آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال مجتبی مهدی زاده | دیوار
S3 : 05:53:21 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
ولی ما یه روزی بر می گردیم به خودمون
بر می گردیم و توی گودی گردنی که
بوی الکل ازته مونده ی یه عطر فرانسوی میده
به قسمتی از خودمون می رسیم
بر می گردیم و لای قرصای سبز وآبیه توی کابینت، دنبال راه فراریم
فرار از کسی که خودمون ساختیم
بر می گردیم و تیکه های زخمی مونو
توی دیالوگ نوید محمدزاده جمع و جور می کنیم وقتی می گفت:
اگه دوسم نداشت چرا می خندید؟
یه روز تموم خرده ریزه هامونو ازکف آشپزخونه طی میکشیم
و ازپنجره ... دیدن ادامه ›› پرت می کنیم بیرون
اون زمان حتما وقتی زندوکیلی می خونه
گرچه شاید روز دیدارتو درتقویم من نیست
با نگاهت تا شب جان کندنم همراه من باش
قشنگ ترین نوستالژی رو برامون میسازه و اون آدم درون آینه
باهامون خیلی فاصله داره
برمی گردیم و وقتی یراحی با موهای جوگندمیش
به یاد جوونیاش میخونه
پاییز تنها یادگاریه ازتو
یادمون میاد چقدر عاشق پاییز بودیم
عاشق بارون
عاشق بوی سیگارتر
ما یه روزی بر می گردیم به خودمون!
به دوست داشتن هامون
اصرار کردم که
حتما امشب باید ببینمت
باهات حرف بزنم
فرقی نداره کجا و چه ساعتی باشه
قبول کرد و قرارمون شد ساعت۸
تو یکی از کافه های وسط شهر.
من زودتر رسیدم
مدام سیگار می کشیدم و چایی می خوردم
تا اینکه با کمی تاخیر اومد
گفتم من فقط اومدم حرف بزنم
حواست‌ پیش من باشه و خوب گوش کن.
از گذشته براش گفتم
شیطنت ... دیدن ادامه ›› های کلاس اول
شوخی های دوران مدرسه
یهو بزرگ شدن
گفتم من همیشه زیاد حرف می زنم
خیلی زود منظورم رو می رسونم
از طپش و لرزش نگاه اول
تا قطره قطره اشک آخر
گفتم یه چیزهایی فقط یک بار
توی زندگی همه آدمها پیش میاد
اینکه چه شکلی و کجا رخ بده
چه زمانی و توی چه مکانی باشه
در چه حالتی به وقوع بپیونده
دست خود آدم نیست
مثلا یه دفعه به دنیا میاییم
یک بار هم به همون دنیایی که اومدیم
دیر یا زود بر می گردیم
یا شانس فقط یکبار پیش میاد
که در خونه آدم رو بزنه،
اینکه خوشانس یا بدشانس باشی
قسمت خوب یا گریبان گیر بد بشه،دست تو نیست
ولی امان از یک باری که
دلت می لرزه و عاشق میشی
که اگه سرانجامش خوب نباشه
یا یه پایان تلخ داری
یا یه تلخی بی پایان
خوبش میشه:خودش حافظ،
بدش میشه:خدا حافظ.
مدام زمین و نگاه می کردم
چون بلد نبودم‌ تو چشم آدمها نگاه کنم
که همون یه بار هم که نگاه کردنم
برام هفت پشتم بس بود،
یک ساعت و نیم گذاشت
ماراتن سیگار کشدن داشتیم
وقتی فهمید دیگه حرفی ندارم
گفت تو آدم خوبی هستی
ولی دیگران رو بیشتر از خودت دوست داری
باید یاد بگیری
اول خودت رو دوست داشته باشی
و بعد برای کسی که ارزش داره
خوب باشی و دوستش داشته باشی
سکوت کردم
سکوت معنادار و تلخ تر از یه اسپرسوی بد
هیچ جوابی نداشتم بدم
فقط گفتم ببین،
من هنوزم دوستش دارم
شب ها موقع خواب
به امید معجزه بیدار میشم
ولی فعلا دارم تاوان میدم
تاوان رفاقت
دوست داشتن بدون مرز
گفتم من دیگه همیشه
گل آفتابگردون زرد دوست دارم و
همیشه رنگ و تموم لباس های سبز.


مجتبی
رفتم پیش یه روانشناس که حالمو خوب کنه.
براش از بوی خاک گفتم بعد از یه بارون یهویی
از گرمى چای گفتم تو یه عصر جمعه زمستونی
نشستم و براش از اب بازی های بچگی
دیوونه بازی ها و خنده های از ته دل ادم بزرگا گفتم
هی بین حرفام می پرسید چرا اینارو میگی
ولی دلیل نمیشد من جواب سؤالاشو بدم،پس ادامه دادم.
براش از یه پنجره چوبی گفتم تو طبقه دوم یه ساختمان
که جلوش یه خیابون عریض با درختای چنار بلنده
براش گفتم فک کن بارون بیاد
فک کن بلد باشی گیتار بزنی ... دیدن ادامه ››
فک کن هوا ملس باشه و اون بوی لعنتی بارون دور و برت سیر کنه
فک کن صداى برگ ها وقتی قطره های بارون رو در آغوش میگیرن ضمیمه ی این حال و هوا باشه
بعد بهش گفتم
حالا فک کن بشینی لب اون پنجره و بین هیاهوی قطره های بارون دستات رو سیم های گیتار برقصن

زیاد می پرسید و منم خسته شدم
از چایی که برام اورده بود یه جرعه رو همراه بغضم قورت دادم صدامو صاف کردم
دستی به چشام کشیدم و این دفعه دیگه جوابشو دادم
شروع کردم به گفتن:
یه عالمه حس خوب بود
یعنی میشست جلوم
نگاه میکردم تو چشاش و
هر حس خوبی که می خواستم تجربه می کردم
اون نه اون پنجره چوبی بود
نه یه گیتار خوش صدا
اون نه بوی بارون بود
نه هوای ملسش
اون لعنتی خود بارون بود.
زل زده بودم به هوای افتابیه بیرون پنجره
بعد رو کردم بهش و گفتم:
من حالم خوبه،ارومم اصلا
فقط خشکسالیه،خشکسالى
نه بارونی و نه بارونى.

من که از همون اول میدونستم
ولی اونم فهمید حالم خوبه،همین
میرآ و سارا_ز این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دلم برا کلمه هام سوخته بود
بلد نبودم حرف بزنم
آدمی که بلد نباشه حرف بزنه
توی فاصله های چندصدکیلومتری
چطوری با نگاهش خواهش کنه؟
اصلا توی فاصله چندصدکیلومتری چه کاری ازش برمیاد
وقتی حتی نگاهم نمیتونه بکنه
ما نه که بخوایم،نتونستیم نگاه کنیم
پشتِ صفحه های چت و وویسای طولانی گم شدیم
هیچ صدای اذانی نصف شب بیدارمون نکرد
که وگرنه بهت میگفتم کاش از گلدسته ... دیدن ادامه ›› ها
صدای،رفیق من سنگ صبور غمهام،سنتوری پخش میشد.
سیدعلی صالحی نوشت،حوصله کن ری را
حوصله کردم رفیق
نشستم یه گوشه و همه اردیبهشتو نگاه کردم
هیچکس به دیدنمون نیومد
هیچکس تقاطعِ ولیعصر و انقلاب دستمون تراکتی نداد
که روش نوشته باشه قطارت امروز میرسه
من همیشه دور بودم،اونقدر دور بودم که
حتی برای رسیدن به خودمم باید میدوییدم
نمیگم رسیدن به تو،تو که من بودی رفیق
ولی تو میدونی ماها برنمیگردیم به نوزده سالگی
به موهای آویزون از تخت،به گریه های بی وقفه چهار صبح
به خواهشای پشت تلفن،به سقوط کردنای هرشب از لبِ پنجره
تو میدونی ماها زنده موندیم که این روزا رو دیدیم
زنده موندیم که باز عاشق شدیم
باز خم و دلتنگ شدیم و فراموش کردیم
برا همین فقط تو میتونی بگی که
دوست داشتنِ بیست و سه سالگی از نوزده سالگی
قوی تره که باورم شه،بگی عشق آینده نداره
دوست داشتن امنه که باورم شه
من بلد نیستم حرف بزنم اما بلدم تو رو باور کنم
تو توی ذهن من،کلمه ایی و رقص.
علاقه جان
کلامم بازیگر ماهری‌ست ، آنقدر بالغ‌ست که وقتی می‌پرسی حالت چطورست ، می‌گویم "خوبم "؛
اما چشم‌هایم ، دست‌هایم ، حتی لرزش صدایم وقت ادای این جمله آنقدر صادقند که بی‌تظاهر هرچه در درونم جای گرفته برایت بیرون بریزد ،تمام تنم چون کودکی‌ست که نمی‌تواند دردش را پنهان کند تا به‌تو بگوید :
"نه ! خوب نیستم ... تو نیستی و دلتنگی امان می‌بُرد، آب دستت داری بگذار زمین و بازگرد،کسی اینجا بی تو ، خراب‌ست.." ...

نیلوفرثانی
نیلوفر ثانی
علاقه جان کلامم بازیگر ماهری‌ست ، آنقدر بالغ‌ست که وقتی می‌پرسی حالت چطورست ، می‌گویم "خوبم "؛ اما چشم‌هایم ، دست‌هایم ، حتی لرزش صدایم وقت ادای این جمله آنقدر صادقند که بی‌تظاهر ...
بچه که بودم سر کوچه مون یه دکه بود
به صاحبش می گفتن آقا سید
که فقط هله هوله می فروخت،
من عاشق لواشکاش بودم
زنش درست می کرد،خوشمزه،ترش مُفت
دونه ای یه تومن
از اون لواشکای کثیف که وقتی مزه ش می رفت زیر زبون آدم
دیگه نمی شد ازش دل کند
هر ... دیدن ادامه ›› روز ده بیست تا لواشک می خریدم
هر کدومش اندازه ی کف دست یه بچه ی پنج ساله بود
می رفتم خونه و لواشکام رو می شمردم
نمی دونید چه کیفی می داد
بعد شروع می کردم به لواشک خوردن
همه رو می خوردم به جز آخری،آخری رو نگه می داشتم
نمی‌خواستم چیزی که دوست دارم رو تموم کنم
اذیت می شدم از اینکه چیزی که زیاد داشتم یهو صفر بشه
فرداش وقتی باز لواشک خوشمزه،ترش،مُفت می خریدم
اون لواشک قبلی رو می خوردم
چون دیگه خیالم راحت بود صفر نمیشه،تموم نمیشه.
یه روز خبر رسید زن آقا سید به رحمت خدا رفته
نمی دونید چقدر گریه کردم
درسته ندیده بودمش ولی لواشکاش،لواشکاش،لواشکاش
یه هفته ای دکه تعطیل بود،بیشتر شاید ده روز
تو این مدت من همون یه دونه لواشکی رو داشتم
که همیشه نگه می داشتم
یه هفته طاقت آوردم و لواشک رو نخوردم
تا‌ چیزی که دوست دارم صفر نشه،تموم نشه
هر روز می رفتم سر کوچه به این امید که
آقا سید اومده باشه.
بالاخره اومد
سلام کردم و گفتم آقا سید چند تا لواشک داری؟
شروع کرد شمردن،منم شمردم،گفت چهارده تا
دروغ می گفت پونزده تا بود
بهش گفتم پونزده تاست
یکیش رو گذاشت تو جیب کنار کُتش و گفت حالا چهارده تاست
پول رو دادم بهش
و آخرین لواشکای خوشمزه،ترش،مُفت رو خریدم.
آقا سید یه لواشک رو برای خودش نگه داشت
انگار اونم‌ تو این چند روز فهمیده بود چقدر درد داره
چیزی که دوست داری یهو تموم بشه.
رویا کاظمی
نبودن تو فقط نبودن تو نیست نبودن خیلی چیزهاست کلاه روی سرمان نمی ایستد شعر نمی چسبد پول در جیبمان دوام نمی آورد نمک از نان رفته خنکی از آب ما بی تو فقیر شده ایم! رسول یونان
فیلم های جنگی را دیده ای ؟
همیشه آدمهایی در آن ایفای نقش می کنند
که پر از شور زندگی و امید هستند
آدمهایی که از یک ثانیه ی دیگر خبر ندارند
آدمهایی که به انتخاب خودشان آمده اند
آدمهایی که خواسته اند در میدانِ مین
رقص کنان قدم بردارند!
آدمهای دور از بهانه
آدمهای عجیب ... دیدن ادامه ›› عاشق
آدمهای گرسنه و تشنه ای که
برای هدفشان می ایستند
آدمهایی که سرشان بالاست
و خدا را دارند
هرکجا که هستی
اگر توانستی اینگونه باشی
هنر کرده ای
وگرنه
هرروز بهانه های تازه ای هست
که تو از
زمان
مکان
و روزگارت گله داشته باشی !
و یادت نرود
آن آدمهای جنگ
هنوز که هنوز
مردمی هستند که بگویند
حماقت کردند و رفتند
اما
آنها یا زیرخاک
یا روی ویلچر
یا با هزار ترکش و درد
هنوز هم
جنگ برایشان
قشنگ ترین اتفاق زندگی بود
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شاید این نوشته آخر باشد
بیدار که شدی
کنار زیرسیگاریِ گوشه میز
پیدایش میکنی
این بار با دست چپ نوشتم
چون با دست راست
زیادی نوشته ام ولی
این نوشته فرق دارد
حرف زیادی برای گفتن ندارم
حس نمی کنم حتما باید چیزی را بدانی
که تا همین لحظه نمی دانستی،
اکثر اوقات بدون استفاده از واژه ها
توجه ... دیدن ادامه ›› نشان نمیدادی
و گاها که شروع به صحبت می کردم
انگار که اتفاقی که در جریان بود
و احساسی که داشتم با واژه ها
خطشه دار می شد و اوضاع را بدتر می کرد
ناگفته نماند
که با دست چپ نوشتن برایم
سخت تر از چیزیست که فکرش را بکنی
و از طرفی،فکر نمی کنم
که حتی این نوشته رابا این خط نافرم بخوانی
فکر نمی کنم حتی اگر بخوانی
چیزی ازش بفهمی
و فکر نمی کنم اگر چیزی ازش بفهمی
تاثیری روی تو داشته باشد
و فکر نمی کنم این نوع نوشته ها
اصولا پیش تو حرمتی داشته باشند.
تو دنیای خودت را داری
و من دنیای منزوی و کوچک خودم را
گاهی از بالکن دنیای خودت
در حالی که سیگار می کشی
برای من دست تکان می دهی
یادم نمی آید که لحظه ایی بود که دوستت نداشتم
اما در این لحظه،که نیمه برهنه در اتاق نشسته ام
و از بالکن برایم دست تکان می دهی
فقط لبخند می زنم
و خودم را سرگرم خاموش کردن سیگار
در زیر سیگاری نشان می دهم
باقی این نوشته را
با دست راست بعدا
برایت می نویسم
فعلا خسته شده ام.
مادرم ظهر گفت
عین سگ باید دنبالت بدوام
اینکه هفته ی اول فقط مرا خوشحال دیده
اینکه من از آن نوع آدمها هستم
که با من وقت می گذرانند و بعد
مرا دور می اندازند
اینکه هیچ کس مرا نمی خواهد
من در جواب چیزی نگفتم
که صد البته موقعیت بسیار نادری بود.
یادم افتاد این اواخر دیگر دستم را
زمانیکه در صدای شلیک خنده و گپ و گفت رفقایت غرق می شدی
فشار نمی دادی و بعد به من لبخند بزنی
قبل از نوشتن این خط
به دستم چند ثانیه خیره شدم
بغضم را که قورت دادم بقیه کلمات را نوشتم
یک حس درونی به من می گوید
که همیشه برای آدمهایی مثل من و تو
ماندن از رفتن سخت تر است
و اینکه تا به حال کسی به ما
دوست داشتن یاد نداده
ساعت های جفت قابل احترام اند
امّا چه کسی به من فکر میکند؟
حالا که مجبورم بپذیرم که تو نیستی
راستی،
سوالم را هنوز نپرسیدم
سوالی که جوابش را احتمالا هرگز
به دستم نمی رسانی
چون اهل نوشتن که نیستی
تماس هم بگیری پاسخی نخواهد داشت
چطور به این سادگی عوض شدی
نوشته ام را تمام نمی کنم
عجله ایی هم ندارم
هنوز هشت نخ سیگار در پاکتم مانده.


#مجتبی
"یادم نمی آید که لحظه ایی بود که دوستت نداشتم"
واااااااااای مجتبی...

اگه بگم بی نهایت دوست داشتم،فکر نمیکنی دارم اغراق میکنم؟! اگه بگم دوست نداشتم تموم شه باور میکنی! اگه بگم حسودیم شد و همزمان متعجب شدم از قلمت،مسخرم ... دیدن ادامه ›› نمیکنی؟!
واقعا خوب بود..
اخه من زیاد اهل شعر نیستم..اصلش شعر نمیفهمم.. واسه همین اینو که به نثر نوشتی خیلی توجه م رو جلب کرد..
خییییلی خوب بود..خییییلی..
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
باید بشینم سر فرصت، سری به بقیه نثر هات بزنم..
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
منت میگذاری و لطفت هستش
که وقت میگذاری و میخونی
برقرار باشی رفیق❤️
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
حداقل ازت میخوام هیچوقت فراموشم نکنى
یه گوشه از ذهن و قلبتو حتى کوچیک برام نگهدار
براىِ سال ها، براىِ همیشه
اینجورى خیالم راحت تره
میدونم دوستم ندارى ولى من که دارم
انقدر دوست دارم که شاید هیچکس هیچوقت اندازه من نه
انقدر دوست دارم که دلم میخواست
مادرت باشم،پدرت باشم،خواهر یا برادرت باشم
نمیدونم دقیقا ولى یه نسبت خونى باهات داشته باشم
حالا که نشد،حالا که نمیشه
حالا که همینجورى بى توقع
باید ... دیدن ادامه ›› دوست داشته باشم میخوام فراموشم نکنى
میخوام فراموش نکنى که هر وقت،هرجا
خسته شدى یا کم آوردى
بدونى یکى هست که بى توقع واسه آروم کردنت میمیره
میخوام فراموش نکنى و بدونى یکى هست
که میتونى رو کمکش حساب کنى
خیالم راحت تره اینجورى بهترى
دارم میرم که بهتر باشى
آرامش داشته باشى و در عوض میخوام
فراموشم نکنى،حداقل با خیال راحت برم،
قول میدى؟
دوست داشتم با این متنت انقد همذات پنداری نمیکردم.. کاش نمیکردم..
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یه چیزهایی
فقط یک بار
توی زندگی همه آدمها پیش میاد

اینکه چه شکلی و کجا رخ بده
چه زمانی
توی چه مکانی باشه
در چه حالتی به وقوع بپیونده
دست خود آدم نیست

مثلا یه دفعه به دنیا میاییم
یک بار هم
به همون دنیایی که اومدیم
دیر یا زود بر می گردیم

یا شانس ... دیدن ادامه ›› فقط یکبار پیش میاد
که در خونه آدم رو بزنه،
اینکه خوشانس یا بدشانس باشی
قسمت خوب یا گریبان گیر بد بشه،دست تو نیست

ولی
امان از
یک باری که
دلت می لرزه و عاشق میشی

که اگه
سرانجامش خوب نباشه
یا یه پایان تلخ داری
یا یه تلخی بی پایان

خوبش میشه:
خودش حافظ،
بدش میشه:
خدا حافظ.


#مجتبی
هنوز
در سکوت
در جواب یک چرای بی جواب
در به در
به رقصِ بی امانِ عابران
در خودم معلقم
زمین
برای هم قدم شدن
و آسمان
برای در بغل کشیدنم
رنگ باخته است...
۰۳ اسفند ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمیگم اگه بگى دوستم ندارى و منو نمیخواى
میرم سر به بیایون میزارم و میمیرم،نه
‎واقعیت اینه هیچ آدمى
از لحاظ جسمى از نبودِ کسى نمیمیره
اما خب بحث روح جداست
فقط میگم ببین اگه باشى
اگه دوستم داشته باشى
صبح ها قشنگ تر شروع میشن
شب ها راحت خوابم میبره
کابوس نمیبینم،همه چیز رویا میشه
دیگه هشت صبح ها
قیل و قالِ گنجیشک هاىِ روىِ درخت حیاط اعصاب خورد ... دیدن ادامه ›› کن نیست
اخماىِ آقاىِ مدیر قشنگ میشه برام

‎تو زمستون ها بارون مثلِ خورشید گرمم میکنه
تو تابستونا گرماىِ خورشید باد خنک میشه رو تنم
روزنامه ها و اخبار اقتصادى جهان هم اندازه
شعراىِ مولانا و شاملو عاشقانه میشن
حتى میتونم خوردن خورشت کرفس رو هم تحمل کنم
هیچ خیابون و مسافتى براىِ قدم زدن طولانى نیست
هیچ کارى خسته کننده نیست
هیچ موسیقى اى هجو نیست
هیچ رنگى زشت نیست
هیچ غذایى بدمزه نیست

ببین
نمیگم نباشى میمیرم
ولى اگه باشى من میتونم واقعا زندگى کنم
میدونی
حس بودنت شبیه یه ملودیه درست وسط ثانیه های سکوت من
همونقد ناب و دلچسب....
۲۵ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
واسه دو زاری حکومت
عروسک بی لیاقت
خراب حسینی
شه آب حسینی:

دست هایت
همچون دستگیره های هرز است
که با انگشت های هر کسی
زود به زود
قابل لمس است

چرا که برای عبور تو
ما هیچ وقت زانو نزدیم،
آخر،نماز میٓت
که سجده ندارد

پس به زیر چهارپایه سست ... دیدن ادامه ›› تو
ضربه ایی محکم تر می زنیم
تا از طناب پر درد زندگی ات
آویخته شوی

صداقت
جرم سنگین ما بود
تا در دادگاه قضاوت سیاه تو
محکوم شویم.

#مجتبی
#کیمیایی_شناسنامه_سینما
#کیمیایی_مردی_برای_تمام_فصل_ها
امیرمسعود فدائی، نورا احمدی و امیر مسعود این را خواندند
میلاد ک، شاهین ه و محمد جواد این را دوست دارند
واکنش منیژه حکمت به حرف‌های شهاب حسینی در مورد مسعود کیمیایی: هنوز حرف زدن نیاموختى و از همه مهمتر ادب نیاموختى! حمله به آقاى کیمیائى براى مردم هزینه اى ندارد که هیج، پاداش هم دارد و شما این را بهتر میدانید.
فیلم پرخاش هاى خود را با کلام غم آلود ولى آرام و متواضعانه استاد مقایسه کن تا بفهمى که تکفیر نمیکند براى دیگران تکلیف معین نمیکند،ادعاى هنر ندارد و احساس نمیکند قیم همه مردم است ، فقط غمگین است و نمیخواهد در جشنواره شرکت کند!
۲۱ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
افکارم
به حقیقت چنگ می زنند
از درد به خود می پیچند
چشم هایم
بوی الکل می دهد
نمی خواهم
که خوابم ببرد
یک نفر بیاید
مرا از این کابوسها بیرون کند

شب ها
در لیوان چیز ی نیست
جز بهم ریخته گی روزگار،
در ذهنم
کسی به جای تو
دستانش را دور گردنم حلقه ... دیدن ادامه ›› می کند
نایم را نمی خواهم
دلتنگی هایم
شبیه یک مادیان باردار است
که درون شکمش
مدام به او لگد می زند

نفسم بند می آید
دلخورم!
این دستهای غریبه کیست
که مرا تمام می کند
مگر
قرار نشد
که فاصله بین مان
ما را بکُشد؟

#مجتبی
قرار نیست که هر کی شروع کرده
با هم تموم بکنه.
دیگه اینا خریدار نداره
همین تار مونده و دو تا قبر
با هم
روی هم.
کفن دزد از مرده نمی ترسه.
#خون_شد

هنوز هم میگم سینما
با حضور تو سینماست.

تمام درختان روی زمین
موقع لبریز شدن صبرشان
برگ های خود را
مجبور به استعفائ
سر ریز شدن می کنند،
اما ... دیدن ادامه ›› آدمهای پر درد
مثال درختان
همیشه محکوم به ایستاده مردنند.

در ازدحام حروف
پر از سکوت می شوم
دلتنگی شبانه را
گناهِ مستی می کنم

دست هایم به چشمانت
چشمانم به دست هایت
راستی،نشانی قلبت
کدامین راه هست؟

شبیه رود
شبیه فصل های خوب
احساس تو را
سرایش می کنم

از تو پُر می شوم
در خیالم
آواره ام،
آوره کوچه نگاهت.

باران که تمام شود
شعرهایم
آهسته و آرام
پیاده می شوند

شب هایم
دشمن توبه ها شده،
دلم سیب می خواهد
دلت پرستش شدن نمی خواهد؟

پشت پلک هایت
میان حرارت رگ ها
واژه ها را
جا می گذارم

چرا که
نمی خواهم
جای هرس باغ های سیب،
تمام شکوفه ها را سَر ببرم.

مثال سربازِ بی ستاره جنگ
که در یادها ماندگار است
حال،استوارم
همچون ستاره شب

نترس
دست خونی این اشعار
با زیتون و قطع نامه هایم
هیچ وقت پاک نمی شوند.

#مجتبی
تبعید شده ام از او
به نیستان می روم
در آنسوی مرزها
در آن سوی نیستی
او در من است
از میان چشمانم عبور می کند
و من حریصانه تماشایش می کنم

من هنوز خاطرش را می خواهم
من هنوز چشمهایش را به خاطر دارم
هنوز ردی از او در من است
دور،صبور اما کهنسال

مثل طلسمی که باطل نمی شود
آفتابی که هر ... دیدن ادامه ›› روز طلوع می کند
مثل پرچمی که سقوط نمی کند
نانی که از برکت نمی افتد

به او بگویید آرام باشد
این دیوانه،فاصله را بر می دارد
به او بگویید این مهاجر هنوز ساعتش را
به وقت او کوک می کند
و قند دلش،با نام او آب می شود.

#مجتبی
تمام کاغذها
شاهد های خوبی هستند
که دلتنگیم را
با وزن شعر به دوش می کشند
حیثیتم را می خرند
و تو نمی دانی دوست داشتنت
چه کار سختی در دنیاست

آنقدر در من وسعت یافته ایی
که واژه ها به قامت رعنایت نمی رسند
نه کار من نیست
یک شاعر کم است
چقدر باید شعر سرود
تا تو را یک دل سیر وصف کرد

یک ... دیدن ادامه ›› زندگی کم است
چقدر باید زنده بود
تا تو را
یک دل سیر زندگی کرد

یک چشم کم است
باید صد چشم
نه هزار چشم بود
تا تو را
یک دل سیر تماشا کرد

از نسل حادثه های بی تکراری
شعر من،عمر من،چشم من
مرا دست خالی
از خودت برنگردان.


#مجتبی
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
محمد مجللی و پویا فلاح این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دزدها هم
شریک های خوبی
برای زندگی هستند.

مثلا
تمام زیبای های روزگار را
با خود به سرقت می برند

خاطرت خوبت را
برای همیشه
کوتاه مدت می کنند

مدام مغزت را
به جستجوی لحظات کوچک
سوق می دهند

یا تمام نقاط خاطره انگیز را
به بغض آور ترین محل عبوری
به تصویر می کشند

می بینی
شریک های خوب مثال رنگها
چه موذیانه جا عوض می کنند؟


#مجتبی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یا زندگی بهتر،یا مردن مردونه
چرا قصه ها اولش خوشن،آخرش ناتمومن.

میگفت هر درخت
یه آدم هستش
آدمهایی که
محکوم به سکوت
مجبور به ایستادن
در روزگار خاکستری هستند.

شاخه ها
دست ها شون هست
که فقط به سوی آسمون دراز شدند
و برگ ها انگشت های ظریفی
که با گذشت هر فصل
رنگ ... دیدن ادامه ›› و بوی تازه ایی دارند،

بهار که میشه
غنچه میدند و سبز
تابستون،ضخیم میشند و کمرنگ تر.
پاییز شبیه نقاشی میشند
زرد،نارنجی،قهوه ایی
حتی با افتادن شون هم شهر رو زیبا تر می کنند
زمستون ها‌،هیچ وقت توی شهر نیستند
انگار رفتند بخوابند
تا با بهار فصل بعد دوباره چهره ی شهر بشند.

میگفت هر درخت
یه آدم هستش
آدمهایی که
محکوم به سکوت
مجبور به ایستادن
در روزگار خاکستری هستند.

#مجتبی
آدمهای سرزمین من
زود به زود
جای زندگی و مرگ شان
عوض می شود،
خیلی وقت است
هیچ کس
یک شادی از ته دل را
با چشمان خود ندیده
انگار خواب روشنایی را
دیگر هیچ وقت نخواهیم دید.

عصای پیرمرد همسایه
تلو تلو کنان
روی سنگ فرش خیابان نقش بسته
شاید زیر پایش
عزای ... دیدن ادامه ›› ملکه مورچه هاست
که دل شان برای ما می سوزد،
بغض،سپیدی درختان را
به سمفونی مرگ مبدل کرده
ابرهای سیاه و خاکستری
سایه شان را بر روی شهر
گسترده اند

دیگر زمستان هم
ذوق و شوق جوانی اش را
به همراه ندارد
نکند سپید ترین فصل سال
سلطنتش به تاراج رفته؟

تقویم برای همیشه
روز عزای عمومی پر درد است
و ماه هایش سال بعد
این طور نوشته می شود:
مهر،خون،آذر
نسل کشی،ظلمت چهل و یک ساله،اسفند.

#مجتبی
این دست های زنده ، بوی مرگ می دهد
از بس که مرده های زنده مان را شسته ایم
بیچاره شادیِ مقتول عصای پیرمرد
ما باز هم گول زُهد و ریا ، خورده ایم
خاتون مورها زنده است بحمدلله
همداستان قاتل است ،شکر خدا
این مورها ، گوشتخوار شده اند
از پُشته پُشته مرده های زنده ما
هی ... دیدن ادامه ›› تاج و سلطنت نسپارید به فصل ها
هی خون تازه نریزید به پای ماه ها
بس کن شمردن و درج داغ ها
در سالمرگ و سالروز التهاب ها


باید ترانه ای بسُرایی برای فصل امیــــــــــد
۰۲ بهمن ۱۳۹۸
mahaya
ممنون از لطف و مهربانیت
۰۴ بهمن ۱۳۹۸
بیا قرار بگذاریم
هر شنبه نذر لبخند صلواتی کینم
برای رهگذران توسریخورده و سر به هوا
برای عابران آبستن کابوس و پُر از شادی سقط شده
بیا واکسینه عادت شویم به قرارهای بی دیدار
من آخرین نامه را نوشته ام
به گلوله های نامه خوان سلااااااام برسان

سپاس مجتبی عزیر
به پاس بخت خوانش سهمی از اشعارت
شعر و زندگیت پُر از رنگ های قشنگ
۰۵ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
قرار بود دیگه توی تیوال ننویسم
حدود ۱۰۰ روز هم شد که اینجا ننوشتم
ولی دلم نیومد برای این نمایش ننویسم
به قول نوشته معروف: آئین چراغ خاموشی نیست.

کلیشه برعکس:

مهربان من
شما که از خود من،آشنا ترید با من
به من بگویید
کدامین مجنون را این چنین لیلی یافته اید
کدامین فرهاد را این چنین شیرین
یا کدامین بهرام ... دیدن ادامه ›› را گل اندام ؟

شیرین من،
خسروی شما
مجنون لیلی شده
همایِ همایون شده
اسیرِ دیرین شده
و مرا از این جنون عار نیست
زیرا شنیده ام،
جنون از حد که بگذرد
افاقه می شود
درمان می شود
چراغ می شود.

محبوب من
من از شما مجنون شده ام
من از شما امیدی در دل
و چشمی روشن به راه دارم
به من بگویید چه کنم
بگویید کجا در پی تان باشم
تا با وزن شعر غسل تعمید دهم
واژه های دوری را
و زنگار از فاصله بردارم
تا به پشت گرمی چُویل آغوشتان
دستی به شانه روزهای دلهره آور نبودنتان بکشم

می گویند از پای که می افتی
یار می آید
من که مدتهاست در پی شما از پای افتاده ام
وقت آمدن است
باز آیید
بی درنگ
بی حتی لحظه ای تامل
بازآیید
باز آیید که من با واژه های روشن
بر مسیر آمدنتان نور پاشیده ام.

#مجتبی
مجتبی مهدی زاده ی عزیز،خوش برگشتی
چقدر دلم تنگ شده بود برات،کاش بمونی و دوباره با شعرهای زیبات مارو مسرور کنی،کلی ذوق کردم از دیدن کامنت و شعر قشنگت
۰۱ بهمن ۱۳۹۸
جناب جعفریان قلب تون پر طپش
۰۲ بهمن ۱۳۹۸
خانم قاسمی
سپاس از شما و نمایش زیباتون
ممنونم
۰۲ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
#پُستِ_آخر
#خداحافظی_از_تیوال_برای_همیشه

" ابتدا،ابقاء،انقضاء "


بعضی وقت ها
لازم هستش
که بعضی ها زیاد نباشند
تا کیفیتت شون بالا بره
تا اعتبار شون حفظ بشه
تا حرمت شون نگه داشته بشه
تا ارزون خرید و فروش نشند
و مثل دستمال ... دیدن ادامه ›› کاغذی،مچاله نشند

بعضی وقت ها
آدمها هم
مثل کالاهای مصرفی
تاریخ مصرف دارند
نباید کاری کرد
که بعضی ها
با بودن زیا شون
خودشون رو زودتر
به تاریخ انقضا نزدیک تر بکنند

بعضی وقت ها
لازم هستش که نباشی
دور باشی،دور دور
تا به چشم بیایی
تا پشت چشم ها اضافه نباشی
تا غرورت بازیچه نشه
و زیر پا له نشی

بعضی وقت ها
ایستادن دست ماست
پس چقدر خوبه که
زیاد جایی نباشیم،
چون آب روان هم
که یه جایی میمونه
میگنده
و دیگه هیچ مصرفی نداره،

بعضی وقت ها
نبودن بهتر از بودنه
کیفیت مهم هستش نه کمیت
پس ماراتن دیدن نیستش،
خوب دیدن
به جا بودن
درست بودن
مهم بوده و هستش


#مجتبی
محمد شمالی این را خواند
بی وقت می روی ...
۱۵ مهر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میدونی
جمعه ها برای من
قد چهار تا شنبه
توی سالیان سال
گذشته و میگذره

قَد یک هفته
اندازه یک ماه
که همه اش
توی یه روز جمع شده

یه روزی که
خاطرات خوب و بد
زشت و تلخ
همه و همه
فقط توی جمعه میگذره

میدونی
دیگه حوصله ها هم
مثال جمعه ها
همیشه و همه جا
تعطیل رسمی اعلام شدند.


#مجتبی
گاهی دلتنگ می شوم
اما هربار آرزو می کنم
که هرگز برنگردد
زیرا می دانم
نمی توانم طردش بکنم
و از طرفی در زندگیِ لعنتی ام
راه دادن دوباره به او،
حماقت محض است.

آزار دهنده نیست
ربطی به ساعت های
نزدیک به نیمه شب
یا بن بست های خاطره انگیز
که در طول روز از کنارشان میگذرم،ندارد.

آن قسمت از ... دیدن ادامه ›› قلبم
که کنده شده
که گم شده،
که نیست
که دوستش داشت،
تیر می کشد

مثال موهای
تازه از ته زده شده دختری
که هنوز روی شانه هایش حس می شود
بدون آنکه اسمش را
به یاد داشته باشم
چون او می تواند هر کسی باشد
و من می توانم هیچ ‌کسی نباشم.

گاهی دلتنگ می شوم...


#مجتبی