کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال سپهر | دیوار
S3 : 10:08:41 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سپهر
درباره کتاب مجلس کوران i


روزی ام نیست مگر بغض گلوگیری چند
شد نصیبم ز جهان شیون زنجیری چند

در دل ظلمت این دشت، گرفتم چیزی ست
دهر آسان ندهد جرعه ی اکسیری چند

می کشد عزم مرا خیره به میدان محال
تا مگر برکشم از ترکش خود تیری چند

آتش افتاده به هرگوشه ی این بیشه و نیست
بین خشک و تر این مهلکه توفیری چند

ای ... دیدن ادامه ›› شب خواب زده! یوسف مصریت کجاست؟
تا کند در خور کابوس تو تعبیری چند

تا برابر کنی ای چرخ! ترازویی نیست
کیفری را که کشیدیم ز تقصیری چند

روزگارا! شب و روزم به بد و نیک گذشت
عمر ما رفت و نگفتی، دل خوش سیری چند؟



حسین_بیگی_نیا
از کتاب مجلس کوران
انتشارات فصل پنجم
پرده های اتاق را
کنار زده ام
روان شناس گفته است
آفتاب
غم را
از دل می برد

غم های من اما
برف نیست



« مهدی مظفری ساوجی »
از کتاب سایه ام را بر دیوار جا گذاشته ام
نشر چشمه
کاش می فهمیدی:
در خزانی که ازین دشت گذشت
سبزها باز چرا زرد شدند
خیل خاکستری لک لک ها
در افق های مسی رنگ غروب
تا کجاهای کجا کوچیده ست
.
.
کاش می فهمیدی:
زندگی محبس بی دیواری ست
و تو محکوم به حبس ابدی
و عدالت ستم معتدلی ست
که درون رگ قانون جاری ست
.
.
کاش می فهمیدی:
دوستی آش دهن ... دیدن ادامه ›› سوزی نیست
عشق بازار متاع جنسی ست
آرزو گور جوانمردان است
مرده از زنده
همیشه
هر آن
در جهان بیشتر است
.
.
کاش می فهمیدی:
چیزهایی هست که باید تو بفهمی، اما...
بهتر آن است کمی گریه کنم
.
.
کاش می فهمیدی...



《کیومرث_منشی_زاده 》
ابرشیر این را خواند
میم سردلی، رویا و امیر عسگرزاده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
تنهایی نیز مرا تنها گذاشته
این روزها که اندوه،
تمام حجم من را پر کرده است

می خواستم برای پیراهنم
که خودش را از طناب دار آویخت،
مرثیه ای بنویسم
می خواستم برای پنجره
که سنگ های کودکان بغضش را شکستند،
اشکی بریزم
اما دیگر،
فرصتی برای انجام هیچ کاری ندارم
آنقدر که سرگرم مردنم

یک روز بالاخره ... دیدن ادامه ››
از گناه فروبردن این نفس های بیهوده،
دست می کشم
و خودم را معرفی می کنم

من مجرمم
باید مرا به جرم کشتن خودم،
به زندان بیندازید


« علیرضا طالبی پور »
از کتاب زندگی خانه ای اجاره ایست
ابرشیر، رویا و امیر عسگرزاده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سپهر
درباره نمایش پسر i
از کرکس انتظار دارید
که گل نوش جان کند؟
از شغال چطور؟
که برایتان پوست بیندازد؟
از گرگ چه توقعی دارید؟
که دندان هایش را خودش بکشد؟
آخر از چه چیز دولتمردان و پاپ ها
خوشتان می آید؟!
آخر چرا، چرا اینگونه گوسفندوار
به صفحه ی تلویزیون خیره شده اید؟
آه بره های خام! شما بیشتر به کلاغ ها می مانید
که هریک چشم انداز دیگری ... دیدن ادامه ›› را سد می کند.
آری! برادری تنها بین گرگ ها وجود دارد
آن ها دست کم با هم راه می روند!
اما شما! که ناپختگان را به خشونت می خوانید،
به بستر کاهلی روید و دروغ بگویید...
نه!
شما
هرگز
جهان را تغییر نخواهید داد.



هانس_ماگنوس_اشتربرگ
ترجمه: سیدرضا_دمانکش
سپهر
درباره نمایش پسر i
آفت ذهن همنشینِ بد است
خواه بنشسته روی مبل سیاه
خواه در قاب تلویزیون پیدا
خواه استاده به آسمان چون ماه

حرف صد تا یه غاز تا ابد است


" محسن_نامجو "
تلویزیون را روشن نکردم!
به این نتیجه رسیده‌ام
که وقتی حال آدم بد است این حرام‌زاده
فقط حال آدم را بدتر می‌کند.
یک مشت چهرهٔ خالی از روح که پشت سر هم
می‌آیند و می‌روند و تمامی هم ندارند.
احمق پشت احمق،
احمق‌هایی که بعضاً مشهور هم هستند !

چارلز بوکوفسکی

سپهر
مردم اکثرا ماسک داشتند سالن لابی کوچیکی داره ولی حیاط بزرگه و اکثرا تو حیاط بودند قرار بود بلیط چاپی نباشه ولی از همه خواستند بلیط شون رو چاپ کنند مسئول گیشه جز معدود افرادی بود که نه ماسک ...
درود سپهر جان
یعنی طبق ضوابط اعلام شده ظرفیت 50 درصدی لحاظ نشده بود؟
نیلوفر ثانی
درود سپهر جان یعنی طبق ضوابط اعلام شده ظرفیت 50 درصدی لحاظ نشده بود؟
ظرفیت ۵۰ درصدی لحاظ شده بود و حتی کمتر از ۵۰ درصد تو سالن بودند ولی صندلی ها طوری هست که به نظر می اومد دو سوم سالن پره
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید


گاهی وقت ها
پیش از آن که غم
بیاید
تا هر چه را که کم گذاشته
با خود بیاورد
شادی
برگشته است
تا چیزهایی را که جا گذاشته
بردارد



« مهدی مظفری ساوجی »
از کتاب سایه ام را بر دیوار جا گذاشته ام
نشر چشمه
دایره در اثبات تساوی شعاع های خود
بر گرد مرکز خود
خم مانده است
تا کی می توان شعاع های دایره را
به پیروی از یکدیگر
محکوم کرد

انعکاس صدای زنجیرها
تصویر سرود آزادی را
در آینه ی چشم های من
می شکند
انتظار آزادی چندان غم انگیز است
که حکّاکی اعلامیه ی حقوق بشر
بر دیوار کوره ... دیدن ادامه ›› های آدمی سوزی
چرا که انسان
آزاد
به دنیا نمی آید
که آزاد
زندگی کند
که آزاد
بمیرد
انسان دایره ی غم انگیزی ست
که تکرار می شود



« کیومرث منشی زاده »

از کتاب گزینه اشعار کیومرث منشی زاده
انتشارات مروارید
سپهر جانم
درود به همه ی انتخاب هایت و این هوش شاعرانه ات که همه این روزها و ماه ها آن را در تیوال مهمان مان می کنی

فحوی این شعر منشی زاده بسیار دردناک است چرا که نوعی ذاتگرایی نومیدانه را تداعی می کند که در تقابل جمله ژان پل سارتر قرار می گیرد که " انسان محکوم است به آزادی"

من خوش دارم آرمان و آرزوی هستی انسان محکوم به آزادی را بر جبر واقعیت دهشتبار سیزیف وار انسان‌در زنجیر، ترجیح دهم
ابرشیر
سپهر جانم درود به همه ی انتخاب هایت و این هوش شاعرانه ات که همه این روزها و ماه ها آن را در تیوال مهمان مان می کنی فحوی این شعر منشی زاده بسیار دردناک است چرا که نوعی ذاتگرایی نومیدانه را ...
ممنون اردشیر جان از لطف و همراهی همیشگیت


بذری که ز زیر سنگ و سیمان سفری‌ست
وان چشمه که از شکافِ خارا جاری‌ست

آن نیرویی که می کشاند همه را
جز دغدغه‌ی میل به آزادی نیست


محمدرضا_شفیعی_کدکنی
کتاب طفلی به نام شادی
دفتر هنگامه‌ی شکفتن و گفتن
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید


گوسفندان لاغر نذزی
----------------------

زندگی چیست؟ زنده بودن چیست؟ بجز از یک عذاب معمولی
یا کمی ترس بی اهمیت، یا کمی اضطراب معمولی

قصه ای نیست قصه گویی نیست، بودن ما و این هیاهوها
چند تا اشتباه چاپی بود، گوشه ی یک کتاب معمولی

زندگی در قلمرو رنج و، نقشه ی اشتباهی گنج و
صفحه ... دیدن ادامه ›› ی رو سیاه شطرنج و، چند عالیجناب معمولی

هر نفس یک سوال بی معنی، هر نفس یک جواب بی ربط است
خسته ات کرده خوب می دانم، این سوال و جواب معمولی

صبح از زیر در هجوم آورد، خواست هم بستر جنازه شود
دست رد می زنی به سینه ی او، روی این تختخواب معمولی

یک نفر صبح ها از آن بالا ، هر که را زنده مانده می شمرد
هیچ اهمیتی نداشته است، این سوال و جواب معمولی

رفته بودی سراغ تقویمت، هفته ها توی گوش هم گفتند
(روز) هم یک شب است، یک شب تار، با کمی آفتاب معمولی

زندگی قرص خواب تلخی بود، پدر آن را شبی به خوردم داد
بی رمق دست و پا زدم یک عمر، زیر این چند خواب معمولی

زندگی می کنم که کار کنم، تو بگو غیر از این چکار کنم
دست و پا می زنم فرو بروم، توی این منجلاب معمولی

روسپی خانه ای ست در ذهنم، کلمه روسپی نافرمان
می زند از دهان من بیرون، لخت در یک حجاب معمولی

مسئله بودن و نبودن نیست، حرف ما نیست صحبت من نیست
همه از یک مسیل مسمومیم، با کمی انشعاب معمولی

آه ماهی سیاه کوچولو، برکه ی پیر بی نیاز از توست
می روی می روی و می افتی، گوشه ی یک سراب معمولی

گوسفندان لاغر نذزی، ما همه آمدیم کشته شویم
اول و آخرش چه فرقی داشت، توی این انتخاب معمولی

فکر کردی نوازشت کرده؟ آه نه آزمایشت کرده
مثل یک موش آزمایشگاه، کنج این فاضلاب معمولی

عقل ای عقل سرخ گندیده، پیر زالوی معتکف در خون
آه مستت نمی کند دیگر، خوردن این شراب معمولی

عقربی هست توی ساعت من، حمله کرده به عمر کوتاهم
لحظه ها می دوند با وحشت، با همان اضطراب معمولی

صبح شد یک نفر از آن بالا، هر که را زنده بود شمرد
نام من را سه چار مرتبه خواند، من حواسم نبود غیبت زد...



« سعید حیدری ساوجی »
از کتاب کافکا خوانده ایم و می ترسیم
نشر نیماژ

مرغابی ها،
دوطرف چوب را گرفتند
و گفتند:
" یادت باشد!
اگر هنگام پرواز حرفی بزنی،
خواهی افتاد "

حالا سال ها گذشته است
و ما لاک پشت های غمگینی هستیم
که هر وقت می خواهیم بگوییم:
آزادی
به زمین می افتیم


« علیرضا طالبی پور »
از کتاب زندگی خانه ای اجاره ایست

نتوانستم «آوانگارد» شوم؛
بدبختی ازین بالاتر؟



در تمام مدّتِ شاعریِ من – که عمری شصت و چند ساله دارد – من همچنان آدم عقب‌مانده‌ای باقی مانده‌ام که نه «وزن» را رها کرده‌ام و نه «قافیه» را و نه «معنی» را، نه «عشق» را و نه «تأمّلاتِ وجودی» را و نه «ایران» را. برای اثباتِ عقب‌ماندگیِ یک شاعر سندی استوارتر ازین ... دیدن ادامه ›› می‌توان یافت؟
آن‌هم در مملکتی که عقل اکثریتِ مردم آن به چشمشان است و چشمشان هم به روی صفحاتِ روزنامه.
.

به هر حال، جای تأسف است که من در طولِ مدّتِ شصت و اند سال شاعری، حتی برای نمونه، در یک مورد هم، نتوانستم وزن و قافیه و معنی و عشق و تأمّلاتِ وجودی و ایران را به کناری نهم و «آوانگارد» شوم. بدبختی ازین بالاتر؟

زندگیِ شعریِ من، از همان دورانِ نوجوانی و کودکی – که از هفت‌سالگی شعر می‌گفته‌ام با وزن و قافیهٔ درست – به گونه‌ای بوده است که گاه در یک روز ده‌تا شعر گفته‌ام و گاه ماه‌ها گذشته است و از شعر خبری نشده است. من هیچ‌وقت به سراغِ شعر نرفته‌ام؛ همیشه او بوده است که به دیدار من شتافته و اختیار از من ربوده است.

خوب و بد این شعر‌ها را جامعه تعیین می‌کند نه من و نه منتقدانِ َرَه‌نشناس. حتّی داوری جامعهٔ امروز هم بسنده نیست؛ آیندگان داورِ نهایی‌اند. .


مقدمهٔ «طفلی به نام شادی»

«وَرَمِ ایدئولوژیک»
.
.
.
.
.
خوب و بدِ این شعر‌ها را – و هر شعری را – جامعه تعیین می‌کند نه من و نه منتقدانِ رَه‌نَشناس. حتّی داوری جامعهٔ امروز هم ... دیدن ادامه ›› بسنده نیست؛ آیندگان داورِ نهایی‌اند. معلوم نیست که پنجاه سال دیگر مشاهیرِ شعرِ عصرِ ما در کدام قفسهٔ کتابخانهٔ تاریخِ ادبیات ایران جای خواهند داشت.
یک چیز را یقین دارم که تاریخِ ادبیات، «وَرَمِ» ایدئولوژیک را، هیچ‌گاه، «فربهی» نشناخته است. ما به چشمِ خود شاهدِ فروخوابیدنِ بسیاری ازین «وَرَم‌های ایدئولوژیک» بوده‌ایم. هر کس انصاف داشته باشد و هنر شناسِ راستین باشد، مصادیقِ آن را به یاد می‌آورد.
هنرِ ایدئولوژیک مصداقش همیشه شعرِ «مرده باد و زنده باد!» نیست. بسیاری از مشاهیرِ شاعرانِ آوانگاردِ عصرِ ما مبتلا به وَرمِ ایدئولوژیک‌اند. شاید فروغ، ناایدئولوژیک‌ترین شاعر عصرِ ما باشد.
.
مقدمهٔ «طفلی به نام شادی»
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
جز زَهر بر نداد گیاهی به کشتِ ما
دوزخ شد آنچه خواست که باشد بهشتِ ما

تخته سیاهِ مدرسه‌ی جهل گشته‌ایم
هر روز جمله‌ی غلطی سرنوشتِ ما


محمدرضا_شفیعی_کدکنی
کتاب طفلی به نام شادی
دفتر هنگامه‌ی شکفتن و گفتن
جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد .
Ali
جهانا سراسر فسوسی و باد بتو نیست مرد خردمند شاد .
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه

شهید_بلخی
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
ای خزان های خزنده، در عروق سبز باغ
کاین چنین سرسبزیِ ما پایکوبانِ شماست

از تبارِ دیگریم و از بهارِ دیگریم
می شویم آغاز آنجایی که پایان شماست


محمدرضا_شفیعی_کدکنی
کتاب طفلی به نام شادی
دفتر زیر همین آسمان و روی همین خاک
سپهر جان داغ داغ میخرید و میخونید . کیف میکنید دمتون گرم .
استاد شفیعی کدنکی به معنای واقعی کلمه استادند . والبته به جرات میشه گفت بزرگترین پژوهشگر و محقق زنده ما در حوزه ادبیات هستند .
سپهر
تیراژ کتاب کلا ۱۱۰۰ تاست ترسیدم تموم بشه سایت خود انتشارات ۲۰ تومن هم تخفیف می ده پشت جدلش ۸۵ تومنه که ۶۵ می فروشه هزینه پیک هم نمی گیره کلا هر کتابی نگرفتم یا دیرتر خواستم بگیرم یا چاپش ...
دم شما گرم یکبار هم بهتون گفتم واقعا بهتون غبطه میخورم از این همه شعری که خوندید و البته علاقه ای که به شعر دارید .
Ali
دم شما گرم یکبار هم بهتون گفتم واقعا بهتون غبطه میخورم از این همه شعری که خوندید و البته علاقه ای که به شعر دارید .
ممنون علی جان
۱۷ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
قبیله ی پسر نوح
-------------------------



دیگر بهار اصلاً مثل بهار نیست
دیگر به هیچ تقویمی اعتبار نیست

دیشب بنفشه بی خبر از کوچه کوچ کرد
دیگر شمیم پیرهنش هر کنار نیست

گنجشک هم به حجله ی جغد سیاه رفت
دیگر برای جفت خودش بی قرار نیست

این باغ جایگاه ... دیدن ادامه ›› درختان کاغذی ست
سوغات شهر من هم، دیگر انار نیست

دنیا فقط به بعضی ها خوش گذشته است
او هیچ وقت با دل من سازگار نیست

تنها برای این که بمیریم زنده ایم
دیگر کسی به زندگی امیدوار نیست

با وام و با نزول نفس زنده مانده ایم
این طور زندگی کردن افتخار نیست

هرگز به حق واقعی خود نمی رسیم
این جا دو ضربدر دو جوابش چهار نیست

بر شانه هایشان درجه نصب کرده اند
امروز روی شانه ی ضحاک، مار نیست

آفت تمام مزرعه ها را گرفته است
دیگر در این مترسک ها اقتدار نیست



« سعید حیدری ساوجی »
از کتاب کافکا خوانده ایم و می ترسیم
نشر نیماژ
سپهر
درباره فیلم هجوم i
این لکچر پرفورمنس هجوم به تفسیر رو از دست ندید
تو دو بخش آپلود شده تو اینستاگرام شهرام مکری



https://www.instagram.com/tv/CBBTAMLFnBM/?igshid=1xiuu6h18ikcf


https://www.instagram.com/tv/CBBUGINlnq_/?igshid=catt900tjeab
سپهر جان خیلی ممنونم ازت..بسیار لذت بخش و مفید...
نیلوفر
سپهر جان خیلی ممنونم ازت..بسیار لذت بخش و مفید...


https://www.instagram.com/p/CBIbor7Ar60/?igshid=1a5dep3n8d826

از اون جایی که می دونم تارانتینو پسندی این رو هم ببین جالبه
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
حرف زیاد داریم اما
ما همه کارگریم
از کوره اگر در برویم
آجر می شود نان مان


حسن_آذری
سپهر
درباره کتاب بیدارخوابی i


از خود سوال می کنم
آیا آنان که در کارخانه‌ی اسلحه سازی کار می کنند
کارگران مرگند؟
آنان که فروش لوازم آرایشی دارند
کارگران زیبایی؟
و من که شاعرم
من که سطر به سطر در هر شعر
خودم را تنهاتر می کنم
کارگر تنهایی‌ام؟
آیا آنان که خانه نشین زندان‌اند
کارگران آزادی بوده‌اند
و کارگردان
با ... دیدن ادامه ›› زندگی کارگرها بازی می کنند؟!

چیزی برای توضیح نیست
ما گرسنه ایم
و به هر قیمتی
و در هر کجا
کارگران مشغول کارند.


« محسن بیدوازی »
از کتاب بیدارخوابی
نشر مایا
(برای کارگران بی کار جهان)
سیلی هایش را
کسی نمی شمارد
کارگری که هر غروب
صورت سرخ
دشت می کند

کیوان مهرگان
از کتاب من سکوت انسانم
ابرشیر
(برای کارگران بی کار جهان) سیلی هایش را کسی نمی شمارد کارگری که هر غروب صورت سرخ دشت می کند کیوان مهرگان از کتاب من سکوت انسانم
حرف زیاد داریم اما
ما همه کارگریم
از کوره اگر در برویم
آجر می شود نان مان


حسن_آذری
از کتاب سپیده دمی که بوی لیمو می دهد
انتشارات بوتیمار
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید


حالا دیگر باید
با احتیاط کامل
معشوق هایمان را
آب را، غذا را، حتی هوایی را که به چشم نمی خورد
انتخاب کنیم.
روزگاری است پرمخاطره
سیاستمداران دنبال راهی اند
بمب های انبار شده، در دنیا را
بی اثر کنند
البته خیلی دیر به این فکر افتاده اند
کافی است فقط یک احمق
یک ... دیدن ادامه ›› جایی
انگشت روی دگمه بگذارد.
وحشت زده به هم تکیه داده ایم
در جستجوی بازگشت
به رحمی
امن
اما مدت هاست که اشتباه کرده ایم.
پناهندگان آواره شده اند
و آت و آشغال هایشان را
در خیابان ریخته اند
رهبرانی که یک زمانی خردمندانه سخن می گفتند
حالا چرندیات می بافند
مکث می کنند، ادامه می دهند، دور و بر را نگاه می کنند، گیج و ویج
و به جای سخنرانی واقعی
شعارهای دیوانه وار تحویل می دهند
این هزینه ای است که می پردازیم
نمی توان به عقب بازگشت
نمی توان جلوتر هم رفت
ناامیدانه آویزانیم
از میخ کوبیده بر این جهانی
که خود ساخته ایمش.



« چارلز_بوکوفسکی »

ترجمه: احمد_پوری
هیچ چیز
بدتر از
هنرمند بی استعداد
نیست
بر خلاف با استعدادها
که تا دلت بخواهد
پر شر و شورند
و در هنرشان شکی نیست.
حالا شانس با ماست که
خیلی کم یکی از آنها را می بینیم
مگر گاهی
در یک مهمانی کوچک
یا در کسوت مجری
در کافه ای ارزان قیمت.
لازم ... دیدن ادامه ›› نیست زور بزنی
تا ببینی چه شکلی اند
فقط نگاه به یکی از آن ها
و گوش دادن به او
کافی است.
به نظر می رسد
یک قانون ازلی و ساده وجود دارد
هر چه استعداد
کمتر
تظاهر به هنر
بیشتر.



« چارلز_بوکوفسکی »
ترجمه: احمد_پوری
ابرشیر این را خواند
نیلوفر ثانی، جعفر میراحمدی، محمد لهاک و نیکا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید


وقتی می گفتم وطن
رودخانه به رودخانه
مسیر مهاجرت ماهی های آزادش را از بر بودم
-مثل آب خوردن-


وقتی می گویم رودخانه
منظور شفافی دارم
یاد کودکی می افتم از دبستان میهن
که یعد از امتحانات خرداد
آب،تعلیمات دینی اش را با خود برد


گفتم دبستانُ
یاد ... دیدن ادامه ›› پسری افتادم 
که پرچم سرزمین اش را 
در حیاط مدرسه دوست داشت
نه روی تابوت عمویش


عمو که می گویم
سرباز وظیفه ای که رفته به جنگ
به مرخصی می آید
تا ما را ببرد فوتبال
با تیمی که هنوز
نامش را شهید نکرده اند
یا ببرد به ماهیگیری


وقتی می گویم سرباز
تف می کنم
به صورت ورق بازهایی که
سربازها را با سر به زمین کوبیدند

زمین که می گویم
یاد کره ای می افتم
که بر روی آن
دنبال وطن جدیدی گشته ام

وقتی می گویم وطن
منظورم جائیست که در حیاط زندان هایش
دستور پخت ماهی های آزاد
از بلندگوها پخش نمی شود
به وقت هواخوری زندانیان

وقتی می گویم زندان...
ساده گیر آورده اید ها
چیزی هم شما بگوئید



حسن_آذری