوعى به روز است اما تغییرات ایجاد شده در این برداشت، آن را از فضاى جنگ سرد خارج کرده و تبدیل به نمایشى کرده است که فارغ از زمان و مکان، براى مخاطب ملموس است. کارگر و روشنفکر مدام با هم جدل مى‌کنند، بحث مى‌کنند، کار بالا مى‌گیرد و درست در زمانى که همه چیز مى‌خواهد از هم بپاشد، باز به حال معمول باز مى‌گردد. جدل‌ها در این برداشت کمابیش مانند متن اصلى است، اما در این برداشت در لحظاتى از نمایش هر کدام توجه یا محبتى به دیگرى نشان مى‌دهند که در متن اصلى اثر چندانى از آن دیده نمى‌شود. همین صحنه ها رنگ دیگرى به ارتباط این دو داده و عمق بیشترى به داستان بخشیده است. کارگر که زندگى اش با محرومیت عجین بوده است، در لحظاتى محبت روشنفکر برایش قابل هضم نیست و این تنها چیزی است که او را به اندوه افسردگى مى‌کشاند، نه زندگی سخت و ناگوارش. تاکید این برداشت بر اینگونه لحظات موجب شده تا فرازونشیب داستان نمایش شدت بیشترى به خود بگیرد.    علاوه بر تمام اینها، شیوه‌ى اجرایى آخرین تغییرات را در نمایش به وجود آورده است. بر روى صحنه هیچ المان واقعى از زیرزمین وجود ندارد، اما بر روى پرده‌ى انتهاى صحنه تصویر لوله اى متصل به یک شیر فلکه با اندازه‌اى اغراق شده به چشم مى‌خورد. صحنه‌ها با صداى سیفون طبقات بالایى از هم جدا مى‌شوند و صداى چکه آب و لوله‌ها در جاى جاى نمایش به گوش مى‌رسد. نمایش با پخش صحنه‌هایى بر روى پرده از بهار پراگ و اشغال این کشور در سال ۱۹۶۸ توسط نیروهاى پیمان ورشو آغاز مى‌شود. در قسمت‌هاى مختلف نمایش نیز بر روى پرده فلش‌بک‌هایى از زندگى روشنفکر و کارگر را مى‌بینیم که تصویرسازى متفاوتى را ارائه مى‌کند و در کنار بازى با نور موضعى، شبیه کات هاى سینمایى است.   مهاجران گروه تئاتر اگزیت در مجموع نگاهى متفاوت است به موضوعى همیشگى. این برداشت علیرغم نامش درباره ى مهاجرت نیست، بلکه در تلاش است محرومیتى را به تصویر بکشد که در غیاب آزادى و عدالت اجتماعى گریبانگیر افراد مى شود. محرومیتى که فارغ از زمان و مکان، همواره درد مشترک انسان‌هاست.

 به نقل از تأتر

پرند محمدی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سفرنامه
سفرنامه «یک سفر یک سفرنامه |روستای ورکانه - با حضور منصور ضابطیان|»... دیدن متن »

۱
با عرض سلام و ارادت خدمت نیمه‌ی گمشده‌ام. از آخرین نامه‌ای که برایتان نوشتیم شش ماه گذشته‌ است. همان نامه‌ای که از نراق برایتان نوشتیم. نراقی که با تیوال رفته بودیم. یادتان هست نوشته بودیم تیوال مسابقه‌ی سفرنامه نویسی برگزار کرده است؟ همان نامه‌هایی که برای شما نوشتیم را در مسابقه شرکت دادیم برنده شدیم. داور مسابقه آقای منصور ضابطیان بودند. نیمه‌ی گمشده جانم آقای ضابطیان را که دیگر می‌شناسی! چهارسفر‌نامه نوشته‌اند. در سفر نراق، تیوال کتاب برگ اضافی‌شان را به همه‌مان هدیه دادند و بخش‌هایی از آن را هم آقای ضابطیان برایمان خواندند. از تو چه پنهان من برگ اضافی را قبلا خریده بودم ولی گرفتم. برای همین الان یک برگ واقعا اضافی دارم!!! پیدایتان شده بود این اضافی را به شما هدیه می‌دادیم. بگذریم! اینها را گفتم که بگویم در همان سفر نراق جناب ضابطیان بخش‌هایی هم از سفرنامه‌ی چاپ نشده‌ی سباستین‌شان خواندند که قرار بود در آینده‌ای نزدیک چاپ شود. این روزها که این نامه را برایتان می‌نویسیم چاپ شده است و به سفر ورکانه هم ربط دارد. آهان فراموش کردیم بگوییم راهی ورکانه هستیم با تیوال و آقای ضابطیان و سباستین.
نیمه جانم ۲۵ درصد هزینه‌ی این سفر هدیه‌ی تیوال است بابت نامه‌‌ای که از نراق برای شما نوشتیم. می‌خواستیم بگوییم ایول دارید با اینکه پیدایتان نشده است خوب از دور هوای ما را دارید. امدادهای مادی و معنوی‌تان مستقیم و غیرمستقیم شامل حالمان است. گفتیم در این فرصت از تیوال که اصلا مسابقه گذاشت، از آقای ضابطیان که داور بود و از شما که کلا پیدایتان نشده است تشکر کنیم باشد که وقتی پیدایتان شد برایتان جبران کنیم.

۲
نیمه گمشده‌ی نازنین‌مان سلام! الان که داریم برایتان می‌نویسیم ورکانه هستیم نهار خورده‌ایم جای شما خالی نهارمان آبگوشت بود. راستش را بخواهید من خیلی آبگوشت‌خور حرفه‌ای نیستم بچگی‌ام آداب آبگوشت خوردن را که بجا نمی‌آوردم هیچ می‌ریختم روی برنج و می‌خوردم و اینجا خیلی ناشیانه تلاش کردم سهم خودم را بکوبم تا از این تجربه هم در عالم بی‌نصیب نمانم.
امروز انگار قرار است برویم از روستای ورکانه دیدن کنیم روستایی که شنیده‌ایم به سنگ‌هایش معروف است. منتظریم لیدر محلی بیاید ولی گفته‌اند ماشین‌اش خراب شده است دیرتر می‌آید. آقایی که شما باشید هر چه در این سفر قرار بوده است بر سر خودمان بیاید خدا را شکر دارد سر ماشین‌ها می‌آید. جان شما نباشد جان خودم ما به فال نیک گرفتیم حتی همان صبح که اتوبوس خراب شد و سفرمان به جای پنج نهصبح شروع شد. البته سفر برای من همیشه از همان خانه شروع می‌شود از همان زمان که چمدانم را می‌بندم و آژانس می‌گیرم و راهی می‌شوم. برای بعضی‌ها اما از زمان حرکتِ قطار و اتوبوس و هواپیما و کشتی شروع می‌شود. برای بعضی‌ها هم وقتی به مقصد می‌رسند برای همین است که از وقتی کنارت می‌نشینند مدام می‌پرسند پس کی می‌رسیم؟ چرا نرسیدیم؟ باز هم بگذریم! تیوال گفته بود سر ساعت پنج صبح حرکت می‌کنیم. اما اتوبوس آقای راننده خراب شده بود و به جای اینکه رک‌و‌راست بگوید درست شدنی نیست با این استدلال که چیزی نیست درست می‌شود گروه را معطل کرد. بعضی‌ها خیلی ناراحت بودند اشتباه نکنم یکی دو نفری هم انصراف دادند و برگشتند خانه‌هایشان ولی خب آقای مهدوی و خانم مومن‌زاد همه‌مان را برای صبحانه بردند هتل هما. بینی و بین الله راستش را بگویید شما اگر بودید و چنین اتفاقی می‌افتاد ما را می‌بردید هتل هما؟ یا شکایت می‌کردید و تا خانه سر کوفت می‌زدید که حالا با تیوال نمی‌رفتی، حالا ضابطیان را نمی‌دیدی، حالا یک پنجشبه جمعه را خانه می‌ماندی می‌مُردی؟ آره والا می‌مُردیم، به قول آن آقای شاعر آهسته‌آهسته هم می‌مُردیم حالی‌مان نمی‌شد. پابلو را می‌گویم، نور به قبرش ببارد گفته بود به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی و اگر کتاب نخوانی و چه و چه و چه... و شما هر کجای این عالم هستید نگاهی به مردمان روزگار بیندازید عده‌ای راستی راستی استارت مُردن را زده‌اند. خدا وکیلی الان که از دور دارید نگاه می‌کنید خودتان قضاوت کنید کسانی که با ناله و شکایت برگشتند لذت بردند یا ما که رفتیم هتل هما و صبحانه خوردیم و دور میز بزرگی جمع شدیم و خودمان را به هم معرفی کردیم؟ گفتیم و خندیدیم و از فرصت هم استفاده کردیم در فضای هتل یک عالمه عکس پروفایلی برای تلگرام و اینستاگرام و عکس‌های پزدادنی انداختیم به خدا فقط ما نبودیم که می‌خواستیم بعدا برویم پز بدهیم بیشتر همسفرهایمان عین خودمان اهل ژست‌ها و عکس‌هایی بودند که دوستت را خوشحال می‌کند! دشمن‌ات را دق می‌دهد و هیچ وقت نمی‌فهمی عده‌ای که نه دوستت هستند نه دشمن‌ات و هیچ وقت لایک‌ات نمی‌کنند و فقط نگاهت می‌کنند الان چه حالی دارند. گاهی درباره‌ی این آدم‌هایی که می‌خوانند و لایک نمی‌کنند و نظر نمی‌دهند و کلا سکوت هستند تحلیل‌ام این است که یک نفر همین طوری زل زده است به زندگی‌ات تا ببیند کی خنده‌اش می‌گیرد و می‌سوزد و از بازی بیرون می‌رود! سرتان را درد نیاوریم.

آقای من! سرانجام ساعت نهصبح با کم و زیادش حرکت کردیم.

۳
جان دلم چون صبحانه را در هتل هما میل کرده بودیم بدون توقف رفتیم که به برنامه‌ها برسیم. محل اقامت‌مان خانه‌ای بود دو طبقه که مجوز ساخت‌اش را میراث فرهنگی داده بود و خانمی به اسم خانم لشگری خانه را اجاره کرده بود. سر در خانه نوشته بود اقامتگاه بوم‌گردی ورکانه. از نظر ما یک کم قاطی پاتی بود منظورم نوع معماری‌اش است. دیوار‌های خانه با سنگ دیوین بود که خانم لشگری می‌گفت سنگ گرانقیمتی است و به همین دلیل است که برای بومیان این منطقه صرف ندارد و اصلا هم نمی‌توانند از این سنگ‌ها استفاده کنند یا سرمایه‌گذاری کنند و اقامتگاهی شبیه این بسازند. نیمه جانم می‌دانید چرا می‌گویم از نظر ما قاطی پاتی بود؟ چون در ورودی و کاربرد این سنگ‌ها در معماری بسیار عالی بود. حیاط خانه کوچک اما بی‌اندازه با صفا بود. ایوان کوچکی هم داشت که یک سماور بزرگ یک گوشه‌اش بود و طرف دیگرش یک میز چهارنفره و چند صندلی بود. ولی وارد ساختمان و اتاق‌ها که می‌شدی شبیه همین آپارتمان‌های تهران بود که تلاش شده بود با دو تا پنجره و شیشه‌های رنگی از این بی‌سلیقگی نجات‌اش دهند. خانم لشگری اما بانوی خوش فکری بود که با چیدمان درست عیب‌های معماری را پوشانده بود برای همین بود که روی‌هم‌رفته اقامتگاهی دوست داشتنی بود. بتول خانم برایمان غذا درست می‌کرد و در کنار خانم لشگری به امورات آنجا می‌رسید.
در آخر اینکه باورتان نمی‌شود اگر بگوییم این خانه را ماه‌ها پیش با تمام جزئیاتش در خواب دیده بودیم. شاید روزی که شما هم پیدایتان شود غافلگیر شویم که خدای من! ما که ایشان را بارها در خواب دیده بودیم!!!

۴
سرانجام لیدر محلی آمد و رفتیم که از روستا دیدن کنیم. روستای ورکانه یا همان چشمه قل‌قل همان روستایی است که در آن فیلم علی‌البدل را ساخته بودند. برای همین لیدر دیگری که خودجوش لیدری می‌کرد و دختری بود چهارده ساله و خوش سر و زبان به اسم معصومه مدام قسمت‌های مختلف فیلم را یادمان می‌آورد، شما به روی خودتان نیاورید ولی خیلی‌ها هم فیلم را ندیده بودند. لیدر محلی ما را بردند اصطبل‌های مهری خانم که یک زمانی برای خودش برو و بیایی داشته است و اسب‌های اصیل و قیمتی پرورش می‌داده است. اسب‌ها را اما در پاییز و زمستان اینجا نگه نمی‌داشته است و به زاهدان می‌فرستاده. لیدر می‌گفت فقط چند تایی را همین جا نگه می‌داشته است. سفارش می‌کنم شما را توی گوگل اسم‌اش را جستجو کنید و ببینید چقدر بانوی کاربلدی بوده است به شرط اینکه سرکوفت‌اش را به ما نزنید که زن هم زن‌های قدیم. شاعر می‌گوید عشق ما را پی کاری به جهان آورده است. خب مهری خانم را هم پی این کار فرستاده بودند و تمام قدرت‌اش در این بوده است که ادب کرده است و به تماشا ننشسته است، بازیگر حرفه‌ای تقدیر خودش بوده است.

۵
گرسنه و تشنه تمام راه را پیاده برگشتیم. شام خوردیم و کمی استراحت کردیم پای شنیدن تجربه‌های آقای ضابطیان نشستیم و البته شنیدن بخشی از کتاب سباستین. گمشده‌ی من! برای امروز و امشب دیگر کافیست نای نوشتن ندارم.

۶
صبح جمعه‌ات به خیر نیمه گمشده‌ی مهربانم! امروز قرار بود از شهر زیرزمینی ارزانفود دیدن کنیم. تا یک مسیری با اتوبوس رفتیم بقیه را اما پیاده. زیر یک دشت چند هکتاری یک شهر زیرزمینی بود. البته مهندسی که درباره‌اش برایمان صحبت کرد گفت اینجا شهر نیست و شهر هم نبوده است بیشتر جنبه پناهگاه داشته است. می‌گفت براساس بعضی از سکه‌ها و چند کاسه و کوزه به نظر می‌رسد قدمت‌اش به دوره‌ی ایلخانان برسد. می‌گفت اینجا هیج انسانی دفن نشده است. راستش را بخواهید همان حسی را که در شهر زیرزمینی نوش‌آباد داشتیم اینجا هم داشتیم. حس‌مان این است: چقدر خوب است که ما برای آن دوره‌های سخت و طاقت‌فرسا نیستیم. البته که اگر هم بودیم چون تصویری از زندگی الان نداشتیم شکایتی هم نداشتیم و مثل بچه‌ی آدم از ترس جان‌مان در این پناهگاه‌ها یا شهرهای زیرزمینی زندگی می‌کردیم. نکته‌ی جالب در خاک و سنگ‌های این شهر و حتی دشت این بود که خیلی برق می‌زد. یکی از همراهانمان گفت شاید فلز است ولی بعد مهندس توضیح داد که سیلیس است. نیمه جان طوری برق می‌زد که من وقتی آن زیر مجبور شدم دستم را چندباری به دیوارها و سقف کوتاه آن بزنم انگار اکلیل روی دستم ریخته بود. مهندس می‌گفت اگر اینجا راهی را اشتباه بروید دیگر پیدا نمی‌شوید. مورمورم شد از تصور اینگونه گم شدن، حتی برای لحظه‌هایی فکر کردم آخر به من چه که یک زمانی یک شهری یک مکانی زیر این دشت بوده است. به گم شدنم می‌ارزد؟ اما وقتی صحیح و سالم رسیدم بالا از خودم و تیوال و زندگی بسیار راضی بودم.

۷
برای نهار برگشتیم اقامتگاه. نهار که خوردیم حدود یک ساعت فرصت داشتیم آماده شویم که حرکت کنیم به سمت تهران. لیدرهایمان گفتند در راه بازگشت از سد اکباتان هم دیدن می‌کنیم. کلی عکس دست‌جمعی و تکی و دو تایی و یادگاری انداختیم با بتول خانم و خانم لشگری خداحافظی کردیم و راهی شدیم. نازنینم اگر بدانی راننده چقدر بدخلق و عصبانی بود که خود من برای لحظه‌هایی از دستش بغض کردم. والا به خدا اگر می‌بردیم‌اش شهر زیرزمینی ارزانفود می‌فهمید ما الانم که هستیم نیستیم! والا به خدا نهصد سال قدمت‌اش است حدود چهارصد سال هم که قدمت ورکانه است و این یعنی ما چه خوشحال باشیم و لذت‌ ببریم چه غصه بخوریم سه سوت نیست می‌شویم و یک روزی یک مردمانی از یک روزگاری درباره‌ ما هی نظرهای احتمالی می‌دهند و هیچ وقت هم قطعی کشف نمی‌کنند ما وقتی زندگی می‌کردیم دقیقا چه مرگ‌مان بوده است. حالا شما هم پیدا نشو ببین اصلا ارزشش را دارد! برای بار سوم بگذریم! سد را هم دیدیم قشنگ بود شبیه همه‌ی جاهایی که آب هست و آدم آرام است آرام بود و پر از سبز و آبی و زیبایی!
نیمه گمشده‌ جان جانانم پرسه‌هایم با شما در عالم ادامه‌دار است. شما را به خدا مواظب خودتان باشید و تا می‌توانید از زندگی لذت ببرید. کاری که ما هم تمرین‌اش می‌کنیم.

به روایت فائزه رودی



گالری عکس گالری عکس گالری عکس گالری عکس ... دیدن همه عکس ها »
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» گفتگوی تیوال با داریوش مودبیان

گفتگوی تیوال با داریوش مودبیان / کارگردان.

گفتگو کننده: پرند محمدی

مهدی حسین مردی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ثبت نام کارگاه آموزش بازیگری و تولید تئاتر با میلاد نیک آبادی در تیوال آغاز شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آوا
درباره کنسرت گروه هناره
» گفتگوی تیوال با باران رضایی

گفتگوی تیوال با باران رضایی / خواننده.

گفتگو کننده: محمد عسگری

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید