کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال سمیرامیس بابایی | دیوار
S3 : 10:57:13 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

الیور تویست : حسین پارسایی
«چنین به سردی بر سرخی شفق منگر »
سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر

چارلز دیکنز داستان نام آشنایی به نام الیور تویست دارد که هر یک از ما اگر کتابش را نخوانده باشیم، دست کم یک بار هم شده قصه آن به گوشمان خورده است .می دانیم الیور پسرک یتیمی است که در نوانخانه او را به خاطر درخواست یک بشقاب غذای اضافه زندانی می کنند، به باد کتک می گیرند ، برای کار فروخته ... دیدن ادامه ›› می شود و...
دیکنز شرایط کودکان کار انگلستان قرن نوزدهم را چنان به تصویر می کشد که تاثیرش سبب تغییر قوانین می گردد؛ علاوه بر آن مضمون دیگری که در داستان های نویسنده همیشه مورد توجه قرار گرفته ، ایمان او به انسانیت است ، اینکه تا وقتی انسان ها دستی مهربانانه یا عدالت ورزانه به سوی هم دراز می کنند می توان به بهبودی جامعه امید داشت .
این نمایش البته دغدغه کودکان کار ندارد، چنین توقعی هم از آن نمی رود، وقتی پا به سالن می گذاریم به این امر آگاهیم که الیورتویست باید یک نمایش موزیکالِ قصه محور باشد. کار شروع انرژیکی دارد، حرکات طراحی شده کودکان یتیم در نوانخانه، که هماهنگ و کم خطا عمل می کنند . مخاطب با قاب های خوبی روبرو است . صحنه هایی با دکورهایی پرطمطراق که در نهایت ظرافت و دقت ساخته شده اند. ماکت ها مثل خانه عروسک تو دل برو و جذاب هستند و تماشاچی با مجموعه ای از حرکات کروگرافی شده در خور توجه مواجه است که می توان همچون نوعی مراسم آیینی در کارنوال ها تماشایش کرد( حتا می توان وجود این نقطه ضعف که بخش عمده ای از همخوانی ها همهمه وار و غیر قابل درک است را به دیده اغماض نگریست.) در الیورتویست ما با بستری مواجه هستیم که همه عناصر موجود را در اختیار دارد تا به خلق یک اثر بی نظیر دست یابد. بودجه بالابلند، صرف هزینه زیادِ طراحی صحنه و لباس ، موسیقی ِزنده و گیرا ، همخوانی جذب کننده ، لیستی از بازیگران شناخته شده، داشتن امکان و اجازه بیلبوردهای کثیر شهری و.... بن مایه آن هم تمام و کمال وام دار فیلمِ موزیکال الیورتویستِ کارول رید است و از سختی هایِ بار دراماتوژی تا اندازه زیادی کاسته. حال قرار است کارگردان به سان رییسِ بزرگ و به قول شاعر « ای الهه رحمت، کُن قدم رنجه زود بی زحمت» رهبری آن را برعهده بگیرد. چون رشته تسبیحی که باید از میان همه عناصر رد شود که اگر چنین نباشد، وحدت دیداری اجرا از بین می رود. این همان اتفاقی است که در نمایش الیور تویست رخ داده است. متاسفانه نمایش سخت از فقدان کارگردانی رنج می برد. هر جاکه موزیک وحرکات موزون پایان می یابد کار به حد حیرت آوری نازل پیش می رود.بازیگران روی صحنه ول هستند. بجز شخصیت فاگین(هوتن شکیبا) که تیپ است و سعی دارد با تکیه بر طنز توجه مخاطبش را جلب کند و قاضی (داریوش شایگان )که شیوه مشابه ای را در پیش می گیرد ، بازیگران نقش خود را پیش نمی برند، خودشان را بازی می کند. .آتیلا پسیانی به جز نامی در بروشور واقعا حضور خاصی ندارد! تو گویی فقط چند قدمی می زند و می گذرد. مهناز افشار(نانسی) به هیچ وجه نمی تواند روی صحنه تئاتر موفق عمل کند ، کم می آورد، تقصیری هم ندارد، او بازیگری با توانایی تئاتر نیست، از طرفی او نیز مانند دیگر بازیگران با معضل هدایت ناشدگی مواجه است، نقش مقابلش نوید محمد زاده(بیلی) بازیگر تئاتری توانمند، همانقدر روی صحنه عاطل است که افشار. محمد زاده در نقش آدم عصبیِ تند خویِ افسارگسیخته ی همیشگی اش در این سو و آن سوی صحنه بی هدف دوانده می شود . پیرنگ عشقی نانسی و بیلی خام و ناکارآمد از آب درآمده ، در صحنه قتل نانسی، وقتی بیلی می خواهد او را زیر بار شلاق بگیرد، با هم دور می چرخند! و نانسی مانند ملودرام های آبکی فریاد می کشد «دوست دارم !دوست دارم!» مرگ او مبتدی ترین شکل بازیِ مردن روی صحنه است و با داد کشیدن های نوید محمدزاده ریتم زمین خورده آن سرپا نمیشود.
نمایش الیور تویست مانند دعوت به یک مهمانی بزرگ است. در ابتدای ورود از رزق و برق محیط جدید و صدای موزیک و شلوغی جمعیت دچار حیرت می شویم، چشم که به نور و جلوه گری هایش عادت کرد به معناباختگی عظیم آن پی می بریم . الیور تویست نه به داستان می پردازد و نه اصلا در بند آن است، تو گویی با تکیه بر این واقعیت که« همه دیگر داستان تویست را می دانند» از تعریف آن اجتناب می کند! تاتر از کانسپ خالی است، همه چیز دارد و هیچ ندار.د نه اندیشه و نگاه تئاتری و نه داستان گویی و شخصیت پردازی. مخاطب اگر کنترلی به دست داشته و برای از نزدیک دیدن هنرپیشه محبوبش هم بلیت نخریده باشد!می تواند دکمه فست فوراد را بزند تا فقط حرکات موزون روی صحنه را تماشا کند! با این همه نباید فراموش کنیم که طراح حرکات در حد بضاعت تئاتر ما، کاری کرده است کارستان. اما نمایش دو ساعته که نمی تواند همه بار خود را به دوش رقص و آوازش بگذارد خالی بودن خود را تا آنجایی که می تواند با شوخی پر می کند . هوتن شکیبا کاراکتر فاگین اش را به استهزا می کشاند. فاگین آواز سر می دهد و از مستی و چالش زن نگرفتن اش می گوید!
این جاست که برای ما سوال پیش می آید حسین پارسایی کیست؟ ؟ چرا فردی با سابقه اندک کارگردانیِ چندین کارِ ارزشی و سابقه سالیان دراز پست های مدیریتی ، عهده دار کاری با چنین بودجه هنگفتی می شود؟پاسخی ندارد که ندانیم ، مرگ هنر از همان زمانی آغاز می شود که مدیران عهده دار کار هنرمندان شوند.
حلقه مفعوده کار اما نه کارگردان بلکه خود الیور است! او نقشی شی واره دارد .اصلا به او پرداخت نمی شود. در داستان دیکنز گرچه فقر از بین نمی رود اما در نهایت این خیر است که بر شر فایق می آید. در نمایش پارسایی الیورها مطرح نیستند، فاگین گل سرسبد داستان است اوست که آواز سر میدهد «برای زندگی راحت جیب مردم را باید زد»«مالیات رو هواست!چون پول مردم تو جیب ماست» «واسه این همه سخاوت جیب مردم رو باید زد».
در مقوله تئاتر به مثابه سرگرمی موافقان آن ادعا می کنند که پول در آوردن مهم است! بله فروش بلیت مهم است ،چون مخاطب مهم است. اما تئاتر به هیچ عنوان مکانی سرگرمی زا نیست. البته که می تواند و باید سرگرم کننده باشد اما هرگز برای سرگرمی روی صحنه نمی رود. این ادعایی نه سر تفرعن است که اصلا خاستگاه تئاتر چنین نیست! این تفاوت را می توان حتا با نگاهی گذرا به سالن انتظار سینما که در آن پاپ کورن و ساندویج می فروشند و سالن انتظار تئاتر که تنها محدود به فروش آب معدنی است فهمید . بحث جذب مخاطب اگر چه درست است اما قرار نیست او را عادت دهیم اگرکاری « قرش» کم باشد پس پایش را به سالن نگذارد. موافقان چنین رویکردی معتقدند مردم همین را می خواهند، فرض هم که چنین باشد ، آیا این خوراک نامناسب در طول زمان تاثیری جز سرایت بیماری بر جای خواهد گذاشت؟شاید برای مراسم اعدام هم بتوان بلیت فروشی خوبی داشت آیا باید به آن تن در داد؟ کمااینکه چرا خودمان راگول بزنیم، فروش چنین نمایش های تعریف شده ای یک ریالش به جیب خانواده تئاتری نرفته است و نمی رود. الیورتویست نماد تئاتر ماست او در میان زرق و برق و جلوه آرایی ها محو است، کسی به او اهمیتی نمی دهد، اوست که همچنان با همان کاسه خالی در دست، لاغر، نحیف و بی جان رو به بامبل ها می گوید: آقا لطفا یه بشقاب دیگه، من در این نمایش سیر شما بسیار بسیار گرسنه ام!
علی جباری این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
بانوایان و بی نوا تئاتر

ماهنامه دنیای تصویر
سمیرامیس بابایی


قطره اشک در گوشه ی چشم ژان والژان باقی ماند و لبخند زد. کوزت دست های او را در میان دست هایش گرفت و گفت «خدای من! چه شده؟ چرا اینقدر دست هایتان سرد شده؟یخ کرده، مگر حالتان خوب نیست؟ درد دارید؟»ژان والژان گفت:« نه عزیزم حالم بسیار خوب است ولی...» و دیگر حرفی نگفت. کوزت پرسید«ولی چه؟» «فکرکنم دارم می میرم.» کوزت و ماریوس سراپا لرزیدند. ماریوس وحشت زده گفت«چه گفتید...» ژان والژان گفت«بله دارم می میرم و ولی چیز مهمی نیست!»
بینوایان، ویکتور هوگو

حال تئاتر بد است . مدت هاست در ... دیدن ادامه ›› روزهای پر شور و نشاطی به سر نمی برد. نه از آن دست روزهایی که هدف از تئاتر ایجاد لذت باشد یا تئاتری که نه خوِد واقعیت بلکه حافظه ی واقعیت باشد و یا بقول بارت در جایگاهی باشد برای لرزانیدن درون تماشاگر و نیش زدن به او، بدون ویران کردنش و... از طرفی عنکبوتِ بزرگ و غول آسایی سال هاست به دور این پیکرِ مریض و نیمه جان تار می تند، تئاتر بانوایان . با رفیق نصرتی( مدرس و منتقد تئاتر) و عباس جمالی( نویسنده و بازیگر) درباره این درد مشترک گپ و گفتی داشتیم.


سمیرامیس بابایی : برای شروع شاید باید پرسید آیا می توان رسالتی برای تئاتر قایل بود. تئاتری که آگاهی بخش است، فرهنگ ساز است یا دست کم حرفی برای گفتن دارد و در عین حال که جنبه ی سرگرم کنندگی دارد اما برای سرگرمی زایی نیست؟
رفیق نصرتی: این سوال را به صورت دیگری هم می توان پرسید: یک عده ای هستند که می گویند اگر تئاتر صرفا برای سرگرمی باشد چه اشکالی دارد و چه ایرادی دارد که یک سری تئاتر فقط برای سرگرمی ساخته شود؟هوارد بارکر در کتاب «مرگ، آن یگانه و هنر تئاتر» بین تئاتر و هنر تئاتر تفاوت گذاشته است و می گوید کاری با تئاتری که برای سرگرمی است نداریم بحث ما هنر تئاتر است.یک عده آدم چون این مناقشه را نتوانستد حل کنند می گویند قبول، هنر تئاتر باشد اما ما اهلش نیستیم. می خواهم کمی تندتر در این مورد نظر بدهم و بگویم در دنیایی که ما زندگی می کنیم هر کنش مان سیاسی است . هر رفتار ما از امر سیاسی ناشی می شود چطور می توانیم بگوییم عملِ عجیبی چون تئاتر ساختن و تئاتر کار کردن اینطور نیست و بتوان جدا از این مساله به آن نگاه کرد. خود این نگاه به تئاتر به عنوان امرِ سرگرمی حتا به معنای شهربازی هم خودش یک امر سیاسی است.مگر می شود ساز و کار تئاتر سیاسی نباشد. پس به این دلیل، آن کسی که ادعا می کند یک سری تئاتر فقط برای سرگرمی است با همین جمله موضع سیاسی اش را روشن کرده است. موضع سیاسی اش هم این است که می گوید من محافظه کارم.
سمیرامیس بابایی :وقتی حمایت از این دست تئاترها بیشتر می شود این هم یک جور موضع سیاسی است. در واقع یک جور تحمیلِ سلیقه سیاسی که تا آنجایی که میشود تئاتر را از معنا تهی کرد و به تئاترهایی بال و پر داد که فکرِ جدی پشتش نباشد.
رفیق نصرتی :طبیعتا. بنظرم با جزیی کردن این مبحث وقتی که می گوییم چه اشکالی دارد تئاتر فقط برای سرگرمی باشد یک امر کلی تر را نادیده گرفتیم،یک فرضیه بسیار مهم و حیاتی را ، اینکه هر عمل آدم یک حرکت سیاسی است و شما نمی توانید بگویید تئاتر من فقط برای سرگرمی است، چون امری جدا شدنی نیست.
عباس جمالی: من فکر می کنم دعوا سرِ تصور ما از سرگرمی، تصور ما از تئاتر و تصور ما از یک نوع تئاتر اندیشمند است.به عنوان مثال تجمعات را در نظر بگیرید. بدن هایی که کنار هم قرار می گیرد برای افرادی که در آن شرکت کرده اند بشدت سرگرم کننده است. آنها از آن روز به عنوان روزی یاد می کنند که هم حالشان خوب بوده و هم بشدت سرگرم شدند و هم اندیشه ای را با هم اعلام کردند. این تصوری که وجود دارد و سعی می کند این دو را جدا می کند تلاش دارد از همان اول این دو جهان را با تفکیک از یکدیگر خنثا کند. چه تئاتر را، و چه سرگرم کنندگی را. یعنی هدفش خنثا کردن این پدیده است. اتفاقا این دو، یک بدنه دارد. و باید سر این بدنِ ثابت صحبت کرد. من معتقدم پشت تفکیک این دو امر از یکدیگر است که تفکر سیاسی قرار دارد.
سمیرامیس بابایی : طیفی که در واقع می خواهد القا کند اندیشه و سرگرمی دو امر جداگانه است. این گروه همچنین مدعی هستند که مردم تئاتر نمی دیدند و اتفاقا ما داریم کاری می کنیم که مردم را به سالن های تئاتر بکشیم و این را با آمار ثابت می کنند که قبلا چند درصد مردم تئاتر می دیدند حالا ببینید این کارهایِ هر چند سلبرتی محور و صرفا تجملاتی چند درصد مردم را به دیدن تئاتر تشویق کرده است. و چرا عده ای باید به این روند معترض باشند.
نصرتی: خودتان متافزیک های پشت این بحث را می بینید. انگار تئاتر به خودی خود مقدس است!
سمیرامیس بابایی : بله انگار صرف آمدن به سالن خودش کاریست کارستان .
نصرتی: اصلا کشاندن مردم به یک جایی مگر افتخاری است! انگارتئاتر به خودی خود در درون خودش ماهیتی مقدس دارد و همین که ما مخاطب را بکشانیم به سالن خوب است!
سمیرامیس بابایی : این ادعا را در حوزه های دیگر هم شاهد هستیم .مثلا آمار کتابخوانی پایین است و وقتی کتابی مثل بیشعوری به چندین چاپ می رسد افتخار می کنیم مردم را کتاب خوان کرده ایم!
رفیق نصرتی :بله خواندن« قورباغه ات را قورت بده» چه فضیلتی دارد! دیدن یا خواندن همچین محتوایی چه مباهاتی دارد .این متافیزیک ناشی از نوعی نگاهِ الاهیاتی است به جهان پیرامونمان. مثلا وقتی وارد کتابخانه ای می شوی و می بینی یک آقایی با کامپیوتر بازی میکند و بقیه هم به کارهای غیر مطالعاتی مشغول هستند، اگر بلند صحبت کنی باز هم همه به تو تذکر می دهند. تفکر الاهیاتی سکوت را به بخشی از آیین کتابخانه بدل می کند در حالی که در کتابخانه ای که در آن کتابی خوانده نشود حتا می توان عروسی برگزار کرد. در تئاتر هم امر مقدسی وجود ندارد. اینکه مردم به سالن تئاتر بیایند به خودی خود واجد هیچ گونه ارزشی نیست و اینکه ما ادعا کنیم داریم افراد را به تئاتر می کشانیم راحت بگویم این افراد جای دیگر هم کشیده می شوند. اگر تئاتر را ازشان بگیری هم توفیری نمی کند. آن ها را می کشند به مگا مال هایشان، تئاترهایشان، شهربازی هایشان و از همه مهم تر آن ها را می کشانند به بانک هایشان. به هدفیِ که تداومِ سودهای میلیاردیست. بس افتخاری ندارد کشاندن مردم به سالن .البته این را نباید فراموش کنیم که تئاتر اندیشمند هم باید برای مخاطبش جذاب باشد.
سمیرامیس بابایی: بله برشت هم در جایی می گوید تئاتری که سرگرم کننده نباشد تئاتر نیست.
رفیق نصرتی : یک متافیزیک وحشتناک دیگر این است که چرا به این قضیه معترض هستیم یعنی خود حق اعتراض هم زیر سوال می برند. رسما دارند می گوید حق اعتراض هم نداریم.
سمیرامیس بابایی: گاهی حتا مدیوم ها با هم قاطی می شود. که هالیود هم فیلم معناگرا و هنری و از طرفی فیلم صرفا سرگرمی زا می سازد . با برادوی هم مقایسه می شویم! البته نه از لحاظ کیفی بیشتر از لحاظ قیمت بلیت هایش!
جمالی :ما به این نوع تئاترمعترضیم چرا که این تئاتر مناسباتش سرکوب بقیه ی بدنه تئاتر است. روی جهان خودش نمی ایستد. و چون جهانش جهان برابری نیست دوگانه ی خصوصی و دولتی را علم می کند. می گوید ما از بخش خصوصی تغذیه می شویم، بخش دولتی سرجایش است. در صورتی که این تئاترها دقیقا دارند از رانت دولتی استفاده می کنند.
سمیرامیس بابایی :حالا اگر رانت دولتی استفاده نکنند. یعنی به ما ثابت شود که این طور نیست آیا این صورت مساله را عوض می کند همان طور که گفتیم سرگرمی از معنا جدا نیست پس ما همچنان می توانیم به تزریق چنین تئاتری معترض باشیم؟
عباس جمالی : بله چون مساله این است که این ها دارند با اتیکت سرمایه پیش می روند و این اتیکت سرمایه را تبدیل به یک هژمونی می کنند .یعنی فرد فقط به مثابه ی سرمایه ای که دارد می تواند این آدم ها را دور هم جمع کند و هیچ توجیه دیگری هم ندارد و مردم را هم به واسطه سرمایه جذب می کند و حتا کارش را می برد به سمت بالای شهر...
سمیرامیس بابایی :یا هتل های پنج ستاره
عباس جمالی : این تئاترها به دو ترفند کار خودش را پیش می برد به آن کسی که در سطوح پایین تری از جامعه قرار دارد می گوید تو بیا تئاتر من را ببین من به تو یک جهش طبقاتی می دهم، به او می گوید تو می توانی با دیدن تئاتر من پز بدهی. کاربرد تئاتر دارد تقیل پیدا می کند به همچین چیزی. دوم اینکه طبقه مرفه تر هم تایید طبقاتی اش را می گیرد. یعنی می تواند به او بگوید که تو با من عکس سلفی گرفتی و همه جا می توانی بگویی من این تئاتر گرانقمیت را دیدیم!پس از این طبقه ام!این بحث را می توان به زیبایی شناسی هم تعمیم داد.
رفیق نصرتی : بیایید از این زاویه هم به ماجرا نگاه کنیم: معضلی که وضعیت اجتماعی ما دارد این است که شیوه ساز و کارش مشخص نیست. حتا در آمریکای انتهای سرمایه داری هم وقتی یک شخصی می آید و می گوید من سرمایه دارم و مثلا می خواهم گاوداری بزنم اول از او می پرسند سرمایه ات را از کجا آوردی؟
سمیرامیس بابایی : بله ولی وقتی می گویی شما که میلیاردها خرج یک نمایش کرده ای پولش از کجا آمده؟ حتا خود طیفِ روشنفکر هم می گوید : «چرا می پرسید! تهیه کننده خصوصی دارد ! صرفا کارش را نقد کنید.»بماند که که از لحاظ هنری هم قدر و قیمتی ندارد.
رفیق نصرتی : می گویند، ما خصوصی هستیم. خوب سوال خیلی روشن است، اول باید پاسخ بدهید پس این سرمایه ات را از کجا آوردی ؟ حرف بی ربطی نیست. در آمریکا هم بخواهی دو هزار یورو جابه جا کنی هیچ بانکی این کار را نمی کند چون اول باید توضیح بدهی از کجا اوردی؟ اما در جایی که مدعی سرمایه داری هم نیست وقتی سوال می کنی می گویند اعتراض نکن. نهادی نیست بپرسد این پول از کجا آمده؟در صورتی که سوال روشنی است. این تا این جایش، این را اول پاسخ بده و البته که پاسخی وجود ندارد .مسئله بعدی این است که یک چنین تئاتری اجرا می رود خوب مبارک آنهایی که دوستش دارند و کارش می کنند اما واکنش ما این است که این کار اصلا از جنس هنر تئاتر نیست. و دوم نقد هنری ما این است که تئاتر موزیکال می سازی خب داری بنجل ترینش را می سازی .دهه شصت نیست که ما تئاتر ندیده باشیم همین الان فلوت کاستولوچی به عنوان یک تئاتر موزیکال ببنید، بینوایان پارسیایی را هم بگذارید کنارش، مثل فیلم جنگی نجات سرجوخه رایان است با فیلم های جنگی فرج الله سلحشور! ولی مردم چون سرجوخه رایان را دیدند گول نمی خورند، اما گولِ حسین پارسایی را می خورند، در حالی اگر فلوت را ببنید متوجه می شود حتا در همان زاویه خودش هم بینوایان چقدر بنجل است.
عباس جمالی: و تازه از همان اولش هم می گوید کارش کپی است . این خودش بخشی از این تئاتر سرمایه سالار است. یعنی می خواهم بگویم که اتفاقا خیلی شفاف می گوید من زیبایی شناسیم هم همین است!
رفیق نصرتی :اعتراض اول این است که سرمایه از کجا آمده و دوم این است که حتا آن مخاطبی هم که فکر می کند کالای لوکسی را بدست آورده و بخاطرش پول زیادی پرداخته کرده است متوجه نیست که چه کلاه گشادی سرش رفته.
سمیرامیس بابایی :خب خیلی از مخاطب های این نوع تئاترها به قول آقای جمالی دنبال اتیکت می گردند. یعنی شما ممکن است به یک رستوران لاچکری هم بروید و به غذای بی کیفیتش هم واقف باشید ولی به خاطر اینکه برند شده است خوراکِ افتضاحش را تحمل کنید، تئاتر هم از این قاعده مستثنا نیست. کسانی هستند که بلیت 240هرار تومانی را به تمنایّ دیدن یک اثر هنری نمی خرد بیشتر بخاطر خودنمایی و سلفی و استوری اینستاگرامش تهیه می کنند. یک بیماری اجتماعی عجیب و غریب است که در این مبحث نمی گنجد. اما مساله ما بر سر تئاتریست که آن هم دارد به بیماری دچار می شود.
عباس جمالی:بله بحث این است این تئاتر دارد هژمونی می کند و ما تاثیراتش را در تئاتر مستقل هم می بینم . شاید وقتی چنین کاری را اجرا می کنم می توانم مدعی باشم حالا من در یک گوشه ای دارم یک کاری انجام می دهم آیا تمام اقتصاد هنر تقصیرش به گردن من است؟ نه تو در یک گوشه ای این کار را نمی کنی تو داری با مناسبات خودت تئاتر را هژمونی می کنی .کما اینکه ما تاثیراتش را در تئاتر مستقل هم می بینیم. یعنی تئاتر مستقل کم کم لاغرتر میشود و از یک جایی به بعد تئاتری که ادعای استقلال دارد علنا میخواد ادای آن تئاتر را در بیاورد، برای اینکه بفروشد.
سمیرامیس بابایی: ناچار به همچین عملی میشود. یعنی یک آدمی هم که مستقل کار می کند مجبور می شود تن بدهد به این سیستم برای اینکه زمان های حاشیه ای و سالن های مهجور اجرا نرود.
عباس جمالی : این باعث می شود تو به عنوان یک تئاتری که عملا می خواهی روی ابداع بیایستی باید محدود شوی و آن تئاتری که عملا می خواد کپی باشد باید گسترده شود و کاملا معلوم است که دارند این مساله را هژمونی می کنند.
رفیق نصرتی :مساله این است که به قول آلن بدیو از یونان تا امروز هم این طور بوده که دولت وظایفی دارد یعنی واقعیتش را بخواهید ما با دولتی روبرو هستیم که به کل از وظایف اساسی در زمینه تئاتر شانه خالی کرده است و خودش شده بنگاه دار و کار و کاسبی می کند.حالا سوال این است ماهایی که طرفدار تئاتر اندیشمند هستیم در چنین وضعیتی چه باید بکنیم؟ آن جاهایی که تاتر دولتی است از ایرانشهر بگیر تا تئاتر شهر و مولوی ای باید به وظایفشان عمل کنند. سالن های دولتی باید از تئاتری که مربوط به اندیشه است حمایت کند. که عملا چنین اتفاقی نمی افتد.
عباس جمالی : اما این هم مشکل است که چرا این تصویر را خودِ اهالی تئاتر نمی بینند و چرا حساسیت ندارند؟ این فقدان از کجا میاد؟ وقتی اعتراض وجود ندارد فضا بیش از بیش به این سمت افراطی سوق داده می شود. باید اعتراضی از سمت صنف بشود که این فضا را به جای کنترل بالا دستی ها خودمان تحت کنترل درآوریم. حساسیتی وجود ندارد، چرا که ابزاری برای شناخت این وضعیت وجود ندارد. اولین گام این است که تئاتر باید در حاشیه بودن خودش را بپذیرد. بنظرم خود اهالی تئاتر دارند سر این ماجرا معامله می کنند. اولین کار این است که بپذیریم ما رانده شدیم. ما همسفره این ماجرا شدیم مثلا کسی که سابقه دولتی دارد نه هنری، امروز اتفاقا به واسطه اتیکت سرمایه آدم های تئاتری را دور خودش جمع می کند و بازیگر هم می گوید من می رم کارم را انجام میدهم به من چه؟ این تعریف از کجا آمده؟ بحث شخص و یک کار بخصوص نیست ،یک هژمونی دارد ما را به این سمت می برد و آن آدم ها هم در این هژمونی گیر کردند . یک وضعیت دوگانه ای بوجود آورده که ما از یک سمت منتقدیم و از سمت دیگر تن به این بازی داده ایم.
سمیرامیس بابایی :خوب این مقاومت به چه صورتی امکان پذیر است؟
عباس جمالی : بپذیریم که ما رانده شده ایم. بپذیریم که تئاتر یک پدیده حذف شده است و یک طیف قدرتمند وجود دارد که اساسا تئاتر را نمی خواهد.. اولین گام این است که باید تئاتری که آنها می خواند را از کار بندازیم. اینکه بدن مصموم خودمان رو بپذیریم و یادمان نرود که این پذیرفتن می تواند منجر به آگاهی شود. ما برای شناخت وضعیت باید نظریه بدانیم.
رفیق نصرتی : بله عرصه سلطه و مقاومت است. یک راه حل این است بنشینی در خانه و هیچ کاری نکنی عملا تئاتر کار نکنی و راه دومش این است حضور داشته باشی ولی بتوانی بند بازی کنی و از این بابت هم حاشیه نشین شوی. این همان دشواری زندگی در چنین وضعیتی است.
عباس جمالی : این تئاتر نه تنها معیوب کنند است بلکه دارد تبلیغ هم میشود و برای همین بازیگری تقلیل پیدا می کند به مرده شوری. و مدام با گذاره های ساده لوحانه ای طرف هستیم که خود تئاتری ها هم می گویند که همه جای دنیا این شکلی شده است! این حرف از بیسوادی محض نشئت می گیرد! یک نوع تئاتر وجود دارد به نام تئاتر بلوار{ نمایش گلریزی} این نوع نمایش اتفاقا شریف است چون موضع روشن دارد سر یک کنشی به نام خندیدن ایستاده و به یک توافقی رسیده چه با دولت، چه با مردم و سانسور هم اتفاقا در این کارها خیلی لایت است، چون موضعش روشن است و می گوید من قرار نیست کار دیگری بکنم.
سمیرامیس بابایی: در جاهای مشخصی هم این نمایش ها به اجرا در می آید. کسی به اینکه چرا مثلا شهربازی یا سیرک وجود دارد اعتراض نمی کند، وقتی معترض می شوی که این شهربازی و سیرک را بیاوری در جایی که مال خودش نیست.
عباس جمالی: مشکل اینجاست نمایشی که ادعایِ خلاف تئاتر بلوار را می کند در یک بسترِ کادوپیچ شده روشنفکری همان کار را انجام میدهد، می رود در لباس ویکتور هوگو یا اصلا درکسوت تئاتر آلنترناتیو.
رفیق نصرتی: بله وقتی درست ماجرا را بفهمیم آن وقت می توانیم به جای درستی هم حمله کنیم.
عباس جمالی : بنظرم حتا نباید زیبایی شناسی را سیاست زادیی کرد وقتی زیبایی شناسی را تقلیل دهیم به بیگ پروداکشن و به تصاویر رنگارنگ این جاست که داریم به بیراهه می رویم.
رفیق نصرتی: در آخر باید بگویم که چیزی وجود دارد به نام جامعه تئاتری در ایران و اولین مساله این است که بپذیریم این جامعه تئاتری منفک از وضعیت کلی اجتماعی نیست که بخواییم بصورت مستقل بررسی اش کنیم از اِلِمان های زیادی از وضعیت اجتماعی بهره می برد که خیلی در ساز و کارش تاثیرگذار است و همان طور که آقای جمالی هم گفتند بررسی های زیبایی شناسی آن ساز و کار را هم نباید فراموش کرد. در وحله دوم در همین جامعه تئاتری انبوهی از شکاف ها و تناقض ها و تضادها ودیالکتیک ها وجود دارد که باید از مناظر گوناگون به آن نگاه کرد یکی از مهم ترین هایش هجوم چیزی به اسم سرمایه است که دارد شکل این جامعه تئاتری را عوض می کند من معتقدم که هجوم سرمایه این شکل را بصورت کامل به ابتذال نکشانده است و هنوز عرصه های مقاومت وجود دارد، ولی نسبت به حداقل ده سال پیش بشدت عرصه های مقاومت و سنگر ها کمتر شده است. ولی مهم این است در این فضایی که شاید دست همه ما آلوده باشد با آگاهی نظری بپذیریم که کجای کار ایستادیم و به نفع کدام نیروها وارد عمل می شویم و عمل مان منجر به چه خواهد شد و حتا اگر منجر به نتایج بد شد اینقدر خودآگاهی و شرف داشته باشیم که عواقب کنش اشتباه مان را
سمیرامیس بابایی: چطور باید از تئاتری که به آن عقیده داریم دفاع کرد؟
رفیق نصرتی :با صدایمان . ما هم صدا داریم. سعی می کنیم صدایمان را بلندتر کنیم.. این صدا همیشه هم بی نتیجه نبوده است.. شاید تاثیر کمی داشته باشد اما بعضی وقت ها هم فرد بین دیدن فلان تئاتری که برای سیاست زدایی و خندیدن است و دیدن آن یکی که تولید اندیشه می کند با یک نوشته ساده انتخاب کرده است آنچه را ببیند که دارای اندیشه است .
عباس جمالی: من هم عقیده دارم جدی گرفتن نظریه برای شناخت وضعیت مهم است و بذیرفتن اینکه، این فقدان حساسیت وجود دارد. فقدان دانش ما نسبت به دانش نظری وجود دارد . باید این خلا را پر کنیم. اول وضعیت را بشناسیم و یادمان نرود هر اعتراض ناآگاهانه می تواند در خدمت وضعیت قرار بگیرد .نباید وضعیت را تقلیل داد به سوژه ای مثل بینوایان و صرفا نام یک نفر. باید به همان میزانی که یک پدیده به ما هجوم می آورد به آن هجوم بیاوریم تا بقیه سیستم فاش شود. ما این هجوم را چه در اجرا و چه جدا ار اجرا باید مدام داشته باشیم. چون این فشاری است که می تواند تئاتر را زنده نگه دارد..
رفیق نصرتی :و نباید فراموش کرد که همان فاز پرسشگری که در فضای مجازی اتفاق افتاد که پول و سرمایه کاری از کجا آمده است، حتا اگر بی پاسخ هم مانده باشد.چند نکته مهم در بر داشته است. این سوال الان در فضا است و چه بخواهیم و چه نخواهیم پخش شده است و در فضا دارد می چرخد و مطرح شده است و آدم هایش زیر سوال رفته اند هر کاری هم که بکنند باز انگار این سوال دوباره از زیر خاک در می آید و با آن مواجه می شوند و از همه مهم تر اینکه این سوال در سیستم هم طنینش را دارد. افراد دیگری هم بخواهند چنین کاری بکنند می دانند که ممکن است با چنین سوالی مواجه شوند. پس از این زاویه هم به این ماجرا نگاه کنیم که حتا یک سوال ساده ی یک آدم تئاتری در فضای مجازی می تواند هم سویه منفی داشته باشد که یعنی ممکن است وضعیت تقلیل پیدا کند و هم سویه مثبت یعنی صدایی را طنین داده است که تا قبل ازپرسیدنش در فضا نبود و الان هست. واقعیت این است که مثل هر کنش دیگرِ انسانی، خوب و بد وجود دارد. همه ما در معرض اشتباه هستیم اما روی این مساله تاکید می کنیم که این عرصه را با سلاح نظریه بهتر می شود طی کرد تا با ناآگاهی غریزی.
عباس جمالی: ما در مقابل این هجوم باید موضع مان روشن باشد و گام بعدی این است که در فضای واقعی هم این مقاومت را انجام بدهیم و فقط خود به فضای مجازی محدود نکنیم.

مریم راد، علی جباری و امیر مسعود این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
به نقل از نشریه ی دنیای تصویر

سمیرامیس بابایی


بعد از جنگ جهانی دوم زمزمه های فعالیت های استقلال طلبانه در کشورهای استعماری از گوشه کنار جهان به گوش رسید و چندی نگذشت که این زمزمه ها به فریادهای پرخروش و خشنونت بار تبدیل شد. الجزایز نیز یکی از کشورهایی بود که در بین سال های 1954 تا 1962 که سرانجام به استقلال رسید بشدت درگیر کشمکش های ضد استعماری اش با کشور فرانسه بود. خشونت ها و بی رحمی های وصف ناپذیر این درگیری ابعاد گسترده و دو جانبه ای داشت. فرانسوی ها از هیچ گونه شکنجه و دنائتی دریغ نداشتند و عکس ها و اسناد وحشت آوری در زمان سرکوب از آنها به جای مانده است و از طرفی آزادیخواهان نیز چنان کینه توزانه برعلیه فرانسویان بودند که نظامی ، غیرنظامی وکودک نمی شناختند .به جز آلبرکامو این دروگه فرانسوی-اسپانیای الجزایر تبارکه از استقلال فوری الجزایر دفاع نکرد و خواهان خودمختاری فدرالی بود( و تلاش های خستگی ناپذیر و در عین حال نومیدانه ای برای به راه انداختن ... دیدن ادامه ›› بحثی مسالمت آمیز  انجام داد) تقریبا اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران چپ فرانسوی طرفدار ارتش آزادی بخش الجزایر بودند . و البته استقلال الجزایر عاقبت هم با صلح بدست نیامد.نمایش "کشتن گربه.... " در حال و هوای حوادث بعد از استقلال الجزایر است.دو بازیگر در جلو صحنه رو به تماشاچی روی دو صندلی به موازات هم قرار دارند و با مشاور های مرکز  که در انتهای صحنه در پشت توری مشبک و قرمز رنگی ناپیدا هستند و تقریبن تنها صدایشان به گوش می رسد صحبت می کنند. سفیه(الهه حسینی) جزو شاخه ی نظامی اف ال ان(جبهه نجات الجزایر ) بوده است ، یک درس خواننده فیزیک که در شاخه تخریب فعالیت داشته و در درست کردن بمب های صوتی تبحر فراوانی دارد . او مادر خود را با گذاشتن بمبی در چرخ خیاطی اش منفجر کرده. سال 1964 است جامعه معتقد است که جنگ تمام شده و کشور الان دیگر باید در آرامش قرار بگیرد. اما سفیه یک زن مبارز و شکنجه دیده است که سه سال در زندان های فرانسوی مورد انواع و اقسام شکنجه های جسمانی و جنسی قرار گرفته است ، حالا جامعه و  حتا مادرش نه درد های او را درک می کند و نه این حس رهاشدگی پایان مبارزه اش را می فهمد .برگشت به زندگی عادی که امثال مادرش برای او متصور اند برای او نفرت آوراست ، او مادرش را می کشد چون یک زن سنتی است و تنها  چیزی که در ذهنش قرقره می شود  این است که دخترش ازدواج کند و لباس عروش اش را بدوزد ! صدای چرخ خیاطی که هر روز به گوش سفیه می رسد در واقع نوعی تجاوز پس از انقلاب توسط خودی  را تداعی می کند. او می گوید من مادر را کشتم چون فکر می کرد من هنوز سی سالم نشده است! زنی که هنوز به سی سالگی نرسیده و هزار ساله است. موازی با او نیز پسری به نام نعیم (علی امیری) وجوددارد که کند ذهن است و دختری  فرانسوی به نام مونیک را به قتل رسانیده است ، جالب است مونیک و نعیم بهم علاقمند بوده اند. اما تخم کینه و عداوتی که نسبت به هر کس که فرانسوی باشد در دل نعیم ریشه دوانیده است وی را وامیدارد در جنونی که نفرت را  فراتر از عشق قرار می دهد مونیک را به قتل برساند . بازی های موازی که الهه حسینی و علی امیری انجام می دهند بسیار تاثیرگذار است و به خوبی مخاطب را درگیر فضای موجود می کنند."کشتن ..." یک تجربه خوب تآتریست. یک تآتر مردمی که فریاد می کشد و دردی را که در سینه دارد به خوبی به تماشاچی اش  منتقل می کند.  محمد رحمانیان در سال های اخیر آنچنان خودش را درگیر تآترهای خاطره بازانه و سرگرم کننده کرده است که آدم گاهی یادش می رود چه نمایشنامه های ارزشمندی نوشته و "کشتن  ..."از این لحاظ نیز یادآوری لذت بخشی است. کامو انقلاب الجزایر را به چشم خود ندید.اما پیش بنی مصایب  بعد از آن را کرده بود. با این وجود اوجمله ای دارد که حسن ختام تاثیرگذاری است« نسل من می داند که دنیا را اصلاح نخواهد کرد. اما وظیفه اش شاید از این هم مهم تر باشد. وظیفه اش این است که نگذارد دنیا خودش را نابود کند»

برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
دایناسور ناکام!

نشریه دنیای تصویر شماره 264

سمیرامیس بابایی


الکساندر وامپیلوف از نمایشنامه نویسان به نام اتحاد جماهیر شوروی در عمر ِکوتاهِ سی پنج ساله خود هفت اثر نمایشی به جا گذاشت و شکار مرغابی را نیز دو سال ... دیدن ادامه ›› قبل از درگذشت اش به رشته تحریر در آورد. این نمایشنامه که به تازه گی ترجمه شده است نه تنها می تواند کنجکاوی دوستداران علاقمند به ادبیات نمایشی روس را  برانگیزد بلکه حتا بعد از دیدن نمایش می تواند برایشان تعجب برانگیز هم باشد! آخر شکار مرغابی نمایشی است با داستانی بسیارمعمولی و قابل حدس در مورد اضمحلال روحی شخصیتی میخواره و به شدت  هم از ضعف طرح داستان رنج می برد (شبیه به فیلم های تلویزیونی نود دقیقه ای خودمان در مورد اعتیاد!) اما چه میشود که الکساندر وامپیلوف که به دایناسور روس معروف است و نقطه عطفی ست در گذار از نمایشنامه نویسی تئاترِ صرفا رآلیسیی- سوسیالیستی در نمایشنامه شکار مرغابی این چنین ضعیف جلوه می کند. از آنجایی که هنوز نسخه چاپی فارسی نمایشنامه در دسترس نیست لذا نگارنده برای کشف ماجرا  از مقاله انگلیسی  مجله تایمز بهره  جسته است «هسته مرکزی داستان مهندسی به نام ویکتور زیلوف است که اوقات شبانه اش را در بارها می گذراند و فردی تنهاست که در الکل مغروق است و در طی فلش بک هایی تماشاچی شاهد زندگی اوست ، ویکتور فردی زنباره  و آب زیر کاه است و شخصیتی سطحی ، پرحرف و ریا کار دارد . سمبل آدمی نادرست که هوس شکار اردک را همواره چون آرزویی در سر دارد اما حتا در این کار هم ناشی ست. ما شاهد خیانت او را به همسرش، مسخره کردن رییسش و اهانت به دوستانش و سواستفاده او از زنان هستیم . نمایش کمدی- تراژدی شکار مرغابی طنزی تلخ و گزنده دراد . زنی در نمایش وجود دارد که همه مردان را آلیک می نامد که اول کلمه آلکوهولیک(میخواره) است. در این میان همسر ویکتور که شاهد  فساد و خرابی اوست به وی می گوید که« ما نمی توانیم اینگونه به زندگی ادامه دهیم.» ولی همچمنان این وضعیت را چون دور باطلی ادامه می دهد. وی از  شرایطش بیزار است ولی  نارضایتی خود را تنها با افسوس خوردن بیان می دارد و منتظر است شاید دست روزگار بی عملی وی را نادیده بگیرد و خود به خود همه چیز درست شود! شکار اردک یک درام انقلابی متحول گرایانه است که فصل جدیدی را  در تئاتر شوروی بوجود آورده است  و تاثیراتش حتا پس از فرو پاشی شوروی نیز برجا مانده است. وامپیلوف علاوه بر غنای ادبی موجود در نمایشنامه، برای انتقال ایده های خود روش ها متنوع ای از کدگذاری ها تا برخورد نمادین شخصیت ها وپایان بندی باز بهره جسته است و....»  خب ظاهرا که ناجذاب و کلیشه ای بنظر نمی رسد! اما گواه این حقیقت  هست که  نمایشنامه ها ی پرقدرت نمی توانند به تنهایی بر ضعف های اجراییِ کارگردان یک نمایش سرپوش بگذارد! اتفاقا  نمایش بسیار پر انرژی ظاهر می شود و  با وجود اینکه بازیگران هر کدام به نوبه خود در ایفای شخصیت شان  تلاش قابل تحسینی می کنند (به عنوان مثال نقس آفرینی رضا فیاضی  رییسی لیبرال که در ظاهر اخلاق گرا و مردم دار است و باطنا فردی سودجو و بی اخلاق،  بسیار دیدنی است) اما متاسفانه پرداخت داستانی نامناسب ، عدم کارگردانی توانمند و  فقدان میزانسن ! نه تنها موضوع داستانی را به روایتی ساده و نخ نما  بدل می کند ؛ بلکه تعویض صحنه های پی در پی و بی اهمیت  به تدریج ریتم کار را کند و در  نیم ساعت پایانی عملا ریتم  را همراه با حوصله مخاطب به قتل می رساند.  نکته دیگری که در شکار اردکِ وامپیلوف قابل توجه است سمبلیک بودن زن در نمایشنامه است ؛ تو گویی زنان در نمایشنامه سمبل جامعه ای هستند که باید بیاموزند در برخورد با یک ریختگی اجتماعی  با مصالحه و مماشات نه تنها راه به جایی نمی برند بلکه اسباب تحقیر و حقارت و تیره بختی خود را نیز فراهم می کنند. که این کانسپت نیز در نمایش بشدت کم رنگ و بی جان نمود پیدا کرده است تا جایی که حتا می تواند به چشم هم نیاید.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید


مشک آن است که خود ببوید؟
سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر شماره 284

تئاتر اینتراکتیو(تعاملی) چیست؟ در تعریف ساده اش یکی از سبک های معاصر و مدرن تئاتر تجربی قرن 21 است که با بکارگیری تکنولوژی و تکنیک های دیجیتالی به خود هویت می بخشد، سرمایه اصلی این شیوه اجرایی تماشاچی است. در این نوع نمایش تماشاچیِ ساکن و ساکت از جایگاهِ تاریک خود بیرون کشیده می شود و به طور مستقیم در تولید نمایش دخالت می کند. به همین علت جریان سیالی میان تماشاچی و نمایش ایجاد می شود. تئاتر اینتراکتیو معمولا هدفی اجتماعی و سیاسی دارد و در برخی از کشورها بعد هنری اش بر دیگر ... دیدن ادامه ›› ابعاد آن می چربد. دیور اما یک تئاتر اینتر اکتیو نیست! در ابتد نمایش مجری! روی صحنه می آید و برای تماشاچی ها توضیح میدهد یک نمایش اینتراکتیو در در حال بوقوع پیوستن است! وی در مورد تفاوت فرهنگی میگوید و از مخاطب خود سوال می کند که آیا تفاوت فرهنگی در ازدواج مهم است یا نه؟ و در مواجه با آن باید چه کرد؟ در ادامه مانند برنامه های آموزشی تلویزیونی تماشاچی را دعوت می کند که یک میان برنامه! ببینند. اپیزود کوتاهی با بازی های بسیار ساده اجرا میشود. بدیهی است، اما نگارنده مجبور به توضیح است که تئاتر آموزشی و نمایش درمانی به اینتراکتیو شبیه است اما در زیر مجموعه آن قرار نمی گیرد. در تئاتر اینتراکتیو عکس العمل تماشاچی پیش برنده کار است و روند نمایشی غیر قابل پیش بینی اش را شکل می دهد. در صورتی که دیور یک پلات از پیش تعیین شده دارد.
حال اگر نام تئاترتعاملی از دیور بگیریم و آن را مثلا یک تئاتر اموزشی بنامیم چه؟ادیور مانند برنامه های روانشناسی تلویزیونی است با این تفاوت که کارشناسی ندارد. بعد از پایان هر اپیزود مجری از تماشاچی های می پرسد نظرشان چیست و اگر شما بودید چه می کردید و از بعضی هم می خواهد بیایند و جای کاراکتر بازی کند.نمایش دیور مرا به یاد موقعیت مشابه ای می اندازد: در مراسم سالگرد فروغ فرخزاد، آقایی به میان جمعیت آمد و روی به افراد گفت که مردم باید زباله هایشان را راس ساعت مقرر در سر جای خود قرار دهد و دَرِ کیسه های زباله را هم محکم ببنند تا گربه ها به آن دست درازی نکنند و به بهداشت عمومی احترام بگذارند! البته حرف های او درست بود و جنبه آموزشی داشت اما در میان جمعیتی که به قصدی دیگری اجتماع کرده بودند و مسلما اکثرشان دغدغه های فرهنگی پربارتری داشتند تبدیل به خلق یک صحنه مضحک شد. نمایش دیور هم با دغدغه ای که دارد هم سطح مکانی که در آن قرار دارد نیست.کاری فرهنگسرایی که قد و اندازه تئاتر ندارد و باعث تعجب و حتا بهت مخاطب علاقمند به تئاتر می شود. حال اگر بخواهیم نمایش را در سطح فرهنگ سرایی آن بررسی کنیم چه؟ چالش دیور منطقی برای نتیجه گیری ندارد . سه شخصیت در این اجرا وجود دارد: زن ،شوهر و برادر زن. مرد در زندگی گذشته اش همسری داشته که از او جدا شده حالا می خواهد که زن جدیدش را شبیه به او بسازد. از زن می خواهد موهایش کوتاه کند و او را پانتی( اسم همسر سابق اش) صدا می کند و از طرفی فوبیای خیانت دارد.خود زن نیز دچار مشکل حاد شخصیتی است و به شوهرش شک دارد و به لحن کف شهری او را مواخذه می کند. برادر زن هم عشق افلاطونی مالیخولیایی به خواهرش حس می کند و نسبت به شوهر خواهرش حسادت هیستریک دارد. خب با این روندی که نمایش بصورت خطی مطرح می کند این افراد کنار هم یک کِیس روانشناسی بسیار حاد را تشکیل می دهند که دکتر فروید و تیم پزشکانش هم سخت بتوانند آنها را درمان کنند! آن وقت مجری از تماشاچی ها می پرسد اگر شما بودید چه برخوردی می کردید؟! نتیجه اش چیزی نسیت جز تفریح و شوخی و شلوغی سالن به سان حمام عمومی! نمایشی عاری از نگاه هنری! حتا در پوستر کار هم به اندازه قطره ای دقت یا ظرافت هنری وجود ندارد. عکس یک شیشه عطر دیور زمخت با دو تا گل درشت قرمز در بالا و پایین اش! . اما آنچه نگارنده را وادار به نقد کار ماقبل نقدی چون دیور می کند چالشی است که اخیرا سالن های تئاتر شهر با آن مواجه است. چرا تئاتر پایتخت به سطح آموزشی و مشارکتی برنامه های خندوانه و دورهمی سقوط کرده است؟ آیا تئاتر ما تزلزل یافته است ؟ آیا مخاطبین ما قادر به درک ابعاد و مسایل چالش برانگیزتر از دنیای پیرامون خود نیستند؟( و باید همانند رمان صد سال تنهایی در دروه فراموشی روی هر چیز برچسب بزنیم: این گاو است. شیر آن را می دوشیم و می توانیم آن را بخوریم!) پاسخی ندارد که ندانیم. ظلم انواع گوناگون دارد گاهی هم به هییتِ درِ بسته سالن نمایشی در می آید به روی گروه های خوش فکر و حرفه ای تئاتر، که نه اسم و رسمی بر هم نزده اند و نه رانتی می گیرند.
بیژن وکیلی این را خواند
محمد مجللی این را دوست دارد
بسیار عالی (لایک )

اولین کار تعاملی که دیدم دیور بودم ( که بعد از تماشا متوجه شدم فقط اسم و عنوان تعاملی را یدک میکشد ) و این نمایش کاری با من کرد که لااقل در ایران از هر نمایشی که برچسب تعاملی دارد بخصوص اگر اسم همان گروه و کارگردان بر پوسترش باشد ، حذر کنم !

ممنون برای نقد و نظرتون
۱۸ دی ۱۳۹۸
بعله تئاتر تعاملی هم بازیچه ی دست شده ،نوعی از سر خود بازکردن و ساده انگاری. به جایِ تئاتری که می تونه بسیار تاثیرگذار و کنش گر باشه البته تئاتر تعاملی به دلیل حساسیت هایی که ایجاد می کنه خیلی سخت می تونه به حیات خودش ادامه بده برای همین ما بیشتر شاهد کارهایی هستیم که نامش رو با تقلب یدک می کشه. ممنون از شما که خوندید و من رو هم از خوندتون مطلع کردید.
۱۹ دی ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
ریتم کند و کشدار نمایش در خدمت موقعیت یکنواختی است که درام داستان را تشکیل می دهد. در واقع این کندی آزاردهنده آدم های نمایش ، سازگار با شرایط موجود می شود که نه تنها خسته کننده نیست بلکه یک جور ارتباط عاطفی را با مخاطب برقرار می کند .حس و حال سرمای کوهستانی با نور آبی و صدای بورانی که در سراسر کار جاریست فکر وفضای بیننده را با خود همگون می کند ، بطوری که می شود ساعت ها به تماشای آن کلبه کوچک و انزوای درونی ملموس با اروح تنهامانده نشست . نجواگونه صحبت کردن کاراکترها نیز که گاهی حتا بسختی بگوش می رسد از نکات جالب کار است. انگار دراین مسیر دوار حرکات تکراری ، زبان گفتار هم حرف قابل شنیدنی ندارد که اهمیت داشته باشد. علاوه بر وجه تصویری و حسی، کار دارای زیرلایه های ژرف تری هم هست و مظلومیت زن در آن دنیای کوچک و ناچیز، پوچی زندگی که تا مغز استخوان رسوخ کرده و عقیم بودن حسی انسانی که بشکل یک گرگ کوهستان همواره بر زندگی حاکم است به رخ کشیده می شود .
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
نفیسه نوری و بیژن وکیلی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر شماره ی 289

 

«نمایشی در ستایش تئاتر»در واقع یک کار کارگاهی است، حاصل تلاش هنرجویان تئاتر که تجربیات اولیه خود را بر روی صحنه به بوته آزمایش می گذارند.هنرجویان قبل ... دیدن ادامه ›› از ورودِ تماشاچی به سالن در حال گرم کردن خود و انجام نرمش و حرکات کششی هستند. در بَک صحنه تعدادی آینه گریم تعبیه شده است، برای خود آرایی های سریع و تعویض لباس هایِ مختصر و مفید . قرار است هنرجویان صحنه هایی از نمایشنامه های گوناگون را اِتود بزنند. انتخاب ها البته کاملا سلیقه ایست و هیچ ایده و فکری کلی را دنبال نمی کند. کمی هم در انتخاب متن ها بی دقتی شده است .خصوصا اِتودِ کلاسیک های ادبیات نمایشی  اندکی با ناپختگی اجرایی همراه می شود. در نمایشنامه های ایرانی جای ساعدی و نعلبندیان خالی می ماند و حضور بیضایی اش کمرنگ تر از چرمشیر می شود!

نام الهام کردا، صابر ابر و پانتآ پناهی ها نیز  برندی است شاید برای بهتر دیده شدن؛ چرا که نمایش هدایت شدگی و یا دست کم کارگردانی دشواری ندارد که بارش را سه نفر بر دوش بکشند.در واقع نمایشی در ستایش تئاتر به جز عشق جوانان تئاتری و شور و علاقه جمعی آنها به این هنر چیز دیگری ندارد.  اما رمز مقبولیتش هم همین است. هنرجویان تئاتری که هنوز درگیر مناسک و حواشی تجاری نشده اند .آنچه آنها را گرد هم می آورد و همدلی ایجاد می کند نزدیک بودن هدف هایشان است .می بینی که هر کس  با تمام توان برای رسیدن به هدف مشترک از خود مایه می گذارد.  شور و هیجانی خالص و ایمان به صحنه ای که ارزش و احترام دارد. پس چه کسانی بر حق تر آنها بر روی صحنه. آنهایی «که بر روی صحنه احساس خوشبختی می کنند» همین  خودش می چربد به تمام نقطه ضعف هایش.و این نمایش را خاص می کند. تلاش بی دریغ افراد روی صحنه  انرژی را به مخاطب خود  منتقل می کند. مخاطبی که در ستایش تئاتر به تماشا نشسته است. ساعتی  تقسیم عشق است و حس خالص افرادی که کارشان جدی است چیزی نه در حد تفرعن و تفریح و بازی. قلب هایی است که با شور و اشتیاق بر روی صحنه می تپد و زنگار نبسته است.نگارنده همچنان به کلام کامو باور دارد که می گوید«زیر بام تئاتر و پشت پردها همیشه فضیلتی در پرواز است، فضیلت هنر و فضیلت جنون که مانع از آن می شود که همه چیز نابود شود» پس زنده باد تئاتر!
حمیدرضا مرادی و امیر مسعود این را خواندند
محمد مجللی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سمیرامیس بابایی

به نقل از مجله دنیای تصویر آبان ماه 94

           
          

نمایش «داستان مستند یک فیلم» درباره حادثه ی اسفباری است که فقر فرهنگی و ضعف قضایی ، خسران آن را صد چندان می کند.زن داستان(ریحانه سلامت) به وفاداریِ شوهرش ... دیدن ادامه ›› نسبت به خود شک دارد(اتابک نادری) در آستانه جدایی  از وی به سر می برد .آنها در  این گیرو دار  تصمیم به فروش خانه شان می گیرند . زن در خانه تنهاست  و زن و مردی که برای دیدن خانه آمده اند سارق از آب در می آیند و زن مورد تعرض جنسی قرار می گیرد. بنا به اتفاقاتی  مرد سارق  گیر می افتد. حال زن، تجاوز گر را در چنگال خود دارد اما شوهر که وکیل دادگستری نیز هست برای او روشن می کند که در برابر محکمه قضایی شانس چندانی ندارد.  قانون در مورد چنین به یغما رفتگی ای نه تنها حمایت گر نیست بلکه قوانین دشوار و ناباورانه ای برای اثبات این تعرض در مقابل  زن  قرار خواهد داد.از طرفی مرد شک دارد که زن به قصد انتقام جویی خودخواسته دست به چنین عملی زده باشد . تنها راه باقی مانده برای زن عدالت شخصی است. قتل به قصد مجازات. نمایش متاسفانه  از توانمندی کافی در پرداخت خود برخوردار نیست .معلوم است که  بازیگران دارند نقش بازی می کنند .بازی زن(ریحانه سلامت) یک دست نیست .گاهی  حساسیتش در حد یک معضل زناشویی پایین می آید و  گاهی چنان عصبی ایفای نقش می کند که تصنع به بار می آورد .بازیگر مرد (اتابک نادری) هم خونسردی غیرقابل درکی در تمام نمایش از خود بروز می دهد . درام داستان کمی باسمه ایست در بسیاری جاها توی ذوق می زند . مثلن کسی با پودر خواب آور داخل شربت که دوزش را دکتر تجویز کرده است در عرض یکی دو دقیقه بیهوش نمی شود! (اتفاقی که برای دزد افتاده و باعث گیر افتادنش می شود) بازی مهران مرادی (سارق) اما گیراست و در پیشبرد هدف نمایش که ایجاد شک در قضاوت مخاطب است موفق عمل می کند.  بن مایه نمایش به خودی خود تا حدی نجات دهنده است چرا که با وجود همه خط قرمزها  موضوع مهمی را مطرح  می کند .فریاد عدالت خواهانه ای است علیه قانونی که حمایت گر نمی باشد و ضد زن و درنتیجه ضد خانواده عمل می کند. اگر چه "داستان مستند یک فیلم" فریاد پرخروشی نیست اما می تواند در شکل گیری کالبد  انتقادی این مسئله و زیر ذره بین بردن چنین آسیب اجتماعی کمک رسان باشد. آن چه مسلم است ضرورت ِنیاز جامعه در پرداختن به چنین معضلاتی است تا به تدریج  حساسیت عمومی  برانگیخته شود و خرد جمعی خواستار تغییر و رسیدگی به آن باشد.
امیر مسعود این را خواند
محمد مجللی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
گفتم که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که زن بودم


سمیرامیس بابایی

ماهنامه دنیای تصویر شماره ی 292

 

فدریکو گارسیا لورکا شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی علاقه بسیار زیادی به افسانه ها و ترانه ها ی فولکلور داشت. ... دیدن ادامه ›› نمایشنامه های وی سرشار از ترانه های محلی است. از میان آثار  لورکا – در عمر کوتاهش- سه گانه ای به نام های عروسی خون، یرما و خانه بر ناردا آلبا با رویکردی کاملا زنانه برجای مانده است. او که با سالوادور دالی، نقاشِ شهیرِ سورآل دوستیِ نزدیک داشت، اولین کار تئاتر خود«ماریا پنیدا» را  با طراحی صحنه این نقاش گرانقدر برای روی صحنه برد. لورکای جوانِ پرشور، به دستورِ ژنرال فرانکوی خون ریز تیرباران شد!

 بیشترین آشنایی ما با لورکا از ترجمه های شاملو است- یا به قول خودش «باز سرایی و خلق مجدد» - خصوصا«مرثیه ای برای ایگناسیو سانچر مخیاس». کلاراخانس – مترجم اشعارِ فارسی به زبان اسپانیایی- می گوید« شعرهای لورکا را در اسپانیا همه با آهنگ می خوانند و می فهمند .در ایران هم لورکا و هم شاملو شاعرانی هستند با زبانی پیچیده و جایگاهی سخت رفیع».

اما اگر چه آثار کلاسیک شاهکارهایی هستند که رنگ کهنگی به خود نمی گیرند،این نکته هم بسیار مهم  است که چگونه تعریف می شوند. آن هم در زمانی که تئاتر ما با مسئله دم دستی کردن آثار بزرگ ادبی و اقتباس های ضعیف مواجه است – نمونه های بسیاری که در آثار پسیانی یا اقتباس های ادبیِ پرشتاب چرمشیر با آن مواجه هستیم-  رفیعی کارگردانی است که همچنان به تمرین های سخت و طولانی و سلطه بازیگرانش بر روی صحنه معتقد است. در برناردا آلبا از شلختگی و پراکنده گویی خبری نیست. نمایش رویکردی کاملا جدی و بالغانه دارد و به سلیقه رایج مخاطب تن نمی دهد؛در یک کلام« اقتدار عوام» را بر صحنه ی تئاتر نمی پذیرد. صحنه اش بدون تور  و پر  و مو و غیره است! غنایش را  مدیون طرح های زیبایی است که از ذهنش می تراود و برای پر کردن سالن وام دار سلبرتی ها  نمی شود.

 سه گانه رفیعی نیز با برناردا آلبا تکمیل می شود و این بار هم شاهد همکاریِ زوجِ شاعر/نقاش هستیم. روح شاعرانه نمایش ازان شاملوست و  رفیعی هم که بی تردید با خلق قاب های زیبایش، نقاش صحنه.

  نمایشنامه برناردا آلبا سیطره ی عرف است و خرافه. برناردا (رویا تیموریان) زن سنتی و مستبدی است که مرگ شوهر او را قدرت مطلق خانه می کند . وی حکم می کند که هشت سال سوگواری در خانه برقرار باشد.ما شاهد قوانین خشک و خشونت های روحی و فیزیکی بر دختران خانه آلبا هستیم. دختران در مقابل این قدرت قهریه خاموش و ترس خورده اند. اعتراض شان به غرغر و گلایه هایی دور از چشم مادر و شکستن قوانینی کوچکی در خفا محدود است . مثلا آنها در نبود مادر لباس های رنگی می پوشند و یواشکی آرایش می کنند. رنگ قرمز که نماد شور و شهوت است تابوی بزرگ زندگیِ آنها است.لباس های ساده مشکی تن پوش روح و روان آدم ها می شود و خاکستری رنگی است که تمام طول نمایش در ذهن مخاطب نقش می بندد.

در بک صحنه پنج پنجره  با درهای چوبی قرار دارد. پنجره های که به تدریج بسته و پیوسته بسته باقی می مانند . زن های نمایش در میان دیوارهای سیمانی  و سایه های فرو افتاده بر آنها روزگار می گذرانند. در خانه برنادردا آلبا زنان علیه زنان هستند. عامل ظلم و ستم مادر است. و اتفاقا مرد است که می تواند بارقه ی زندگی و حیات برای دختران به ارمغان بیاورند. «این خونه یه تابوت بزرگ شده. صدای پپه است که داره دیوارها رو می لزونه» اما بارقه ای که از نه چراغ، بلکه از چشمِ گرگان بیابان است .

آری اگر قانون، حاصل تحمیل جامعه مردسالار است؛ اما  زنان همدستان اصلی آن و خود شریک قافله هستند. زنانی که جوانی و شور و شهوت شان سرکوب شده است و حالا این سرکوب به شکلِ عرفی مقدس، کینه ای درینه و بعضا سادیسم درآمده. تا جایی که مهرمادری در زیر سایه  آن موهن است.

دختران نمایش رفیعی عصیان نمی کنند –البته دختر کوچک کمی دردسرساز است و هم اوست که در نهایت با خون خود تاوان   پس می دهد- آنها معترضند، اما خشمی ندارند که شوری به پا کند. برای آرزوهای منکوب شده شان تنها زاری میکند  و حسرت می خورند. حتا با هم متحد نیستند. پنج دختر آلبا همگی در سن ازدواج قرار دارند و در رقابت و حسادت به یکدیگر بسر می برند. این حسادت نسبت به «اگوستیاس» که آلبا او را از شوهرش اولش دارد بیشتر است،چون او وارث ثروت هنگفتی از پدرش است . دختران همگی شیفته جوانکی به نام پپه رومانو هستند. وقتی صدای شیهه اسب او را می شنوند همگی از پنجره سرک می کشند تا او را ببینند. پپه - بخاطر ثروت اگوستیاس قصد ازدواج با او را دارد، اما از طرفی سر و سری هم با دختر کوچکتر آلبا پیدا می کند.

اگرچه نمایش برناردا آلبا در فضایی روستای می گذرد اما برای ما سرزمینی دورافتاده و غریب  هم نیست . خانه برناردا آلبا شرح زندگانی دخترانی است در حسرتِ آرزوهای کوچک. انسان هایی که با دخترانگی سرکوب شده شان  زن شده اند. آنها با برناردا آلباهایی در نقش مادر، در نقش مدیر ،در نقش کارفرما و بعضا در نقش قانوگذاران مواجه بوده و هستند.زنانی از  طبقات مختلف اجتماع که  این ترس خوردگی فصل مشترک آنهاست.

در برناردا آلبای رفیعی با نمایشی مواجه ایم که هنر را صرفا مسئله عرضه و تفاضا نمی داند تئاتری که «برای مردم هم ذوق می آفریند و هم طبع». او هشدار می دهد که عادت نیروی بزرگی است.  عادتی که می تواند زنان جامعه را در فضای رخوتناک خود ببلعد؛ اگر آنها فریاد سر ندهند، اگر سرود آزادی نخوانند، دیر یا زود فراموش می کنند ترانه ای کوچک از «گلوگاه پرنده ای» بودند، و سهم شان «پایین رفتن از یک پله متروک است» و بس . آنها حتا فراموش می کنند که فراموش کرده اند.

«عادت کرده به تنهایی»

«عادت کرده به تاریکی»

«فراموش کرده! اونقدر که دیگه حتا یادش نمیاد فراموش کرده»

«عادت کردن دخترای برناردا آلبا،عادت کردن دیگه خواب نبینن»

برناردآلبا نمایش تلخی است که شعفی درونی ایجاد می کند. مثلث رویا تیموریان، مریم سعادت و مائده طهماسبی از یک طرف و بازیگران نقشِ دختران آلبا از طرفی دیگر توازن ظریف صحنه را در تمام طول نمایش حفظ کرده اند. علاوه بر آن خلق قاب های نقاشی و تعلیق های مناسب به صحنه زیبایی ویژه ای بخشیده است.

 در میان تئاترهای تجملاتی بنجل، و سرمایه ای که پول و قدرتش را روی صحنه بالا می آورد و فخر کارگردانش این است که می تواند سالن را مثل ورزشگاه آزادی از هوراکِشان پر کند، رفیعی دُر گرانی است ، مخاطب  نمایش او  بر اثر هنری مستولی نیست، و توانسته است در مخاطبش طبعی پدید آورد که هنر به آن نیاز دارد:« طبع پذیرندگی». اگر هدف تئاتر را به قول بارت «ایجاد لذت» بدانیم علی رفیعی است که با  وجدانی بیدار موفق به خلق چنین لذتی شده است.
امیر مسعود این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
مرثیه ای برای معمولی ها

سمیرامیس بابایی

مجله دنیای تصویر
شماره 269

 

نمایش خانه ابری یک نمایش کارگاهی است در مورد اندوهِ روزمرگی. آلبرکامو عادت را نیروی عظیمی می داند؛ آنقدر عظیم که تمام وجوه زندگی را در بر می گیرد ... دیدن ادامه ››  و فرد گذر زمان را در آن فراموش می کند . احصایی و پورآذری در این نمایش سعی دارند که از فرم به بیان دیداری چنین معنایی برسند. فضای نمایش دنیایی  است پادگان- کارخانه ای .  زنان و مردان در کارخانه پیج و مهره سازی هر روز از بامداد تا شامگاه کار می کنند. کارگران در یک سمت خط کارخانه وسیله ها را  پیچ می کنند و کارگران سمت دیگر پیج ها را باز می کنند و دوباره می فرستندش به اول خط . این دور تسلسل  هر روز ادامه دارد تنها صدایی که  خبر از دنیای بیرونی می دهد رادیویی است که در هنگام کار از بلند گو پخش می شود . همه چیز طبق برنامه  است حمام،کار، نظافت، خواب و روزمرگی مردان و زنان چکمه پوش با دست هایی که بوی فلز گرفته است و وسواس تمیزکاری که برخی از آنها را دچار خود کرده است . افرادمی توانند سر کار در مورد موضوع های عادی صحبت کنند اما سخن گفتن از زمان خط قرمز آنهاست. وجود یک قدرت دیکتاتورماب در زندگی آنها  مشهود است اما  نه تنها آن را نمی بینیم بلکه عامل سرکوبی را هم مشاهده نمی کنیم.  ادم ها خودشان هستند که خود را سانسور می کنند ، آنها به رادیو گوش می کنند که  نقش رسانه ای  تکرار شونده را بر عهده  دارد و حرف هایشان  مانند کارهایشان خطی و  تکرار شونده است ، چهارچوب فکریشان هم تا مغز استخوان کلیشه است  مثلا زن کارگری وجود دارد که همیشه از فامیل دکترش نقل قول می کند و کارگر دیگری هر موضوعی را به گفته های پدر خدا بیامرزش ربط می دهد ، آنها حتا خود را عادت داده اند که به جک های کلیشه ای بخندند.هیچ کس معترض نیست. برخی ناله می کنند اما خشم و اعتراضی وجود ندارد. دژخیمان هیچ اظهار وجودی نمی کند چون این آدم ها  احتیاج به هیچ عامل سرکوبی ندارند!

این افراد در در عین حال همگی به  ترسی  مشترک دچارند که  هنگام بارش باران برزو میکند، هشداری با این مضمون که روزی سقف روی سرشان خراب می شود. امید بی دردسر  آنها خسوفی است که آرزوها را برآورده می کند ، آنها تا صبح به خسوف نگاه می کنند و اندک وسایلی را که دارند به خسوف می بخشند و آرزو می کنند؛ و فردا خسته تر و تکیده تر به کار مشغول می شوند.  تنها نوایی که در خوابگاه به گوش می رسد نوای غمناک آوازا دخترکی است و تنها هیجان موجود همان بیمناکی از فرو ریختن سقف هنگام باران. در طول نمایش خط کارخانه کم کم عقب گرد می کند و به انتهای صحنه نزدیک می شود. گویی جامعه هر روز در گودال تاریک بی غلیان و عصیان خود فرو می رود.  کلام آدم ها مانند رادیو کارخانه که دستخوش اختلال می شود کم کم منقطع و مبهم می شود  و با هر عقب گردی نامفهوم تر میگردد تا جایی که مرگ کلام نیز همانند مرگ زمان رفته رفته به وقوع می پیوندد و گروتسکی از کلمه های منقطع افراد باقی می گذارد. در پایان نمایش مرز بین خوابگاه و کارخانه از بین می رود و خط ریل کارخانه با خوابگاه ادغام میشود.  انسان امروزی در دنیای شسته و رفته لیبرال زده ، بدون عصیان و شرم از وضعیت موجودش یک موجود کارخانه ای و مفلوک است که حتا نمی تواند تصور کند جوری دیگری هم  می توان زندگی کرد.

خانه ابری نمایش قابل توجه و پرمعنایی است که بیش از حد در بند فرم خود مانده است. اگر نمایش را به سه قسمت تقسیم کنیم تا نیمه دوم هم از لحاظ دیداری موفق عمل می کند و هم از لحاظ مفهومی ، اما از آن به بعد ضرب آهنگ کار به شدت می افتد گویی عناصر تشکیل دهنده یک ماده اصلی کم دارد که بر اثر فقدان آن پیکره اش ضعیف و بی جان شده است . از طرفی اثر خود را  در نیمه کار  لو می دهد و مخاطب  دیگر خوب می داند در حرکت بعدی چه خواهد دید و قرار است تا پایان نمایش  مرحله به مرحله چه اتفاقی بیوفتد. همین  حدس زدن باعث  خستگی و تا حدی بی حوصلگی در دنبال کردن آن می شود. 

 خانه ی ابری یک نمایش شاعرانه است ، حال و هوایی نظیر شعرهای ماندلشتایم دارد. گرچه ترجمه اش خیلی دلچسب و ماهرانه  نیست و شوربختانه از تاثیرگذاریش می کاهد، اما به شنیدنش می ارزد.
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

سمیرامیس بابایی

ماهنامه دنیای تصویر

 ژان برولر نویسنده فرانسوی به نام مستعار ورکور کتابِ خاموشی یا سکوت دریا را در  زمان جنگ جهانی دوم به صورت مخفیانه منتشر کرد . داستان سه شخصیت دارد: افسر آلمانی، پیرمردی فرانسوی و برادرزاده پیرمرد. جنگ جهانی دوم است  و فرانسه اشغال شده است. بر اساس دستور نظامی افسران آلمانی  میهمان اجباری خانواده‌ های فرانسوی می شوند و با آنها زندگی می کنند. این کتاب که توسط نهضت مقاومت فرانسه در لندن چاپ شد شرح حال مقاومت مدنی مردمانی است که با سکوت خود در مقابل اشغالگران می ایستند. نمایش خاموشی ... دیدن ادامه ›› دریا اقتباس آزادی است از این رمان . میزبانان به زن و شوهر تغییر داده شده اند .آنها سرهنگ آبرناک، که مهمان ناخوانده و اجباری خانه شان هست را بایکوت کلامی می کنند. افسر آلمانی عاشق فرانسه است وی اعتقاد دارد باید درایت و نظم و قدرت آلمانی با فرهنگ فرانسوی ادغام شود و یک ملت یکپارچه و متحد و در نهایت کاملتر را درست کند. وی کتابخوان و موسیقیدان است . در ابتدا علت مقاومت زن و شوهر را نمی فهمد سعی می کند این مقاومت را در هم بشکند. اما در پایان نمایش این فرهنگ است که به زور و سرکوب، فایق میشود . نمایش خاموشی دریا یک اثر انسانی است که می تواند به روابط آدم ها از منظرهای مختلف نگاه کند . افسر آلمانی  بر خلاف دیگر همتایانش که قصد دارند فرهنگ فرانسه را لگدمال کند به آن  ارادت بسیار دارد وی با وجود نخوت و تفرعن آلمانی اش مترصد آن است با آدم های خانه  تعامل برقرار کند. در مقابل بازی پر جنب و جوش شهرام حقیقت دوست (سرهنگ آبریک )زن و شوهر (علیرضا آرام و خاطره اسدی)  بازی سکوت دارند. سکوتی پربار که هم پایه نقش انرژیک حقیقت دوست با قدرت عمل می کند. رفته رفته زن با سرهنگ آبریک نمایش که روحیه لطیف هنری دارد ارتباط بهتری برقرار می کند. سرهنگ یک افسر ارشدِ بدجنس تک بعد نیست. او شخصیتی خاکستری دارد وی هم دارای روحیه ای هنری است هم خشم کنترل نشده ای دارد و هم به راحتی از موسیقی باخ دچار غلیان می شود و از صدای سوختن چوب تازه در شومینه و تماشای باران دستخوش احساسات می گردد. زن او را تا حدودی درک می کند اما از مبارزه خود نیز دست نمی کشد. در نهایت سرهنگ آبریک بعد از آنکه ایده های صلح طلبانه اش در جلسه افسران مورد تمسخر قرار می گیرد به خانه ای باز می گردد که بیشتر از همه جا برایش حکم خانه را داشته و در همان جا با گلوله خود را می کشد.

 
نمایش خاموشی دریا یک اقتباس آزاد موفق است آن هم در دوره‌ای که بازار اقتباس های دم دستی و سرسری از رمان های بزرگ جهان داغ است. دکور صحنه نیز با دقت و ظرافت طراحی شده است همه چیز در سر جای خود، یک زندگی ساده فرانسوی را نشان میدهد . نمایشی عاری از شعارزدگی است که با بازی سکوت های هنرمندانه اش و دیالوگهای مونولوگ وارش هفتاد دقیقه جذاب و قابل تامل را برای مخاطبین خود رقم می زند. و می توان حتا چندین بار به تماشایش نشست مثل موسیقی که گوش دادن به آن تکراری نشود.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
محمد لهاک ⭐ ( آقای سوبژه ) این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

نقالی چینی به سبک ایتالیایی

سمیرا میس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر

نمایش کمدی افسانه ببر اثر نویسنده ایتالیایی داریو فو (که کار خود را با فکاهی نویسی آغاز کرد) در مورد سرباز مجروح چینی ای است که برای فرار از طوفان بر سر راه خود به غاری پناه می برد که در آن ببری همراه با بچه اش سکنا گزیده است . این نمایشنامه تک پرسوناژ که نام اصلی اش « افسانه ماده ببر» است معمولا به همان صورت نوشتاری خودش یعنی نقالی به اجرا در می آید. داریو فو این نمایشنامه را از افسانه ی فولکلور چینی اقتباس کرده است . افسانه ی که بسیار مورد توجه مردمان آن سرزمین قرار دارد ... دیدن ادامه ›› و حتا در تجمعات دهقانی و روستایی آن را بصورت معرکه گیری به اجرا در می آورند و بسیار هم محبوب است . قصه اش شرح حال خنده داری ماجرایی است که سربازی چینی از سر گذرانده است. این نمایش کمدی از طرفی هم ، از لحاظ تاریخی به شرح واقعه راهپیمایی بزرگ در سال 1935 که در زمان حکومت مائو رخ داد می پردازد، راهپیمایی بزرگ و طولانی که کمونیست های چین برای فرار از خطری که تهدیدشان می کرد حدود دوازده هزار کیلومتر راهپیمایی کردند و در پایان از صد و سی هزار نفر ، تنها سی هزار نفر جان سالم بدر بردند. نمایش از سویی دیگر وجه ای فمنیسیتی هم دارد که از ابتدای نمایش با پناه بردن سرباز به غاری که ماده ببری پرقدرت و با عظمت در آن زندگی می کند مفهوم آن آشکار می شود. نمایش افسانه ببرِ هادی عامل که پنج سال پیش اجرای میدانی نیز داشته و بعد از چند اجرا با توقیف مواجه شد اکنون توانسته است بار دیگر با وجود موانع و سانسورِ بخش هایی از متن اصلی، بر روی صحنه برود و مینی مال موفقی از آب دربیاید ..سالن با چیدمانی سه سویه فضای بازی برای عرض اندام نقال- بازیگر فراهم کرده است و بازی قابل توجه هدایت هاشمی که بر سبک طنازیِ داریو فو سوار است« افسانه ببر» را به یک نمایش بازیگر محور خوش آب و رنگ تبدیل کرده است که در این ماه های بی رونقی و بی مایگی نمایش ها ، به تماشا نشستن اش خالی از لطف نیست.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
نقدی بر نمایش فین به روایت جن جین
ماهنامه دنیای تصویر شماره 259
سمیرامیس بابایی

« فین به روایت جن جین» داستان بامزه و طنز آلودی است از یک جن فرهیخته که با دو برادر و خواهر بی عار خود در حمام فین کاشان زندگی می کند. جن(مرتضی علیدادی) که همیشه ارادت خاصی به امیرکبیر داشته ، آرزو دارد که نمایشی از امیر را بر روی صحنه ببرد و از نگهبان حمام ، عنایت(مقداد اسلامی) که خودش از تآتری های قدیمی لاله زار بوده ، کمک می خواهد تا نوشته اش را کارگردانی کند. «فین..» یک نمایش پویا و فوق العاده خنده دار در هجو ناصرالدین شاه و دربارش و البته ستایش امیر کبیر است که در ژانر نمایش های آیین سنتی قرار می گیرد و دارای زبان ساده و کوچه بازاری است .نمایش که در دو سوم ابتدایی خود مردم پسند و آموزنده و خنده دار از آب در آمده متاسفانه در نیم ساعت پایانی به هزلی زننده کشیده می شود. تن دادن کارگردان به چنین روندی البته جای تعجب دارد چرا که کار در ذات خود از پتانیسل های بالای طنزآلود برخوردار بود و در پرداخت هم موفق ظاهر شده بود ! به عنوان مثال شوخی با زنان دربار ناصرالدین شاه که زیبایی شناسی صورتشان بسیار متفاوت با عصر حاضر ماست چنانچه به افراط کشیده نمی شد جذابیت فوق العاده ای داشت. اگر این نمایش نیم ساعت پایانی اش را باری به هر جهت رها نمی کرد و کمی در پرداخت آن حساسیت به خرج می داد، شاید لحظه دردناک رگ زدن امیر کبیر نیز شوخی و ... دیدن ادامه ›› سرسری گرفته نمی شد . هم ادای دین آن جن فرهیخته به امیر درست از آب در می آمد ، هم این کار پر از انرژی و تحرک را به جای لوده بازی هایی صرف، در ردیف کارهای خوب آیین سنتی قرار می داد که روایت شفاهی و فولکور از اتفاق تاریخی مهمی را به نمایش در آورده است،نمایشی که خندانده است و به طرفداران پر و پا قرص این قبیل نمایش ها چیزکی نیز افزوده است.
وقتی اسم موسیقی- نمایش یا به اصطلاح عامه ترش کنسرت- تاتر به گوش می رسد ذهن مخاطب حرفه ای تاتری را به سمت و سوق کاری تجاری پسند و سرگرم کننده که این روزها در صحنه های تاتر هم مد شده است می کشاند تا اثری ارزشمند . اما "ترانه های محلی " محمد رحمانیان این معادله را بر هم می زند. و ثابت می کند که این ژانر نیز می تواند جایگاه فاخری در میان شیوه های مختلف نمایشی داشته باشد.
ترانه های محلی داستان یک آهنگ ساز ایرانی( با بازیِ اشکان خطیبی) است که در خارج از کشور زندگی می کند و تصمیم دارد که برای تکمیل رساله دکترای خود در مورد موسیقی نواحی بعد از 20 سال به ایران بازگرددو این بازگشت به طی طریقی می انجامد که از مازندران و گیلان شروع به خراسان و آدربایجان کشیده شده و سپس چهارمحال و بختیاری، ایلام، سیستان و بلوچستان، تهران، هرمزگان را نیز از نظر می گذراند. آهنگساز داستان موضوع مطالعه اش را بررسی 9 فیلم مطرح تاریخ سینمای ایران در سی سال اخیر انتخاب کرده است .و نمایش نیز به بهانه جستجو در موسیقی های محلی و بررسی سرنوشت نوازندگان، مروری نوستالژیک بر این 9 فیلم دارد، که نمایشی 9 اپیزودی را روی صحنه می سازد.
نمایش "ترانه های محلی" موضوع بکری ندارد .به طور مثال همین گشت و گذار در موسیقی نواحی و احیا و دوباره خوانی برخی از آنان و گفت گو با دو تاری ها و عاشیق ها و... را چند سال پیش یک گروه موسیقی بصورت موضوعی بدان پرداخته بود .حال و هوای نوستالژیک و برهم زدن غبار خاطرات گذشته هم در این روزها چنان به افراط کشیده شده و نوعی نوستالژی زدگی خصوصا برای نسل نو ایجاد کرده است که نه تنها نوآوری ندارد بلکه از سکه نیز افتاده است و طرفدارنش نه به صرف اثر ( در هر رشته و ژانری که باشد) بلکه بیشتر به خاطر حال خوب شخصی خود بدان گرایش دارند. اما آنچه که ترانه های محلی را اثری فاخر و قابل تامل می سازد و این رنگ بوی کهنگی و تکرار را از آن می گیرد، تلفیق استادانه چند لایه ای مفاهیم با یکدیگر است در واقع گذار از موسیقی فیلم ها بهانه ای می شود به آگاهی بر احوال و اوضاغ مردمان این سرزمین ... دیدن ادامه ›› کهن.
هر اپیزود یک داستان چهار وجهی است. چهار جهان که به موازات هم پیش می روند و هر یک کامل کنده دیگری هستند. وجه موسیقایی گذر و جستجویی بر احوال نوازندگان بومی و محلی آن،مروری نوستالژیک بر فیلم هایی ارزشمند و تاتیرگذار زمانه خود، نگاهی رندانه به سرنوشت افرادی معروف به سیاهی لشگر در گروه های سینمایی و پرداختن به داستان زندگی آنها که خودش کنجکاوی و جذابیت داستانی ایجاد می کند و مهم تر از همه پرداختن به مصایب و دغدغه های مردمان نواحی مختلف، بخصوص زنان ایرانی در خطه و ناحیه ای که زیست می کند . رحمانیان این مسایل را چنان استادانه در هم تنیده و بهم پیوند داده است که هر قطعه به تنهایی واگویه های بسیاری را داراست و هر یک به تنهایی و برای خودش قصه و چهار جوب مجزا و خاص خودش را دارد. هر اپیزود حرفیست برای گفتن ، شعری ست برای گوش دادن و ترانه ایست برای پرداختن . عشق نا فرجام حاصل قوانین خشک و متعصبانه ، دردِ های اقوام محلی، و زنانی که از حقوق انسانی شان محروم اند و سیاهه ای که در زندگی هر یک برجسته است در این 9 اپیزود فصل مشترکی است که چون نخی از میان میگذرد و یک کلان داستان را تشکیل می دهد.
1
آغاز سفر با "مادیان" علی ژکان شکل می گیرد.. داستان فیلم درباره فقر است و دختری که بخاطرش تن به ازدواج با مردی می دهد که بسیار از او بزرگ تر است تا به عنوان شیربها خانواده اش صاحب مادیانی شوند. آهنگساز ( اشکان خطیبی ) در طی جستجویش که به دنبال یک آهنگساز محلیست به راننده تاکسی برمی خورد با لهجه مازنی ( علی عمرانی) که از قضا در فیلم مادیان نقش داماد را که در چند صحنه حضور دارد بازی کرده. وی شرح داستان عشق ناکام زندگیش را تعریف می کند که این داستان چنان در فیلمی که وی سیاه لشگرش بوده است گره می خورد که انگار می شود قهرمانّ داستان و نقش اصلی " مادیان " نیز خودش می شود. فقری که حسرت عشقی نافرجام را برای همیشه در دلش باقی گذاشته، فقری که اگرچه به ازدواج های نا خواسته دختران منجر می شود و بیشتر دامن گیر آنان است، اما بانی بی خانمانی و بی سرسامانی مردها نیز می شود.
در پایان هر اپیزود موسیقی به فراخور فرهنگ بومی آن منطقه اجرا می شود.. اگرچه استفاده بازیگران تاتر از تقویت کننده صدا بسیار توی ذوق می زند، اما گویا تنها چاره ایست که صدای بازبگران پایین تر از صدای خوانندگان نباشد، و آسیبی به وجه نمایشی کار نزند.
2
سفر بعدی خطه گیلان است .«باشو غریبه کوچک» به کارگردانی بهرام بیضایی بروی پرده نمایش نقش می بندد. موسیقی فیلم ترکیبی است از موسیقی جنوبی خراسانی و گیلانی. این بار شخص مورد برخورد، همان پسر بقال در فیلم باشو است که رامین ناصر نصیر نقش آن را بر عهده می گیرد. وی نیز از روزگار نامراد خود سخن می گوید و از سرنوشت بازیگرِ نقش باشو می گوید که در جنوب ایران به دست فروشی مشغول است روزگار مناسبی نداد. این روایت از زندگی بازیگر" باشو " واقعی است .چند سال پیش هم مصاجبه ای از وی چاپ شد و قطعن اشاره رحمانیان به روزگار او ،بدون اگاهی از این ارجاعات نیست و ترانه " سیاه باران" به ترانه سرایی مسعود کلانتری پایان بخش آن است.
از آنجا که اکثر بازیگران در این نمایش نزدیک به تیپ هستند لعابی از طنازی را نیز با خود به همراه دارندبا این تفاوت که روایتشان تلخ و گزنده است و در پایان جز تلخند و تاثری برلب باقی نمی گذارند. این پارادوکس رفتاری و روایی نیز از جذابیات نمایش است طنز تا آنجایی پیش می رود که فرق بین کمدی و لودگی را مشخص کرده باشد و حتا در جایی که در خنده گرفتن از تماشاچی افراط هم می ورزد از اهداف نمایشی اش عدول نمی کند، چرا که تکلیفش را از همان ابتدا با مخاطب مشخص کرده است . قرار است حرفی گفته شود و این حرف مهم است.
3
روایت سوم از «قطعه نا‌تمام» ساخته مازیار میری است و گذری بر دوتار نوازان خراسانی که اکثرشان یا مرده اند یا پیر و زمین گیر هستند. این بار شخص در حاشیه از عوامل پشت صحنه فیلم و جزو کادر فیلمبرداری با بازی امیرکاوه آهنین جان است . وی داستان عشق ناکام مانده اش را به دختری که دوتاری می ساخته و مریض احوال بوده است و اینکه با مرگ دختر در همان بی سرانجامیش باقی می ماند، برای آهنگساز تعریف می کند. در این میانه نیز وی مدام از سکانس پلان طولانی که در فیلم گرفته است سخن ها می راند و تعریف ها می کند. ، انگار که برایش سختی زیاد کشیده باشد و انگار که این بزرگترین کاری باشد که انجام داده است و کسی وقعی بدان ننهاده است. ترس دارد از فراموشی ِ کاری که شاید بزرگتر از آن نشود دیگر انجامش داد و در تلاش بی ثمری میخواهد که به یاد بیاورندش! بازی امیرکاوه آهنین جان و درآوردن تیپ شخصیتی اش درخور توجه است. تاثر و نگرانی که در دل ایجاد میشود از راکد ماندن آن همه نیروی جوانی و شور شوقی که مرداب وارِ شرایط محیطی از بینش می برد، با اجرای ترانه خراسانی «جوونای قلعه پیر» تکمیل می شود.
4
اپیزود چهارم «اتوبوس» ساخته یدالله صمدی با آهنگسازی زنده یاد بابک بیات را روی پرده نمایان می سازد. در اینجا شخصیت آهنگ ساز یا همان روای ( اشکان خطیبی) با مسوول هنروران این فیلم رو به رو می‌شود. باز هم عشق نافرجام زن و مردی که از دو طایفه حیدری و نعمتی که به خون هم تشنه هستند. بازی درخشان علی سرابی که به زبان آذری تکلم می کند تماشاگر را سرذوق آورده و شرح مرگ زن و مشکلات فرهنگی که مانع روابط سالم بین زن و مرد است، خاطره زندگی زن (جواهر) که یک عمر سیاهی لشکر است در همان سیاهی ِلشگرِ زندگی و سرنوشتش هم عاقبت جان می بازد، قابی است تاثیر گذار که در ذهن باقی می ماند. موسیقی محلی آذری «آپاردی سلله سارانی» (سیل سارا را برد) با ترانه سرایی مسعود کلانتری پایان بخش این اپیزود است
5
«شیر سنگی » ساخته جعفری جوزانی اپیزود پنجم را در میان ایل بختیاری می سازد. ژاله صامتی در نقش زنی است از نوادگان حسین قلی خان ایل خانی است . هومن برق نورد بازیگری است که قرار است در فیلمی نقش علی مردان خان را ایفا کند. به آنجا امده است تا در واقع با صحبت کردن با اقوام ایشان نقش را بهتر بشناسد. بخشی از این اپیزود ،طعنه ایست به فیلم سازان مدعی که با سفرهای توریسی و دیدن چند عکس نمی شود به کنه فرهنگ یک منظقه پی برد و سریال سازان بیشتر افسانه و تخیل می سازند تا شرح واقعه ای تاریخی. و البته نقدی هم دارد که سطح توقع ایلاتی ها هم بسیار بالاست بطوری که حتا انتظار دارند که در بیان همه کلمات لهجه لری کاملا درست ادا شود! در طی شرح حالِ تاریخ بختیاری شرح حالِ زنان مبارزی به تصویر کشیده می شود که شاید کمتر از آن یاد شود ، زنان آگاه و روشنفکر زمانه ی خود که با روزنامه نگاری و آگاهی از سیاست های دوران سعی در بهتر کردن اوضاع و کشور خود داشته اند. این اپیزود با خواندن نامه ی آخر علیمردان خان که توسط ارتش رضاشاه به تیرباران محکوم می شود و اینکه " او امیدوار است هنگامی که این نامه خوانده می شود مردمان با دیدن اوضاع و احوال خود احساس شادی و غرور داشته باشند تا سرافکندگی و شرم!" به پایان می رسد و به ترانه بختیاری توسط علی زند وکیلی مزین می شود
6
اما ششم،«بمانی »ساخته داریوش مهرجویی است و سفر به ایلام، آهنگساز(اشکان خطیبی) در مواجه با زنی است با صورتی نیمه سوخته که نوازنده است . شرح حالی است از خودسوزی زنان این خطه ( ایلام ) و آمار بالا و دهشناکی از خودسوزی گزارش داده می شود . آن سوالی که می تواند برای زنان کلان شهر نشین مطرح شود این است که یک زن بومی که عصیان گری های شهرنشینی را هم ندارد و کم و بیش با فرهنگ و قوانین منظقه خود کنار می آید ، تحت چه فشار روانی و آزار اذیت روحی قرار میگیرد که سوزاندن ذره ذره جانش را با گذازه های آتش به ماندن در وضعیت کنونی اش ترجیح می دهد!؟ این زن نوازنده بر سر مزار یک یک هم جنسان قربانی شده اش می رود با درد جان ،برایشان دف می نوازد تا صدای هق هق اش به گوش آسمان برسد. این اپیزود بسیار جانگذاز است و با خواندن ترانه کردی «قلاقیران» عبدالجبار کاکایی که توسط بازیگر زن این اپیزود خوانده می شود بنظر نگارنده از بهترین اجراهای بخش موسیقی این نمایش و تاثیر گذارترین آن است.
7
هفتم، گشت و گذار در فیلم «بدوک» با کارگردانی مجید مجیدی است که در زاهدان ساخته شده است. با بازی علی سرابی که نقش خواننده و مجلس گردان عروسی سیستان و بلوچستانی را بر عهده دارد. وی یکی از پسر بچه‌های فیلم «بدوک» است. این بخش علی رغم خنده بسیاری که می سازد اما داستانی را نیز نقل می کند از دختر دیگری که در فیلم(بدوک) که در یکی از صحنه ها که قرار است از پشت وانت بپرند کمرش آسیبی می بیند و این نقص عضو تا آخر عمر گریبان گیرش می شود! فیلمی که محبوب می شود ، کارگردانی که معروف و دختر ی که می ماند و تنهایی و دردش ! اما سرنوشت دختران این خطه نیز دسته کمی از دختر آسیب دیده ندارد .این معمول بودن اجبار ازدواج دختران کم سن و سال با مردان میانسال در این ناحیه بسیار فاجعه بار است. شمار زیادی از دختران نوجوان با تجربه های عقیم از عشق و زنانگی و زندگانی مشترک؛ و کیست که مددی به آنها برساند؟ گویا والدین اختیار دار کودکانند و دولت هم دخالتی در این برده فروشی ها نمی کند. ترانه بلوچی " ای آسمان" سرود مسعود کلانتری نیز دردِ دل را می افزاید.در واقع در هر اپیزود شخصیت ها می خندند و می خندانند اما هریک چنان دردی در سینه مخفی دارند که فریادش بسیار گوش خراش است
8
اما با " داش آکل" به تهران می رسیم و به پلاک ۱۹۰ خیابان فردوسی. جایی که در زمان ساخت فیلم( داش آکل) مغازه ی کرایه لباس و لوازم سینمایی آن زمان آنجا بوده است و برخی از آکسسوار فیلم از آن به امانت گرفته شده و حالا اداره اش به عهده دختر مغازه دار است . رنی که با وجود تهرانی بودن، به دختر شیرازی معروف است . این اپیزود با حفظ احترام به بخش های دیگر با بازی بی نظیر مهتاب نصیرپور یکی از برجسته ترین قسمت های نمایشی است. زن پسری دارد با عقب ماندگی ذهنی که ادعا می کند "داش آکل است. زن با بیانی تلخ از بی وفایی شوهر شروع کرده و با به رخ کشیدن مردانگی های که از بین رفته است به مرد آهنگساز جستجو گر (اشکان خطیبی) می فهماند که دیگر دوران داش آکل ها سر آمده است . پسر زن بعد از شنیدن حرف های مادرش می خواهد کاکا رستم باشد!یکی از صدها کاکارستمی که نسل هرچه داش آکل است را از روی زمین محو و نابود می کند! زن به پسر میگوید تازه دارد رسم زمانه خودش را یاد می گیرد و قطعه دختر شیرازی را زیر لب زمزمه می‌کند و از صحنه خارج می شود و ترانه شیرازی" ناردونه " را در ادامه با صدای وکیلی می شنویم
9
و پایان سفر با " ناخدا خورشید" ناصرتقوایی است. در طول سفر آهنگساز مسافر ، کم کم مریض و از پا افتاده می شود در نهایت همچون کشتیِ ناخدا خورشید که شناور به روی آب در دورستی ساکن و ساکت می ماند ، وی نیز در جزیره ای جنوبی جان می سپارد. در اینجا داستان از دید همسر انگلیسی مرد آهنگساز است که بی خبری از شوهر او را به سمت مردمان جنوب کشانیده و علاوه بر جستجو در سرنوشت همسر، شاهد وضعیت زندگانی زنان جنوبی نیز می شود. ترانهی ترانه بندری «سرکنگی»سروده محمد علی بهمنی پایان بخش این نمایش است. مرگ در زیر آفتاب داغ جنوب مُهر پایانی بر این سفر به ادیسه وار است . به قول ادیب فرزانه ای فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
امیرمسعود فدائی و علی جباری این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
منو از این تاریکی سیاه بکش بیرون

سمیرامیس بابایی

ماهنامه دنیای تصویر شماره ی 289




تئاتر بد. تئاتر خشونت است. شخصیت های تکیده و نزارش از ضعف های جسمانی و دردهای روحی بسیاری در رنج اند. آنجا که عقده حقارت به صورتِ جنونِ آزار  سر ... دیدن ادامه ›› باز می کند.

  داستان ماجرا از آنجایی شکل می گیرد که ماشین پسر و دختری (نقش دختر را بازیگر مرد دیگری به عهده دارد) در جاده خراب می شود و  پلیس سر می رسد و آنها به جای نجات  سر از اتاق بازجویی مرگ باری در می آورند. البته نمایش از همان ابتدا اشاره ی می کند که پلیس ها تبه کارانی هستند در لباس مبدل. اما شیوه برخورد،نوع بازجویی ،خشونتی که خرج می  شود، ظاهرِ ناآشنا و غریبی هم برای مخاطب ندارد. تجربه زیستی مشترکی، حاصل سال ها زندگی در مکانی مشترک! عقل سلیم هم البته تلنگر می زند که این افراد  پلیس حقیقی نیستند و گرنه کار چگونه می تواند مجوز اجرا بگیرد! اما فارغ از این مسایل تئاتر بد می تواند درباره ی خشونت و رفتارهای بیمارگون آدم هایی باشد که برای جبران عقده جذب حرفه های خاصی می شوند( بطور مثال در بعضی از کشورهایی معمولا زندانبان ها یا در نوع دهشت ناک ترش  شکنجه گران از میان این افراد انتخاب می شوند. افرادی که با حمایت قدرت می توانند در امنیت و بصورت قانونی دست به اعمال خشونت بار بزنند) شخصیت ها در کسوت پلیس این امنیت رفتاری را پیدا می کنند تا دو قربانی خود را مورد آزار اذیت های  فیزیکی و بعضا  جنسی و روحی قرار دهند . مشخص نیست که این آدم ها دقیقا از دو قربانی خود چه می خواهند و به چه منظور آنها را گرفته اند.در طول نمایش علل بروز  رفتارهای بی رحمانه ( ریشه در کودکیِ افراد  حقارت ها  و سرکوب شدگی ها ی دوره نوجوانی شان ) مطرح می شود، که شاید توسط تماشاچی درک شوداما  همدردی ایجاد نمی کند  .شخصیت ها ترحم بر نمی انگیزند بعضا کاریکاتوری خنده دار می شوند. تئاتر بد می تواند به کارهای قبلی کوشکی نزدیک باشد، دست کم سومین کار اوست با مضمون و فضایی مشابه. شهروز دل افکار هم بازیگر ثابت کارهای کوشکی کم و بیش نقش تکرار شونده ای در پیش گرفته است وی حتا  تکه کلام«حروم زاده» خود را با همان لحن همیشگی در همه کارهایش تکرار می کند! از طرفی گذشته اسفبار این آدم ها قابل حدس است . آنقدر که گویی نویسنده آن را به نقش های خود وصله کرده است. مخاطب می تواند حدس بزند که چه خواهد شنید. انگار گذشته یک سازه از پیش ساخته شده باشد.

با وجود این تئاترِ بد، یک تئاتر آزار دهنده ی خوب است. رابطه مهر -نفرتش بین شکنجه گر و شکنجه شونده، اتمسفرِ مازوخیستی- سادیستی اش و انتقال  حس جنون و خشونت شخصیت ها همگی در کنار هم کاری موفق را به نمایش می گذارد. اما خنده مخاطب در میان این خونابه ی خشونت و تجاوز و مرگ از چیست؟ آیا تماشاچی به رسم عادت  سعی در تلطیف واقعیتی دارد که با آن روبروست؟ یا به جدی نگرفتن وضعیت های جدی عادت کرده است(به این که هنوز نوبت ما نرسیده )؟
البته کوشکی زهر آبی را با روکشی از شکلات تحویل مخاطبش می دهد که بعضا سبب خلق موقعیت های خنده دار می شود ولی نه آنچه به قهقه بیانجامد!  ریتم کار خوب پیش می رود. تمرکز مخاطب کاملا بر روی صحنه است و بازیگرانش پیش برنده هستند. بازیگران صحنه را ترک نمی کنند. و خون عضو لاینفک نمایش است .در همه جایِ زندگی قربانی کننده و قربانی شونده اش وجود دارد. خونابه ای که روی صحنه از همان ابتدا جاری است و با گام های شخصیت هایش به همه جا پخش می شود.

تئاتر بد برای آزادی عمل بازیگرانش، زن پوشی را جایگزین نقش زن می کند، عملیست که خود فی نفسه  خشونت علیه زنان را نیز  فریاد می کشد !

 کاراکترها همگی قربانی اند قربانی فضای خشونت باری که جامعه تحمیلش می کند، خشونت های خانوادگی ، شرایط تحمیلیِ و ناخواسته ، رهاشده گی، و جامعه ای که برای هم نوع خود دل نمی سوزاند. ارزش و هویتی را عرضه نکرده است تا خروجیِ مناسبی دریافت کند. ، قربانیانِ آسیب های اجتماعی از طبقه فرودست(یکی از تبه کاران بدست همکارش کشته می شود) و طبقه متوسط هستند.هنر نیز در معرض تخریب و آسیب و مرگ قرار می گیرد.( حرفه دختر و پسر، بازیگریِ تئاتر است) هنر بی پناه و تنهاست و مرگ هنرمند به صورتی انجام می گیرد که جنازه ای هم از آن باقی نماند( تبه کاران روی جسدها اسید می ریزند تا شناسایی نشود.) پسر در پایان کار برای نجات جان خودش تنها مذبوحانه هنر خود را عرضه می کند( به قاتل خود می گوید که بدن ورزیده ای دارد و می تواند حرکات فرم انجام دهد!). نمایش با حرکات فرم پسر که با زبان بدن از رنج و ترس و ناکامی حرف می زند به پایان می رسد . طنز تلخیست : آنگاه که انسانیت مفری برای حیات ندارد، هنر چه می تواند باشد جز نمایشی از مرگ خود؟
امیرمسعود فدائی و علی جباری این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
تو هیچ کاری نمی‌کردی فقط مشغول مردنت بودی.
سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر

«تو مشغول مردنت بودی» با صحنه پردازی ساده و روایت غیر خطی اش یک نمایش تجربی جمع و جور و درخور توجه از کار در آمده است. خطوط اصلی نمایش مانند یک طومار بلند تکه پاره شده است که گویی هر بار قسمتی از آن را پیدا کنند، به هم بچسبانند و برایتان بخوانند . نوعی قصه گویی پراکنده و بعضا نامفهوم. شخصیت ها آدم عروسکی هایی هستند با صورت های سفید که مابین دنیای مردگان و زندگان گیر افتاده اند و در این فضای برزخی با کلمات منقطع و بیانی عاری از شور، شرح زندگی خود را بازگو می کنند . موسیقی نیز عنصر پویایی در نمایش است و به سان شخصیت هایش متنوع و متناقض است .سُها دختری که در زمان تولد مرده به دنیا آمده روحی سرگردان دارد و در میان اعضای خانواده خود روزگار می گذارند، او به خواهر دو قلوی زنده اش که عاشق شده و قصد دارد با مردی جوان به نام فراز ازدواج کند حسادت زیادی می ورزد . وی از حقی که نداشته و زندگی ای که او را نادیده گرفته است شکایت دارد. از طرفی فضای کابوس وار داستان معلوم نمی کند که آیا فراز هم روحی سرگردان است که در دوران سربازی کشته شده ، یا آدمی است که چون روحی سرگردان زندگی می کند! وی مثلث عشقی ای با دو خواهر مرده و زنده تشکیل داده است. مادر این خانواده نیز در کشاکشِ میان عشق، نفرت، دلسوزی و کینه نسبت به دخترهایش عمر تلف می کند، ... دیدن ادامه ›› گاه نقش کودک به خود می گیرد، گاه دختر یا مادر می شود. فراز نیز تغییر نقش می دهد و درجایگاهی قرار می گیرد انگار پدرِ مستبدِ خانواده است. پدری ناپیدا که ظواهر و نشانه های حضورش حاکی از سایه ا ی تاریک و تاثیرگذار بر زندگی خانوادگی آنهاست. نمایش حول محور بازی های چرخشی پیش می رود. کارکتراها مدام در نقش های خود تکرار می شوند .انگار نسل به نسل می گذرد و زنان ادامه دار همان ریاضت ها و مصایب های تکراری خود در طول تاریخ هستند و آدم ها در همه ادوارِ نمایش مانند موجودات نیمه مرده - نیمه زنده برای فرار از وضعیت خود تلاشی سخت و مذبوحانه می کنند و معنای زندگی برایشان چیزی جز بلاتکلیفی و برزخ نیست. «تو مشغول مردنت بودی» جهان کابوس وارش را در قالب یک خانواده به نمایش گذاشته و البته نمی توان گفت در ابراز خود به طور کامل موفق بوده است . شیوه بیان دیالوگ ها و موهن بودن داستان می تواند مانع از آن باشد که مخاطب ارتباط درست و شش دنگی بار کار برقرار کند، اما در نهایت نمایشی ناموفق و نادیدنی هم از کار در نیامده است.
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
قصه های خوب برای بچه های خوب

سمیرامیس بابایی
نشریه دنیای تصویر شماره 264

«امروز مادر مرد .شاید هم دیروز، نمی دانم». رمان بیگانه آلبرکامو نویسنده چپ گرای الجزایری تبار فرانسوی اینگونه آغاز می شود .مورسو قهرمان بی مذهب بیگانه یکی از پرطرفدار ترین و تامل برانگیز ترین شخصیت های اوست. مردی که در مراسم خاکسپاری مادرش گریه نمی کند!
یدک کشیدن نام کامو ب خود بهانه قدرتمندی است که سیل تماشاچی های مشتاق را به سالن بکشاند. در نمایش دلخواه شخصیت هایی چون سلست مرد کافه چی ،امانویل دوست و همکار مورسو، رمون همسایه وی و دیگران از لحاظ ظاهری تا حد زیادی شبیه به کتاب تصویر شده اند(البته به جز ماری!) اما آنچه حائز اهمیت است چگونگی به اجرا درآوردنِ این ... دیدن ادامه ›› شاهکار ادبی در قالب یک اثر نمایشی و موفقیت در این امر است.
حوادث در الجزایر اتفاق می افتد و رمان به سه قسمت تقسیم می شود اول :زندگی روزمره ی مورسو. هجده روز از زمان خاکسپاری مادرش تا کشتن مرد عربی با شکلیک پنج گلوله . دوم : بازی یا همان دادگاه که نمایشِ دلخواه از همین قسمت شروع می شود و مورسو(رحیم نوروزی )در جایگاه متهم است . در این بخش است که کامو دستگاه عدالت را به هجو می کشاند و بازه زمانی شامل یکسال بازپرسی و روند قضایی است . سوم دریافت حکم اعدام و جستجوی حقیقت در ذات خویشتن .مورسو شخصیتی است که تن به بازی ها و تعارفات و دروغ های اجتماعی نمی دهد، خود را چنان که هست معرفی می کند. از همین رو جامعه احساس خطر می کند. در واقع او قهرمان عصر جدید است فردی که بدون کمترین ادعایی حاضر است در راه حقیقت شهید شود.دلخواه برای به حرکت در آوردن چنین نمایشِ دشواری با جسارتی وصف ناشدنی از شمار زیادی کاراکترهای پرداخت نشده استفاده کرده است. کاراکترهایی که در نقش های فرعی با انبوهی از ریش های مصنوعی شان! در سراسر نمایش حضور دارند و پر واضح است که از تازه اموختگان کلاس های بازیگری خود کارگردان اند! و نتیجه اینکه نمایش را فاقد هر گونه ظرافتی در پرداخت به جزییات کرده است .مورسوی نمایش (رحیم نوروزی) فردی است بی تفاوت با قیافه ای بت و تن صدایی آرام و موزون، وی اگر چه خسته کننده نیست اما هیچ ویژگی خاصی هم ندارد و همین است که هست ، تنها در بخش پایانی نمایش نوعی بیرون ریزی از خود بروز می دهد، انگار که بخواهد آنچه در دل دارد را بصورت مانیفست یا خطابه بیان کند. اما مورسو کامو آدم کم حرفی نیست بلکه به هنر کم گویی مزین است. وی قبل از حادثه تیراندازی فردی است تا حدی بی جسارت که از رییس خود عذر خواهی می کند و آماده است که از ماری هم عذر خواهی کند و حتا فکر میکند آیا باید از دربان هم معذرت میخواست؟ این در حالی ست که وقتی از طرف جامعه محکوم می شود بر عقیده خود استوار میگردد و علیه جامعه می شورد. او گرچه مسوول عمل خویش است اما قربانی نیز است ، قربانی جامعه ای که ارزشی در چنته ندارد تا به او عرضه کند. . و نقطه ضعف بزرگ نمایش همین تلف شدن شخصیت پیچیده و غریب خود مورسو است .شخصیتی پیچیده تر از آن که «به حالم فرقی نمی کند » را مدام تکرار کند . مورسویِ مسعود دلخواه نمی تواند قبل از انکه نقش اش را پیش ببرد، شخصیتش را پیش براند. شیمی ماری (افسون دلخواه) و مورسو واقعن بد از کار درآمده است. مساله دیگر دیالوگ نویسی است ؛ بسیاری از مونوگ های درونی مورسو ناچار بصورت دیالوگ در آمده ، و سهل ممتنع نویسیِ آلبر کامو برای نمایشنامه نویس مبدل به سنگ بزرگی می شود! آنچه دلخواه از رمان بیگانه در آورده است آدم را به یاد مجموعه کتاب های کودکیمان می اندازد که آثار بزرگ جهان را بصورت خلاصه و ساده شده برای گروه سنی الف و ب به چاپ می رساندند. بیگانه نمایش بسار بدی است که بی شک فقط. نیمی از آن بر عهده بازیگران است و نیمه دیگر آش شله قلمکاری که در دیگ آن ؛ کارگردان و هزینه کلاس های بازیگری و منتقدها ، در هم بی ربط و مذبوحانه می جوشند. هیچ کس هم جرات نمی کند بیان کند که بیگانه تاتریست که به درد ما نمی خورد ، کاریکاتوری ست مملو از شخصیت های بی درونه، پر است از برداشت های اشتباه کارگردان که در کنار فریادهای دوستان و نقدهای رفاقتی (که فضای مجازی را مملو از تعریف و تمجید های شگفت آور کرده اند) به نابینایی عمیقی دچار شده است اما این واقعیت را هم کتمان نمی کند که «رنگ طلا به چرخ چاه زدن، چرخ چاه را تلمبه برقی نمی کند».
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید






هنری مدرن 

سمیرامیس بابایی

ماهنامه دنیای تصویر شماره279



توماس بکت صدر اعظم و دوست نزدیک هنری دوم داستان تاریخی نام آشنایی دارد. هنری قدرت طلب که  بر ... دیدن ادامه ›› سر مالیات و پاره ای مناقشات دیگر با کلیسا درگیر است بعد از مرگ اسقف ، بکت را به عنوان اسقف کانتربری به کلیسا تحمیل می کند، تا فرد مورد اعتمادش را در راس امور مذهبی داشته باشد. اما توماس کلیسا را ارجح به قدرت طلبی های هنری می دارد  و در واقع به دوستی پادشاه خیانت می کند. او  از خشم هنری در امان نمی ماند و سرانجام توسط گروهی افراد ناشناس به قتل می رسد.

نمایش بکت میر منتظمی از لحاظ ترتیب صحنه ها و داستان پردازی وام دار فیلمنامه یِ  تحسین شده «بکت» با بازی ریچارد برتون است که در سال 1964 از روی نمایشنامه ژان آنوی ساخته شد. البته بکت میر منتظمی اثری است داری استقلال فکری. درام خاص خودش را دنبال می کند و در پرداخت مدرن است.

 قبل از هر چیز نخست باید از خود پرسید یک کار موجه تئاتری چگونه کاری است ؟در شرایط  نابسامانِ حال حاضرِ تئاتر، سطح توقعمان به حدی رسیده است که اگر کاری اجرا برود و صدای بازیگر به انتهای صحنه برسد،بازیگران دارای بیان قابل قبولی باشند و توپوق نزند!ریتم کار در طول نمایش حفظ شود و  اینکه کار به هر قیمتی مخاطب خود را به قهقه زدن و لوده بازی تشویق نکند باید کلاهمان را بالا بگذاریم و در مقابل هجمه کارهای سفارشی و بی محتوا بگوییم که کاری متوسط را دیدیم. از طرفی  شکلی از تئاتر ـ کالا هم وجود دارد که به راحتی می توان آن ها در سایت های اینترتی  که اسباب و لوازم می فروشند قرار داد؛ کالایی ستاره محور که متاسفانه با اقبال عمومی  هم مواجه میشود و به شکل تجاری و تهی از محتوا  با دکورهای پرطمطراق و لباس های فاخر به بازار عرضه می شوند و با دعیه هنری به مخاطب غیر حرفه ای تر القا می کند تئاتر وسیله ایست شیک برای سرگرمی. نوعی دیگر هم  تئاتر وجود دارد که کمیاب است اما عاشقان آن را امیدوار می سازد که  نابودی کامل هنر نمایشی هنوز با موفقیت به انجام نرسیده است. نمایش بکت از آن دسته کارهای کمیابی است که گردن فراز می کند و مخاطب را به دیدن یک اثر شسته رفته و در خور ساحت تئاتر دعوت می کند. در نمایش بکت طراحی صحنهٰ استفاده از نور و لباس در خدمت کار گرفته شده است و هر کدام به عنوان یک قطعه از پازل تکمیل  کننده قاب اصلی آن است

صحنه، زمین بسکتبالی است که در میان حصارهای فلزی محصور شده است . مخاطب نمایش را از میان حصارها  به تماشا می نشیند.هانری مردی با کت و شلوار، کروات و جوراب قرمز، فردیست زن باره ،بی رحم و شوخ که بازیگر نقش آن (عباس جمالی) به خوبی از عهده کاراکترش بر آمده و حالت هیستری ، جنون و عشق دیوانه وار افلاطونی اش را نسبت به دوست و مشاورش بکت به خوبی القا می کند. در مقابل توماس بکت(داریوش موفق) شخصیتی است با نگاه و رفتاری بی تفاوت که مکنونات قلبی اش بر کسی مشخص نیست. او جاده صاف کن شاه است و شریک زن بارگی ها و تفرعن های او . از طرفی رحم و شفقتی نهان نسبت به افراد تحت سلطه شاه هم در دل دارد. داستان بصورت مینی مال روایت میشود و همین امر سبب شده است سیر تحولی شخصیت بکت تا بدان جا که در مقابل شاه بیاستد و جانش را از دست بدهد موفقیت شایانی در پرداخت نداشته باشد.

 جدال بین کلیسایان و حکومت در در نمایش بکت در قالب بازی بسکتبال نشان داده می شود مذهبیون با لباس ورزشی ،جوراب های  آبی رنگ با شاه رقابت می کنند.این امر هم به کار انرژی و تحرک فراوان بخشیده است و هم اِلِمان در خور توجه ایست از بازی مذهب و حکومت که در رقابت همیشگی با یکدیگر  هر یک به فکر گرفتن امتیاز به نفع خود هستند.هرچند شاه گاهی هم در قوانین بازی دخالت می کند و امتیاز اضافه ای برای خود می گیرد. در تمام طول بازی مستخدم شاه در حال عکس گرفتن از  ژست های پیروزمندانه و تبلیغاتی برای افکار عمومی است.

بعد از اینکه بکت اسقف اعظم می شود وارد تیم کلیسایان شده و به رنگ آبی در می آید. شاه که از خیانت وی سرخورده و از دوری او دل شکسته است درصدد انتقام بر می آید و با روحانیون هم دست شده به او اتهام اختلاس می زند. حال بکت در این رقابت بسکتبال نه تنها در مقابل  تیم حریف قرار دارد بلکه هم تیمی هایش نیز به او پاس کاری نمی کند. کاراکتر بکت در نمایش میر منتظمی بازیگری کوتاه قد انتخاب شده است خصوصیتی که نشان می دهد او آدم چنین رقابت های فرصت طلبانه ای نیست.

نمایش علاوه بر مساله بکت و هنری روایت کننده بیماریِ اجتماعی روزگار ما نیز هست. شاه ظالم است اما از اینکه بر مشتی احمق حکمرانی می کند شاکی است. او بکت را تنها مرد باهوش و درست می داند. شاه بقدری افسرده و خشمگین میشود که دیگر حوصله استحمام و شکار و هیج تفریح دیگری ندارد. او فریاد می زند«من دارم به یک ملت لال حکومت می کنم» در صحنه ای که همسر شاه به عشق «غیر طبیعی » او اشاره می کند . او  این حس آوانگارد و ممنوعه را در حالی که خود را از حصار صحنه بیرون می کشد خشمگین اعتراف میکند و با فریادهای جسورانه از سالن نمایش بیرون می رود .بکت اجرایی است مدرن و پر نیش و کنایه که دچار شعارزدگی هم نشده است. در صحنه ترور بکت بازیگران بیرون آمده و هر یک با توپی در دست بالای سر مخاطب جای می گیرد.

 توماس بکت همراه شاه است ، هیچ نمی کند، بی رحمی اش از سر تحقیر است. او ساکسونی است که به خدمت نرمن ها در آمده  و متعلق به ملتی شکست خورده است. در واقع به ملت خود که تحت سلطه شاهی بیگانه روزگار می گذراند خیانت کرده است. اما نسبت به این امر هم بی تفاوت است چرا که مردم را توده ای می داند که هیج نمی کنند. وی ترجیح میدهند که با قدرت همراه باشند تا به دسته لال ها بپوندد. اما شرافتی در وجودش است که  عاقبت بر سرخورده گی اش از بی عملی مردم می چربد .او شهید پایبندی به همین شرافت می شود و در زیر خروارها توپی که از سقف بر سر او می ریزد از بین می رود. او در این بازی به شاه نمی بازد  به مردم می بازد. مردمی که تا وقتی نخواهد تیمی برای خود بسازند و بصورت مستقل وارد رقابت شوند، لایق این هستند که یا کلیسا را صدر جدول امتیازات قبول کنند یا شاه را. شاه خود اعتراف می کند که تحت فشار گذاشتن مردم لازم است چون «مردم باید بترسن و گرنه من شروع می کنم به ترسیدن» اما گروتسک ماجرا این است که مردم به نیرویی بنیان کن خود واقف نیستند، آنها لال اند و توماس بکت را در سکوت خود دفن میکند. . شاه می گوید« انتخابات آزاده ولی من انتخاب می کنم.»  و صحنه تشویق مردم  هم وقتی شاهِ برگزیده برای شان دست تکان می دهد و به رویشان لبخند می زند مهر تاییدی بر پیشانی این واقعیت غم انگیز است.



امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
هر چه بگندد نمکش می¬زنیم
سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر

موضوع نمایشنامه های داریو فو از آن دسته موضوعات ساده در ظاهر و پیچیده در باطن است. در عین سادگی دست روی نقاط حساس زندگیِ روزمره و جامعه¬اش می¬گذارد. نمایش«برای خرید نباید پول داد»(که به نامِ حساب پرداخت نمیشه! در ایران منتشر شده است) در مورد جامعه ایست که ارزش¬های بنیادیش را از دست می¬دهد. سقوطی که از راس قدرت آغاز شده است و به طبقات پایین تر رسوخ کرده و در نهایت منجر به ویران شدن تدریجیِ اجتماعش می¬شود.یک کمدی¬ با طعمی گس و گزنده.
عده¬ای کارگر به دلیل فشارهای بی امان اقتصادی تصمیم به دزدی گرفته اند در این میان یکی از این کارگرها که به اصول اخلاقی خود پایند است بر سر دوراهی قرار می¬گیرد که دست به دزدی ... دیدن ادامه ›› بزند یا نه؟
کاراکترهای نمایش«برای خرید..»ِ مهدی ارجمند(کارگردان) بیشتر به تیپ نزدیکند گاهی حتا در ایجاد فضاهای طنز زیاده روی می¬کنند، اما نمایش توانسته است زبان خود را حفظ کند و ریتم کار چنان به جا و مناسب است که زمان کسالت و بی توجه¬ای برای مخاطب خود باقی نمی¬گذارد. دیالوگ های پینگ پونگی و تمپو¬ی بالا هم در پیشبرد این نمایش کمدی کمک شایانی کرده است.
شاید بتوان نمایش برای خرید را هشداری به صاحبان قدرت دانست. حفره ای که در کشتی جامعه ایجاد شده است سرانجام همه¬ی مسافرینش را چه فقیر و چه غنی غرق خواهد کرد.در طراحی صحنه البته کمی بی-سلیقگی شده است. و توان بازیگران هم تا حدی یکدست نیست اما بار طنز و جسارت نمایش بر نقطه ضعف هایش می چربد و این نمایش تک پرده ای را (به صلاحدید کارگردان) به نمایشی دیدنی تبدیل کرده است. آری «کمونیست رفت، ما ماندیم و حتا خندیدیم» اما از طرفی هم وعده¬های جهان آزاد و عدالت¬ورز سرمایه داری جز طبل میان تهی برای مردمانش چیزی به ارمغان نیاورده. بعد از دیدن نمایش«برای خرید..» شاید باید از خود پرسید که آیا اخلاقیات نسبی است؟ و آیا مردم از حکومت هایشان نمی¬اموزند؟ در جامعه ای که سیاست مدار و تاجر و سرمایه دارش تا بن و دندان فاسد باشند ، و پاپ و زیر دستانش هم رفیق دزد و شریک قافله ، توقع اخلاق مداریِ کانتی نه تنها فریب که عامل بقای سوداگرانش است. شاید باید گاهی از اخلاقیاتی که به نفع سرمایه¬داری تمام می¬شود دست کشید و چاره ای دیگر اندیشید؛و خشم را جایگزین سرخوردگی کرد. چرا که شرافت در برابر شر خود تبدیل به عاملی ضدِشرافت می¬شود. به قول ابراهیم گلستان«نفس قبول ظلم، خودش ظلم است»
وجود نمایش هایی چون «برای خرید..» در سالن های خصوصی خود اتفاق میمونی است .نگارنده معتقد است چندیست که سالن های کوچکتر اهداف تئاتری بیشتری نسبت به اجراهای ستاره محور و صرفا تبلیغاتی در سالن های دولتی پیدا کرده است.باشد که چنین روندی ادامه دار شود.
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سمیرا میس بابایی

 به نقل از مجله دنیای تصویر آبان ماه 94

 

 باغ آلبالو نمایشی است از نویسنده بی همتای روس آنتوان چخوف در زیر سایه برداشت آزادی از محمد چرم شیر. البته اینکه در قسمت اطلاع رسانی ذکر شده  نمایش براساس متنی از چرمشیر است، این لطف بزرگ را به دوستاران نمایشنامه های چخوف کرده است تا با در نظر گرفتنِ تجربه های اقتباسی ناموفق چرمشیر، دست کم به شوق دیدن نمایشی از چخوف  پا به سالن تآتر نگذارند. اما آیا برداشت آزاد معنایی تعریف شده  دارد؟ یعنی وقتی می گوییم برداشت آزاد (یا براساس داستانی از...) ، قرار است به مخاطب این پیام را برسانیم ... دیدن ادامه ›› که  نمایش اثریست مستقل و با نگاهی الهام گرفته یا قرار است روش جدیدی برای «از سر خود باز کردن» باشد؟ توجیه مناسبی برای متنی سهل انگارانه  و به معنای عام ترش " هر چه پیش آید خوش آید". محمد چرم شیر که ید طولایی در اقتباس های نمایشی دارد، علی رغم  همه انتقاد ها با سرعت فوالعاده ای که در رج زنی آثار بزرگ جهان به خرج داده، احتمالا  تا چند ساله دیگر اثرِ بزرگ یا محبوبی را در دنیا  باقی نمیگذارد که دستی بر سر رویش نکشیده و جراحی اش نکرده باشد. قرار نیست کار دشواری باشد. یک داستان را از سر تا ته می خوانید (برعکس هم توفیری ندارد) چند تا اسم را عوض می کنید و میگذارید داستان سر جایش باشد. یا اینکه اسم ها سرجایشان بماند و شخصیت ها را به دلخواه در متن پراکنده می کنید (اگر فیلم اش ساخته شده باشد که دیگر چه بهتر). شاید پایان بندی اش را هم  ایرانیزه کنید شایدم نه! مهم همان چند پاراگرافی است که جابه جا می شود، یا چند بندی که قرار است اضافه گردد. تصویر پس زمینه را هم می شود عوض کرد تا جذابتر جلوه کند.

 در نمایش پسیانی تعداد زیادی آدم روی صحنه می بینیم با همان نام ها و همان پیشه ها  وهمان دیالوگ های نمایشنامه اصلی، اما رها شده و بی هویت. یک عده آدم که مدام حرف می زنند و یک مشت تعارفات را در فضایی پرتاب می کنند که انصافا طراحی صحنه خوبی هم دارد.  آدم هایی که  کاغذی اند و بود ونبودشان بی اهمیت است، به روند داستانی کمکی نمی کنند و تنها سرگرم کننده اند. شخصیت مادام روانوسکی که بهاره رهنما عهده دار نقش آفرینی  آن است،  به مادامِ  اثر شباهتی ندارد و  به کاراکتر  سریال ها و فیلم های خود رهنما که در سال های اخیر در آن ایفای نقش می کند بیشتر شبیه است-زنی احساساتی تا حدی بورژوآ مآب، با اداهای تصنعی روشنفکرانه و شوخ طبعی هم چاشنی کارش. لوپاخین(آتیلا پسیانی) به طرز عجیبی در سرگردانی بسر می برد. تنهایی اش بر روی صحنه کشدار و کسالت بار است. به این ترتیب کل نمایش بدل می شود به زنجیره ای از نام ها و خود نمایی هر بازیگر بر روی صحنه به میزان تبحر یا ناتوانی اش، و البته فرضِ بی حافظه انگاشتن مخاطب.

رومن بارت می گوید " بازیگر هر چه معروف تر باشد بیشتر به  مهارتِ اجزایی گرایش می یابد. به نحوی که بازیگران ما غالبا بد بازی می کنند و هیچ کس هم جرات بیان این واقعیت را ندارد"

این ضعف بی جراتیِ نقدِ بزرگان تئاتر در کشور ما، با فرهنگِ تعارف محورش دست کم باید  کمرنگ تر شود. چراکه چشم انداز این فضای پیشکسوت پرستی و اساتید پروری (تنها به صرف سن) " جامه ایست شولای عریانی" .چشم اندازی که اگر چه برای اساتیدش سود آور،اما برای  محیط هنریِ نسل حاضر کابوسی دهشتناک و گریبان گیر است.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید