تیوال کاوه علیزاده | دیوار
S3 : 15:15:21
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
چرخی در تاریخ با کریم شیره ای!
کریمولوژی را در سالن قشقایی دیدم و چند نکته به نظرم امد. جدا از بشکن های برخی از تماشگران عزیز! و خنده های بی مورد دوستی که در سمت راست ما نشسته بود آن هم با صدای بلند! و دست زدن های بی مورد تر برخی از تماشاگران در هنگام ریتم گرفتن !و خندیدن بی مقدار به یکی دو تا شوخی جنسی ای که در کار آورده شده بود (به راستی مردم ما چرا اینقدر به شوخی های جنسی واکنش مثبت نشان می دهند؟ کف زدن های مردم در دورهمی مهران مدیری را به خاطر بیاورید) مابقی کار به نظر بنده شب خوبی را برایمان رقم زد. یعنی همینکه لذت بردیم و ناراضی از سالن بیرون نرفتیم برایم کافی است. اما آنچه که بسیار به چشم آمد بازی درخشان آقای رحمتی بود. بازیگر توانایی که یک مونولوگ طولانی را تنها روی صحنه میبرد و هر بار از زوایه دید کریم شیره ای ما را به توری سیاحتی و زیارتی به ... دیدن ادامه » تاریخ دوران ناصرالدین شاه می برد. گاه نقبی میزند به عاشورای حسینی و نقش امام حسین و علی اصغر و حرمله را با هم در یک نما بازی می کند و گاهی هم در قامت ناصرالدین شاه قاجار می رود و میرزا رضای کرمانی را در حرم عبدالعظیم حسنی با تفنگش مینشاند روبروی مان تا تیر شلیک کند به سینه شاه قاجار! تلخک دربار نقش ها را بازی می کند و یکی یکی لباس های آن نقش را از تن به در می آورد و بر درخت تاریخ (که انگاری در برزخ روییده است) آویزان می کند و می رود سراغ نقش دیگر! به بازی های خوب آقای رحمتی باید کارگردانی هوشمند و دکور زیبای نمایش را هم اضافه کرد که لذت نمایش را دوچندان می کند. هوشمندی در اجرا و بهره گیری مناسب از دکور و اکسسوار موجود در صحنه و خلاقیت های درخور توجه، تماشاگر را بدون کوچکترین خستگی همراه کریم شیره ای به دالان های هزار توی تاریخ میبرد و با نکته گوی یهای وی، گاهی میخنداندش،گاهی حسرت برمی انگیزاندش و گاهی بر سر شوق می آورد. درلابه لای این تاریخ نوردی گاهی متلکی سیاسی پیچیده در زر ورق هم گفته می شود که امید است گذاشته شود به حساب دلقک بازی های تلخک! تلخک بازی هایی که این روزها ظاهرا خیلی تحمل نمی شود.گاهی ادمی فکر می کند که چقدر بد است در دربارهای کنونی تلخک ها و کریم شیره ای ها نیستند که به زبان مطایبه، اشکالات و درد ها را بگویند و اعلی حضرتان را به فکر فرو برند! گویی تلخک ها جای خود را در جامعه مدرن به جامعه مدنی داده اند . جامعه مدنی ای که خاتمی بسیار از آن دم می زد اما آن هم ابتر ماند تا فاصله ی بین حکومت و ملت هر روز بیشتر و بیشتر شود! جایی که گل آقا هم حتی تحمل نشد وصابری فومنی عزیز هم مجبور شد تلخکش را ببندد و خانه نشین شود.
مصاحبه آقای بهرامی عزیز را خواندم که در آن تاکید داشتند متن های ایرانی را روی صحنه ببرند و عقیده داشتند که متن های ایرانی مهجور مانده اند. جدا از هم عقیده بودن یا نبودن من با ایشان و یا درست یا غلط بودن این گذاره، می خواهم به ایشان پیشنهاد کنم لطفا خیلی روی این مطلب پافشاری نکنند. اصولا اینکه نوشته ها کجایی(مال کدام کشور) باشد مهم نیست. به عقیده من مهم این است که قدرت کارگردانی و نگاه تیز بین آقای بهرامی عزیز حیف است در نمایش نامه های قوی تر و استخوان دارتر بکار گرفته نشود. فکر کنم این محروم کردن مخاطب است از نبوغ کارگردان جوانی که مسیر طولانی ای پیش رو دارد.
در مجموع به عقیده من کریمولوژی یک نمایش محترم با کارگردانی قدرتمند و بازیگری قابل ستایش است که می توان دید و از آن لذت برد. هرچند نمایش نامه آن در حد متوسط است اما آنچنان کار با قدرت اجرا شد است که قطعا مخاطب به اندازه کافی لذت خواهد برد و راضی از سالن خارج خواهد شد.آقای بهرامی ثابت کردند یک نمایشنامه متوسط را آنگونه می توان روی سن برد که همگی از آن لذت ببرند و به آن امتیاز درخور توجه بدهند.
با تشکر از عوامل نمایش.
آواز قو، آوازی به افتخار حضور آقای پور صمیمی روبروی سیاه چاله مخاطب
یاداشت دوستان تیوالی را روی صفحه ی این نمایش خواندم. در بیشتر مورد عزیزان نظر خاصی درباره نمایشنامه نداشتند ولی همه ی آنها موکدا دعوت به تماشای کار میکردند. امتیاز تقریبا متوسط 3/7 نیز موید این بود که با کاری تقریبا متوسط روبرو هستیم اما این اشتیاق در من مخاطب کشته نشد و به حرمت اسم و کسوت آقای پور صمیمی عزیز به تماشای این نمایش نشستیم و چه لذتی بردیم از بازیگری ایشان و همین لذت می ارزید به همه ی این دودلی هایی که وجود داشت.
واسیلی واسیلیچ،بازیگر توانمند سالهای دور که نقش های بسیاری را بازی کرده بود و در هیبت یک بازیگر تمام عیار، عاشقان سینه چاک خودش را داشت، حالا پیر شده است و درپایان راه، در شبی تاریک مست روی سن قدم می زند، از بیهودگی زندگی می گوید و عمری که گذشت. یادآوری خاطرات ... دیدن ادامه » جوانی و نقش های اجرا شده و اجرا نشده که به کمک سوفلور، بریده بریده اجرا می شود، ما را بین نمایشنامه های گوناگون می چرخاند. نمایشنامه هایی که هریک به فراخور، جهابینی شکسپیر نویسنده را با چخوف داستان نویس روبروی هم قرار می دهد. بخشش های که به گفته کارگردان نمایش خانم سیف گرامی، به دقت و وسواس انتخاب شده است تا این تقابل هرچه بهتر نمایش داده شود (مصاحبه ایشان با تیوال).اما به عقیده من چندان خوب از کار در نیامده است. گاهی خسته کننده می شود،گاهی تکراری و گاهی هم انگار به زور چسپانده شده است اما همه ی اینا زیر سایه تلاش های آقای بازیگر، محو می شود و چون انتخاب کرده ام از بازیگری لذت ببرم، چشم هایم را روی این ضعف ها می بندم به تماشای آقای پور صمیمی عزیز می نشینم. کسی که به احترام تئاتر و نمایش،یک کار تلویزیونی و یک فیلم سینمایی را رد کرد تا با تمرکز زیاد این نقش را بازی کند. چنین فردی کاملا قابل ستایش و قابل احترام است و به افتخار ایشان می بایست تمام قد ایستاد و کف زد. اما نمایش بارقه های نظری و تئوریکال فراوان هم دارد که به قدرت چخوف و نوشته هایش برمیگردد. واسیلی واسیلیچ می ایستد روبروی تماشگران و با اشاره به سیاه چاله روبرو از ما می پرسد چرا تمام زندگی خود را صرف اجرای نمایش برای مخاطب کرده است و به عبارتی همه ی عمر خویش را به باد داده است؟ این سوال اساسی را از دوجنبه می توان نگاه کرد. یکی سطح سوال که از دیدگاه یک بازیگر مطرح می شود و خطاب به مخاطب تئاتر و نمایش است. در یکی از یاداشت ها، آقای کارآمد عزیز از دوستان تیوالی درباره ی آن قلم زدند و در پاسخ فرومودند که اصولا چرا بازیگران نمایش می بایست چنین مخاطبان را مدیون و وامدار خود بدانند؟ مگر نه این است که خودشان آگاهانه این شغل را انتخاب کرده اند؟ مگر شغل های دیگر مشقت کمتری دارند؟در عین حال که بازیگری نسبت به بقیه شغل ها بیشتر محل توجه جامعه است حالا این انتظار در پایان آن و دوران بازنشستگی از مخاطب که همه ی زندگی او را چون سیاه چاله ای گرفته است، آیا انتظار تمامیت خواه و غیر منطقی ای نیست؟(به نقل از یاداشت آقای کارامد عزیز منتشرشده در صفحه نمایش آواز قو).اما این سوال و پرسشگری به عقیده من جنبه زیرین هم دارد . که من شخصا تفسیر خود را به ساحت دوم و زیرین بنا میکنم. تاکید چند باره واسیلی واسیلیچ به اینکه زندگی یک بازی تمام عیار است و ما همه در این بازی بیهوده، ایفا گر نقش های مختلف هستیم خود نیز موید کلان تر بودن این نگاه دارد. جامعه شناسان مکتب متقابل نمادین براین باورند که همه ی ما تفسیر هایی که از خود داریم، ناشی از برداشت مان است نسبت به دیدگاه و قضاوت دیگران نسبت به خود. و این خود می تواند شخصیت ما را بسازد (تئوری خود آینه سان کولی). انسان به جهت اجتماعی بودنش و به جهت داشتن قدرت تاویل و تفسیر با بقیه موجودات فرق می کند . تاثیر نگاه دیگران در زندگی ما آنچنان عمیق و قوی هست که جنبه ای از شخصیت ما را برای خودمان می سازد که این جنبه، جزئی از وجود لاینفک ما میشود و آنچنان بر ضمیر ناخوداگاه ما چنگ می زند که هیچ راه فراری از آن نیست. این برداشت دیگران، این قضاوت ما از برداشت دیگران، این دیگری ای که اگر نباشد، ما هیچ تعریفی از خود نمی توانیم برای خودمان داشته باشیم، به عقیده من همان سیاه چاله ای است که من ، شما و واسیلی واسیلیچ گرفتار آنیم و هیچ گریزی هم از آن نیست. سیاه چاله ای که وقتی خود اجتماعی مان شکل میگیرید و فرایند شناخت از خود شروع می شود با ما همراه است و تا لحظه مرگ هم دست از سر ما برنمی دارد. شاید فقط آن هنگام که سر به بالین مرگ می گذاریم بتوانیم خود را از آن رها کنیم و چون واسیلی واسیلیچ در صحنه ی آخر نمایش به یک ارامش ابدی دست بیابیم.
به عقیده من نمایش آواز قو یک کار متوسط است که به پاس بازیگری آقای پور صمیمی عزیز میبایست دیدش و در انتها تمام قد ایستاد و این استاد ارجمند را تشویق کرد. کاری که خانم سیف به درستی انتخابی که داشت، سبب موفقیتش شده است و هر کس غیر از آقای بازیگر این نقش را اجرا می کرد نمایش چیز دیگری می شد.
نکته آخر اینکه علی رقم امتیاز متوسط این نمایش، یاداشت های و تمجید های دوستان عزیز است که در نشریات مختلف قلم زده اند و به همت نماینده محترم گروه اجرایی همه ی آنها در صفحه نمایش این اثر در تیوال به اشتراک گذاشته شده است. تفسیر های و یاداشت هایی که در همه ی آنها، به عقیده من، وزن آقای بازیگر بیشتر به چشم میخورد تا خود نمایش. حتی عزیزان تیوالی هم نقد و یاداشتی روی این نمایش ننوشتند . یعنی آنقدر اتفاق حضور آقای پور صمیمی عزیز و بازی شان در این نمایش سنگین، ارزشمند و زیبا بوده است که عزیزان منتقد هم ،نقد چندانی ننوشتند و به همان امتیاز دادن اکتفا کرده اند و این اتفاق تقریبا نادری است در تئاتر کشور و صفحه های تیوال. سایه تان مستدام آقای بازیگر و خوشحالم که این فرصت دست داد تا درخشش شما را روی سن ببینیم و لذت ببریم.
لینک یاداشت آقای کارامد عزیز
https://www.tiwall.com/wall/post/216161
""با این بخش انتزاعی و مفهمومی کار که زندگی همه ما مثل صحنه نمایش است و در شش پرده از تولد تا مرگ ان را بازی میکنیم و این نقشها هر کدام برگی از زندگی انسانها است کاری ندارم(موافقم)""
کاوه جان در نقد زیبات لطف کردی و اشاره ای به نظر بنده فرمودی و ... دیدن ادامه » میخوام ازت تشکر کنم که یاداشتم رو خوندی و به این نکته اشاره کنم جمله بالا رو در مقدمه سوالم در یادداشتم بیان کرده بودم و کاملا با برداشت عمقیت موافقم و عامدانه نخواستم بهش بپردازم چون با اون وجهه روانشناسانه ای که در مورد موجودیت انسان و روابط اجتماعی و فردیش و تعریف شخصیت مطرح کردی کاملا همراهم.
۰۶ مهر
جناب موسوی عزیز
ممنون از اینکه در کافی نت و به زحمت وقت گذاشتی و یاداشتم را خواندی.از پیشنهاد تون خیلی ممنون. خوشحالم که نوشته های من را دوستان منتقد و دوستان صاحب قلمی چون شما دوست دارند و چنین نظری دارند. راستش خیلی خودم رو در این نمی دونم وبیشتر نوشته ... دیدن ادامه » هایم دلی و یاداشت و نظر شخصی ام است پیرامون پدیده هایی که می بینم. در همین حد هم گاهی شلوغی های رزومره انقدر زیاد است که نمی شود چیزی نوشت و یا بیشتر دنبال کرد موضوعی را. امیدوارم زمانی پیش بیاید و بتوانم در این کلاس ها شرکت کنم بیشتر جهت آموختن و لذتن بردن .اگر هم فرصتی داد بیشتر نوشتن. غم نان اگر گذارد از چنین تویی شعر ها خواهم گفت/غم نان اگر گذارد.......
یاداشت تان را درباره نمایش عمل، مفصل خواندم. نمایش را ندیده ام ولی ترجیح دادم که به همین یاداشت های دوستان بسنده کنم.و گمان کنم از سلیقه ام به دور باشد.
سپاس از همراهی و لطف همیشگی تان.
۱۸ مهر
کاوه خان...
غم نان است دیگر..
هنر مثل فلسفه ذاتت جذاب است
بهرحال انچه صلاح است انجام ده..
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چهل و دو سالگی

تکیه داده ام بر چهل و دوسالگی
بر خشت هایی که گذاشته ام
بر دیوار هایی که چیده ام
بر راه هایی که رفته ام
خنده هایی که کرده ام
اشک هایی که ریخته ام
بر آرزوهایی که بدست آورده ام
بر چیزهای که از دست داده ام
چهل و دوسالگی که می شوی
یعنی خیلی راه رفته ای
خیلی خشت چیده ای
خیلی بدست آورده ای
خیلی از دست داده ای
اصلا ... دیدن ادامه » چند ساله که میشوی
جهانت تمام می شود
اگر هر روز دوباره بدنیا نیایی
دوباره نگاه نکنی
دوباره آرزو نکنی
دوباره زمین نخوری
دوباره تجربه اش نکنی
اگر دوباره زندگی نکنی
زندگی مشتی خشت خام خواهد شد
که تا ثریا باید بچینی اش
بیهوده
بیهوده
بیهوده...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و خداوندی که می نویسد....
همیشه بر این باورم لذتی که در هنر نویسندگی هست در هیچ هنر دیگری نیست. هر کاری هنری که تولید می شود محکوم به یک ساختار و هویت ثابت است که در آن هنرمند تلاش می کند همه ی آنچه را که در ذهن خود دارد در قالب آن اثر هنری تولید کرده و عرضه نماید. مثلا قطعه ای بسازد یا تابلویی خلق کند ،مجسمه ای قلم بزند و.. در همه ی این موارد، خلق کردن و آفرینش نقطه مشترک است. در همه ی این ها ، حس اینکه شما در جایگاه خداوندگار آن اثر بنشینید و اثری را خلق کنید بسیار زیبا و لذت بخش است و اما در نوشتن و هنر نویسندگی این لذت مضاعف است. به نظرم من تنها در نوشتن است که شما دقیقا می توانید نقش خداوندگار را با تمام وجود و در تمام ابعاد آن تجربه کنید و همین امر باعث می شود نویسنده، قدرتی را همانند خداوند حس کند که در اختیار هیچ موجود دیگری نیست. نویسنده می تواند ... دیدن ادامه » بیافریند، می تواند در همان لحظه جان آفریده شده را بگیرد، می تواند پشیمان شود و دوباره به وی جان دهد و می تواند همانند خداوند، به اشارتی، معجزه ای رقم بزند که مخاطب برای وقوع اش دعا می کند! می تواند در زمان سفر کند و از جایی به جای دیگر برود، می تواند الان در خانه ای میان روستاهای شمال ایران باشد و در همان لحظه از دورترین شهر های نیویورک سر برارد. می تواند بدون اینکه اجازه بگیرد و بدون اینکه قفلی را باز کند، وارد هر خانه ای شود و جزئیات آن خانه را خط به خط به روی کاغذ بیاورد. می تواند در ان واحد، زلزله ای بوجود بیاورد که در آن هزاران نفر بمیرند و از لابه لای آوار کودکی چند ماه زنده بیرون بیاید یا نیاید و.... این حس را قطعا فقط دو نفر در جهان تجربه خواهند کرد. یکی خدا و دیگری نویسنده! حال اگر همین حس خداوندگاری با ظرفیت های هنر تئاتر به هم آمیخته شود نتیجه اش عجیب جذاب و لذت بخش خواهد گردید.
پروانه الجزایری تئاتر خوش ساختی است که با نمایشنامه زیبا ما را در گره های هزار توی زمان و مکان سیال می کند و در هجوم تکرار های بی امان ، از یک سو، تجربه شیرین نوشتن و نویسندگی را با مخاطبش به اشتراک میگذارد و از سوی دیگر با روایت واقعیتی تلخ، چهره نمناک و کریه مرگ را با همه ی بی رحمی هایش روبروی چشمانمان عیان می سازد. مرگی که هیچ گریزی از آن نیست و نویسنده با عقب کشیدن زمان و درهم گسیختن مکان ،تلاش می کند بین تکرار های مکرر سکانس ها، آن را عقب براند، کش بدهد، مخفی کند، بپوشاند تا شاید جایی خدا به رحم بیاید و از این بازی محتوم دست بردارد. شاید خدا در این هزار توی پیچ در پیچ از خاطرش برود و مرگ اتفاق نیوفتد و افسوس و صد و افسوس که زندگی مانند تئاتر نیست و بسیار بی رحم تر از تئاتر است.
نمایشنامه با تکنیک های خوب و دکور ساده و بی نظیرش ما را همراه خودمی برد جایی میان خیال و واقعیت. بازیگرانی که آنقدر در دستان نویسنده به عنوان خالق اثر، و خداوندگار واقعی، دست به دست می شوند و عقب و جلو کشیده می شوند که خودشان هم پس از اندی نمی فهمند مرز بین واقعیت و خیال کجاست و حالا دارند کجای ذهن نویسنده و خدا نقش بازی می کنند. دیالوگ های خوب و گاهی اوقات بی نظیر، بازی های صمیمی و واقعی و دکور مینی مالیستی نمایش شما را پرت می کند در زمانی که نیست،در مکانی که نیست. در بین بازیگرانی که نیستند ،که گذشته اند که تلاش می کنند حالشان را با بازآفرینی گذشته بهتر کنند اما افسوس که نمی شود که نمی شود که نمی شود!
در نمایش پروانه الجزایری شما با یک فضای ساده و یک دکور کاملا ساده روبرو هستید. یک نمای داخلی که با هوشیاری و دکور بندی خلاقانه (که بسیار در خدمت متن است)، چندین لوکیشن را همراه با ذهنیت خلاق نویسنده اثر تجربه می کنید. استفاده از دری که از دو سمت چپ و راست باز میشود و در قسمت های پایانی نیز تبدیل می شود به در سوم و فضای بین دو اتاق، از نقاط قوت نمایش است. به نحوی که این نمایش را بدون چنین دکوری به هیچ وجه نمی توانید تصور بکنید. "در" که مانند درِ مغزِ نویسنده، سیال است و بین مکان و حتی زمان باز و بسته می شود، ما را در دالان های ذهن نویسنده به حرکت در می آورد و نماهای مختلف اتفاق را به روی مان بازگشایی می کند. شما در یک لانگ شات بی آنکه نیاز باشد روی سقف خانه نشسته باشید، از بالا درون خانه را می بینید و اتفاق های اتاق های مختلف را یکی یکی به تماشا می نشینید. درِ قرار گرفته وسط صحنه ی نمایش، شاه کلید اتفاق هاست و تنها نقطه ای است که نویسنده به شما اجازه می دهد با ورود و خروج تان در داخل آن ، بین زمان و مکان چرخ بزنید و قطعات مختلف این پازل را ببینید. پازلی که خیلی پیچیده نیست. درست مانند مرگ که گاهی ریحان می چیند،گاهی ودکا می نوشد،گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد و همه می دانیم که ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است! اما با همه ی این تفاسیر، دوست داریم زمان برگردد، صحنه عوض شود، داستان دوباره و صد باره تکرار شود تا پرده آخر شکلی دیگر رقم بخورد و دریغ که عوض می شود اما باز صدای راوی نمایش، درون گوش مان طنین انداز می گردد که زندگی اصلا مثل تئاتر نیست! زندگی خیلی بی رحم تر از تئاتره....
به راستی اگر مرگ اینچنین نزدیک است و اینگونه در سایه نشسته است و به ما می نگرد چرا اینهمه در حق هم ستم روا می داریم، چرا با اینکه می دانیم ناگهان چقدر زود دیر می شود اینگونه همدیگر را قضاووت می کنیم، به هم ظلم می کنیم، دل هم را بدرد می آوریم، خودمان را و دیگران را ناراحت می کنیم. چه کسی از ثانیه بعدش آگاه است؟ چه کسی می داند حالا که آرام سر روی بالش می گذارد آیا همانقدر آرام به خواب ابدی فرو میرود یا اینکه دوباره سر از خواب بلند می کند و روبروی آینه می ایستد و بار دیگرخودش را ورنداز می کند؟ به راستی چرا ریه های لذت که پر اکسیژن مرگ است ما را به خود نمی آورد و نهیب مان نمی زند تا در حسرت باز گرداندن ثانیه های که با هیچ تلاشی باز نمی گردند تا ابدیت عذاب وجدان نگیریم.
پروانه الجزایری به عقیده من تئاتری است که خوب نوشته شده است، خوب کارگردانی می شود خوب بازی می شود ، خوب پیام خود را به مخاطب منتقل می کند و هم خوب در طول نمایش ، بیننده را در تعلیق نگه میدارد. هرچند مثل هر کار دیگری می توانست بهتر باشد، اما در بین نوشته های ایرانی به نظر من کاری ماندگار و در خور ستایش است که بی آنکه دچار شعار زده گی شود دغدغه ای مهم را به شیوه ای دوست داشتنی روی سن می برد. همانقدر که شما را می خنداند همانقدر هم دلهره در جانتان می افکند و همانقدر اشک در چشمانتان جاری میسازد. به راستی اگر در جایگاه خدای قصه بودیم، دلمان می خواست چه کسی را به زندگی برگردانیم؟ دلمان می خواست کجای داستان زندگی را جور دیگر رقم بزنیم؟
"دوست‌ دارم" رو فشردم برای خود نوشته‌ات... ایشالا دوستان بفشارند هم برای نوشته و هم برای اجرا.
۰۴ خرداد
یوم الله ۲۳ مهر مبارک!
لطف داری..
متقابلا خواندن نوشته هایت جذاب و گیرا
و آموزنده است
۱۸ مهر
یوم الله ۲۳ مهر مبارک!
لطف داری..
متقابلا خواندن نوشته هایت جذاب و گیرا
و آموزنده است
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اینستا گرامیزه شدن جهان! و مستر تستر تئاتر!
شب گذشته شاهد آخرین فتوحات دوستان اینستاگرامی بودیم و حالا می شود "تیوال" را آخرین دژ این فتوحات نامید. اکانتی که از 25 اردیبهشت ماه فعالیت خود راشروع کرده بود در عرض کمتر از یک ساعت بیش از بیست مطلب روی دیوار تیوال پست نمود. از نمایشنامه های قدیمی گرفته تا آنهایی که اکنون روی سن هستند. هرچه با موس پایین تر می آمدیم بیشتر لذت می بردیم. عزیزی که در پاسخ دوستان "خودشان" را از علاقه مندان تئاتر می دانست و معتقد است سال های سال در اینستا گرام مشغول فعالیت در این زمینه است و حالا تصمیم گرفته است در تیوال هم این روند را داشته باشد. اصل آزادی بیان و آزادی انتشار نظرات می گوید که همه در انتشار نظرات و اندیشه های خویش آزادند مگر اینکه به آزادی دیگران تجاوز کند. از این منظر ایشان، گروهشان و همه انسانهای ... دیدن ادامه » دوست دار و یا دوست ندار تیوال آزادند که نظراتشان را انتشار دهند و هر کس دوست دارد از آن لذت ببرد یا اصلا نخواند. تا اینجای کار همه چیز درست است اما سوال اساسی این است که وقتی اینهمه ابزار برای فعالیت های اینگونه تجاری وجود دارد چرا باید ما به همه ی سطوح این عرصه چنگ بیاندازیم! چرا گمان می کنیم برای پر رنگ شدن، می توانیم همه ی ابزار های را به یک چشم نگاه کنیم! چرا قبل از اینکه ارتش مان را جهت فتح جایی اعزام کنیم اون مسیر و ان مقصد را مطالعه نمی کنیم! اینستا گرام در ذات خود یک فضای اینگونه است. مخاطبانش از اینکه "مستر تستر" با دست روبرویشان غذا بخورد و بگوید در فلان کوچه ی شیراز دنبال آبگوشت مشتی بگردند و یا در فلان خیابان تهران، پیتزای سنگی ناب می فروشند! لذت می برند و به حرف هایش گوش می دهند و با لایک هایشان، جیب این عزیز را پر و پرتر می نمایند. این خاصیت اینستا گرام است و ذاتا یکی از کارکرد های مهمش این است. حالا سوال اینجاست چرا وقتی شما و گروهتان در چنین فضای مشغول فعالیت هستید و دست بر آتش داشته و حدود 51 هزار فالوور دارید به همان اکتفا نمی کنید؟ چرا اندکی درباره مخاطبان شبکه اجتماعی تیوال مطالعه نمی کنید؟ چرا گمان می کنید با قرعه کشی گذاشتن بلیط رایگان و پیتزای مجانی دادن، می توانید مخاطبان تیوال را به تئاتر دلخوای خودتان دعوت کنید! از کجای این رسانه، به چنین نظری رسیده اید؟ کدام کارگردان و کدام صاحب قلم از شما این خواهش را داشته است یا در تجاری ترین شکل ممکن، کدام صاحب فرهنگ فعال در تیوال به شما پیشنهاد داده است که اعضای این شبکه اجتماعی می توانند بازاری خوب برای شما و مخاطبنش باشند؟ به واقع اگر کسی به شما نگفته است و شما چنین کرده اید که اشتباه تاکتیکی و تجاری نموده اید و اگر از فیدبک های این عزیزان(خانواده ی تئاتر ) به این نتیجه رسیده اید که باید به حال تئاتر این کشور هم گریست!.
عزیز و یا عزیزان من! فعالیت تجاری شما محترم اما گمان میکنم دوستان و مخاطبانی که اینجا در تیوال جستجو می کنند و در این صفحات نظرخوانی و یا نظر دهی می کنند، هیچکدام دنبال مستر تستر تئاتر نیستند! به پست های دیشب تان نگاه کنید !حتی یک "دوست دارم" (یا همان لایک در اینستاگرام ) و یا "خواندم" ساده هم از اعضای تیوال نگرفتیه اید! کامنت های عزیزان هم که همه گلایه بوده است و گلایه!.
دوست و دوستان عزیز! فلسفه وجودی این صفحات، هم اندیشی و به اشتراک گذاشتن فرهنگ است و اندیشه! از لابه لای آن شایدانتخاب یک تئاتر یا یک فعالیت فرهنگی صورت می گیرد اما این اتفاق قطعا و قطعا و قطعا از روی یاداشت های کاسب کارانه نخواهد بود. هنر و مقوله هنر یک امر شخصی است و به اندازه تمام انسانها از یک پدیده واحد می شود تفسیر و تاویل داشت حال شما چگونه فکر می کنید که تیم تان !!!!!! می تواند بنشیند هفته ای یک تئاتر ببیند و روی نظر و نقدش با هم اتفاق نظر کند و جمع بندی این نظرات فخیم و فخیمه را برای انتشار آماده نماید! دوست گرامی من! بر روی انرژی هسته ای ایران یک تیم 6 نفره نشستند 5 سال کار کردند بعد توافق کردند! بعد از یکسال، هرکدامشان می گفت که برداشتش از متن قرارداد و توافق متفاوت است! و نتیجه شد امروزی که شما می بینید از آن معاهده فقط کلمه الله مانده است! و همه تفسیر خودشان را دارند، حالا شما چطور در جواب دوستان می گویید ما یک گروه هستیم که هر هفته تئاتر می بینم و نظراتمان را نشر می دهیم!
عزیز و یا بهتر بگویم عزیزان گرامی! شما حتی ابزار ها و قابلیت های تیوال را مطالعه نکرده اید! حتی نمی دانید که پست های ارسالی پشت سر هم می آید و این یعنی حتی یک روز به خودتان اجازه نداده اید که پای تیوال بشینید و مطالب اعضا را بالا و پایین کنید! شما حتی نگاه نمی کنید که این صفحه یاداشت شما می تواند دیالوگ ماندگار باشد، یا پیشنهاد، یا نقد، شما همه ی دیالوگ های به زعم خودتان ماندگار را با ایکون نقد انتشار می دهید! فکر نمی کنید می باید حداقل یک بار با کلیت و مخاطبان این رسانه آشنا می شدید! حداقل یک ماه مطالعه می کردید؟ به هر حال مختارید و این فضا م فضای عمومی است! اصل آزادی بیان هم می گوید شما آزادید به انتشار اما تا زمانی که به آزادی دیگران تعرض نکرده باشید! اما گمان می کنم مسیرتان را اشتباه آمده اید! هم با کاتر میشود هندوانه برید، هم با چاقو و هم با قیچی، حتی با میخ هم میشود با سنجاق ته گرد هم می شود اما اینکه کدام ابزار را انتخاب می کنید به درایت استفاده کننده برمیگردد و لا غیر!
دوست عزیز نه ما دعا می کنیم که شما کفش های ما را بپوشید و نه شما بخواهید ما کفش های شما را بر پا کنیم . که کفش هرکسی متناسب پای خودش دوخته می شود!و سخت بر این باورم که کفش های شما برای پای ما بسیار گشاد است!
دوست و دوستان عزیز تئاتر بین و علاقه مند، آرزو می کنم بنویسید روی همین صفحات و نظرات خود را با همه به اشتراک بگذارید و ما هم لذت ببریم!نظرات واقعی خودتان و برداشت هایتان از نمایش ها را. چه چیزی از این زیبا تر و لذت بخش تر! اما آرزو نکنید که با چند خط کپی کردن دیالوگ های نمایش، من به پیشنهاد شما بروم آبگوشت را از سالن سمندریان خرید کنم و یا پیتزا را بروم از مطبخ تئاتر سنگلج تهیه نمایم. مستر تستر در تیوال موفقیت تجاری نخواهد داشت.
سپاس
کاملاً با تمامی صحبتهاتون موافقم جناب علیزاده و یک پیشنهاد دارم به تیوال در صورت امکان قابلیت بلاک کردن یک ایدی برای کاربران فراهم کنن تا اقلاً از نظرات افرادی که برامون جذاب نیست خلاص شده و متنهای این دسته از دوستان برامون نمایش داده نشده یا تیوال رای ... دیدن ادامه » گیری کنه و خودش ایدی های فیک و ویروسی حذف کنه!
بعد از فیک نیوزها چشمومون به مخاطبهای فیک روشن!
۰۲ خرداد
سپاسگذارم آقای حسینیان عزیز.
ممنون که وقت گذاشتید.
۱۸ مهر
چه حرف پخته ای زده استادتان
اسمش را بگو..
به حرفش استناد کنم در جایی..
بله متاسفانه..
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خدایا تیوال را به اینستاگرام تبدیل مگردان!!!!
بدون شرح
شرح در لیدی لا لا
که برای گرفتن تبلیغات تئاتر شروع به نشر دیالوگ های نمایشنامه ها کرده
۰۱ خرداد
ظاهرا نشنید جناب موسوی عزیز:)
۱۸ مهر
بالاخره دعت
دعا ست دیگر..
کم مستجاب می شود
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش زندگی دکمه بازگشت به عقب داشت
دکتر یوسف اباذری در نشستی که پیرامون مرگ مرتضی پاشایی در دانشکده علوم اجتماعی برگزار شده بود از کوره در می رود و خطاب به یکی از دانشجویان که گفته بود ((ما علایق مون رو خودمون انتخاب می کنیم و خودمون انتخاب می کنیم که چه موسیقی ای گوش دهیم)) فریاد می زند: ((شما فکر می کنید که انتخاب می کنید! شما انتخاب می شوید! سلیقه ی شما را انتخاب می کنند و به نام انتخاب به شما می دهند!)).
اشاره اون روزهای اباذری را ، این روز ها خیلی ملموس می توانیم ببینم. صاحبان رسانه و مهندسان افکار عمومی، در تولید فرهنگ به مانند یک کارخانه تولیدی عمل می کنند و در این بین سلایق را می سازند، به خوردمان می دهند و ما گمان می کنیم که انتخاب کرده ایم و از آن لذت می بریم!
"نمایش دلنشین خانواده ی دوست داشتنی من" مرا یاد صحبت های استاد عزیزم، یوسف اباذری ... دیدن ادامه » انداخت. تحلیل محتوای فیلم ها و نمایش های بیست سال اخیر می تواند این نظریه را در پیش روی قرار دهد که چگونه می شود در فرایند مدرنیزاسیون، سلایق مردم را تغییر داد و مدرنیته در ذات خود چگونه همه ی سطوح زندگی مان را دگرگون ساخته است. ثمره این تلاش های بیست ساله را می توانید در تمام سطوح فرهنگ مشاهده کنید. در سینما ، فروش چند ده میلیاردی نمایش های نظیر هزارپا، تگزاس، سالوادور، پنجاه کیلو آلبالو، مصادره، لانه زنبور، رحمان 1400 ، در موسیقی، ماکان باند، هوروش باند، حمید هیراد، مرحوم پاشایی، تتلو، در تلویزیون دورهمی مهران مدیری، خندوانه ی رامبد جوان، برنده باش رضا گلزار ، در تئاتر انواع نمایش نامه های طنز که در گوشه و کنار شهر برگزار میشود، همه و همه دو وجه مشترک دارند: یکی مخاطب زیاد و استقبال بی نظیر و دیگری ابتذال! ابتذال به معنی کامل کلمه. و عجیب اینکه این ابتذال بسیار خواستنی شده است. اگر نگاهی به فیلم های نامبرده شده داشته باشید، خواهید دید که تمام شان پر شده است از یک سری شوخی های عمیقا جنسی که عمیقا مخاطب را میخنداند و آنگاه کسی که نقد می کند هم اگر بر این نکات اشاره کند با پاسخی دندان شکن روبرو میشود! می گویند: مخاطب دارد پس می سازیم! شما نگاه نکن! البته در این بین استثناهایی نیز وجود دارد. که حسابشان جداست. جایی که فیلم غلامرضا تختی با آن همه تکنیک های کارگردانی و فیلم برداری و داستان و... به زور دو میلیارد می فروشد رحمان 1400 در یک هفته اکران 22 میلیارد می فروشد و مخاطب به سینما جذب می کند! تئاتر به اصطلاح موزیکال بینوایان با صد ها میلیون تبلیغ، بلیطش می رسد به دومیلیون تومان . مهران مدیری صاحب سبک از تلویزیون پیک ساعت مخاطب را می گیرد و دورهمی میسازد و مخاطبانش منتظر می نشیند تا ایشان با آن فن بیان زیبا و طنازی شان یک شوخی و یا متلک جنسی بکنند که برایش کف و سوت بکشند و در شبکه های اجتماعی فایلش را به اشتراک بگذارند! به راستی اگر این قهقرا نیست پس چیست! اگر این ساختن سلیقه مخاطب نیست پس چیست؟ اگر این صنعت فرهنگ نیست پس چیست؟
اما "خانواده دوست داشتنی من" حسابش فرق می کند! آقای رفیعی عزیز با یک داستان طنز زیبا (که ظاهرا خودش هم نوشته است)، به کمک گروه بازیگران توانمندش، لحظه های را خلق می کند که شما فکر می کنید زمان برگشته است به عقب و هیچ یک از این اتفاقات صنعت فرهنگ و فرایند مدرنیزاسیون رخ نداده است. هنوز خانواده همانقدر گرم است. هنوز پدر خانواده وقتی از در وارد خانه می شود دختر یکی یکدانه بابا، سراغش می رود، نان از دستش می گیرد و کت اش را برایش آویزان می کند، هنوز عمو با برادرش و خانواده برادرش زیر یک سقف زندگی میکنند، هنوز مادر و دختر می نشینند روبروی هم و سبزی پاک می کنند و حرف می زنند. و چقدر دلمان برای همه ی این هنوز ها تنگ شده است. ماجرا ، نمایش زندگی یک خانواده پنج نفره است که کارخانه ای دارند و خدا را شکر از راه حلال وضع شان هم خوب است. پدرشان هنوز معتقد است که روی کارگر نباید منت گذاشت و نباید ازش سو استفاده کرد. هنوز سجاده درون خانه پهن می شود و هنوز مادر خانه وقتی مستاصل می شود می نشیند روبروی خدا! رفیعی هم از لحاظ متن ، هم از لحاظ اجرا و هم از لحاظ طراحی میزانسن ها، یک نمایش دوست داشتنی را روی صحنه میبرد. نمایشی که به اندازه خانواده دوست داشتنی اش برای ما دوست داشتنی می شود. نمایشی که در آن کارگردان ، بی آنکه به شوخی های مبتذل جنسی متوصل شود، یک ساعت و نیم، هم ما رو می خنداند و هم ما را با داستان همراه می سازد. شما با نمایشنامه ای روبرو هستید که هم شاکله داستانی مناسب دارد و هم مملو است از بازی های کلامی و ثانیه های خنده دار که به شما اجازه نمی دهد چند دقیقه تامل کنید! به همه ی این ها، یک تیم بازیگر پر توان و پر انرژی را نیز اضافه کنید که با حرکات سخت و نفس گیرشان، طنز موقعیت را چند برابر می کنند.
به عقیده من "خانواده دوست داشتنی من" مرثیه ای خنده دار است برای خانواده های دوست داشتنی ما که در فرایند مدرنیته کوچک و کوچک تر و غیر صمیمی و غیر صمیمی تر شده اند! خانواده هایی که آرام آرام از هم گسسته شد و افسوس که خود کرده را تدبیر نیست. چند مدت پیش درباره اینکه چرا ایرانی ها اینقدر سخت زندگی میکنند و چرا هیچوقت از هیچ چیز راضی نیستند صحبت می کردیم. واقعا این فرهنگ ما از کجا نشات می گیرد؟ چرا همیشه دنبال بدست آوردن و اندوختن بیشتر و بیشتر و بیشتریم ؟ کی می خواهیم از این اندوخته های مان استفاده کنیم؟ لذت زندگی را چه وقت می خواهم بچشیم؟ بچه که بودم دوست داشتم یک ماشین داشته باشم. هرچه که باشد! ماشین خریدم، دوست داشتم یک خانه کوچک بخرم، خانه خریدم، دوست داشتم یک ماشین بهتر بخرم، ماشین بهتر خریدم دوست داشتم خانه ام را بزرگتر کنم، خانه ی بزرگتر خریدم به سرم افتاد ماشین خارجی بهتر بخرم، آن را هم خریدم هوس خریدن ویلا کردم، ویلا خریدم، هوس خریدن چند تا خانه کردم که اجاره بدهم..... چرا این مسابقه خریدن تمام نمی شود. یک بار چشم باز می کنیم می بینیم جهان مان تمام شده است و هیچ لذتی را تجربه نکرده ایم! چرا این حرص در ما ایرانی ها تمامی ندارد؟
پدر "خانواده دوست داشتنی من"، در سن حدود پنجاه سالگی همه چیز دارد،کارخانه، تولید خوب،خانه خوب، سفرخارجی، ماشین خوب، حتی می تواند برای تفریح دخترش اسب بخرد و پسرش را بفرستد دانشگاه کلمبیا که درس بخواند، اما این حرص تمام نمی شود و می خواهد کاندید شورای شهر شود و با ورود به شورا، با درامد دو -سه میلیونی، به قول خودش، به مردم خدمت کند. و همه ی ماجرا از همین جا شروع می شود. رفیعی این موضوع را دستمایه کارش قرار می دهد و طنزی را می سازد که شما را یک ساعت و نیم در سالن تئاتر محراب می خنداند و انگاه که از سالن بیرون می آیید انگار آینه ای جلوی شما گرفته باشند از خود می پرسید واقعا چرا؟ آیا زندگی واقعا ارزش این همه دویدن را دارد؟ این حرص کجا تمام می شود؟
به نظر من " خانواده دوست داشتنی من" را هم می شود عمیقا نگاه کرد و از معنا های نهفته در اعماقش لذت برد و هم می توان خیلی تفریح وار و صرفا برای خندیدن به تماشای آن نشست. نمایشنامه ای که هم بی استفاده از کلمات پر طمطراق، دغدغه ای مهم را پیش روی مان قرار می دهد و سوالی اساسی از ما می پرسد و هم بی بهره گیری از کلمات و شوخی های متداول این روزهای صنعت فرهنگ، ما را حسابی خوش و خندان می کند بی انکه ترس از این داشته باشیم که روح مان از ابتذال کلمات درد بگیرد. خانواده دوست داشتنی من یک مرثیه خنده دار است برای خانواده دوست داشتنی من که به مدد مدرنیته و صنعت فرهنگ، حالا سال هاست که از هم پاشیده است و دلم برای لحظه لحظه هایش تنگ شده است. کار آقای رفیعی شاید هم اندازه ی رحمان 1400 و یا بینوایان و سلیبرتی هایش مخاطب نداشته باشد اما صمیمیتی دارد بی مقدار که سعی می کند بدون آنکه پندی را به زور وارد گوش مان کند، با لحظه های شاد و خنده دار، به ما یاداوری کند که چقدر دلمان برای خانواده دوست داشتنی مان تنگ شده است. به ما بگوید چه چیز هایی را داده ایم تا چه چیز هایی بگیریم و کاش زندگی همانند سکانس های آقای رفیعی عزیز دکمه بازگشت به عقب داشت.
هرچند تئاتر و اصولا هنر امر سلیقه ای است و نمی توان خیلی به کسی توصیه ای کرد، اما پیشنهاد می کنم حتی اگر می خواهید اندکی از دغدغه های روزمره راحت شوید و از غم نان فاصله بگیرید، کار آقای رفیعی عزیز را به تماشا بنشینید و یک ساعت و نیم تمام بخندید و لذت ببرید.
با آرزوی موفقیت برای گروه پرتلاش این نمایش
سلام جناب علیزاده عزیز. واقعا ممنونم از این همه لطف و مهربونی شما. بیشتر از هر چیزی از این خوشحالم که همه مواردی که در مورد نمایشنامه فرمودید انگیزه هایی بودن برای نگارشش و چقدر خوب شما دلایل بنده رو برای نوشتن این متن دیدید. سراسر نوشته تون حالم رو دگرگون ... دیدن ادامه » کرد و اشکم رو درآورد........ نمیدونم چی بگم اما حال خوبی بود..... بسیار خوب. نقد شما رو برای گروهم خوندم.... تمامش رو... اگر شما از دیدن نمایش ما حالتون خوب شد پس بی حساب شدیم ما هم همین حال رو بعد از خوندن مطلب شما داشتیم...... به امید دیداری دوباره. ممنون بابت این همه مهربونی و زیبایی که به ما هدبه کردین.
۳۰ اردیبهشت
جناب کارآمد عزیز من دیدم نوشته بودید که به دلیل مشکلات میخواین بلیط 5 شنبه رو با جمعه عوض کنید و بعد دیدم پیامتون پاک شده اگر موفق به تغییر نشدید و مشکلتون پابرجاست بنده میتونم ببلیطتون رو تعویض کنم. 09123367995
۰۲ خرداد
سلام جناب رفیعی خوشبختانه مشکلم حل شد و امشب میتونم خدمت برسم. ممنون از لطف و محبتتون
۰۲ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
غلامرضا تختی، " انسانم آرزوست "!
برخی از اندیشمندان اجتماعی و فلاسفه بر این باورند که هیچ حقیقت واحدی وجود ندارد و دقیقا به اندازه تمام چشم های جهان، نگاه و به میزان تمام مغز های جهان تفسیر وجود دارد. انسانها بر اساس ورودی های که در طول زمان وارد مغزشان می شوند دست به تفسیر پدیده ها می زنند و چون این ورودی ها، فردبه فرد با هم متفاوت است پس تفسیر هر فرد متفاوت و منحصر به فرد خواهد بود. این اندیشه بر این باورست که حتی تاریخ و تاریخ نویسی هم از این امر متثنی نیست. یعنی چیزی به عنوان وقایع تاریخی وجود ندارد. اصولا حقیقت یک امر کاملا انتزاعی است و رسیدن به آن غیر ممکن می باشد. تاریخ بیش از اینکه بیانگر رویدادی باشد که در گذشته اتفاق افتاده است، بیانگر نگاه مورخش است . در واقعا ما همواره به یک امر تاریخی از پشت عینک مورخ و نگارنده آن تاریخ می نگریم. ... دیدن ادامه » هیچ مورخی فارغ از چهارچوب آموزه هایی که در آن جامعه پذیری شده است نمی تواند قلم بزند و اگر این اصل را بپذیریم، باید قبول کنیم که هیچ وقت، حقیقت آنگونه که اتفاق افتاده است برما رخ نشان نخواهد داد. با این توضیح اگر بخواهیم فیلم غلامرضا تختی را به تماشا بنشینیم، باید ابتدا بپذیریم که عینک آقای توکلی بر روی چشم مان است و از منظر ایشان داریم به یک شخصیت تاریخی نگاه می کنیم. همانطور که همه ی ما می دانیم تختی شخصیتی فراتر از یک ورزشکار در تاریخ مان دارد! شخصیتی که بعد از گذشت سال های طولانی از مرگش، هنوز نمی دانیم خودکشی کرده است و یا اینکه او را کشته اند! دو فرضیه که از روز فوتش، همواره محل مناقشه بوده است. انتخاب هر یک از دو نظریه به عنوان نقطه عزیمت فیلم می تواند تکلیف تماشاگر را روشن کند! کارگردان خوش سلیقه و حرفه ای کار هم این موضوع را کاملا می داند و همان اول فیلم، شما را با تختی ای روبرو می کند که خودکشی کرده است! سکانس اول فیلم، تختی قرص ها را می ریزد درون آب! با خودنویسش شروع می کند به هم زدن! جوهر خودکار پخش می شود درون آب . آب سیاه می شود و ما با یک فلاش بک ، پرت می شویم درون چاله سیاهی که بچه گی های تختی درون آن درحال غرق شدن است! فلاش بک از مرگ به مرگ! ازسیاهی به سیاهی! اما دست های مادر، تختی کودک را از مرگ نجات می دهد و صد افسوس که دست های مادر در هتل نیست که بزرگی های تختی را درآغوش بگیرد ، او را نوازش کند ، بی مهری های روزگار را از دلش بزداید و او را منصرف کند. دوستان ، بچه ها و هم بازی هایی که کودکی های تختی را پرت کرده بودند دورن چاه سیاه، چند دهه بعد در مقایسی دیگر و بزرگ تر، وی را به جایی می رساند که خودش خودش را در سیاهی مرگ بخواباند روی تخت. و تمام.
حال که کارگردان این منظر را را برای روایت انتخاب کرده است همه ی ما می دانیم با تاریخ نگاری روبرو هستیم که در روایت خود می چرخد قطعات پازل را جوری بچیند که ما این پایان بندی را باور کنیم. و چه زیبا و هنرمندانه اینکار را انجام می دهد. آنقدر زیبا که شما در لحظه تماشای فیلم و گوش دادن به روایت، کاملا آن را می پذیرید! اما وقتی از در سینما بیرون می روید با منتقدانی مواجه می شوید که انبوه دلایل را ردیف کرده اند تا به شما بقبولانند آقا تختی را کشته اند! از روابطش با خواهر شاه تا فعالیت های پر رنگش علیه رژیم! اما آقای توکلی دنبال این نیست که به شما علت مرگ اقا تختی را ثابت کند. ایشان می خواهد یک فیلم بسازد، یک روایت، یک داستان که همه چیز آن در حد استاندارد های جهانی جمع شده است. از تصویربرداری بسیار زیبا تا تدوین بدون نقص، از فیلنامه محکم و با چفت و بسط تا بازیگریهای خوب و قابل قبول، از دیالوگ های زیبای و احساس برانگیز فیلم که گاهی اشک را درچشمان بیننده جاری میسازد تا سکوت های معنی دار تختی که نفس را درسینه حبس می کند، از خط داستانی روایت، تا کارگردانی بی نظیر، از خلق کاراکتر تختی و نگاه به ریزه کاری های روانشناختی شخصیت وی (که در جهت تختی است که قرار است خودکشی کند) تا استفاده از تئوری های جامعه شناسی در طرح مسیری که توده ها، ناخوداگاه تختی را به سمتی می برند که قرص ها را بریزد درون آب و سربکشد. همه و همه به عقیده من به بهترین شکل پرداخته شده است و شما با یک فیلم تمام عیار روبرو هستید . فیلمی که تماشا می کنید، اشک می ریزید وگمان می کنید که شما هم اگر جای تختی بودید شاید همان لیوان را سر می کشیدید و منتظر سیاهی می ماندید.
حال اگر این منظر و روایت توکلی را بپذیرم چند نکته بسیار حائز اهمیت در فیلم وجود دارد که ارزش دیدن فیلم را صد چندان می کند. شخصیت روانی تختی (برای رسیدن به نتیجه خودکشی) بسیار خوب و دقیق خلق شده است. شخصیتی آرام، دوست داشتنی، سر به زیر، افتاده، مردم دوست، دستگیر، دلسوز، بی اعتنا به مال دنیا و..... کاراکتر و ویژگی هایی که تختی را آرام آرام روبروی خودش قرار می دهد، به بن بست میرساند و مینشاندش روبروی مرگ. نظریه پردازان مکتب کنش متقابل نمادین در جامعه شناسی معتقدند که شخصیت انسانها در ارتباط متقابل با یکدیگر شکل می گیرد. هورتون کولی از اندیشمندان کلاسیک این مکتب معتقداست که انسان ها در تعامل با دیگران در یک فرایند دیالکتیکی به شناخت از خود می رسند و این امر میشود پایه رفتار ما در ارتباط با همدیگر. برای تبین این تئوری مثال خود آینه سان را مطرح می کند و معتقد است ما وقتی در آینه نگاه می کنیم سه سوال در مغزمان شکل میگیرد که پاسخ به آنها شخصیت ما را می سازد. وقتی در آینه نگاه می کنیم از خود می پرسیم:
1-تصویر مان چگونه است؟
2- مردم و دیگران چه قضاوتی از تصویر مان دارند؟
3-ما چه حسی نسبت به این قضاوت دیگران داریم؟
وی معتقد است پاسخ به این سوالات شخصیت ما را شکل می دهد. حال اگر به تختی و شخصیت پرداخته شده وی در فیلم توکلی نگاه کنیم در خواهیم یافت که جامعه و خواسته های بی انتهای توده ها از یک فرد چگونه آرام آرام تصویری از تختی در ذهن خودش می سازد که خود را منجی حجم عظیم بدبختی ها ، مشکلات و نامردیها بداند. تا آن زمان که دستش برسد و بتواند جوابگوی این تصویر خود باشد، خوشحال و خندان است و زمانیکه بنا به دلایل مختلف این توان از وی سلب می شود و دیگر نمی تواند به دیگران کمک کند و دست بگیرد ،افسرده می شود و تصویر مخدوش از خودش، آرام آرام خودش را می چسپاند گوشه رینگ و تا جایی پیش میرود که دیگر برایش زندگی معنایی ندارد و از هیچ چیز خوشحال نمی شود. در تحلیلی به قلم آقای احسان عزیزی خوانده بودم ، پوپولیسم در ذات قهرمان سازی خود یک ضد قهرمان سازی مستتر دارد. فرقی ندارد شما تختی باشید یا مصدق، خاتمی باشید یا احمدی نژاد. وقتی با ساز کار قدرت هماهنگ نباشید و امیال توده را برآورده نکنید از شما یک منزوی می سازد . حال اینکه چه مسیری انتخاب کنید و کجا بروید دیگر به ویژگی های روحی شما بستگی دارد. مصدق شعبان بی مخ ها را می پذیرد و تبعید می شود و گوشه گیر! تختی به روایت توکلی، جام را سر می کشد و از این همه فشار خودش را می رهاند و عجیب که این جامعه قهرمان ساز و ضد قهرمان ساز از فیلم هم حمایت نمی کند! دریغ که همه در یادشان می خواهند تختی باشند اما نمی کنند حتی به تماشای این فیلم بنشینند و عوامل تولید را حمایت کنند. این قوم، به قول رفقای تختی، یک روز تو را روی سر می گذارند و روی دست می برند و آنگاه که کارکرد ات تمام شد، همه چیز یادشان می رود. این قوم ترجیح می دهد تا با "رحمان 1400" وقت بگزراند و پولشان را بروند برای "تگزاس" خرج کنند! مردمی که به خاطر شان، تختی حاضر نشد پول کلان تبلیغاتی بگیرد و عکسش را بزند روی شیشه عسل تا مبادا بچه های فقیر فکر کنند وی با خوردن عسل قهرمان جهان شده است (چون دستشان نمی رسد عسل بخرند). فیلم پر است از دیالوگ های زیبا . از مردانگی های لذت بخش که در روزگار بی اخلاق این روزهای ما کیمیا شده است. آنقدر کیمیا که با دیدنش اشک بر چشمان ما جاری می شود و آه سر می کشیم که " انسانم آرزوست" .
به عقیده من غلامرضا تختی یک فیلم کاملا خوش ساخت به روایت توکلی است. همه چیز فیلم کامل است و برای مام وطن ساخته شده است وطنی که این روزها خیلی ها دارند از آن کوچ می کنند ! و تختی معتقد است که همه ی بی مهری ها را باید تحمل کرد و ماند و ساختش! غلامرضا تختی یک سوگواری سیاه و سفید است برای مردانگی ها، برای انسانیت ها، برای قدرشناسی ها، برای دستگیری ها، برای اعتقاد ها و برای همه ی اخلاقیاتی که از اینجا رخت بسته است و دلمان برایشان تنگ شده است. حالا آقا تختی خودکشی کرده باشد یا کشته شده باشد خیلی فرقی نمی کند ما دلمان برای انسانیت تختی ها تنگ شده است.

متن زیبا و تاثیر گذار شما درمورد این فیلم باعث میشه آدم ترغیب بشه که یک باره دیگه این فیلم رو به تماشا بشینه و اینبار از این دیدگاه بهش نگاه کنه . نگاهی متفاوت و حقیقی که باعث میشه واقعا موضوع چگونگی مرگ تختی فراموش بشه و بیشتر به شخصیت پر از غم و زندگیه ... دیدن ادامه » پر از فشار این شخص و صد البته قلب بزرگ این ایشان توجه کرد و به معنای واقعی انسانم آرزوست رسید .
۰۹ اردیبهشت
جناب توانایی عزیز
ممنون که وقت گذاشتید و خوشحالم که یاداشت را دوست داشتید.
۰۹ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تلاشی اورژانسی برای تطهیر مرگی اورژانسی!
نمایش غلامرضا لبخندی را که دیدم برایم جالب بود بدانم انگیزه کارگردان از تهیه چنین کاری چه می تواند باشد. رفتم و مصاحبه ایشان را هم در صفحه تیوال گوش کردم. آقای تاراج عنوان داشتند که حدود یک سال و نیم درباره سوژه نمایش مطالعه کردند (البته غیر متناوب) و دغدغه شان مرگ های اورژانسی بود !! ایشان عنوان داشتند که سی درصد روایت مستند بوده و مابقی یعنی هفتاد درصد زائیده ذهن کارگردان! برایم عجیب بود که در این یک سال و نیم آقای تاراج روی چه چیزی مطالعه کردند؟ این به معنی نادیده گرفتن زحمات ایشان نیست بلکه سوالی است جدی که ذهن من مخاطب را درگیر کرده است! روایتی از یک داستان واقعی که دقیقا ویکی پدیایی روی صحنه رفت! اینهمه مطالعه آدم را منتظر نگاه میدارد تا زوایای پنهان یک ماجرا اندکی روشن تر شود یا سر نخ هی جدیدی پیرامون ... دیدن ادامه » داستان (حتی در حد تخیلات کارگردان ) بدست افتد. کاری که به هیچ وجه شما با آن روبرو نخواهی بود. یک روایت داستانی که تماما در همان تاریخ با آب و تاب بیشتر حتی، در صفحه حوادث روزنامه ایران بدان پرداخته شده بود! مقتول ها و خانواده های آن ها در قامت راوی ماجرا روی صحنه می آیند و یکی یکی ماجرای وحشتناک قتلشان را برای ما تعریف می کنند. یک راوی قصه گوی سفید پوش که خدای داستان است از پشت پرده قتل ها را و تاریخ شان را قرائت می کند و مقتول را می فرستد روی صحنه! مقتول شروع به اجرا می کند. گاهی خوب! گاهی ضعیف و اغراق آمیز و گاهی تزریق به زور احساس به مخاطب که در جاههایی بسیار کلیشه ای و غیر واقعی در آمده است. داد زدن های بی مورد یکی از بازیگران برای انتقال حس استیصال و ترس از لحظه های بد نمایش است به عقید من. اما دکور زیبا ، نورپردازی تقریبا مناسب و بازی نقش اول نمایش از نقاط قوت این کار است. لبخند های هیستریک غلامرضا لبخندی با تیک های عصبی اش خیلی خوب از کار در آمده است و بازیگر این نقش توانسته حس یک بیمار تماما روانی را به تماشاگر منتقل نماید. بریدن یک پیکان از وسط و قرار دادن آن روی صحنه در دوجای مختلف روبروی تماشاگر از هوشمندی تیم اجرای دکور و کارگردان می باشد. انگار شما یک واقعه را با دو دورببین در حال ضبط تماشا می کنید. همزمان قاتل و مقتول یکی در صندلی راننده و آن یکی در صندلی عقب نشسته اند و شما دیالوگ ها و تصاویر را در دوقاب متفاوت می بینید. این اوج هنر و ایده پردازی کارگردان و تیم دکور است که در القای حس ، مخاطب را یاری می کند. اما نکته بسیار مهم برای من، نگاه کارگردان و انگیزه آن از اجرای این کار است! به راستی کارگردان نگاهش به چنین موضوعی چیست؟ چرا اصرار دارد که خودش را بی طرف جلوه بدهد؟ به عقیده من حتی تلاش می کند گناه یک بیمار روانی مجرم را سبک کند و یا شاید او را تبرئه کند؟ داستانهایی چنین تلخ با شاهد ها و قراین های موجود را چگونه می توان بیطرفانه نگاه کرد؟ کد دادن های به عقیده من بی مورد که می کوشد جنایتی چنین هولناک را به گردن ساختار های اجتماعی بیاندازد، نوعی خلاف جریان آب شنا کردن است و صد البته روشنفکر ماب گونه! واقعا استفاده از یک موسیقی حماسی برای چیست؟ آیا غلامرضا خوشرو یک قهرمان است؟ آیا باید برای مرگ وی سوگ نامه سرود؟ (که قطعا اعدام و مرگ برای هیچ انسانی قابل پذیرش نیست) . اما جنایت های چنین هولناک را می شود با ارجاع آن به ساختار های اجتماعی تبرئه کرد؟ روزگاری که این اتفاق ها می افتاد را من به دقت یادم هست. آن زمان ما دانشجو بودیم و شدیدا پیگیر ماجرا. واقعا خوف از پیکانی که درش از داخل دستگیره نداشت مانند یک هیولا تمام کشور را فرا گرفته بود. دلهره در شهر راه می رفت. مگر می شود مرگ نه انسان بی گناه را با بدترین شکل ممکن فراموش کرد و به بهانه "جور دیگر دیدن مساله و خلاف آب شنا کردن" موضعی متفاوت و حتی بی طرف گرفت. همانقدر که اعدام یک انسان درد آور است ،تجاوز، کشتن و سوازندن انسانهای بیگناه بسیار غم انگیز تر و زجر آور تر است!.به بهانه اینکه غلامرضا خشرو با آن سابقه روانی "احتمالا" همیشه همدستی داشته است و یا اینکه هیچوقت اعترافی نکرده است نمی توان صورت مساله را پاک کرد! این قضاوت کردن نیست این بیطرفی نیست این خلاف جریان آب شنا کردن بدون دادن هیچ مدرک و مستندی که وی را تبرئه کند به نظر من کاملا بی انصافی است و چشم بستن بر روی خشونتی برهنه است که شاید صد ها خانواده را دگیر خودش ساخته است، نوعی بازتولید خشونت و صحه گذاشتن بر کاری اشتباه است. نام بردن از حمید رسولی (مامور وزارت اطلاعاتی که به عنوان آمر قتل های زنجیره ای به حبس ابد محکوم شد) به عنوان شریک جرم خیالی آقای غلامرضا خوشرو و تاکید مداوم برآن بدون ارائه هیچ مدرک و سند جدید به تنهایی نمی تواند انگیزهای روانی یک قاتل زنجیره ای را تطهیر کند.پایان بندی داستان که به اعدام خفاش شب روی صحنه اجرا (با ایده جالب صحنه پردازی) و جان دادن یک بیمار روانی روی صحنه نیز به نظر من نمی تواند نیت کارگردان در ایجاد یک نگاه مثلا انساندوستانه و متفاوت به ماجرا را زیبا جلوه نماید. که اگر انسانی به ماجرا نگاه کنیم مرگ تک تک مقتولین بیگناه که تنها به بهای زن بوددن و به بهانه لذت جویی جنسی، مثله شده اند بسیار دردناک تر و وحشیانه تر است. به عقیده من اجرای سیرک نمایشی اعدام در ملائ عام (که حکومت نیز با افتخار از آن سخن می گوید و متاسفانه برخی از هموطنان نیز با چیپس و پفک و موبایل های روشن به استقبال می روند) چیزی جز بازتولید خشونت به همراه نخواهد داشت. کاری که کارگردان هم با اجرای آن روی صحنه، ما تماشاگران را بدون اختیار روبروی صحنه ای قرار می دهد که برای خیلی از ما ها نه تنها زیبا نیست بلکه بسیار بی محتوا ،سبک،خشن و غیر قابل پذیرش است. مخاطب را در یک عمل انجام شده روبروی جوخه دار قرار دادن چندان چیز جالبی نیست. و درنهایت هم صحبت پایانی : من حمید رسولی هستم! یعنی تلاش برای تطهیر قاتلی حرفه ای که جان نه نفر را گرفت با ایجاد شبه بدون دلیل و مدرک تازه که شاید دلمان بسوزد و بگوییم نکند این قاتل گناهکار نبوده باشد و کسی دیگر پایش وسط است! طرح سوالی که از همان سال ها ابتر ماند و هیچوقت هیچ دلیل روشنی برایش آورده نشد.به عقیده من حمید رسولی شخصیت ساخته و پرداخته ذهن بیمار غلامرضا لبخندی بود که با لبخند به زنان تجاوز می کرد، آنها را مثله می نمود و جسدشان را با لذت آتش می زد.! قاتلی زیرک که روزنامه می خواند و سابقه جعل نام زیاد داشت.
در یک جمع بندی به عقیده جدا از باریگری نقش غلامرضا خوشرو، دکور و نورپردازی جالب کار نه تنها چیزی به این ماجرا اضافه نکرد بلکه خواسته و یا ناخواسته در جهت بازتولید خشونت و تطهیر کردن قاتلی حرفه ای و دهشتناک، تلاشی بیوده داشته است. بی هیچ مدرک و سند جدید. به قول دوستان یک روایت ویکی پدیا که ما با سرچی کوتاه می توانید بدان دست یابید.با همین جزئیاتی که یک سال و نیم تحقیقش طول کشیده است.
آرزوی موفقیت برای تیم نمایش .
سلام دوست عزیز با بخشی از حرف های شما موافقم ولی نباید فراموش کنیم که ما برای دیدن یک فیلم مستند به تئاتر نرفنیم ، رفتیم که داستانی رو ببینیم که بخشی برگرفته از واقعیت و بخشی هم خوب برگرفته از داستان پردازی نویسنده و کارگردان کار بود.
همیشه یک اثر بعد ... دیدن ادامه » از به نمایش در اومدن دارای نقات مثبت و منفی زیادی میتونه باشه بستگی به زاویه دید شما داره اما اینگه کلا بگیم جز طراحی صحنه چیز خاصی نداشت هم کمی بی انصافی.
۳۱ فروردین
خانم ثانی گرامی
خیلی ممنون ااز اینکه وقت گذاشتید و سپاس از نظرتون. دقیقا با شما موافقم.قتل ،خودکشی،طلاق،دزدی و یا هر بزه دیگر را می بایست در ارتباط با محیط آن و با پدیده هایی که از آن متاثر می شود بررسی نمود. اینکه ذات انسان خوب است یا بد و یا اینکه در ... دیدن ادامه » پرتو آموزه ای اجتماعی، انسان اجتماعی می شود یا بزه کار بحثی است که از دیر ایام در فلسفه اجتماعی مورد مناقشه می باشد و قطعا نوشته من له یا علیه هیچکدام از نظریه ها نیست. به عقیده من پدیده خفاش شب و یا به قول "خانم مینا" سعید حنایی را هم می بایست در بستر خودش تحلیل کرد. با شما کاملا در ان زمینه هم موافقم. و اگر متن یاداشت من چیزی خلاف این برداشت را بوجود آورده است، توضیح می دهم که عقیده من چنین نیست.قضاوت همیشه سخت است و به قول دوست مان خانم ضمیری" خوب شد من جامعه شناسی خوانده ام و قاضی نشدم":). به هر حال نه من درجایگاه قضاوتم و نه هرگز به خودم چنین اجازه ای داده ام و این را سعی کردم در همه یاداشت ها و اصولا در رهیافت به زندگی لحاظ کنم اما چون من هم "آدم" هستم و همیشه در معرض خطا و اشتباه! گاهی اوقات نیز از دستم خارج شده و چنین برداشتی را منجر شده است. به هر حال نظر من با شما و دوستان یکی است. پدید ها را می بایست در تعامل با هم تحلیل کرد. اما انچه که در این یاداشت خواستم به آن اشره کنم این بود که :1- روایتی که کارگردان مد نظرش بود هیچ سند و تحلیل غیر از انچه که همیشه وجود داشت بدستمان نداد!2- جانبداری و حتی بی طرفی کارگردانی که دلش برای نقش اولش خیلی می سوزد و میکوشد تبرئه اش کند از خشونتی که بر مقتولین روا می شود خیلی برای من سوال انگیز بود.3-نوشته و نمایشنامه را ضعیف تر از ایده یافتم.
سپاس از همراهی تان.
۰۵ اردیبهشت
خیلی عالی وخوب جناب علیزاده عزیز از توضیح ونظرتون استفاده کردم و درود به این تفکر و نگاه
ممنون ازشما
۰۵ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"متری شش ونیم " تومنی هفت صنار !
آخرین کار سعید روستایی را که دیده ام همانقدر متعجب شدم که اولین کارش را دیده بودم. زمانی که داشتیم از ابد و یک روزِ این کارگردان لذت می بریدم، این تعجب را شاید می شد کاملا پیش بینی کرد. ابد و یک روز، فیلمی همه چیز تمام و با همه ی استاندارد ها بود که لذت تماشای چندباره آن هنوز برای ماخوشایند است. دیدن فیلمی چنین خوش ساخت به عنوان کار اول یک فیلم ساز کم سن و سال و جوان، هرچند برای همه خوشایند و قابل ستایش بود اما از سوی دیگر این ترس را در دل می انداخت که کار بعدی این کارگردان جوان چه خواهد بود؟ وسواس و خطری که خود روستایی هم بدان واقف بود و باعث شد بیش از یک سال پس از کار اولش، صرف مطالعه و انتخاب کار دوم نماید. انتظارها از روستایی جوان در من مخاطب آنچنان بالا رفت که لحظه لحظه با ترس آرزو میکردم کار ایشان آماده شود. ... دیدن ادامه » اما این ترس ظاهرا بی علت نبود. متری شش و نیم را که دیدم با خودم گفتم کاش می شد این فیلم قبل از ابد و یک روز ساخته می شد و ما ابد و یک روز را به عنوان کار دوم این فیلم ساز به تماشا می نشستیم. آنگاه هم لذت مان بیشتر می شد و هم از پیشرفت و آینده یک کارگردان قدرتمند و خوش فکر به آینده، امیدوار تر می شدیم اما حالا که قضاوت و ارزیابی ما بر اساس ابد ویک روز است پس اجازه بدهید بگوییم متری شش و نیم تومنی صنار با ابد و یک روز تفاوت داشت! فیلم نامه ای نه چندان محکم، سوژه ای تکراری، نگاهی گاهگدار کلیشه ای، ضرباهنگی نه چندان خوشآیند، ریشه فکری و نظری ضعیف، چفت و بندی نه چندان کامل، ساختاری ضعیف، دیالوگ های شعار گونه ، همه و همه "متری و شش و نیم" را یک کار متوسط در سینمای ایران و یک کار ضعیف و شاید خیلی ضعیف در مقابل ابد و یک رو ساخته است! به عقیده من روستایی جوان هم از این موضوع کاملا اطلاع داشته است و می دانسته که ضعف فیلم نامه و داستان فیلم، آنقدر زیاد هست که دست و پایش را ببندد از اینرو با زیرکی هرچه تماتر این ضعف ها را لای زر ورق بازیگران خوشنام و توانمند پنهان نمود و فیلمی را روانه بازار کرد که اگرچه خودش و منتقدانش را راضی نخواهد کرد اما گیشه و مخاطبان عامش را به سینما ها خواهند کشاند. یاد یاداشت یکی از دوستان افتادم که نوشته بود " فیلم راضی ام نکرد ولی از اول تا آخر فیلم قربون صدقه پیمان معادی رفتم". شاید واژه قشنگی در متن این دوست مان به کار نرفته باشد اما منظورش همانی هست که سیلبربیتی ها با مخاطب می کنند و موفقیت فیلم ها را به ارمغان می آورند. البته پیمان معادی با بازی بسیار فوق العاده اش، شاید بیش از 80 درصد بار فیلم را به دوش می کشد . به این امر باید بازی همیشه درخشان نوید محمد زاد را هم اضافه کرد و ضلع سوم تیم آقای روستایی یعنی پریناز ایزدیارکه در سکانسی کوتاه، عاشقانه ای را در داستان رقم می زند تا شاید به بی منطقی داستان و دراماتیک کردنش، کمک کند. به عقیده من نوید محمد زاده یک استعداد درخشان در تئاتر و سینمای ایران است و معتقدم اگر ابد و یک روز در آمریکا ساخته می شد شاید یکی از کاندیدهای نقش اول بازیگری، همین بازیگر جوان امروز سینمای ایران می بود. چاق شدن نوید محمد زاده و پیشرفت آن از یک معتاد لاغرِ مصرف کننده( در ابد یک روز) به یک تولید کنند و توزیع کننده گردن کلفت (با غب غب ) در این فیلم، همانقدر که از لحاظ بصری نقش را باور پذیر کرده است همانقدر هم می تواند در ذات خود این پیام را به مخاطب برساند که آن مصرف کننده دیروز حالا برای فرار از فلاکت و بدبختیِ طبقه ای که در آن گرفتار شده است، تصمیم گرفته یک تولید کننده کلان شود و از آن خانه یِ ویرانهِ جنوب شهر خود را برساند به پنت هاوس در بالای شهر تهران و پدر و مادرش را ببرد دیوار به دیوار کاخ سعد آباد! اما افسوس و صد افسوس که بدبختی و فلاکت " ابد و یک روز است " و راهی برای فرار از آن نیست. نمای اخر بازگشت خانواده به همان خانه قبلی که کوچه آن از عرض یک قبر باریک تر است و یا ابراز علاقه پدر ناصر خاکباز که دلش برای همان خانه قدیمی بیشتر تنگ شده است ، بازگشت خواهر زاده ها از کانادا با معادل سازی مدرک به دانشگاه های ایران، نماد های است که روستایی را سخت معتقد این فرضیه می سازد : فلاکت و بدبختی ابد و یک روز است و راهی برای فرار از آن نیست. در ارتباط با بازی نوید محمدزاده باید عنوان کنم که با همه ی توانمندی های که در این آدم دیده ایم و سراغ داریم، احساس می کنم گوشه هایی در بازیگری اش وجود دارد که سعی دارد در جاهای مختلف آن را تکرار کند و این تکرار برای کلیشه شدن یک بازیگر بسیار خطرناک است. خطری که خود آقای محمد زاده نیز به آن واقف شده است و امسال تصیم گرفته است در جشنواره فیلمی نداشته باشد. به عنوان یک نمونه به بغض ها و گریه کردن های نوید در کارهای متعدد نگاه کنید! تقریبا همه شان یک استایل و یک حس را تداعی می کند. این بغض کردن ها مرا یاد بغض های محمد رضا فروتن و گریه کردن های او می اندازد!! گریه هایی که در یکی دو اجرای اول زیبا و لذت بخش بود و بعد یک کلیشه تمام عیار شد برای محمد رضا فروتن. تا جائیکه همه ی کارگردان ها یک سکانس با بغض فروتن می نوشتند و همین پاشنه آشیل فروتن شد و آرام ارام از او یک بازیگر تکراری با اکت های کلیشه ای ساخت و کم کم از سینمای ایران حذفش کرد. معتقدم نوید محمد زاده نباید در چنین دامی بیافتد.
جدا از بازیگری های درخشان ،کارگردانی عالی و تصویربرداری با قاب های درخشان، فیلم چیز خاص دیگری نداشت. یک داستان پلیسی بی چفت و بست، سکانس های اغراق شده از حجم زیاد معتاد ها، رفتار های هیستریک پلیس های مبارزه با مواد مخدر! (که نه می توانم انکارش کنم و نه بپذیرمش) همه ی چیزهایی بود که در شب تماشای این فیلم نصیب مان شد. استفاده از اینهمه نابازیگر معتاد در این حجم هرچند قدرت کارگردانی را به رخ مان کشید اما برای من مخاطب دلیل قانع کننده ای نداشت! تصاویر باز از انبوه معتادان در شرایط اسفناک، شاید عمق این درد و حجم و اندازه آن را می خواست یادآور شود اما به نظر من بسیار اغراق آمیز جلوه می کند. صحنه حمله پلیس در اتوبان به توزیع کنندگان خرده پا در وسط بلوار را به یاد بیاورید. دوربین که بالا می رود شما با صد ها توزیع کننده مواد در یک منطقه جغرافیایی به شعاع کمتر از بیست متر مواجه می شوید که واقعا عجیب و اغراق گونه است! تا جائیکه پیمان معادی خودش با دیدن این همه آدم و خطر تصادف در اتوبان به این نتیجه می رسد که عملیات را متوقف نماید و تیم را برگرداند! سایر نماد ها ی این شکلی هم زیاد در فیلم دیده می شود. شاید دلیل کارگردان به این همه اغراق بیش از حد این بوده که حجم و عمق بدبختی این افراد را نشان دهد. هزاران هزار نفر که در فقر مطلق گرفتار این مواد هستند و کسانی چون ناصر خاکباز به را به عرش اعلا می رسانند . قربانی هایی که پل های پیشرفت تولید کنندگان و توزیع کنندگان کلان می گردند اما روستایی اصرار دارد بگوید که از دل همین مصرف کنندگان و خرده فروش ها ، تولید کنندگان و توزیع کنندگان بزرگ، سر بیرون می آورند و یک دیالکتیک محتوم در این طبقه خودش را باز تولید مینماید. چیزی که در عالم واقع خیلی نمی تواند مستند باشد. اصرار روستایی بر نقش ساختار های اجتماعی و فقر در بازتولید شرایط موجود را می توان در هر دو فیلم این کارگردان لمس کرد که خود جای بحث و طرح مباحث جامعه شناسی و آسیب شناسی بزه کاری دارد اما این کار را هم روستایی با مهارت و رندی خاصی انجام می دهد. کارگردان رندی که هم پیام خودش را می دهد هم شما خیلی حسش نمی کنید و سوء گیری کارگردان را خیلی عیان نمی شود. ساختن ناصر خاکباز به عنوان یک ضد قهرمان به شکلی کاملا حرفه ای و استادانه شکل گرفته است هرچند شعار های کلیشه ای می دهد و گمان می کند چون حقش را خورده است حق دارد حق دیگران را بخورد و با نابودی دیگران کاخ آرزو های خود را بسازد. ضد قهرمانی که پای چوبه دار می رود ، میلرزد ، اعدام می شود و تاوان کارهای بدش را می دهد تا از ابد و یک روز فرار کند اما دریغ و حسرت که بدبختی ابد و یک روز است و فرار از آن امکان ندارد. به عقیده من روستایی با اغراقی ساختن صحنه های مربوط به جماعت معتاد در آن حجم و اندازه، و قرار دادن آن روبروی یک ضد قهرمانی که هنوز تنها آرزویش این است که نامزد سابقش را فقط چند دقیقه ببیند و زار زار اشک میریزد! می خواهد به ما بگوید که حق خاکباز ها با این همه حجم تباهی که در جامعه می سازند، اعدام و مرگ است و از سوی دیگر با زیبا ساختن ضد قهرمان فیلم و رفرنس دادن جرم آن به ریشه های اجتماعی، می خواهد بی طرفی کارگردان را حفظ کند! اما دریغ که باور روستایی همان است که ضد قهرمانش می گوید! و بیشتر اعتقادش به این سمت نزدیک تر و پر رنگ تر جلوه می کند.
بازی فرهاد اصلانی هم از نقاط بسیار مثبت فیلم بود. قاضیِ قانون مدار که هیچ رنگ خاصی ندارد و فقط کار خودش را انجام می دهد! بی هیچ سوگیری و شعار ! اصلانی هرچند کوتاه ولی بسیار اثر گذار و استادانه از پس کار بر آمده است.
صحنه نگاه کردن پیمان معادی از بالای دیوار به اعدام خاکباز، حرکت سربازهای بدرقه و تونل ساختن نظامی ، آرامش ضد قهرمان در لحظه های آخر مرگ با تماشای حرکات نمایشی ژیمناستیک برادر زاده (که به تبع اگر دست خود روستایی بود آن را با رقص باله تغییر میداد) بغض و گریه خاکباز برای نامزد سابق، بازی دایی پریناز ایزدیار شاید از دیگر کلیشه ها و نازیبایی های فیلم بود.

در یک جمع بندی ، به عقیده اینجانب متری شش و نیم خیلی با ابد و یک روز فاصله دارد اما پیامش همان است : بدبختی ابد و یک روز است! ساختار های اجتماعی، ریشه های بزه هستند و جامعه در ذات خود باز تولید جرم می کند. عمیقا معتقدم که آقای روستایی در مقام یک کارگردان در انتخاب فیلم نامه اشتباه کرده است و اگر می خواهد فیلمی قوی تر بسازد می بایست متنی حتما و حتما قوی تر از ابد و یک روز پیدا کند. چیزی که در ایران کلا به عنوان یک آفت بزرگ می باشد و اصولا متن و نوشته خیلی عالی، خیلی کم پیدا می شود. انتخاب بازیگران، زرنگی کارگردان بود و امیدوارم دفعه بعد این ترکیب کنار هم قرار نگیرند! روستایی استعداد این را دارد که سریال نسازد! به شرطی که با وسواس و با وسواس و با وسواس داستان و موضوع فیلم و همچنین فیلم نامه را انتخاب نماید!

پلیسهایی بشدت با وجدان و وظیفه مدار و رشوه نگیر و پاک و جان برکف اما رفیق فروش و نامرد!! در حدی که حاضر میشن دو کیلو مواد رو تو پاچه همکارشون کنن که از پس یک انتقام باسمه ای برای پنجاه گرم قبلی طرف رو به کشتن بدن؟! اخه کجاش با عقل جور در میاد؟
ضد قهرمانی که ... دیدن ادامه » یاداور ابرقهرمان فهرست شیندلره و با پاشیدن اب توالت روی بقیه زندانی ها خوشنیتی شو داد میزنه و نگران بچه زندانیه اما کیلو کیلو شیشه میده دست ملت و انقدر نامرده که همه خرده پاهای قبلیشو بدون هیچ کمکی تو زندان رها کرده و به هیچ جاشم نیست!!!

قاضی خوب و دانا که قانون دست و پاشو بسته با همکاری بهترین پلیسهای دنیا چرا پس اوضاع جامعه اشون انقدر داغونه که از زیر هر بوته پنج تا معتاد و دوتا قاچاق چی میپرن بیرون؟ پس این ادم خوبا چرا نتونستن کاری بکنن تا الان؟

یعنی فیلم نامه نویس نمیتونست اون وسط یک مامور نالایق یا یک عنصر فاسد کوچلو بچپونه که یکم این مدینه فاضله پلیسی_قضایی واقعی جلوه کنه؟
۲۶ فروردین
درست میفرمایید منم نمیدونم چرا نعمت الله از بوتیک به ارایش غلیظ و بی پولی میرسه و درک نمی کنم شهبازی بعد از نفس عمیق چرا افت کرد و یا کارگردان شبهای روشن چا باید بره باج خور بسازه؟؟ چرا ما داستان گویی بلد نیستسم ؟
بنظرم اینروزها تکنیک و فیلمبرداریمون ... دیدن ادامه » داره با شتاب از داستان گویی که به نظر من پایه هنر سینماست پیشی میگیره که ای کاش اینچنین نبود
۲۶ فروردین
مشکل داستانویسی و ادبیات داستانی مال امروز و دیروز نیست. به نظرم کلا تو تاریخ ادبیات ما در این زمینه ضعیف هستیم. شاید یه دلیلش سانسوره که در همیشه تاریخ وجود داشته تو ایران. شما یه نمایشنامه خوب و تمام عیار ایرانی نمی تونید تو تاریخ ادبیات ایران نام ببرید ... دیدن ادامه » که در حد استاندارد های جهانی باشه. البته نظر منه و ممکنه کاملا اشتباه باشه.
ممنون
۲۶ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به نام پدر

حالا نه خیابان های شهر
نه مغازه های محل
نه اقوام عزیز
نه حتی من
خنده هایت را
راه رفتنت را
هیچ چیزت را
به یاد نمی آورند
مرگ تو را برده است یکجای دور
خیلی دور
دلتنگ هم که می شوم
هیچ جای این جهان نمی بینمت
حالا ... دیدن ادامه » تا صبح هم که صدا کنم بابا!
بر نمی گردی که پیشانی چروک خورده ات را ببینم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و انار
دانه دانه میریزد
و هندوانه
قاچ قاچ می شود
و پسته
تکه تکه می گردد
و شراب
جرعه جرعه نیست می شود
و حافظ
بیت بیت هدر می رود
بلند ترین شب سال را چه می شود
که اینگونه
مرگ بازوانش را نشان می دهد؟
مرسی
۳۰ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چهار راه استانبول: "ساختمان پلاسکو" موجی که نباید سوارش شد!
هوشنگ گلمکانی عزیز در یاداشتی ضمن تاکید بر پختگی کارگردان و تیم بازیگری این فیلم نوشت: "جدا از همه ی نقاط قوت فیلم، نکته مهم این اتفاق، سرعت حرفه ای فیلم ساز در واکنش به حادثه ی ساختمان پلاسکو می باشد که بازتاب های اجتماعی فراوان داشته است"! به عقیده من، این امر دقیقا نه تنها نقطه قوت فیلم و تیم حرفه ای آن نبود بلکه نقطه ضعف بزرگ فیلم و پاشنه آشیل آن برای افتادن در ورطه ای است که من مخاطب را بعد از دیدن فیلم وا میدارد تا از خودم بپرسم: خوب که چی؟ کارگردان به راستی دنبال چه چیز بود؟ چه دغدغه ای را می خواست مطرح کند؟ تیزرهای تبلیغاتی و تصاویر و مصاحبه هایی که قبل از اکران عمومی فیلم و یا در هنگام تولید از فیلم منتشر می شد، تمام ذهن من مخاطب را می برد سمت اتفاق ساختمان پلاسکو. اتفاقی ... دیدن ادامه » بی نهایت دردناک، مهیب، دلهره آور، سخت و غیر قابل باور. وقتی ساختمان پلاسکو ریخت، انگار همه ی دستاورد های نوستالوژک یک نسل زیر ندانم کاری ها و تصمیم گیری های اشتباه دست اندرکاران اداره این کشور در یکی از قدیمی ترین چهار راه های معروف تهران فروریخت و به تلی از خاکستر مبدل شد! ساختمانی که تمام امکانات کشور برای سر و سامان دادن به آن بسیج شد. از شهردار تهران تا معاون اول رئیس جمهور! از بلندترین مقام های مملکتی گرفته تا ارتش و سپاه و بسیج نیروهای امداد گر و ....
پوشش خبری و اتفاقات پیرامونی آن، شاید در تاریخ رسانه ای ایران واقعا بی نظیر باشد. به این داستان باید قصه دردناک جانفشانی مردانی را که دلاورانه برای اطفای حریق و کمک به همنوعانشان از جان خود دست کشیدند را نیز اضافه کرد . موضوعی که به خودی خود، نه تنها می تواند دست مایه ی فیلمی بزرگ و درخور ستایش شود بلکه حتما می بایست این کار انجام پذیرد تا نسل های بعد، رشادت های این مردان بزرگ را از خاطر نبرند و هدیه ای کوچک باشد برای روح آن دلاوران بزرگ. اتفاقی که گمان می کردم در چهارراه استانبول، کیایی عزیز در حال ساختن آن است. اما دقیقا این رسالت را نه کارگردان برای خود قائل بود و نه زمان مناسبی برای این موضوع! اما دقیقا موجی بود که می شد روی آن سوار شد و گیشه ی مناسبی را بدست آورد. به عقیده من تیم اقتصادی فیلم تصمیم خوبی گرفته بودند. سوار شدن بر موج خبری ای که پیرامون این اتفاق افتاده بود در نگاه اول می توانست محرک خوبی برای جلب مخاطب داشته باشد. هوشمندی کارگردان و به قول آقای گلمکانی "سرعت حرفه ای فیلمساز" وی را به ورطه ای انداخت که در آن، سوژه ای به این مهمی و عظمت را نابود کرد. فیلنامه ی ضعیف و داستانی بی محتوا پر از شعار و دیالوگ هایی که سعی می کرد داستان را با قفل و بسط به هم پیوند بدهد، به همراه بازیگری های شلوغ و کاملا متوسط و انبوه موضوعاتی که مخاطب را بمباران می کرد. فیلم دقیقا مخاطب را سر چهار راهی بی مقصد قرار می داد که نمی دانستی باید کدام طرف بروی و چه باید گیرت بیاید. یک مثال در مدیریت و برنامه ریزی استراتژیک داریم که معمولا در کلاس های درسی مدیریت از آن استفاده می شود. می گویند "اگر ندانید کجا می خواهید بروید از هر طرف که بروید راه درست همان است!" و این دقیقا مثالی است که کیایی زیرک و هوشمند را نیز مصداق می شود. به عقیده من، چهار راه استانبول تکلیفش با خودش مشخص نیست. و این بی تکلیفی را می خواهد پشت جلوه های ویژه و زحمت قابل ستایش تیم طراحی و تدوین پنهان کند. غیر از این بخش و صحنه های ساختمان پلاسکو که در حد استاندارد های خوب و در خور توجه ساخته شده است، چهار راه استانبول هیچ چیز برای گفتن ندارد. فیلمی که هم در آن به موضوع مهاجرت نقب می زند، هم اقتصاد بیمار وارداتی را هشدار می دهد هم سنت های پدرسالارانه را می خواهد بکوباند، هم خیره سری و بی فکری های نسل جوان را دست مایه قرار دهد، هم گوشه ای به قمار، دزدی، خانه های تیمی، ثروت های یک شبه و استیصال از بی پولی زده و کپسول وار برای ما تعریف کند. با یک مشت دیالوگ های کلیشه ای که به بدترن شکل ممکن در تارپود فیلمنامه قرا گرفته است و باز هم به بدترین شکل ممکن بازی می شود! تکرار واژه ی" باد در دادن " در موقعیت های مختلف با کارکتر های مختلف هم می خواهد طنز کیایی گونه داستان را به قصه بیافزاید که بیشتر فضای داستان را سوی لودگی فیلم های این روز های سینمای ایران می کشاند. المانهایی نظیر آقای پوکر بازی که شبیه سیاوش قمیشی است و نام مستعار قمیشی را نیز برای خود انتخاب کرده است، انتخاب اسم فرنگیس برای همسر بهرام رادان و نشان دادن نام فرنگیس روی گوشی ای که افتاده است دست آقای شبه قمیشی!!!(شاید اشاره به اهنگ معروف فرنگیس سیاوش قمیشی) همه و همه فیلم را سمتی سقوطی آزاد رهنمون می سازد. به این بلبشوی اتفاق ها، آتش گرفتن گاز پیک نیکی در اواسط فیلم، زمانی که دختر در یکی از فروشگاهای ساختمان پلاسکو در حال گرم کردن خودش است ( اشاره به برخی از شایعات که آتش سوزی پلاسکو از گاز پیک نیکی شروع شده است) اس ام اس های از زیر زمین، احتمال داشتن زن دوم بهرام رادان و....را نیز به موضوعات فوق اضافه کنید که می کوشد بخش تعلیق و کاراگاه مابانه فیلم را زیاد کند. هنوز تمام نشده است! به همه ی این موارد پیام های اخلاقی فیلم را نیز باید افزود که با توجه به حادثه پلاسکو، خود را مسئول می داند که درباره آنها هم پلان هایی را ضبط کند! مردم دوربین به دست! ترافیک و ازدهام حوالی حادثه. این موارد هم (علی رقم اینکه خوب است بدان پرداخته شود) بسیار کلیشه ای و وصله ی ناجور در آمده است. به همه ی این ها هم باید بازی نه چندان بد مهدی پاکدل عزیز را نیز اضافه کرد که انگار همزمان هم در تنگه ی ابوقریب گردانش گیر افتاده است هم در ساختمان پلاسکو! مخصوصا داد های اغراق گونه "خدا خدایش" که خیلی من مخاطب را اذیت می کند.
در یک جمع بندی به عقیده من زیرکی کیایی برای انتخاب موضوع پلاسکو و عجله آن برای ساختن داستانی بی چفت و بسط، هم کیایی را از خودش دور ساخته است و هم موضوعی به این مهمی را به باد فنا داده است. ساختمان پلاسکو و حادثه آن، آنقدر بزرگ و دردناک هست، آنقدر دلاوری های آتش فشان های ما در آن شکوهمند و درخور ستایش هست که می طلبد فیلم سازان بزرگ کشورمان، نه با عجله، بلکه با طمانینه و در فضای خارج از گیشه و دغدغه های آن ، به آن بپردازند و یک فیلم ماندگار و درخورتحسین را رقم زنند. چهار راه استانبول ملغمه ای از همه چیز است که می خواست روی موج خبری پلاسکو سوار شود و گیشه بگیرد اما درد این حادثه آنقدر عمیق است که نه به کیایی و نه به هیچ کس دیگر اجازه چنین ریسکی را نخواهد داد اگر به همان اندازه، بزرگ نیاندیشند و بزرگ ننویسند و بزرگ عوامل فیلم را جمع نکنند. این موضوع باید باشکوه و بسیار باشکوه روی پرده سینما بیاید. بی شک آن زمان مخاطب هم گیشه خوبی را برای عوامل فیلم رقم خواهد زد.


‏از دشمنان برند شکایت به دوستان
‏چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
‏ما خود نمی رویم دوان در قفای کس
‏آن می برد که ما به کمند وی اندریم
‏سعدی تو کیستی که در این حلقه ی کمند
‏چندان فتاده اند که ما صید لاغریم
‏⁧‫
خداوندگار سخن سعدی
دلم را گر شکستند و رفتند ،جفایی نیست
زمین گرد است و هموار است،خیالی نیست

درست است در،به یک پاشنه نمی چرخد و باز نیست
زمان ثابت کند این راز،صدای بی نوایی نیست

میان دوست و دشمن ها،جابه جایی بسیاری ست
در این دنیا خدایی هست خدایی هست،خدایی نیست؟؟


... دیدن ادامه » #‏مجتبی
۱۲ آذر ۱۳۹۷
جناب مهدی زاده عزیز ممنون از شعر زیباتون.
۱۲ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

من امشب تمام می شوم
هیچ چیز تجویز نکن اقای دکتر
بگذار تمام شود
من جهانم درد می کند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

غمگینم
مانند مهاجری نشسته در فرودگاه
که کشورش را ترک می کند
و می داند
روزی در خاکی غریب دفن خواهد شد
#علیرضا_رضایی
#فقط_مرا_به_ایران_ببرید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوش گفتم :
ساقیا! امشب چه داری ..؟
گفت: زهر...!

گفتمش کج کن قدح را !
دید می نوشم نریخت.....

قادر طهماسبی
یاداشتی بر مصاحبه اخیر تتلو با بی بی سی

هرچند هیچوقت از طرفداران سبک موسیقی امیر تتلو نبوده ام و کلا دنیای ذهنی من با دنیای اینگونه موسیقی فاصله بسیار داشته است اما همواره تتلو را به عنوان یک نابغه موسیقی دهه اخیر ایران دوست داشتم. خواننده ای که خودش می سراید، خودش آهنگ می سازد، خودش تنظیم می کند، خودش میخواند و خودش هم پخش می کند. خواننده ای که سبک زندگی اش حداقل بیش از چهار میلیون نفر طرفدار دارد و این خودش یعنی به اندازه جمعیت یک کشور ، فعالیت های این آدم را دنبال می کنند. خواه از روی علاقه، خواه از روی کینه و خواه از روی کنجکاوی! تتلو با استعداد درخشانی که دارد (شاید عده زیادی مخالف این قضیه باشند )پای خود را از موسیقی فراتر گذاشته است و خود را تبدیل به یک پدیده اجتماعی کرده است و این پدیده اجتماعی در ساختار کنونی ایران می تواند به عنوان یک ... دیدن ادامه » موضوع مطالعه،زیر و بم های زیادی از جامعه در حال گذار ایران را به تصویر بکشد. زندگی این روزاهای امیر تتلو مدت هاست مرا وسوسه می کند تا پیرامون این پدیده اجتماعی بنویسم و این حس از روزهایی که همه نگران امدن حجت الاسلام رئیسی بر مسند قدرت بودند و او تمام قد از این نحله فکری دفاع کرد، در من بیشتر و بیشتر شد. در ان روزهای نه چندان دور ، ما تلاش میکردیم که از ترس ان جناح به این جناح رای بدهیم (کاری که سالهاست که انجام میدهیم) و بالتبع حرکت امیر خان تتلو در ان برهه، همه ما را دلگیر و آشفته کرد. خیلی ها هم به بد و بیراه گفتن و القاب بد دادن به این جوان روی اوردند. در همان روزها یادم هست که در جمع های دوستانه و بحث های دورهمی همواره از تتلو دفاع میکردم. دفاع نه از انتخاب سیاسی اش بلکه دفاع از مظلومیت کسی که به هر چیزی چنگ می زند تا یک روز حتی یک روز فرصت پیدا کند روی سن برود و برای مخاطبانش روی سن، زنده اجرا کند. عمق این درد را هیچکدام مان به اندازه خود تتلو نمی توانیم درک کنیم. فکر کنید شما یک تخصصی دارید. یک شغلی دارید که هم باید از ان ارتزاق کنید هم از انجام ان لذت روحی ببرید. استعدادش را هم دارید. مخاطبش را هم دارید اما به هر دری که می زنید نمی شود که نمی شود که نمی شود. درد بزرگیست که اگر عمیق به ان بیاندیشید قطعا رفتار های این پدیده اجتماعی را بیشتر درک خواهید کرد و کمتر قضاوتش خواهید نمود. جایی از مصاحبه، تتلو در پاسخ به سوال بهزاد بلور درباره اینکه چرا اینقدر رنگ عوض می کند ، دستانش را می گیرد جلوی صورتش و می گوید:"بالاتر از سیاهی که رنگی نیست میمیرم همه تون از دستم راحت شید". بعد بلند بلند خنده می کند و بلند بلند موی بر جان ادمی سیخ می شود!
امیر تتلو داستان غم انگیز نسلی است که استعداد هایش زیر اندیشه های ایدئولوژیک به فنا رفت. داستان نسلی که فقط می خواست مثل همه ی ادم های جهان زندگی کند. نسلی که طی شدید ترین آموزه های دینی و ایدئولوژیکی بزرگ شد، بیشترین زمان را در مدرسه ، در خانه، در جامعه،در صدا و سیما در هر جایی که فکر کنید تحت اموزش های دینی و اخلاقی قرار گرفت و امروز شده است بالاترین میزان جنایت،بالاترین میزان طلاق، بالاترین میزان خودکشی، بالاترین میزان خیانت، بالاترین میزان تجاوز، بالاترین میزان بیماری های روانی، بالاترین میزان دزدی، بالاترین میزان اختلاس، بالاترین میزان کودک ازاری، بالاترین میزان......... این همه تناقض ریشه در کجا دارد. به قول گروس عبدالمالکیان عزیز "کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به مقصد نمی رسد ". مسئول این همه نابسامانی های اجتماعی کیست. یقه چه کسی را باید گرفت؟
امیر تتلو اینه تمام نمای نسل من است هرچند خیلی از ما ها ، هر کدام بنا به دلیلی ، راه اغراق آمیز او را نرفته باشیم اما همه ی ما در درون خود امیر تتلویی عجیب هستیم. امیر تتلویی که ایران را روی رگ گردنش حک می کند و در کاسه سرش هدف را با عکس یک توپ خال کوبی می نماید تمام تنش پر است از تصاویر مختلفی که هر کدام را به دقت انتخاب می کند به قول خودش می خواهد بگوید یک نفر با خالکوبی هم می تواند پزشک شود و جان یک بچه سرطانی را نجات دهد و این دو هیچ منافاتی با هم ندارد. امیر تتلو همانجور که خودش در مصاحبه اش گفت می خواهد داد بزند که زندگی خصوصی ادم ها ، بدن ادم ها ، موسیقی ای که ادم ها گوش می کنند، سبک زندگی آدم ها، کتابهایی که ادم ها می خوانند، سایت هایی که ادم ها میبینند و اپلیکیشن هایی که ادم ها استفاده می کنند به خودشان ربط دارد و کسی نمی تواند انها را وادار و یا منع کند. و این خواسته عجیبی نیست! حتما نباید گلشیفته عزیز برهنه شود تا به ما بفهماند بدن ادمی متعلق به خود اوست و هیچ کس نمی توانند درباره ان نظر دهد و نحوه پوشش را دستور دهد!
حتما نباید محسن نامجوی گرامی سازش را بردارد برود ان سوی جهان صدا های عجیب و غریب از خودش و سازش دربیاورد تا به همه بفهماند که نوع موسیقی و صدایش و شعری که می خواند به هیچ کس ربط ندارد. حتما نباید کسی از ان سوی جهان دختران مان را به چهارشنبه های سفید فرا خواند تا بفهمیم مو و لباس یک زن به خودش ربط دارد و همانطور که روسری و چادر زیباست مویِ برهنه نیز زیباست و موی تراشیده نیز زیباست! بدیهیاتی که مجبورمان می کنند که حتما فریادشان بزنیم تا صدایمان شنیده شود و صد البته که بی هیچ اعتنایی از کنار ان می گذرند! و نرود میخ اهنی در سنگ را در ذهن هامان تداعی نمایند!
امیر تتلوی عزیز با همه تناقض هایش انجا که از این می گوید که هیچ کس نباید به خاطر نوع پوشش و اینکه چه لباسی می پوشد مورد سوال واقع شود می گوید : "با لباس متضاد روبروی اقای رئیسی نشسته ام و این بسیار زیبا بود" و بعد از چند دقیقه در دام بهزاد بلور می افتد و درباره حجاب مادرش چیز دیگری می گوید او وقتی به حجاب مادرش و مساله حجاب می رسد تمام صحبت هایش را نقض می کند و در جواب بهزاد بلور می گوید :"مادرم باید به خاطر من حجاب سرش کند تا من ناراحت نشوم تا من نزنم یکی رو بکشم"!
واین حرف های دوگانه و زرنگی های بهزاد بلور( که البته در قامت یک ژورنالیست حرفه ای کارش را انجام می دهد) شدید در ذوق من مخاطب می خورد.
راستی چرا انتظارداریم که تتلو در هیبت یک فیلسوف ظاهر شود!؟ چرا فکر می کنیم که باید اندازه یک اندیشمند سیاسی تناقض های گفتاری تتلو را بیادش بیاوریم؟ امیر تتلو یک موسیقدان با استعداد است که کارش را خوب بلد است و مخاطبش را دارد. چرا وی را در جایگاهی قرار می دهیم که تناقضات ذهنی اش او را و من مخاطب را اذیت کند.
تتلو نماینده بخشی از همین اجتماع هست. با همین تناقضات. نسلی که هم می خواهد مشروب بخورد هم می خواهد زیر اعلم امام حسین سینه بزند! نسلی که اصول دینش را نمی داند ولی اربعین که می شود دوست دارد پیدا تا کربلا راه برود! نسلی که خودش دوست دارد تا انتهای شب لذت های تمام جهان را تجربه کند و آنگاه که همین احوالات را در خواهرش می بیند گمان میکند دنیا باید برایش به اخر رسیده باشد. نسلی که بالاترین تعلیمات دینی را در طول کل تاریخ گرفته است و حالا در بی اخلاقی غوطه ور شده است.
در جامعه شناسی، گذار از دوره سنت به مدرنیته را دوره گذار یا آنومی می نامند یعنی دوره ای که ارزش های قدیمی منسوخ شده است و ارزش های جدید هم جایگزین نگردید. انسانها در این دوره با یک بی هنجاری ذهنی زندگی می کنند . از لحاظ روانی این دوره در فرد حالت آنومیا خوانده می شود. حالتی روانی که پر شده است از تناقضات ارزشی و هنجاری. اندکی به خود و امیر تتلوی عزیز نگاه کنیم همه ی ما دارای این بیماری هستیم. و این بیماری وقتی روانپزشکی حاذق نداشته باشد، وقتی سردمداری کیاست مدار نداشته باشد، خود می تواند ریشه بسیاری از مشکلات اجتماعی گردد که امروزه بسیاری از انها را شاهد هستیم. صحبت از سیاستمداران و سردمداران شد! انها هم از این قائده مستثنی نیستند. نگاهی به زندگی دوگانه بسیاری از مسئولان کشور و فرزندانشان خود موید این مدعاست.
امیر تتلوی عزیز نماینده نسلی است شکست خورده که به هر دری میزند در ایران عزیز بماند و انجور که خودش می خواهد زندگی کند نمی تواند
نمی شود که نمی شود که نمی شود. نسلی که استعداد هایش، قربانی سیاست های غلط شده است و جایی ، روزی عزیزان حکومتی مان به این نتیجه میرسند که دیر شده است. که به قول تتلوی عزیز، همه ی ما میمیریم و همه شان از دست ما راحت می شوند. و این مرثیه غمناکی است. نسلی که هر وقت دوستان خواستند و نیاز داشتند از آنها استفاده کردند و انگاه که کارشان تمام شد همچون دست مال کاغذی پرتمان کردند گوشه دیوار و دوباره و دوباره و دوباره. روزهایی که باید در میدان می بودیم جوانان پرشور نام می گرفتیم و انگاه که همه چیز تمام شد می شدیم خس و خاشاک!به قول اقای رئیسی :"چقدر هم خوبند این اقای تتلو " و انگاه که کارزار تمام می شود، امیر تتلو می ماند حسرت کنسرتی که در برج میلاد برگزار نشد! در هیچ جا برگزار نمیشود. نسل ما به هرچه می توانست چنگ زد تا در همین ایران تا در همین سرزمین تا در همین خاک برای همین مردم با همین حکومت زندگی کنداما نشد که نشد. نخواستند که نخواستند!
امیر تتلو با این همه استعداد در حسرت اجرای دو ساعت کنسرت برای همیشه از ایران رفت چرا که می خواست بگوید ادم می تواند خالکوبی داشته باشد، شکل دیگری لباس بپوشد ، کلماتش فرق داشته باشد ولی حق زندگی هم داشته باشد حق کنسرت دادن هم داشته باشد. او رفت و ما هیچوقت نفهمیدیم که اندیشه هر کسی، طرز لباس پوشیدن هر کس ، طرز صحبت کردن هرکس و خط مشی سیاسی هرکس به خودش ربط دارد و این نمی تواند مانع از کار کردنش شود.
امیر تتلو با همه ی تلاش هایش برای تغییر، با همه ی به قول بهزاد بلور رنگ عوض کردن هایش برای رسیدن به خواسته حداقلی اش، با همه ی تناقضات روحی و فکر ای اش که زاییده ساختار اجتماعی حاضر است ، برای همیشه از ایران رفت. به مانند حسین تهی به مانند ملانی، مانند محسن نامجو، مانند گلشیفته فراهانی، مانند ٨٥ درصد از نفرات برتر کنکور های بیست سال اخیر، مانند برگزیدگان المپیاد های ریاضی، شیمی، کامپیوتر، فیزیک، مانند بچه های دانشگاه شریف، امیر کبیر، علم و صنعت ،دانشگاه تهران، مانند همه ی بچه های روزنامه جامعه و طوس که از دانشکده ارتباطات شهید علامه فارق التحصیل شده بودند و توسط قاضی مرتضوی جوان ( که از زندان در مراسم عاشورای حسینی هم شرکت می کند) یک شبه همگی بیکار گردیدند و حالا در بی بی سی فارسی مشغول کارند، مانند وزیر ارشاد دولت خاتمی ، عطاالله مهاجرانی و همسرش جمیله کدیور نماینده مردم تهران ،مانند دکتر سیروس رزاقی استاد علوم سیاسی مان که بعد از جریانات فتنه ٨٨ مجبور به ترک وطن شد، مانند یک و نیم میلیون ایرانی که تنها از ابتدای سال ٩٧ پرونده مهاجرتی خود را باز کردندو..... امیر تتلو نیز از ایران می رود. غریب ، به قول خارجی ها کله سیاه، کم مخاطب .تتلو هم مانند خیلی ها با همه جریان سازی اش از تتلوتی ها خداحافظی می کند و برای همیشه از ایران می رود. نسلی که هیچوقت به ارزوهای حداقلی اش دست نیافت. نسلی که با همه ی آرزوهایش می نشیند جلوی دوربین و دستانش را می گیرد روی صورتش و می گویید: بالاتر از سیاهی رنگی نیست میمیرم تا همه ی شما راحت بشوید. نسلی که حرف های ساده و خواسته های ساده اش را هیچ کس نمی فهمد.
پی نوشت: و اما خطاب به امیر تتلوی عزیز. دوست و هم نسلی عزیزم با اینکه با موسیقی ات چندان درگیر نیستم و هرگز جزء انتخاب های اصلی ام نبوده ای ، با اینکه بسیاری از صحبت ها و موضع گیری هایت را هیچوقت قبول نداشتم اما همواره در نظر من شما یک انسان با استعداد، بسیار توانمند، بسیار متفاوت، بسیار دوست داشتنی، بسیار محترم هستید. از جفای روزگار هم نالان مشو هم نسلی عزیز. خسته هم نشو و هر گز به مرگ فکر نکن. نه به خاطر خودت بلکه به خاطر دوست دارانت . به خاطر همه ی انهایی که موسیقیت را گوش می دهند و لذت می برند. به جهان و دورانی که در ان زندگی می کنیم هم خرده مگیر. خلاصه ما هم از این دوران گذر می کنیم. روزگاری گالیله را به جرم حقایق علمی به دار می اویختند و این در همین اروپای امروز متمدن شده اتفاق افتاد. زمان می گذرد ما بالغ می شویم حکومت ها هم بالغ میشوند . شاید زندگی در مهاجرت برای تو ، برای خیلی از ایرانی ها سخت باشد . اما خودت را نباز دوست من. به راه ات ادامه بده و از نفس کشیدن لذت ببر. یک بخش از زندگی موسیقی و ترانه و خواندن است. فقط یک بخش . زندگی کن و هرگز به مرگ میاندیش. زمستان تمام می شود چه ما باشیم و چه نباشیم .
رامین غفرانی، محمد لهاک، امیر، Someone و mahaya این را امتیاز داده‌اند
نوشته و نظرتون رو خوندم و اصلا قصد جبهه گیری و مخالفت باهاش ندارم چون با خیلی از نظراتتون موافقم فقط دلم میخواد بعد گذشتن شش ماه از نوشتن این متن و برگزاری اولین کنسرت تتلو و حاشیه های اون کنسرت باز هم نظرتون رو بدونم و تحلیل تون رو بشنوم؟
۲۶ فروردین
چون دیدم دیدگاه جامعه شناسی دارید و بحث کلان مطرح میکنید و درمان رو ریشه ای دنبال میکنید خواستم نظرتون رو دقیقتر بدونم و گرنه کاملا با کلیات نظرتون در مورد ازادی موافقم و ارزومندشم اما فقط مشکلم اینجاست که متاسفانه جامعه بیمار ما در دوران گذار خودش الگوهای ... دیدن ادامه » بدی برای جوانانش داره که چون نقد نمیشن و فقط ترد میشن همین دلیل گاهی باعث محبوبیت بیشتر این خصوصیات منفی میشه و با خشت های کجی که معمارانمون دارن میزارن مطمنا این دیوار تا ثریا کج و کجتر بالا میره. من گلشیفته رو همه جوره قبول دارم و میفهمم و درک میکنم اما متاسفانه جبهه ای که جامعه ما جلوی ایشون میگیره هزار بار بدتراز تتلو هاست و این برای من دردناکه.
ممنون از وقتتون با ارزوی موفقیت
۲۶ فروردین
دقیقا درست می فرمایید.جامعه در حال گذار شاخصه هاش همین شکلیه و متاسفانه نمیشه کاری کرد. مخصوصا با این اوضاع امروز کشور مون. باید بزاریم خودش راه خودش رو پیدا بکنه. قطعا صد سال دیگه این بحث ها دیگه وجود نخواهد داشت.مردم ما هنوز مدرنیته رو تجربه نکردن و ... دیدن ادامه » روشنفکران ما دارن نسخه های پست مدرن تجویز میکنن. این فقط مسیر رو طولانی تر میکنه. ولی مطمئنم همه ی این ها میگذره. و ما هم از این برهه تاریخی رد میشیم. روزی میرسه همه ی آدم ها با احترام و بدون مرز و بدون تعصب کنار هم زندگی کنند. تنها دین بشر انسانیت خواهد بود.
ممنون از شما.
۲۶ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چهل و یک سالگی

چهل و یک
چهل
سی و نه
سی و هشت...
معکوس اگر بشماری
در خواهی یافت راهی تا پایان نمانده است
تولد شادمانی احمقانه ایست پر مرگ
هر فوتی که می کنیم
شمعی از جانمان است که خاموش می شود!
سی و هفت
سی وشش
سی و پنج
کی تمام می شود این اعداد مرگ اندود مریض!
خیلی عالی بود
شبیه کوه بود .. ساده و همسطح شروع میشه ، اوج میگیره و با " تولد شادمانی احمقانه ایست پر مرگ / هر فوتی که می کنیم / شمعی از جانمان است که خاموش می شود " به قله میرسه و دوباره به سطح و زمین برمیگرده :)
البته ما کیف میکنیم میخونیم . و هیچکی به ... دیدن ادامه » روحیه و حال شاعرِ طفلی فکر نمیکنه که چی کشیده که به نوشتن رسیده ...
به قول جناب رستمی عزیز :
هر بار شعر نابی اگر بر دلی نشست
باید دعا کنیم که " بیچاره شاعرش " :)
۳۱ شهریور ۱۳۹۷
سپاس فراوان آقای رستمی عزیز
اشاره زیبایی کردند بامداد عزیز به تک بیت های شما
من هم همیشه لذت بردم
ممنون از نظرتون و پاینده باشید
۳۱ شهریور ۱۳۹۷
جناب علیزاده بزرگوار ممنونم از اظهار لطف شما.
۰۱ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم با این دیالوگ به اتمام می رسد :" بهشون بگو دیگه رو تنگه فشار نیست. عراقی ها دارند عقب نشینی می کنند" بعد پرده سیاه می شود و نام شهدای گردان عمار روی صفحه نمایش داده می شود. شهدای که با لب تشنه در آخرین روزهای جنگ، تنگه ای را حفظ کردند که به عقیده بسیاری، از دست دادنش می توانست سرنوشت جنگ را عوض کند.
به عقیده من تنگه ابو قریب یکی از بهترین فیلم های سینمای جنگ ایران می باشد. سینمایی که در آن با تکیه بر قهرمان سازی، همواره تلاش داشته است که از جنگ و هشت سال به طول انجامیدش، دفاعی مقدس سازد با قهرمانانی که یا خیلی جنگجو هستند،یا خیلی فیلسوف و یا خیلی مظلوم و این دقیقا نقطه مقابل کار آقای توکلی است با دیگر دوستان و همکارانش که قبل از وی دوربین را برداشته اند و به سراغ روایتگری جنگ رفته اند. در چند یاداشت دوستان هم این امر به عنوان پاشنه آشیل فیلم ... دیدن ادامه » و نقطه ضعف آن آورده شده است و بسیاری از نقد ها در این باره است که فیلم فاقد داستان قوی است و اصولا ساختار منسجمی ندارد. برخی هم معتقدند شخصی پردازی کارکتر ها چندان خوب از آب در نیامده و اصولا شما در فیلم با آدم هایی مواجه هستید که فقط این سو و آن سو می دوند و داد می زنند و مخاطب هیچ عقبه ای از آنها نمی داند. به عقیده من تمام این ها با فکر و درایت کارگردان جلو برده شده است. قهرمانان تنگه ابو قریب یک مشت انسانهایی هستند شبیه من و شما که در بره های از تاریخ بنا به جبر زمان و شرایط حاکم بر جامعه تصمیم می گیرند تفنگ بر دارند و از ناموس و خاکشان دفاع کنند. هیچ کدامشان حرف های فلسفی بلد نیستند. هیچکدام شان خیلی مهارت در تیر اندازی و تکنیک های جنگ ندارند. هیچ کدام شان دنبال این نیستند که پیامی را منتقل کنند. آنها فقط در تنگه ابو قریب، تشنه و بدون پشتیبان گیر کرده اند آن هم زمانی که قرار بود به مرخصی برگردند. در یکی از نقد ها،دوستی نوشته بود که کودک درون ماجرا چه درسی از جنگ در انتها گرفته بود؟ و جواد عزتی همان شوخ طبعی های همیشگی خویش را داشت! ضمن همه ی احترامی که برای این نوع نگاه قائل هستم ،دوست دارم بگویم که چرا واقعا همه ما در فیلم دنبال پیام دادن و پیام گرفتن هستیم. به راستی در همه برهه های زندگی مان و در همه ی دوران زندگی ما در حال پیام دادن و پیام گرفتنیم؟ خیلی از بخش های زندگی می تواند فقط برشی از زمان باشد. جواد عزتی پزشکی است که آمده است در جنگ کمک کند. او تفنگ نمی شناسد. او اسلحه نمی داند چیست! او انسانها را فقط به صورت زخمی و مجروح و شهید می بیند. او راه می رود و در میان باروت و خون به مجروحان کمک می کند و آنگاه که دستی جدا یافته از بدن را پیدا می کند، برمیداردش و رو سینه جنازه می گذارد و چشمان جنازه را می بندد. او یک دانشجوی پزشکی است بدون قهرمان بازی. او با جنگ مخالف است و می گوید ما جنگ نمی کنیم ما از کشور مون دفاع می کنیم. " هیچ جنگی برنده ندارد و تنها فروشندگان اسلحه هستند که برنده جنگ ها می شوند" واقعا پیامی زیبا تر از این می شود داد.آیا حتما باید پیام فیلم فلسفی و جامعه شناختی باشد؟ کودک گیر کرده در ابو قریب هم چیزی نمی داند. این سو و آن سو می دود . مات می شود. لال می شود. می ترسد. داد میزند. اون نه نارنجک به خود می بندد که زیر تانک برود نه بی مهابا به دل دشمن می زند. او به اندازه نوجوانی های من و شما از بی رحمی های جنگ ترسیده است. در اول فیلم شعار می دهد اما وقتی با واقعیت جنگ روبرو میشود ، همان کودکی معصوم من و شما می شود که فارغ از کلیشه های رایج تبلیغاتی ،چون بید به خودش می لرزد و گوشش تا انتهای فیلم سوت می کشد!
تنگه ابوقریب هیچ داستان خطی ای ندارد و به عقیده من این خودش نقطه قوت فیلم است. شما هیچ چیز از عقبه کارکتر ها نمی دانید و نمی خواهد که بدانید. اینها یک مشت جوان شبیه من و شما هستند که در روزهای اخر جنگ برمی گردند تا آخرین ماموریت جنگ را به ناگزیر انجام دهند. یک هدف وجود دارد آن هم اجازه عبور ندادن عراقی ها از تنگه و پیامد آن فتح دزفول و خوزستان! هدفی که حتی فرمانده جوان گردان عمار ( مهدی پاکدل که به نظر من بازی اش بسیار دور تر و ضعیف تر از تیم بازیگری بود ) هم نقشه چندانی برایش نداشت و مستاصل شده بود. مستاصل میان خون و جنازه و خمپاره وتانک و بی آبی و نا امیدی!
تنگه ابو قریب فیلمی است که به زعم دوستان، کارگردان آن هیچ تجربه ملموسی از جنگ نداشته و همین بی تجربگی اش باعث می شود از کلیشه های رایج سینمای دفاع مقدس دور نگه داشته شود. توکلی دوربین را بر می دارد و به کمک تکنیک های در خور تحسین تیمش، برشی یک روزه از جنگ را در تنگه ابو قریب نشان می دهد و به نحوی این برش را زیبا به تصویر میکشد که انگار کارگردان با همه ی عواملش و مخاطب با همه ی تاریخش در ابو قریب، "تشنه" گیر افتاده است. البته فیلم از ضعف هایی هم برخوردار است که می شود از کنار آن ها رد شد و از کلیت فیلم لذت برد. ضعف هایی نظیر بازی مهدی پاکدل که تلاش می کرد کارکترش بیشتر به چشم بیاید و دقیقا برخلاف جریان بقیه بازیگران بود یا لحظه های از بازی حمید رضا آذرنگ که داد هایش خیلی به رنگ فیلم نمی خورد.
نکته دیگر اینکه، به نظر اینجانب بازی امیر جدیدی آنچنان که در جشنواره فیلم فجر، جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را به خود اختصاص دهد در خور توجه نبود. گمان می کنم جواد عزتی بازی درخشانی را از خود نشان داد و اگر قرار بود که جایزه ای به بازیگران این فیلم داده شود،جواد عزتی لایق تر از امیر جدیدی بود چرا که هم نقشش پر رنگ تر و هم باز اش با توجه به کارکتری که اصولا شخصیت طنازی را مخاطب ازش انتظار دارد، سخت تر و دلنشین تر بود. بعد از دیدن این فیلم واقعا معتقد هستم که جایزه بهترین بازیگر مرد امسال شایسته امین حیایی بود برای فیلم شعله ور. ناراحتی اش از دریافت دیپلم افتخار که روی سن کاملا دیده شد ،کاملا به حق و قابل درک بود. امیر جدیدی در عرق سرد بازی درخشان تری داشت اما باز هم به حق حیایی بیشتر بود.
در پایان آرزو می کنم مسئولان امروز کشور همه شان یک بار هم شده تنگه ابو قریب را به تماشا بنشینند . آن هم از پرده سینما. بیایند و ببیند که چگونه تنگ های ابو قریب حفظ شدند! با چه خون هایی فشار از روی تنگه بر داشته شد و چه جوانانی جانشان را دادند تا یک وجب از خاک این کشور سهم پوتین های کشور دوست و همسایه" عراق " نشود! چه عزیزانی با چه نیت هایی تنگ هایی ابو قریب کشور را حفظ کردند .این میراثی که این روزها به آن تکیه زده اند ثمره جانفشانی های چه کسانی است. شایدمقداری به فکر فرو روند. شاید اندکی عرق بر پیشانی شان بنشیند حالا که فشار از روی تنگه برداشته شده است. حالا که خوزستان سقوط نکرده است........
" توکلی دوربین را بر می دارد و به کمک تکنیک های در خور تحسین تیمش، برشی یک روزه از جنگ را در تنگه ابو قریب نشان می دهد و به نحوی این برش را زیبا به تصویر میکشد که انگار کارگردان با همه ی عواملش و مخاطب با همه ی تاریخش در ابو قریب، "تشنه" گیر افتاده ... دیدن ادامه » است. "
دقیقا"همینطوره
درود بر شما
بسیار نوشته ی زیبایی بود . سپاس
۱۳ شهریور ۱۳۹۷
آقای موسوی چطور در ژانر جنگی از "نجات سرباز رایان" اسم نبردید؟ فوق العاده است این فیلم.
۳ روز پیش، دوشنبه
خانم الهه الف
من ۸ بار این فیلم را دیدم..
صحنه های جنگی بدیعی داشت..
ولی بیشتر یک فضای رومانتیک داشت
و جلوگیری از مرگ یک سرباز دیگر..
دیالوگی جالبی هم دارد
فرمانده: برید جلو خدا حامی ماست
سرباز: اگر خدا با ماست پس کی با اونهاست..
با غلاف تمام فلزی هم قابل قیاس نیست
چه ... دیدن ادامه » برسد به اینک آخرالزمان..
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید