تیوال کیان | دیوار
T1 : 03:04:34
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
تا پیش از این مدتها مو به تنم سیخ نشده بود و منقلب شدن را تقریبا از یاد برده بودم.
لذت بردم از آفرینش مسعود دلخواه عزیز با وسواس های منحصربفرد همیشگی اش. بومی سازی ظریف و به اندازۀ متن، میزانسن های تمیز، طراحی های بسیار خوب در لباس، موسیقی، نقش آفرینی ها از سر تعهد و احترام به مخاطب و ... که جملگی باعث می شود هنرمندی تمام گروه را قدر بدانم.
پردۀ ضیافت شام ساردر کافی بود موسیقی شدت بیشتری بگیرد و بر کوبندگی اش افزون شود (حتی به قیمت از دست دادن برخی دیالوگها) تا به کل کالبد تهی کنم. اگر پس از رسیدن قصه به نقطه آغاز یعنی ترفیع هندریک طی چند دقیقه با یکی دیگر از همسرایی های لذتبخش اش به جمع بندی می رسید من با تمام آن شوق و انرژی و در اوج ِتأثیر سالن را ترک می کردم.
مفیستوی سه ساعته به نظر من کامل نیست اما بسیار متعالی و نفیس است.
سپاس از این همه حظ.
آقای کیان عزیز
در مورد نکته ای که در مورد پایان کار فرمودید ، از این جهت هم می شود نگاه کرد که در واقع تمام آنچه در طول نمایش دیده ایم ، احوالات و تصاویری ست که هوفگن از زمان رورانس پایان اجرای مکبث تا دریافت حکم و ترک سالن به قصد رفتن به مهمانی هتل از سر ... دیدن ادامه » گذرانده است - که قرینگی صحنه اول و آخر نمایش هم می تواند مؤید همین مطلب باشد - و سرانجام در پایان آن با تصویر کابوس وار صف همقطاران مرده یا سفر کرده پوشیده سر با پارچه سفید در جایگاه تماشاگران - مواجه می شود ، کابوسی که در آن مثل مکبث دست هایش را به خون دوستان اش آلوده می بیند .
در مورد همین مساله صحنه های تکراری و قرینه ، آن دیالوگ " زیبای من ، وحشی من ، ستمگر من ... " - که هوفگن برای ابراز عشق به زنان بیان می کند - سه مرتبه در سه جای نمایش می آید که انتخاب کارکردی معناداری است که وجهی از شخصیت هوفگن را برای ما ترسیم می کند .
۱۳ تیر
جناب فتحیان درود دوست گرامی و سپاس از مشارکت شما.
بله حق با شماست و متوجه زاویه مدنظر شما هستم با این حال در مورد بنده آن لحظات با افول همراه بود هرچند صحنه نیز در آن پرده خسته به نظرم آمد که البته قابل درک است.
۱۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تیوالِ فهیم، گروه عزیز همیاری
مسئولین تماشاخانه پالیز، باران، مستقل و سالن های قدیم و جدید
آقایان حیدری ماهر، قدس و دیگر تهیه کنندگان محترم
دوستان کارگردان آفریدگاران صحنه
چهره های محبوب بازیگران هنرمند
تماشاچیان فرهنگ دوست
خوبان و هرکه گوش شنوایی دارد

«حادثه و فاجعه؛ مسجد و پاساژ و معدن و سالن تئاتر نمی شناسد.»

می شناسد؟
حتماً باید عقوبت کشیم تا تدبیر و تعقل کنیم؟
به خودتان و به ما و به عزیزانمان رحم کنید، لطف کنید، صواب کنید، یا هر حساب و کتاب دیگری، و بلیت خارج از ظرفیت را متوقف نمایید.
به سهم خود چاره اندیشی کنیم تا نیازی به ابراز و اظهار همدردی نباشد.
این نه تقاضای خاشعانه و نه تمنای محالی ست.
پیشگیری قبل از وقوع یعنی احتیاط و احتیاط شرط عقل است و خواستِ ۸۶ نفر از مجموع ۹۷ نفر از تماشاگران پیگیر و مخاطبان و مشتریان دائم صحنهٔ ... دیدن ادامه » تئاتر شماست که در آخرین نظرسنجی مربوطه شرکت کرده و آنرا توشیح نموده اند.
صد در صد حق با شماست کیان عزیز،فقط امیدوارم ترتیب اثر داده بشه
۱۴ اردیبهشت
جناب فدائی سپاس از حمایت شما
حتماً که باید امیدوار باشیم هم به استمرار مطالبات بر حق خودمان هرجا که هرکدام مجالی مناسب یافتیم، و هم به بصیرت و فضیلت متولیان فرهنگ و هنر در هر مرتبه ای.
۱۷ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
« تلقینِ بلاهت، تطهیرِ شرارت »

بی پدر همانقدر که هنرمندانه ای سرآمد، بدیع و خوش ساخت است، آنرا می توان اثری مغالطه آمیز و مشروعیت زا در بزرگداشت نیکولو ماکیاولی و تقدیس راهبردیِ فاشیسم دانست که همسو با هژمونی حاکمیت در اثنای آبستن تحولات سیاسی روز، رسوبِ اصالت بخشی آن به مراتبِ «قدرت» در ذهنِ منکوب مخاطب بطور هولناکی کارساز و اثربخش است.
از آن دست «اگر» های گرگمنشانه ای که واجب است به جد و جهد از «آنگاه» ِ آن بُز وَش هراسید.
بی پدر هنرمندانه ای سرآمد، بدیع و خوش ساخت است
۱۱ اردیبهشت
ایام به کام هموطن
۱۶ اردیبهشت
چه قدر سخت و ثقیل از درک برون شد،.در خیالم مرزبان نامه مرور شد.
۱۸ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عجیب اینکه بانو لیلی رشیدی عزیز پیش از این خبر از احتمال اجرای مجدد نمایش اسم در اردیبهشت ۹۶ را داده بودند و اینک مقارن با آن خبر و کمتر از یکماه از اعلام چنان احتمالی، شاهد بازاجرای نمایش پپرونی (بر اساس همان نمایشنامه) تلویحا ضمن تغییر نام کارگردان محترم از خسرو احمدی عزیز به علی احمدی هستیم با این تفاوت عمده که به بهانهٔ سالن نامرغوب پالیز بهای بلیت همین اثر در کمتر از دو سال رشد ۶۰ درصدی را حدفاصل ایرانشهر تا خیابان سپند تجربه می کند بی آنکه قیمت بنزین!! تکانی خورده باشد.
نمی دانم چنین پیشآمدهایی را چگونه می توان توضیح داد اما یقین دارم به صلاح تئاتر و تئاتردوستان نیست.
مسئول یعنی شخص مورد سوأل، دوستان اگر تئاتر مملکت مسئولی دارد سپاسگزار خواهم شد به من معرفی شان بفرمایید چراکه سوألاتِ بی پاسخی دارم.
درود کیان عزیز
آنچه که به نظر میرسد در طی چند وقت گذشته سیاست های کاری و گزینشی سالن پالیز دربخش عمده ای تبدیل شده ست به صندوق مبادلاتی ِ"علاقه/تومانی" مخاطبان تاتر و جیب پر کنی ِبعضی گروه های تاتر .... که سربلندانه با آخرین رنج قیمتی برای یک اجرا چه ... دیدن ادامه » اورجینال چه بازتولید به پیش میتازد
این نگاه سودجویانه ی گیشه محوری با ایجاد چنین جریان ِهمه گیری بجز ضربه به بدنه ی تاتر ( تمایز طبقاتی بیش از پیش در اجراها و نام ها) ومحرومیت مخاطب ِواقعی از آن نتیجه ای نخواهد داشت
باید تاسف خورد
۲۵ اسفند
منظور این است که این نمایش همان است که بود و تغییرش بیش از مقولهٔ کارگردانی یا جابجایی یک بازیگر، معطوف به ۶۰ درصد افزایش بهای بلیت می شود.
۲۵ اسفند
سلام دوستان


چهار عدد بلیط ردیف 6 دارم برای پنج شنبه ساعت 10 تاریخ 96/01/24


کسی اگر خواست با این شماره تماس بگیره
09355634929
۱۹ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"ما ترجیحمون و علاقمندیمون اینه که حداقل بزرگسالان با فرزندانشون، پدربزرگ ها با نوه هاشون بیایند ببیند این نمایش رو"
این توصیۀ صریح و اکید کارگردان محترم در گفتگوی تیوال است که نمایش برای مخاطب خاص نوجوان تهیه شده است.

من به عنوان پدرِ دو نوجوان بالای 13 سال که بطور کامل درگیر رشد و پرورش فرزندانم هستم از شما جناب محمد عاقبتی این سوأل را دارم که چقدر کارشناسی شده است روی این مخاطبِ خاص شناسی شما؟ و چقدر از مشورت متخصصین این گروه سنی بهره برده اید در بازنویسی این متن سترگ و تولیدِ اثر در این فرم؟

در گفتگو با خانم مهشاد حجتی فرموده اید "طرح نمایش را ساده تر کرده اید" و دوست داشته اید از دل لیرشاه "یک درام خانوادگی یک خطی از یک پدر و فرزندانش" را نگه دارید و "داستان های حاشیه ای و لحظات فلسفی و موقعیتهای فلسفی و استعاری را کمتر ... دیدن ادامه » کرده اید"
بله من هم موافقم که متأسفانه این فرمایشات شما عمیقاً صحت دارد و موثق است. حال ببینیم از آن شیر ِ بی یال و دم و اشکم چه مانده است؟
نگاهی به نمایشی که سالن سمندریان میزبانی اش را بعهده گرفته نشان می دهد از متن اصلی فقط یک پدر باقیمانده است که از دخترانش مجیزگویی، نوازش کلامی و هدیۀ تولد طلب می کند. سه دختر را به صحنه کشیده اید: اولی به ظاهر کمالگرا، دومی عاشق پیشه و سومی صادق، در نقطۀ مقابل یک پسر دلقک که بی شباهت به فرزند ذکور خانواده نیست. دو دختر اول از عهدۀ توقعات پدر بر می آیند و هنگامیکه دختر کوچکتر انتظارات پدر را اجابت نمی کند از خانواده طرد و از ارث محروم می شود. اما سرنوشت همگی شان، پدر و هر سه دختر ختم به مرگ می شود و پسرک دلقک در انتها قهرمانانه با اجساد ایشان عکس یادگاری می گیرد.
لطفاً بفرمایید این درام یک خطی شما چه دیدگاهِ نو؟ چه پیام یا آموزۀ تأمل برانگیز؟ چه پیشنهاد سازنده؟ چه الگوی جایگزین؟ چه افق امیدبخش؟ چه ایده آل یا آرمانی؟ و چه معنای شخصیت پروری برای فرزندان من به ارمغان می آورد؟ چه انتخابی برایشان باقی گذاشته اید؟ در مواجهه با یک ستمکار کدامیک از این شخصیت های پست، رذل یا شوریده بخت باشند خوب است؟ گزینۀ شما طبق آنچه تصویر کرده اید فقط دلقکی است که تا انتها از کاسه لیسی دست بردار نیست! هنگامیکه ارزش و ضدارزش را کنار یکدیگر درازکش می کنید آیا پیروزی یا حفظ بقاء در گروی پسر بودن و دلقک بودن است؟
هنرمند عزیز صرفنظر از لزوم معاصرسازی این قصه بدون افزودن هیچ سویۀ جدیدی که نزد چون منی مورد سوآل و تردید فراوان است، من فکر نمی کنم اینکه سه کلاه بوقی بر سر سه دختر بگذارید و با برف شادی صورت پسرک را سفید کنید و از افکت های دیداری و شنیداری بهرۀ فراوان ببرید، برای اینکه یک اثر مخصوص و درخور ِ نوجوان و جوان ارائه دهید کافی باشد. به نظر من این نمایش فاقد شناخت صحیح و دقیقی از مخاطب ِخاص خود است که از بانوی سالخورده، پوزه چرمی، سقراط، هزار شلاق، ترور، فهرست، گالیله و ... لذت می برد و به فکر فرو می رود. از این رو به گواه کیفیت نازل اجراهای نخست که نشانی جز عدم تمرین و آمادگی لازم نیست، در محتوا نیز تلاش جدی ای جهت تدارک تحفه ای شایسته بعمل نیامده است.

ضمن احترام به عوامل عزیز لیرشاه که جملگی از هنرمندان محبوب من هستند و در پروژه های بسیاری ایشان را ستوده ام، برخلاف پیشنهاد کارگردان، من از مادران و پدران هنردوست تقاضا می کنم قبل از آنکه فرزندانشان را با خود همراه سازند یک بار خود به تماشای این نمایش بنشینند و اگر آنرا در راستای فرزندپروری، عامل رشد، مشوق یا بازدارنده و منطبق بر اشل و توصیه های علمی کارشناسان حوزۀ تربیت در مقولۀ سلامت روان یافتند، آنگاه جگرگوشه هایی که در تب و تابِ چالش با جهان بیرون، انتخاب و شناختِ خود، حساس ترین و تأثیرپذیرترین برهۀ زندگی خود را سپری می کنند، با خود همراه نمایند.
سلام بر رفقای خوب تیوالی

خوشبختانه در صفحۀ این نمایش تاکنون شاهد انتقاد دوستان به بهای 40 هزار تومانی بلیت بوده ایم. به نظر من ماهیت اینچنین حساسیت ها و حضور کنشگرانه ذاتاً چه در ظاهر و چه در معنا بسیار مبارک، ارزنده و خوب است اما بنده نقدی بر این انتقاد وارد دانسته و عارضم.
اخیراً نمایشی "مونولوگ" با سه پرسوناژ و دکوری مختصرتر در سالن خصوصی دیگری با همین بهای چهل هزار تومانی بلیت به روی صحنه رفته بود، من مشخصاً پیگیر واکنشها نسبت به بهای بلیت آن نمایش بودم و هیچ اعتراضی به آن نشد، آنطور که من دیدم دریغ از یکی! چرا دوستان؟
در یک قیاس ظاهری نمایش آخرین نامه ضمن آنکه کاندیدای دریافت پنج جایزۀ بهترینها بوده است و دو جایزه از دو جشنواره برده است، طی دو اجرای قبل از مجموع 661 رأی ثبت شده در تیوال، 509 نفر (77 درصد) آنرا دوست داشتند، 49 نفر (7.5 درصد) آنرا ... دیدن ادامه » دوست نداشتند و 103 نفر (15.6درصد) رأی ممتنع دادند. در حالیکه آن نمایش مونولوگ سه پرسوناژه از مجموع 287 رأی دهنده، 165 نفر (57.5 درصد) ابراز رضایت کرده اند، 56 نفر (19.5 نفر) آنرا دوست نداشتند و 66 نفر(23 درصد) رأی ممتنع داده اند.

مجدداً تأکید می نمایم که من با هیچگونه افزایش قیمت غیرمنطقی و بهای نامعقولی موافق نیستم چه بسا حتی اگر معقول و منطقی هم باشد، مطلوبِ منی که برنامۀ تئاتر ماهانه ام به نصف کاهش یافته است، نیست! اما سوألم این است که چرا رویکرد ما تناقض دارد؟ و انتقاد ما نسبت به نمایشی که روی کاغذ در زمینه های مختلف توفیقات کمتری داشته است، به مراتب کمتر از اثری ست که آشکارا چه نزد داوران و چه در نظر مخاطبان واجد صلاحیت و کیفیت بهتری بوده است؟
آیا صرفاً حضور یک چهرۀ صدرنشین که از همین سالن های تئاتر به درخشش و دریافت جوائز در ساحتی دیگر نائل آمده و با این حال همچنان فعالیت و حضور مستمر در بستر و زادگاهِ حرفه ای خود یعنی صحنۀ تئاتر را کنار نگذاشته و ترک ننموده است ، دلیلی بر این تضاد در واکنش ها و موضعگیری های ما نیست؟
امیدوارم چنین گزینه و برداشتی از اساس مردود باشد اما اگر حتی اندکی احتمالش برود، من جسارت می کنم و پیشاپیش با طلب پوزش از محضر رفقایم، با مقداری تعمیم می پرسم که این تعصب منفی و عصبانیت جامعۀ ما نسبت به افراد موفق چه در عرصۀ هنر و چه علم، اقتصاد، صنعت، ورزش و ... از کجا نشأت می گیرد؟

پیشنهاد من انفعال نیست بلکه برعکس، امیدوارم همیشه و همه جا این طریق صواب را ادامه دهیم.
متشکرم.
ممنون از حسن توجه شما و پیگیری
دوستان معترض هستتند به:
قیمت ۳۰۰۰ تومانی بلیت در سال ۱۳۸۹ سالن اداره تئاتر
قیمت ۱۲۰۰۰ تومانی بلیت در سال ۱۳۹۳ سالن سایه
و قیمت ۲۵۰۰۰ تومانی بلیت در سال ۱۳۹۳ و ۱۳۹۴ در تئاتر باران
.
گفتنیست ریز ترین پاسخ برای کل فرهنگ و ... دیدن ادامه » هنر این جامعه این است:
قیمت بنزین در سال ۸۹ لیتری ۸۰ تومان بود....و رشد افزایشی آن به لیتری ۱۰۰۰ تومان رسید....
۲۸ بهمن
دوستان از همفکری و مشارکت شما عزیزان گرانقدر سپاسگزار و قدردان حضور خردورزانه تان هستم.

نماینده عزیز گروه اجرایی ضمن تشکر از توجه و پاسخگویی شما، نه فقط منحصر به نمایش زیبای آخرین نامه بلکه با نیم نگاهی به وضعیت کلی تئاتر خدمتتان عارضم بنزینی که از سال 89 ... دیدن ادامه » تا 93 به نرخ دولتی 400 تومان باک ها را پر می نمود، از سال 93 عزم 1000 تومان را جزم نمود و سال 94 یکبار تا به امروز تک نرخی شد اما مصرفکنندۀ تئاتر از سال 93 تاکنون -به این بهانه- هرسال نرخ رشد 100درصدی قیمت بلیت را متحمل می شود. با این توجیه، سال آینده هم اگر قیمت بلیت یکصدهزار تومان تعیین شود و سال بعدش دویست و سپس چهارصد! باز چماق بنزین 1000 تومانی بالاست که منطقی و اصولی و تابع یک اشل معین به نظر نمی رسد.
به نظر من باتوجه به ضریب رو به رشدِ نفوذ تئاتر در سبد فرهنگیِ سطوح مختلف جامعه، سمتِ عرضۀ تئاتر همچون دیگر تولیدکنندگان می بایست دارای یک سندیکا و اتحادیۀ واحد باشند که از یک سو امر نظارت، ارزیابی و نرخگذاری را در دستور کار داشته باشد و از سوی دیگر با مراجع بالادست جهت ارتقاء و تنظیم اقتصاد تئاتر به نفع هر دو سمت، موقعیت چانه زنی و اعمال نظر را دارا باشد به نحوی مدون که از حالت سلیقه ای خارج شود که چه بسا آثار ارزشمند حتی فروش با نرخ های بالاتری را تجربه نمایند اما مستدل و قابل دفاع.
در این خصوص نظرات دوستان درخصوص لزوم سوبسید دولتی (و دیگر روش های کاهش قیمت تمام شده) و نیز اختلاف منطقی قیمت متناسب با کیفیت تولیدات درخور توجه و پرداخت است و ملاحظه می فرمایید که تمایل به سودآوری تئاتر نزد ما مخاطبان نیز مشهود است. من نمی دانم این مهم چقدر در ید خانۀ تئاتر یا نهاد مسئولِ دیگری بوده است و چقدر در این زمینه اهتمام شده است. من نمی دانم در تعریف وظایف سازمان حمایت از مصرفکننده آیا پیشبینی ای برای ما علاقمندان هنرهای نمایشی صورت پذیرفته است یا خیر. اگر اعتراضی وجود داشته باشد، کدام مرجع ذیصلاح پاسخگوست و به کجا باید مراجعه کرد؟ تا هم منافع مالی تولیدکنندگان عزیزی که با به صحنه بردن آثار نمایشی روح تازه در کالبدمان می دمند تأمین شود و هم با ساماندهی و روشمندسازی چند و چونِ تولیدات، ارتباط مخاطب با صحنه گسسته نشود. هرچند هم اکنون نیز لابی های غیررسمی، پراکنده و سلیقه ای انجام می شود اما با این روند در میان مدت شاهد شکاف و شکست این داد و ستد خواهیم بود.
۰۹ اسفند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"فرشته که اسم نیست. حالا اگه وحی-آئیل، قبر-آئیل یا جنگ-آئیل باشه یه چیزی!"

حرفِ قشنگ زدن خوبه، قشنگ حرف زدن هم خوبه، اما به نظرم هیچکدام هنر کامل نیست. هنر زمانی متعالی و متجلی خواهد شد که مثل این نمایش حرفِ قشنگ، قشنگ گفته شود. کلاه آهنی ها به قدری خوب و درست نگارش و پرداخت شده بود که خاطرهٔ خوش ماندگاری در زمرهٔ بهترین های ۹۵ برایم به جا گذاشت.
آفرین ها بر نویسنده، کارگردان، بازیگران و دیگر عوامل.
لذت بردم و سپاسگزارم.
از محبت و انرژى خوبتون سپاسگزارم.
۲۱ بهمن
درود بر شما ابرشیر جان دوست آموزگارم که بسیاری از نگاه ژرفت تحصیل کرده ام
"فراسوی نیک و بد" از نیچه، طناز، جالب و غورانگیز است:
http://s9.picofile.com/file/8286322426/Farasuye_Nik_Va_Bad.pdf.html
۲۶ بهمن
ممنون از لطفت رفیق خوبم که گنجینه ی آگاهی و دانشی و حضورت مغتنم و همیشه آموزنده و مفید
ترجمه های داریوش خان آشوری از نیچه به راستی ستودنی و خواندنی است
۲۶ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نظرسنجی: توقف فروش ِ"بلیت خارج از ظرفیت"

دوستان آیا سالن تئاتری سراغ دارید که سردرش نوشته شده باشد:
"ورود خانم های باردار، سالمندان، بیماران قلبی، مبتلایان به آسم و صرع، ممنوع می باشد" ؟
و یا نوشته شده باشد:
"در این مکان احتمال وقوع زلزله، آتشسوزی، ریزش ساختمان، نشت گاز و اتصال برق، وجود ندارد" ؟

فاصلهٔ یکایک ما تا فاجعه، بیش از یک اتفاق ساده نیست و عنوان خارج از ظرفیت به معنای خارج از ظرفیتِ امکانات رفاهی، خارج از ظرفیتِ تمهیدات ایمنی و خارج از ظرفیتِ خدمات قابل ارائه است.
صرفنظر از زیبایی شناسی و شأن فرهنگیِ مخدوش در چنین رویه ای که بسیار حائز اهمیت و وجاهت است و جای تأمل فراوان دارد، تبعات تلخِ فروش و خرید بلیت خارج از ظرفیت کابوس هولناکی ست که هنوز خواب شیرین ما را برهم نزده است و کدام قوهٔ قهریه ای فرهنگی تر، هنرمندانه ... دیدن ادامه » تر، بهتر و زیباتر از خودِ ما تماشاخانه داران، تهیه کنندگان، کارگردانان، فعالان عرصهٔ تئاتر و تماشاگران می تواند غلط مصطلحی تحت عنوان "خارج از ظرفیت" را اصلاح کند؟

پس با هم موافق گردیم که پذیرای بی نظمی، ازدحام و بلوا نباشیم، پیش از آنکه به احترام دیگران یا شاید که خودمان، یک دقیقه سکوت یا یک روز عزای عمومی اعلام شود.
سپاس.

# با عدم فروش بلیت خارج از ظرفیت موافقید؟
همیاری عزیز اول مرتبه است که تقاضای برجستگی مطلب را دارم.
سپاسگزار خواهم شد.
۱۳ بهمن
متشکرم از همراهی و نظرپردازی شما خوبان.
موافقم دوستان.
نکته اینجاست که همیشه در هر عرصه ای سخت افزار دنباله روی نرم افزار است. یعنی این وجه نرم افزاری هر پدیده است که میل/نفع/نیاز را شناسایی یا تعریف می کند و متعاقب آن ابزار و امکانات حول آن نیاز گردِ هم می آیند. ... دیدن ادامه » اگر تولیدکننده ای به صرف انبوهِ تقاضا به این باور ناصواب برسد که یک کالا را می تواند به دو متقاضی توأمان بفروشد، یک خانه را به دو خانواده اجاره دهد، یا در اینجا فضایی با گنجایش مثلا 140 صندلی را بین بیش از 210 نفر تقسیم کند! خب دیگر نیازی احساس نمی کند تا با برنامه ریزی، مدیریت صحیح منابع، کاهش قیمت تمام شده و افزایش ظرفیت تولید، به میل/نفع/نیاز ِ خود دست یابد.
اگر روبروی تلویزیون لم می دهیم و افرادیکه برای یک نذری یا ساندیس از سر و کول یکدیگر بالا می روند تا بلکه اقبال یارشان باشد و آن وسط چیزی نصیبشان شود را سرزنش و نکوهش می کنیم و دون از شأن خود می پنداریم، فراموش نکنیم در جای دیگری که صلواتی هم نیست، درحالیکه خود را باد میزنیم و نفسهایمان به شماره افتاده و پاهایمان خشک شده و کمر درد گرفته ایم و از هیچ سو امکانِ خروج نداریم، یک صدا و یک تصویر به سمت جمعیتمان پرتاب می کنند و احتمالا این خود ما هستیم که باید لابد با زرنگی! مثل بازیکنان راگبی با انواع حرکات محیرالعقول، صدا و تصویر ارسالی را از کناردستی و پشت سری برباییم و محظوظ شویم و کیفور که آخیش این صحنه را دلیرانه دیدم و این دیالوگ را پیروزمندانه شنیدم!
بایسته و شایسته است که به سهم خود در شناسایی و تعریفِ صحیح و صوابِ این میل/نفع هم نزد خودِ مصرفکننده و هم نزدِ دوستان تولیدکننده کوشا باشیم و اگر مسئلۀ کمبود امکانات سخت افزار مطرح است با تأکید بر نیاز، اجازه ندهیم توسط روندِ نابخردانه و نازیبایی که رفته رفته بر تمامی نمایشها حاکم می شود، صورت مسئله پاک شود.
۱۸ بهمن
کاملا با حذف خارج از ظرفیت موافقم چون به نظرم تحقیر آمیزه و بازاری منش (برای فروش بلیط بیشتر باید روی زمین یا یک تشکچه نشست).
۱۹ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
« آقازادگانِ عاشق پیشه »

" دریغا ای ایتالیای برده! ای میهمانسرای رنج، ای کشتی بی ناخدا که در میان طوفانی سهمگین ره میسپری، تو دیگر ملکۀ سرزمینها نیستی که فاحشه خانه ای هستی و امروز ساکنانِ تو هیچیک بی جنگ و جدال به سر نمی برند و حتی آنها که در درون قلعه و حصاری واحد و خندقی مشترک می زیند یکدیگر را به چنگ و دندان می درند.
ای بینوا ! به پیرامونِ سواحلِ دریاهای خویش نیک بنگر و پس آنگاه به اندرونِ خود نظر افکن و ببین که آیا در تو جایی توان یافت که از صلح برخوردار باشد؟
اکنون که زین تو خالی ست، چه سود که جوستینیانو (امپراتور سابق) عنان ات را مرمت کرده باشد (قوانین را اصلاح و تغییر داده باشد) که اگر چنین دهانه ای در کار نبود، باری تو را شرمی کمتر از این می توانست بود.
ای قوم (کلیسائیان) که می بایست درستی پیشه می کردی و اگر مفهوم آنچه خداوند گفته است را درست دریابی قیصر (امپراتور) را بر زین باقی می گذاشتی، بنگر که چگونه این حیوان (ایتالیا) به خاطر آنکه دیگر مهمیزی ندارد و عنانش نیز در دست چون شمایی ست، سرکشی پیشه کرده است.
ای آلبرتوی آلمانی (پسر امپراتور فقید پیشین که برای تاجگذاری نرفت) که این ماده اسبی را که چموش و گردنکش شده است به جای آنکه رکاب زنی، به حال خویش رها می کنی. کاش کیفری عادلانه از جانب آسمان بر دودمان ات نازل شود که ناشنیده و نامشخص باشد (آلبرتو توسط برادرزاده اش بطور غافلگیرانه به قتل رسید) زیرا تو و پدرت که بخاطر آزمندی در سرزمین خویش رخت افکندید، باغ امپراتوری (کشور) را دیدید که به شوره زاری در آمد و همچنان خاموش ماندید.
ای مرد سهل انگار بیا و مونتکی ها (مونتاگو ها) و کاپلتی ها (کاپولت ها) ی ورونا را ببین که از هم اکنون غرق عزایند و در بیم و هراس عمر می گذارند. بیا و رُم ِخویش را ببین که چون بیوه زنی دور افتاده می گرید و روز و شب تو را می خواند و می گوید: "ای قیصر من، چرا ترکم گفته ای؟"
و اگر اجازت گفتار داشته باشم می گویم که: " ای رب الارباب صدرنشین (خدا) که به خاطر ما بر زمین به صلیب کشیده شدی، آیا دیدگان پاکبین ات را به جایی دگر دوخته ای؟ یا آنکه در بارگاهِ عقلِ حاکمِ خود، ما را وسیلۀ خیری فراهم می آوری که خودمان را پیشاپیش از آن آگاهی نمی توان بود؟ زیرا که جمله شهرهای ایتالیا را فرمانروایانی بس ستمگر است و در همۀ این شهرها هر بی سر و پائی سر آن دارد که مارچلی (انقلابی‌ گرِ 50 سال پیش از میلاد مسیح که علیه سزار قیام کرد) شود.
(به طعنه و کنایه) : ای فلورانس من (پایتخت اقتصادی وقت و مبدأ رنسانس ایتالیا) ، تو شاد از آن می توانی بود که این جملات معترضه تو را شامل نیست (درحالیکه بدترین وضعیت را نسبت به دیگر شهرها داشت) زیرا که مردمان تو اجل از اینچنین سرزنش اند! بسیار کسان دگر دادگستری در دل دارند اما آن را جز با احتیاط فراوان چون تیری از کمانی سخت نکشیده بیرون نمی کشند، در عوض مردم تو این دادگستری را بر زبان دارند. بسیار کسان دگر از قبول مناسب دولتی سر باز می زنند اما مردم غیرتمند تو بی آنکه آنان را به سمتی خوانده باشند بانگ می زنند که: "آمادۀ کاریم" ! پس اکنون شاد باش که تو را شادمانی باید کرد تو را که توانگری در صلح و صفا به سر می بری تو را که عاقلانه زندگی می کنی و نتیجۀ کارت نشان می دهد که چه سان راست می گویم!
(با استهزاء) : در آتن که با آن همه نظم و ترتیب واضع قوانین کهن بودند اکنون در برابر احکام موشکافانه ات، آنچه را که در اکتبر رشته ای به نیمۀ نوامبر نمی توانند رساند. (خلق الساعه بودن قوانین و واژگونی و جابجایی یک شبۀ دو جناح سیاسی سفیدها و سیاه ها). تو خود می دانی که از آن زمان که به یاد توانی آورد چندبار قوانین و سکه ها و قاضیان و شیوۀ زندگانی خویش را تغییر داده ای و کسانٍ خود را عوض کرده ای. و اگر حافظه ای نکو داشته باشی و روشن بینی کنی، خود را همچو آن بیماری خواهی یافت که در بستر خویش آرام نتواند بود و پیوسته بدین سو و آن سو می غلتد تا مگر بر درد فائق آید."
کمدی الهی/دفتر دوم/سرودۀ ششم.

«رومئو و ژولیت» ِشکسپیر مربوط به دختر و پسری از دو خانوادۀ حاکم و اشرافیِ مونتکی و کاپلتیِ شهر ورونای ایتالیا در سالهای آغازین قرن چهاردهم هستند که دانته در فرازهای فوق از دفتر دوم کمدی الهی به توصیفِ ستم پیشگی زمامداران، جنگهای داخلی، هرج و مرج و بی تفاوتی مردمِ وقت آن زمان پرداخته و حُکام سهل انگار و عافیت طلب را در مرتبۀ برزخ طبقه بندی نموده است. اما در عوض شاعر شهیر انگلیسی در نمایشنامۀ خود، با پایان دادن به جنگ بین دو خانواده پس از مرگ فرزندانشان، راه را بر امید باز گذاشته است، عشق را مأوا و ناجی بشریت از رنج و تاریکی معرفی نموده و مرگ را الزامی مقدر جهت تحقق آرمان ها دانسته است تا کمال و جاودانگی را در عشق نمایان سازد و اینگونه یکی از تلخترین ملودرام های ماندگار تاریخ ادبیات را بر پایۀ داستان و سلسلۀ علل رخدادها خلق نمود. اما ما در سالن سمندریان با نمایشی روبرو هستیم که نامش با واژۀ دیابولیک به معنای اهریمنی و شیطان صفتی آغاز می شود یعنی توصیفی از رومئو و ژولیت که بیشتر می توان معرف احوال شهر ورونا و اهالی اش در برزخ دانته دانست تا آنکه قرینه و قرابتی با کیفیت رمانسِ عشاق داشته باشد، بلکه یک تراژدی شخصیت محورِ معاصر مبتنی بر سیال ذهن و با چاشنی عشق حاصل این بازنمایی ضدساختار است که خبر و نشانه ای از لحن قصه گویی قرن هجدهم در آن یافت نمی شود لیکن مصادیقی از روز را به عاریت گرفته است.

همانطور ... دیدن ادامه » که پیش تر گفته شد نمایش حاضر، بازنمایی برونگرایانۀ امری دیابولیک از وضعیتی اجتماعی ست و نه عاشقانه ای جگرسوز:
صحنه ای عریض که دو منتهی الیه چپ و راست را به هم متصل می کند و اولین کلامی که در سالن طنین می افکند: "شما طرفِ کدوم هایید؟ این طرفی ها یا اون وری ها؟" خطاب به لاشۀ مردگانی کفنپوش که بر کف صحنه به هر دو سو گسترانیده شده اند و بیش از هرچیز تداعی کنندۀ قربانیان منازعات سیاسی اند که توسط طراحی دو سویۀ جایگاه تماشا، چنانکه از چپ یا راست بودنِ جناحین اهمیت زدایی شده است، همچنین تقارن ماهوی ایشان با کارکرد مشابه را نیز متناظر ساخته است. کشتگانی که نه در تابوتِ مسیحیان بلکه مستتر در کفن، یکی از کنایات اثر به مدلولِ چشم آشنای مضارع استمراری را متجلی می سازند. کم نبوده اند نه در پیشینۀ ابناء بشر و نه در تاریخ معاصر کشور، صفوف کفنپیچی از پیر و جوان، زن و مرد، که از رجزخوانی، زورآزمایی، سهم خواهی و سلطه جوییِ صاحبان قدرت و ثروت، نقش بر زمین برجای مانده اند و اینک در ایران شهر، تماشاگرِ دو آقازادۀ اشرافی از دو گروه حکمران هستیم. دختری تجددخواه با تفنگی در غلاف و سوار بر اتومبیل که اغواگرانه سلاح در دستان خام خیالِ جوانکی گورکن می گذارد تا در عبث-سودای بوسه ای از کامِ قدرت، جان بر کف به سمت آن دیگر بزرگزاده یورش برد و در مسلخِ پسری سنتگرا با قمه ای خونریز در پرِ شال و چفیه ای بر گردن، در خون خود بغلتد در هنگامه ای که آقازادگان در قاب دوربین به خودستایی و در صفحۀ اول جرائد به عکس جمعی عاشقانه مشغولند و حتی اگر زمانی رسد که فروغی در سینه هاشان افکنده شود و دلی به وصال و وحدت گرم کنند چه سود که والدینشان برای حفظ قلمروی خود حتی از سوزاندن مهره های خودی فرو نخواهند گذاشت: "نباید روزی برسه که به جای مونتاگو ها و کاپولتی ها بگویند رومئوها و ژولیت ها" پس عشق را بر نمی تابند و نوزادان آینده سازی که از این انحطاط هرگز زاده نخواهند شد را پیش از نطفه دفع شر می نمایند و در این میان راهبی که رویای سبوحیت و بناشدن عبادتگاهی بر قبرش را دارد خود نیک می داند که "آبی از این چوپان برای بره گان گرم نخواهد شد" وقتیکه جیره کش انفیۀ نذوراتی ستمپیشگان است و اینچنین دست رد بر سینۀ سوختۀ گورکنی خاکسترنشین و خمیده پشت از بار جور می زند که: "من فقط راه جهنم رو بلدم نشون بدم" و این همه، زیر پوستِ شهری شلوغ و پر تردد در جریان است که مردمانش برای رسیدن به قطار استثمار و سوار شدن بر سرِ هم از یکدیگر سبقت می گیرند بی آنکه دیگر به یاد آورند یا برایشان مهم باشد که در اعماقِ سالهای پیدایشِ این شبکهٔ هزارتوی ارتباطی و انتقالی چه کسان که مقتولِ دستان زنجیره ای نشدند و چه برگه های تقویم که تا امروز به نامِ "فتنه" و "حماسه" سند نخورد.

از این رو به زعم نگارنده اثری که گروه تئاتر بازی به صحنه برده اند را بیشتر استوار بر کمدی الهی باید دانست تا شکسپیر و این ناظر به قدرت هنر در آفرینشهای بدیع با کارکرد گسترده در هر عرصه ای به اقتضای زمانه است که بسیاری را امید می دهد و بسیاری را بیم.
امیدوارم نوشتار حاضر در حظ دوستانی که قصد تماشا دارند مفید واقع شود.
کیان اندیشه ورز و عزیز بسیار از قلم و تحلیل ات لذت بردم ...درود بر ذهن ورزی درخشانت ... خوشحالم که همیشه با قلم تابنده ات زوایای دیگری از یک اثر را موشکافی می کنی تا از راه تعمیق و تامل به افق هایی پنهان تر یا متفاوت تری از یک اثر برسی
حضور و وجود اندیشه در ... دیدن ادامه » این محمل متبرک باد
درود بر تو رفیق مداقه گر و متفکرم
۱۶ دی
کیان عزیز، ضمن احترام به دقت نظرت که تحسین برانگیز است، باید بگویم من در مواجهه با نمایش حتی پس از خواندن نقد جالب و روشنگرت، تمام اجزای آنرا مو به مو دارای مصادیق سیاسی در اجتماع کنونی نیافتم و دنیای نمایش را در عین اشاره به وضعیت حال این سرزمین بزرگتر ... دیدن ادامه » از این جغرافیا و این زمانه میبینم.
۱۸ دی
امیر عزیز لطف هنر به همین جهانشمولی و زبان فراملیتی اش است و درود بر نگاه و اندیشۀ شما و همۀ هنردوستان.
۱۸ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مژده به دوستداران تئاتر که این شبها در سالن استاد سمندریان خبری از پله نشینی و کف خوابی نیست.
سپاسگزارم از تصمیم گیرندگان و تهیه کنندگان این نمایش که با امتناع از فروش بلیت خارج از ظرفیت، کرامت شخص تماشاگر را یادآور شده، صحه گذاشتند و در عین حال به نسبت ارقام امروزی و باتوجه به مدت نمایش و نام و تعداد عوامل و میزان اکت و انرژی دوازده بازیگر بهای عجیبی برای بلیت تعیین نکردند. متشکرم از آتیلا پسیانی که هر شب حاضر می شود تا با وسواس بر حفظ شأنِ فعلِ تماشا تأکید نماید، حتی اگر در نظرِ رویکردِ مخالف از مقبولیت و محبوبیتش کاسته شود.
به دوستانی که قصد تماشا دارند:
نمایش دیابولیک رومئو و ژولیت نه بهترین است و نه چنین قصدی دارد. نه در مورد رومئو است و نه ژولیت و نه حتی عشق. بلکه یک چیز است: بازنمایی برونگرایانۀ یک امر واقعِ دیابولیک به اقتضا و موضوعیت روز ... دیدن ادامه » در تمثال یکی از آثار شکسپیر. که نه اعجازی در اجرای آن رخ می دهد و نه نقش آفرینی های تأثیرگذارتری نسبت به آنچه پیش تر از بازیگرانش سراغ داریم را شاهد خواهید بود. نقش اول این اثر پرداختِ متن و نقش مکملش موسیقی ست. آوای تیوال دوست خوبم آریو راقب کیانی با کارگردان عزیز بسیار راهبردی ست فلذا بفرموده تلاش نمایید از تحلیل روانکاوانه و یا جامعه شناسانه پرهیز کنید تا عیان ببینید و فاش بشنوید.
خوشحالم که این نمایش را به تماشا نشستم، دغدغه و شهامتشان را ارج می نهم.
کیان عزیز ، ممنونم ازت که همراه بودی با گفتگوی تهیه شده و چه خوب که مسائل اشاره شده توانسته یافته ها و جمع بندی های شما از نمایش را با اندیشه های نویسنده و کارگردان همسو و همراه سازد.

۰۸ دی
آریوی عزیز درود بر شما دوست هنرمند و اندیشه پرورم و سپاس از حضور بسیار ارزشمندتان.
۰۸ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علیرضا شیخان و گروه عزیز بازیگران
هنر باید داشت که مرا نزدیک به دو ساعت در گرما بر روی یک نیمکت بدون تکیه گاه بنشانید تا به صحنه ای خالی از دکور و اکسسوارِ خاص خیره شوم درحالیکه عمداً یا سهواً حتی کوچکترین تغییر و تنوعی در نورپردازی صحنه به یاری بصری ام نگماشته اید و با همۀ این احوال همچنان پس از اتمام نمایشتان احساس خوشایندی داشته باشم و با لبخندی بر لب و فکری در سر سالن را ترک نمایم. چه رسد اگر از همراهی که دومین تئاتر عمرش را دیده است جملۀ "مرسی خیلی جالب بود" را بشنوید.
هنرتان را ارج می نهم و سپاسگزارم.
من هنوز بعد از یک هفته ازین نمایش سرشارم. خوشحالم که موفق به تماشایش شدی کیان عزیز.
۲۴ آبان
در مورد کَستینگ عالی این نمایش هم باهات موافقم کاملن.
۲۹ آبان
ممنونم از شما جناب کیان.امیدوارم
۲۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ در هیچ را در شب دوم با موضوع عشق به تماشا نشستم.
یک خاطرۀ شیرین و یک تجربۀ نامتعارف توسط نمایشی ساده، صمیمی و بی تکلف که مبتنی بر بداهه در هر شب به یک موضوع مجزا می پردازد.
به نظرم هرچند که همه چیز کاملاً ایده آل نبود اما حتی با تصور یکی دو بار تمرین قبل از هر اجرا، همچنان پیشبرد داستان و انتقال مضامین با این اتودهای کم نقص و به این شکل مؤثر توسط افرادیکه به راستی با صحنه سرشته شده اند، دلپذیر و البته دغدغه مند و تأمل برانگیز است.
پیشنهادی که به عوامل دارم در نظر گرفتن تخفیف برای خریداران چند اجراست چون ولع تماشای هنرآفرینی عزیزان حول دیگر موضوعات برای ما در حالی باقی ست که بحث هزینه نیز مطرح است.
عالیا ، نیلوفر ثانی و رومینا خلج هدایتی این را خواندند
محمد رحمانی و مهدی حسین مردی این را دوست دارند
کیان جان با خواندن مطلب شما و البته جناب مردی گرامی به دیدن نمایش بسیار راغب شدم
فقط سوالی داشتم آیا همه بازیگرانی که اسامی شان در معرفی آمده هر شب به اتفاق به اجرای موضوعی متفاوت می پردازند یا هر شب یکی از بازیگران هستند؟
اساسا تغییر بنیادی یک نمایش ... دیدن ادامه » در هر شب اجرا ایده منصفانه ای به نظرم نمی رسد!!
۱۷ آبان
تلمذ می کنم عزیز سپاسگزارم.
۱۷ آبان
اختیار دارید ..می آموزم از محضرت رفیق..
۱۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جنازه های گمنام رو بهونه کردند برامون، تا عادت کنیم اون صورت هایی که دوستشون داریم رو کفنپوش ببینیم.
کیان گرانقدر یکی از توانمندی های ویژه تو دوست ارجمندم در کنار توانمندی های بسیار دیگرتان ؛ انتخاب دیالوگهایی است که می تواند جوهر ه و فلسفه ی وجودی یک نمایش را کم و بیش نمایان کند .. درود بر تو و انتخاب هایت
۱۰ آبان
ابرشیر عزیز درود و سپاس از توجه و مهری که مبذول می دارید.
۱۰ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو تورات موسی میخوندی و من کاپیتال مارکس. حقیقت اینه که هر دو حرومزاده های ولدزنای یک فاحشه ایم.
تو گویی دیالوگها روی بردار زمان و مکانست که ماندگاری می یابند :)
درود بر ذهن روشنبین فردریش دورنمات
۰۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رذل حقیقتگو: بروید! بروید و در سکوت، همانی باشید که همواره با خود حمل می کردید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به پاس وجودِ فریبا ها ، نادیا، علیرضا، آرش ها، مانی، بابک ها، و پیام لاریان
با صدای شاعر، علیرضا آذر:
http://s8.picofile.com/file/8268859426/Alireza_Azar_Tomor_2.mp3.html

زندگی یک چمدان است که می آوری اش
بار و بندیل سبک می کنی و می بری اش

خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دستِ کم هر دو سه شب، سیر به فکرش هستم

گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم
به سرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بی گاه شقیقست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان ... دیدن ادامه » دست تو و ترس به چشمان من است
این، غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده، داد بکش
هی تکانم بده، نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم
طوری از ریشه بکش اَره که کوتاه شوم

مثل سیگار خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هرچه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین، زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت این همه سیگار نکش

آن به هر لحظۀ تبدارِ تو پیوند منم
آنقدر داغ به جانم که دماوند منم

توله گرگی که در اندیشۀ شریانِ منی
کاسه خونی، جگری سوخته مهمان منی

چشم بادام، دهان پسته، زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم

سیب سیب است، تن انگیزۀ هر آه منم
رطب عرش نخیل او، قد کوتاه منم

ماده آهوی چمن، هوبرۀ سینه بلور
قاب قوسین دهن، شاپریِ قلعۀ دور

مظهرِ جان پلنگ ام که به ماه می بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماه بیرون زده از کنگرۀ پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکین ات تب دریاچه قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرن اتم

موی برهم زده ات جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من! تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بند توام آزادم

چشممان خورد به هم صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این، کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماهِ من روی گرفت و سر مریخ نشست

آسِ در مشت مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چای داغی که دلم بود به دستت دادم
آن قدر سرد شدم از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چمبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده خود پیر ترم
از خرِ زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویۀ ساتورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سرِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دود، دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر محیاست، مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست، مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند، مبادا که تو را
پیِ یک شام بزرگند، مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است، مبادا که تو را
مرد بدنام زیاد است، مبادا که تو را

پشتِ دیوار نشستند، مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند، مبادا که تو را

تا مبادا که تو را باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای، پهنه سراب است نرو
برف و کولاک زده، راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیارۀ پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم، وسعت پشتم خالی ست
گل تو باشی، منِ مفلوک دو مشتم خالی ست

بی تو تقویم پر از جمعۀ بی حوصله هاست
و جهان، مادر آبستنِ خط فاصله هاست

پسری خیر ندیده م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پرم، دلهره کافی ست، خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

از 19 مرداد تا حالا
کجایی عزیز . . .

۰۶ مهر
کیان گرانقدر
سپاس از این اشتراک زیبا. من به شدت شیفته این آهنگ موزون و زیبا هستم...
عالیست... عالی..
۱۲ مهر
پرند بانوی مهربان متشکرم از توجه شما و خوشحالم که مقبول واقع شد.
۱۴ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جالب بود. به جز موقعیتی که نمایش را شکل می داد همچنین پناهگاه های زمان موشکباران جنگ را نیز برایم تداعی ساخت.
دوست همتیوالی عزیز هادی عیار پیش تر در برگۀ نمایش توضیحات مبسوطی ارائه فرموده اند از آن جمله پرداخت های بهتری که در متن می توانست صورت پذیرد و فقدانشان اثر را متأثر ساخته بود در کنار ایده های خوبی که از درب تماشاخانه تا پایان مشهود بودند.
دیدمی دوست داشتنی.
زودتر از من کار رو دیدین :-)
۲۰ مرداد
عباس عزیز ادبمندم:) و خوشحال که نمایش به دلتان نشست. امیدوارم از اشتراک تجربه تان محروم نفرمایید دوست خوبم.
فقط توصیه ام به رفقا این است که اگر تشریف بردید ننشینید و صداها را دنبال کنید.
۲۰ مرداد
گفتنی ها در متن جناب عیار هست
و توصیه لازم در متن جنابتان
بر این دو فزودن، نتوانم

پاینده باشی
۲۲ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
« پیدا (نه) کنید پرتقال فروش را »

{قسمت دوم}

یک مثلث متساوی الاضلاع فرض بفرمایید که به مرکزیت هر کنج، دایره ای به شعاعِ ضلع مثلث ترسیم شده باشد. اگر این سه دایرۀ حلقوی طوری در هم تنیده شوند که هر کدام از آنها، زیرِ حلقۀ قبل و روی حلقۀ بعد باشد، در اینصورت تداخل توپولوژیکِ این سه حلقه سامانه ای می سازد که در آن هیچ حلقه ای در حلقۀ دیگر محصور نیست با این حال با گسستنِ هر حلقه، کلِ مجموعه از هم می پاشد زیرا هر دو حلقه توسط یک حلقۀ سومی گره خورده و چفت شده اند. ژاک لاکان در تبیین ساختار روانی انسان این گره برومه ای را به عاریت گرفته و از این سامانه بعنوان نمادی از ساختمان نفسانی یاد نموده تا به مدد آن مفاهیمِ مدنظرش را منتقل نماید.

صابر ابر در پرتقال های کال احتمالاً سعی داشته تا چهار جهان از چهار جنس متفاوت را در معرض دیدِ تماشاگرش بگذارد:
اول، جهانِ فردی که پشت به تماشاگران و رو به دو مانیتور در زیرِ دو تابلوی ال-ای-دی با اعداد 107 و دو نمایشگر بزرگی که حالات و درونیاتِ پرسوناژها را به تصویر در می آورد نشسته است و تا انتهای نمایش بدون آنکه کلامی بگوید و واردِ بازی شود این ظن را در مخاطبِ صحنه ایجاد می کند که راهبر و کنترلچی این سیستم است.
دوم، دنیای سمت راست اتاق هتلی در پاریس که مترجم و همسرش کرایه اش می کنند.
سوم، فضایی در سمت چپِ صحنه که زن نویسنده ای با نام جعلی جانی مارچ در آن زندگی می کند.
چهارم، صحنِ میانه که با ورود دخترکی مسافر در رویای سوپراستار شدن و ایفای نقش به جای الیزابت تیلور، ساخته می شود.

حلقۀ اولِ گره برومه را لاکان ساحتِ واقع نام گذاری کرده است. مخفیگاهِ کابوس واری از هر آنچه که قابل بیان نیست، ماهیت های غیرعینی و غیرقابل لمسی که به زبان کرنش نمی کنند و از سیطرۀ نمادها تمکین نمی کنند و از شناخته شدن گریزان اند. هستی شان به پیش از به وجود آمدنِ زبان و اندیشه باز می گردد اما برای سخن راندن در مورد آن مجبور به شکستن ماهیتشان در کلام شده ایم با این حال هرگز در تصاویر و تعاریف و واژگان کاملاً محقق نمی شوند. گرسنگی، حالتی که ترس نام گرفته، آنچه که مبتلایان به وسواس را وادار به اضطراب می کند، عاشقیت، لذت، خشم، مفهومی که در یک کلام پول نامیده می شود و ... همگی از جمله توده های مبهمی از حروف هستند که در ساحت امر واقع خودشان را از دسترس ما خارج کرده اند با این حال برای صحبت از آنها به نمادها و تعاریف تمسک می جوییم.
حلقۀ دوم ساحت خیال در گره برومه است که در دوران کودکی شکل گرفته و در بزرگسالی به تکاپو افتاده و همچنان تکامل می یابد. امر خیالی همان تصویر شخص از خود و مفهومِ من در اوست که بیانگر خواستگاهِ شخص از خودش است. از این رو ساحت خیال مملو از آینه های تو در توست که تصاویر متعددی از خود را در بر گرفته است. اولین تصویری که در ساحت خیالی شکل می گیرد تصویری ست که کودک بدون شناخت خود به دنبال بازتابش در دیگری ست و با تقلید از دیگران خود را رفته رفته یافته و این فرایند بعدها نیز به اشکال اجتماعی ادامه می یابد.
حلقۀ سوم گره برومه امر نمادین است. جولانگاهِ زبان و کارگاهِ تشخیص و تفهیم واقعیاتِ زندگی ست تا چیزها از یکدیگر متمایز شوند و منظور گویا و پدیده ها قابل وصف شوند. امر نمادین غرقه در دریای واژگان و سمبول هاست تا زندگی اجتماعی میسر، اندیشه شدنی و قوانین و روشها مدون گردند و اینگونه هر پدیده ای دلالت بر حدوثِ پدیده دیگر نماید و نظم بر ذهن آدمی حاکم شود. از نظر لاکان امر نمادین شامل همۀ آنچه در ارتباط با "دیگرانی" جز خود شناخته می شوند است از این رو روانپریشان از این حیث کمتر قابل درمان اند زیرا از ساحت سمبولیک فاصله داشته و مهارت ارتباط با واقعیاتِ این جهانی در آنها نحیف و در عوض در ساحت امر واقع غوطه ور شده و توانِ تطبیقِ خود با ساحت نمادینی که شکل واکسیناسینه ای از امر واقع هست را ندارند.
حلقۀ ... دیدن ادامه » چهارم در نظر لاکانِ متأخر فضای میانه ای ست که محصولِ برهمکنشِ حلقه های گره برومه ای است یعنی ساحتی که پاره ای از هر سه امر واقع، امر نمادین و امر خیالی را در بر می گیرد و وجه اشتراکِ آن سه است. این ناحیۀ مرکزی جایی ست که مطلوب گمشده در آن آمد و شد می کند. هسته ای که از "فقدان" حکایت می کند، فقدانی که بیانگر نبودِ ابژه های کوچک فراوانی ست. این مطلوب گمشده همان میل به انواعِ داشتن و تمتع هایی ست که پس از آن خود را فاقدِ چیزی ندانیم اما از آنجا که این کمال هرگز محقق نمی شود همیشه ابژه ها جای خود را به ابژه های دیگر می دهند و این فقر همچنان باقی می ماند تا باز قصدِ مکنت کنیم هرچند که بدانیم پایانی بر این مسیر نیست.

به نظر می رسد پرتقال های کال تلاشِ قابل تقدیری در پیاده سازیِ ساختار گره برومه ای بر صحنه نموده است: پردۀ اول محوطۀ کلامگریز و زبانستیزی که آن فردِ مرموز بی اعتنا به ما پشت کرده و با آلات و ادواتش مشغول است همان امر واقعِ لاکان است. دومین پرده اتاق مترجم و همسرش ساحت خیالی ست که افراد در آن پیِ خود می گردند و به خود می پردازند، سوم حیطۀ نویسنده یعنی امر نمادینی ست که داستان ها سراییده می شوند و واژگان به رشتۀ تحریر در می آیند، همان دیگریِ بزرگ که در سمت چپِ صحنه آینۀ خیالِ طرفِ راست را مقابلش می گیرد تا نویسنده و همسرِ مترجم هر دو وسواس تعویض کفش را رودرو تکرار نمایند. در پردۀ چهارم آن چیزی که در مرکزِ این سه جهان ظاهر می شود همان چیزی ست که دوست دارد از ویرجینیا وولف بترسد تا به مقصودِ ستاره شدنش نیل کند (و نه برعکس) همان حلقۀ مرکزی و محل استقرارِ مطلوبِ گمشده و گریز از فقدان.

با این مقدمه می توان اذعان نمود که تمامِ استیج ناظرزاده کرمانی دفتر مصوری از نشانگان است اما نمایش چه میزان در چینش و دوختِ منسجم زنجیرۀ دالهای ریز و درشت در این شبکۀ عریض و طویل موفق بوده است تا مواجۀ مخاطب با فرایندهای دلالتمند منجر به انتظام معنایی در مسیر کشفِ مضمونِ غایی شوند؟ به باور نگارنده پاسخ اندک است. برای رسیدن به قلۀ معنا تنها رابطۀ ایجابی و تعامل میان دال و مدلول کافی نیست مثل دال پاریس و مدلول مهاجرت، همینطور دال صفحۀ شطرنج و مدلول جنگ، دال اتاق 107 و مدلول اتاق دیگر 107، و ... بلکه معنا از دل ترکیب بندیِ نشانه هایی استخراج می شوند که یکسره ذیل روابط سلبی و در تقابل با یکدیگر ارزشیابی می شوند. بعنوان مثال برای تماشاگری که از سالن خارج می شود چه اتفاقی می افتاد اگر مترجم و همسرش و نیز نویسنده در هتلی در تهران اقامت داشتند و همۀ اتفاقات در تهران می افتاد؟ هیچ! چه اتفاقی می افتاد اگر صفحۀ شطرنج از کف صحنه حذف می شد؟ باز هم هیچ! چه اتفاقی می افتاد اگر شمارۀ اتاق ها متفاوت بودند؟ در نظر اکثر مخاطبان همچنان هیچ و اگر از دهان نویسنده مو نمی رویید همچنان پرتقال های کال پرتقال های کال می ماند. دلیل بی تفاوتیِ نمایش نسبت به این حجم انباشته اش از دلالتها چیست؟ نگارنده پاسخ را در عدم ارزشگذاری و وزندهی نظام نشانگان نسبت به یکدیگر و نیز غیر می داند که ذهن پریشان منِ مخاطب که با انبوه افکار بی نظم وارد سالن می شوم را نمی تواند بر صحنه حول محتوایش تشکل ببخشد. برخلاف تشخص دیداریِ جهان امر واقع که از توفیقات نمایش است، دو فضای یمین و یسار در فقدان نشانه گذاری های لازم هیچگونه افتراقی در ذهن تماشاگر نمی افکند ضمن اینکه زندگی یک نویسنده و منشی اش در هتل نافی منطق رواییِ داستان با چنین ظاهری رئالیستی است در حالیکه می توانست به کمک طراحی صحنه اتاق او را نه اینگونه لوکس بلکه از جنس جهان ذهنی و مکنوناتش خسته و نحیف و رنجور به تصویر کشید و اینچنین تفکیک بصری میان یک اتاق واحد با دو اتمسفر متفاوت صورت پذیرد و راه بر زیبایی شناسی مخاطب مسدود نشود و کثرتِ پنهان در دل این وحدت به چشم آید. همچنین پرسوناژ سه بعدی ای که ذیلاً معرفی خواهد شد در این نمایش از برجستگی لازم برخوردار نیست و تماشاگر مطمئن نمی شود که قرار است فعل و انفعالات را در کدامین ظرف به بوته آزمون گذارد.

"مردگان هیچ داستانی نمی گویند"
این عنوان شاید ما را به یاد پرتقال های کال بیاندازد و به نظر برسد که لابلای دیالوگهای نمایش جمله ای شبیه به این را شنیده باشیم درحالیکه این نام قسمت پنجم مجموعه دزدان کارائیب است که گلشیفته فراهانی در کنار "جانی دپ" به ایفای نقش می پردازد. گلشیفته فراهانی "دو سال" پس از مهاجرت به فرانسه از همسرش امین مهدوی که "مترجم زبان انگلیسی و فرانسه" بود جدا شد. یکی از اولین فیلمهایی که فراهانی در پاریس به ایفای نقش پرداخت "اگر بمیری می کشمت" نام داشت که در آن نامزدش را از دست داده و وارد یک رابطۀ احساسی با دوست فرانسوی همسرش می شود. سرگذشت پرسوناژی که گلشیفته در آن فیلم بازی کرد بی شباهت به قصۀ همسرِ مردِ "مترجم" در اتاقِ 107 ِ سمت راست نیست. مردی که "دو سال" قبل اتاقی را در هتل رزرو کرده تا به پاریس آمده و نویسنده ای را در اتاقِ همنام به ضرب گلولۀ تفنگی که توتالیتر در دستش نهاده از پای در آورد بی خبر از آنکه او هنرمندی ست که تحت سیطرۀ سائق مرگ، آنچه می آفریند دسیسه ای خودساخته و خودخواسته است تا مرگ را به سمتش رهنمون شود. زنی که در امر سمبولیک زندگی می کند و در پسِ نام "جانی مارچ" خود را پنهان نموده، "مو" از دهان قی می کند همان مویی که فراهانی را پس از عدم رعایت حجاب در یک فیلم خارجی، محکوم به ممنوع التصویری و فشارهای متعدد در آخرین سالهای حضورش در ایران نمود و اکنون انعکاسی از آن مو، زبانِ اعتراض در آثارش گشوده است. اینجا دیگر «میم مثل مادر» نه تنها مشغولِ مبارزه با خواست پدر مبنی بر سقط جنین نیست بلکه این پدر است که به خونخواهی فرزند درصدد انتقام از مادر است و این بار فرزندان به نام مادر قربانی می شوند و نه «به نام پدر»! با ادامۀ نمایش و حضورِ مطلوب گمشده ای که در آرزوی درخششِ در کسوت ستارۀ سینما در مرکز صحنه اضافه می گردد، کارکردِ صفحۀ شطرنج و امر واقع شطرنجباز که پشت مانیتورها نشسته و مهره ها را جابجا می کند (که بدلیل ضعف میزانسن به نحو شایسته ای به اجرا در نیامده) بیشتر هویدا می شود و سوألاتی را به ذهن متبادر می سازد. آیا این همه، بازی ای از پیش طراحی شده توسط عمال استثمار برای گلشیفته شدگی و ربایشِ نخبگان است؟ آیا نخبگان ما در پاریس و دیگر پایتخت ها کیش و مات شده اند؟ و اینکه آیا اساساً این پرتقال ها کال هستند تا چنین مورد شماتتِ نمایش قرار بگیرند؟
من چنین نمی اندیشم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب دانستم که هنر می تواند آدامسی را بی تکلف میانِ انگشتانش بگیرد و یک دنیا معنا از دل آن بیرون کشد. استادی را دیدم که با یک آدامس، تاریخ را ورق می زد و سوار بر یک آدامس اطلس را درنوردید. هنرمندی که با یک آدامس توانست کاستی های فرهنگ، کژی های سیاست، امراض اقتصاد و نیز رنج های خودش و مردمش را با دندانِ تیز و تمیزِ طنزش بجود. او که آدامس کوچکی را کف دستم نهاد تا کوهی از مسئولیت بر شانه ام سنگینی کند به یقین عالیجنابی بود که به همراه یارانِ کاربلدش ساغر وجودم را لبریز از اشک رزانِ تاکستانِ دانش و تجربه و هنرِ خویش نمود.
سرت به سلامت محمد رحمانیان عزیز، سایه ات بر صحنه گسترده و تئاترپیشگان و تئاتردوستان در انجمنت محظوظ.

دی پیرِ مِی فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غمِ دل ببر ز یاد
گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هرچه باد ... دیدن ادامه » باد
« پیدا (نه) کنید پرتقال فروش را »

{قسمت اول}

در دهۀ چهل روزنامۀ توفیق مطلب طنزی چاپ نمود با این مضمون که روزی معلم ریاضی جهتِ طرح مسئله برای دانش آموزان شروع به دیکته کرد و گفت که روزی مردی به میوه فروشی رفت و آن عدد سیب خرید از قرارِ دانه ای فلان شاهی و این تعداد پرتقال را دانه ای بهمان ریال خرید و آن یکی میوه را آن قدر پول داد و روی هم رفته فلان قدر پرداخت کرد و بیسار قدر گران خرید و ... ، تا اینکه معلم به خود آمد و متوجه شد که خودش همۀ مسئله را حل کرده اما برای اینکه ضایع نشود رو کرد به چهرۀ حیران و سرگشتۀ نیمکت نشینان و گفت: حالا پیدا کنید پرتقال فروش را !
حکایت نمایش پرتقال های کال هم به زعمِ من به فکاهیِ فوق که امروزه به ضرب المثلی رایج بدل شده بی شباهت نیست تنها با این تفاوت که در این اثر، بمنظور کنفت نشدن خالق معما، پیدا "نکردن" پرتقالفروش، مطلوب بوده است.

به نظرم پیش از این دوستان اندیشمندم اشکان قادری بزرگوار، نیلوفر ثانی گرانقدر و ابرشیر عزیز در همین برگه نمایش مباحث خود را حول سه محور هویتمندیِ هنر، مقدمه هرمنوتیک مواجهه با اثر، و عدم قطعیت معنایی، متمرکز نمودند و هرکدام توضیحات مبسوط و ارزشمندی درخصوص مواضعِ خود مبذول داشتند. آنچه در دو قسمتِ نوشتار حاضر می خوانید -به مناسبتِ آخرین روزِ اجرای این اثر- از صدر تا ذیل، برداشتِ شخصی و دیدگاهِ نگارنده خواهد بود و از سوءقصد و تحمیل و تحکم به ساحت خوانندگان گرامی و عوامل محترم نمایش مبراست.

در هفتۀ اولِ اجرا با در دست داشتن بلیت و بروشور، به محض جای گرفتن بر صندلی سالن ناظرزاده متوجه صحنه ای با کف شطرنجی شدم. صفحۀ شطرنجی که قاعدتاً مناقشۀ دو قطب سیاه و سفید مهرگان در جناحین را تداعی نمود و نوید تماشای یک نمایشِ شطرنج وار با نقش آفرینیِ بازیگرانِ نامدار آن را داد. با شروعِ نمایش و طراحی تقریباً مقیدِ حرکات بازیگران در محورهای عمودی و افقی، این ظنِ زیبا در من قوت گرفت که قرار است مصافِ مهره ها و حرکاتی که منجر می شود به حذفِ آنها تحتِ قواعد یک بازی از پیش طراحی شده را شاهد باشم. این همان برقِ تأویل پذیر و معناآفرینِ امید به اثری پیام آور بود که در دقایق ابتدایی با چرخش و زاویۀ معنادار پرسوناژها نسبت به یکدیگر در چشم من درخشیدن گرفت و طراحی صحنۀ نمایش با دو ساحت مختلف در طرفینِ چپ و راست به مددِ دیداریِ من آمد و تعبیۀ دو تابلوی ال-ای-دی به مثابه و مشابهِ ساعت شطرنجی ای که در مسابقاتِ رسمی این ورزشِ هوش بکار برده می شود باعث شد خلاقیت خالقانِ نمایش در بسترسازیِ ذهن منِ مخاطب را لحظه به لحظه آفرین گویم و بستایم اما ...
اما برادر ارجمندم، هنرپیشۀ محبوبم، صابر خان ابر عزیز
شما چه کردید با این کانسپت عمیقاً زیبا و کارآمد؟
چه تعداد از تماشاگرانِ پرتقال های کال توانستند در فضای انتزاعی ای که مدنظر بود قرار بگیرند و در آن خود را حفظ کنند وقتیکه کارگردان هم ایدۀ درخشانِ خویش را باور ندارد و شهیدش کرده است؟! اگر استیج مرتفع ناظرزاده بهانه شود که اولاً اجرا در سالن سمندریان یا حافظ با زمانبندی متفاوت شدنی بود و اگر هم چاره جز این نبود در اینصورت شیبِ 20 درجه به کف به مراتب بر اثربخشیِ نمایش می افزود تا خانه های شطرنج چشم تماشاگر را پر کند. چقدر باید افسوس خورد از طراحی لباسی که به رنگهای سفید و سیاهِ زمینِ ناشر و زمینِ نویسنده اکتفا نکرد و افتادنِ زیبای مهره وارِ پرسوناژها هنگام مرگ در صفحۀ شطرنج را به قیمت نشاندن لبخند بر لب تماشاگر به صحنه ای کمدی بدل ساخت؟ گذشته از این، نقص دیگر را در میزانسن بی چفت و بستی یافتم که گروه بازیگران در کمتر از یک ربع، فرم زیبای مکانیکی که در حرکاتِ آنها می توانست هر لحظه بیشتر و بیشتر "مهره بودگی" شان را متبادر سازد را به کل فراموش کردند و یک به یک با غرق شدن در شلختگیِ بدن و بیان قافله را پاک باختند. هنوز با خود می اندیشم نکند که بنده از بیخ به بیراهۀ اوهام رفته ام و اصلاً چنین قصد و منظوری در گسترانیدنِ این نظامِ نشانگان نبوده است؟ در این صورت عذر تقصیر! قبلاً در پانوشتِ مطلب دوستان عرض کرده ام اینجا هم کمفروشی نمی کنم و از شکایتی که به نقش آفرینی دو تن از بازیگران دارم سخن می گویم. فراموش کردنِ دیالوگ و صرفنظر کردن از ادای آنها به صرف شوخی؟ آن هم این مقدار؟ آن هم از این نام ها؟ اگر بفرمایید که این مشکل شب های اول بوده پس لطفاً مروری بر نظرات دیگر تماشاگران تا همین اواخر داشته باشید و نظر آنها را حتی دوستدارانِ نمایش را در مورد نقش آفرینی آن دو گرامی جویا شوید. من فکر می کنم (شاید هم قضاوت می کنم، شما صابر جان بخوانید "متوهم شده ام") که اتمسفر حاکم بر پلاتوی تمرینِ این نمایش از ناحیۀ رفیق بازی آسیب های جدی ای به اثر وارد کرده است. اجازه بدهید گاهی هم با قضاوت شدن متوجهِ میزان ظلمی که به مخاطب روا می دارید شوید. من ردیف چهارم نشسته بودم اما ناظرزاده 11 ردیف دارد که بهای بلیت همه شان یکی ست. بعید می دانم از تماشاگرانِ ردیف 11 بازخوردِ گرفته شده باشد یا کارگردانِ دوستداشتنی یکبار از آنجا به تماشای اثرشان نشسته باشند وگرنه حتماً متوجه می شدند که پچ پچه های درگوشی روی صحنه ژست مناسبی برای عمق بخشیدن به نمایش نیست در شرایطی که مخاطب در آستانۀ جنون برای نشنیدنِ نمایش قرار بگیرد. دیگر مشکل در شخصیت پردازی و وزندهیِ نامناسب به تک نقشِ اصلیِ نمایش با بازی خوب پانته آ پناهی، الهام کردا/ستاره پسیانی، و درخشش لیلی رشیدی عزیز بود. آن طور که من دیدم این پرسوناژِ سه بعدی نسبت به آنچه که گمان می کنم هدف متن بوده و انتظار می رفت در اجرا بسیار مشهود باشد، بطور ظالمانه ای اهمیت زدایی شده بود و در میان قصۀ مترجم و ناشر و نیز مزه پرانی های نابجایی که بعید می دانم منبعث از متن بوده باشند (که اگر هم می بود شایستۀ حذف می پندارمشان) کاملاً محو شده بودند که به این مهم بعنوان یکی از عواملِ اصلی آدرسدهی غلطِ اثر و تعمدِ نمایش نه در استتار بلکه در اضمحلالِ محتوا در قسمت دوم پرداخت خواهد شد.
من از اواسط نمایش یک سوأل اساسی برایم مطرح شد و آن اینکه آیا این نمایش می خواهد حرفش را بزند یا خیر؟ آیا می خواهد پیامش را برساند یا خیر؟ آیا قصد دارد حالا با هر موضع و از هر زاویه ای -درست یا غلط- به زعمِ خودش موضوع را در ذهن مخاطب بیافکند و به آن بپردازد و یا خیر؟

به ... دیدن ادامه » نظر من پرتقال های کال نه به فرم و نه به مضمونش متعهد نماند چون از تردیدی بزرگ در رنجی مهلک بود.
در قسمت دوم از این نوشتار، تحلیلِ نگارنده از فحوای پرتقال های کال و آسیب های اجرایی در خدمت به محتوا، پس از اجرای شب پایانی تقدیم خواهد شد بدین امید که مهمترین و مغفولترین وجهِ نمایش در حد بضاعت رمزگشایی گردد.
سپاس از توجه شما.
کیان گرانقدر از نگاه و قلم مداقه گر و تیزبینت مثل همیشه لذت بردم هر چند که ممکن است در جاهایی نظرهایمان با هم زاویه داشته باشد.
مشتاقانه منتظر قسمت دوم نوشتارتان هستم.
درود بر قلم و خودت
۰۶ مرداد
من فقط در صفحه تئاتر مشترک هستم و از مطالب دوستان گرانقدرم در دیگر موضوعات معمولاً بی نصیب می مانم اما حتماً خود را از این لذت محروم نمی کنم.
پیشنهادات شما حال و هوای منحصربفردی دارد از آن جمله کتاب جذابی که پانوشت مطلب اخیر بیتا نجاتی عزیز توصیه فرمودید ... دیدن ادامه » و مطمئن هستم نکات پرمغزی در آن است.
۰۸ مرداد
من توصیه میکنم گاهی اوقات به گشتن و خواندن مطالب در سایر قسمت های تیوال هم بپردازید، گرچه شخصاً معتقدم حضور دوستان در بعضی از بخش ها تا حدودی نسبت به گذشته کمرنگ شده است، اما هنوز هم میتوان پست های خوبی را از دوستان اهل هنر و ادب در سایر بخش ها شاهد بود.
در ... دیدن ادامه » هر حال ممنون از پست های دقیق شما و بسیار خوشحالم از مصاحبت با شما دوست گرانقدر.
۰۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید