کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال محسن جوانی | دیوار
S3 : 10:02:25 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
فیلم خوبی برای زنده کردن شعار "سینما زنده است" بود ولی در کل فیلم خوبی نبود:
1. بنیان فکری پاره‌پاره داشت و فکر کرده بود جزئیات جذاب می‌دهد کلیت جذاب ولی نمی‌دونست که اگر این جزئیات درخدمت اثر نباشه هیچ فایده‌ای نداره: مثال: دو تا سکانس جذاب پانته‌آ بهرام و علی شادمان اگر حذف می‌شد چه خللی در روند قصه اتفاق می‌افتاد؟ هیچ. تمام داده بعداً به تماشاچی منتقل می‌شه: از محل درآمد‌ها تا عملی که انجام می‌شه تا حتا جلوگیری از آلوده شدن بچه‌محل‌ها به مواد. از اون بدتر افتتاحیه نسبتاً جون‌دار فیلم، چه نقصی در پیش‌برد قصه اتفاق می‌افته اگر حذف بشه؟ هیچ.
2. گذاشتن اِلِمان‌هایی که در طول قصه رها می‌شن. از گیره سر گرفته که بعد از دیدار با مصیب فراموش شد تا بارندگی اول فیلم که دیگه هیچ اثری ازش تا آخر فیلم نیست و مشخصاً تحمیل نگاه کارگردان برای "خوشگل" شدن تقطیع‌های پیش از قتلِ زنه.
3. عدم ایجاد زیرساخت فکری برای تبدیل آدمی پخمه به جایگزینی برای لات شماره 1 (به فیلم‌های یک پیامبر و دشمن شماره 1 نگاهی انداخته شود.)
4.عدم تبیین عاطفی منطقی برای تولید انسانی با این درجه از شرارت که به زن و برادر خودش هم رحم نمی‌کنه (صرفاً گفتن دو جمله‌ی از 7 سالگی پای عرق بودن و دَم‌پَر دایی کافر گشتن و جنون شماره 1 داشتن برای تولید همچین سفاکی کافی نیست)
5. ریشه‌های رها شده‌ی خانواده/ محله: نوسان بین اهمیت/بی‌اهمیتی حرف و عملِ خانواده بعضاً آزاردهنده بود.
6. این حجم از کلوزآپ هیچ منطقی نداره و هیچ کمکی ... دیدن ادامه ›› به شخصیت‌سازی نمی‌کنه.
7. استفاده تکراری از افکت‌های صوتی مریض برای القای حس به جای اجرای تمیز بازیگر و تقطیع درست نماها.
8. رها کردن "زخم" خوردن در طول فیلم: مکرراً کاراکترها دچار جراحت می‌شن ولی هیچ روندی از بهبود ارائه نمی‌شه (گذاشتن و برداشتن چسب و باند روی سر قطعاً کفایت نمی‌کنه)
9. بازی‌هایی که جذاب بودن ولی به شدت اَدا (از طباطبایی که ادای هیس بود با امیر‌آقایی که گفتن نداره)
درکل اما برای من سه ستاره بود فیلم ولی 4 ستاره می‌دم به‌خاطر بازی درخشان پدر خانواده و سکانس فوق‌العاده پدر‌ـ پسری.
به دیدنش می‌ارزید.
آقای جوانی عزیز سکانس ابتدایی فیلم درجهت معرفی "حجت" به عنوان مردی سربراه و مثبت ست که حتی اگر با اعتراض مشتری "هل داده" شود بازهم واکنش خشونت باری نشان نمی دهد .. که البته شیوه کاملا نخ نمایی ست
نیلوفر ثانی
آقای جوانی عزیز سکانس ابتدایی فیلم درجهت معرفی "حجت" به عنوان مردی سربراه و مثبت ست که حتی اگر با اعتراض مشتری "هل داده" شود بازهم واکنش خشونت باری نشان نمی دهد .. که البته ...
درود بر شما
سکانس ابتدایی زنی پریشان در میان بوق‌های ممتد با گوشه‌ی چادری بر دندان و دوان در میان شهر است.
سکانس مد نظر شما جدا از ساخت ضعیف فکری، لااقل نمایش دهنده بُعدی از حجت است.
۶ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
درود
پنج‌تا امکان که برای بنده حائز اهمیت بود و اضافه نشده:
1. ثبت نظر زیر نظر ثبت شده در یک کامنت
2. پیدا کردن آثار افراد به تفکیک تئاتر و غیرتئاتر
3. ثبت ایموجی در نظرات
4. نپسندیم (در کنار پسندیدم)
5. ثبت نمرات با عدد معقول تر مبنای 10 (یا امکان ثبت نیم‌ستاره)
ولی باید عرض خسته نباشد و دست مریزاد داشته باشم به عوامل تیوال بابت تلاششون و امکانات جدید و هیجان‌انگیزی که اضافه کردن
اینها هم اضافه بشه خیلی خوب میشه
۱۰ اردیبهشت
بله واقعا یک بانک اطلاعاتی در بخش تیاتر و‌سینما و هنرهای تجسمی ، بشدت نیازه..
۱۰ اردیبهشت
والا من آقای هاشمیو ندیدم
ولی مهدی کوشکی دارم میبینم همه چیزش به تفکیکه
بازیگر، نویسنده ، تهیه کنننده ...
۱۰ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
همین‌طوری که داشتم حرف می‌زدم به این فکر می‌کردم که من هم تقریباً همه‌جایم درد دارد ولی نمی‌دانستم چرا دوست ندارم به کسی بگویم که دو نقطه درست یک بنده انگشت بالاتر از هر دو ابرویم از داخل درد عجیبی دارد. انگار دو نفر را اجیر کرده باشند که درست همین نقطه را با قلم‌چکش بتراشند و از بیرون هم هرچه این دو نفر کوبیده‌اند را دو نفر دیگر سر جایش برمی‌گردانند. تو این بده‌بستان سهم من درد‌های عجیبی‌ست که گاهی به چشم‌ام می‌زند. این را درست نمی‌دانم که این درد‌ها به هم مربوط هستند یا نه. تا الان بیست‌وپنج آزمایش انجام داده‌ام. از خون گرفته تا ادرار و این آخری‌ها آب نخاع. هیچ مایع یا ترشحی در بدنم نمانده که آزمایشش نکرده باشند. هیج راه نگاه کردن به بدن بیمار نبوده که روی من پیاده نکرده باشند از ام‌آرآی تا سونوگرافی. آخر سر هم همه یا به هم پاس دادند یا گفتند مشکل عصبی‌ست و خودشان را خلاص کردند اما یادشان نرفت که منشی بگویند برایم یک وقت چک‌آپ دیگر بگذارند که یعنی خیلی نگران بیمارمان هستیم ارواح عمه‌شان. آخرین نفری که گفت درد‌هایم ریشه عصبی دارد اورولوژیستی بود که از فرط ور رفتن با ماتحت بیماران همه چیز را مخرجی می‌دید. طبق معمول ژل مالی‌ام که کرد و شروع کرد فرو رفتن نطقش باز شد که باید پیش روان‌پزشک بروم. چنان داشت با دقت معاینه می‌کرد تو گویی بزرگترین مکشوفت بشری ریشه در همین راه‌رو دارد. اسم یکی دوتا دکتر را هم همان حین کار گفته بود ولی من داشتم فکر می‌کردم که گفته بود روان‌کاو یا روان‌پزشک و اصلاً فرق این دوتا چی هست؟ مگه این‌ها چی یاد می‌گیرن که طرف با فوق تخصص من را به آن‌ها حواله می‌دهد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
از یهویی‌هایی که هیچ‌وقت ادامه پیدا نکردند.
قرنطینه و یادآوری خاطرات نوشتاری ....
۰۷ فروردین
محسن جوانی
درود بر شما جناب عسگر زاده اسمم جوانه ولی جوان نیستم البت متأسفانه گوشه‌ی وجود من به دانشگاه شهید بهشتی هم نخورده حتا ، جامعه‌شناسی و فارغ‌التحصیلی که جای خود داره. باز هم متأسفانه صنایع غذایی ...
سلام و سپاس.
تشابه نام و چهره شما با دوستی که آن سال ها جامعه شناسی می خواند و قلم تند و تیزی داشت، شاید هم از گذر زمان و اختلاط خاطره ها باشد، در هر حال سلام و سپاس.
امیر عسگرزاده
سلام و سپاس. تشابه نام و چهره شما با دوستی که آن سال ها جامعه شناسی می خواند و قلم تند و تیزی داشت، شاید هم از گذر زمان و اختلاط خاطره ها باشد، در هر حال سلام و سپاس.
قلم تند و تیزی ندارم البته حقیر
و واقعاً مراعات میکنم که از حد خارج نشم
به هرصورت باعث افتخار
ارادت و ارزوی بهترین ها
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
تو این روزها که همه تو قرنطینن من و همکارانم (به طرز جنون‌آسایی) به کارمون ادامه دادیم. هم با فشار نصفه و نیمه دولت هم نوع نگاه صاحبین کارخانه: عدم از دسترس خارج کردن غذا در شرایط فعلی.
خوشی من اما ادامه مطالعه مجموعه جستارهای نشر اطرافه.
به شدت دلنشین بود برای من و قابل توصیه.
یکی از بهترین‌هاش «فقط روزهایی که می‌نویسم» بود — پنج جستار روایی درباره‌ی نوشتن و خواندن — (آرتور کریستال/ احسان لطفی) که شامل ۶ جستار ه. یکی از یکی خواندنی‌تر و مثل فیلم‌های کاراگاهی توأم با شگفتی.
در کل: بسیار جذاب و مفرح با موضوعات و پرداختی کاملاً درگیر کننده.
مرسی که گفتی..
چه کامنت های خوبی داشت کتابش..
۲۹ اسفند ۱۳۹۸

"به دلیلی یا مجموعه دلایلی،ادبیات دیگر برایم اهمیت چندانی ندارد و مطمئناً زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت تر است..
ممکن است به نظر خیلی ها این اعتراف چندان تکان دهنده نباشد اما برای کسی که لابه لای کتابها بزرگ شده،کسی که اولین دوستانش کسانی بودند که میتوانند با آنها درباره کتابها حرف بزند و کسی که نوشتن و خواندن و درس دادن کتابها برایش محتوم و ناگزیر بوده است، بی علاقه شدن به ادبیات دست کمی از دست کشیدن از عشق ندارد..عاشق بودن و بعد، عاشق نبودن عملا به معنای تغییرات بنیادین شخصیت است..ما نه تنها ارتباط مان با دیگری را از دست میدهیم بلکه در رابطه با خودمان هم چیزی را گم میکنیم..به یک روایت هویت پیشینمان، کسی که سابقا بودیم،حالا دیگر وجود ندارد.."

خیلی ... دیدن ادامه ›› ترسناکه.. این که یه روز بلند شی و ببینی تمام علایقی که عمرت رو براشون صرف کردی، دیگه چیزی ازشون نمونده.. یا اینکه دیگه شبیه خودِ گذشتت نیستی...
این "تغییر"،برای من همیشه اگه نگم ترسناک بوده حداقل دلهره آور بوده..
نمیدونم..یه جوریه خلاصه..حس غریبیه..

۱۳ فروردین
من چون خودم اسیر این مورد شدم به شدت برام جذاب بود
به‌خصوص جستار آخر کتاب که واقعاً یکی از بهترین جستارهای عمرم بودکلاً امیدوارم خوشت اومده باشه
۱۳ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
"تکنیک اسطوره
حکومت توتالیتر را با قدرتی که بر زندگی افراد دارد مشخص می‌کنند. بدین معنی که قدرت‌طلبی حکومت و مداخله‌ی آن در امور خصوصی افراد حد و حصری نمی‌شناسد. با تصویب قانون اختیارات تام مصوب 24 مارس 1933 اختیار قانون‌گذاری از قوه‌ی مقننه به شخص رهبر(= هیتلر) انتقال یافت و اعلام شد که او مرجع و حَکَم نهایی در حکومت آلمان است. نه پارلمان منحل شد و نه قانون اساسی به حال تعلیق درآمد بلکه این دو دیگر عواملی مؤثر در حکومت نبودند.
رهبر، دولت بود. دولت دیگر مشروعیت خود را از این‌که دولتی مبتنی بر قانون است به دست نمی‌آورد، بلکه در واقعیت، قانون آن چیزی بود که در خدمت اراده‌ی رهبر قرار داشت، رهبری که فوق قانون بود.
چنین دولت توتالیتری دیگر مشروعیت خودرا از قانون کسب نمی‌کرد بلکه مشروعیت‌اش را از اسطوره دریافت ‌می‌داشت.
بر جوامع ابتداییِ اسطوره‌ای قانون حکومت نمی‌کند بلکه رسوم، تابوها و اعتقادات قبیله‌ای و ایمان به‌حکمت و دانایی کسانی که قدرت غیبت‌گویی دارند حاکم است."
نقش اسطوره و تکنولوژی در ظهور توتالیتاریسم از دیدگاه ارنست کاسیرر (شرحی بر اسطوره‌ی دولت ارنست کاسیرر)
جان مایکل کرویز / ترجمه‌ی یدالله موقن
وقتی از "رئالیسم" فاصله گرفت و لگدها رو کوبید روی زمین به جای پهلوش، باید به آینده این رابطه شاگرد‌ـ استادی پی می‌بردم.
هعی روزگار غبار آلود
ینی من مُردم برای اون گزینه ی «احتمال افشا» که فعال کردین :)))
آفرین واقعن.
مجللی یاد بگیر :)))
۲۳ اسفند ۱۳۹۸
خیر قربان شما، با فاصله، بزرگ جمع هستید.
:)))))))
۲۴ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
گاهی وقت‌ها که احساس اندوه می‌کردم، به این علت بود که خود را غیر از آنچه بودم می‌پنداشتم و سپس برای بدبختی و دردمندی آن اشخاص احساس تأسف می‌کردم. به‌طور مثال، خود را مدرس دانشگاهی می‌پنداشتم که به مقام استادی نرسیده و کسی حاضر نیست به سخنرانی‌های او گوش بدهد؛ یا کسی که فلان نافرهیخته درباره‌اش بدگویی می‌کند، یا فلان شایعه پراکن درباره‌اش دروغ و شایعه می‌سازد؛ یا عاشقی که شیفته دختری است که به او توجه نمی‌کند؛ یا بیماری که به واسطه بیماری خانه‌نشین شده است؛ و یا اشخاص دیگری که به مصیبت‌های مشابه مبتلا هستند. من هیچ‌یک از اینها نبوده‌ام، همه اینها پارچه‌ای هستند که از آن لباسی ساخته شده و من برای مدت کوتاهی آن را بَرتَن کرده‌ام، سپس، برای تعویض با تن‌پوش دیگری آن را کنار گذارده‌ام.
اما پس از تمام این‌ها خود من کیستم؟ مردی هستم که کتاب «جهان به مثابه اراده و تصور» را نوشته است، اثری که برای مشکل بزرگ هستی راه‌حلی ارائه کرده که شاید همه راه‌حل‌های پیشین را بلا استفاده کند... من این‌گونه مردی هستم و چه‌چیز می‌تواند در این سال‌های اندکی که پیش رو دارد، مزاحم او باشد.
لازم بگم؟ "آرتور شوپنهاور"
کاش یه کنترل دستم بود و می‌تونستم هی بزنم عقب از اول ببینم
واقعن
۳۰ بهمن ۱۳۹۸
آقا ایشالا سلامتی باشه
نه سیگار نمی‌کشد تو اجرا
۰۱ اسفند ۱۳۹۸
فعلا که بیماری هست...
۰۱ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
//کله ی اسب*//
"میرمحمد از شعرهای من خوشش نمی آمد و برخلاف بچه های دیگر که بعد از شنیدن شعرهای من درباره ی آنها حرف می زدند و بحث می کردند، هیچ اظهار نظری نمی کرد و اگر هم زیاد پاپی او می شدند که حرفی بزند، می گفت «چیزی سر در نمی آورم.» یک بار که من شعر بلندی را که تازه نوشته بودم برای او خواندم و اصرار کردم که اظهار نظری درباره ی آن بکند، گفت «نمی دانم چرا شماها خیال می کنید با این چیزهایی که می نویسید کار خیلی مهمی انجام داده اید؟ می خواهی که همین فردا ده تا از این شعرها برای تو بنویسم؟»
گفتم «اگه راست می گی، بنویس ببینم!»
فردا صبح، میرمحمد با یک دفترچه ی چهل برگ که از صفحه ی اول تا صفحه ی آخرش را پُر کرده بود آمد سر کلاس و آنطور که خودش ادعا می کرد، همه ی این دفترچه را یکشبه سیاه کرده بود. به قول خودش، شعر بلندی بودکه تقدیم کرده بود به من تا روی من را کم کند. دفترچه را داد به من تا ببرم خانه و سر فرصت بخوانم [...] راستش را بگویم، من بعد از خواندن این شعر بلندِ بی سر وته به این نتیجه رسیدم که میرمحمد پسر خیلی با استعداد و هنرمندی ست. با اینکه قسمت های مختلف این شعر هیچ ربطی به هم نداشت و هیچ خط و فکر مشخصی را هم دنبال نمی کرد، اما به راحتی می شد قطعه های مستقلی از توی آن درآورد که با بهترین شعرهایی که به عمرم خوانده بودم قابل مقایسه بود و حتا از آنها بهتر بود. پیدا بود که این صفحه ها را با عصبانیت و فقط برای رو کم کنی سیاه کرده است، اما هیچ سعی نکرده بود که گشاد گشاد بنویسد، یک سطر درمان نوشته بود و با همان دست خطِ همیشگیش که دست خطِ بچهگانه واضح و خوانایی بود که نه چندان ریز بود و نه چندان دشت: چیزی معادل حروف ... دیدن ادامه ›› چهاده نازک.
من فردای شبی که دفترچه را خواندم، نظر خودم را به او گفتم و نتوانستم ذوق زدگی ام را پنهان کنم. به او گفتم که خیلی خودش را دست کم می گیرد و هر کس دیگری به جای او بود تا حالا ده تا کتاب شعر چاپ کرده بود و کون دنیا را پاره کرده بود و خیلی از این حرفها زدم که به اصطلاح تشویقش کنم. اما او به این حرفها اعتنایی نداشت و گفت این مزخرفات را فقط برای این نوشته است که ثابت کند شعر گفتن هیچ کاری ندارد و حتا حاضر نشد دفترچه اش را پس بگیرد و گفت «پاره کن، بریز دور.»
من خیلی جا خوردم و باور نمی آمد کسی این همه اعتماد به نفس داشته باشد و همین کار او سبب شد شعرهای خودم را یک بار از اول تا آخر مرور کنم و بیشترشان را پاره کنم و بریزم دور."
شاه کلید (صص 9،10 و11) / جعفر مدرس صادقی / مرکز

* نام رمانی دیگر از همین نویسنده.
//تیم فوتبال بریتانیای کبیر به همراه نیمکت ذخیره//
هر چقدر تصویر ابتدایی ارائه شده نوید بخش نگاهی متفاوت به اثری کلاسیک بود، در ادامه بازی های ضعیف بازیگران و ارائه غیرمنسجم، تمامی ایده ها را الکن باقی گذاشت.
تصویر انتهایی که گل معروف به "دست خدا" ماردونا به انگلستان بود به نظر نقطه اتکای فکری ایده پردازان بوده است که توانسته بودند آن را در دل اثر جاری و ساری کنند.
جرقه هایی نوید بخش همچون بازی نقش ادگار و داور به چشم می خورد، ولی نهایت به شعله وری ختم نمی شد.
در کل: نگاهی بسیار بکر وجود داشت که با بازنگری می تواند به نقطه مورد نظر بسیار نزدیک شود.
سلام
میشه مشخصا بفرمایید از بازی کدوم بازیگرا راضی نبودید و اشکالات بازیگرها چی بوده؟!
ممنون
۲۳ بهمن ۱۳۹۸
درود
ببخشید دیرجواب دادم
همه به غیر از بازیگر نقش ادگار و تا حدی داور بسیار با نقطه مطلوب فاصله داشتن
بازی های بد حاصل اجرای ضعیف بازیگران نبود حاصل عدم انتقال خواسته کارگردان به اجرا کنندگان بود.
بن ظر دریافت صحیحی از اونچه قرار بود اتفاق بیوفته وجود نداشت و همه چیز فقط در ذهن باقی مونده بود.
۳۰ بهمن ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
//دینگ//
نمایشی که بروز دهنده تلاش استادی است که می خواهد شاگردانش "روح تئاتر" را درک کنند. این تلاشِ بی وقفه اما همچون دریای هنر پایانی ندارد و در این تلاطمات که خارج از توان کنترل است می تواند بسیار فرسایشی باشد.
اگر ذوق زدگی ها نبود و اگر خطاها اجتناب ناپذیر نبود "پنهان خانه..." می توانست با فکر و ایده ای که به آن مجهز بود یکی از آثار ماندگار در ذهن مخاطب باشد ولیکن این موارد کاهنده همت بارز گروه اجرایی نبوده و نیست؛ و امیدست با ادامه همین روند شاهد اثری درخور در اجرای عمومی باشیم.
بازیگران در حد قابل قبولی ظاهر شدند که مرحله به مرحله (در سه پرده) تکمیل تر شدند و در پرده پایانی به نقطه کمال نزدیک.
طراحی صحنه قابل توجه و سازنده محیطی ملموس برای تماشاچی است.
حضور حاکمِ استاد از ورود تا خروج هویدا و نشان از اهمیت قائل شدن برای کار خود و بیننده است.
محسن جوانی
درباره نمایش شوخی i
//پستِ میله//
ساختی قابل قبول از دنیایی "غیرواقعی" در بستر ظواهری "واقعی".
بعضی مکان ها به واسطه در بسته بودن و قابل دسترس نبودن تنها توسط افرادی که در آن زیست کرده اند قابل انتقال است و این محدودیت منجر به جذابیت می شود و تشنگی برای گرفتن داده: یکی از همواره جذابها زندان، و قطعاً در رتبه بعدی سربازخانه (که خود نوعی زندان است) خواهد بود.
استفاده هوشمندانه برای ساخت دنیایی وهم زده در جایگاهی که در صورت عدم حضور قابل داوری نخواهد بود و ارائه فکت هایی برای ساخت این جهان، در کنار ایده های خلاقه و کاشت هایی دراماتیک باعث شده "شوخی" برای تماشاچی جدی و همراهی برانگیز گردد.
در صورت بازنویسی ، تکمیل و بسط ایده ها، این نمایش می تواند یکی از پرمخاطب ترین آثار در اجرای عمومی باشد.

پی نوشت:
اسم اثر برای من دافعه برانگیز و پس از تماشا، یادآور فیلم بسیار بدِ "مسخره باز" بود (گویی با اسم مسخره باز هر مسخره بازی ای مجاز و یا با اسم شوخی هر جدی ای ، شوخی می شود).
پی نوشت :)
۲۲ بهمن ۱۳۹۸
ارادت
جاتون خالی عروسی ام
حیف
۲۲ بهمن ۱۳۹۸
بسلامتی
خوش بگذره
۲۲ بهمن ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
//حجمِ قیرینِ نه‌درکجایی،
نادَرکجایی و بی‌درزمانی//
نمود بارز عدم تبدیل ایده به فرم اجرایی.
طراح / کارگردان/ بازیگران محترم می بایست به این نکته توجه کنند که انجام کلیه امور توسط یک نفر لزوماً منجر به خروجی منسجم نخواهد شد و نیز صرف وجود قابی جذاب نمی دهد جذابیت بصری.
به نظرم یک بازنگری کلی در جایگاه فکری نزد صاحب اثر بیش و پیش از هر چیز نیاز است.
این اجرا به نظرم نمونه‌‌ای دقیق‌ از اعدام درام بود
۲۲ بهمن ۱۳۹۸
کاملاً موافقم
۲۲ بهمن ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
//مربع//
ایده ای جذاب که در کنار نگاهی خلاقانه بستری برای ارائه ای کم نقص فراهم کرده است.
بازتعریفی از جایگاه قدرت و تبدیل کردن هر چیزی از جمله انسان به کالای مصرفی در کنار رفتارهایی که بعضاً صاحب قدرت هم نمی داند جایگاه فکری آن کجاست.
بازی هایی که همدلی و رفاقت در آن مشهود و درک مشترک کاری به عهده گرفته بودند در آن بارز بود.
طراحی صحنه در خدمت اثر و منتقل کننده محتوا از طریق فرم اجرایی (انطباق فرم ـ محتوا)
استفاده از المان های بصری جذاب برای تشکیل اتمسفر باور پذیر (موسقی متفاوت، سبد خرید فروشگاهی، لیوان بزرگ و...)
وجود عنصرِ خارج از متنِ تعدیل کننده که همچون قطعه ای سربی بالانس چرخ های دوار و دائم در حرکت را برقرا می کند.
جدای از خطاهای حین اجرا که می تواند ناشی از هیجانات باشد، این نمایش نوید یک اجرای موفق در اجرای عموم بود و از کارهایی که می توان با خیال راحت به دیگران برای دیدن یک تئاتر خوب معرفی کرد.
گفته بودم میروی دیدی عزیزم آخرش سهمه ما از عشقه هم شد قسمت زجر آورش
زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست رفتنت یعنی مصیبت زجر یعنی باورش

حاله من بعد از تو مثله دانش آموزیست که خسته از تکلیف شب خوابیده روی دفترش
مرگ انسان گاهی اوقات از نبود نبض نیست مرگ یعنی حاله من با دیدنه انگشترش

یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش
جای من این روزها میزیست کنج کافه ها یک طرف اندوه و من یاد تو سمت دیگرش

عشق هر جا میرسد آتش به دلها میزند درد را جا میگذارد در دل خاکسترش
بی تو بین گریه ها یاد تو در آغوشم است من شدم مرداب و یاد تو شده نیلوفرش

به به ایهام
۲۱ بهمن ۱۳۹۸
بامداد و غزل نازنین درود و سپاس
بامداد متن هات رو بسیار دوست دارم و اگر زیر دستت هات کامنت نمی‌دم بذار به حسابی شلوغی این چند وقت ولی همیشه دنبال میکنم با عشق
۲۲ بهمن ۱۳۹۸
خوشحالم، سبک نگارشی ام مد شده...
و استاد جوانی در این مسیر گام نهاده..
الگو شدم بی نام در این جهان پتیاره...
هر چند باشند معترضینی به اسپیس هایم...

۲۲ بهمن ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
محسن جوانی
درباره نمایش امان i
//حذف "فعل" زندگی//
"امان" برای من بی‌امانی زن‌هایی بود که نقطه‌ی اتکا و تکیه‌گاه‌شان را از دست داده بودند و در نبود عمود خیمه، با چادری آوار شده روی سر، صرفاً زنده‌مانی می‌کردند.
تک تک زن‌ها در مدت زمانی که در اختیار دارند به واسطه‌ی واگویه‌هایی که دارند به طور کامل برای بیننده به عنوان "کاراکتر" تصویر می‌شوند؛ به‌همین مبنا، این برش از زندگی‌شان همچون انسانی بی‌گذشته و آینده نشده و تاباندن نور به قسمت‌های تاریک زندگی این افراد (که گویی توسط و به انتخاب خودشان است) پرده‌ را کنارزده و که بیننده را با چیزی که این انسان را به این شکل کرده مواجه می‌کند.
تنوع نگاه به موضوع واحد در نمایش‌نامه نکته‌ی قابل توجهی است که همچون یک زمین حاصلخیر شخم‌شزده شده این امکان را برای کارگردان فراهم می‌کند تا محصول و خروجی مد نظرش را از آن برداشت کند. که کارگران محترم به دلیل هم‌ریشگی ذهنی با نمایش‌نامه نویس توانسته جهانی را خلق کند که علی‌رقم چند بعدی بودن در نهایت منسجم و باورپذیر باشد.
تسلط بازیگران (جدا از اتفاقاتی که حین اجرا افتاد) بر نقشی که ایفا می‌کنند نشان از فهم موضوع و از آن مهم‌تر انتقال موضوع از کارگردان به بازیگران است. همچنین تلاش بازیگران در جهت اجرایی صحیح در نبود زمان کافی شایسته تقدیر است (با اندکی چشم‌پوشی برای اجرا کنندگان اول و سوم)
طراحی صحنه کاملاً در خدمت اثر و ارزش افزوده‌ای است که جهت تعمیق بیشتر به متن اضافه شده و بهترین نحو نقش خود را ایفا می‌کند.
به امید دیدار مجدد در اجرای عمومی
//از تهی سرشار//
«صدای انسانی» برای من همچون قلابی بود که به گوشه‌ای از نهاد ناخودآگاه‌ام پرتاب شد و در طول اجرا قرقره‌ی متصل به قلاب به آرامی و با وسواسی بعضاً بیمارگونه جمع شد و نهایت من رو با زخم قلاب رها کرد.
نمایش به دلیل سویه‌ی مبتنی بر احساسات صرف ممکن است برای عده‌ای از تماشاگران جنبه‌ی سانتیمانتال افراطی داشته باشد و این امر منجر به تفکیک مخاطبین به دو دسته کاملاً موافق و کاملآ مخالف می‌گردد.
متن اثر مراحلی را که بعد از پایان یک رابطه عاطفی (بعضاً طولانی) در آدمی اتفاق می افتد را از انکار تا پذیرش به درستی ایجاد کرده است. در اجرا نیز مشخصاً تلاش شده بود تمام ظرفیت متن به کار گرفته شود تا حداکثر انتقال صورت پذیرد ولیکن به همین دلیل وابستگی صرف به احساسات حرکتی برروی لبه تیغ دارد که می‌تواند هر لحظه منجر به لغزش و از دست دادن مخاطب همراه گردد.
به نظرم اضافه کردن حرکات در صحنه، نورهای متفاوت و ... حرکتی مثبت برای بر هم زدن یکنواختی بودند ولیکن نیاز جدی به بازنگری و اضافه- کم کردن بعضی حرکات به شدت حس می شد.
در نهایت باید دست مریزاد گفت به بازیگر این کار که به شدت توانا و در ایجاد حس کاراکتر (علی‌رقم لباسی که به نظر چندان راحت نبود) توانمند ظاهر شد.
// نیازهای بَدَوی در دنیایی پست‌مدرن//
علی‌رقم تلاش صورت گرفته در فرم اجرایی نمایش به دلیل عدم تقارن محتوای مَّد نظر خالق برروی فرم اجرایی، منظور مورد نظر منتقل نمی‌شود: المان‌هایی که به ظاهر بنا بوده است که جنبه‌های سمبولیک و یا نمادی عینی در ذهن مخاطب باشند به همین دلیل (عدم تطابق فرم- محتوا) در اثر نهایی رها شده و منجر به عدم صورت‌بندی واحد نزد تماشاچی شده است.
بیان بازیگران (به ویژه نقش مادر) در کنار طراحی صحنه و نور، از نکات قابل توجه نمایش هستند (هرچند که نیازست کنترل بیشتری برروی آن انجام شود) که به دلیل وجود برخی پیش‌فرض‌های ذهنی در نزد کارگردان که می‌بایست در اثر به مخاطب، نمایش داده می‌شدند، همچون جزیره ای سرگردان اند که نهایتاً منجر به «شکلی» واحد نمی‌شدند.
ساختمان دراماتیکی که بنا بوده است منجر به لوپ تکرار شونده شود نیز به دلیل مسلح نکردن تماشاچی در طول درام امکان ایجاد انطباق صحنه‌ها ی آغازین و پایانی را از تماشاچی سلب کرده است.
در نهایت اما جا دارد که به انگیزه بسیار مثبت در گروه اجرایی اشاره و عرض خسته نباشید به ایشان داشته باشم.
- می‌خوام یه فیلم درست کنم که بگم فساد تا ناکجا رخنه کرده و همه آلوده‌ی...
- گرفتم ... یه روحانی بذار که جلوی نظام‌مندی فساد وایسه و قهرمان باشه حله....

به همین مسخره‌گی و به همین بی‌منطقی فیلم فاجعه‌ی روز بلوا
دقیقا :)))))))
۱۷ بهمن ۱۳۹۸
عجب شانسی داری تو پسر
امروز ظاهراً خیلی شلوغه :)))))
ایشالا سعی میکنم سانس دو خودم رو برسونم
۱۸ بهمن ۱۳۹۸
چشم برروی چشمت هم منو یاد وکیل توی سگ کشی انداخت
عالی
۱۸ بهمن ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
به غیر از پرش بی منطق زمانی کاملاً من رو با خودش درگیر و همراه کرد.
به صورت کاملاً مشخص و واضح فیلم حاصل دغدغه کارگران بود که بهترین شکل ارائه شده بود.
صدبرابر روز بعد لذت بردم که دیدم گروهی از تماشاچیانِ ناشنوا و کم شنوا (امیدوارم توهینی به این عزیزان نکرده باشم چون به شدت باهاشون همراه شدم و نمی‌دونم باید چه جوری معرفی‌شون بکنم) برای تماشای فیلم اومده بودن و توی دلم به دزفولی‌زاده احسنت غلیظی گفتم که این گروه از تماشاچی‌ها که عملاً از سینما کنار گذاشته شدن رو به سالن آورده.