تیوال | دیوار
T1 : 02:30:43
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

خیلی عالی بود کار دیالوگ های فوق العاده و بازی های عالی مخصوصا خانم آذین نظری .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش خوب و دلچسبی بود و گذر زمان رو احساس نمی کنین.
دیالوگ :تف به شما،تف به همتون.
امیرمسعود فدائی این را خواند
صدف اسمعیل پور این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدرسی که برای محل برگزاری نشست آمده، مکان قبلی شهرکتاب فرشته است. آدرس فعلی، همان‌طور که در پوستر برنامه درج شده، خیابان شریعتی، پایین‌تر از پل صدر، پلاک 1671 است.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان، علی‌رغم مواردی که (چه مثبت و چه منفی) درباره‌ی نمایش نوشتید، سپاسگزار می‌شم اگر احیانا کسی ترانه‌ی ضبط شده‌ی پایان نمایش رو داشت به اشتراک بگذاره.
فارغ از مباحث فنی، غمِ صدای غزل شاکری تا تهِ جان آدم می‌نشینه...
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیالوگهای زیاد, سریع و فشرده رو اجرا کردن به هیج وجه کار آسونی نیست, ولی میر سعید مولویان و ایمان صیاد برهانی با دقت و تبحر این کار رو انجام دادند.دمشون گرم.
نمایشنامه هم بسیار زیبا بود.
مشکل فقط ,خود سالن اجرا بود....حدود صدو پنجاه تا دویست نفر تماشاچی, در فضایی بسته بدون هیچ گونه تهویه و هواکش, باید نزدیک به دوساعت نفس می کشیدند!!!!!!من واقعا حالم بد شده بود از کمبود اکسیژن, و متأسفانه دوست داشتم زودتر کار تموم بشه که بتونم بیام بیرون!!:((
نمی دونم چرا به این سالنهای غیر استاندارد,مجوز اجرا میدن!!!؟؟؟؟
صدف اسمعیل پور این را خواند
امیرمسعود فدائی و نفیسه نوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار خسته نباشید خدمت همه عزیزان این مجموعه!
ما دومین اجرا رو دیدیم و بسیار لذت بردیم؛ مخصوصا بازی بسیار زیبای آقای (دوک) !
اما شخصیت ها به کلی دوست داشتنی و دلنشین به نقش ها سوار بودند.
موفق و پاینده باشید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
...
واقعا در مورد پیکان بود!!!!!
در مورد گذشته ها بود! گذشته های خیلی دور تا شاید همین دیروز ! یک پیکان نشسته بود وسط صحنه و شده بود حلقه وصل خاطرات جمعی جماعت ایرانی، خاطره دیده ها و شنیده هایی که دیگه نیست شدن!!!و انگار که ما هم باهاشون نیست شدیم!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کار به شدت معمولی بود , پر بود از بی توجهی , انگار به اجبار باید تاتری اجرا می شد هر طور که شده به نظرم کار ضعیفی بود.
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فروش بلیت دقیقا از چه زمانی آغاز می شود؟
دوباره بعد از مدتی کوتاه همه بلیت ها فروخته می شود و دست می ماند در پوست گردو
امیرمسعود فدائی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب این نمایش رو دیدم . با توجه به سابقه درخشان این گروه و تعریف های خوبی ک در مورد این کار شده بود از کار لذت نبردم. دیالوگها خیلی خوبو و اصیل بودن و بازیها هم چیزی کم نداشتن. مدت زمان طولانی کار هم اونقدر ها آزار دهنده نبود . شاید تنها نکته باقیمانده محتوا و متن بود که با توجه به شیوه برگردان شدن و ترجمه نمیشد به سادگی با روال و ریتم داستان هماهنگ شد و و در عین حال پیوستگی موضوع رو هم حفظ کرد. به هر حال خدا قوت.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فقط خجالت آوره نمیدونم معنی کمدی یعنی چی ولی اینو میدونم این نمایش فقط توهین فحش دادن خوب بلد بود این چیزایی که شما نمایش دادین هر روز در تلویزیون پخش میشه حیف بازیگرانی وجه خودشون با این اجرا خراب میکنن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا خسته نباشید میگم از ته دلم به این گروه فوق العاده.من عاشق این نمایش شدم و باز هم دارم میرم که دوباره ببینمش...خیلی لذت بخشه این اثر
امیرمسعود فدائی و صدف اسمعیل پور این را خواندند
Azam ، ...Amir... ، ماهرو رستمی و نفیسه نوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش بسیار خوب و جذابی بود.لذت بردم
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این آخرین برگه... طوفان و آتش به باغ زده و همه برگ‌ها رو یکی‌یکی برده و سوزونده... این آخریشه. هنوز مونده و طاقت آورده...
حالا من همه برگ‌های بازی رو یکی‌یکی باختم و فقط یکی مونده. آخرین برگ... همونی که میز رو جمع می‌کنه.

از: عقاب
پیمان لسان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتگوی تیوال با محمد برهمنی به بهانه‌ی کارگردانی نمایش زیبای _ زندگی در تئاتر _ ( گفتگو در مورد اجرای سال 93 در خانه هنرمندان - سالن استاد انتظامی )
دانلود این فایل صوتی:
http://s5.picofile.com/file/8120906142/tiwall_interview_mohammadberhamani.mp3

گفتگوی تیوال با میرسعید مولویان و ایمان صیاد برهانی به بهانه‌ی بازی در نمایش زیبای _ زندگی در تئاتر _
دانلود این فایل صوتی:
http://s5.picofile.com/file/8120911676/tiwall_interview_zendegidarteatr.mp3





https://www.tiwall.com/theater/zandegi-dar-teatr
امیرمسعود فدائی و صدف اسمعیل پور این را خواندند
Marillion و نفیسه نوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پراید هم نبود حتی...،پیکان جوادان! چهل وهشت بود اگر که مثلا شب هزارویکم از بیضایی،یا بازی استریندبرگ سمندریان مازراتی باشن و کارهای قبلی خود جناب رحمانیان مث آدامس خوانی و سینماهای من رو پرادو فرض کنین...اوجش!!!جایی که یزدانی می‌ خوند و برق نورد خسته و بی حوصله قر میداد و ملت هم اجباری دست میزدند...!
مریم راد و امیرمسعود فدائی این را خواندند
فرزاد حریری این را دوست دارد
امیدوارم پولی که داخل کلاه در اپیزود دهشتناک قر‌دادن(ارزشمند بودن اشاره به قربانیان قدرت طلبی مدیران جهانی! ضعف متن و اجرا رو پوشش نمیده) جمع شد صرف امور خیریه بشه ،چون بخاطر همون شصت هزار تمن هم کلاه گشادی بر سرمون رفته و دیگه هزینه اضافه کردن هیچ توجیحی ... دیدن ادامه » نداره....
۳ ساعت پیش
درود
نمایش قبلی آقای رحمانیان هم چنگی به دل نمی زد، آینه های روبرو ... فیلمش بدک تبود اما تئاترش رو اعصاب بود مخصوصن صدای مثلن گرفته ی بهنوش طباطبایی. :(
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
آیا شرط سنی برای همسفران وجود دارد؟
به نظرتان کودک ۱۰ ساله، جمع و جو مناسب سنش رو میتونه تجربه کنه؟
ممنون که پاسخ میدین.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بزای دیدن‌ دوزخ به سالن شماره سه مجتمع شهرزاد رفتم این نمایش سه بازیگر اصلی دارد . رویا بختیاری و توماج دانش بهزادی را از پیش می شناختم . کار کرده اند و دلنشین . اما در این نمایش خانمی حضور دارد که ڃهره اش تازه است اما حضورش درست و پرتجربه به نظر می رسد . دوست داشتنی و گرم است که به خوبی از عهده ی ایفای نقش دختری به ظاهر نابه هنجار اما در حقیقت معصوم و بی گناه بر آمده است . برای این گروه آرزوی اجراهایی پرشور دارم .
مریم زارعی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

اجرای دوزخ اولین کارگردانی رضا اصغری است که از ادا و اطوار های رایج این روزها دوری کرده و به سادگی داستانی را روایت می کند.
پایان بندی اثر کمی دچار مشکل است اما در طول کار تماشاگر احساس کسالت نمی کند و همراه نمایش باقی می ماند. بازی ها روان است و انرژی مثبت صحنه حاکی از روابط خوب بازیگران با یکدیگر است. برای اولین بار بازی دختر جوانی - که در ظاهر و در شیوه بازی ترکیبی است از هانیه توسلی، سالها پیش هدیه تهرانی و مرحوم عسل بدیعی - را دیدم. آینده ای درخشان برای میترا شیرک وند با توجه به نوع انرژی و احساسش پیش بینی می کنم. انتخاب بازیگر ها بسیار درست انجام شده است. پیشنهاد می کنم به دیدن کار بنشینید.
امیرمسعود فدائی و مریم زارعی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«از غسالی تا قابلگی»

انتخاب مکان

مکان وقوع ماجرای نمایش «گم و گور» در موقعیت ویژه ای قرار دارد، موقعیتی که اگر به خوبی از آن استفاده به عمل آید می تواند بار دراماتیک مناسبی را به کالبد اثر تزریق کند. رویدادها در یک غسالخانه روی می دهند، مکانی که می تواند به عنوان نمادی بیرونی برای موقعیتی برزخ وار بین مرگ و زندگی به شمار رود و از آنجا که مرگ از آغاز خلقت انسان همواره یکی از مهم ترین و بزرگ ترین مفاهیم و دغدغه های ذهن بشری بوده و هست انتخاب چنین مکانی به خودی خود و به تنهایی امکاناتی مفهومی را در اختیار نویسنده و کارگردان قرار خواهد داد، هر چند که استفاده از این موقعیت در تئاتر ما کار نو و تازه ای نیست و از اتفاق اخیراً هم زیاد مورد استفاده قرار گرفته است و می رود که بهره وری از آن توسط نمایشنامه نویسان به صورت یک کلیشه درآید. به عنوان مثال می توان به نمایش «غسالخونه» به کارگردانی مصطفی ملک مکان اشاره کرد که همین ماه گذشته در سالن حافظ به اجراهای خود پایان داد. در آن نمایش نیز همین مکان توسط نویسنده برای رخدادهای نمایش در نظر گرفته شده بود یا مثلاً در نمایش «خواب زمستانی» به نویسندگی و کارگردانی لیلی عاج که مهر ماه سال گذشته در سالن کوچک مولوی بر صحنه رفت نیز با شخصیتی نظیر مراد نمایش «گم و گور» اما این بار زن و مکانی شبیه به همین مکان مواجه می شویم. به هر حال مکان های متفاوتی همچون این، پتانسیل کافی را دارند تا از همان ابتدا توجه تماشاگر را به خود معطوف دارند و اگر استفادۀ دراماتیک مناسبی از آنها به عمل بیاید چه بسا مخاطب را تا به آخر میخکوب نگاه دارند.

داستان نمایش

مراد (امیر جعفری) و همکار خانمش (الناز شاکردوست) در غسالخانۀ روستا یا شهری کوچک کار می کنند. زن بیشتر دعاخوان است تا غسال و برای دعا و قرآن خواندن بر سر مزارها و همچنین خواندن نمازهای قضای متوفیانی که خانواده هایشان تقاضا کنند وجه دریافت می کند. دو سال قبل فردی متوفی را برای شستن به آنجا می آورند و پس از دفن خانواده اش اعلام می کنند که او مدام به خوابشان می آید و از آنان می خواهد که بروند و او را از آنجا نجات دهند زیرا که مدام در عذاب است و دلیلش این است که مراد او را شسته و دفن کرده. پس از مدتی با نبش قبر فرد مزبور مواجه می شوند و نظرها دو دسته می شود. برخی می گویند مرده در جای خود تکان خورده بوده و این یعنی عذاب شده و ناراحت بوده و بعضی دیگر می گویند که افرادی از اعضای ناخلف خانواده اش نبش قبر کرده اند تا انگشت مرده را بر پای سندی زده و ملک و مالی از او را بالا بکشند. با پخش چنین حرفهایی در منطقه، مردم آن محیط کوچک که معمولاً گرفتار خرافات و تابوهای گوناگون اند، غسالخانۀ مراد و گورستان جنب آن را شوم می پندارند و دیگر هیچکس راضی نمی شود تا مرده اش را برای غسل و دفن به آنجا ببرد. با این اتفاق زندگی مراد دستخوش تغییری اساسی می شود و به تنگنا می افتد. البته مراد و همکارش هر دو از بیمه مستمری کافی دریافت می کنند و برای گذران زندگی با مشکل مواجه نیستند اما این نیاز مراد بیشتر روحی و روانی است تا نیازی مادی. در طول این دو سال کسادی کار، زن دعاخوان که مراد را دوست دارد برای سامان دادن به احوال روحی او تصمیم می گیرد که مبلغی را به خانوادۀ یکی از اهالی پرداخت کند تا حاضر شوند مردۀ خود (عزیز آقا) را برای کفن و دفن به آنجا ببرند، به عبارتی یک مردۀ اجاره ای را برای او فراهم می کند و به دروغ می گوید که عزیز وصیت کرده که فقط مراد باید مرا بشوید و دفن کند. حال مراد و و زن دعاخوان با جوانی که از اهالی برای نصب حفاظ به گورستان رفته و خواهرزادۀ زن نیز هست، منتظر رسیدن جنازۀ عزیز هستند که با آوردن او اتفاقاتی رخ می دهد که ماجرا را متفاوت از آنچه در نقشۀ زن دعاخوان طراحی شده بود رقم می زند.

نمایشنامه

اما متن این نمایش که به طور مشترک توسط کارگردان آن و هادی احمدی نوشته شده است با نواقص و اشکالاتی روبروست که موجب می شود نتواند آنچنان که باید نمایشی درخشان و درخور تأمل را رقم بزند. به عنوان نمونه باید گفت که این متن بیشتر به یک برش از یک داستان شبیه است تا یک نمایشنامه؛ به این معنا که تمامی عناصر لازم برای شکل دهی داستان و ساختارهای یک نمایشنامه در آن دیده نمی شود. منطق روایی و محیطی در برخی از جاها با اشکال روبروست. مراد و همکارش که در اغلب زمان نمایشی، اینطور از مناسباتشان بر می آید که زن و شوهرند، نزدیک به پایان نمایش از زبان یکی کاراکترها می شنویم که زن و شوهر نیستند و فقط همکارند. حال با توجه به مکان که به احتمال قریب به یقین روستایی در شمال غرب کشور نزدیک مرز و در راه ایروان ارمنستان است و با توجه به مناسبات اجتماعی در چنین روستاهای کوچکی که حساسیت هایی ویژه بر بسیاری موارد شرعی و عرفی وجود دارد، کار کردن یک مرد و زن تنها در نقطه ای پرت و دورافتاده، شدنی و منطقی به نظر نمی رسد و حرف و حاشیه های بسیاری از این بابت حول آنان به وجود خواهد آمد که زندگی و ادامۀ کارشان را با مشکل مواجه ساخته چه بسا غیر ممکن می گرداند، به خصوص که با شواهد و قراین موجود از جمله حسادت های زن دعاخوان و غیرت ورزی او بر مراد به عشق وافرش نسبت به او پی می بریم و مطمئناً چنین مواردی از چشم اهالی دور نمی ماند. این کنار هم بودن در صورتی توجیه منطقی می یافت که سن و سال زن نیز همچون مراد مرز پیری را رد کرده باشد که در عمل با چنین چیزی مواجه نیستیم. به عبارتی می توان گفت مناسبات و موقعیت های شخصیت های محوری نمایش؛ یعنی مراد و زن دعاخوان در موارد بسیاری ابهام آمیز بوده و در حد لزوم مشخص نشده است. نه به چگونگی و سوابق آشنایی آنها اشاره می شود و نه احوالات ویژه ای که بین این دو برقرار است در حد لازم و کافی کالبدشکافی می گردد تا این مبهمات برای تماشاگر برطرف گردند. نقیصۀ دیگر متن به پایان بندی آن باز می گردد؛ نمایش پایان مناسبی ندارد و روایت و فضاسازی کافی برای یک سرانجام را در آن شاهد نیستیم. در یک متن دراماتیک لازم است تا شخصیت های محوری و اصلی در پایان نمایش نمو یافته و تحول و تغییری در وجودشان صورت بگیرد. در اینجا می بینیم که زن دعاخوان در پایان قابلگی می کند و مراد که فقط مشتاق مرده شستن بوده، در گوش طفل تازه به دنیا آمده اذان می گوید و تمام. اما تغییر و تحول تنها در گروی نشان دادن چنین صحنه ای نیست، تماشاگر هنوز منتظر و متوقع بر جای می ماند، می توان گفت که نمایش قدری زود به پایان می رسد و طرح مناسبی برای رقم زدن یک پایان تأثیر گذار و شورانگیز را ندارد. اما از محاسن متن می توان به ایجاد برخی تضاد و تناقض های مناسب اشاره کرد که از عوامل ایجاد کمدی در نمایش است. نظیر اینکه مراد و همکارش با توجه به شغلشان که مدام با مسئلۀ مرگ مواجهند اما با این حال دو دستی دنیا را چسبیده اند و حتی برای رونق گرفتن کارشان دعا می کنند که افراد بیشتری زودتر بمیرند تا کاسبی شان رونقی بگیرد. نکتۀ دیگر قرار دادن یک زوج جوان مسیحی در کنار زوج مراد و همکارش است که نمایانگر تضادی در طبقۀ اجتماعی، دین و مذهب، طرز فکرها، تفاوت محیط ها و ... است، گرچه پرداخت شخصیت زوج مسیحی در متن از سطح فراتر نمی رود و لازم بود تا کار بیشتری در این زمینه صورت گرفته و ابعاد آنان قدری ژرفای بیشتری می یافت و از مبحث صرفاً مهرۀ دراماتیک بودن فاصله می گرفت. نکات ظریف دیگری نیز رعایت شده از جمله اینکه در پایان مراد در گوش طفلی که از والدینی مسیحی متولد شده پس از تولد اذان می گوید و به نوعی فراتر رفتن از مرزها و محدوده های مذهب و عرف و دیدگاه های دگماتیستی، آن هم در چنان مکانی چهره می نماید.

طراحی صحنه

طراحی ... دیدن ادامه » صحنه در این نمایش بر مبنای اصول رئالیسم انجام یافته و سعی گردیده تا همه چیز شبیه به موجودیت واقعی آن در فضای حقیقی اش باشد. بر اساس چنین نشانه هایی که به مخاطب توسط طراح ارائه گردیده این انتظار به وجود می آید که این واقع گرایی در تمامی مساحت صحنه به کار گرفته شده و دیده شود اما وجود یک جایگاه برجسته در سمت راست صحنه این نظریه را با اشکال مواجه می کند. جایگاهی که گویا حاضر و آمادۀ این رویداد از قبل فراهم شده تا زنی پا به ماه به آنجا آورده شود، پرده هایی که در سه سوی آن تعبیه شده کشیده شود و در آنجا زایمان صورت گیرد. حال باید تصور کرد که در حالت عادی وجود این جایگاه برجسته چه کاربردی می تواند داشته باشد، در تمامی غسال خانه ها آنچه همواره وجود دارد سکوی مرده شورخانه و لوازم و شیرآلات شستشو است و اگر قرار است مکانی برای خواندن نمازهای قضای متوفیان و دعا و قرآن خواندن باشد همیشه خارج از محیطی است که غسالی می کنند، حال یا در اتاقی کنارش یا ساختمان و غرفه ای در جنب آن. از این گذشته وجود آن پرده ها را دور سکو چگونه می توان توجیه کرد؟! از سوی دیگر نویسنده و کارگردان در بخشی از نمایش گویا وجود همین امکانی که بر صحنه فراهم کرده اند را از یاد برده اند؛ آنجایی برای شستن میت مذکر، بحث حرام بودن و کراهت داشتن بر سر دیدن بدن برهنۀ او برای دختر ارمنی مطرح می شود و مدت نسبتاً معتنابهی را نیز به خود اختصاص می دهد و یکی از شخصیت ها می گوید من بین دختر و میت می ایستم تا نتواند آن را ببیند، با توجه به وجود پرده در اطراف جایگاه برجسته به راحتی می شد پرده ها را کشید تا دختر و شوهرش نتوانند بدن برهنۀ جسد را ببیند و با وجود این امکان، پرداختن به این مباحثه توسط نویسنده و اجرای میزانسنیک آن توسط کارگردان از اساس بیهوده و اضافی به نظر می رسد.

بازیگری

امیر جعفری مانند همیشه حضور صحنه ای مناسب و کاریزماتیکی دارد اما در تحلیل شخصیت و بیرونی کردن خصوصیات «مراد» قدری تعجیل صورت گرفته و به تکرار خورده است. لحن روحانی و منبری واری که برای او انتخاب شده بسیار تکراری و کلیشه است. کشیدن کلمات به آن گونه و مناسبات حواشی چنین ژست هایی از سینما و تلویزیون گرفته تا در تئاتر بارها به همین نحو نشان داده شده اند و جای این بود که این بار جعفری به چنین تکراری تن ندهد و در شکل دهی به شخصیت، الگوی نو و بکرتری را برای ارائه بیابد. فارغ از بازی های خوبی که تا کنون بر صحنۀ تئاتر از امیر جعفری دیده شده، این بازی یکی از ضعیف ترین بازی های اخیر اوست که یکی از دلایل آن نیز عدم برقراری ارتباط مناسب با بازیگر نقش مقابلش؛ الناز شاکردوست در شکل گیری الگوی پینگ پنگی تبادل حس ها و رد بدل کردن دیالوگ هاست. در نحوۀ بازی و ادای دیالوگ های الناز شاکردوست چند صدایی و عدم ثبات دیده می شود. در ادا کردن لحن، سررشته را از دست می دهد چنانکه گاه دیالوگ های او را با لحنی محلی وار می شویم که نه به طور کامل و درستش محلی است و نه گویش معمولی بی لهجه است. این چند صدایی و بی منطقی در لحن و لهجه به نوعی دیگر و اما نه به این حادی، در بازی بقیه هم دیده می شود. مثلاً سایر بازیگران بدون لهجه صحبت می کنند و ناگهان در صحنۀ تولد گرفتن و پایکوبی دو تن از آنان شروع به صحبت با گویش و لهجۀ غلیظ ترکی آن منطقه می کنند. یا بازیگرانی که در نقش اهالی آن منطقۀ به خصوص هستند به جز دو کاراکتر ارمنی، از همان ابتدا باید با لحن و لهجۀ ترکی صحبت کنند و یا اینکه دیگر لازم نیست تا در صحنۀ مذکور با گویش محلی صحبت کنند، اما با وضعیتی که هست منطق این صحنه ها خدشه دار می شود و مسئله ابهام زاست. این در حالیست که پرداختن به مسئلۀ لهجه توسط کارگردان کاملاً در نمایش، تفکیک و تأکید گذاری شده، مثلاً زوج ارمنی که گویا بازیگرانشان نیز ارمنی الاصل هستند وقتی با یکدیگر صحبت می کنند از گویش ارمنی استفاده می کنند چنانکه اکثر تماشاگران متوجه معنای گفتگوهای آنان نمی شوند و زمانی که با دیگر کاراکترها صحبت می کنند از فارسی معمولی استفاده می کنند، در اینجا منطق لحن و گویش وجود دارد و عامدانه توسط کارگردان به کار برده شده و درست هم هست، اما برای سایر نقش ها چنین منطقی وجود ندارد و این خود بیشتر بر چنین ضعف و نقصی در کار دامن زده است. از اینها گذشته زمانی که شاکردوست قرار است با صدای بلند و فریاد زدن دیالوگ بگوید، صدایش می گیرد و به اصطلاح حالت خروسکی پیدا می کند و در اینجاست که صدای تربیت نایافتۀ یک بازیگر سینما برای صحنۀ تئاتر پدیدار می گردد. در این صحنه حتی دیالوگ های او به طور کامل و واضح قابل ادراک و دریافت معنی لازم نیست. درست است که این بازیگر تحصیلات تئاتری داشته و آنطور که گفته می شود بازیگری را ابتدا با تئاتر آغاز کرده اما از سال 1383 زمانی که در سن نوزده سالگی در فیلم «گل یخ» به کارگردانی کیومرث پوراحمد پا به به عرصۀ سینما گذاشت تا به کنون، اثری تئاتری از او مشاهده نشده و پیش از نوزده سالگی هم کارنامۀ مشخص تئاتری از او موجود و مذکور نیست، بنابراین چنانکه قبلاً نیز یادآور گردیده ام، کاملاً لازم است تا بازیگرانی از سینما که بنا به دعوت برخی کارگردانان یا میل شخصی خودشان به تئاتر می آیند، قبل از آن مقدمات حضور بر صحنۀ تئاتر را حداقل در زمینۀ تنفس، صدا و بیان تئاتر با گذراندن دوره های ویژه و تمرینات مستمر فراهم کنند و قدری نیز در زمینۀ تفاوت های بازیگری در تئاتر و سینما اطلاعات و دانش کسب کرده، تعمق و تمرکز بیشتری بر این مورد به خرج بدهند تا نتایج بهتری از این تغییر فضا در بازیگری آنان حاصل گردد، هم به خاطر خودشان و کسب شایستگی حضور بر صحنۀ تئاتر و هم به خاطر احترام به مخاطبین تئاتر که انتظاراتی فراتر از آنچه در تلویزیون و سینما اقتضا می کند را طلب می کنند. جدای از این مسئلۀ نکتۀ دیگر اینجاست که انتخاب الناز شاکردوست برای این نقش از پایه اشتباه بوده است و اساس درستی ندارد، چون این نقش از نظر ماهوی، ظاهری، سن و سال و ... هیچ هماهنگی ای با این بازیگر ندارد. تفاوت سنی که بین او و مراد به چشم می آید به آن بی منطقی که سابق بر این ذکر شد دامن می زند و گریم خاصی را هم برای بالاتر بردن سن او شاهد نیستیم. در پایان نمایش هم که پس از به دنیا آمدن نوزاد مقنعۀ خود را بالا زده و طفل را به درون صحنه می آورد این تفاوت و تناقض ما بین بازیگر و نقش بیشتر خود را می نمایاند و کار از دست می رود. از سوی دیگر تیپ سازی شاکردوست از یک زن روستاییِ محتمل جا افتاده و مسن اما اینجا به ظاهر جوان و درگیر با خرافات دارای ذهنی کوچک و همچنین تنگ نظری های ویژۀ خود که در محیطی کوچک پرورش یافته، آن صیقل لازم را نخورده و تیپ سازی او بیشتر به سوی ادا می رود تا اینکه در جان شخصیت پردازی بازیگر نفوذ و رسوخ کرده، سپس در مرحلۀ اجرا نیز به خوبی بیرونی شده باشد. با احتساب موارد ذکر شده، این شائبه برای مخاطب به وجود می آید که در انتخاب این بازیگر از سینما برای چنین نقشی در تئاتر صرفاً به مسئلۀ گیشه و پر کردن سالن نظر شده و در عمل نیز به عینه نتیجۀ این قضیه و گواه صدقش را شاهد هستیم، چنانکه در شبی که بنده برای دیدن این نمایش و نمایشی که قبل از آن بر صحنه بود رفته بودم مشاهده کردم که در نمایشی که قبل این اجرا بر صحنه می رفت علیرغم حضور بازیگران کارکشتۀ تئاتر که عمری را صرف خاک صحنه خوردن کرده اند، حدود چهار ردیف خالی از تماشاگر وجود داشت اما در نمایش «گم و گور» به خاطر حضور الناز شاکردوست بر صحنه نه تنها تمامی صندلی ها پر بود بلکه یک ردیف صندلی لاستیکی هم در سمت راست چیده و تحت عنوان بلیت خارج از ظرفیت به فروش رسانده و همگی نیز پر بودند. اما بهترین بازی ها در این نمایش متعلق است به کاوه ابراهیم و علیرضا زارع پرست که مواردی از قبیل نمایه های خصوصیات زیستی محل زندگی، پرورش شخصیت، واکنش های طبیعی و تسلط بر صحنه از کار آنها هویداست و تا حد قابل قبولی حق مطلب را در ارائۀ صحیح بازی های خود و ایفای نقششان لحاظ کرده اند.

وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
مهدی حسین مردی این را خواند
امیرمسعود فدائی این را دوست دارد
احسنت وحید جان؛ممنون که ساده و روان نوشتی‌.
۵ ساعت پیش
سلام بر سخاوت تو.
قلمت قاطع و دست ات نویسا دوست دردآشنای من.
۳ ساعت پیش
قربان محبتت کیان جان و نگاهت مستدام.
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید