تیوال نیلوفر ثانی | دیوار
S3 : 05:25:28
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نیلوفر ثانی
درباره نمایش مقدس i

" قلمرویِ تن‌های محبوس"

"مقدس" هستی کوچک شده‌ای‌ست که انسان امروز در آن محبوس است. انسانی از جنس رنج و سرشار از غرایز انسانی، با بدن‌هایی که در تلاطم و تقابل با خود و دیگران، میدان نیروهایی را می‌سازد که برهم‌کنش و اثر دارند و جهان پیرامون خود را متاثر می‌کند.
انسانی سرگردان بین جبر و اختیار که تحکم‌گراییِ "تقدس"ها به وضعیتی پوچ و تهی‌وارگی او ختم می‌شود. به همان دنیای پیش و پس از حیات. محبسی از تقدساتی که او را همواره در خود به اسارت وا‌ می‌دارد. اسارتی که با جبر موجود، پیوندهایی عمیق دارد. "مقدسات" آنقدر برایش ارزش می‌شود که حتی بی آنها قادر به ادامه زیست وحیاتش نیست. و بندی‌ست برای ربطش به جهان و ادامه‌ی روال وچرخه‌ی زندگی.
اما هیچ چیز مقدسی وجود ندارد و آنچه هست ماندگار نیست. بلکه تنها فرضیه‌ای برای تسخیرِ اراده و اختیاری‌ست که قرارست از سوی مقدسات از انسان سلب شود و همچنان در دایره‌ی بندگی و تسلیم باقی بماند تا جایی که وقتی آنها را از دست داد، با سرپیچیِ محرز، دیگر حاضر به ماندن در محفظه‌ی انقیاد نباشد.
شروع "مقدس" با انسان‌هایی در کنار هم خوابیده و مچاله شده، ترسیم وضعیتِ از مردگی برخواستن و در صحنه‌ی آخر ، بهمان شکل، باز به مردگی بازگشتن است. و در این دوران، در ستیزی مدام بسر می‌برد. مصرف می‌کند، خشونت می‌ورزد، می‌جنگد ،می‌هراسد و لاشه‌های انباشت‌شده‌ای از بدن‌هایی می‌شود که تنها راه خروجش ازاین دایره‌ی سیزیف‌وار ، بیرون آمدن از محبس‌ست.
محبس مورد نظر در دکوری با هوشمندی در کاربرد و در تکمیل فرآیندِ موجود، اتاقی‌ست که از سه طرف با دیوارها محاط شده‌است، با قاب‌های متعدد بر دیوارهای نم‌زده و نیمه‌ویران، که دریچه‌هایی گشوده رو به صحنه است. در اتاق دو زن و چهارمرد به علاوه مردی که در هیبتی متفاوت، نقش ناظر و تعیین‌کننده را دارد.و هر آنچه رخ می‌دهد در قلمرویِ این چهاردیواری‌ست.

"مقدس" نمایشی‌ست که مسیر ارتباطش با مخاطب را در ابهامی پیش می‌گیرد که اساسا "محتوای اصلی"ِ نمایش است. همان چرایی زیست بشر، در مقوله‌ی خلقت و آفرینش؛ در اشل یک خانواده که مناسبات‌شان هم با کمترین دیالوگ و کمترین میزان گشایش موضوع، قابل کشف نیست. اما آنچه روشن‌ست تمام آنها به وجودی مشترک و مقدس، به نام "مادر" مرتبطند؛ همان که در صورت فقدان و از دست‌دادنش، دیگر قادر به ادامه‌‌ی وضعیتِ موجود نیستند و طغیانگرانه، سر به عصیان از آن قلمرو می‌گذارند. مادر ( هستی و هر منشاء مادیِ حیات بشر)، شاید مقدس ترین دارایی انسان‌ست که حتی قرارست تابوی آن‌هم شکسته شود.

"مقدس" تقدس‌ها را نقادانه به صحنه می‌آورد، آن ارزش‌هایی که برای طبقه توده، از مذهب و خرافاتِ سنتی و عرفی، تا پیوندهای زناشویی، جلوه‌گرست. چادر و پوشش و عفت زنانه/ناموس، روابط انسانی، جنسیت و هر آنچه بعنوان اخلاقیات و ارزش‌های جهان انسانی مطرح‌ست و دست آخر مادر که سردرمدار تمام تقدسات به حساب می‌آید، به میدان می‌آیند.
تخطی از هر کدام از مقدسات، نیرویی آشوب‌زا، در بدن‌ها ، با سرکوب‌ها و در تسلیم ایجاد می‌کند و دگر بار باز متوقف می‌شود اما با شنیدن خبر فقدان و درگذشتنِ والاترین "مقدس" جمعی و همگانی، یعنی مادر، دیگر جایی برای ادامه نیست.
بدن‌ها، لاشه‌های جنون زده‌ای می‌شوند که جبریت موجود را بر نمی‌تابند و می‌خواهند ازاین تهی‌شدگی و بی‌معنای بیرون بروند چرا به نظر می‌رسد چیزی برای از دست دادن، دیگر ندارند. و گویا تنها دلیل اتصال آنان به زیست محتوم و اطاعت از جباریت موجود (همان مرد با تبر و کفش که بر مسند قدرت نشسته و فرامین را دیکته می کند)، همین "مقدسات" اند.
آنانی که مقدسات تمام زندگی و زیست‌شان‌ست و بدون آنها بی اعتبارند. همان انسانی که نیازمند تقدسات‌ست و اگر نباشند در مرز فروپاشی خواهند بود. آنها حتی به عکسِ قاب‌شده‌ی کارگردان بر دیوارهای اتاق، معترض می‌شوند و خشمگین از اینکه او نیز آنان را در چنین محبسی به دلایلِ قواعد بازی و متن نمایش، و جایگاهِ خالق اثر، گیر انداخته و اسیر کرده‌است.
نقد ... دیدن ادامه » مقدس، نقدی اگرچه ذوب شده در فرمی غالب و حتی مشوش و مشدد است اما قابل تعمیم و انضمام به شرایط زیستی افرادست. هرچند بدلایل متعدد از ممیزی‌های لحاظ ‌شده تا تابوی "مقدسات" ،مانعی برای وضوح بیشتر و خروج از جریان گنگ اجرا، قابلیت درک و دریافت بی‌واسطه و مستقیم را برای هر مخاطب و تماشاگری ندارد. و افراد اندکی را ممکن‌ست با خود همراه کند. فروپاشی‌ها، استبداد و رنج‌های بشری در نتیجه‌ی قدرت تقدسات می‌تواند خود، عامل گنگی، نافهمی و غیرمنطقی موجود باشد. با این حال با همین رویکرد می‌کوشد مسیر نقد را باز بگذارد. خودش را پیش می‌کشد و قربانی می‌کند، تا مخاطب با نقد او، به ساحتی از جریان جاری برسد که هر لحظه می‌خواهد آن نظام را برهم بزند. به مرکزیتِ فضای محصور وارد شود و کنشگرانه عمل کند. مردی که مدام و بی وقفه زیرلب با خودش حرف میزند، بدن هایی که در تلاطم رنج و طغیانند، ضرب و شتم و خشونت‌های فیزیکی، و دیوارهایی که مسیر رهایی را مسدود کرده اند.
مقدس به سمتی می‌رود که چرخ دنده‌های ماشینِ جبر بر هم ساییده می‌شود و انسان امروز را با تقدساتش می‌جود و خرد می‌کند.
سعدی محمدی، بعد از اجرای موفق نمایش تابستان، اینبار "مقدس" را هم با تاکید بر مفاهیم نشانه‌ای بر صحنه می‌آورد که بر محتوای خاصی تکیه دارد و چنان فرم و مفاهیمش را درهم ترکیب می‌کند که هرکدام مکمل دیگری‌ بدون مرز تفکیک باشد. نمی‌خواهد مفهوم این واژه را تعریف و یا بازی کند، نمی‌خواهد درامی خطی و حرکاتی فیزیکال با یک موضوعیت انتزاعی، ترسیم کند، بلکه با سویه‌های تاثیرات جمعی و اجتماعی تقدسات، برانگیزاننده و تحریک‌کننده‌ی بخشی از ذهنیت و محفوظات انسانی‌ست که همواره از نزدیک‌شدن و نقد و لمس مرزهای تقدس، منع و دربرابر تابوهای اجتماعی و فرهنگی، مقاوم شده، کنش‌مندانه درگیر و مداخله نماید. و خود را در این ساحت، به مخاطره بیاندازد.

مقدس نیز همچون اثر پیشین سعدی محمدی، واجد امتیازات اجرایی و بصری در خورتوجه است. بازی‌ها و هماهنگیِ دقیق بازیگران، عناصر صحنه و میزانس‌های طراحی شده، به ویژه تعبیه‌ی خلاقانه‌ی جایگاه تماشاگرانی از قاب‌های گشوده شده به صحنه و نظارتِ بی‌فاصله‌ای بر این عرصه، تجربه‌ی ویژه‌ای برای تماشای یک تئاتر تولید دانشگاهی‌ست.

چه کسی آزادست؟ تنها آن کسی که برفراز سرخود هیچ کس را ندارد "
(پرومته در زنجیر/ آیسخولوس)

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6462
امیرمسعود فدائی و الهه مبینی این را خواندند
فرامرز جعفریان و مهدی حسین مردی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"فانتزی سرخ"

"پینوکیو" نمایشی سورئال با تعلیق‌های زمانی و متنی غیرخطی، از همان دست اجراهایی‌ست که جذابیت‌هایِ پست مدرنی‌اش را به صحنه می‌آورد، و با ورود سویه‌هایی از یک ماجرای جنایی، گیرایی و کششی ایجاد می‌کند تا بتواند با فرم مورد نظرش، آنچه را که می‌خواهد، بیان کند.
پینوکیو داستان مواجهه‌ی تماشاگر با تخیلات قوی و ذهنی با انتزاعی عمیقِ دخترنوجوانی‌ست که به صحنه می‌آید. چنان جفت وجور می‌شود که نمی توان مرز بین رئال و انتزاع را تا پیش از صحنه‌ی پایانی تشخیص داد. همچون بازیِ درهم‌پیچیده‌ای که با تله‌های متعدد قصد درگیرکردن مخاطبش را دارد. آنچنان که درهیچ لحظه قادرنباشد از فضای آن، خارج شود.
جابجایی شخصیت‌ها، بطور مکرر حتی بدون هیچ قاعده‌ی مشخصی، رفت و آمدهای پر تعدادست. وجود دکوری که مسیرهای قاعده‌مند را مختل می‌کند تا پیش‌بینی ناپذیر، هر در، ورودی همان خروجی نباشد. و درهم‌ریخته، هر آن، انتظار سیالیتِ مسیرهای ورود به صحنه گشوده باشد.
"پینوکیو"متنی با درام واقع‌گرا نیست اما کاملا در بافتار خود نشانه‌های واقع‌گرایی را تا سرحد امکان می‌گنجاند تا از تلفیق فضایی انتزاعی، رخدادی واقعی را به میدان بیاورد. رخدادی که دست آخر باز هم تنها در محفظه‌ی ذهن قابل ترجمه است.
"پینوکیو" ترفندی جذاب برای درانداختن مخاطب/ناظرست برای کشیدن او به دنیای فهمِ اتفاقات.. همان چیزی که مدام ذهن بدنبال تعبیر و ربطِ منطقی وقایع‌ست. اما آنچه بیش از همه در اجرا اهمیت دارد، دیدن و شنیدن‌ست وتکثرهای متعدد و تداعی‌هایی که به محتوایی قابل وقوع ارجاع دارد. یا به‌عبارتی “تصور و تجسم”قدرت و توانایی دیدن با استفاده از چشم ذهن،جان مایه‌ی این نمایش‌ست.
تجسم‌هایی که دخترنوجوان در ایده‌آل‌های خود می‌سازد و آنها را به حقیقتِ زیستِ خود تبدیل می‌کند، همگی زائده‌ی ذهنیاتی‌ست که دنیای پرتنش، تاثیرپذیر و شکننده‌ی نوجوانی در سن او را به معرض می‌گذارد. سرخوردگی‌ها، آرزوها، حسرت‌ها، نیازها و تمایلاتی که درهم تنیده و بروز می‌کنند.
تمام آنچه به عنوان یک سری رخداد در پی رازگشایی از اتفاقی‌ست که جنبه‌ی جنایی دارد، همه در فرعیاتی هستند که اساسا جنبه‌ی مهمی برای کشف و روشنگری ندارند. و اصلا قرار نیست در نمایش، به‌عنوان محوریت‌های اصلی مطرح باشند. بلکه همگی انعکاسی از درون و تفکرات دخترنوجوانی‌ست که در ناملایمات و شرایط سخت زندگی، از فانتزی‌های جایگزین در تعدیل موقعیت‌هایش استفاده می‌کند، او خیالبافی می‌کند تا خانه‌ای که برای او سرخ و توام با رنج می‌گذرد با ماجراجویی و ترسیمی دلخواه، قابل تحمل باشد. دروغ هایش تنها شکلی برای تغییردادنِ واقعیت تلخ زندگی‌اش است که با فانتزی‌های ساختگی قادر به مقابله و تغییر آنهاست. همین تعدد تجسم‌های ذهنی نیز مخاطب را در خود می‌کشد تا فضای جدیدی را بر صحنه تجربه کند.

اوشان محمودی چه در متن و چه درکارگردانی، توانمندی‌های درخشانی نشان می‌دهد. هرچند متن پینوکیو با وجود تله‌های درونی، بسیاری از تماشاگران را ناکام در واگشایی رخدادهای مطرح شده در جریان نمایش، از سالن روانه می‌کند، اما چنین ریسکی عامل بارزی برای متمایز شدن سطح این اجرای نسبت به هم سبک هایش می‌شود.و وجود جنبه‌های اجتماعی در آن می تواند واجد تاثیرات بارزی برای مخاطبان باشد. تمرکز بازیگران در اجرا بویژه ، بازیگر نوجوان نمایش (پارمیدا حسینی)، حرفه‌ای و جا افتاده در نقش خود ظاهر شده‌اند، و کاراکتر دقیقی از آنچه نیازمند فضای اجراست، مجسم می کنند.که نشانی از تمرینات بسیار و تسلط بر بازیگردانی کارگردان دارد که هماهنگی مناسب و قابل قبولی در خروجی اجرا قابل مشاهده است هر بازیگر مکرر نقش‌هایش تغییر می‌کند بااین حال همگی در جای خود، مسلط و منتقل کننده‌ی همان کارکتر مورد‌ نظرست.
دکور در نوع خود خلاقانه و کاملا کاربردی در اجراست و به‌خوبی با فضای مورد نظر و کلیت محتوایی و فرمی، همراستاست و به عنوانِ تمثیلی از فضای تودرتوی ذهنی، و ارتباطات محیط درونی و بیرونی، تعّین یافته است.
"پینوکیو" در جشنواره‌ی دانشگاهی هم با همین دقت و پختگی، به اجرا درآمد که شایان تحسین، کاندید و برگزیده‌شدن در چندبخش قرارگرفت . خلاقیتِ گروه دانشجویی که نوید اجراهایی پربارتر را در آینده می‌دهد.
"پینوکیو" از لحاظ فرم و اجرا، قابل تعمق و قبول‌ست و ترکیب منسجمی با متن و محتوا دارد. و ازاین بابت نمایشی‌ست که می‌تواند تجربه‌ی جذابی برای تماشاگر ایجادکند به این شرط که قادرباشد از تارهای چسبنده در طول اجرا، به رهیدگی نهایی برسد و فراتر از ترفندهای ساختگی برود.

نیلوفرثانی
13آذر98
گروه ... دیدن ادامه » نقد هنرنت
منبع:تجسم دراماتیک در طراحی صحنه/ رابرت ادموندجونز/ مهدیه علی عسگری/نشر قطره”
https://www.honarnet.com/?p=6420
چقدر لذت بخشه که در نقدهات فرم و محتوا رو به شکل دوآلیستی روو تختِ تشریح واکاوی نمیکنی .
اونها رو در هم تنیده و بصورتِ یک امرِ واحد و در خدمتِ هم مورد سوال و بررسی قرار میدی .
همین باعث میشه که مخاطبت با " نقدِ اثر " روبرو بشه . نه نقدِ اجزای از هم سوایِ ... دیدن ادامه » یک اجرای مثله شده .
درود بهت که انقدر تمام عیار و بی نقص مینویسی که آدم موقع خوندنِ نقدهات هیجان زده میشه و هم یاد میگیره هم لذت میبره .

۴ روز پیش، یکشنبه
راستش خانم ثانی عزیز جدای از اینکه نمایش آن چنان که باید راضیم نکرد، با این قسمت از حرفتون که فرمودین "پینوکیو داستان مواجهه‌ی تماشاگر با تخیلات قوی و ذهنی با انتزاعی عمیقِ دخترنوجوانی‌ست که به صحنه می‌آید." مخالفم. درواقع من چنین برداشتی نداشتم. ... دیدن ادامه » شاید اوایلش و صحنه آخر دختر نوجوان محوری به نظر بیاد، ولی در بین این دو نقطه روایت نمایش آن چنان تمرکزی روی شخصیت خاصی نداره به نظرم.
۷ ساعت پیش
درود محمد ونایی عزیز در پاسخت باید بگم به نظرم چندنشانه همواره در طول اجرای پینوکیو وجود داره که تماشاگر رو به این موضوع که تمام جریان نمایش درمورد این دخترنوجوان هست هدایت می کنه.واضافه کنم که برای من چه در اجرای جشنواره و چه اجرای فعلی ازهمان ابتدا ... دیدن ادامه » تمرکز واین محوریت قابل ردیابی بود.
صحنه شروع نمایش دختر نوجوان بر صحنه است در یکی از دهلیزها و راهروی عقبی (که با سلفون (پلاستیکهای نواری) از هم جدا شده اند. ) او ایستاده و تغییر جا نمی دهد و در راهروی جلوتر به صحنه رفت وامدها و دیالوگ هایی گفته می شود.حتی نقش اورا هم دیگری بازی می کند واو گویی او ناظرست
در بخش بعدی، ماجرا بر حوادثی می چرخد که یک وجه آن همواره آن دختر نوجوان یا حضور دارد یا مربوط به اوست چه اتفاقات مربوط به آن خانه ی متروک و چه گفتگوهای پدرومادر.وحتی در صحنه ی آشنایی و ارتباط او با آن مردهمسایه
بنابراین به نظرم براحتی قابل ردیابی ست که آنچه تماشاگر دراین نمایش با آن روبروست مرتبط با دختر نوجوان دارد.اما در صحنه ی پایانی ست که روشن می شود " تخیلات و انتزاع ذهنی " او بیشتر بازنمایی شده است تا واقعیت رخ داده

۶ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

" همه چیز شوخی‌ست"

نمایش "هیچ چیز جدی نیست"، ترکیبی از چند نمایشنامه‌ی کوتاه رچ اورلاف نمایشنامه‌نویس آمریکایی‌ست که از ایده‌ی تئاتر در تئاتر بهره می‌برد، گروهی نمایشی که می‌خواهند اجرای پست‌مدرنی از متن‌های کلاسیک شکسپیر و بکت و پینتر داشته باشند. و اجرا، جلسات تمرینی آنان‌ست .
درهمین ماجرا، متن حاوی نقد‌های متعدد و دقیقی از مسائل مربوط به تئاتر از دراماتورژی‌های عجیب غریب یا درحقیقت سلاخی متن گرفته تا بلبشوهایی که در تمرین یک نمایش از بی‌نظمی و بی‌تعهدی، تا خودبزرگ بینی‌های کارگردان و بازیگران مشهورتر، وجود دارد . اورلاف از آنجا که همواره تیغ تیزی بر شکل تجاری هنر و جهان سرمایه‌داری دارد، با شرایط فعلی موجود در تئاتر کشورمان، دستمایه‌ی جذابی برای دکتر دلخواه و پیوند بینامتنی این نمایشنامه‌ها با چند اثر کلاسیک مشهورتر ایجاد کرده که حاصل آن چیزی‌ست که بر صحنه‌ی سالن ایرانشهر به اجرا درآمده است.
این کمدی غربی هرچند با موزیک زنده و وکال‌های جذاب تکمیل می‌شود اما برخلاف نامش، در نظر دارد حرف‌های جدی بزند، حرف‌هایی که حتی امروزه هم جزو مهمترین مسائل حاشیه‌ای و اصلی تئاترست. و بنوعی آنچه در شرایط فعلی تئاتر وجود دارد را شوخی‌هایی معرفی کند که مضحک و خنده‌دارند.
صحنه‌ی پایانی نیز نقبی به رخدادهای اجتماعی و اعتراضات مردمی دارد که تئاتر را بی‌ارتباط با آنها نمی‌داند و نویسنده بطور مشخص پیامی مبنی بر گره تئاتر با امرسیاسی و اجتماعی اعلام می‌دارد.
و شاید مهمترین حسن و وجه متن و اجرای پیش رو، نیز همین‌ست که همخوانی مهمی نیز با شرایط روز جامعه فعلی ما دارد. متن بدلیل آنکه بخشی اقتباسی و بخشی توسط دکتر دلخواه نوشته و اضافه شده‌است، حفره‌های نامرتبطی دارد و شکل و شمایل عامه‌پسندانه می‌گیرد، چنانکه بین فانتزی و رئال معلق می‌ماند. اجرا هم در مواقعی دچار افت می‌شود که بیش از آنکه بر محتوا و پرداخت آن متمرکز باشد بر ایجاد فضای کمدی معطوف‌ست و غلظتش را چنان زیاد می‌کند که براستی همه چیز بیشتر شباهتی به شوخی دارد تا اصولی جدی یک اجرا. و هرچند درتلاش‌ست تا تمام نقدها و سویه‌های پیدا و پنهان مورد نظرش را که تجربه و مهارت دکتر دلخواه مکمل آن‌ست، اجرایی کند اما بدلیل ناهمگونی بازی‌ها و عدم تعادل مناسب در آنها، افتادن از ریتم اجرا و وقفه‌هایی که قرارست با موزیک پر شود، مانعی برای یک اجرای بی‌نقص می‌شود. تعدادی از بازیگران حرفه‌ای و جا افتاده در نقشند و به‌خوبی کاراکتر را بازنمایی و ارائه می‌دهند اما جوان‌ترها هرچند قرارست همان نقش را بازی کنند که آماتور و نابلد بودن‌شان را برساند، اما در ترکیب نهایی موزون نیستند. و بالانس مورد نظر حفظ نمی‌شود وهمواره شکلی از گسیختگی در یکدستی بازی‌ها به نظر می‌آید.
عناصر نمایش به واسطه‌ی حفظ کمدی غالب، گاهی به سطحی بودن نزدیک می‌شود و حداقل طراحی صحنه، میزانس‌ها و طراحی نور جای کار بیشتری دارند.
پایان‌بندی از همان زمانی که "جیمی" بازیگر قرارست خودش را هرجور شده به اجرا برساند، قابل حدس‌ست و لو می‌رود و مونولوگ پایانی او نیز تبدیل به روندی تکراری برای یک پایان حماسی با بازیگری زخمی و تیرخورده می‌شود که می‌خواهد پیش از مردن بر صحنه، حرف‌های تاثیرگذاری بزند. و حضار را تحت تاثیر قرار دهد.
"هیچ چیز جدی نیست" درجای خود از این‌جهت قابل تقدیرست که یکی از مردمی ترین نمایشنامه‌نویسان معاصر آمریکایی را که تمرکزش بر کمدی با نگاهی انتقادی به وضعیت روز جهان‌ست به علاقمندان تئاتر معرفی کرده و بر صحنه می‌آورد؛ نوشته‌های این نویسنده، بیش‌تر کمدی هستند، و خود می‌گوید: می‌خواهم تماشاگرانم درگیر دنیایی شوند که در آن به سر می‌برند و شاید توجهی هم به مسائل آن ندارند… من آنان را هم می‌خندانم و هم با مسائل جدی آشنا می‌کنم".
"هیچ چیز جدی نیست "شامل هفت نمایشنامه کوتاه طنز از رچ اورلاف با ترجمه عبدالمحمد دلخواه و از طرف نشر فرمهر منتشر شده که دو نمایشنامه «نمایشنامه‌نویسی ۱۰۱» و «اوه خدای من! این یک نمایشنامه دیگه است» به چالش‌ها و مسائل امروز تئاتر پرداخته و مورد استفاده در اجرای پیش رو در سالن ایرانشهر است.
..

نیلوفرثانی
خبرگزاری ... دیدن ادامه » ایلنا/ 8 آذر98
https://www.ilna.news/fa/tiny/news-839948
نیلوفر جان مثل همیشه از نقدت لذت بردم. سپاسگزارم.
۵ روز پیش، شنبه
لیلاجان عزیزم ممنونم که با نظر و لطفت، انرژی بخشی ... من از تو خیلی ممنونم عزیزم
۵ روز پیش، شنبه
قربونت برم نیلوفر عزیزم (ایموجی قلب قرمز پررنگ)
۵ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان عزیز
از کتاب‌ها و متون تئاتری که می‌خوانم دراین کانال تلگرامی گزیده‌هایی منتشر می‌کنم
اگر مایل بودید تخصصی‌تر و بیشتر درباره‌ی تئاتر بدانید ....
" و اینک تئاتر ..."

@now_theater
https://t.me/now_theater

به به .. چی بهتر از این :)
۱۱ آذر
نیلوفر جان ثانی
ممنون که وقت گذاشتی و این اتفاق زیبا رو رقم زدی
۱۱ آذر
درود دوستانِ جان
احترام و ارادت بسیار
این کانال از پارسال ایجاد شد و مطالب زیادی هم در آن درج شده که کمابیش با نوع و حال وهوای نمایش‌های در حال احرا هم نزدیکه و مرتبط
خیلی از دلگرمی تون ممنونم و‌امیدوارم برای هممون مفیدو قابل استفاده باشه
❤️❤️
۱۱ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش کد ۱۳ i

" کد هشدار "

"کد 13" ، نمایشی قابل تامل‌ وحائز اهمیت‌ست؛ نه تنها به دلیل بازی‌های جذاب و جفت‌و جوری که در طی اجرا، حفره‌های خالی اندکی دارد، بلکه بدلیل طرح مضامینی از سوژه‌ی مورد بحث که شاید بسیاری از مخاطبان با فضای آن آشنایی چندانی ندارند.
آنچه امروز در مدارس و نهادهای آموزشی می‌گذرد، برای مخاطبی که سال‌ها از دوران تحصیلش گذشته، آنقدر ناآشنا و غریب‌ست که مواجهه با آن می‌تواند هم جذابیت‌های کافی و هیجان‌انگیز داشته باشد و هم او را به سمتی از آگاهی و ماوقع آنچه امروز در نسل نوجوان وجود دارد، آشناتر کند. بخصوص اگر با چنین گروهی برخورد مستقیم نیز داشته باشد.
"کد 13 "داستان 6 محصل دختر در رده‌ی متوسطه‌ست که نمی‌خواهد داستان گویی کند. اما براحتی در قالب ماجراهایی، مسائل متعدد در این نسل را بازگو می‌کند. و هر کدام را درگیر مسائلی معرفی می‌کند که قابلیت تعمیم پذیری برای بسیاری از نوجوانان را دارد.
از شکاف‌های فاحش فکری و رفتاری که بین نوجوان و والدین آنان‌ست، وضعیت بغرنجِ فرزندان طلاق، رواج و استعمال مواد روان‌گردان و شادی‌آور، نیازهای ارتباطی و اجتماعی، سرکوب‌های انضباطی و سختگیری‌های افراطی مختص چنین محیطی، مشکلات دختران در جوامع مردسالار، تا مسئله‌ی بسیار مهم سقط جنین، مورد طرحند.
ذره بینی که با انداختن بر دنیای پرهیجان و به‌ نظر شاد این گروه سنی، اندوه، معضلات و دغدغه‌های آنان را بوضوح نشان می‌دهد، که نه تنها آگاهی‌بخش و روشنگرانه‌ست بلکه هشداردهنده و زنگ خطری‌ست که چه وضعیتی در حال گسترش‌ست.
آمارهای زیادی از مصرف موادمخدر و سیگار تا روان‌گردان‌ها، در مدارس دخترانه که هر ساله سن آن، پایین‌تر می‌آید، منتشر می‌شود، رواج روابط جنسی به‌سن 13 سالگی و سقط جنین مکرر، رسیده و با این‌حال روش‌های صحیح پیشگیری و آموزش‌های لازم وجود ندارد، چرا که در پنهانکاری مخربی توسط مسئولین آموزش و پرورش و مدیران مدارس سرپوش گذاشته می‌شوند. دخترانی که در شرایط نابهنجار جامعه، در تناقض‌های بسیار، بین گذشته و امروز سرگردانند و دراین مسیر تاوان‌های سنگینی پرداخت می‌کنند.
"کد 13"، از بابت طرح چنین معضلاتی شریف و قابل ستایش‌ست هرچند متن، درگیر زیاده‌گویی‌های بی موردی می‌شود که خود، کلاف موجود را سردرگم‌تر و موقعیت‌هایِ خوب ایجاد شده را ضایع می‌کند. اطلاعات زائدی درباره‌ی مستخدم مدرسه و خانواده‌اش و سرقت لوازم مدرسه، که نه تنها کمک کننده نیستند بلکه محور اصلی داستان را به انحراف می‌برند؛ و مخاطب را در کانالی از ماجراهایِ معما و پلیسی می‌اندازد که نیازمند کشف و پاسخ نهایی‌ست که پایانِ باز داستان، در معادلاتش ناقص به‌حساب می‌آید. در صورتی‌که با وجود بستر طرح اولیه، نیازی به حل این معادلات در اهمیت قرار ندارد. بلکه مهم برشی از وقایع و شرایط حاکم بر این گروه محصلان دخترست که محتوایِ معینی منتقل شود..
نقطه‌ی قوت و بی‌چون وچرای اجرا، ریتم خوب و منسجم و بازی‌های جا افتاده، حرفه‌ای و کم نقص گروه بازیگران‌ست که بدرستی هدایت و برای نقش‌هایشان انتخاب شده‌اند.
همپوشانی بموقع و مناسب در اجراهایی پر نقش و پر دیالوگ، بدون هیچ نابجایی، از مهمترین مولفه‌های موفقیتی‌ست که در کد13 قابل مشاهده‌ست که تمرین و یکدستی تیم بازیگری را گوشزد می‌کند.کاراکترِ دانش آموزان، متنوع و باورپذیر و عینی‌اند و به ویژه دچار "ساختگی"های تصنعی نمی‌شوند.
در طراحی صحنه و دکور، کمبودهایی حس می‌شود که لاجرم موقعیتی آماتوری و نه حرفه‌ای به اجرا می‌بخشد.
سوگل جعفری در اولین اجرای کارگردانیِ خود، با طرح موضوعیتی زنانه و بازنمایی بخشی از شرایط آنان در فشارهای موجود در جامعه و در نهادهای آموزشی، معضلاتی را پیش می‌کشد که نتیجه‌ی آینده‌اش تاثیر مستقیمی بر بدنه و کلیت نهاد جامعه است. کد13 اگرچه دقایق خوشی برای مخاطب می‌سازد اما پیش از آنکه داستانی پر هیجان و دخترانه باشد، موثر و آگاهی‌بخش برای تمام افراد و قشرهای مختلف‌ست.

نیلوفرثانی
گروه ... دیدن ادامه » نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6286
ممنون از نظرتون و اینکه انقدر دقیق مارو تماشا کردین
۰۴ آذر
نیلوفر عزیز من از خوندن نقدهات همیشه لذت میبرم.
هربار که اسمت رو در تیوال میبینم برام خوشحال کننده است چون اغلب خوندن نوشته هات باعث میشه درک بهترى از چیزى که دیدم داشته باشم.
۰۹ آذر
رومینای عزیزم چقدر بمن لطف داری و چقدر بودنت و همراهیت انرژی بخشه.. میدونی که بسیار دوستت دارم ونظراتت برام چقدر ارزشمنده
۰۹ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش پارتی i

"روابطِ مصرف شده "

پارتی داستان سه زوج در یک مهمانی‌ست که دوستان قدیمی‌اند و می‌خواهند بی‌آنکه دوربین گوشی شان را قطع کنند برای فرزندان آینده‌اشان،از آن دورهمی فیلم بگیرند.
رویارویی با چالشی که بخش‌های پنهان شخصیتی و زندگی هر یک از آنان را که در رفاقت و دوستی مدعی‌اند برملا می‌کند.
در وهله‌ی اول سوژه به‌نظر جذابیت‌های خاصی دارد به ویژه آنکه این متن به گفته‌ی آرش عباسی بسیار پیش از ظهور و درخشش این دست سوژه‌ها، به نگارش درآمده و امروز فرصت اجرای صحنه‌ای یافته است و این دیرکرد در اجرا البته به ضررش تمام شده چراکه دیگر آن بکر و جذابیت منحصرش را ندارد و مخاطب با فیلم و ساخته‌هایی دراین حیطه، بارها روبرو و آشنا شده است.
در ادامه آنچه دراین مهمانی رخ می‌دهد، غافلگیری‌هایی‌ست که از روابط پنهان آنان پرده برمی‌دارد و دوستی‌هایی که به نظر صمیمی و نزدیک می‌آمده شکل دیگری بخود می‌گیرد.

منطق درام اگرچه می‌تواند هر تصمیم ناگهانی مانند ایده‌ی ضبط بدون قطع را توجیه کند اما داستان در بخش‌هایی دچار ضعف‌ست . چرا که در ادامه مواردی رو می‌شود که عجیب‌ست در دوستی‌های نزدیک و چندساله، خیلی پیشتر از اینها، کشف نشده ‌باشد. مانند جدایی و متارکه‌ی زوجی که سال‌هاست با طلاق عاطفی تنها همزیستی دارند. این موارد چیزی نیست که بشود در مراودات نزدیک از چشمِ دوستان نزدیک پنهان بماند.
و یا اعتیاد به مصرف مواد مخدری که مطمئنا علایم و نشانه‌های روشنی دارد چه بسا در ساعات اولیه‌ی همین مهمانی نیز براحتی لو رفت. و بعیدست که فکر کنیم وضعیت بحرانی تنها در همین مهمانی پیش آمده و سابقه ندارد.
در شروع نمایش، صحنه تاریک و تنها گفتگوها را می‌شنویم این شگرد در جذب تمرکز مخاطب بر آنچه قرارست اتفاق بیفتد کارسازست اما در ادامه ریتم اجرا دچار تغییرست و تعادل لازم را ندارد. شوخی‌ها و دیالوگ‌ها، درهم و مغشوش کننده‌اند وحتی در مواردی زائد به نظر می‌رسند.
"پارتی" اما در یک سوم پایانی با بازی و درخشش شیوا مکی نیان در نقش کاراکتر لیلی، مسلط بر نقش و فضاسازی لازم، و اتمسفری که درموقعیت نیازست، پایان قابل قبولی دارد و میزانس‌ها، مکمل و طراحی شده به نظر می‌رسند. طراحی صحنه و استفاده‌ی کارآمد از وسعتِ آن، امتیاز بارزی‌ست اما در طراحی محل ورود و خروج بازیگران به بالکن و یا آشپزخانه، بی‌سلیقگی مشهودست.
بااین حال پارتی، علی‌رغم فضای شلوغ و پر دیالوگش، در خط روایی منسجم‌ست، هرچند داستان هر زوج و فاش موقعیت‌های آنان، همچنان در انحصار کلیشه‌ای‌ست که لااقل برای امروز دیگر آنقدر تکرار شده که جذابیتی ندارد. زوجی که بدلیل نداشتن فرزند می‌خواهند جدا شوند، و یا روابط پنهانی که همسر یکی با دیگری برقرار کرده‌. ازدواج مجدد و یا رابطه با زن دوم هم، همواره برای مردان و حس قربانی زن اول در داستان‌های ایرانی، پای ثابتی‌ست.
آنچه که بعنوان متن در پارتی ارائه می‌شود، جدای از سوژه‌ای که شاید در زمان نگارشش، قابل توجه بوده، به عمق و لایه‌‌های دیگر نمی‌رود و پرداختی اصولی‌تر بجز یک روایت و شرح قصه اتخاذ نمی‌کند و از آن دست اجراهایی‌ست که می‌خواهد چند معضل گل‌درشت روابط زوجین را در این قالب جا و بازنمایی کند و ایماژی از آن را به معرض بگذارد که قضاوتش با مخاطب باشد. شخصیت‌ها پرداخت دقیق و روشنی ندارند.حتی چگونگی روابط دوستانه‌ی این گروه، بجز آنکه همگی هم‌دانشگاهی بوده‌اند، چیزی بیشتر مشخص نمی‌شود.با وجودی که متن ظرفیت برملاکردنِ دلایل عمیق‌تری در بروز چنین روابط مصرف شده‌ای را بخوبی دارد.
از آرش عباسی که متن‌های درخوری چون نویسنده مرده است، بعنوان نمایشنامه‌های مورد توجه سال‌های اخیر، در دست‌ست، انتظار می‌رود، متنی که سال‌ها از نگارش آن می‌گذرد، با نیازِ امروز و ایجاد موقعیت‌های خاص‌تری، بازنویسی به‌روزتری درنظر گرفته می‌شد. هرچند ویژگی متن او در پارتی تنها "طرح مسئله" است . مسائلی که هرچند آنقدر تکرار شده که دارد عادی می‌شود، اما موضع اخلاقی آن همچنان برای جامعه قابل اهمیت‌ست.
حفظ ... دیدن ادامه » جنبه‌ی سرگرمی و علاقمندیِ زوج‌ها به این‌دست سوژه‌ها با طرح لابیرنتی از روابط موازی، می‌تواند طرفداران خود را از "پارتی" راضی کند اما پس از اجرای پیشین او و محتوایِ قابل بحث و کنشمندش، چنین سوژه و اجرایی، بیشتر زنگ تفریحی‌ست که البته علاقمندان او را تا اجرایی از آن دست منتظر می‌گذارد.

نیلوفرثانی
23آبان98
چند سال پیش فیلمی به نام “گاهی” در سینمای هنر و تجربه اکران شد که موضوع تئاتر پارتی همان فیلم گاهی است
برخلاف پارتی بازی ها در گاهی بسیار دلچسب و خوب بود
۰۳ آذر
@جناب جاسای عزیز متاسفانه بااینکه فیلم را بخاطر دارم اما آن زمان موفق به دیدنش نشدم و البته الان بااشاره ی دوستان متوجه شدم که همین متن جناب عباسی بوده است ممنون از یاداوریتان
@ممنون از کامنت دوستان
۰۳ آذر
ممنون از شما مهسای عزیز و گروه خوب نمایش موج.. موفق و درخشان باشید
۰۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"خلوتی از جنس هیچ"

"تام استوپارد" را امروز یکی از موفق‌ترین و تفکر برانگیزترین درام‌نویسان انگلستان می‌دانند که علاوه بر منتقدان اروپایی و آمریکایی، نظر مخاطبان و تماشاگران بسیاری را نیز درجهان جلب کرده است
سبک او بیشتر به جریان تئاتر ابزورد نزدیک‌ست، همراه با رگه‌هایی از کمدی که بتواند طنازانه و با حربه‌ی کلام، با شوخی و لودگی‌هایی جذاب فضای موردنظرش را بسازد و همچون تجربه‌ی واقعی برصحنه بازنمایی کند.
او تجربیات انسان معاصر را همواره با درآمیختن دغدغه‌های روز، در قالب داستان‌هایی که نقدی رندانه دارد، باشوخ‌طبعی منعکس می‌کند و با تکنیک‌های اجرایی در پرداخت شخصیت‌ها در روند کلی متن، جهان خود را می‌سازد.
استوپارد همواره نگاهی به آرمان‌شهری برای انسان دارد که مملو از صلح و آرامش‌ و آزادی‌ست. و در اغلب نوشته‌های او به نوعی به آن اشاره می‌کند. هرچند نهایتا همان آرمانشهر را نیز برای انسان دست‌نیافتنی و غیرممکن می‌داند.
بنابر آنچه درمورد استوپارد اشاره شد، انتظار می‌رود هراجرایی از نمایشنامه‌های او نیز با قدرتی راسخ و نزدیک به جهان او به صحنه بیاید و بر تماشاگران عرضه شود. جهانی که استیصال انسان را در وضعیت دنیای امروز به‌خوبی نشان می‌دهد.
"سکوت سفید"، که متنی به نام"آرامش از نوعی دیگر" است در تلاش برای ارائه‌ی درستی از ویژگی‌های خاص متن‌های استوپارد و درگیر کردن مخاطب با شخصیت اصلی نمایش، بعنوان انسانی واخورده از اجتماعی که نمی‌تواند کمترین حدی از آرامش موردنظرش را برای او قائل شود، که حتی برای رسیدن به آن آرامش، بی آنکه بیمارباشد، به بیمارستان پناه می‌برد، شکل می‌گیرد، انسانی که رنج جنگ و تجربه‌ی حضور در آن را دارد و تنها نیازمند اندکی زندگی بر وفق مرادست. اما دراین مسیر اگرچه سعی و حسن نیتش روشن‌ست ، توفیق چندانی ندارد چرا که بشدت به تولید ژست‌های ساختگی و کلیشه‌ای، بجای نقش‌آفرینی و اداسازی بجای بازیِ موقعیتی و زیرپوستی، رو آورده و حتی تصنعی‌بودن را در اولین مواجهه منتقل می‌کند. از نظر نگارنده، اجرا بزرگترین ضربه را از همین نحوه بازی و هدایت بازیگری می‌خورد و از همان دقایق اول، ارتباط با شخصیت‌های نمایش، مختل می‌شود.
مهدی بجستانی در صدر این لیست، گویا بواقع از خوابی عمیق، ناگهانی و بی مقدمه، فراخوانده شده تا نقشی را برصحنه اجرا کند، چرا که به نظر می‌رسد کوچکترین موقعیت سنجی برای نقش دکتر نداشته و آنرا بیش از اندازه آسان تلقی کرده‌است. هرچند نقش به چند دیالوگ کوتاه محدود است اما نه قادرست لحن و بیان درستی ارائه دهد و نه در دایره‌ی همگرای بازی‌ها، متحد عمل کند؛ و در تمام چند صحنه‌ی حضور، قطعه‌ای نچسب به اجرا، احساس می‌شود، بازی‌گری که به‌جای غنا به نقش، آنرا سطحی و بی‌اهمیت جلوه می‌دهد.
بازی الهه شه پرست نیز نقطه‌ضعف این اجراست، با سابقه‌ی حضور او در صحنه‌های بسیار، لااقل انتظار می‌رود که دیگر از مبانی بازیگری به حرفه‌ای‌گری رسیده باشد که بداند برای انتقال احساس علاقه و یا شرم و ندامت، میمیک‌های کلیشه‌ای صورت بجز آنکه کاراکتر را از او و مخاطب دور کند، نتیجه‌ی دیگری ندارد و نقش را درحد یک اتود کارآموز تئاتر، تقلیل می‌دهد.
هرچند آغاز خوبی دارد اما از جایی به‌بعد به‌جای پرداخت عمیق بر رابطه‌ی مهم و اصلی پرستار کوتز و جان براون، و ارتباط معنایی و حسی که میان آنان شکل می‌گیرد و دست آخر حتی بیش از هر عامل دیگری، براون را دلزده از موقعیت بوجود آمده می‌کند، به چند اکت شرم و ندامت، من‌من‌کردن و سرپایین افکندن، مختصر کرده و خاتمه می‌دهد. بجای آنکه جنس بازی و پرداخت موقعیت، چنین وضعیتی را به مخاطب منتقل کند.
سامان دارابی ایفاگر نقش جان براون که با تمام نیرو در ساخت تیپی برای کاراکتر اصلی نمایش است ، مقبول‌ به نظر می‌رسد، اما در مواردی از کاراکترش فاصله گرفته و متوسل به تیپ می‌شود تا بتواند تنهایی و عمق رنج جان براون را منتقل کند. تنها بکارگیری یک لحن و بیان برای موقعیت مورد بحث، کافی نیست و حتی منفعل عمل می‌کند که گاهی تصنعی بودن نوع ادای کلمات، به وضوح به پی ساخت کاراکتر، ضربه می‌زند.
هرچند زوج بازی او، خود آنقدر پر ایرادست که ناخوادآگاه تاثیر منفی نیز برای او، به بار می‌آورد.
آناهیتا اقبال نژاد، هرچند نقش کوتاهی دارد، اما سابقه‌ی بازیگری‌اش، بخوبی مشهودست و تعادل را حفظ می‌کند و باحضور چنددقیقه‌ای محکم و مقتدرست. بااین حال بدلیل حضور اکثریت براون و پرستار مگی بر صحنه، موازنه‌ای در کلیت اجرا، برقرار نمی‌شود.
"سکوت ... دیدن ادامه » سفید" ، بیش از آنکه بخواهد از طریق دیالوگ‌ها، به هسته‌ی درونی متن راه یابد، و افسون متن استوپارد را بازنمایی کند، باید چنان در اجرا نفود و جابیفتد که عینیت شایسته‌ی خود را تنها در کلام بازیابی نکند. و فراتر از چینش کلمات و دیالوگ‌ها، عمل کرده و تاثیرگذار باشد. که این مهم چندان دریافت نمی‌شود.
کوروش سلیمانی از کارگردانان دغدغه‌مند و متواضعی‌ست که همواره در سمت تماشاگر و با جدیت پیگیر نظرات و نقدهای آنان‌ست و این ستایش برانگیزست و او را در زمره‌ی کارگردانان محبوب و مقبول قرار می‌دهد، اجرای اخیر او، هرچند در دکور، طراحی صحنه و نور، لباس و گریم قابل قبول است اما در نزدیک‌شدن به ابزورد استوپارد و هدایت و بازیگردانی و جا افتادن نمایش، قابل نقدست. و نمی توان آن را به عنوان اجرایی شگفت‌انگیز محسوب کرد. "سکوت سفید"، اگرچه با محتوایِ تنهایی و اسارتِ انسان امروز در هجمه‌ی مدرنیته و آرامشی مخدوش، و یأسی گریزناپذیر، سوژه‌انگارانه بر صحنه می‌آید اما تاثیرگذاری لازم را، در کشیدن مخاطب به عمق این فضا، ندارد. و بیش از آنکه، اتفاقی اندیشه‌ورز و محرک محسوب شود، اجرایی سرگرم کننده‌است.و فاصله‌ی زیادی تا اجرای پیشین این گروه "خرده نان" که محتوایی عمیق، و بازیِ درخورِمفاهیم متن ارائه می‌کرد، دارد.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت

منابع: 1/پیش نویسی از حمید احیاء درباره ی "مسخره‌بازی‌ها"ی تام استوپارد
2/ فیلسوفی در پیله پروانه- تاثیر میراث ادبی انگلستان در آثار تام استوپارد / شهرام زرگر

https://www.honarnet.com/?p=6280
گاهی شبیه بچه های سرتق و زبون نفهم میشم :))
هر چی بهشون ( با منطق ، با کتک ، با فحش ، با ناز و نوازش و ... ) بگی باز توو کلشون فرو نمیره که نمیره . عین الان که نقدت و نگاهت رو خیلی دوس داشتم ، اما نمایش رو هم خیلی دوس داشتم .
اینجور مواقع هر چی طرف مقابلم بیشتر ... دیدن ادامه » منطقی حرف بزنه ، من بیشتر خودمو میزنم به اون راه :))
۳۰ آبان
نیلوفر جان
بسیار لذت بردم از این نقد موشکافانه و جسورانه
۰۵ آذر
ممنونم ناهیدجان عزیز از توجه و درج نظرت که برام بسیار باارزش بود.. خوشحالم مطلبم رو پسندیدی :)
۰۵ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منوچهر یکتایی از پیشگامان هنر مدرن نقاشی درسن ۹۷ سالگی از دنیا رفت.


منوچهر یکتایی از پیشگامان نقاشی مدرن ایران بامداد سه‌شنبه ۲۸ آبان در سن ۹۷ سالگی در شهر نیویورک آمریکا از دنیا رفت. یکتایی متولد ۱۳۰۱در تهران بود و تا ۲۲ سالگی در ایران زندگی کرد. یکتایی تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا را نیمه‌تمام رها کرد و تحصیلاتش را در دانشسرای عالی ملی هنرهای زیبای پاریس و آمریکا به اتمام رساند. اولین نمایشگاه انفرادی او در سال ۱۳۳۰ در نیویورک بر پا شد و به زودی آثار او در محافل هنری نیویورک مورد توجه قرار گرفت.

یکتایی را که به عنوان یکی از نقاشان پیشگام در هنر نوگرای ایران می شناسند، از برجسته‌ترین نقاشان اکسپرسیونیست انتزاعی و یکی از نقاشان معروف ایرانی در مکتب نیویورک شناخته می‌شود. آثار منوچهر یکتایی در میان نقاشان ایرانی از گران‌ترین آثار هنری ... دیدن ادامه » است. آثاری از یکتایی اخیرا در حراج هنر خاورمیانه کریستیز و در ساتبیز لندن به نمایش درآمد.
همچنین مجموعه شعری از منوچهر یکتایی با عنوان «کارنامه سیمرغ» سال ۱۳۸۴ منتشر شد
منبع:گالری اینفو

"بزرگان هنر و فرهنگ ما یک به یک درغربت از دست می روند ".
درود گرامی
چقدر غم بار است هر زمان گوش هایمان و چشم هایمان عطر تخ غیبت این عزیزان را میچشند انگار کوهی از غم بر انسان اوار میشود به قول شاملو در مردگانِ خویش نظر می‌بندیم با طرحِ خنده‌یی، و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیم بی‌هیچ خنده‌یی
۰۶ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود به پارمیدا حسینی
دختر محصل و نوجوانی که دراین تئاتر خوش درخشید..


درجشنواره دانشگاهی وقتی منتظر آمدنِ داورها در سالن نمایش بودیم با خانم کنار دستی ام گفتگویی کردیم که معلوم شد مادر و پدر پارمیدای عزیزهستند که بلیت تهیه کرده و به دیدن اجرای دخترشان آمده اند.(بلیت مهمان را نپذیرفته بودند)
خانم حسینی برایم گفت که پارمیدای عزیز با وجود سال تحصیلی و درس و محصل بودن، روزی چندین ساعت با گروه تمرین داشتند .. مدتی بیش از 6 ماه ...
چقدر این پدرو مادر با علاقه‌ی فرزندشان همدل بودند... چقدر خوشحال شدم این حمایت و همراهی را از آنان دیدم ..
فارغ از کلیت اجرای پینوکیو که بی شک زحمات زیادی کشیده‌اند، این دختر نوجوان بازی قابل تحسینی ارائه کرد.. که بدون شک از امیدهای خوبِ صحنه‌ی تئاترمان خواهد بود.
خوشحالم که تجربه‌ی شگفت انگیز اجرای عموم را دراین سن تجربه ... دیدن ادامه » می کند تا بیشتر بیاموزد و مهارت کسب کند.
حیفم آمد اینها را برایتان نگویم..
چند وقت پیش به تماشای تیاتری رفته بودم و نیم ساعت زودتر رسیده بودم که خواهر کارگردان به همراه خانواده و سبد گل وارد شدند و از گیشه بلیط خریدند ، بعد مدتی میهمانهای ویژه، سلبریتی ها و فعالان تیاتری وارد لابی سالن شدند ، با گوشی یا چشمی به دنبال روابط عمومی ... دیدن ادامه » گروه و سالن بودند برای دریافت بلیط مهمان.
در سالن هم مهمانها در ردیف ویژه نشستند و خانواده کارگردان در کنار بقیه تماشاگران
از فردا صفحات مجازی مملو از تعریف و تمجید تئاتریهای مشهوری بود که دیشب با بلیط مهمان چرت می زدند یا گذر زمان را در گوشیهایشان میدیدند
۳۰ آبان
منتظر دیدارتان هستیم سرکار خانم ثانی
۰۷ آذر
درود و‌سپاس گروه خوب آرتمسفر :)
۰۸ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

" ممنوعیتی در تراز سطح "

نوشتن نمایشنامه به‌ ویژه در ژانرهای موقعیتی که مرتبط با طرح سوژه‌های خاص , و لایه‌های متعدد است، جسارت خاصی می‌طلبد که فرید قادرپناه به آن دست زده‌است . متن "بوی گند دهن خانم مارکز"، با شخصیت‌های غیرایرانی، و لابیرنت‌های معماگونه، ظرفیتی را برای خود ایجاد می‌کند تا بدون آنکه به سنت و فرهنگ ایرانی نزدیک وحساسیت‌زا شود، قادر باشد مسائل مورد نظر خود را منجمله روابط عاطفی و نامشروع بین اعضای یک خانواده را، بر صحنه اجرایی کند. و احتمالا چنین ترفندی را برای عبور از ممیزی‌های موجود کاربردی‌تر می‌داند..با این وجود، وقایع به‌همان اندازه که در قالبِ فرهنگ دیگری ساخته و پرداخته می‌شود، از درک و همذات‌پنداری مخاطب ایرانی برای ردیابی ماهیت روابط عاطفی، پدر/ فرزندی و برادر/ خواهری همسو با کلیت داستان، فاصله می‌گیرد و تنها به وجهی از تابوی این روابط، جذب و همراه می‌شود که نوعی جذابیتِ فریبنده‌ای را که اساسا کارکرد معنایی و روانشناختی با موقعیتِ نزدیک و عینی، ندارد بعنوان حربه‌ای درجهت جذب خود در می‌یابد .
طمع، خیانت و بی‌بندوباری، قابلیت ترسیم‌های متنوع و خلاقانه‌تر و عینی‌تری را دارد تا بخواهد در تابوهای کلیشه‌ای روابط ممنوعه‌ی محارم ، گنجانده و با یک پیچیدگیِ کاذب به اجرا برسد. و اساسا منطق طرحش را در ابهام باقی بگذارد.
اینکه فرزندان نویسنده‌ای پولدار که از شاعرانگی‌ و الهاماتش بارها سخن به‌میان می‌آید اما بدرستی معرفی نمی‌شود، سالها پس از مرگ او چه نقشه‌هایی برای تصاحب اموالش می‌کشند که حتی منجر به تبانی و آسیب به یکدیگر می‌شوند جز آنکه فضایی پرتنش و پرهیجان بسازد از غنای محتوای دیگری برخوردار نیست چرا که بخش روانشناختی و پرداخت پرسوناژی نیز به میزان لازم وجود ندارد و تنها به مروری گذرا و متمرکز بر نتیجه‌ی نهایی پیش می‌رود، نه آنکه لایه‌ها را مشخصا پرداخت و به عمق برسد .. علت ارتباط های عاطفی و تمایلاتِ جنسی درون خانواده با وجود هفت سال گذشت از زمان فوت پدر، قابلیت توجیه و اتکا برای پی‌ریزی وقایع بعدی را ندارد. و این رشته‌ی انسجام دریافت برای مخاطب، گسسته می‌شود. وتنها او را در همهمه‌ای گیر می اندازد که بواسطه‌ی ممنوعیت‌های عرفی،شگفتی آنچه بر صحنه می‌بیند اغنایش کند.
اجرای "بوی گند دهن خانم مارکز" در تمام لحظات، اگر چه حاوی بازیگری خوب ، گریم و لباس مناسب، دهلیزهای مرموز، طراحی صحنه و کاربردی‌ست؛ اما در سطح باقی می‌ماند.
اختلاف و رقابت بر سر میراث خانوادگی چه مالی و چه احساسی، محوریت اصلی وکلی داستانی‌ست که با افزودن وجه سورئالی و خروج از قواعد محض و ثابت متن‌های تخت، مخاطب را درگیر جذابیتی درون متنی می‌کند، با این حال و با وجود تلاش گروه، حفره‌های بسیاری وجود دارد که نمی‌تواند در روند اجرا، پر و یکدستی ایجاد کند و به نظر می‌رسد تمام تمرکز نویسنده وکارگردان بر پرده‌ی نهایی‌ست آنچنان که خیلی پیشتر از زمان گشایش کدها، انتظار چنین وقوعی قابل حدس‌ می‌شود و حتی پس از آن، انرژی گیرا و پیگیر مخاطب از کار می‌افتد، چرا که دیگر محتوای لو رفته چیزی برای ادامه ذهن باقی نمی‌گذارد.
انرژی درونی یک متن در جهت یک روند مشخص نیازمند حفظ ریتم و کنش‌های هدفمندست. از سویی چرایی انتخاب و گزینش سوژه در انطباقِ موضوعیت انسان معاصر و مسائل او، بخش مهمی از ارتباط گیری مخاطب با آن اثر هنری‌ست که اگر هرکدام از این موارد با فرض قوت و قدرت سایر عناصر دخیل اجرایی، دچار لکنت و نارسایی باشد نتیجه تنها یک اجرای صحنه‌ای با جذابیت‌های بصری صرف خواهد بود نه منتقل کننده‌ی تمام ابعاد از یک هنر نمایشی. که بعضا تنها بخشی از ماهیت تئاتری را ظرفیت سازی می‌کند و از مابقی جا می‌ماند.
معضلی که امروزه در اغلب متن‌ها و اجراهای نمایشی با آن روبرو هستیم، همین قوام نیافتن هسته‌ی درونی یک اثر صحنه‌ای، با وجود ظاهری شکیل و جذاب‌ست که وسعت تاثیرش تمام ابعاد یک اجرا را در بر می‌گیرد.
گروه ریگولیتو، گروهی جوان و پرتلاش در تولید تئاتر‌ست که مسیر حرفه‌ای شدن را می‌پیماید و این تلاش قابل ارزش‌ست اما تنها بسندگی به یک متن و ساختار مشخص آن، قادر به اجرایی بی نقص نمی‌شود، کارکرد موضوعیتی انضمامی و پرداخت آن نیز از موارد مهمی‌ست که چه در مرحله‌ی نگارش و چه در چگونگی اجرا و فرم آن، حائز اهمیت فراوانی‌ست که به نظر می‌رسد در تجربه‌های بیشتر برای این گروه نمایشی، به زودی میسر شود.


نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت

https://www.honarnet.com/?p=6225
مثل همیشه از نقدتون استفاده کردم نیلوفر جان. سپاسگزارم.
۲۲ آبان
خانم ثانی عزیز
من از تهران دارم میرم برای دانشگاه
امیدوارم دیدارتون روزی حاصل بشه
دیشب واقعا ناراحت شدم که مقدور نبود
مراقب خودتون باشین
۲۹ آبان
درود محمدجان عزیز مشتاقانه منتظر فرصت خوب بعدی برای دیدار تو عزیز هستم.
موفق باشی
۲۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"رخوت‌زدگی مسری، از متن تا اجرا"

نمایش‌های رئال ایرانی، اگرچه نیازمند توجه و تمرکز بیشتری برای تولید واجرا هستند اما همواره از نقص مهمی در ایده و پرداخت آن رنج می‌برند. در مقام مقایسه در بهترین حالت، متن‌های معدوی هستند که از شروع تا به انتها دچار ازهم گیسختگی سوژه مورد طرح و ادامه‌اش تا به نقطه‌ی قابل درکی از دلایل زمینه‌سازی شده، نشود و ریتم و روند قابل قبول و مشخصی را طی کند.
نمایشنامه‌نویسان داخلی که تلاش می‌کنند عناصری ایرانی و فرهنگی جامعه را در نوشته‌ها و اجراها بازتاب دهند قابل تقدیر و ستایشند اما اگر در پی‌ریزی ساختار متن و وقایع، قوی و محکم عمل نکنند، نتیجه به تسخیر مخاطب و حتی تحت تاثیر قراردادنش، نخواهد انجامید.
اساسا نوشتن نمایشنامه و روند اجرای آن اگر در صدد طرح ایده‌ای جذاب، کاربردی و برشی از وقایع زندگی یا انسان در طرح سوژه‌ای که منجر به تغییر شود، نباشد، به یک اجرای صحنه‌ای و چند دیالوگ فروکاسته شده و محدود می‌شود.
اغلب متن‌های اجرایی ایرانی، فاقد عناصر درگیرکننده، و سوژه‌هایی امروزی‌اند که لااقل از حیث زیباشناسی و تجربی، حظ بصری و تجربه‌ای نو، قابل تایید باشند. و این به نظر می‌رسد علتی ریشه‌ای و نیازمند آسیب‌شناسی عمیق‌تری‌ست.
نویسنده کاتالپسی ایده‌ی دیوارها و کانال‌های کولر را دست مایه قرار می‌دهد تا از روابط انسان‌ها بگوید، آدم‌هایی که به سندرم ابلوموف دچارند و با مالیخولیای ذهنی، حتی روند زندگی اطرافیان‌شان را مختل می‌کنند.
اما از طرف دیگر تکلیفش با سوژه روشن نیست. پرداخت شخصیت‌ها ، بویژه کاراکتر اصلی، در عدم تعادلی‌ست که دست آخر اهمیت حضور چنین پرسوناژی و پیش‌کشیدن موضوعات فرعی در متن اتفاق اصلی، ردیابی نشده و قابلیت کشف موثری را ندارد.
روابط مختل و پرچالش زناشویی اگر یکی از موارد مهم و اصلی کاتالپسی باشد، مخاطب را به مرزی از آگاهی نمی‌رساند که حداقل قادر به تشخیصِ بهتری از چنین روابط وموقعیت‌هایی باشد.
چند موضوع در هم تداخل دارند که هرکدام برای طرح و پرداخت، زمان و موقعیت‌های مفصل و دقیقی را نیازدارد اما بی هیچ سلیقه و منطق مشخصی تنها بیرون ریخته می‌شوند.
خط سیر داستان حاوی موارد متعددِ نصف و نیمه‌ای‌ست که پاندول‌وار در حال رفت و برگشت‌ست و هیچ تصویر شفاف نهایی پس از 85 دقیقه دیدن اجرا از شرایط و موقعیت‌های طرح‌شده، ایجاد نمی‌شود.جوهره متن، به عمق نمی رود و ادراک قابل تعمقی را خلق نمی‌کند و حتی آنقدر سرسری‌ست که همذات پنداری مخاطب، دائما دچار وقفه‌ها و قطع اتصال می‌شود.
وحید نفر، را بعنوان بازیگری توانمند به ویژه در اجراهای ایرانی، بسیار دیده و از هنرمندی اش لذت برده‌ایم اما کارگردانی پیش‌رو، اگرچه از تعدادی بازیگران حرفه‌ای بهره می‌گیرد اما اجرایی‌ست که به بار ننشسته است و چه در متن و چه در اجرا، کاستی‌هایی به چشم می‌آید.
عدم هماهنگی لازم بازیگران، میزانس‌های نقطه‌ای و ثابت و کم‌تحرک، فقدان نورپردازی حرفه‌ای و تاثیرگذار، دکوری معمولی و پیش پاافتاده، با حفره‌هایی در متن، نمی‌تواند اجرای موفقی را از کاتالپسی به مخاطب عرضه کند. با این حال انتظار می رود در شبهای آتی در هماهنگی بیشتر بازیگران و موقعیت‌های مورد نظر، اجرا کم نقص‌تری ارائه شود.

نیلوفرثانی
گروه ... دیدن ادامه » نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6180
حال به همه این نقص‌ها بیفزاید بازیگران پشت صحنه ( پرده)⁦ را که با یک پلاستیک بازی میکردند و با هم گپ می‌زدند .....
بگذریم از شوخی های بی‌مزه و تکراری جنسی
۱۹ آبان
سپاس از توضیحاتتون بانو ثانی ✨
۱۹ آبان
ارادتمندم :)
۱۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش شیهیدن i

"صحنه به مثابه‌ی میدان"
(بخش دوم)

تئاتر سال‌هاست که پیوندهای عمیقی با حوزه‌‌های دیگر زندگی انسان و اجتماعی‌بودن او برقرار کرده است. و تمام هم و غمش را از ادبیات برداشته و به مرزهای دیگر زیست آدمی نفوذ داده است.
تئاتر زنجیره‌ای‌ست در تمام ابعاد و هر لحظه‌یِ زیست انسان امروز که می‌داند، امرِ واقع همچنان دست‌نیافتنی‌ست و آنچه همواره نشانی ازخود دارد بازنمایی "امر نمادین"‌ست .
بازنمایی هر آنچه که در ساحتی دیگر رنگ و روی واقعیت را عرضه می‌کند. و مشاهده‌گر را به "میدانی" می‌آورد که بوته‌ی آزمایش، تجربه و شناخت‌ست.
تئاتر امروز آنقدر ریشه‌هایش را در ظرفیت‌های بین رشته‌ای گسترده کرده، که مدام درحال شکست ساختار مسلط و سنتی، و نوآوری‌ها و ساختِ قلمروهای جدید و بکری‌ست که همچنان عنصر "زنده" بودن را در وجهی ارائه کند که اتصالات بی‌واسطه، قادر باشد برای مخاطبِ امروز انگیزه‌های" کنش‌مند" ایجاد کند. و او را از مرکزی که همواره مورد تایید وجذب و توجه بوده، به کناره‌هایی سوق دهد که هرکدام مرکزیت منحصر بخود را دارند. مرکززدایی و گستردگی در معنا، فرم، سوژه و کارکرد ..
تئاتر وجه مهمی در مبارزات و کنش‌های اجتماعی ولو در ساحت اندیشه‌ورزی، ایفا می‌کند. و قادرست با دست‌اندازی به سوژه‌هایی مردمی، اجتماعی، سیاسی و قدرت، چینه‌بندی‌های قراردادی و انتظاراتِ صرفا سرگرمی و هنری را لغو و دریچه‌ای عملگرایانه‌تر به حقیقت و واقعیت موجود بگشاید.

تئاتر ذاتا خصیصه‌ای ست که او را به سیاست و امر سیاسی گره می‌زند. "اجتماعی و زنده بودن"این دو وجه اشتراک قدرتمندی‌ست که به ویژه در شرایط فعلی، این نیاز را قوت می بخشد که تئاتر از گیشه های کیسه‌اندوزی و تجارتِ فرهنگی و هنری برای قشری که حتی نمی‌دانند چرا و به چه دلیل تئاتر را مصرف می‌کنند، فاصله بگیرد و به "میدانی" بیایید که اقلیت هایی در آن حاضر و مطالبه‌گرند.

شیهیدن، نماد تمام عیاری‌ست برای تمام آنچه تا کنون اشاره شد. واجد تمام خصایصی‌ست که نیازست تئاتر امروز بر صحنه بیاورد. و از دایره‌ی فروبسته‌ی تجاری و کالاشدگی به فضای باز انتقادی در کف جامعه‌ای برسد که در آستانه‌ی مواجهه با امر اجتماعی و سیاسی روزست .
از سوژه، متن، فرم اجرا و بازیگرانِ جوان گرفته تا تعیین قیمت بهای بلیتش در سالنی دولتی که در سانس نمایشِ بعد هر صندلی دو برابر یعنی 80 هزارتومان فروخته می‌شود، عصیانی را به "میدان" می‌آورد که نمونه‌ی بارزی از ترکیب تئاتر و سیاست‌ست.
اجرایِ زنده‌ای که شیهه می‌کشد تا تبعیض‌ها و تناقض‌هایِ مشمئزکننده‌ی لایه‌های اجتماعی و طبقاتی جامعه را فریاد کند. سُم می‌کوبد تا "بدن"ش را که زیر آماجِ نابرابری، له و بهره‌کشی می‌شود، به رخ بی‌تفاوتان بکشد و لبریز از نیروهایی باشد که جریانش جهت‎ها را تغییر می‌دهد.
سانسور، ... دیدن ادامه » اخراج و منع، در جهت رام‌شدگی و دهنه‌زدن بر افساری‌ست که نمی‌خواهد مطیع سیستم معیوب شود. نمی‌خواهد خفقان را به تاوان امنیت بپذیرد و سر خم کند.
"شیهیدن"، اجرای یک تئاتر نیست،"وقوع یک رخداد"ست... بیرون‌زدگی یک انحراف، به چشم آمدن زخمی چرک که هرچقدر نادیده گرفته شود ملتهب‌تر می‌شود. و "رخدادی در میدان"، که صحنِ حضور را به آشفتگی می‌کشاند. کلام را به نامفهومی، انقطاع، بریدگی و به سلبیتی می‌رساند تا نارسایی و عدم فهم آن، اقلیت بودنش را بیشتر منتقل کند.
و کلام را، که همواره در جریان تاتر به‌عنوان عنصری مسلط اما فریبنده و تضعیف‌کننده‌ی سایر حواسِ ادارکی‌ست، کم اثرتر کند و انرژی آن را به ساحت "بدن" بیاورد. و حواسی را پیش بکشد که مجرای متنوع و عمیق‌تری از قوای حسی در درک حقیقت باشد.
بدنی که همواره در شرایط اجتماعی واجد نیروهایی‌ست که در ساز و کار کنش‌ها سهیم و مداخله‌گر‌ست و بخش مهمی از آن‌ها را ترجمانی در نشر مصدایق فکری و عملی‌ست. نسبت‌های مشخصی در دگرگونی ضروری اجتماعی دارد که در رخوتِ سکونِ تئاتر معمول، بی هیچ جدلی به تاریخ انقضای خود می رسند.
"شیهیدن"، با جنونیِ بارز در بازیگرانش، شکلی از رهایی سرکوب‌شدگانی‌ست که در میدانِ اجتماعی، تمام عواملِ دست اندرکار، تلاش کرد بتواند آنها را نه تنها سرکوب، بلکه حذف کند اما امروز همان سرکوب‌شدگان، بر صحنه جان می‌گیرند و اعلام حضور دارند.
سیستمی که در صددست قدرت تفکر ، انتزاع و اندیشه‌ورزی را بجز همان که خود حقنه می‌کند، در محیط آموزشی، از دانشجویان سلب کند. به آنها تاکید می‌کند همان چیزی را که می بینند بکشند، و ذهن‌ها را از تعمیم‌های مقاومتی و بینش معرفتی، خلع سلاح کرده، تا قادر به تحلیلی بیش از آنچه خود می‌سازد و الگو می‌کند، موجود نباشد.
پرسش‌گری، وجه ممتازی در صحنه‌ی شیهیدن ، دست‌هایی که به علامت پرسش بالا می‌رود و از جایگاه قدرت (استاد/ مِهتر) پاسخ می‌خواهد.
شیهیدن، در تناسب دو سویه‌ای در سازوکار درک مخاطب است . از سویی نمادها و قاب های ساده‌سازی شده‌ای از ادراک را عرضه می‌کند، تا با مکمل‌های ذهنی، محیطی و تجربی مخاطب، خروجی‌اش چیزی نزدیک به کشف حقیقی باشد که تا پیش از این، دستکاری شده و جعلی از تریبون‌ها ارائه می‌شد و از سوی دیگر، با آشفتگی قوه‌ی درک و تحلیل تماشاگر، او را وادار به اعوجاجی می‌کند که از سر کلافگی و برهم‌خوردن ربط صحنه‌ها و وقایع، خود به عصیانی درونی برسد و تن دهد.
و بدن او هم در این انتشار نیرو از صحنه و از تک تک بازیگران، متاثر شده و عاطفه‌مند شود و به جرگه‌ای بپیوندد که اوهم در میدانِ اعتراض باشد. و در خطر تهاجمِ سانسورها و سرکوب‌ها.
شیهیدن "رخدادی نو" در جهت شوک‌دادن به جهان سلطه‌پذیری‌ست که از هراس خطر، سرها را در برف فرو می‌برند. نه بلوارها در آنها تولید عمل می‌کند و نه کشاورزها..نه سردر پنجاه تومانی و نه اعتراضات میدانی، دیوار سیمانیِ انفعال آنان را ترک می‌اندازد. خود را به آب و آتش می‌زند، جسدهای بر شانه‌ی مشایعت‌کنندگان می‌شود، تا محرک باشد و این سلسله به تمام فضای موجود منتشر شود.
تئاتر و پیوند عمیق‌اش با جریان‌های اجتماعی و سیاسی، در صحنه می‌آید تا از حربه‌ی زنده‌بودن و تحرکِ بدنی و انرژی سیال حاضر، ریتم دیگری در بیننده ایجاد کند و از کلام نه برای فریبندگیِ و سحر کلمات، بلکه برای پر کردن خلاء‌ای مابین معنا و تمام اَشکال و صورت‌های اجرایی در صحنه، فارغ از صرفِ دلالت‌گری در درک حسی‌تر بهره بگیرد. مسیری برای انسانی تر شدن، در زمانی که شیءشدگی، مصرف‌گرایی و کالایی‌شدن تا قلب تئاتر نفوذ کرده و بدنِ او را به فسادیِ سلطه پذیر تبدیل می کند.
شیهیدن، هشدار و سوگواری تئاتری‌ست که مرگش را در صحنه به معرض می‌گذارد تا یادآور شود، اگر از همان سفره‌ی تعیین‌شده‌ی همگانی ارتزاق نکند، تراژدی اجتماعی در میدان‌ها، در تئاتر نیز با همان ساز وکار، فعال و در تکاپویِ سانسور، حذف و انقیاد خواهد بود.

نیلوفرثانی
منبع: تئاتر و سیاست / جو کلهر/ امیر کیانپور
زیبایی شناسی سرکوب شدگان/ اگوستو بوال/ نریمان افشاری

درج در خبرگزاری ایلنا 98/8/16
سپاس خانم ثانی..
اما اگر می شد بیشتر تحلیل شود مثل اجازه گرفتن
و توضیح بیشتر نشانه ها..
به خصوص ۱۰ دقیقه اول و ۱۰ دقیقه آخر..
مخاطبان بیشتر ارتباط برفرار می کردند..
بسیاری از نقد منتقدین را که می خوانم یاد رساله
مراجع تقلید می افتم...
اگر رساله برای مقلدین نوشته شده ، یک جوری باشد
که مقلد بفهمد.. اگر برای ایت الله های دیگر نوشته
می ... دیدن ادامه » شود که سطح دانش فقهی به رخ کشیده شود
که خب رویش ننویسند توضیح المسایل..
بنویسند سرگیجه الاغی المسائل..
که مخاطبش بفهمد با چه چیزی روبرو هست...
البته این موضوع را در مورد جمالی می دانم که نویسنده
خوبی نیست ولی کارگردانی خوب است...
و می دانم اندک دانش من در سطح این کار نیست..
اما فهمیدم با یک اثر شاخص روبرو هستم...
منظور به اینکه
در دو نوشته بلند انتظار باز شدن گره های بیشتری
داشتم .. از این منظر نوشته اول تان قوی تر بود..
اما نکته دیگر مانیفست تان در مورد تیاتر غیر تجاری
می پسندم اما خیلی واضح بود که این نمایش دارای
چنین ویژگی هایی است.. این نوشته و نوشته قبلی تان
را خواندم چند بار ... یک ۱۵ درصدی روشن تر شدم
و سپاس.. اما انتظاراتم را برآورده نکرد‌.
نمی دانم شاید خصوصیت زبان نوشتار نقد است که
مقدمه بافی می خواهد بدون دلیل.. و مطلب را
می چرخاند دور کله مخاطب.. بعد مخاطب سر گیجه
الاغی می گیرد و به این شکل منتقدان مانند ایت الله ها
برای یکدیگر فهم شان را از تئاتر بیان می کنند...
بعد می گوییم
وای چرا مخاطب رفته سراغ کار تجاری؟
ای مخاطب نافهم عوام بیا شیهیدن...
می دانی چه کسی مقابل توست..
مامور مخصوص تئاتر غیر تجاری در تالار پرفروش تجاری
جناب عباس جمالی.. احترام بگذارید..
نه فقط شما.. جملگی منتقدان..
از شیهیدن که آمدم بیرون با جناب خدایی
با دوستش در حال صحبت بود و یکهو گفت
صندلی های کج همان مناسبات غلط رایج است..
و چیزهای دیگر.. راحت و شفاف و ساده..
حالا نقد که می نویسد یکچیزی شبیه این
جملات بیان می کند
در دایره فرو بسته خود جهان زیباشناسانه ای
می افریند که گویی کارکرد های نادرست گذشته
را همچون شیهه اسبی قبل از رمیدن رها می کند
و چون حیوانی رها شده از قید و بند بی هدف
به این سو و آن سو می دود...
خب انتظار داریم مخاطب چی سر در بیاره؟
همیشه به دوستان در مورد نقدهایتان توصیه
به خواندن داشتم و همیشه بهشان می گفتم
نوشته ام را با ایشان مقایسه می کنم چون ساده
است و قابل فهم و البته پر دانش..
انتظار داشتم این کار که خودش پیچیده بود شما ساده تر
بنویسید ... نه اینکه براساس پیچیدگی اش، پیچیده تر
از معمول بنویسید...
اما از خواندن مطالبتان و قلم جذاب تان مثل همیشه
لذت بردم..
با سپاس

۱۸ آبان
محمدجان عزیز خیلی سپاس دوست من... چقدر امیدبخش و دلگرم کننده است نظرات شما دوستان خوبم که بمن لطف دارید و ابراز می کنید.
تمام روند یک نظر و برداشت از اجرایی رو نوشتن یک طرف، این تاثیر و گفتگوی بعدش با شما دوستان تئاتربین یک طرف
ممنونم که بمنم حال خوبتو ... دیدن ادامه » منتقل کردی :) وممنونم که وقت و توجهتو به مطلبم دادی
باعث افتخاره در تیوال وکنارشما عزیزان بودن
۲۱ آبان
خیلی خیلی موافقم باهاتون
یکی از جذاب ترین کارهای روزانه ام چک کردن تیوال و خوندن نقطه نظرات و گاها طنازی های شما و دوستان عزیز دیگه هست

الان یکم گریهه رفته و حالم بهتره و مجددا برگشتم به اون حس خوشحال بودن من باب داشتن دوستان عزیز تر از جانی همچون همه ... دیدن ادامه » ی شما ها :)
۲۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"آشویتسی غبارگرفته"

زنان آشویتس روایت دردمندانه‌ی زنانی‌ست که هرکدام بنوعی با جنگ جهانی دوم و اردوگاه آشویتس مرتبطند. زنانی که تقدیر آنان به تلخی رقم می‌خورد و از شرایط جنگ و مردان چنان مورد ستم قرار گرفتند که زندگی‌شان به تباهی و فرجامی دردناک ختم می‌شود.
سه اپیزود از سه کاراکتر زن، با دکوری که متشکل از سه آینه‌ی قدی و صندلی‌های چوبی و یک کاراکتر مردست که در اپیزود چهارم نقش آفرینی مستقیمی دارد.
هر خرده داستان توسط بازیگر رو به تماشاگران به‌صورت مونولوگ تعریف می‌شود. در طول هر اپیزود هر روایت می‌خواهد با محتوای خود، تصوری دردناک و شرایط سخت آن زن را به مخاطب منتقل کند و فضایی از رعب و وحشتی که در آن گرفتار آمده بسازد، اما بدلیل کم‌جان ‌بودنِ متن و فقدانِ پرداختی دراماتیک، موفق عمل نمی‌کند و تئاتریکالیته‌ی موجود بجز شبح سرگردان کاراکتر مرد که از نقش‌های پدر و افسرنازی و سرهنگ زیملر در تغییرست، وچند اکت انتزاعی، چیزی به‌چشم نمی‌آید. حرکت بازیگران، در رفت و آمدهایی غیر‌مورد و کم‌اثرست و جذابیتِ صحنه‌ای چندانی ایجاد نمی‌کند. اساسا سبک تئاتری مونولوگ، در اثر تکرار و کلیشه‌ای‌شدن بسیار، در سال‌های اخیر، نیازمند متنی قوی و پرداختی‌ست که لااقل از درگیرشدن غیر مستقیم تماشاگر بعنوان مخاطب، و شکل‌گیری درامی در درون‌مایه‌ی خود و طرح مضامینِ موردنظرش، بهره ببرد. و نه صرفا چند واگویه‌ی داستانی باشد.
سرگذشت‌ها اگرچه قرارست بازگوکننده‌ی رنج و وضعیت دلخراش زنانی باشد که پایشان به اردوگاه نازی‌ها و کوره‌های آدم سوزی رسیده، اما موقعیت‌ها و قابلیت‌های درون متنی ندارند و می‌تواند در هر شرایط دیگری نیز صدق کند و واگویه‌ی بدبختی و بیچارگی هر زنی در هر گوشه‌ی دنیا باشد. وقایعِ داستان‌ها آنقدر تکراری‌ست که سبب خنثی‌شدن اثر آن شده است.
دختری که خانواده‌ای از هم‌پاشیده داشته و در کودکی رها می‌شود و مجبور به کارکردن در منزل دیگران منجمله یک آلمانی‌ست که دست آخر توسط او لو می‌رود و با وضعیتی که از آن مرد باردارست به اردوگاه فرستاده می‌شود.
ایپزود دوم دختری فلج‌ست که در یک کشتار جمعی توسط نازی‌ها، بخاطر صدای زیبایی که در آوازخواندن داشته،از مرگ می‌رهد، و برای سرگرمی و اسباب تفریح و دلگرمی سربازان آلمانی راهی پشت جبهه می‌شود
و در قسمت آخر دختری که برای نجات جان خانواده‌اش از کوره های آدم سوزی مجبور به معامله‌ و تن‌دادن به روابط نامشروع با هیملرست.
اپیزود نهایی کاراکتر مردی‌ست که در داستان‌های پیشین، نقش مردان را بازی کرده و حالا تک جمله‌های پراکنده در اپیزودهای دیگر را منسجم‌تر، بیان می‌کند.
"آشویتس زنان"، قرارست نسخه‌ی مشابهی از بازنمایی اتفاقاتی واقعی‌‌ باشد که عمق فاجعه و دردمندی زنانگی را با ایجاد حلقه‌های معنایی با آشویتس، به موقعیتی برساند که برای مخاطب تمیزناپذیرباشد. فانتزی هایی که ایجاد می‌شود، در اتصال و پیوند تصاویر ساخته شده توسط بازیگران، کفایت نمی‌کند و تنها به یک روخوانی و قصه‌گویی صرف، تقلیل می یابند. واقع‌نامه‌ای که زهر آن گرفته شده و زخم‌های تازه‌ای به همراه ندارد. آشویتسی که در گذر زمان گویی، تنها غبارگرفته است.
کاربردهای دکور در جابجایی چند آئینه قدی، با هدف مشخص صحنه‌ای، به نظر نمی‌رسد و بجز تداعی تکثر و بازتابِ بی شمار افرادی در شرایط مشابه، کارکرد دیگری ندارد.
وجود پرسوناژ مرد بعنوان پدر / افسرنازی/ صاحبکار و.. در اپیزودهای زنانه، که هیچ دیالوگ یا اکت موثری ندارد و سرگردان در صحنه می‌چرخد، آنقدر به نظر اضافی‌ست که حتی بعنوان عنصری مزاحم به چشم می‌آید که صحنه را از وجوه " تام‌ زنانگی" تهی می‌کند و به مرزهای یکدستی هر بخش در روایتی زنانه و انتقال حس آن، آسیب می‌زند.
شاید اگر آشویتس زنان درمتن به شیوه‌ای دراماتیکی‌تر و در هسته‌ی درونی قوی وخلاقانه‌تر، و حتی بجای تعریف وقایع به مخاطب، بین کاراکترها، در می‌گرفت، حس و عمق بیشتری منتقل می‌کرذ.
با ... دیدن ادامه » اینحال اگرچه رها حاجی زینل و علی صفری، تیمی پرتلاش و فعال در عرصه‌ی تئاترند، و آشویتس زنان، چه در متن، و چه اجرا، برای حد و اندازه‌ی آنان، کم‌ست، اما همچنان امید می‌رود با جسارت و شیوه‌های خلاقانه‌تر، آثار موفق‌ِ بسیاری را برصحنه بیاورند.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6095
ممنونم ازتون خانم ثانی، ممنون از حضور و نقدتون، امید که در آثار بعد بتونیم شما را راضی از سالن به بیرون بفرستیم، متشکر از نگاه ریزبینانه شما
۱۱ آبان
جناب صفری عزیز ، کاملا نکته ای که اشاره کردید در اجرا مشهود بود و منهم با این فرمایش شما معتقدم دراین شرایط که سانسورها بی رحمانه عمل می کنند، انتظار داشتن متنی که بتواند دغدغه مند اجرا شود، زیادی بزرگ ست .
حیف از زحماتی که با چنین نااهل نگری هایی به هدر ... دیدن ادامه » می روند.
۱۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش اُسلو i
"دهلیزهای متعفن "

تی‌ جی راجرز نمایشنامه نویس آمریکایی متولد 1968 است که درحال حاضر در نیویورک زندگی می‌کند.او هنر و بازیگری خوانده و نمایشنامه‌های متعددی به رشته‌ی تحریر درآورده‎است که اغلب آنان کاندید جوایز معتبری بوده‌اند.
"اسلو"، به‌نقل از منتقدان و انجمن‌های تئاتری، بهترین نمایشنامه‌ی راجرزست که در 2017 نوشته و اجرا شده و جایزه تونی را برای وی به‌همراه داشته‌است و مدت‌های بسیاری در برادوی و تئاتر ملی سلطنتی لندن و سالن‌های معتبر دیگر اجرا و مورد تحسین بسیار قرار گرفته‌ است .
راجرز اعلام می‌کند دغدغه‌اش شیوه‌های تئاتری در بیان وضعیت‌ها و گزاراشات سیاسی در سوژه‌هایی‌ست که مردمان بسیاری را درگیر خود کرده و دامنه‌ای وسیع دارد. او بعنوان نمایشنامه‌نویسی که "تئاتر را درگیر قلمروهای اجتماعی و عمومی می‌کند" معروف‌ست بنابراین انتخاب قرارداد اسلو جهت دستمایه قراردادن یک نمایشنامه، کاری در راستای اهداف و دیگر نوشته‌های او دراین حوزه‌ است.
"اسلو" ارائه‌ی موقعیتی مستند از مذاکرات یک قراردادست که به‌نوعی برملاکننده‌ی مواردیست که پشت درهای بسته یا بشکلی محرمانه رخ داده‌است. توافقنامه‌ای میان نمایندگان فلسطینی و مقامات اسرائیل که در دو قرارداد به نام اسلو 1 و 2 ، مباحثی مبنی بر توافق دو دولت جهت رسیدن به صلحی پایدار و فرآیند تداوم آن بشکلی که از تنش و درگیری‌های خونین و کشتار مردم آن سرزمین جلوگیری شود. اما در حقیقت آنچه بیشتر مورد نظر بوده‌، تایید دولتی مستقل در فلسطین توسط اسرائیل و واگذاری مناطقی برعهده‌ی تشکیلات خودگردان فلسطین یا به‌عبارتی، تامین مواردی دوسویه که از طرفی اسرائیل تأمین امنیت شهرک‌های یهودی‌نشین، و هم به دلیل الزامی که سازمان ملل پس از قطعنامه 1967، اسرائیل را ملزم به عقب‌نشینی به مرزهای تعیین‌شده و تخلیه‌ی نوار غزه داشته و از سویی سازمان ساف (سازمان آزادیبخش فلسطین) در صدد به دست‌گیری امور دولتی و کشوری فلسطین بودند، پای این مذاکرات آمدند.
در نهایت توافق‌های انجام شده دستاورد قابل توجهی لااقل برای مدت طولانی نداشت و موارد بسیاری لاینحل و روشن نشده باقی ماند که دست آخر، نه مرزهای مشخصی برای فلسطین تعیین شد و نه اسرائیل با برتری قدرتی که در مذاکرات همواره اعمال و حفظ می‌کرد، به مشروعیت کشور و دولت فلسطین اذعان داشت. حتی در قراردادهای بعدی نیز مانند پروتکل الخلیل ، بازهم نتایج، نفعی برای فلسطین‌یان نداشت و تمام مواردی که پیشتر سازمان ملل آنان را تعیین کرده و اسرائیل سرباز زده بود، مجددا مورد بررسی و مطالبه قرارگرفت درحالیکه آن موارد حق قانونی آنان از سمت مراجع قانونی تعیین شده بود. اما ساف، حتی برای برخورداری از همان‌ها، به مذاکرات وارد شد.
که البته تا پایان آن مذاکرات وحتی تا امروز یعنی سال 2019 هنوز به توافقی اصولی بین دو دولت با مرزهای مشخص نرسیده‌اند. با وجود میانجی‌گری‌های کشورهای دیگر نیز همچنان این منطقه دستخوش آشوب‌های فراوانی‌ست و پیشنهاد کشوری با دوملیت اما همزیستی مسالمت‌آمیز نیز هنوز مورد موافقت قرار نگرفته است.
پشت جلد نمایشنامه چاپ شده‌ی اسلو از سوی انتشارات مانیا هنر، درج شده : " هدف نمایشنامه‌ی اسلو نشان‌دادن این است که تلاش در مذاکرات برای همزیستی صلح‌آمیز بین دو دشمن خونی هنوز که هنوزست عملی شریف، نفس‌گیر و نیازمند دقت و وسواس بسیار است، علی رغم این واقعیت که وضعیت در خاورمیانه همچنانِ همیشه فراز و بی ثبات است".
با این توضیح اسلوی راجرز چه چیزی را می‌خواهد بی‌لفافه و در شرافت، برملا کند؟ یا کدام موضع جدیدی را پیش می‌کشد که تحت عنوانِ عملی شریف تلقی می‌شود در حالیکه حداقل بیست سال از قرارداد اسلو می‌گذرد و تغییری در شرایط منطقه حاصل نشده . کارکرد اجرای این دست نمایش‌ها که بطور علنی آنقدر درباره‌اشان گفته و شنیده‌ایم اگر تنها تقلیل به یک برداشت عمومی و کلیشه‌ای به تعمیم این دست نشست‌ها ومذاکرات به بازی‌های سیاسی و دست‌های آلوده‌ی پشت پرده و احیانا نقش پررنگ امپریالیسم باشد آیا لزومی به وقت و صرف انرژی و هزینه‌ای می‌ماند؟ مگر چیزی بجز این در تمام سیاست‌های برآمده از جنگ‌های داخلی یا منطقه‌ای، قابل برداشت‌ست؟ این مسئله آنقدر وضوح عینی و انضمامی دارد که عملا پیش‌کشیدن چنین سوژه‌هایی، هیچ لزومِ هشداردهنده و یا آگاه کننده‌ای ندارد.
حتی اگر در اسلوی باپیری، طعم گزنده‌ی استهزای چنین مذاکراتی به چاشنی اجرا، اضافه شده باشد.وحتی اگر ابزاری باشد برای اعلام انزجار از هر نوع منش و توافق سیاسی، که توسط قدرت‌های دیگر کنترل و جهت‌دهی می‌شود، حرکت شجاعانه‌ای در عرصه‌ی تئاتر به نظر نمی‌آید.
معطوف کردن نگاه جهانی به کشمکش‌ها و رفتارهای سیاسی دولتمردان، در نقاب شعاری‌ست که در هر شرایط بغرنج و تاسف انگیزِ سیاسی، همواره‌داده شده و هیچ حرکت شکست مرز و ساحت معتبری بجز فاشِ ریاکاری و منفعت طلبی مردان سیاست ندارد. هیچ امکانِ فراروی از این محدوده پیش کشیده نمی‌شود، هیچ موقعیت‌های انقلابی مطرح نمی‌گردد. هیچ مبارزه‌ی موثری برای پایان این خشونت‌ها و ناآرامی خاورمیانه، ارائه نمی‌شود. و همچنان آنانی که مورد ظلم و درمعرض کشتار و قتل عام هستند، مردم و شهروندان آن کشورها و قربانیان آزمون و خطای تبادل و تکثر قدرت‌ها به شیوه‌های مختلف‌اند. بنابراین لزوم طرح چنین متن و اجراهایی که تمسخر و بی نتیجه بودن چنین مذاکراتی را به صحنه می‌آورد، چیست؟
.تمام طول اجرای اسلو، چیزی مبنی بر حرکتی غافلگیرکننده یا عصیانی موثر، یا موردی مواجه نشده، طرحِ مسیرِ برون‌رفت از این جلف‌بازی‌های سیاسی و یا نکته‌ای که برای امروز مفید باشد، به مخاطب ارائه نمی‌شود. مرزهایِ خلاقیتِ اجرایی در لبه‌ی باریکی از چند حرکت جمعی و چند لکنت گفتاری در بکاربردن نام کشورهای مورد مخاصمه‌، تلاشی کم جان، برای غلبه‌ی نگاه کارگردان به چنین متن‌هایی است که حتی اگر در راستایِ شیوه‌ای نو از نقد بر محتوای اثر نیز باشد، مجرای قابل تعمقی برای اندیشه‌ورزی نگشوده، بلکه درهمان دهلیزهای بی‌اثر مکرر، شناورست.
از طرفی دیگر، اسلوی باپیری خودش را بیش از آنکه درگیر انتقال سودمندی از عصاره‌ی متن راجرز حتی باوجود تکراری و نخ‌نما بودن در این دست سوژه‌ها کند، درگیر فرم اجرایی کرده‌، که شمایلِ شجاعت و جسارت نشستن پای میز چنین مذاکراتی را خلع سلاح کند. بااین‌حال پیش از آنکه قضاوت را برعهده‌ی خواننده بگذارد نگاه خود را به او تحمیل می‌کند. تعدد کاراکترها برای هر نقش‌، تداخل و جایگذاری افراد دو گروه در هم و هویت‌دادن به آنها، با بردن نام‌ها و اسامی‌شان، بیشتر باعث آشوب و عدم تمرکز و درنتیجه انقطاع مخاطب با وقایع و اهداف پیرامون آن‌ست. . تعویض مکرر شخصیت‌ها چه کارکرد معنایی دارد که تکرار مکررات کلیشه‌ای نباشد و تنها فرمی را القا نکند، معقولانه پاسخی یافت نمی‌شود.
استفاده از این تعداد بازیگر اگر انتقال این معنا که هر نماینده یا سخنگو و دخیل در مذاکرات نماینده‌ی مردم و ملتی‌ست که به امید آنان چشم انتظار آینده‌ای در صلح و آرامش‌ند، از دم دستی‌ترین بهره‌های فرمی در راستای معناست . که بی شک آنقدر از سال‌های دور تا امروز در اجراها متعدد تکرار شده که دیگر نه خلاقیتی محسوب می‌شود نه زیباشناسی بصری دارد.
آنچه ... دیدن ادامه » در اسلوی باپیری محسوس است، بکارگیری ایده‌هایی نه درجهت پرکردن فضاهای خالی اجرا و صحنه و حفره‌های تلخ و مشمئزکننده‌ی گفتمان‌های سیاسی، بلکه در جهتِ ترفندی متفرعنانه مخاطبی‌ست که در مواجهه با چنین محتوایی‌ست، که اگر پیش از اجراها و بدون حضور هوتن شکیبا، از آن رونمایی می‌شد ، احتمالا مخاطبان معدودی را به سالن ایرانشهر می‌کشاند. اگرچه نگارنده بشخصه، تمام اجراهای باپیری و گروه تازه را دنبال می‌کند و انتخاب اسلو، صرفا برای پیشینه‌ی موفقی‌ست که ازاین گروه بخاطر مانده‌است، با این حال تعمیم‌پذیر برای تمام مخاطبان نیست.
تنها نکته‌ی جذاب و قابل قبول در اجرای اسلو قطعات آوازی محلی و همخوانی‌های گروهی و دکوری‌ست که با ایستایی و ابعاد خود، کاملا در جهت محتوا و تکمیل‌کننده‌ی صحنه و عناصر دیگر آن‌ست.
راجرز در کشوری که بعنوان قدرت اول محسوب می شود با نوشتن چنین نمایشنامه‌ای شاید مسیری مخالف جریان مسلط را پیش گرفته باشد وحتی شجاعت گروهی را که با وجود سالیان طولانی در ستیز و دشمنی بسرمی‌روند و به پای میزمذاکره آمده اند، بستاید، اما آنکه ازاین متن و بازنمایی آن جلسات، مخاطب به چه واقعیتی درونی و مختص این منطقه واقف می‌شود و چه برداشتِ انضمامی برای شرایط بحرانی مشابه، قابل دریافت است، مورد ابهام‌ست .
با تمام موارد ذکر شده "اسلو"ی باپیری، گرچه نگاهی به این مذاکرات و متن راجرز دارد اما، رایحه‌ی استهزاء این مناسبات و ژست‌های صلح‌پذیر را می‌توان از آن استشمام کرد. وحتی بویِ پسماند انسانی را. حرف‌ها هم مانند مواد زائد بدن، بیرون ریخته می‌شوند اما به جایی نمی‌رسند. دولتمردان، در ضیافت‌های شام ، گیلاس‌های شراب‌شان را بهم می‌زنند و برای آینده‌اشان مصونیت‌های جانی و مالی، تبادل می‌کنند اما پشت تریبون‌های رسمی، برای هم خط و نشان می‌کشند.
"اسلو" اگرچه اجرایی با ساختاری مشخص‌ و حرفه‌ای‌ست اما تمام رگ حیاتش به حضور هوتن شکیبا در یک سوم پایانی و ریتم قابل قبول و پایان‌بندیِ جذاب‌ِ آن با دوبله‌ی طنز بر تکه فیلمی از عرفات و پرز ا‌ست. در طول اجرای 95 دقیقه‌ای آن، آنچه به‌طور واضح فقدانش احساس می‌شود، جسارت متهورانه‌ی کارگردانی‌ست که در اجرایش، از مصلحت اندیشیِ مسلط، فراتر رود.

نیلوفرثانی
درج در پایگاه خبری تئاتر
https://teater.ir/?p=62582
چقدر خوندن نقدهات لذت بخشه نیلوفر جان . نه تنها فقط بخاطر شیوه ی دلپذیرِ نگارشت ، بلکه بابتِ شکل و شیوه ی اندیشیدنت در اثر . شجاعتت منو یادِ گرینبرگ میندازه و ظرافتت ؛ یاد دلوز .
متاسفانه شجاعت برای منتقدهای وطنی مترادف شده با بددهنی ، لودگی و تکبری احمقانه ... دیدن ادامه » که در مجموع نقدشون رو بی ارزش میکنه . نقدهایی که اغلب در اثرِ مربوطه خفه میشن و از بین میرن .
اما نقدهای اینچنینی نه تنها برای خودِ عوامل سودمنده بلکه خودش تبدیل به یک اثری هنری میشه . اثری که میتونی مستقلن درباره ش فکر کنی .
زنده باد
۰۷ آبان
و البته هولوکاست و ...
۲۵ آبان
و البته هولوکاست...
۲۶ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"نسخه‌ای متناظر از تئاتر نوی ژاپن"

بانو آئویی اقتباسی از نمایشنامه‌ی نویسنده‌ی ژاپنی، یوکیو می‌شیماست که طبق تئاترسنتی ژاپن با نام تئاتر نو، اجرا می‌شود. اقتباسی که تغییرات کارگردان را در اجرا نشان می‌دهد اما به آئین تئاتر نوی ژاپن وفادارست.
می‌شیما یکی از معروفترین و پرکارترین نویسندگان ژاپنی‌ست که درعمر کوتاه خود، آثار بسیاری را نوشت و ادبیات ژاپن و خاور دور را به جهان معرفی کرد. بسیاری از کتاب‌هایش به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه و مورد استقبال قرار گرفته و بعنوان یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان شرقی بعداز جنگ‌جهانی دوم که در اعتراضی به حاکمیت سیاست غرب بر دنیا، دست به هاراگیری می‌زند وخودکشی می‌کند، شناخته می‌شود.
نمایشنامه‌های تئاتر نوی ژاپن منجمله بانوآئویی برمبنای ذن‌بودیسم، از قاعده‌ی مشخصی پیروی می کنند که هر حرکت حساب شده و معین است. قصد قصه‌گویی ندارند و تنها جهت بازسازی فضای عاطفی و درونی، با موسیقی غالب و فضای رازآمیز اجرا می‌شوند. موضوع اغلب آنان درباره‌ی مرگ، زنان ، انتقام، حسادت و بازنمایی جدالی‌ست که نیروها و روح و روان انسان با رنج ها و درد و آمالش دارد. دراین نوع اجرای سنتی ژاپن، بازیگران از نقاب و لباس‌های مخصوص و وسایلی چون بادبزن استفاده می‌کنند. در تعریف تئاتر نوی ژاپن آمده که بازیگران همگی مردند اما با استفاده از ماسک‌ها و گریم و لباس‌ها، نقش زنان و دیگر کاراکترها را ایفا می‌کنند.
"بانو آئویی"، از سری داستان‌های کهن و افسانه‌ای ژاپنی‌ست که منتسب به زآمی درقرن پانزدهم بوده که می‌شیما آنرا معاصر و مدرن بازنویسی می‌کند. زنی بنام آئویی در بیمارستانی بدلیل پریشان احوالی و آشفتگی روانی بستری‌ست ، پرستاری مسئول مراقبت از اوست که به هیکارو همسر آئویی که به ملاقات او آمده اعلام می‌کند شبها وضعیت روانی آئویی وخیم‌تر و دردناک‌تر می‌شود و بانویی آراسته ومیانسالی هرشب به دیدار او می‌آید. بانو مثل هرشب سر می‌رسد و هیکارو متوجه می‌شود او همان روکوجو، زنی‌ست که سالها پیش با او ارتباطی عاطفی داشته ولی او هنوز آن خاطرات و احساس عاشقانه را با کینه‌ای عمیق دارد در گفتگویی فاش می‌شود که این روکوجوس که با آتش انتقام و حسادت خود موجبات دردهای درونی و روانی آئویی را فراهم می‌کند. و تا آنجا پیش می‌رود که آئویی از شدت این دردها، از جا بر می‌حیزد و با رقصی جنون‌آمیز با حضور پررنگ موسیقی، در نهایت، می‌میرد.

اجرای "بانو آئویی" مولوی، در معرفی سبک تئاتر سنتی ژاپن، اتفاق خوبی‌ست. فاطمه بختیار کارگردان جوان این نمایش خود سال‌ها در آئین‌های ذن‌بودیسم، شینتو، یوگا و دیگر شاخه‌های آن، فعال و مرتبط کار کرده و با اشراف به این فضا به تولید چنین اثری که سالها بی‌اقبال برای اجرای صحنه‌ای بوده، روی آورده‌است.با این حال اگرچه چنین آئین‌هایی که امروزه بیشتر با شیوه‌های مدیتیشن در کشورهای دیگر مورد شناسایی و استقبال‌ست، چندان با ذهنیتِ مخاطب ایرانی، جهت دریافت فضای خاص تئاتر نوی ژاپن، نزدیکی ندارد. بنیان چنین آئین‌های سنتی شرقی آمیخته با فرهنگ چین و ژاپن، بر اساس دست‌یابی به ذهن بطوری که درک حسی عمیقی ایجاد شود تا حقیقت بی‌مداخله‌ی عوامل دیگر، دریافت و ادارک شود. بنابراین در نمایش‌ها و اجراهای سنتی آئینی شرقی نیز چنین هدفی متعالی وجود دارد. تئاتر نو ژاپن یا کابوکی و یا کیوگن، با محوریتِ حرکات بدن، موسیقی، خوانندگان، موضوع و تک دیالوگ‌ها، در راستای نوعی مواجهه با درونیات و حقایق انسانی با مدیوم تئاترست. که چه از لحاظ بصری و چه محتوایی، برانگیزاننده‌ی مخاطب در جهان نمایش و موجب مکاشفاتی ناب باشد.
و اما شاید برای مخاطب امروز، اگر سلوک مورد نظر چنین اجراهایِ آئینی احیا و منتقل نشود، دریافت بسنده‌ای به‌همراه نداشته باشد. اینکه سبکی از تئاتر نویی ژاپن به علاقمندان تئاتر معرفی و به اجرا در بیایدجای تقدیر دارد. اما اگر درگیر اقتباسات بیرونی و خارج از هسته‌ی قراردادی و مشخص تئاتر نوی ژاپن باشد، دستاوردی بجز یک اجرای صحنه‌ای نخواهد داشت.
استفاده از یک بازیگر در هردو نقش‌ آئویی و روکوجو، در ابتدا ایده‌ی جذابی به نظر می‌رسد اما بدلیل آنکه دیالوگ‌ها کوتاه و مختصر گفته می‌شوند، در روند اجرا برای مخاطب اختلال تشخیص ایجاد می‌کند که قادر به تفکیک ائویی از روکوجو نیست ... همان بازیگری که بر تخت درازکشیده و آئویی‌ست، در پرده‌ی بعدی با نور و موسیقی برمی‌خیزد و روجوکو، زن دیگر می‌شود دراین خلال حتی پرستار نیز نقش آئویی را اجرا می‌کند . بهمین دلیل در صحنه‌ی آخر برخاستن آئویی از تخت و حرکات رتیمیک و دست آخر مرگ، از آن تاثیرگذاری معنایی و لازمه‌ی تراژدی و ترسیم مواجهه با رنجوریِ زجرآور، تهی‌ست. حتی در اجرایِ اصلی این نمایشنامه، از یک کیمونوی خالی بر تخت بجای آئویی استفاده شده، تا تکلیف مخاطب با روکوجو و رستاخیر آئویی روشن باشد. به ویژه که در داستان اشاره می‌شود که آن تجسد عینی از روکوجو، شبحی از اوست نه خودِ واقعی‌اش. بنابراین تمام این عناصر هرکدام لازم‌ست درجای خود قرار داشته باشد تا ماحصل به ساختار و فرم تئاتر نوی ژاپنی نزدیک باشد.
بازی‌ها در شدت و ضعفی به نظر می‌رسد که ارتباط معناداری باهم برقرار نکرده‌اند، به ویژه نقش هیکارو با دو کاراکتر دیگر، کامل در نمی‌گیرد و همواره احساس عدم انسجامی مشهود و حس می‌شود. طراحی لباس‌ها، دکور و موسیقی با وجود صحنه‌ی کم عمق و جمع وجور سالن کوچک مولوی در ترکیب مناسبی‌ست.
"بانو آئویی" می‌تواند رونویسی و نسخه‌ی متناظر قابل احترامی باشد اما هسته‌ی درونی نیازمند انرژی بیشتر و پرداختی عمیق‌ترست تا تلاش گروهی جوان و کارگردانی خلاق به نتیجه‌ی درخورش دست یابد. و این امر بی‌شک با تجربیات بیشتر میسر خواهد بود.

نیلوفرثانی
گروه ... دیدن ادامه » نقد هنرنت

منابع :
الفبای تئاتر / نازنین دادور/ نشر افراز
مقاله مجتبا هوشیار محبوب درباره ی یوکیو می‌شیما
نیلوفر ثانی
درباره نمایش من i
"من در آستانه"

در چند سال اخیر سیاوش پاکراه با متن‌ها و کارگردانی‌های درخور توجه‌اش، برای علاقمندان تئاتر شناخته‌شده‌است. کوررنگی آخرین اجرای او در تئاترشهر یکی از بهترین‌ها چه در متن و چه در اجرا بود که توقع مخاطب را از او بیش از پیش بالا برد.
"من" تازه‌ترین اثری از وی‌ است که با تیمی دانشجویی و جوان در سالن مولوی برصحنه آمده تا بازنمایی بخش دیگری از قابلیت‌های او در این عرصه باشد.
"من" متنی با عنصر بارز سیالیت ذهن در کاراکترها و با فضای خاصی گره‌خورده و بخش مهمی از ساختارش، وجه نمادین و لایه‌داری‌ست که مخاطب را به کشف آن وا می‌دارد.
از همان صحنه‌های نخستین روشن می‌شود آنچه که در صحنه جریان می‌یابد فاصله‌ی زیادی از وقایعی رئال و قالب‌مند دارد. اجرا غیر خطی، در رفت و برگشت‌هایی بی‌زمان و مکان، اثرات جنگ و روابط انسان‌ها را به‌میان می‌کشد. تاثیرات روابط عاطفی سربازان و همسران‌شان، و فرزندانی که دراین شرایط دچار آسیب می‌شوند، نقص‌عضوهایی که از جنگ می‌ماند و روح و روانی که سرد و منهدم شده است. فرمی که اجرا ارائه می‌دهد با نورپردازی ویژه‌ای و درخشانش، معناسازی سیلان ذهنی را با خطوط مشخص و مرزبندی، از تاریکی و روشنی، فضای درونی و بیرونی را القا و تکمیل کند.
کاراکترها هرکدام به نوعی "در بندند" و قادر به رهایی از این بندها مگر با نیروی ذهن نیستند. همان نیرویی که آنان را به اسارت می‌گیرد، چه منشاء روانی و چه بیرونی داشته باشد، موجبات رهایی‌اشان را نیز فراهم می‌کند.
زن، نویسنده‌ای‌ست که وقایع در ذهن او رخ می‌دهد هر روایتی با روایت بعدی نقض می‌شود. از اتاقی صحبت می‌شود که درِ آن قفل‌ست، دری که پشت آن، اتفاقات وحشت انگیزی ممکن‌ست درحال رخ‌دادن باشد، از بروز غرایز حیوانی تا مناسبات احساسی و انسانی.
با این اشارات، در می‌یابیم که متن حاوی المان‌های بارزی از واکاوی روانی انسان‌ست. کدهایی که داده می‌شود معطوف به ضمیر ناخودآگاه فردی‌ست که مملو از رنج‌ها، نگرانی‌ها، سرکوب‌ها و آرزوهای ادا نشده است. آنچه دارد برصحنه بازنمایی می‌شود، زاییده‌ی ذهن زن نویسنده‌است که همسرش سربازی بوده که به جنگ رفته و با نقص عضو بازگشته است. ذهن او چیزی را روایت می‌کند که از ضمیرش وام گرفته و ترسیم کرده است. و داستانی که در ذهنش شکل می‌گیرد تحت‌تاثیر این شرایط و تعامل ناخودآگاه و خودآگاه روان اوست. کلیاتی که با کنترل ارادیِ او ترکیب و ساخته ‌می‌شود. و آنان را تبدیل به ایماژهایی می‌کند که عینیت و تجسد یافته، بر صحنه روایت می‌شوند.
اما این روایت‌ها و کدام‌یک تاچه اندازه منطبق بر واقعیت‌ست، تا انتهای اجرا نیز مبهم و ناگشوده باقی می‌ماند. و شاید چندان اهمیتی نیز نداشته باشد.
مرگ، عشق و تنهایی عناصر پر تکرار در جریان متن و اجراست که از زاویه‌ی متفاوت، بازنمایی می‌شوند. و در انتها نیز تمام کاراکترها و زن نویسنده را می‌بلعد.
این پرداخت نو به مقوله‌ی جنگ، و روابط انسانی اگرچه جذابیتی در ترکیب فرم و متن با سبک غالبِ تعلیق، ایجاد می‌کند اما به‌دلیل ابهامات و گنگی خط سیر داستان، درام متعینی را برای درک موقعیت‌ها، نمی‌سازد، هر اتفاقی می‌تواند واقعی یا انتزاع ذهنی و توهم باشد، بنابراین تنها راه ارتباط گیری با چنین نمایش‌هایی، لاجرم از جنس خود آنان باید باشد یعنی در دام واقع‌گرایی نیفتادن و کشف نمادها با قدرت تخیل و انتزاعی فراسوی مرزهای رایج تعبیرکردن.
این دست اجراها در مهمترین شاخصه‌ی خود، رها شدن از قید و بندِ متن‌های سرراست ، خطی و رسمی‌ست که محدودیت‌های رایج را در جهت نوآوری در اجرا و متن، درهم بریزد و ظرفیت‌های فرمی و نشانه‌گذاری شده را، با چاشنیِ دید منحصر کارگردان، در جهت زیبایی بصری و تجربه‌گرایی هنرهای نمایشی به معرض بگذارد.

طراحی نور و صحنه، لباس و گریم، فیگورها و فرم‌های فیزیکال بازیگران، رفت و آمدها، وقفه‌ها و حرکت‌های متوالی و میزانس‌ها، در جهت ترکیب و بروز جوهره‌ی نمایش، با حضور تمام عناصر موثر در صحنه و کارآمدست.و از قدرت و حرفه‌ای بودن کارگردان حکایت دارد اما آنچه در نهایت دراین اجرای 45 دقیقه‌ای، برای مخاطب می‌ماند، تجربه‌ای‌ست از تماشای یک تئاتر سورئال با اجرایی که تیمی جوان و دانشجویی با هماهنگی کافی‌ ایفا می‌کند، اما به نسبت اجراهای پیشین پاکراه، قدم رو به جلویی بحساب نمی‌آید.
سبک ... دیدن ادامه » نمایش هایی همچون "من" که ساختارهای خطی را می‌شکند، پایان مشخصی ندارد، و خط سیر داستان نه برای بازگویی قصه یا برشی از واقعیتی در زندگی، بلکه مرتبط با جهان خودِ متن واجرا بوده و در دایره‌ی درونی‌اش به بلوغ و ظهور می‌رسد. که بالطبع علاقمند خودش را نیز راضی می‌کند.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6032
ممنونم که وقت گذاشتی و نگاهت به اجرا رو با ما و مخاطبان سهیم شدی . چقدر خوب که می تونی بدون پیش داوری و فرمول های ساختاری ،جهان اثر رو به واسطه خودش قضاوت کنی
۰۱ آبان
درود جناب موسوی کیانی .. باعث مسرتم هست ممنونم که مطلبم رو ملاحظه کردید وخواندید.
خواهش می کنم به قد بضاعتم درخدمتم ..
۱۱ آبان
خانم ثانی..
با سلام مجدد..
لطف دارید..
خواندن مطالبتان تاکنون لذتبخش و
آموزنده بوده است..
۱۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش شیهیدن i
"شیهه‌ای در متن آشفتگی"
(بخش اول)

نمایش "شیهیدن"_ مصدر ساختگی از فعل شیهه کشیدن_ کاری از عباس جمالی با گروهی جوان‌ست که در سالن استادناظرزاده کرمانی‌ در مجموع ایرانشهر درحال اجراست.
نمایش درباره‌ی دانشجویانی معترض‌، مبتنی بر حرکات بدن و دیالوگ‌هایی منقطع و مکرر، با دلالت‌های معنایی‌ست که می‌خواهد در ترکیبی از حرکات فیزیکال و کلام، مخاطب را به جهان خود وارد و نیروهای کنش‌مندی را در جریانِ اعتراضات، توقیف‌ها، و سانسورها فاش و متکثر کند.
جهانی از عصیان و سرکشی در قالب اتفاقاتِ روز و دغدغه‌مند جاری که بخش مهمی از بُعد اجتماعی و سیاسی انسان امروز با تداعیِ تکرارپذیری هر زمانه است ..
انسانی که در تلاطم ساختارشکنی و مرزهای مسلط، چنانکه دلوز اشاره می‌کند، به حیوان‌شدگی رو می‌آورد و حیوان‌شدن را برای انهدامِ موقعیت‌های تسلیم، و قلمروزدایی از نفوذ فرآیندی که قصد تزریق وضعیتی را دارد که از آنان بدن‌های مطیع و رام می‌سازد.
عصیانگری انسان یاغی در شمایل حیوان‎شدگی، بیرون‌ریزی طغیان و فاصله از وجه عقلانیتِ انسانی‌ست که در محفظه‌ی محافظه‌کاری و هراس از بی‌تعادلی، محبوس‌ست و می‌خواهد به رهاشدگی در مطالبه‌ی آنچه برحق می‌داند برسد. تقلا می‌کند، می‌افتد، می‌غلطد، بر می‌خیزد، رخوت و مسخ شدگی را می‌دَرد و به رویت‌پذیری تشنج عضلانی و ذهنی می‌رسد. تمامی بدن به شبکه‌ای درهم پیچیده تبدیل می‌شود. نه متمایل به توحش و وحشت بلکه متمایل به آزادی و رهایی و ژرفیتی در عصیان و دریدگی نظام‌های مسلطی که عنان انسانی را در سیطره‌ی خود می‌گیرد و آنها را تبدیل به الگوهایِ مورد تایید خود و بدن‌های رام می‌کند. بدن‌هایی که اهلیِ انقیادِ قدرتند و سرکوب‌ها از آنان اجسام مطیعی می‌سازد که شی‌ءشدگی را بیش از وجه انسانی خویش، بلد می‌شوند. انفعالی در جسم و بدن‌ها که عاطفه و شور را بی‎اثر کرده و ذهن را نیز که با بدن و تن در ارتباط مستقیمی‌ست و تفکیک ناپذیر، منفعل می‌کند.
کل اجرا در تلاش برای رهایی‌ست می‌خواهد به بیرون از خودش جاری شود شیهه می‌کشد، زوزه می‌کند، فریاد برمی‌آورد تا بتواند از استیصالی که نهادها و نظام آموزش، و سانسورها بر بدنه‌ی افرادش اعمال می‌کند، به دَر رود. این فریاد گمشده در سال‌های پیشین که از گلویی برنخاست و از حنجره‌ای ادا نشد، بیرون می‌ریزد و اعلام وجود می‌کند. نه تنها زبان و کلام بلکه تمام اندام‌ها دلالتگر برطغیانی‌ست که به انفجار می‌رسد. زخم‌هایی که در گذر زمان خونش دلمه شده، و حالا دگر بار، بر زمین می چکد.
"شیهیدن"، فیگور، ژست و طراحی حرکت و فرم نیست . بلکه تاثیر "حرکت" و "پویایی" بر بدن‌های بی‌حرکت و رخوت‌زده‌ای‌ست که اگرچه از خفقان و فقدان‌ها آماسیده‌اند، اما از کار نیفتاده‌اند. اجازه‌ی مونتاژهای قدرت را در سلسله مراتب استاد_شاگری، نمی‌دهد. جا خالی نمی‌کند. تحت تاثیرِ ژستِ فرهیختگیِ جبری استاد قرار نمی‌گیرد. تجربه می‌کند، می‌سازد، ویران می‌کند تا به آگاهی دست یابد. در میدان‌ها، در تجمعات، در عبور از ایستاییِ اِعمال شده با وجودِ عواقبِ ستاره‌دارشدن، اخراج، حذف و طرد، مقاومت می‌کند. برخلاف نسل محافظه‌کاری که در حاشیه‌ی سکوت و بی کنشی، پناه گرفته‌است.
"شیهیدن" در جای‌جای خود از اشاره به کنش‌هایی بهره می‌جوید که در ترکیب گروهی، مشارکت و آزادسازیِ نیروهایی را تجلی می‌دهد که در انسجام و وحدت‌گرایی، هرچند در اقلیت، به شرح نبرد می‌رسد. نبردی که نقد مشخصی به نهادهای سلسله مراتبی (و در اینجا دانشگاه)، به عنوان واحد نظارتی قدرت در کنترل بدن‌ها و ذهن‌ها، عمل می‌کند، توام با شیوه‌ای هنجارشکن و مقاومتی، دارد.

صندلی‌های ناقص طراحی کاربردی در جهت نقص و انحراف در مجموعه‌های آموزشی‌ست که قادر نیست تعادل و بالانس دانش‌جویان را حفظ کند و برای اینکه او بتواند دراین شرایط دوام بیاورد، ملزم به انطباق با همان نقص و ایراد و انحراف از محور است. واین دوگانگی در موقعیت‌های متعدد در اجرا نیز بازنمایی می‌شود. استادی با کفش‌های پاشنه‌دار زرد بعنوان نشانگانی از همسویی مزورانه، و همراهی ریاکارانه‌ی کادر آموزشی، و تخته‌سیاهی کج که انحرافی از حقیقتِ واقع و تسلط ایدئولوژی است.
اجرا شروعی طوفانی دارد، دیالوگ‌هایی به اشاراتی از بی‌شکلی، شکل از دست داده، منحرف شده، آغشته‌شده، با گلاویزی دو تن، که هرکدام نمادی از جریانی غالب و مغلوب‌ست و جمعیتی که در اطراف آنان به گریز و افت‌و خیز، و در نهایت تهی از هر نیرویی، از جریان می‌افتند. سطل بزرگ زباله‌ای در حاشیه‌ی صحنه، که مدام در بلعیدن و قی کردن زباله ها، دستخوش تغییرمعنا وکارکردست.

"دیدم ... دیدن ادامه » تن تورا بی شکل، بی شکلی ، شکل منحرف شده ، شکل از دست داده .."*
فرم درجهت محتوایی‌ که از طراحی‌ صحنه و دیالوگ‌های آغازین قابل ردیابی‌ست، شکل پذیر می‌شود و نشان می‌دهد که درپیِ تن‌آسایی و فرم کلیشه‌ایِ زیباشناسانه نیست. بلکه در صدد قالبی برایِ بیان وضعیتی‌ ناهنجار و اعتراضی‌ست. تاکید بر بی‌شکلی نیز می‌تواند اشاره‌ای به فرم خاصِ اجرایی نیز باشد که مملو از آشفتگی، بی نظمی و درهم‌ریختگی‌ست. کلمات کلیدی نمایش از همین آغاز کدگشایی می‌شوند.
"تو آنروز در میدان بودی؟"*
حضور در میدان به معنای کنش‌ست به معنای رد بی تفاوتی از تضیع حقوقی‌ست که مشارکت جمعی را طلبیده اما آن را به اعتبار نمی‎گیرد میدان جایگاهی بعنوان عرصه‌ی حضور کنش‌های اجتماعی بارها به میان می‌آید. میدان نه از لحاظ موقعیتِ مکانی، که اشاره‌ای به مفهوم و "وضعیتی" از حضورِ اجتماعی در هر برهه‌ای‌ست که نیازمند به اعلام نظر و مطالبه‌گری‌ست. همان وضعیتی که اغلب، تهی از نیروهای انقلابی‌ست.
در بخش‌های مختلف ، آنچه در صحنه جان می‌گیرد و به حرکت در می‌آید، وجوهی از مناسبات قابل نقدی‌ست که می‌خواهد بر خلاف روال و ساختار مسلط رایج، عنان بردارد و سرکشی کند. و آنرا که همواره مورد حذف و سانسور بوده، با بکارگیری نشانه هایی از قطع کلام و اعلام نقطه، گسیختگی معنایی را بازتولید کند.
بازی بازیگران، مسلط و با وجود ریتم بالای اجرا در حرکات و فعالیت فیزیکال بالا و پرحجم، هماهنگ‌ست، که از تمرین‌های خوب و کافی گروه حکایت می‌کند. طراحی صحنه و نور و موسیقی به شیوه‌ای موثر کاربردی‌ست و در تکمیل فرآیند اجرا، جا افتاده و همسوست. تمام صحنه و طراحی میزانس‌ها، درخشان‌ست . خروج از صحنه توسط بازیگران به جایگاه تماشاگران، درجهت شکست قراردادهایی‌ست که در کلیت معنایی اجرا بارها یادآوری می‌شود.
"شیهیدن" در اجرا با وجود محتوایی که انتخاب کرده‌است، نوعی طاعون‌زدگی را نیز منتقل می‌کند. طاعونی آرتویی که می‌خواهد پوسته‌ی تن آسایی رخوت‌انگیز را نه تنها از صحنه‌ی بازیگری و درام‌های کم تحرکِ ایستا، بلکه از صحنه‌ی اجتماعی کنار بزند. و به حساسیتی برساند که فروپاشی مقدمه‌ای بر اقدامی تاثیرگذارباشد.
"شیهیدن" با وجود تمام امتیازاتِ درخور و متمایز خود، به نظر می‌رسد از جایی به بعد به دلیل تراکمِ معنایی ونشانه‌های مفهومی دچار پرگویی می‌شود که با وجود غلبه‌ی فرم ، برای مخاطب، منجر به خستگی و قطع روند ارتباط گیری‌اش با جریان صحنه می‌شود و بعد از آن بیش از آنکه مداقه‌گرانه ردیابی و پیگیری کند، تنها ناظر و تماشاکننده، است. به نظر می‌رسد با کوتاه‌تر شدن زمان اجرا از 85 دقیقه، بازده بیشتری برای مخاطب ایجاد شود. و اتصال مطمئن‌تر و بی انقطاع‌تری را ایجاد کند.

عباس جمالی، جسارتِ خلق آثاری را دارد که در ترکیب متوازنی از فرم و محتوا، تلنگر اندیشه‌ورزانه‌ای در مدیوم تئاترست و همواره نشان داده از دغدغه‌مندی و آگاهمندی ویژه‌ای برخوردارست که موجب بازتابِ خودآگاهیِ عمیقِ او در اجراهایش می‌شود. خودآگاهی‌ای که وضعیتِ زمانه‌ی خود را نیز در بر می‌گیرد. همان "آگاهیِ دوران" که هایدگر از آن سخن می‌گفت و هنرمند بیدار و برخوردار از وجود و وجدان انسان را واجدِ آن می دانست.
"شیهیدن" اجرایی در سبک خاصی‌ست که هرچند بدلیلِ حرکات فیزیکال و فرم پر تحرکش، تماشاگر عام را نیز جلب کند، اما بی شک، جریانی‌ست جاری و هشدار دهنده که مخاطب جدی و خاص تئاتر را هدف گرفته‌است. و این خود بستری برای اندیشیدن را مهیا می‌کند.
"یخ زدیم و آب نشدیم با هیچ تابستانی
یخ زدیم و دانه دانه همه چیز یخ زد یخبندان شد و هیچ آفتابی گرممان نکرد."*

نیلوفرثانی
*: بخش هایی از دیالوگ نمایش
من کار رو پسندیدم ولی به نظرم کار قابل توصیه ای برای مخاطب عام نیست
یه مشکل اساسی که با کار داشتم بیان بازیگر ها بود و نمی دونم نوع بیان شون به درخواست کارگردان به این شکل بود و یا واقعا بیان شون بد بود طوری که من که ردیف ۴ بودم نیمی از دیالوگ ها رو درست ... دیدن ادامه » متوجه نمی شدم

در مورد طراحی صحنه کاملا موافقم در عین سادگی ، کاربردی بود

کلیت اجرا و قصه مشخصه ولی خیلی دلم می خواد جزییات رو بفهمم
اجرایی که من دیدم ۷۰ دقیقه بود و ریتم خوبی داشت
۲۶ مهر
درود جناب موسوی کیانی عزیز چندروز پیش مطلبم آماده شد متاسفانه در سفربودم تاخیر افتاد
امشب منتشرشد
ممنونم که توجه و محبت دارید
۱۷ آبان
سپاسگزارم خانم ثانی..
۱۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"سپید کم عمق"

بهارشکنی روایت مردی با زوال مغزی و اختلال در حافظه‌ی کوتاه‌مدت است .. مردی که در وانفسای فراموشی‌های مکرر، عشق را تجربه می‌کند و این عشق تنها پیوند او با دنیایِ گذرایی می‌شود که هرروز بخش مهمی از او را به تاراج می‌برد.
فریبرز کریمی در همکاری دیگری به نویسندگی محمد حسین معارف، موضوعی را به صحنه آورده است که فراز و نشیب چندانی ندارد. درامی با تعلیق و شکست زمانی که ایده اصلی‌اش را پیشتر در ساخته‌های سینمایی متعددی دیده‌ایم و از این رویارویی، تماشاگر با سوژه‌ی بکر و جدیدی مواجه نیست. داستان پیچ و خمی ندارد. در سادگی هرچه تمامتر، آشنایی مردی ایرانی و مهاجر درکشوری خارجی با مشکل در حفظ وقایع روز، و اختلال در حافظه‌ی کوتاه‌مدت، با دختری هموطن روایت می‌کند که چگونه علی‌رغم احساس قوی و عاشقانه‌ای که میان آنان شکل می‌گیرد ... دیدن ادامه » با وجود فراموشی‌های مکرر ، پس از مدتی به جدایی آنان ختم می‌شود. به نظر می‌رسد نویسنده جدای از بازنمایی تجربه‌ی این وقفه‌های حافظه و دوباره صفر شدن آن، تمرکزش بر اتفاق عشق دراین سکون و وقفه‌های فراموشی‌ست.
مردی که اگرچه وقایع چند ساعت گذشته‌اش را بکلی فراموش می‌کند اما احساس عشق و دوست داشتن‌ش را بیاد می‌آورد. و این تاکیدی بر قدرت و عصیان عشق در برابر هر زوال و نابودی‌ست.اگرچه دست آخر، این نقصان تا وسعت زیادی پیش روی کرده و سهم عشق را نیز تصاحب می‌کند.
متن می‌خواهد با دیالوگ‌‌های غیرخطی، با دست‌یابی به منبعِ سیال تصاویر ذهنی در قالب کلمات و در اجرا با استفاده‌ از دو بازیگر برای هر کاراکتر زن و مرد و اکت‌های متحرک، قاب‌های تصویری بسازد و با نفوذ به لایه‌های زیرین‌ترِ جریان، به شکلی بازنمایی کند که فرم جذابی ارائه شود. اما بااین‎حال فاقد عناصر ویژه‌ و ربط دهنده‌ی عمیق در جهت خلاقیتِ نویی‌ست که غیر تکراری بودن فرم و محتوا را ایجاد کرده و به صحنه بیاورد. هیچ نوع گره یا لایه‌های دیگری به متن اضافه نمی‌شود تا لااقل تماشاگر با درگیرشدن با آن ویژگی کشف را از یک اجرای تخت، از آن خود کند. و اجرا هم در قالبی ارائه نمی شود که زیبایی بصری و دراماتیکی قابل قبولی را تأمین کند.
"بهارشکنی" در طراحی صحنه در مینیمالیست‌ترین موقعیت‌ست، قرارداد اجرای نمایش بر کف‌پوش سفیدی‌ست که تداعی حافظه‌ی مردست که پس از گذشت زمانی کوتاه، یکدست و سپید می‌شود.. درحین اجرا بصورت محدود و کوتاه از تصاویر متحرک انیمیشنی استفاده می‌شود که البته کارکرد خاصی ندارد.
بازیگران در سطح یکسانی نقش هایشان را ایفا می‌کنند و اگرچه در بیان دیالوگ‎ها مسلطند اما فقدان انرژی لازم در محتوای متن، اجازه‌ی درگیرشدن مخاطبان را با کاراکتر نقش‌آفرینان نمی‌دهد. و ارتباط معناداری برای درک وضعیت موجود پیش نمی‌آورد.
"بهارشکنی"، اگرچه از نوعی اختلال غم‌انگیز زوال مغز و حافظه که بدلایل زیادی برای افراد رخ می‌دهد، سخن می‌گوید، اما قادر نیست تنش و بحران حاصل از آن را در اجرای خود اظهار و منتقل کند. ارتباط احساسی که براحتی در همان روز نخست آشنایی، شکل می‌گیرد و در ادامه و با گذشت زمان، خستگی و انصراف یکی از طرفین را که مجبورست مدام تمام وقایع را برای فرد مورد نظر یادآوری کند، در چند جمله و تکرار آنان، خلاصه می‌شود.
نقص در بهارشکنی، ایده‌ی تکراری و عدم پرداخت قوی و مهیجی‌ست که قادر باشد لااقل در فرم ارائه و انتقال آن نوآوری وخلاقیتی نشان دهد و تماشاگرش را به ساحتی از سوژه‌ی موردنظر و نیروهای احساسی و عاطفی مطروحه ببرد که واکاوی‌های متفاوت‌تری از آنچه در خارج از صحنه با آن روبروست بدست بیاورد.
اجرای پیشین فریبرز کریمی به نام نقاشی اشر، با لحاظِ تفاوت‌های بسیار، نسبت به اجرای اخیر، در بسیاری از موارد وعناصر نمایش، وحتی کارگردانی، جلوتر و قوی‌تر از بهارشکنی‌ست. و به نظر می‌رسد بهارشکنی، تنها صرف ارائه‌ی اجرایی تجربی شخصی ، برای گروه اجرایی تلقی شده است.

نیلوفرثانی
نشر در سایت هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=5945
اینو ندیدم ولی نقاشی اشر رو خیلی دوست داشتم. مرسی از توضیحات کامل زنده باشید خانم ثانی
۱۸ مهر
درود زهره جان . منهم نقاشی اشر رو کارکمدی فانتزی جذاب و قوی دیدم که مشتاق دیدن این اجرا شدم .. البته فضاها کاملا متفاوته و البته بهارشکنی به نظر تجربی تر و سهل گیرانه تر به نظر می رسید.
ارادتمندم عزیزم
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


"واقعیتی معلق و معلول"

"امشب اینجا"، نمایشی به کارگردانی مژگان خالقی‎ست که هم نویسندگی و هم بازیگری نقش اصلی آن نیز، برعهده‌ی اوست.. مصداق کاملی از کارگردانی که یک تنه دارد عناصر اصلی نمایشش را پیش می‌برد..
البته طراحی صحنه، نورپردازی و موسیقی با وجود حرفه‌ای‌های این عرصه، در خور توجه‌ست .. هرچند انتظار می‌رفت، از منوچهر شجاع با خلاقیت ثابت شده‌اش، در طراحی صحنه عناصر معنایی و کارکردی بیشتری به چشم بخورد و میزانس طراحی یک تخت دونفره با روکش سفید وسط صحنه، که آنقدر تکرارشده است که دیگر بار معنایی‌اش را از دست داده، ویژگی‌های دیگری مورد نظر قرار بگیرد؛ چرایی بالش‌هایی در دست بازیگران و یا درچهارگوشه‌ی صحنه، نیز جای پرسش دارد.
"امشب اینجا"، داستانی ایرانی و رئال‌ست که قصد دارد با شکست زمان و تعلیق‌ها، گره‌های داستانی را به مرور باز کند. و نسبت به کار قبلی مژگان خالقی _ تو مشغول مردنت بودی_ که سبکی سورئال و کانتوری داشت کاملا فضای متفاوتی‌ دارد که به جهان امروز نزدیک‌تر وملموس‌ترست.
با نریشن ابتدایی نمایش، صحبت از مردن زنی‌ست که مخاطب وارد موضوعیت داستان قرار بگیرد زنی به نام آذر که از شب مرگش روایت می‌کند. و در طی دیالوگ‌های بعدی، راز و چرایی این مرگ، روشن می‌شود. مرگی خودخواسته از عذاب وجدان، بدلیل خیانتی که مرتکب شده‌ست.
کلیت داستان بر این منوال و بر مثلث عشقی‌ست که جبهه‌گیری نویسنده را در برابرش با مجازات مرگ، نشان می‌دهد. بازگشت عشقی از سال‌های دور که با ترفند همسر، موجباتِ میزان وفاداری زن محک می‌خورد. که خودِ همین ترفند و نتیجه‌ی آن، بقدری دوراز ذهن و بیمارگونه به نظر می‌رسد که از وقوعِ حقیقیِ آن می‌کاهد و اجازه‌ی درک موقعیت‌های بعدی را سلب می‌کند. اینکه مردی بعد از سال‌ها زوجیت، چطور تا این میزان مشکوک و نامتعادل‌ست که گذشته‌ی همسرش را هم بزند و بعد حتی به عشق پیشین او پیشنهاد رابطه و همخوابگی با همسرش را بدهد، بیش از آنکه مواجهه با واقعیتی برای "دوست داشتن همسر" یا وفاداری او باشد، نشان از ناهنجاری روانی و پارانوییدی آن مرد دارد. بیش از آن، اگر حتی از سوی مرد تنها به تقاضای جدایی و متارکه بیانجامد، زن نه تنها به این ترفند عجیب و مشمئز کننده، اعتراضی ندارد بلکه چنان دچار عذاب وجدان می‌شود که با وجود آنکه فرزند کوچکی دارد و درقبال آن مسئول است، و راه‌های زیادی برای جبران موجودست، اما تنها راه اثبات پشیمانی‌اش را، خودکشی می‌داند. غافل از آنکه تبانیِ مخوفی پیشتر توسط همسرش و آن عشق قدیمی صورت گرفته، و او را در تله‌ای از بیرحمی و منفعت‌طلبی مردانه، انداخته است .
از این مرحله نویسنده با درنظر گرفتن فرجام مرگ برای خیانت، اگرچه بنوعی قصد دارد حساسیت و اهمیت خیانت را از نگاهی زنانه در قیاس با مردانی که در همین وضعیت، کمترین مسئولیت‌پذیری را دارند،نشان دهد، اما از سوی دیگر عقلانیت زنی که عملی را آگاهانه انجام داده‌است، چنان زیر سوال می‌برد که از آن پشیمانی نتیجه‎گیری می‌شود که جبرانی بجز مردن ندارد.

گذشته از ایراد منطق روایی، متن قادر نیست شخصیت‌هایش را درست پرداخت کند. جدای از آنکه چرا مرد دست به چنین آزمونی برای وفاداری یا میزان عشق همسرش می‌زند، در حالیکه اشاره می‌شود با آشنایی قبلی و علاقه ازدواج کرده‌اند، جایی خبری مبنی بر مردن او نیز از زبان دخترش به میان می‎آید که تا پایان نمایش علت آن مسکوت می‌ماند. 4 کاراکتر و هیچ کدام وجوهی که لازم برای درک شخصیت و پرسوناژ آنان‌ست، دریافت نمی‌شود. گویی شتابزدگی تنها برای رسیدن به یک جریان، یعنی خودکشی آذر، با پرکردن حفره‌های دم دستی، متنی را شکل داده تا در انتها نیز با همان گشایش‌های کلیشه‌ای یعنی کد گشایی توسط فرزند و آنهم با نامه‌ای که درآن وقایع شرح داده شده است، برسد.
جدای از نواقص متن، اجرا هم دارای بالانس و یکدستی نیست، بازی‌ها بشدت ناهمگون، و انرژی‌های متفاوتی دارد. شاید به دلیل تغییرات زیادی‎ست که تا زمان اجرا در کادر بازیگری این نمایش و حتی جایگزینی مژگان خالقی بعد از ده اجرایِ هانا کامکار، و نبود فرصت کافی برای هماهنگی و تمرین بوده باشد اما درهرصورت عدم تعادل در بازی‌ها بوضوح مشهودست.
مولانیا در پایین‌ترین سطح بازی‌ها، تصنعی، بی آنکه بتواند نقش را دربیاورد، ربات‌گونه، به ادای دیالوگ هایش می‌پردازد، مژگان خالقی، آنقدر با انرژی بالا بازی می‌کند که از نقش و هماهنگی با دیگر بازیگران، جدا و بیرون می‌زند. و به نظر می‌رسد، با تاکید احساسی و انتقال حس کاراکترش، قصد بر نتیجه گراییِ مطلوب برای تماشاگر را دارد که کارگردانی و نویسندگی‌اش نیز تایید شود. اما این تاکید، نه تنها درخدمت و تاثیرگذاری اجرا نیست، بلکه حتی ریتم آن را مخدوش می‌کند .
با این وجود، میترا حجار و ترلان پروانه، در بازی موفق‌ترند. و تناسب و کنترل بیشتری را نشان می‌دهند. اگرچه وجود متنی با عدم پرداخت قوی شخصیت‌ها، بستر درک و دریافتِ بیشتری را از بازی آنان، ایجاد نمی‌کند.
"امشب ... دیدن ادامه » اینجا"، در مجموع اجرایی‌ست که نه در متن و نه در اجرا، قادر به ایجاد موقعیتی شگفت‌انگیز و اتفاقی ویژه وموفق در ارائه یک اثر صحنه‌ای و تئاتر امروز با توجه به سابقه‌ی حرفه‌ای کارگردانش نیست.
متن اگر از شگرد شکست زمانی و تعلیقی خود عاری شود، نه تنها حرفی برای گفتن ندارد، بلکه زاویه دید نامعقولی را نیز پیش می‌کشد که قابلیت همذات پنداری و یا درک ملموس مخاطب را معوق و سلب می‌کند. روایت از جایی تبدیل به رویایی می‌شود که از زبان کاراکترهایش بارها به میان می‌آید و نه پیوندی با واقعیتی که انسان امروز در مواجهه با این اثر، بتواند در صدد درک و فهم وضعیتی از خود برآید.

نیلوفرثانی

درج در پایگاه خبری تآتر
https://teater.ir/?p=60973
سپاس از نظرتان. گرچه وقتی می فرمایید متن حرفی برای گفتن نداشت یعنی همچنان به دنبال قصه های مرسوم و به قول من موزه ای می گردید. هرچند چنان نظرتان برای من محترمه که نقدتان را بی کم و کاست در سایت خودم منتشر کردم.
پیروز باشید...
۱۷ مهر
خانم ثانی عزیز نظرتون راجب بازی های میترا حجار چیه؟
۱۸ مهر
زهره جان عزیزم دراین نمایش نقش خانم خالقی پررنگ و جذاب تر هست که مثل همیشه قوی و خوب از پس‌ش بر می آیند هرچند انرژی زیاد ایشون به نسبت سایر بازی ها عدم بالانسی رو ایجاد می کنه که در قیاس، اجرای میترا حجار عزیز کم مایه تر و در سایه قرار می گیره... با این حال ... دیدن ادامه » در چهارچوب نقش خودشون، من از بازی ایشون حس متناسب تری نسبت به کلیت و نیاز اجرا داشتم که به اندازه و متعادل بود..
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش عمل i

"عمل، کنشی از تن، تن‌بریدگی از درد "

شکوفه طاهری در ادامه‌ی فعالیت‌های تئاتری‌اش، اینبار هم متنی از مهدی اسدزاده را برای اجرا انتخاب کرده که تمی اجتماعی دارد . معضل اعتیاد، فقر، ارتکاب جرم‌های خیابانی و بزه‌کاری، موضوعی‌ست که به آن پرداخته شده و از زوایه‌ای دیگر، دراماتیزه و صحنه‌ای شده است.
"عمل" بیش از آنکه به فاجعه‌ای از فروپاشی یک خانواده و آسیب شناسی آن مرتبط باشد، حاویِ کنشی‌ست که شاید اصل و محور نمایش را با نوعی ایدئولوژی نویسنده و کارگردان که در آن مشهود‌ست، پایه ریزی می‌کند.
کنشی که از دو کاراکتر اصلی در انتخاب راهی برای رهایی‌ از وضعیت پر مخمصه‌اند .. و رهایی آنان "مرگ"ست. مرگی که به نظر هایدگر، آزادی واقعی انسان‌ست.
"عمل" بازتاب افرادی‌ست که نشان دهد هر بزه و معضلی، چه فردی چه اجتماعی از خانواده و اجتماع آغاز می‌شود وتا آنجا نفوذ می‌کند که با نگاهی نقادانه، پدری معتاد و مادری سنتی و نابلد در عاطفه و توجه به فرزندانش، افرادی با ناهنجاری‌های رفتاری، و مستعد به بزه و خلافکاری را به جامعه تحویل می‌دهند و البته عدم پوشش صحیح حمایتی از دولت و فقر مالی و فرهنگی، زمینه‌ساز این شرایط نامناسب‌ست..
عمل با ریتم تندی آغاز می‌شود، کاراکترها مدام درحال رفت و آمد به صحنه‌‌اند و هرکدام اطلاعاتی گذرا و کوتاه از واقعه‌ای را بازگو می‌کنند. اما درکلیت ارتباط معنادارِ مشخصی ایجاد نمی‌شود گویا مخاطب دارد تنها تیترهای هر خبر را می‌خواند بی آنکه بداند اصل ماجرا چیست. در گوشه‌ی صحنه دو کاراکتر اصلی زوجی هستند که دریک مرکز پزشکی، به قصد کاری و تصمیمی، بدنبال دارویی می‌گردند

در ادامه، جریان نمایش شروع به حرکت می‌کند کاراکترها با توضیحاتی مونولوگ‌وار اطلاعات مشخص‌تری از وقایع را دراختیار تماشاگر می‌گذارند و هرکدام داستانی را از چشم‌انداز خود تعریف می‌کند. داستان هایی که درباره‌ی مرگ است و مرتبط به هم و در حلقه‌ی آخر می رسند به عمل ؛ بعضا دیالوگ‌هایی قابل توجه و ممتازی نیز گفته می شود..

"عمل" از شیوه‌ی تلفیقی نمایشی از درام و مونولوگ برصحنه، بهره می‌برد که شاید ساده‌ترین شیوه‌ی انتقال از مفاهیم و رویدادها به مخاطب در طرح واقعه باشد و کافی‌ست حس و نوعِ پرسوناژ مورد نظر پرداخت حداقلی شده باشد، مابقی با گفتن ماوقع تمام می‌شود. و چون سیالیت زیادی در صحنه وجود دارد، جنبه ی بصری نمایش نیز حفظ می‌شود. اما همین شیوه اگرچه می‌تواند رضایت نسبی از یک اجرای صحنه‌ای را برای تماشاگر تدارک ببیند اما درعین‌حال می‌تواند حفره‌های خالی زیادی را از فقدان درام و بازیگری قوی نیز ایجاد کند. چرا که تماشاگر مشتاق قصه‌گویی روایت‌های تلخی که در بستر قشر فرودست با آسیب‌های شدید اجتماعی‌ست، نیست. خسته از داستان‌های اعتیاد و سرنوشت‌های تلخ قشری، که مصرف‌کننده و یا بازی‌خورِ دست مافیای باندهای موادمخدرست .بلکه مشتاقِ شیوه‌های نوینی از فرم با محتوای جذابتر و بکرست.
درعین حال "عمل" با تمرکز بر انتخاب دو زوج معتادی که با وجود بسته‌بودن تمام راه‌های نجات، و افتادن در تله‌ی باندی مخوف از پخش مواد‌مخدر، دست به کنشی می‌زند که او را از وضعیت اسف‌بارش، برهاند. مرگ، تصمیمی‌ست که شجاعت باقی مانده در دو کاراکتر معتاد را با خوردن مقدار زیادی قرص، به تصویر می‌کشد . متن در ارائه‌ی این کنش مقاومتی به سیستم بیمار تن و جامعه، تاحدودی موفق‌ست اما در ادامه، ستون حوادثی‌ست که بیشتر روخوانی‌ست.حتی اگر از زبان مردگان باشد. و پیوند موثری را با آن نقطه‌ی عطف یعنی "مرگ خودخواسته" آن دو زوج، برقرار نمی کند.

بازی‌ها در "عمل" قابل قبولند هرچند سایر بازیگران، راوی و قصه‌گویند و اجرا بیشتر متمرکز بر دو بازی نسرین درخشان و عرفان ابراهیمی‌ست که قوی و خوب پرداخت شده‌اند.. بویژه نسرین درخشان مانند سایر نقش هایش، توانایی درک و انتقالش را بخوبی در صحنه به تماشاگر دارد.

صحنه‌ی ... دیدن ادامه » عروسی، خلاقیت موفق و کارآیی‌ست که چگالی نمایش را تاحد زیادی متعادل و قابل قبول می‌کند درعین حال با تردد بالای بازیگران بر صحنه که حتی گاهی درحد یک یا دوجمله است، فضای کوچک سالن 2 عمارت نوفل لوشاتو را تنگ تر و نامناسب جلوه می‌دهد که اگر با تمهیداتی در سالنی با فضای بزرگتر و نورپردازی قوی‌تر با وجود همین دکوری که طراحی مناسبی دارد، می توانست اجرایی حرفه ای‌تر، و تمیزتری راخلق کند. شکوفه طاهری، در نمایش هایِ تولیدی‌اش، نوید کارگردانی جوان و خوش فکر را می‌دهد اما همچنان، نکات ریز و درشتی در اجرای "عمل" به چشم می‌خورد که نیازمند پختگی و دقت بیشتری‌ست که امیدست با کسب تجربه‌های بیشتر، به آن اوج و پختگی کامل برسد.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
خانم نیلوفر ثانی عزیز
ممنون از توجه و محبتتون
خیلی خوشحال شدم که برامون نوشتین
مرسی واقعا ❤️
۱۳ مهر
درود جناب موسوی گرامی
سپاس بسیار از لطف و توجهی که دارید..اختیار دارید خطا که نیست ، زاویه دیدهای متفاوت می تونه باشه
امیدوارم این قیاس با ثمره ی مطلوب توام باشه ...ممنون ازتون
۱۷ مهر
البته که دید متفاوت هست..
بعضا هم خطا دارد..
۱۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید