تیوال بهزاد هندی | دیوار
S3 : 07:11:03
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

ارتباط خانة پدری و مجله فیلم

به بهانه نمایش مستند "کایه دو فیلم" در گروه هنر و تجربه

در دوران نوجوانی از بساز و بفروش ها و زندگی در آپارتمان دل خوشی نداشتم. از همان زمانی که خانه همسایه را تخریب کردند و ساختمانی چهار طبقه ساختند. چرا که آنتن تلویزیون، قدرت قبلی را نداشت و فیلم های معدود شبکه های سیما را به خوبی سابق نمی شد تماشا کرد. آخر آن زمان فیلم های هر ماه انگشت شمار بودند، نه مثل الان که در هر تعطیلی ده تا دوازده فیلم پخش می کنند. به همین دلیل همیشه سعی می کردم از این گونه سازه ها ایراد های فنی و بنی اسرائیلی بگیرم. خوشبختانه پدر هم در مقابل اصرار همه، مبنی بر فروش خانه، مقاومت می کرد و من هم تا می توانستم در قسمت های مختلف خانه، مجله و کتاب نگهداری می کردم.
تا اینکه ازدواج کردم و خود مجبور به ترک خانه پدری و زندگی در یکی از همین ... دیدن ادامه » آپارتمان ها شدم. اما باز هم خانه پدری همچنان پا برجا بود و فضای کافی برای نگهداری مجله های فیلم و کتاب های من وجود داشت. بالاخره بعد از سالها پدر تصمیم به فروش خانه گرفت. بر خلاف تصور همه، کارها به سرعت انجام شد. آپارتمان جدید پدری برای نگهداری این همه مجله و کتاب کافی نبود. تنها راه حل، انتخاب چند جلد کتاب مهم و سپردن بقیه به دیگران بود. چون ترجیح می دادم مجلات و کتاب هایم مورد استفادۀ افرادی قرار گیرد که به آنها نیاز دارند، آگهی دادم و آنها را به نحو مطلوب به دست نیازمندانش رساندم. با خودم فکر کردم وقتی در مجله فیلم آگهی چاپ می شود و در آن شمار های نایاب مجله را برای فروش تبلیغ می کند، پس فروش آنها توسط من هم اشکالی ندارد.
قبل از ترک 225 شماره، که در بین آنها شماره های کم یاب و نایاب هم دیده می شد، مجله ها را ورق زدم . یادش به خیر آن وقت ها آگهی های مجله اکثراً فرهنگی بودند و خبری از کِرِم ، ماکارونی و پیتزا فروشی نبود. یادم هست آن موقع انواع مجلات منتشره کم بود، هر ماه به راحتی می شد مجله فیلم را روی دکه روزنامه فروشی، در جایی ثابت و همیشگی پیدا کرد. اما الان آنقدر تعداد مجلات رنگارنگ زیاد شده که برخی از آنها را اصلاً روی پیشخوان نمی گذارند. آن زمان روزنامه فروش ها قیمت مجله را حفظ بودند و وقتی می گفتی" آقا یک فیلم برداشتم "، می دانست که چقدر پول کم کند. راستی آن موقع مجله 60 تومان بود. یادم هست که اگر در یکی دو روز اول ماه مجله را نمی خریدی، تمام می شد. به ویژه شماره های مخصوص جشنواره که در طی چند ساعت نایاب می شد. اما الان گاه مجله تا اول ماهِ بعد هم در روزنامه فروشی ها موجود است. امیدوارم تیراژ آن زیاد شده باشد. یک سال هم مشترک مجله بودم و بعد مجدداً خرید از روز نامه فروشی را ترجیح دادم. اما هنوز هم مسئول محترم بخش اشتراک ، سالی یکی دو بار آگهی به در منزل می فرستد و مرا دعوت می کند که مشترک شوم.
در بعضی از مقاله ها، زیر جملات را خط کشیده بودم و مانند کتاب درسی از آنها آموخته بودم .اگر چه فهرست سالیانه چاپ می شد اما من فهرست شخصی خودم را داشتم و وقتی فیلمی را می دیدم به راحتی مجلۀ مربوط به آن را پیدا می کردم. یادم هست که چون با دوبله میانه خوبی نداشتم، عمداً شماره ویژه دوبله را نخریدم و آرشیوم ناقص شد!
هنگام مرور مجلات، چشمم به نام نویسندگانی خورد که دیگر در میان ما نیستند، نویسندگانی که مدتی با مجله قهر کردند اما بازگشتند، یا آنهایی که قهر کردند و دیگر باز نگشتند، و طنز سینمایی که چقدر الان جای آن خالی است. سایر خاطرات هم لا به لای ورق های مجله بود: کارت جشنواره برای بخش مسابقه سینما آزادی سال 67 و 68 و امضای ورنر هرتسوگ روی یکی دیگر از کارت ها در سالی که مهمان جشنواره فجر بود.
با تمام این خاطرات، الان هم خوشحالم. پدر زندگی جدید و راحت تری را تجربه می کند و خود را با آپارتمان نشینی وفق داده است. هنوز هم در خانه من سینما جاری است. هنوز هم مجله فیلم می خرم و می خوانم. دختر کوچک من هم بزرگ شده. یاد گرفته و مجله را ورق می زند، اما پاره نمی کند و روزانه بار ها فیلم مری پاپینز را می بیند و من تمام پلان های آن را حتی بهتر از رابرت استوینسون حفظ شده ام و آواز “Let’s go fly a kite” رهایم نمی کند. من مطمئن هستم در یکی از آن هشت واحد آپارتمان در حال ساخت در محل سابق خانه پدری ، نوجوانی پیدا خواهد شد که مشترک مجله شود و سینما را دوست داشته باشد.

پی نوشت: این یادداشت در سال ۸۷ نوشته شد. مدتی بعد از نگارش آن پدر در بستر بیماری افتاد و در گذشت و من حالا پدر، خانه پدری و مجله هایم را از دست داده ام. دیگر شماره های سابق را ندارم که ورق بزنم و تجدید خاطره کنم. اما به هر حال انسان به امید زنده است. دوباره شروع کردم به آرشیو کردن مجله .
بامداد، مرتضی کلانی، احسان علایمی و رها . این را امتیاز داده‌اند
چه قدر نوشته ی جالبی بود . من هم زمانی مجله ی فیلم را می خریدم . و موقع جشنواره ، حتمن این کار را انجام می دادم . عاشق خواندن آن خلاصه ی فیلم هایش بودم . اما ، حالا دیگر جشنواره آن رنگ و بو و کیفیت سابق را نداره . من، هم از جشنواره ، سال هاست کنده شده ام و هم از ... دیدن ادامه » مجله ی فیلم . ولی گاهی وقت ها فیلم های هنر و تجربه را می بینم . آخرین باری که یک فیلم خوب از این نوع را دیدم ، فیلم " کوه " ، ساخته ی امیر نادری بود .
۲۹ مهر ۱۳۹۶
تجدید خاطره بود یادش بخیر و روح پدرتون شاد
۰۳ آبان ۱۳۹۶
ممنون از توجه دوستان
۱۷ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کوچ دائمی لک‌لک‌ها
پدرم سحر خیز بود. گاه جمعه ها قصد زیارت حرم عبدالعظیم ـ به قول قدیمی های تهران، شابدل عظیم – را می‌کرد. اگر ما می‌خواستیم با او همراه باشیم باید صبح زود از خواب برمی‌خواستیم وگرنه جز جاماندگان بودیم. ابتدا از خیابان حافظ پایین می‌رفتیم. در این خیابان دو پل فلزی وجود دارد که هنگام عبور اتومبیل از آن، صدایی شبیه قطار شنیده می‌شود. من از پدر می‌خواستم که تندتر برود تا صدای قطار بشنوم. اما مادر نسبت به سرعت ماشین اعتراض می‌کرد و پدر عقربه سرعت شمار ماشین را نشان می‌داد و مدعی بود که سرعت ماشین مجاز است. (هنوز هم اگر گذرم به این پل‌ها بیفتد و ترافیک پل اجازه دهد، کمی سرعتم را زیاد می‌کنم تا صدایی شبیه به قطار بشنوم. کودک درون است دیگر!)
سپس از چهار راه حسن آباد (که می‌گفتند زمانی بزرگترین قبرستان تهران آنجا بوده) و کنار پارک ... دیدن ادامه » شهر عبور می‌کردیم. بعد از گذر از خیابان حافظ، از میدان شوش به سمت جنوب می‌رفتیم و به حرم عبد‌العظیم می‌رسیدم. گاه روی مناره‌های حرم، لک‌لک‌هایی بزرگ لانه داشتند، لانه‌هایی به بزرگی گلدسته‌ها. (حالا به دلیل گرما و آلودگی هوا دیگر لک‌لکی در آنجا لانه نمی‌کند). بعد از زیارت حرم عبد العظیم از دستفروشان اطراف حرم آب نبات قیچی می‌خریدیم و گاه هم اسباب بازی برای من ( از آن ماشین های پلاستیکی).
بعد به حرم امام‌زاده عبد ا... می‌رفتیم. بیرون امام‌زاده کبوتر و گنجشک می‌فروختند و مردم کبوترها را خریده، آزاد می‌کردند. ابتدا امام‌زاده را زیارت می‌کردیم. آنجا دستگاهی بود که با انداختن سکه، قرآن قرائت می‌کرد. عجیب است که حالا با وجود انواع رسانه های دیجیتال اثری از آن دستگاه یا شبیه به آن نیست. سپس بر سر مزار پدر بزرگ می‌رفتیم (پدر بزرگ مادری که البته او را ندیده بودم). بعد ها مادر بزرگ هم ساکن ابدی همین امام‌زاده شد و ما برسر مزار هر دو می‌رفتیم.
سال‌ها از آن زمان می‌گذرد. چندی پیش به تنهایی به امام‌زاده عبدا... رفتم. مسیر مزار پدر بزرگ را طی کردم و به حیاط پشتی امام‌زاده رسیدم. نمی‌دانم حیاط را کوچک کرده بودند یا من چون بزرگ شده‌ام حیاط به نظرم کوچکتر از قبل می‌آمد؟! حدود مزار را می‌دانستم. اقوام می‌گفتند در بالای مزار، درخت توت قرار دارد. تک‌تک سنگ قبر‌ها را جستجو کردم، اما اثری از مزار پدر بزرگ و درخت توت نبود.
حالا دیگر پدر نیست تا من را به امام‌زاده عبدا... ببرد و مادر هم پای آمدن ندارد. قبر های امام‌زاده مانند بهشت زهرا شماره و ردیف ندارند. چشمان کم سوی خادم پیر امام‌زاده هم نتوانست در دفتر کهنه آنجا، ردی از پدر بزرگ پیدا کند و من سنگ قبر پدر بزرگ را گم کرده‌ام. گویی لک‌لک‌های مهاجر، سنگ قبر را هم برای همیشه با خود برده‌اند.
مدت‌هاست که دیگر در این امام‌زاده و امام‌زاده‌های مشابه دورن شهر، اجازه دفن نمی‌دهند. دستفروشان امام‌زاده کم شده‌اند. حتی متکدیان هم به ورودی امام‌زاده نمی‌آیند. می‌گویند چند دهه بعد، شاید مانند میدان حسن آباد، دیگر اثری از قبرستان نباشد.
مجتبی مهدی زاده، فائقه معتمدی، مرجانه و roya imani این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دانش آموز سال اول دبیرستان بودم. معلم فارسی موضوع انشایی داده بود که الان یادم نیست. اما می‌دانم از آن موضوع های سهل و ممتنع بود که نوشتن در موردش سخت بود. یکی از هم کلاسی‌هایم برای خواندن انشاء به پای تخته رفت و به صورت کلیشه‌ایی این چنین شروع کرد: "درباره این موضوع کتاب‌ها می‌توان نوشت." که بلافاصله معلم گفتار او را قطع کرد و گفت: "تو همین یک انشاء را بنویس، نمی‌خواهد کتاب بنویسی”. آن دانش آموز هم ذوقش کور شد و با اکراه بقیه انشاء را خواند. موضوع زیر هم از آن موارد تکراری است که خیلی سخت می توان در موردش نوشت.

***
آیین مرده پرستی

هر قوم و ملتی سنت‌ها و آداب‌ و رسوم خوب و گاه بد دارد. سنت‌های خوب و پسندیده را باید حقظ کرد. اما در مورد سنت‌های ناپسند هم باید گفت، نوشت و در جهت تغییر آنها کوشش کرد. در مورد مرده‌پرستی ما ایرانیان بسیار‌ ... دیدن ادامه » گفته و نوشته‌اند. (شما بخوانید: در مورد مرده‌پرستی ما ایرانیان می توان کتاب‌ها نوشت!) متاسفانه تا اطرافیان و نزدیکان ما زنده هستند، قدر آنها را نمی‌دانیم. اما بلافاصله بعد از مرگ ایشان -دقت بفرمایید که منظور از بلافاصله، دقیقا کسری از ثانیه است- در می‌یابیم که چه گوهر گرانبهایی را از دست داده‌ایم. بازماندگان از کرده‌های خود پشیمان می‌شوند و تازه به فکر جبران زحمات فرد از دست رفته می‌افتند. بر سر مزار می‌روند. گل برای فرد فوت شده می‌برند. گران‌ترین سنگ قبر را سفارش می‌دهند. عکس فرد در‌گذشته را بزرگ کرده، مقابل خود می‌گذارند و اشک حسرت می‌ریزند. چه بسا اگر این محبت را در زمان حیات آن مرحوم خرج او می‌کردند، هم اکنون زنده بود. بعد از مدتی که تب و تاب فرد فوت شده تمام شد. باز هم فراموش کردن زنده‌ها و احیانا بد رفتاری با نزدیکان شروع می‌شود. اگر فرد فوت شده هنرمند باشد، بلافاصله محبوب خاص و عام خواهد شد و همگان از هنرهای پیدا و پنهان او سخن می‌گویند. آمار فروش آثارش بالا می‌رود و نقد‌های مثبت در مطبوعات به چاپ می‌رسد.

حتما تا کنون ازدحام بیرون از مساجد، بعد از مجلس‌های ترحیم را دیده‌اید. اقوامی که گاه حتی سالی یک بار هم یکدیگر را نمی‌بینند، برای عرض تسلیت به مسجد می‌آیند و بعد از مراسم تازه به دید و بازدید و حال و احوال می‌پردازند و از آنجایی که به ندرت یکدیگر را دیده‌اند، فرزندان رشید خود را به یکدیگر معرفی می‌کنند. گاه این ازدحام‌ها آنچنان زیاد است که موجب انسداد خیابان‌های اطراف مسجد می‌شود.

یکی از رسوم زیبا گل خریدن وگل فرستادن برای دوستان و نزدیکان است. کاشت و پرورش گل یک صنعت و گل فروشی هم شغلی محسوب می‌شود. تا اینجای کار هیچ عیب و ایرادی ندارد. اما گاه در ارسال گل- چه برای عزاداری و چه برای مراسم جشن- بین فامیل رقابت و فخر فروشی شکل می گیرد و هر کس که تاج گل یا سبد گل بزرگتری ارسال کند خود را سر بلند تر محسوب می‌کند.

در هر مجلس ترحیمی، ده‌ها تاج گل دو و چند طبقه ارسال می شود. بعد از اتمام مجلس ترحیم، خانواده متوفی حسب احترام باید گل‌ها را به منزل برسانند. فردای آن روز گل ها پژمرده می‌شوند و باید همراه با زباله‌ها دور ریخته شوند. یعنی میلیون‌ها تومان پول به راحتی دور ریخته می‌شود. سنت‌های قدیمی همیشه خوب نیست. نو‌آوری در سنت‌ها هم همیشه مذموم نیست. یکی از نو‌آوری‌ها تهیه استند و یا تاج گل مصنوعی از موسسه‌های خیریه در عوض گل و اهدا هزینه گل به آن موسسه است. ای کاش رقابت در این زمینه به وجود آید.

ما ایرانیان مردم با فرهنگی هستیم. امید آن‌ که این سنت‌های ناپسند را هم به سنت نیکو تبدیل کنیم.

این بود انشای من!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید