تیوال محمد مجللی | دیوار
S3 : 13:33:36
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
"هنر تعامل و همراه کردن مخاطب " یا "چگونه در ۵۰ دقیقه طرز کار کردن سیستم و از بین بردن آن را آموزش دهیم"

از دیدن این کار خوشحالم
خصوصا ده دقیقه ی پایانی که عجیب چسبید


پ.ن: اقا،خانم پا نشین برین رو صحنه، هر چی هم نوشته شد رو صفحه ی لعنتی، نرین، مثل من قربانی میشین :)
عرض خداقوت خدمت همگی عزیزان
برای تلاش حداقل ۶ ماهه تون احترام زیادی قائل ام
ولی کار متاسفانه اصلا به دلم ننشست. بیان بازیگر ها اذیتم میکرد. بازی ها رو دوست نداشتم و هر چی تلاش کردم نتونستم ارتباط بگیرم و همراه بشم با نمایش. تپق ها واقعا زیاد بود.
باور کنین گفتن این موارد برای خودمم خیلی سخته و قصد بدی ندارم
ولی آقای ابراهیمی رو آدمی دیدم که اهمیت میده و هدفش رفع کردن ایراد هاست و نه پاک کردن صورت مساله
با سلام
بابت نظرتون متشکرم .
قطعا نیت شما مثبته:)
۵ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خب اره من به نمایش قبلیم نرسیدم
عصبی و پر از خشم بودم
و از اکثریت دنیا متنفر
ولی مگه جز اینه که بدون سیاهی، روشنایی رنگ میبازه؟
پس گویا تقدیر برام بدترین ها رو دومینو وار پشت هم چیده بود تا بیشتر بتونم‌لذت ببرم از ادامه ی شبم

قصه ی حال خوبم با دیدن چندتا دوست عزیز شروع شد
بعد با قهوه خوردن و یه گپ طولانی با یه دوست خیلی عزیز ادامه پیدا کرد
و بعد وقتی نزدیک شروع نمایش شد، با دیدن کلی دوست عزیز دیگه ادامه پیدا کرد
بعد موقع ورود یه خانم مهربون با یه لبخند حال خوب کن بهمون بروشور داد و بدرقه مون کرد به سمت دیدن تولدبازی

لم دادم رو صندلی و یک ساعت بیخیال دنیای بیرون شدم و کیف کردم
با خلاقیت شون
با دیدن دنیا از متفاوت ترین زاویه برای هر جنس
اینکه هر کی فکر میکنه قصه ی اون تلخ ترین قصه است
با ... دیدن ادامه » ۴ بازیگر که عجیب به دلم نشستن
و چقدر بده وقتی بدیهیات زندگی مثل پتک بخوره تو سرت که چی دارن میکشن ادم ها
و اینکه نهایتا
ما اجازه داریم حقِ زندگی رو سلب کنیم از بقیه؟
میتونیم قبل از بدنیا اومدن شون، و بخاطر ترسمون از حال بدی که قرار تجربه کنن، زندگی رو ازشون دریغ کنیم؟
اخه میدونی
کی خبر داره بعد از حال بد
چه چیزهای شگفت انگیزی منتظرمون هستن...


به قول یه بز دانا خطاب به یه پاندای کونگ فوکار:

مهم نیست شروع داستانت خیلی شاد نبوده
اون تو رو لزوما "تو" نمیکنه
بقیه ی داستان زندگیت هست که تو رو تعریف میکنه...
خداروشکر که کارمون حالتونو خوب کرد ممنونم که مارو تماشا کردین
۲۹ دی
مرسی که تماشامون کردین و خداروشکر که لذت بردین
۴ روز پیش، چهارشنبه
حتما آرش رو راضی کن :)
چون اهل ویز هست بیشتر هم کیف میکنه:)

خانم قاسمی، بزرگوارید ممنونم
۳ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چند وقتی هست یاد گرفتم با پایین ترین سطح انتظار برم به دیدن نمایش ها تا کمتر ناامید بشم.
ولی دیشب تو تک تک دقایق این اجرا داشتم از خودم می پرسیدم با چه حقی با انتظار پایین دارم کار رو دنبال میکنم؟
چطور به خودم اجازه میدم ناامید بشم ازش؟
ناامید از این اجرای دوست داشتنی، بازی با نور، تک گویی بازیگر ها رو به مخاطب، موسیقی، داستان جالب و خلاقیت بسیار قابل تحسینش، در آوردن اون اتمسفر لعنتی که قشنگ من رو با خودش همراه کرد و برد و برد و برد به عمق یه دنیای دیگه
من کار رو دوست داشتم و براش احترام قائل هستم؛ نمیگم کامل و بی نقص بود چون واقعا میتونست باشه، ولی بازم دلچسب و قابل احترام بود

چیزی که این روز ها خیلی ناامیدم میکنه و دلم رو میشکنه نه متن هست و نه پرداخت ها، بلکه حجم عظیم صندلی های خالی سالن ها هست و دیده نشدن تلاش هایی که مقدسن

بیاین تئاتر ببینیم
تیم ... دیدن ادامه » های اجرایی گناهی نکردن که تایم اجرا شون خورده به نزول شدن همه ی بلای های الهی و انسانی

و لعنت خدا بر تمامی اشتباه کنندگان... :(

پی نوشت : بهار خانم گراوندی ممنون باز هم :)
پی تر نوشت: اقا میلاد طیبی، بدان و آگاه باش که یدونه ای پسر ... :)
خواهش میکنم، خدا رو شکر که نمایش رو دوست داشتید.
“الان پی‌نوشت رو دیدم :)”
۲۴ دی
جناب مجللی عزیز؛ مرقومه اخیر شما عمیقن به جانم نشست و با توجه به نظری که پیشتر در وصف محاسن این نمایش نوشتید؛ فکر می‌کنم دوست دارم اجرای بعدی را به تماشای شصت دقیقه منهای یک بنشینم. به گمانم ارزش هنر فارغ از مکان و زمانش باید در محتوایش باشد؛ به نوعی وزن ... دیدن ادامه » هنر قاعدتن باید برای ما هنردوستان از هر سالن و مزاحمت و دیگر عیوب بیشتر باشد و همین قول در این گفت و گو به خوبی جاری بود. پایدار باشید و به امید دیدار.
۲۷ دی
نوشته تون رو چندین و چند بار خوندم و از شیرینیش حتی یک اپسیلون هم کم نشد
خوشحالم این سالن سبب شده امکان گفتگو با عزیزی مثل شما برام فراهم بشه
اگر سالن دیوار چهارم نبود شانس این گفتگو هم نصیب من نمیشد، میذاارم اینو به پای یکی دیگه از محاسن این سالن :)
مرسی ... دیدن ادامه » اینقدر خوبین
امیدوارم لذت ببرین
۲۷ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادمه تو دبستان عاشق زنگ انشا بودم، میتونستم برم پای تخته، زل بزنم به روبرو، به بچه ها، به پنجره ی آخر کلاس که اگر تو عمق قابش میرفتی اون ته ها میتونستی نوک دماوند رو ببینی و شروع کنم به خوندن نوشته هام که روز ها براشون وقت گذاشته بودم. همکلاسی ها زیاد گوش نمیدادن، ولی معلم مون با ذوق گوش میداد و هر بار ایراد هام رو دلسوزانه می گرفت
فکر میکردم این اوج لذت هست، بایستی روبروی جمعیت و براشون تک گویی کنی
۱۰ سال گذشت
رسیدم به دوشنبه ۲۴ دی ماه، این بار نشستم روبروی کسی که قرار بود متن بخونه برام، درسته خبری از قله ی دماوند تو ته پنجره نبود اما عوضش لذت لایتناهی و عمیقی بود که به سمتم شلیک میشد و نفس کشیدن رو بر من سخت می کرد و تو سرم فریاد میزد در مورد اوج لذت اشتباه کردم... این بار نه فقط معلم بلکه همه ی هم کلاسی هامم غرق بودن تو اجرا
آقای مجید رحمتی
آقای ... دیدن ادامه » مهران رنجبر
آقای رضا بهرامی
شما هنرمندانه من و تمامی تماشاگران رو ممتد و پیوسته شگفت زده کردین

و اسکار شلیک نهایی، تعلق میگیره به تقدیم نمایش به جانباختگان هواپیما و نکوهش اشتباه کنندگان در رورانس
ممنون برای ارائه ی هنر واقعی در این سیاه روزگار که زیبایی نایاب شده.

پی نوشت: مرسی رویای عزیز که منو مصمم کردی خواب نمونم، برم و ببینم و کیف کنم :)
پی تر نوشت: خانم رضایی مرسی پایه ی تئاتر دیدن هام هستین. خیلی گلین :)
خدا سایه منو از رو سر تاتر ایران بر نداره:)))
الان جمله اتو راجب خودم میرم استوری اینستام میزارم:))
۲۴ دی
میثم چقدر خوشحالم زنگ انشا برای تو هم مهم بوده
دقیقا منم منتظر موضوع بعدی بودم با همه ی وجودم تا به چالش کشیده بشم

میلاد از اول هم معلومه انشات خوب بوده رفیق :)

خانم نوری چقدر خفن شدی، اصطلاحات خارجکی بکار میبری. همینه که دیگه تحویل نمیگیری و جمعه ... دیدن ادامه » نمیای پس
پاندا :))) چقدر عشقن اینا اخه
۲۵ دی
سلام دوستان فردا منم جور کردم بیام با شما مانستر رو ببینم .
۲۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب حالم خیلی بد بود، حال کی بد نیست...
از ترس یه گروهی پناه بردم به ساختمون پردیس چارسو
دلم میخواست گریه کنم ولی تصمیم گرفتم برم یه فیلم حال خوب کن ببینم و بنظرم انتخاب بدی کردم.
جهان با من برقص، قرار نیست حالی رو خوب کنه
بنظرم قراره همه نرقصیدن های دنیا به سازمون رو یادمون بندازه
همه ی بدبیاری ها
نشدن ها
نرسیدن ها
جدا شدن ها
همه ی راه نیومدن های دنیا باهامون
یاد عزیزایی که دیگه تو این دنیا نیستن
یاد دوستایی که رابطه مون قطع شده
یاد تنهایی
یاد برای کسی مهم نبودن

کاش ... دیدن ادامه » تو حال بهتری میدیدم
نه با ترس

دقیقا.
من بیشتر از اونکه خندیده باشم، برای جهان گریه کردم...
۲۶ دی
خانم معتمدی عزیز
میفهمم چه حسی داشتین...
۲۹ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست عزیزی که در مورد این کار کنجکاوی
میشه کمتر از یک دقیقه وقت بذاری و بخونی منو؟
معمولا این رو نمیخوام از خواننده‌ و بنظرم درست هم نیست اما حکایت امشب فرق داره با همه ی قصه ها و افسانه ها؛
قصه ی امشب، قصه ی مقدس عشق هست.
الان که دارم اینو مینویسم، موسیقی متن وال-ای رو پلی کردم. انیمیشنش یادته رفیق؟ اونم قصه ی عشق بود، یه عشق غریب، یه عشق عجیب، یه عشق عجیب غریب که فارغ بود از کلام، از زبان، از سخن
درست مثل تئاتری که امشب دیدم، اما این برعکسش رو به نمایش کشید،عشق با حرف زدن، حتی شده حرف نامربوط، نامفهموم، حرف نامفهوم نامربوط، حرف زدن برای حرف نزدن، حرف نزدن برای حرف زدن، برای عشق
برای یک سال تمرین
یک سال سختی
یک سال عاشقی

دیشب با یه دوست عزیزی در مورد ملت عشق صحبت میکردم و اینکه گفته بود ۴۰ روز برای اثبات عشقت باید صبر کنی
آقای شمس...
پس حکم اونی که ۳۶۵ روز صبر میکنه چیه؟

به احترام عشق به تئاترِ گروه اجرایی به تماشای این اثر رفتم
سوادش ... دیدن ادامه » رو ندارم که تخصصی از کم و کیف کار بگم

ولی اگر بخوای که برات دلی بگم
خلاصه اش میشه

عشق پاکه ، عشق راهش رو پیدا میکنه، حتی بین صندلی های خالی، بین بی توجهی و کنسل شدن ها
عشق عجیب و غریب راهش رو پیدا میکنه
دست مریزاد آقا حمید رضا، قلب بهت برای عشقت
ای بابا،
دلم خواست دوباره ببینمش...
۱۷ دی
نخیر
گفتن چون مجللی نمیاد بسته ایم:(
۲۰ دی
مجللی که نیاد، ساندویچی سعدی که هیچی، تعطیل عمومی اعلام میشه کل شهر))
۲۱ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام حمیدرضا جان مرادی
نمیدونم من رو بخاطر میاری یا نه
ولی مدت زیادی هست که کمابیش در جریان تمرینات و تلاشت برای این اجرا بودم
نمیدونم برای همین کار بود یا کار دیگه که حتی دعوت کردی از بچه ها بیان سر تمرین و حسرت نیومدن به دلم موند
ولی نمیذارم حسرت دیدن خود کار به دلم بمونه
فارغ از خوب یا بد بودن تئاترت
دلم میخواد بیام، دلم میخواد همه بیان
که بدونی کاری که براش زحمت کشیدی و برات عزیزه، دیده میشه
میدونم مهمه برات چون خودم کشیدم از دیده نشدن کارهایی که براشون از جون مایه گذاشتم رو
ولی این بار اینطوری نمیشه
حداقل همین یه بار
دلم میخواد بدونی مخاطب تئاتر به اینکه زحمت کشیده شده برای یه اثر اهمیت میده
به اینکه بازیگر ها تازه از یه هفته قبل انتخاب نشدن اهمیت میده
به اینکه حتی ۱۰ جلسه ی تمرین هم نداشتن اهمیت میده
شاید به روش نیاره، ولی خب میفهمه:)

دلت ... دیدن ادامه » روشن باشه آقای مرادی عزیز
آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند :)
محمد عزیز و دوست داشتنی بله به خاطر میارم شما رو و این آشنایی باعث افتخاره منه
بله سر همین کار بود که از دوستان خواهش کردم تشریف آوردن و برای حضور شما کم سعادت بودیم
بله ما از دی ۹۷ شروع کردیم تمرین تا دی ۹۸ اجرا رفتیم با کلی سختی سختی سختی تو این یک سال ... دیدن ادامه » .
ممنونم از مهر و محبتت ، بودن شما و امثال شما ما رو دلگرم میکنه ، تاتر زنده نگه می داره ، انگیزه میده چون می بینه هنوز هم انسان هایی هستند که دغدغه شون تاتر هست
و چقدر پیامت برام آرامبخش بود و دلگرمی
با افتخار منتظر حضورتان هستم محمد عزیز ❤❤
۱۵ دی
شنبه خوبه
۲۵ دی
خیلی هم عالی
۲۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
#کاملا موقت
این فقط بازتاب احساسات شخصی امشب منه. ببخشید اگر نامرتبطه
چون بی تعارف نتونستم تو خودم نگه شون دارم
دلم خواست یجا تعریفش کنم و بریزمش بیرون و فریاد بزنمش
اونم جایی که دوسش دارم و آدم هاش برام حکم یه رفیق ساده رو ندادن
امروز روز پرستار بوده گویا
و من‌ نمیدونستم
راستش خیلی هم مهم نبود برام
و ناگهان در میانه های تاریکی شب
روبرو شدم با موج پیام های تبریک دوستایی که خالصانه و بی ریا دوسشون دارم و ناگهان همه جا روشن شد برام

تیوال جان من خیلی بهت غر میزنم همیشه ولی امشب از ته ته ته قلبم ازت تشکر میکنم
مرسی هستی
مرسی اونا رو بهم شناسوندی
دلم میخواد زل بزنم به چهره هاشون
جوری ... دیدن ادامه » که با همه ی جزئیات بیاد بیارمشون
تا تو همه ی دنیاهای بعد
تو همه ی تناسخ ها
تو همه ی بهشت ها و جهنم ها
بیاد بیارمشون
و کنارشون باشم


فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت ...
روزت مبارک محمد جان
پرستار عزیز،خوش قلب و دوست داشتنی
۱۲ دی
آقای مجللی الان حرف درمیارن برامون میگن اینا خارج از ظرفیت میگیرن :)))))))))


ایشالا خدا قسمت کنه کار پنج ستاره دیدن کنار دوستانی رو، که بتونی همون موقع، وقتی هنوز از جات بلند نشدی اعلام کنی : آقا پنج ستاره، تمام!
۱۳ دی
خانم نوری :)))
شاید بقیه ندونن ولی خدا که میدونه ما صندلی داشتیم
ولی چون صدا نمی رسید داوطلبانه و مظلومانه رفتیم جلو رو پله نشستیم

چه آرزوی قشنگی
ایشالا :)))
۱۳ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ما خیلی بی رگ شدیم نه؟
اخه دیدیم زدن
خوردن
بردن
ولی هیچ کاری نکردیم
ما خیلی بی رگ شدیم نه؟
اخه جوری به مردم زهر دادن که هیچ پادزهری پیدا نشد براش
ما خیلی بی رگ شدیم نه؟
اخه دیدیم که مردم رو تا گردن کردن تو خاک
ولی ماهیچ کاری نکردیم
یکی نیست بهمون بگه
رفیق
بعدش نوبت خودته

-چسبید بهم تماشای این اثر. تیم بازیگری و تسلط شون رو خیلی دوست داشتم، خصوصا شازده کوچک. حیف ریتم نمایش خیلی سریع بود و بی توقف پشت سر هم اتفاقات نشون داده میشد. دلم میخواست قشنگ ۲ ساعت باشه، اروم‌بگه و بره جلو و من بزنم تو سرم بخاطر این تاریخ ننگین که هی داره تکرار میشه تو یه حلقه ی زمانی لایتناهی
خصوصا ... دیدن ادامه » جایی که دیالوگ های بالا گفته شد و مو به تنم سیخ کرد
دست مریزاد
با همه ی وجودم، دیگه دلم نمیخواد بی رگ باشم
خیییییلی :(
۰۹ دی
مرسی خانم احمدی عزیز :)))
۱۲ دی
باز شروع کردی به تک روی، شاید یکی دلش می‌خواست دوباره بره
۱۸ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد مجللی
درباره نمایش ولپُن i
برای دوستانی که در مورد این کار کنجکاو هستن
شاهد هماهنگی چشم نوازی بین بازیگران خواهید بود که لذت بخشه و حکایت داره از تمرین زیاد شون و از نظرم بازی هاشون هم انصافا خوب بود( جز دو شخص خاص که حالا نام نمی برم کیا)
برگ‌برنده ی کار خلاقیت بزرگش هست. بیشتر نمیگم که اسپویل نشه. به دیوار دقت کنین :)

ولی در نهایت، کار منو راضی نکرد شاید بخاطر اینکه با توقع زیادی وارد سالن شدم و با متن ضعیف و کلیشه ای و داستانی که انگار خوب درنیومده و قابل پیش بینی هست روبرو شدم. مواردی که دست به دست هم دادن که لذت ام فقط به دو نکته ای که بالا گفتم محدود بشه.
اگر مثل من از دوستداران آقای کوشکی هستید ولی وقت نکردید این کار رو ببینید خیلی نگران نباشید.
خداقوت به همگی

پ.ن: آقای کوشکی و تیم محترم اجرایی
فقط یک نکته ی تلخ
اجرا رو برای چند روز خاص فقط باز کردید در شروع کار ... دیدن ادامه » و نوشتید و تاکید کردید روی اجرای محدود و فلان و بهمان
جوری که باورم شد قراره تموم بشه و از ترسم برای شب چله بلیط گرفتم که خداروشکر کنسل شد اجرا. بعد الان چپ و راست داره تمدید میشه در حالی که سالن هم پر نشده که بگم استقبال چشم گیر
یکم بهم برخورد برای این حرکت راستش
توضیحی هست من رو از حس گول خوردگیم برهانید؟
ممنون که رهانیدی مجللی جان :)
۰۷ دی
من هم به دلیل محدود بودن از هولم اولین اجرا گرفتم.
من هم یک رکب خورده ام D:
۱۰ دی
ما همه رکب خوردگانیم خانم میشا :)
۱۰ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد مجللی
درباره مونولوگ نقل مکان i
سلام خانم فاطمه محمودی
دو کلام حرف میتونم بزنم باهاتون؟
من با آقای شمس کاری ندارم. تکلیف اش معلومه، کارنامه ی اعمالش رو دادن دست راستش و تعریف و تمجید ها رو بخاطر بازیش شنیده که الحق هم نوش جونش، پسر تو رسما ترکوندی!
حاشیه نرم چون مخاطب من آقای شمس نیست، شما هستین خانم
چندوقتی هست که رویای نویسندگی رو تو سر می پرورونم. همیشه سعی کردم عنصر خلاقیت رو وارد کنم به متن هام و با چاشنی تعلیق داستانم رو از یکنواختی در بیارم. اما امشب شما منو مات کردین. تا حالا شده از تلوزیون فوتبال ببینی و دلت بخواد جای بازیکن های تو زمین باشی؟ امشب نمایش شما فوتبال بود و من، تماشاگر حسودی که دلش میخواد روزی اینطوری بنویسه.. جنون وار!
من ۴۵ دقیقه مات شدم در برابر این شگفتانه متنِ شما.
حس شناگری رو داشتم که آماده ی شیرجه زدن تو مهم ترین مسابقه ی زندگیشه ولی قبل از طواف قطرات اب دور تنش، میبینه ورزشکار بغلی رفته تا اخر مسیر و برگشته
حس مدافعی که با همه ی وجود پریده برای دفع توپ اما مهاجم حریف دو برابرش پرواز کرده تو هوا
حس ناک اوت شدن تو همون راند اول
شما فوق العاده بودین و من رو غرق کردین در تماشای ظرافت و زیبایی ها. نه خیلی پیچیده و نه خیلی روان، دقیقا به اندازه. متنی منسجم که تیر خلاص رو برای پرده ی پایانی و با نشونه گرفتن ذهن تماشاگرش، آماده کرده.
دلم میخواست گریه کنم برای کاراکتر اصلی که نمیتونست بره بیرون از دارالمجانین
گریه کنم برای عشق که مظلوم ترینه.
دلم میخواست برم تو سلول انفرادی دارالمجانین ، مجنون بشم، مجنونِ دوریِ محبوبِ مجنون ام

اینم بگم و تموم
وقتی ... دیدن ادامه » تئاتر تموم شد و با آقای شمس روبروی ما ایستادین،نگاهم به چشم های هر دوتون افتاد. خیس بودن، ولی نه از اشک، نه از غم، برق میزدن، از افتخار، از غرور. خیسی چشمانتون آرزوست خانم ...
آقای مجللی عزیز من هنوز نمایشو ندیدم اما از خوندن مطلب زیباتون به شدت لذت بردم نمیدونم در چه زمینه ای می نویسید اما بی صبرانه منتظر نوشته های دلنشیتون هستم. موفق باشید ❤️❤️❤️
۰۴ دی
روزت مــــبـــــارک مــجـــلــلــی جــان شـــروع بــهــتــریــن هــا بــرات بــاشــه :)
۱۲ دی
مررررسی مینا خانم
میبالم به خودم‌برای داشتن همتون :)
۱۲ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
این متن تنها بیانگر احساسات شخصی نویسنده ی نابالغ اش در قبال اثری کم نظیر بوده و فاقد هر گونه ارزش دیگری می باشد.

دقیقا ۳۹ دقیقه از اجرا گذشته بود، نمی گم ۴۰ یا ۳۸، چون دقیقا همون لحظه به ساعتم نگاه گردم، چون تو اون دقیقه من عریض ترین لبخند دنیا رو زده بودم، نه بخاطر اونچه اون لحظه در حال اجرا بود، نه...
قضیه فراتر از این حرف ها بود. من احساس کردم زنده ام، نفس میکشم پس لایق اون لبخند هستم؛ من زنده ام و نفس میکشم پس لبخند زدم، زدم که نه، چون ۷۰ دقیقه لبخند رو لبم بود، من زنده ام و نفس میکشم پس لبخندم رو عریض تر کردم، شاید به پهنای هستی، اخه هیچکس نمیدونه اول یا آخر هستی کجاست پس بذار خودم مشخصش کنم:
من میگم آغاز هستی ورود به سالن تئاتر در ساعت ۱۸، شروع ۷۰ دقیقه لذت، بی نیاز از هر کلام یا دیالوگی و تنها محتاج دیدن، شنیدن و غرق شدن، هست.
من میگم آخر هستی، جایی هست که خودت رو ببازی رفیق، که غر بزنی و بنالی که چیه این زندگی، که دلت بگیره از دوستان و بخوای تنها باشی و بری تو یه بیمارستان بستری بشی.

من زندگی کردم
نه لزوما تو تئاتر
بلکه تو تماشاش
تو لم دادن رو صندلیم و کیفور شدنم
و اون لبخند لعنتی ۷۰ دقیقه ای
من زندگی کردم، تو نگرانی و ترس تموم شدن صفحه هایی که کارگردان هر بار بر میداشت و نشون میداد
من زندگی کردم، تو دلتنگی برای استیون، برای شجاعت نه گفتنش، برای مبارزه با گناهش،
دلم ... دیدن ادامه » تنگ میشه برای شکستن پدر، برای خجالت زده شدنش
من دلم برای گریه های مادر تنگ میشه، اخه خیلی گریه های مادرم رو دیدم ۴ سال اخیر
من حتی دلم برای دختر بد و بی تربیت تنگ میشه، چون بدون سیاهی، سپیدی رنگ میبازه
من...

اه بد شد بذار دوباره برداشت کنیم
۳..۲..۱

سلام
حال من خوبه. اما تو این بار واقعا باور کن
حال من خوبه از دیدن تئاتر
از اینکه داستان زندگیم مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد.
اما پرده ی آخر زندگیم هنوز مونده، به یه دوست عزیز قول دادم نذارم دراماتورژ برام بنویسش، پس خودم مینویسمش:

من
محمد مجللی هستم و روزی
چشمانم بالهای خورشید را خواهد سوزاند...
خوشحالم که انقدر دوسش داشتی مجللی جان
۰۳ دی
چقدر با این حال خوب نیاز داریم این روزها، بیشتر از هر زمان دیگری
۰۵ دی
ایشالا همیشه حال دلت خوب باشه رفیق مهربون و خوش قلب
۰۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام آقای سلیمانی عزیز
الان پیامی دیدم با این عنوان که فروش روز های پایانی اجرای شما فرا رسیده
کمابیش ۴۰ روز میگذره برام از تماشای اجرای شما
و باورتون نمیشه بر من چه گذشت تو این مدت
دوستانی رو از دست دادم. جمع هایی رو ترک کردم.
درسم تموم شد
از دانشگاه برگشتم خونه
تنها و تنها تر شدم
نمیدونم چی منتظرمه ‌بعدش
نمیدونم فردا قراره چه اتفاق هایی بیوفته برام...
فقط
واقعا از ته ته ته دلم میخوام برم و کنار جان براون تو اون بیمارستان بمونم
حتی شده برای چند شب
تا حالا شده یه خاطره تبدیل به آرزو بشه براتون؟
خاطره ی اون شب شیرین و پر از آرامش
الان ... دیدن ادامه » آرزوی من شده

موفق باشید همیشه.
خوشحالم کارتون رو دیدم
خدایی منم دلم میخواد ...
۲۸ آذر
میثم جان چرا با ما نمیای؟ نگی برنامه بهتر داری که اصلا امکان نداره! (شکلک چشمک) :)
۰۱ دی
نه بابا محمد جواد ناراحتم شدم کلی !!
خانوم فریبا والا روزهای زوج کلا برنامه ام فول تایمه و برنامه دیگه نمیتونم بریزم
۰۱ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من یه پرستارم
بیمارستان برام یعنی خون و مرگ و درد
ولی دیشب و تو اجرا، نه خبری از خون بود، نه مرگ و نه حتی درد
دیشب ناخودآگاه به این فکر کردم که ادم هایی که فوت شدن تو شیفت هام، الان کجان؟ شاید تو یه بیمارستان قشنگ، وسط یه باغ تو پاییز، که‌پنجره های بزرگ داره اتاق هاش، رو تخت شون صبحونه میخورن، دوشنبه ها ملافه ها عوض میشه و کسی بهشون کاری نداره.
جان براون عزیز، تو به من تمثیلی عجیب و عمیق از بهشت رو نشون دادی، ازت ممنونم؛ الان آرامش دارم، یه آرامش سفید

پ.ن: آقای سلیمانی عزیز، شما خیلی خوبین، بی هیچ تعارفی میگم. دیشب لذت بردم از گپ زدن باهاتون. راستش من متن رو دوست نداشتم، ولی همه چی اونقدر قوی بود که تصمیم گرفتم ابراز نکنم، ولی وقتی دیدم کار شما چقدر حال دوستانم رو خوب کرده، تصمیم گرفتم حتی نظرم رو عوض کنم، بیام اینجا و بگم

اگر دلتون میخواد یک ... دیدن ادامه » ساعت بیخیال دنیای بیرون بشین و کسی بهتون کاری نداشته باشه، بیمارستان بیچ وود هنوز یه تخت خالی داره... برید فرم پر کنین و لذت ببرین و حواستون باشه دکتر رو بیدار نکنین، دکتر دلش نمیخواد بیدارش کنن

#من یک تماشاگرم
متنت هم مثه خودت دوست داشتنیه آخه لنتی .
۲۲ آبان
مجللی جااااااااااااااااااااااااانم عشقی (قلب)
۲۳ آذر
سه گانه ی محمد ها❤️❤️❤️ منم محمد میلادم
۲۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد مجللی
درباره نمایش شیهیدن i
چند روز پیش یه نفر توی دستام فوت شد
رفت...
من موندم و جسم بی جونی که تو دستام رها شده بود
موقعی که وارد این رشته شدم میدونستم قرار هست اینا رو ببینم ولی فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه
از خودم، از دنیا از همه چی بدم اومده بود
چرا باید ادامه بدم؟ اصلا هدف زندگی من چیه جز این همه پوچی؟ هر چی جلو میره یه تیکه ی دیگه از خودم رو جا میذارم و تهی تر ادامه میدم؛ آخرین بار وقتی جلوی آینه ایستادم، تقریبا چیز زیادی از من باقی نمونده بود.
اما امروز، شیهیدن آینه ی من بود و خودم رو در اون دیدم؛ شریف مردمانی که حتی اگر تو راه هدف بزرگشون شکست بخورن و به خاک و خون کشیده بشن، بازم دست از رسالت شون برنمیدارن. می جنگن تا گرد فراموشی رو پاک کنن و داد بزنن که آهای مردم! شما هم یادتون نره چی سرمون اومد
.
تیم عزیز نمایش شیهیدن اکثر مدت زمان نمایش شما چشم های‌من خیس بود و جلوی خودم رو خیلی گرفتم که اشک هام سرازیر نشه، شاید بخاطر خفقان و بیچارگی هامون، شاید بخاطر اتفاق تلخ چند روز پیش، نمیدونم...
ولی الان سبک شدم، آروم شدم. از خودم کمتر بدم میاد
دلم میخواد گلدون رو اشتباه بکشم
دلم میخواد حیوون نباشم ولی با بلند ترین صدای ممکن شیهه بکشم
مصدر جعلی شما، واقعی ترین اتفاق اخیر زندگی من بوده.
ممنون برای این اجرای فوق العاده

یکی ... دیدن ادامه » طلب شما

نقطه.
روح اون عزیز شاد باشه...
امیدوارم زودتر حالتون خوب بشه و خدا بهتون صبر و آرامش بده. شغل شما شغل آدم های خیلی بزرگه.
۲۰ آبان
نمیدونم قشنگ بود یا نه آقای کیانی عریز
اما به دل من نشست ...
۲۴ آبان
لطف داری عزیز...
۲۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش تموم شد
چراغ ها روشن شد
ولی کسی دست نزد
حتی کسی بلند نشد
همه مبهوت بودن
هر کس زل زده بود به یه گوشه ای و معلوم نبود غرق شده تو چه خاطره ای
تو یادآوری چه چیزی
شاید بیاد اوردن اینکه کِی امید و آرزو هاش رو تو اون زیرزمین کوفتی سرد و تاریک کشت
شاید به اینکه کِی خودش رو از شنیدن صدای خوش زندگی محروم کرد
شایدم به اینکه چند وقته منتظره بهار بیاد؟
بهار اصلا میاد؟
بهار خیلی وقته رفته...

پ.ن: مرسی صدا رو درست کرده بودین
خیلی لذت بردم
دلم ... دیدن ادامه » میخواست برم وسط اون برف ها
دراز بکشم و غرق شم
شاید تو انتظار بهار
شاید تو روزمرگی خوردن و خوابیدن
شاید هم منتظر شدن برای اومدن شبانه ی گرگ ها و خلاص شدن از شر آینده ای که قراره مثل بهمن رو سرم خراب شه
بفرما
حالا میخواستی نری !
۱۲ آبان
چقد قشنگ توصیف کردین ...
۱۹ آبان
ممنونم خانم ولی پور عزیز
ما‌ همه گمشدگان ۹۳ ای هستیم :)
۲۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد مجللی
درباره نمایش بداهه i
من واقعا پشیمون شدم از گرفتن بلیط
در طول نمایش حداقل ۱۵ بار از خودم‌پرسیدم "خب که چی الان؟"
-دغدغه کارگردان چی بود دقیقا؟
-سوال از مخاطب؟ والا قبل از جواب دادن مخاطب، اجرا شروع میشد و پروسه کاملا حالت وقت کشی داشت.
-دادن اطلاعات به مخاطب؟ چندتا شعاری که گفته شد رو گمانم همه مون خوب بلدباشیم. این بود ثمره ی ۳ سال مطالعه؟ یا یه سرچ تو ۳ دقیقه اطلاعات بیشتری بدست میاد
-اون نمایش های بداهه ی اپیزودیک چی بود دقیقا؟؟؟؟ از دل هر موقعیت تراژدیک فقط بازیگر ها خنده در میاوردن و اهمیت نمیدادن قضیه چیه.
ورکشاپ بازیگری بود؟ یه تعدادی از بازیگر ها بشدت بد بودن و حالت دکور داشتن. طرف دوتا کلمه نمیتونست بگه و کارگردان هی میگفت فریز! خانم فلانی شما جاش اجرا کن.
۵ دقیقه وقت دارن برای اجرا بازیگر ۴ دقیقه اش رو میگه دوستت دارم عاشقتم
من تا حالا اینقدر پشیمون ... دیدن ادامه » نبودم از دیدن کاری
و از خودم خیلی بدم اومد
میدونین چرا؟
چون دلم نمیومد وسط کار پاشم برم بیرون بخاطر بلیط گرونی که خریده بودم
و پشیمونم از تصمیمم
موفق باشید
خدانگهدار
بعد از دوماه دوری از تهران این اولین تئاتری بود که به پیشنهاد دوستان عزیزم دیدم
و الان که دقیقا ۵ ساعت داره میگذره از تموم شدنش هنوزم نمیتونم لحظه ای بهش فکر نکنم
عشق بازی نور و صحنه
داستان عجیب و متحیر کننده
فلش بک ها و فلش فروارد های غافلگیر کننده
بازی های خیلی خوب
و من عاشق کارهای مریض و دیوونه مثل اینم
عاشق اون خنده های هیستریک
خداقوت
بشدت لذت بردم

پ.ن: سعی کن بخندی..
لعنت به تاریخ که هی تکرار میشه و این جمله رو همیشه و همه جا میشه گفت
سعی کن بخندی ...
ممنون از نظر و لطفتون
۱۱ آبان
من هنوز مست دیدن این اجرام
۱۲ آبان
حق داری واقعا نرگس جان
یک بار دیگه حتما میرم و می بینمش
۱۲ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد مجللی
درباره سریال فرندز i
ای وای من چرا الان اینو دیدم :(
#حسرت
#آه و اندوه
پریما و میشا آشتیانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید