کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال م ح خ | دیوار
S3 : 01:23:38 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نمایش بازی با بیگانگی و خانه‌هایی است که ساکنان‌شان در آن‌ها بیگانه‌اند. چه در سرزمین و زبانی غریبه، چه در صمیمیتی که غریبه می‌شود، چه در گفت‌و‌گو و صمیمیت با غریبه‌ها، چه در حضور غریب و نامرئی فیلمبرداری که انگار از روان آشفته و هراسان ساکنین بی‌وقفه تصویر می‌گیرد (دوربین مخفی که در برابرش نمی‌شود دست از پا خطا کرد و لحظه‌ای آسود) و چه در حضور غریبهٔ مرموز و جعبهٔ جادویی‌اش در این منزلی که راه خروج آن دست‌کم برای یکی از ساکنان بسته است، با این نقش‌مایه‌ها سر و کار داریم. نمایش از میان این نقش‌مایه‌های تکرارشونده بسط پیدا می‌کند و در این بازی پر از رمز و رازش به یک نوع مسخ و تبدیل ماهیت می‌رسد، چیزی که شاید از دست دادن بیگانگی، و فاجعهٔ عادی‌شدن است... تئاتر از نظری پنهان می‌کند و فیلم آشکار، و تقسیم صحنه به دو بخش فیلمی و تئاتری بر این خصلت‌های گاه متضاد و نسبت‌هایشان با مضمونی مثل غریبگی تأکید می‌کند...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ارتباط میان دو نفر گسسته می‌شود و جهان نمایش جهان تنهایی تلخی است که هیچ سبُکی ندارد، و در فضای بیکران غرق می‌شود. سقوط پرندهٔ سرگردان در اقیانوس، استعاره‌ای از وجود یکی از طرف‌های این رابطه است. زندگی سخت و تلخی که هجرت را ناگزیر می‌کند چیزی است که این تنهایی و پرواز را موجب شده است. مسئلهٔ اصلی همین تنهاشدنی است که با رفتار آن پرنده رابطه پیدا می‌کند. اما همه چیز بیش از حد در حالت انفعال فرورفته و این به‌خاطر اصرار نمایش در ایجاد یک حس یکنواخت اندوه و همدلی است که در فضایی حسرت‌آمیز و نوستالژیک فرورفته است. کاش شخصیت‌ها عمق بیشتری داشتند و اصراری به دخالت‌دادن تماشاگران نبود. (در نظرها گفته شده که به مهاجران موفق هم باید پرداخت. نمایش البته تأکیدش بر ابعاد تراژیک زندگی امروز است و اصلاً بیهوده بود اگر چنین دستمایه‌ای داشت. اما ازطرفی جنس برخورد خود نمایش با مصالحش راه به چنین دریافت‌هایی می‌دهد.)
نام نمایش تا حدودی روشن می کند که داستان بر سر بحران هویت است، اما متن و اجرا به این مسئله نگاه جذابی دارند. آقای اشمیت، شخصیت اصلی نمایش (پزشک میانسال پوست، بورژوا و هوادار جناح راست، ساکن سرزمینی آرام و بی دردسر و البته بی هیجان) فرض می کند کسی دیگر است، شاید کسی که زندگی پرهیجان و معنادارتری دارد. خیال او انگار سال هاست سرکوفته شده و ناگهان با انفجار ابتدای نمایش، با حالتی هیجانی بیرون ریخته می شود. این جامعۀ بی هیجان و فاقد درک متقابل و البته عمیقاً سرکوبگر، مأموران خودش را به سرعت می فرستد تا همه چیز را به روال عادی برگردانند اما این بار زمین زیر پای هویت او خالی شده است... نمایش با این که کمدی است اما تراژدی در آن تنیده و به خصوص در صحنه های مکالمۀ خانوادگی، تلخ می شود... نمایش جهان فردی را ترسیم می کند که برای زندگی منظم در آن و برای حفظ جامعه ای که این نظم را تشخیص داده و حفظ کرده، باید دائم در حالت بی خویشتنی زندگی کند و لحظه ای بازگشتن به خود و پرسیدن سؤال هایی حتی ابتدایی دربارۀ ماهیت چیزها آن قدر مسئلۀ غریبی است که پرسنده یا مجرم شناخته می شود یا بیمار، و حتی ابرازِ این بیگانگی باید سریعاً پشت درهای بستۀ خانه سرکوب شود تا نظم جامعه مختل نگردد. مسئلۀ نمایش مسئله ای جهانی است و بیگانگیِ زندگی در حالت منع و سرکوب و فروکاستنِ افراد به عناصری برای چرخاندن چرخ نظم اجتماعی را به صحنه آورده است. جالب است که این مسئله منحصر به کشورهای توسعه نیافته نیست و چه بسا شکل های عجیبی در جوامع پیشرفته پیدا می کند. نمایش به خاطر این که مسئله ای اجتماعی دربارۀ انسان امروزی را به صحنه آورده، نمایشی مسئول است که البته باید قدرش را دانست...
م ح خ
درباره نمایشگاه ونگ i
دوستان گرامی تیوال،
عنوان صحیح نمایشگاه «آونگ» است.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش شازده احتجاب i
داستان برای خیلی‌ها داستان آشنایی است و خیال این که «تئاتر» قرار است چه کاری با «داستان» کند به خودی خود جذاب است. نمایش اما بیشتر مروری است بر نقاط عطف داستان و حرکات بازیگران در زوایای قائمه، فقدان سکوت و غیاب اشیاء فضایی یک‌تکه و یک‌پارچه ساخته‌ است. چیزی که در نمایش عجیب بود اصرار به مواجههٔ مستقیم با تماشاگر بود. این تصمیم واقعاً سردرگم‌کننده بود و علاوه بر آن تأکید بر این که تقریباً تمام جملات با فریاد ادا شود و شبیه به روخوانی از حافظه باشند.
م ح خ
درباره نمایش خاک و تاج i
دار قالی نمایش نقش‌هایی در خود دارد که از دل آن بیرون کشیده می‌شوند. نمایش بازگویی آن چیزی است که این نقش‌ها، این برش‌های کاغذی، از سر گذرانده‌اند. تار و پود این فرش را عروسک‌گردانان در یافتن و به سخن آوردنِ نقش‌ها می‌بافند و می‌بافند. این بافتن و شکافتنِ مدام جلوهٔ حیرت‌انگیزی به بازگویی داستان‌های نسبتاً آشنای تراژدی‌های هملت و مکبث داده است که البته انتزاعی کامل از این داستان‌هاست. فرم اجرا علاوه بر این که تعبیر تازه‌ای از این داستان‌هاست، منطق و جریانی دارد خاص خودش- بالا و پائین، و بیرون و درون این دار قالی که در تجربهٔ تماشا تخیّل بیننده را درگیر خود می‌کنند..
می‌گویند زمانی که سینما صامت بوده نوازندگان سکوت تصویرهای متحرک را پر می‌کردند و میان‌نویس‌ها روشن می‌کردند که دقیقاً چه اتفاقی واقع شده و یا در شرف وقوع است. نمایش چهرهٔ مرد هنرمند در جوانی، سینمای صامت ذهن‌ها را باز زنده می‌کند، سینمایی که داستانش به ایام قدیم تعلق دارد، اما انگار داستانِ همین الان است.. چرا نمایش این کار را کرده است؟ فعلاً مهم نیست- مهم عشقی است به هنر که در نمایش جاری بود و مطمئنیم در میان تماشاگران نیز جان می‌گرفت، و بیدار می‌شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با تردید می‌نویسم چون هنوز مطمئن نیستم چه واکنش حسی‌ای به نمایش داشته‌ام! نمایش از طرفی هجو محیط پیرامونی آخرین شاه قاجاری ایران است و از این نظر صحنه‌های کمیک آن که بی‌لباسی او (پایان‌یافتن جلال شاهانه‌اش و تملق مداوم پیرامونیان او) را ‌به‌عنوان مضمون خود دارند جذابیت خاصی دارند. از طرف دیگر نمایش اساساً غم‌انگیز است و جهان بستهٔ آن، تا حدی هراس‌آور است، چون جهان یک شاه بی‌اعتبار جهانی هراس‌آور است. چنین مضمونی مثلاً در «شاه لیر» هم وجود دارد و منظورم از هراس، با اشاره به دنیای آن نمایش شاید واضح‌تر بشود. هرچند می‌دانم که نوع رویکرد و مصالح نمایش «لباس جدید پادشاه» اصلاً قابل مقایسه با آن یکی نیست... در هر حال، این نمایش در طول مدتش (تا جایی که شاه در نقش فروشنده ظاهر می‌شود) من را در دنیایش غرق کرد اما این تناقض به طور کلی مانع این شد که تجربهٔ یک‌دست و کاملی از آن داشته باشم.
ممنون که مارو همراهی کردین
۱۱ آذر ۱۳۹۸
ممنونیم بابت حضور پر مهرتون❤❤
۱۳ آذر ۱۳۹۸
@ایمان سلگی گرامی از شما و گروه نمایش سپاسگزارم.
۱۳ آذر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دربارهٔ نمایشی که مخاطب اصلی‌اش افرادی با سن و سال کمتر از خوانندگان این مطلب هستند، نمی‌شود با ادبیاتی نوشت که عقل و منطق بزرگسالانه را انتقال می‌دهد. اما باید بگویم از تماشای این نمایش‌ زیبا لذت بردم، هم از داستان، هم از شکل روایت، هم از بازی‌ها و صداسازی‌ها، هم موسیقی، و هم از صحنه‌ای که تغییرات آن در یک چشم به هم زدن دنیاهای تازه‌ای برای نمایش می‌سازد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش من i
نمایش با مفهوم بسیط «من» آغاز می‌شود و دست ما را برای خوانش‌های متکثر باز می‌گذارد. نمایش یکی از تلخ‌ترین کارهایی بود که در عرصهٔ تئاتر تماشا کرده‌ام، از این نظر که نوعی کوری درونی و خودخواهی کشنده را به صحنه می‌آورد که در عبارتی از آن، «خوردن معصومیت»، بیان شده است. دو شخصیتی که جای والدین هستند و نویسنده و سربازند، این‌ها مرگ درونی شخصیت دیگر را رقم می‌زنند. نمایش فرم جذابی دارد و از تاریکی و روشنای صحنه به زیبایی بهره برده است. حرکات و حضور بازیگران که جلوه‌ای شبه مکانیکی دارد و گویی در سکونی غیرشخصی اسیرند (حتی هنگام دویدن از سرزندگی یا خستگی و تقلای دویدن انسانی نشانی نیست) با مسئله و درام کار همخوان است... بوده‌اند آثاری که خشونت خانگی را دست‌مایهٔ کار خود قرار داده‌اند، اما این نمایش در میان آثاری با این مضمون (که البته قابلیت خوانش و بسط به مضامینی دیگر را داراست) برایم جایگاه متفاوتی دارد.
م ح خ
درباره نمایش جمعه‌کُشی i
مردانی کارکشته در کنار هم در نوری که به تاریکی دم غروب شبیه است، ظاهر می‌شوند و آهنگی غم‌انگیز می‌خوانند. مردان لهجهٔ تهرانی دارند. آن‌ها در جایی پناه گرفته‌اند که انگار کافه‌ای است. این کافه کافه‌ای معمولی نیست چون زمان در آن کش می‌آید و یک روز آن به قدر یک سال طول می‌کشد. انتظار چه چیز این روز را این‌قدر طولانی کرده است؟ وعدهٔ روز بهتر، یافتن نشانی یک خانه، یا همدمی انسانی شاید. معاشرت این‌ها در هالهٔ اندوهی که در فضا انباشته شده، حس گرما و نزدیکی انسانی دارد. نمایش تحولی را در خود جا نداده، بلکه قاب‌هایی از این روابط و زندگی‌ها را دست‌مایهٔ درنگ و تأملی عمیق‌تر کرده است. یکی از نمایش‌های درخشانی که این روزها پس از سالیان بر صحنهٔ زیبای سنگلج رفته است.
نمایش، چیزهایی دارد که اصالتاً به تئاتر تعلق دارند، مثل تعویض صحنه های داخلی به خاطرۀ گذشته ای در کنار دریا، در یک آن و یک لحظه، یا تمرین باشکوه تئاتر در آشپزخانه. من ترجیح می دادم انگیزۀ شخصیت ها در کنش هایشان آشکارتر از اینی که هست، باشد و فارغ از سلیقۀ شخصی (چون با این صورت از واقع گرایی و احساساتی گری رابطۀ خوبی ندارم) از حساسیت، دقت و انرژی نمایش به وجد آمدم.
م ح خ
درباره نمایش بهار شکنی i
نمایش صحنه‌ای بی‌پیرایه اما فرم روایی پیچیده‌ای دارد و حرکات مداوم گفت‌و‌گوها در زمان، بن‌مایهٔ نمایش را ساخته‌اند. مضمون نمایش خاطره است و فقدان، و البته این از دست دادن دلایلی ناشناخته دارد هرچند اشاره‌ای گذرا به افسردگی و بیماری می‌شود اما نباید به‌سادگی به این اشاره‌ها بسنده کرد و عمق کار را تقلیل داد. ابهام و تاریکی ذهن شخصیت‌ها پس‌زمینه‌ای ضروری برای طرح چنین موقعیتی است و به گمانم نمایش در ترسیم این فضا موفق عمل کرده است.
ابرشیر و امیر مسعود این را خواندند
مریم اسدی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش مشق شب i
صحنۀ نمایش، «میز غذاخوری» یک خانه در شب سال نو است. مشخص نیست که اعضای این خانواده در چه زمان و چه مکانی در پشت میز نشسته و به صرف غذایی مایع مشغول هستند. آن ها اسم ندارند و ظاهراً از یکدیگر بیزارند. زندگی در چنین وضعیتی قطعاً دشوار و آزارنده و حتی کُشنده است. اما مسئله در کنار واقعیت چنین وضعیتی، بُعد نمادین کار است که این وضعیت را از خودش فراتر می برد و به ساحت های دیگر می کشاند، و البته ما برای این خوانش نمادین تا حدی آزادی داریم. شاید چیزی که در ذهن بیدار می شود یادآوری اقتدار و مصیبت های همه گیر آن است که در آغاز یا در پایان، در واحدهای کوچک زندگی، خانه ها، جا دارند و این دورِ معیوب نفرت و عصبیت را می سازند. اطاعت و خشم ارکان این محیطِ بسته هستند. چیزی که در اینجا غم‌انگیز است تفکیک میان فرزندان و وضعیت ارتباط آن‌ها در نمایش است. البته این نمایش را باید بسیار دقیق‌ خواند و آن را به‌منزلۀ طرح موقعیتی دید که می‌تواند به خوانش‌های بسیار متفاوتی راه دهد. منطق کابوس‌وار سورئالیستی آن قطعاً دست ما را برای خوانش‌های بسیار متفاوت باز می‌گذارد.
م ح خ
درباره نمایش آرش i
نمایش، روایت دوبارهٔ اسطورهٔ آرش است؛ داستانی کمابیش آشنا، و همین آشنایی، حواس را بیشتر متوجه ظرافت‌های اجرا می‌کند که به گمان من بیشتر در صوت و موسیقی و کلام بروز یافته‌اند. اصوات و موسیقی، به فرم اجرا در زمان‌بندی دقیقی نظم داده‌اند و به حضور بازیگران نمایش، تا اندازه‌ای، جلوهٔ یک گروه همسرایان را بخشیده‌اند که در عین حال نقش‌های اصلی نمایشند. لباس‌های آبی و یک‌دست گروه بازیگران این جلوهٔ همسرایانه و آئینی نمایش را برجسته می‌کنند. عناصر طبیعت هم در این بُعد موسیقایی تلفیق می‌شوند و در صداهایی مثل صدای جریان آب و پای اسب و تپش قلب و وزش باد حضوری زنده و سرشار دارند. این‌ها جنبه‌هایی از کار بودند که دوست داشتم و گذشته از برخی جلوه‌های احساساتی، نمایش با همین فرم جذابش به یادم می‌مانَد.
Negin Fooladi، ابرشیر، میترا، دایِه* و گروه آرش این را خواندند
مریم اسدی، شکوه حدادی و علیرضا پرستو این را دوست دارند
دوست ارجمند
سپاس از اینکه آمدید و به تماشا نشستید. نوشته ی شما باعث دلگرمی همه ی گروه است و توانی دو چندان می بخشد.
دمتان گرم و سرتان خوش
۱۲ مهر ۱۳۹۸
گروه گرامی آرش، سپاسگزار شما هستم.
۱۲ مهر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش کریملوژی i
نمایش، با «لوژی»ِ عنوانش که طنزی آگاهانه و وارونه است، مثل کلاس درسی است که دلقکی برای شناخت خودش برپا کرده باشد. من و شما شاید او را نمی‌شناخته‌ایم. اما واقعاً یک دلقک را چگونه باید شناخت؟ و آیا اصلاً امکانی داریم برای این که بدانیم به چه چیز فکر می‌کند؟ نمایش فرصت خوبی برای گذراندن این واحد اساساً متفاوت است...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش ستاره شناس i
هنگام تماشای آثار نمایشی که کمدی هستند، به شکل ناخودآگاه، مرزی میان کمدی مفرح و کمدی معنادار و عمیق در ذهنم شکل می گیرد. البته مسئلۀ مهمی است که ما به چه چیز کمدی می گوییم. و یک کمدی سطحی با یک کمدی پرمعنی، چه تفاوت هایی می تواند داشته باشد؟ در سال گذشته اجرایی از «ازدواج آقای می سی سی پی» برایم تداعی کنندۀ یک کمدی عمیق بود، که لایه لایۀ آن سرشار بود از معنا، شخصیت هایی عمیق و پیچیده، درست مثل بهترین فیلم های برادران مارکس، یا چاپلین. اما بوده اند تجربیاتی با آثار نمایشی که با آن ها خندیده ام، و حتی زمان مفید و ثمربخشی را گذرانده ام، بی آن که احساس کنم چیز تازه ای فهمیده ام، و یا حس کنم اتفاق تازه ای برای کلیۀ تماشاگران رخ داده باشد. در مورد نمایش «ستاره شناس»، تصویری که از رابطۀ زنان اسطوره زده و مردی که درواقع اسطورۀ آن ها و در عین حال روانکاو آن هاست، به دست داده می شود، تصویر عمیقی نیست. نمایشنامه در هر حال برایم فاقد عنصر شگفتی بود و به گمانم چنین نمایشنامه ای به سختی بتواند از محدودۀ اجتماع و زمانۀ خودش فراتر برود و با اکنون اجتماع ما همزمان شود.
فلسفه ی منسوخ ، حفره سازی به کنشگری شیمیایی می کند
قلوب و تعقل حفره دار مردانه و زنانه ، گدای چهارراه زمانه است
بلاگردان ، هنر متعقلِ متعهد ، اسپند دووووود می کنیم
۰۲ مهر ۱۳۹۸
بله اتفاقاً من همین سرکوب و تنهایی را در نمایش جذاب یافتم اما مشکلاتی پیش آمد: اول نقش خود ستاره‌شناس بود. ما می‌فهمیم دو زن دربارهٔ یک نفر که خودش را ستاره‌شناس جا می‌زند حرف می‌زنند و او را از گذشتهٔ خودشان به یاد می‌آورند. از طرف دیگر در پایان نمایش می‌بینیم که این همان فردی است که قرار است پروندهٔ روانی آنان را بررسی کند.خب نتیجه‌ای که می‌گیریم نوعی ساده‌لوحی است که گول هر شکل از تظاهر و ریا را می‌خورد. نمایش دارد فضایی می‌سازد که ساده‌لوحی به صحنه بیاید. اما چرا نمایش از این عمیق‌تر نشد؟ در چند کامنت دیگر نظرم را با جزئیات نوشتم. فکر می‌کنم رویکرد نمایش میکروسکوپی است و اتفاقاً با ستاره‌شناس/روانکاو و «زبل‌بازی»هایش همدل است و این باعث شد نمایش را نپذیرم.. وقتی هیچ تحولی در متن رخ نمی‌دهد و تنها کشف متن این است که «دیدید؟ کسی که قرار است حال شما را بهتر کند همان کسی است که حال شما را گرفته»، چطور می‌توانم به این فکر نیفتم که نمایش دارد می‌گوید زبل باشید و مثل ستاره‌شناس سرکوب نشوید؟ در کل چنین رویکردی برایم نه جنبهٔ کمیک دارد نه جنبهٔ جدی، و بیشتر به درسی می‌ماند که شوهای تلویزیونی می‌دهند.
۰۳ آذر ۱۳۹۸
و البته بک جور رمانتیسم..
شاید...
جایی که می خواد بگه تنهایی ات را با یک
مرد بذله گو و زبان باز پر کن خوشبخت میشی
یکجوری شبیه همون شوالیه با اسب سفید...
۰۳ آذر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش برداشتن i
در یک صحنۀ خالی، بدون هیچ دکور و آرایه ای که ذهن را از استخوان بندی اجرا منحرف کند، شاید در این آرمانی ترین نوعِ صحنه، دو نفر ظاهر می شوند و از کسی دیگر می گویند. این دیگری، دوست آن ها بوده که دیگر در میانشان نیست. این دو نفر به گفتارهایی شکل می دهند که دیگری را برای یاد آن ها زنده می کند، و تقلّای آن ها برای این است که بتوانند از پس این فقدان، زندگی کنند. شاید با دریافتن چیزی از گذشته. در میانۀ این گفت و گوی خیالی، جایی که در یک فضای آکنده از افسوس و حس فقدان و غیاب، شکلی از دوست داشتن به وجود می آید، در آنجاست که جادوی نمایش شکل می گیرد. جایی که ما در حرکات ظریف بازیگران، می بینیم چیزی برداشته می شود که مانع شکل گیری رابطۀ واقعی بود، و آن را در این جملات می شنویم: می توانم دستم را بر شانۀ تو بگذارم؟ می توانم سر تو را تکان بدهم (تا آن طرف تر را ببینی؟).. تماشای آثار طراحی و پانوشت ها ذهن را وادار می کند میان این فعلِ برداشتن و آن تصویری که از میانۀ این بازی حضور و غیاب در برابر ما شکل می گیرد، دنبال نوعی ربط باشیم. برای من افسون همین طراحی ها و پانوشت های آن ها بود که راهم را به تماشای اجرا باز کرد، و چه تجربۀ غریبی بود.
دایِه*، امیر مسعود، علیرضا و رضا بهکام این را خواندند
مریم اسدی، مسعود جعفریان و ابرشیر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش تصعید i
واژۀ «تصعید»، در کاربرد روانشناسانه اش به تغییر شکل عقده ها و شکست های روانی و مرتفع شدن آن ها بر اثر کار خلاقه اشاره دارد. این نمایشِ ساکت و صامت، با این نام عجیب که دلالت های بسیاری را به ذهن می آورد، زمانی از کار و روزگار یک پیکرۀ نمایشی را به صحنه می آورد که گویا درگیر فعالیت تشریح جسم است. فعالیت او بیشتر به تقلایی روزمره و بیهوده و فاقد هر نوع کشف و هیجان در جهانی ملال انگیز و سخت و طاقت فرسا می ماند. برای این پیکره، حضوریافتن سبک ترین پرها که بر بی وزنی و رهایی اشاره دارند، معنای ویژه ای ندارد. او همان طور که بر طبق عادت، قهوۀ خود را در کنار میز تشریح می نوشد، با حالتی بی تفاوت نسبت به این امر غیر عادی، به روتینِ کار خودش ادامه می دهد. استفادۀ نمایش از عناصر تئاتر عروسکی، حیرت انگیز بود. در کنار لذت بردن از تماشای هنر شگفت انگیز طراحان و بازی دهندگان نمایش، می توان به تمام دلالت هایی اندیشید که با واژۀ «تصعید» به ذهن می آیند و نمایش در سکوت خودش از ما می خواهد جایی برای آن در تجربه مان از تماشای نمایش پیدا کنیم.
امیر مسعود، نیلوفر ثانی و دایِه* این را خواندند
مریم اسدی و زهرا خاقانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش دریم لند i
نمایش در یک لحظه برایم تبدیل به شگفتی شد، لحظه‌ای که به یکی از شخصیت‌ها اجازه دادند با صدا سخن بگوید. لحظه‌ای که صدا-بودنِ صدا در آنی نمود خاصی یافت و به بی‌صداییِ کنش‌های رؤیای شخصیت اصلی معنایی تازه داد. بی‌صداییِ خواب‌ها و فیلم‌های صامت فقط یکی از وجوه مشترک آن‌هاست. شاید زمانی که فیلم‌ها صامت بودند مجال خاصی به رؤیا می‌دادند. زمانی که صدا تنها به موسیقی محدود بود و هنگامی که فیلم‌ها را می‌دیدیم گوش در تجربهٔ سینما-رؤیا از این لحاظ فراغت و آزادی خاصی داشت. گذشته از مسائل این‌چنینی، نمایش آن‌قدر از حس زندگی پُر است و هنر بازیگرانش آن‌قدر در بازآفرینی ژست‌های جهان سینمایی چاپلین خیره‌کننده است که برای دقایقی احساس کردم در بیداری رؤیا می‌بینم. دمتان گرم!
نظر لطف شماست ✨
۰۵ شهریور ۱۳۹۸
همون دیگه تفاوتها بسیار است میان داخل و بیرون
داخل بیشتر میچسبه :)))))
۰۶ شهریور ۱۳۹۸
مواظب باش عادت نکنی..
۰۶ شهریور ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید