تیوال ندا عباسزاده | دیوار
S3 : 08:27:04
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
ندا عباسزاده
درباره نمایش تن شوری i
زن خجالتی و کم حرف به نظر میاد اما مرد برعکس حاضر جوابه و سعی میکنه خیلی نگاه گیرا و دلربایی داشته باشه چه زوج فوق العاده ای واقعا خوشبختن . کاملا برازنده هم هستن! همیشه راز زندگی این زوجای موفق برای من جذاب بوده که چه جوری طی سالهای ازگار اینطوری هنوز عاشقن! تو همین فکرام که انگاری با یه تلنگر پرت میشم درست وسط زندگیشون که کاش نمیشدم! اونجاست که واقعیت سیلی محکمی به گوشم میزنه. اونجاست که تمام تصوراتم از عشق و زندگی به هم میریزه. اونجاست که چیزایی رو دیدم که نباید. اونجاست که حریم رابطه زناشویی تیکه پاره شد و ریخت‌ پایین! اینا همون زوج خوشبختن که همه تحسینشون میکردن؟! کشمکش، دروغ و خیانت! به طرز عجیبی زن رو درک میکردم و‌ با تک‌تک دلهره ها و ترسها و اشکهایی که ریخت شریک شدم! اما از یه جایی به بعد دیگه تشخیص این که حق با کیه به نظرم کار غیر ممکنی بود ... دیدن ادامه » فقط میخواستم این همه چالش و درگیری تموم بشه فقط داشتم التماس میکردم فریاد میزدم از زندگیتون نکبت میباره تمومش کنید تموم! زخمی که جاش می مونه و خشک میشه دردش کمتر از زخمای تازه ایه که هر روز سر باز میکنن!

پانته آ پناهی ها و صابر ابر واقعا درخشیدن مثل همیشه. موسیقی و ویدئو های ساخته شده فوق العاده بود و جناب ثروتی عزیز که دیدگاهشون و سبک کارهاشون همیشه متفاوت و بینظیره.
ندا عباسزاده
درباره نمایش خروس لاری i
خروس لاری روایت دردهای زنانگی در جامعه افسار گسیخته امروزیه ماست. زنان تیره بختی که که صرف نداشتن شرایط ایده آل معیشتی، بی هیچ امنیت و پشتوانه ای محکوم به تحمل انواع و اقسام آزارهای روحی و جسمی تا پایان عمر هستند. شاید با دیدن این اجرا ساعتی هر چند کوتاه به رنج چشمهایشان بیشتر بیندیشیم!
ندا عباسزاده
درباره نمایش سیزده i
امشب یه مهمونیه بزرگ دعوتم. نمیدونم چرا از رفتن میترسم! شاید چون میگن تم لباس مهمونی کفنه! دلمو به دریا میزنم منم کفن پوش میرم تو بدون اینکه خودمو معرفی کنم آروم میشینم یه گوشه فقط تماشا میکنم. اینجا پر از مهمونای عجیب غریبه همه جورآدمی هست مجرد، متاهل، نوجوون، معتاد، زن حامله، رقاص... صدا موزیک میره بالا انگاری همه میدونستن قرار تو مهمونی چه موزیکی پخش بشه همه با هم میخونن اما چرا من بلد نیستم فقط نگاه میکنم نگاه! حالم خوش نیست! تو سرم پر از هیاهوی آدماس دارم فکر میکنم اینجا یه سیاره کوچیک شده زمینه هر آدمی یه داستانی داره نسل به نسل آدما درگیرن با هم! فاجعه تقابل مدرنیته با سنت داره بیداد میکنه و انسان، انسانی که داره آخرین تلاشهای بیهوده رو برای چنگ زدن به زندگی نکبت بار دنیویش انجام میده چون از انقراض بشریت واهمه داره! بسه این همه تلاش این همه ... دیدن ادامه » درد کاش یه ناجی پیدا بشه نجاتمون بده!.ذهنم دنبال یه سیاهچالس تا سوالای فلسفی ای که عین نوار فیلم از جلو چشام میگذررو بندازه توش تا اینکه همه جا تاریک میشه! اینجاست که خشونت به سر حد جنون میرسه، ضربان قلبم تند تند میزنه با خودم میگم دیگه وقتشه اینجا آخرشه آخر دنیاس آخر انسان بودن. تسلیم باید شد. یکی اومده نجاتمون بده اگرچه با درد ولی به تموم شدن می ارزه به هیچ شدن، به نبودن... بشریت منقرض شد!
آقای کوشکی من تئاترهای شمارو دوست دارم چون با هر بار دیدنش غافلگیرتر میشم. موفق باشید.
تصور من قبل از دیدن نمایش استیو‌ جابز فقط تداعی کننده همون لگوی سیب گاز زده معروف مینیمال بود که گرچه در ظاهر یک سیب سادس اما به حدی وسوسه انگیز هست که دلت بخواد یه گاز بزنی!
انگیزه من هم از دیدن این نمایش فقط آشنایی با زندگی یک اسطوره بود که در تحول دنیا سهم بسزایی داشته اماااااا بعد از دیدن تمام تصوراتم به دلیل فرم اجرا دگرگون شد! بسیار هوشمندانه و فوق العاده طراحی شده بود و بازی فرزین محدث غوغا کرد! بعد از دیدن‌ عقیدم نسبت به اینکه دنیا قبل از تکنولوژی حتما جای بهتری برای زندگی بوده کاملا پررنگ تر و قوی تر شد!
بسیار سپاسگزارم برای این اجرا و امیدوارم در پروژه های آینده هم موفق باشید.
بچه که بودم تو‌ محلمون یه مادر دختر ی زندگی میکردن. دختره اسمش مهناز بود. همسایه ها میگفتن دختره عجیب غریبه یا به عبارت بهتر مریضه! میگفتن جلو هر آئینه ای که ببینه وامیسته حرف میزنه و میخنده حتی گاهی داد میزنه و دعوا میکنه! انگاری تو خیال خودش یکیو تو آئینه میدید! مادرش از ترسش همه آینه های خونرو پوشونده بود. زمان انقلاب بود دختره دو تا خواهر داشت یکیش خودکشی کرده بود اون یکی ام زندان بود! میگفتن مهناز معلم بوده و از مدرسه اخراجش کردن! همه اینا باعث شده قاطی کنه! با اینکه همه بچه های محل ازش میترسیدن اما من ترسی نداشتم هر وقت منو میدید میخندید. همیشه دلم میخواست بدونم مهناز تو آئینه چی میبینه! شایدم اون یه چیزایی واقعا میدید که ما آدما ی معمولی تواناییه دیدنشو نداریم! شاید اون زیادی عاقل بودو‌ ما... .
دیشب تو سالن اجرا مهنازو دیدم نشسته بود بهم لبخند ... دیدن ادامه » میزد میخکوب شده بودم نمیتونستم بفهمم که این آقایی که‌ رو صحنس واقعیه یا مهناز! کدوم داره ادای بازی کردنو و در میاره کدوم خود واقعیشه! گیح بودم تا اینکه چراغا روشن شد، مهناز دیگه اونجا نبود! صندلیش خالی بود! همه از جا بلند شدن آقای بازیگرو جانانه تشویق کردن اما من همچنان مبهوت بودم داشتم به مریضی مهناز و بازیهای فوق العاده ای که دیدم فکر میکردم!
بسیار ممنونم بابت این حجم از زحمت و تحقیقی که نشون دهنده یه تلاش بی وقفه برای این اجراست! بازیتون حرف نداشت.بسیار خوشحالم که شانس دیدن این اجرارو داشتم.امیدوارم همیشه موفق باشید.
سوال مهمیه . سوالی که سالهاست ذهنمو مشغول کرده . اینکه وقتی توو آینه نگاه میکنیم . دقیقن داریم به کی نگاه میکنیم ؟
۰۷ آبان ۱۳۹۷
دارید نزدیک میشید بامداد جان
۰۹ آبان ۱۳۹۷
مرسی :)
امیدوارم
۰۹ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نشستم توی سالن انتظار کارگردان داره یه چیزایی میگه از یه چرخه دایره وار! با خودم دارم فکر میکنم نمایش شروع شده یا نه؟ پس چرا ما هنوز اینجاییم! نمیتونم تمرکز کنم، عجیبه همه چیز. از بین صداها میشنوم که باید دنباله یه رنگ و بگیرم! بلند میشم میرم جلوتر میرسم به در یه اتاق! درو که باز میکنم تو تاریکی داستان شروع میشه. بهت زده شدم، یکم ترسیدم چه اتفاقی داره میفته! در پی این همه شگفت زدگی ناخودآگاه یاد انیمیشن کمپانی هیولاها میفتم یه آن فکر کردم من اون هیولا بنفشه ام دارم میرم تو اتاق بچه هارو بترسونم! نمیدونم چرا اینقدر آدم ترسناکی شدم! از خودم بدم میاد من هیولام؟ آره هیولام اذیت کردم، ترسوندم، دست درازی کردم. مغزم داره منفجر میشه! بچه ها ترسیدن از من، هیچ وقت دلم نمیخواسته اینقدر ترسناک باشم پلید باشم اما من اینجوری نیستم نه! من بچه هارو دوست دارم مثل ... دیدن ادامه » همون هیولا بنفشه! من میخوام با بچه ها دوست باشم، اینی که میگن من نیستم کمکم کنید! بالاخره یه نفر دستمو گرفت، آوردم تو خیابون بهم گفت تو خودتی هیولا نیستی، نگاش که کردم آروم شدم اما هنوز آدما و خیابون داره دور سرم می چرخن پاهام شل شده تنم میلرزه صورتم خیس شده! میشینم رو کف خیابون به بچه ها فکر میکنم به خودم به اون هیولا بنفشه!

از دیروز تا حالا فقط خیره میشم یه جا به داستانایی که دیدم فکر میکنم به این فکر میکنم که چی شد دنیا پر از این هیولاها شد! واقعا موضوع، نحوه اجرا ی بازیگرا و در نهایت تاثیرش روی مخاطب بی نظیر بود تا حالا چنین تجربه ای نداشتم! فقط تقاضایی که از کارگردان دارم اینه که لطفا یه جلسه همراه با گروه ترتیب بدید و تجربییاتتون رو طی اجرای این نمایش با ما در میون بذارید باید خیلی شنیدنی باشه.
ازهمه عوامل بینهایت ممنونم برای این همه تلاش و زحمتی که بابت این نمایش کشیدید شما سزاوار بهترین تشویق ها و موفقیتها هستید.
چقدر زیبا نوشتی :-)
و چقدر قشنگ این نوشته ها اون روز خوبی که من تونستم این نمایشو ببینم برام تازه کرد.
مرسی که انقدر زیبا نوشتی
۰۲ مرداد ۱۳۹۷
خیلی ممنونم خوشحالم که نوشتمو دوست داشتید:)
۰۲ مرداد ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ندا عباسزاده
درباره نمایش مرد شده i
زن بودن، همسر بودن، مادر بودن و در کنار همه اینها جنگجو بودن خصیصه زنانیست که در منطقه کوچکی از این کره خاکی توانستند الگوی تمامی زنان جهان شوند.
تماشای داستان دلیری و مقاومت این زنان برجسته برای هر مرد و زنی که در این برهه از تاریخ زندگی میکند مثل چراغیست که تاریکی ذهن و روح خسته را با شکوه ایثار و عشق روشنی میبخشد.
بیبینید و از نمایشنامه و بازیهای فوق العاده و طراحی صحنه متفاوت لذت ببرید.
تو تاریکی ام یه فشاری رو قلبمه چشام به زور باز میشه اینجا کجاست صدای موسیقی میاد اینا کین؟ شبیه آدمایی که تا حالا دیدم نیستن انگاری یه دنیا دیگس انگاری خوابه، رویاس مثل مردنه مثل اون دنیاس آره درست فهمیدم بالاخره منم اومدم این دنیا بالاخره سبک شدم، بالاخره مردم! چه عجیبه همه چی یه جور دیگس همه جا پر از آهنگه چوب رهبر ارکستر میره هوا آدما موسیقی میشن صدا میشن اینجا هنوز مادر نگران بچشه هنوز آدم عاشق منتظر هست هنوز مردی هست که دنبال حقیقیت مردنش میگرده منم میخوام اینجا بمونم، میخوام صدا بشم از این دنیا خسته شدم میخوام مثل آدما صدا بشم رهبر ارکستر میخواد بیاد بیرون داره به زور منم می بره من نمیام بذار بمونم دارن به زور بیرونم میکنن نه خواهش میکنم بذار یه کم بیشتر بمونم همیشه دلم میخواست بدونم اینجا چه خبره! همه جا روشن شد این منم رو صندلی نشستم ... دیدن ادامه » آدما بلند شدن تشویق کردن اما من هنوز نشستم فکر آدماییم که دیدم فکر اون دنیام فکر اینکه اینا واقعی بود یا فقط یه بازی بود!
بازیها بینظیر بود، بینظیییییر. واقعا خوشحالم این اجرارو دیدم چون اگه نمیدیدم حتما یکی از تیاترهای خوب زندگیمو از دست میدادم! حتما حتما ببینید و غرق لذت بشید.
دست آدمها همیشه دل و خشت و گشنیز نیست همه ما یه جوکر هم تو وجودمون هست که شاید کمتر کسی دیده باشه و اگه افکارمون شنیده می شد به احتمال زیاد کسایی که دوسشون داریم از ما میرنجیدن!
آنسوی آئینه ماورای جریان عادی و زندگی روزمره زناشویی رو برامون به صورت طنز به نمایش میذاره و تجربه نشون داده که هرجا اسم علی سرابی نازنین باشه شاهد یه اجرای بسیار خوب هستیم. مدتها بود از ته دل نخندیده بودم بابت شب عالی ای که برامون ساختید بسیار و بسیار سپاسگزارم.
ندا عباسزاده
درباره نمایش هنر i
نمایش برای من تداعی کننده کلمه قدمت بود، قدمت وسایل قدیمی، قدمت خاطره ها و قدمت رفاقت به نه نظر میاد هر کجا که این کلمه میاد، همه چیز برامون با ارزشترو پر معنا تر میشه!
با دیدینش لحظات خوبی رو تجربه میکنید چه جاهایی که دیالوگهای پر مغزیو میشنوید و چه جاهایی که لبخند میزنید و حتما کمی تعمق درباره آدمهای با ارزش زندگیمون برای همه ما واجبه!
ندا عباسزاده
درباره نمایش صد درصد i
بسیار خوشحالم که حال تیاتر این روزهای ما خوبه و هربار که از سالن بیرون میام حس های عجیب ناشناخته ای رو در خودم کشف میکنم که متاسفانه امسال از کمتر فیلمی در سینما چنین حسی گرفتم!
اما در میون تیاتر هایی که امسال دیدم نمایش 100% به طور 100% ارتباط منو با دنیای بیرون و سالن تیاتر قطع کرد. حس کردم شنل جادویی تن کردم و به صورت نامرئی روی یکی از پله های خونه ای در لندن نشستم و تمرین تیاتر یک دختر نویسنده و بازیگر مورد علاقشو تماشا میکنم. در هر ثانیه اتفاقات و حرکتها و دیالوگ های اون دونفرو هاج و واج نگاه کردم و حتی دلم نمیخواست پلک بزنم تا مبادا جزئیات و از یاد ببرم. با خنده اون دختر از ته دل خندیدم و با گریش اشک ریختم و حتی دلم میخواست باهاش صحبت کنم و آرومش کنم. از این حجم اتفاقات عجیب شگفت زده، شگفت زده و شگفت زده شدم تا زمانی که صدای همهمه شنیدم چشمامو باز ... دیدن ادامه » کردم و دیدم در اطرافم جماعتی ایستادن و شروع کردن به دست زدن، در اون لحظه خودم روی یکی از صندلیهای سالن ایرانشهر بدون شنل پیدا کردم و تازه فهمیدم کجام و جریان چیه! بنابراین بلند شدم و با تمام توان شروع کردم به دست زدن برای بازیهایی که یک ساعت ونیم منو از روی صندلی کند و برد به خانه دختری عجیب و عاشق تیاتر در لندن!
حتما و حتما ببینید.
وای چقد دلم خواست ببینم ...
۲۰ دی ۱۳۹۶
خیلی ممنونم از دیدن و وقت گذاشتن براش لذت میبرید.
۲۱ دی ۱۳۹۶
ممنون ندای عزیزم و درکنار تو بودن و دیدن تئاتر با بازی خیره کننده هوتن شکیبا و ستاره پسیانی عزیز واقعا عالی بود. تئاتری که لحظه های بدون پیش بینی اش منو میخ کوب کرده بود و با تمام وجود از اجرا و بازی های عالی و ترجمه خوب آقای رهبانی لذت بردم.
۲۳ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی لذت بخش وقتی ببینی بازیگر چهره تو تیاتر هم میدرخشه و اون موقعس که بسیار کیفور میشی از بازیهای زنده ای که مطمئنی خودت در شرایط عادی که هیچ مخاطبی نباشه که چشم تو چشت نگات کنه حتی یه کدوم ار اون جمله هارو به درستی نمیتونی ادا کنی چه برسه به صورت ممتد تکرار کنی اونم با اکت! خیلی خوشحالم از تماشای خشم و هیاهو و باورم نمیشد که خانم توسلی با پای ضرب دیده اینقدر بتونن مسلط باشن ! نگاه انتقادی نمایشنامه به معظلات بی شماری که تو جامعه هر روز باهاش درگیریم و تحلیل اونها برای من مخاطب عام بسیار آموزنده و با حال هوای این روزهای ما بسیار سازگار بود! از دست اندرکاران این تیاتر به خاطر تمام تلاششون واقعا ممنونم.
ممنون از کلمات زیباتون ندا خانم. سرافراز باشین.
۲۲ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیدن این نمایش وظیفس وظیفه همه مایی که داریم تو این جامعه زندگی میکنیم و هنوز در گیر قضاوتهای کور کورانه گذشتگانیم . آبی مایل به صورتی کور سوی امیدی برای قشری از جامعس که همیشه با نگاههای متعصبانه ما حقوقشون پایمال شده. لطفا و حتما ببینید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید