تیوال مجتبی مهدی زاده | دیوار
S3 : 02:30:32
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
زمان
در اعماق من یخ می زند
از کنار سیلِ نور پنجره
عبور می کنم
مثال نسیم و رقص های باد

از کنار کوه های آن
سوی شهر عبور می کنم
از کنار دنیای اسباب بازی های مان‌
از کنار شوخی های سیاستمدارانه
از کنار یک بازیگر کارکشته

از کنار کسی که دوستش داشتم
از کنار قبر نلسون ماندلا
از کنار انیشتین ِ زنده
از ... دیدن ادامه » کنار آن لحظه که آژیر کشید
دزدگیر یک بانک در ونیز

از کنار چند ستاره
از کنار جنگل انبوه سوخته
از کنار یک گربه وحشی
به خودم هم که می رسم
از کنار آن هم عبور میکنم

میدانم که جهان،خود من هستم
تک تک ماه هایی
که در آسمان پیدا و ناپیداست
من خودِ بهشت روی زمین هستم
طبقات تبعیدیِ برزخم

من همه چیزم و این بار
که زمان در من یخ می زند
در مردمک چشمان من می شکند
این بار و برای آخرین بار
خودم را ترک می کنم
به مقصد چیزهایی که نمی دانم

از کنار خودم عبور می کنم‌
به آسانی
دنیا را می بافم
و پشت گوشهایم می اندازم
نیمکت های دو نفره را حیف می کنم.


#مجتبی
نیما علوی، Sima و امیر مسعود این را خواندند
میترا، فرزاد جعفریان، Saeed Zarei و فاطیما بهارمست این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در میان آسمان
با ابر،من صبر می کنم
قصه های کهنه را
آسان از بر می کنم

داستان بی کسی
سر رشته اش طولانی است
چشم های یک نفر
در شهر ما،طوفانی است

من که ام؟
یک عابر بی ساز و سوز و سیم و زر
وای انگار شهر من
در چهره اش ویرانی است.


‎#مجتبی

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در هیاهوی میدان مسابقه
یال های سفیدِ خاطرات
میان‌موهای سیاه
در افکار روزهای جوانی موج می زند

دلتنگی های یورتمه شبانه
برای سوار کردنِ ماه
از تپه های تاریکی
آهسته و آرام،بالا می رود.

نعل های نقره
خوش شانس بوده
برای تک تک سواران اش،
جز من که تکه آهنی
به استخوانِ ذهنم میخ شده

در ... دیدن ادامه » میانِ عربده های
دورویی و نیرنگ روزگار
کفشِ آهنی ام به تکه سنگی
گیر کرده و پایم شکسته است.

پس خلاصی
شانس بزرگی ست
که سَرِ پیچ
لای زانوانم پیچیده

و میدانم
که عاقبت روزگار
مرا به ضرب یک گلوله
خواهد کشت.

پس همیشه
با شیهه آخر من
از خواب
خواهد پرید

صدای شیهه ایی که می گوید
از تو ممنونم
برای رهایی
برای اول شدن در آزادی.


#مجتبی
دختر آبی
ادامه ی خواب عدالت
در شهر است.

در فکر شهریور گرم
پلیدی های فصل بعد
آهسته و آرام
نقش می بندد

انگار روزگار هزار رنگ
آرام آرام
به سیاهی ظلم حرفها
تبدیل شده

و کماکان بی عدالتی محض
در ... دیدن ادامه » جای جای شهر
همچنان
ادامه دارد.

مثال اسپند روی آتش
دختر آبی
بی قرار یک قرار بود
برای استقبال از شوق
بالا و پایین پرید


آری،
دختر آبی
ادامه ی خواب عدالت
در شهر است...

#مجتبی
بابام پرسید:شما خونه دارین؟
گفت:من یه قایق دارم
گفت خُب خوبه
پرسید شما ماشین دارین؟
گفت من یه قایق دارم
گفت خُب خیلی خوبه
پرسید پدر و مادر کجا هستن
گفت من یه قایق دارم
پرسید شما دیگه چی دارین؟
گفت من موهام بلنده
یه پیرهن آبیِِ کمرنگ دارم
که خیلی هم دوسش دارم
یه شلوار طوسی دارم، آواز هم می خونم
دیگه هیچی نپرسید
بعد یه سیگار گرفت،سرشو فوت کرد.
بعد ... دیدن ادامه » گفت آقا ببخشید،اما این دخترمه
همینو دارم،من قایق و لباساتونو نمی تونم ببینم که
اما اگه یه دهن آواز بخونین
من دلم گرم میشه،میشه بخونی؟
بعد آواز خوند،آواز که خوند نورا کم شدن
دوباره از اول پاییز شد،یه تاریکیه خوبی شد
گنجیشکها و کلاغها
جمع شدن پشتِ پنجره خونمون
گوش دادن،قشنگ گوش دادن
پنجره ها وا شد
تمام مردمهای شهر وایسادن و گوش دادن
خوبیش تو دلم نشست
انگار همه گنجیشکهای تویِ دلش
رفتن تویِ دلم.
#آمستردام
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کجا می روی؟
باز هم می شود
دست های گرمت را گرفت و تو را دید؟
صبح بخیر گفت و صدایت را شنید
عطر تو هنوز هم در هوا جاری ست
تصویرت روبه رویم قد می کشد
لبخند می زنی اما این بار بغض می کنم
خبری از ذوق نیست

سکوت می کنم
سکوتی که از ابتدای خلقت
با خود یدک می کشم
مثال پرنده ها
که با مرگ هم عاشقانه می رقصند،
قدم می زنم
کنار ... دیدن ادامه » درخت هایی که با تو
میان آن ها بسیار دویده بودم

در تمام سنگ فرش های خیالم
نقش بسته ایی
مرا مثال همیشه سربه زیر
دست و و پایم به لرزش انداخته ایی،
می خواهم یقه تمام خیابان ها را بگیرم
چون زیبا نیست که آسمانش بعد از تو
با هر ترانه ی ابرها
آوازی شاد بخواند

کوچه پس کوچه های شهر
هرگز نفهمیدند تو که هستی،
تو تنها بودی
شبیه صندلی های خستهِ تاتر،
نمی دانی که فریادِهای بی صدایم
چگونه دردهایش را در پیراهنم
حبس کرده
چگونه اشک هایم پنهان شدند
اما با این همه درد در ذهن خودم
لبخند از تو ثبت کرده ام،لبخند.


#مجتبی
واای پسر..دمت گرم..
۱۵ شهریور
ممنون نیلوفر جان
مرسی از لطف و محبتت
۲۲ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مجتبی مهدی زاده
درباره نمایش اسب i
به پایان رسید
مثال یک خواب سبک
که سر سپیده از آن
ظالمانه با صدای گنجشکها میپری

به آسمان تیره و روشن
برای چند ثانیه نگاه میکنی
درحالیکه مثل احمق ها
لبخند میزنی

پلک هایت را
به هم فشار میدهی
تا دوباره به خواب بروی
و ادامه ی خواب قشنگت را ببینی

همین
تمام ... دیدن ادامه » است
تو دیگر
بیدار شده ایی

و زندگی
همین قدر داغ و شرجی
از پیراهنت عبور کرده و
کلافه ات میکند

همه چیز را
خراب نکن،
مثلا اینکه دوست داشتنم
واقعی بود.


#مجتبی
ابرشیر، حمیدرضا مرادی، سیدمهدی، امیر مسعود و محمد جواد این را خواندند
زهرا فلاح این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کل عمر منتظر‌ آنی می شویم
که گول مان بزند
انکارش میکنیم
که هر لحظه در حال مُردنیم
چشم های بزرگ شیشه آیی عروسکی
توپِ رنگی ای
پاک کن هندوانه شکلی
وسط تابستان،بستنی
یک نگاهی،چشمکی،خنده ریزی

مرگ خوبی ست
احتمالا لحظه ایی که یک بوسه
گول مان می زند
مرگ زیباتر ایست
آن زمان که آینه
بوی ... دیدن ادامه » عطری
طلوع یک مشت گدازه
گول مان می زند

آرزوهای مان که روی کاغذ زرد شد
پسربچه ی کوچک که مَرد شد
نمره ها یی که از ۱۰ پایین تر شد
حال مان از بوی سیگار که بد شد
کودکِ کاری که رفت زیر موتور
قرص های روی میز 'فقط من را بخور
انگار که کمتر می میریم هر لحظه
چرا که این بار میل ما به مرگ
بیشتر از میل مرگ به ماست

آخ که هر لحظه از ما کنده می شود
و شاید این بهترین شعر دنیاست
فقط ای کاش از قلب مان کنده شود عمرمان
کمی از دنده ها تا جا برای دودِ سیگار بعدی
باز شود
اندکی از دماغ مان که بوی ادکلنی
چیزی،گول مان نزند
هر لحظه در حال مردن تر هستیم
و من چندین لحظه بیشتر
از شروع نوشتن این متن

قبل از آنکه
بخواهم به تو بگویم
هر لحظه از ما کمتر می شود
و هر لحظه بیشتر می میریم
زنده تر بودم
کل عمر منتظر‌ آنی می شویم
که گول مان بزند

#مجتبی
فرشته، امیر مسعود، nima haji و نسترن س این را خواندند
محسن جوانی، لیلا میناوند، سون داو و آوا تدین این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میدانی
بعضی وقت ها
به پرواز مرغابى ها فکر می کنم
به اینکه اگر زبان پرنده ها را می دانستم
شاید هم صحبتی پیدا می شد

شاید
به زندگی دل می بستم
چیزی در جهان پیدا مى شد
که برایش زنده بمانم
اما نه،پرنده ها زبان من را نمی فهمند.

نه پرنده ها
نه درختان که پشتشان به من است
و سایه شان را
به ... دیدن ادامه » سمت دیگری تکان می دهند
هیچ کدام حواس شان به من نیست

درخودم فرو رفته ام
شبیه یک بطری شیشه ایی
که در شنِ مرداب فرو می رود
هوا سرد هست و
نامه ی درونش پوسیده.

نه،به دستِ انسانى مى رسد
نه حتى مردابِ گرسنه را سیر مى کند
مثال پادشاه روى جلدِ استکان
که مترسکی شده روى شیشه ها
برای طعم و عطرِ چاى.

میدانی
بعضی وقت ها
به پرواز مرغابى ها فکر می کنم.

#مجتبی
نمی خواهم
که خوابم ببرد
یک نفر بیاید و مرا
از این کابوسها بیرون کند

افکارم
به حقیقت چنگ می زنند
و از درد به خود می پیچد
چشم هایم
بوی الکل می دهد.

شب ها
تنها که می شوم
توی لیوان هم چیز ی نیست
جز بهم ریخته گی روزگار

دلتنگی ... دیدن ادامه » هایم
شبیه یک مادیان باردار است
که درون شکمش
مدام به او لگد می زند.

در ذهنم
کسی به جای تو
دستانش را دور گردنم
حلقه می کند و نایم را می فشارد

نفسم بند می آید
دلخورم از اینکه
این دستهای غریبه کیست
که مرا تمام می کند

مگر
قرار نشد
که فاصله بین مان
ما را بکُشد؟

#مجتبی
شاید این نوشته آخر باشد
بیدار که شدی
کنار زیرسیگاریِ گوشه میز
پیدایش میکنی
این بار با دست چپ نوشتم
چون با دست راست
زیادی نوشته ام ولی
این نوشته فرق دارد
حرف زیادی برای گفتن ندارم
حس نمی کنم حتما باید چیزی را بدانی
که تا همین لحظه نمی دانستی،
اکثر اوقات بدون استفاده از واژه ها
توجه نشان نمیدادی
و گاها که شروع به صحبت می کردم
انگار که اتفاقی که در جریان بود
و ... دیدن ادامه » احساسی که داشتم با واژه ها
خطشه دار می شد و اوضاع را بدتر می کرد
ناگفته نماند
که با دست چپ نوشتن برایم
سخت تر از چیزیست که فکرش را بکنی
و از طرفی،فکر نمی کنم
که حتی این نوشته رابا این خط نافرم بخوانی
فکر نمی کنم حتی اگر بخوانی
چیزی ازش بفهمی
و فکر نمی کنم اگر چیزی ازش بفهمی
تاثیری روی تو داشته باشد
و فکر نمی کنم این نوع نوشته ها
اصولا پیش تو حرمتی داشته باشند.
تو دنیای خودت را داری
و من دنیای منزوی و کوچک خودم را
گاهی از بالکن دنیای خودت
در حالی که سیگار می کشی
برای من دست تکان می دهی
یادم نمی آید که لحظه ایی بود که دوستت نداشتم
اما در این لحظه،که نیمه برهنه در اتاق نشسته ام
و از بالکن برایم دست تکان می دهی
فقط لبخند می زنم
و خودم را سرگرم خاموش کردن سیگار
در زیر سیگاری نشان می دهم
باقی این نوشته را
با دست راست بعدا
برایت می نویسم
فعلا خسته شده ام.
مادرم ظهر گفت
عین سگ باید دنبالت بدوام
اینکه هفته ی اول فقط مرا خوشحال دیده
اینکه من از آن نوع آدمها هستم
که با من وقت می گذرانند و بعد
مرا دور می اندازند
اینکه هیچ کس مرا نمی خواهد
من در جواب چیزی نگفتم
که صد البته موقعیت بسیار نادری بود.
یادم افتاد این اواخر دیگر دستم را
زمانیکه در صدای شلیک خنده و گپ و گفت رفقایت غرق می شدی
فشار نمی دادی و بعد به من لبخند بزنی
قبل از نوشتن این خط
به دستم چند ثانیه خیره شدم
بغضم را که قورت دادم بقیه کلمات را نوشتم
یک حس درونی به من می گوید
که همیشه برای آدمهایی مثل من و تو
ماندن از رفتن سخت تر است
و اینکه تا به حال کسی به ما
دوست داشتن یاد نداده
ساعت های جفت قابل احترام اند
امّا چه کسی به من فکر میکند؟
حالا که مجبورم بپذیرم که تو نیستی
راستی،
سوالم را هنوز نپرسیدم
سوالی که جوابش را احتمالا هرگز
به دستم نمی رسانی
چون اهل نوشتن که نیستی
تماس هم بگیری پاسخی نخواهد داشت
چطور به این سادگی عوض شدی
نوشته ام را تمام نمی کنم
عجله ایی هم ندارم
هنوز هشت نخ سیگار در پاکتم مانده.


#مجتبی
الف،ی،ر،الف،نون
ایران
این سرزمین و بوم
خاک عشق
مرز خون و جنون.

با دلتنگی
در آسمان زیبای خیالت
آهسته و آرام قدم می زنم
چتر بهار پر مهرت را باز می کنم
و یک بیت زیبا
برای دل زخمی ات می سرایم

اینجا ایران است
وسط قلب من و تو
میان ... دیدن ادامه » تردید آدم های بی وجود
و کنار سکوت بی صدای حضور

این روزها ایران
خسته است
‏شبیه زن هایی ست که شب ها
‏در آغوش مرد هایی می گذرانند
‏که دوست شان ندارند

این روزها ایران
درد دارد
زخم دارد
مثل آدم‌های گذری
تلخی بر لب دارد.

‏⁧ #مجتبی
امیر مسعود و M... این را خواندند
نیلوفر پیری، حمیدرضا مرادی و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر تو پر از دردهایی ست
که هر لحظه مرا
به سقوط از پرتگاه زندگی
تشویق می کند

فکرهایی که مدام
بند بند،دلم را
مثل ریسمان کهنه
هر روز نازک تر می کند

و تمام عاشقانه های
محکوم به حبس ابدم را
به کابوس مرگ
دعوت می کند،

خیالت ... دیدن ادامه » راحت باشد
از زمان افتادنم
از چشمهای هرزه ات،
تمام زنگ های شیطان
آهسته به صدا درآمده است

چون راه عشق تو
در جاده ی سیاه زندگی
هرزه ی هم آغوشی
روسپی های سیاه و سپید عاشقی ست
که بکارتش را
برایِ تو نگه داشته است.


#مجتبی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دلم آغاز
دلم پرواز
دلم باران

نگاهم چتر
چترم خیس
و در بسته،

سکوتم بغض
بغضم هیس،
فرو رفته

به لب حرفی
به دل آهی،
سوالی ... دیدن ادامه » مانده
از انگشت هر دستم

کجا رفته؟
که من کیستم؟
که شاید باز
با باران سال بعد

کنار صبر
میان ابر
دلش در شب

دلش در روز
کمی آغوش،
باز خواهد گشت.

#مجتبی
میدانی؟
متهم ردیف اول
همیشه شب است
اوست که تو را
به یاد من می آورد

در ساعات غیر قانونی
بعد از انبوهی از کار
قبل از هجوم خاطره ها
پُرتره های دور و نزدیک
یا می خوابم یا جان می کنم.

راه سومی
هیچ وقت در کار نیست
متهم که شب باشد
اتاق ... دیدن ادامه » خواب،
دورترین قتلگاه احساسم می شود

خنده های زورکی
روی صورتم ورم کرده
جای چند گلوله
در تنم از خاطره ها به جا مانده
و شب را ارتش بی سلاح مبدل می کند.

میدانی؟
متهم ردیف دوم
تخت خوابم است
در آشپزخانه،رو به روی تلویزیون
حتی کنار مادربزرگ در امانم
ولی در تخت نه؟

شاید
مشکل از بالش باشد
افکار همیشگی
که زیر آن مخفی شده
و گردنم را کبود می کند

یک قطره آسایش
در بدن لعنتی ام نمانده
مشکل از تخت است
از تشک سفتش
و از سردیِ منفورش

باید
بالشم را بخوابانم
تشک را،ملافه را،
و خودم بیدار تا گرگ و میش صبح
لیوان پشت لیوان سردرد بخورم.


#مجتبی
“نمایش بازرس”
یک بازرس کاملا ایرانی،از جنس سنگلج

شب،
با تمام ترک های روی دیوار
آهسته و آرام
می خوابد

در نبرد گلادیاتورهای خشمگینِ وهم
که در سرمان شمشیر میزنند
ما را با اسب هایش
لگدمال می کند

نیزه،
در پهلوی آسودگیِ خاطرمان
فرو ... دیدن ادامه » می کند،
آخر نمی شود که
به افکار شوم شهر دل بست

شب
از نیمه میگذرد،
نشسته ام
لبه ی تخت را چنگ می زنم
تا به سیاه چاله بیخوابی پرت نشوم

خسته ام
به پاهای کبودم
دیگر امیدی نیست
اما
برای یک بار هم که شده
بیا زنده بمانیم.

#مجتبی
حمیدرضا مرادی و نیلوفر ثانی این را خواندند
محمد لهاک ( آقای سوبژه ) این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پرنده
به آزاد بودنش
قشنگه
نه به حسرت توی قفس

پرنده ایی
که مال تو نباشه
بهترین قفس دنیا رو هم
داشته باشه

تا آخر عمر
توی فکر فراره
یا یه گوشه قفس
دق میکنه،

اصرار برای
نداشته ... دیدن ادامه » ها
برای بایدی که شایده
خوب نیست

و‌ برنده
همیشه پیروز نیست
بعضی وقت ها بازنده ها
راه برد رو بهتر یاد میگیرند.

⁧#مجتبی⁩
دلم
به حال
آدمهای خاکستری شهر
می سوزد

وقتی در هنگام ظلم
چراغ های صداقت را
خاموش می ‌کنند.

دلم
به حال
آدم های خفاش نمای روزگار
می سوزد

وقتی
چراغ ... دیدن ادامه » حقیقت را
بی محابا
روشن می‌کنند.

آخر نمی شود
که قدم هایی برداشت
بدون آنکه هیچ کسی نرنجد

نمی شود
همیشه و همه جا
راضی نگه داشت
همه را.


#مجتبی
نازلی،بهار خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار
نازلی سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
نازلی سخن بگو
مرغ سکوت، جوجة مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست
نازلی سخن نگفت؛
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی ... دیدن ادامه » ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست
و رفت.


#دوم_مرداد
#روز_پرواز_شاملو

خودکارم را
از ابر پر می کنم
و برایت
از گلوله
از جان کندن
از عشق به وطن

از زندان های داغ
مغزهای خواب
که هیچ وقت
بیدار نخواهند شد

از لبخندهای چند جوان
که تمام
خاطرات ملتی ست

از ... دیدن ادامه » ایثار
از مرگ پرواز
پرنده های در خواب

از دلتنگی
که نه خوانده می شود
و نه نوشته
می نویسم.

#مجتبی