تیوال فاطمه هاشمی | دیوار
S3 : 08:08:06
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اولین جمله که از این نمایش یادمه
اینه
برای اینکه ردپای تو ، توی نمایش معلوم نشه حرفامونو جا به جا کردم
طوری که خودمم یادم رفت کدوم حرف و کدوممون گفتیم.....از همون اولین جمله مشخص بود با یه روایت شسته رفته طرف نیستیم.....
چیزی که من از نمایش درک کردم روایت سرگشتگی بعد از جداییه
جایی که هجوم تنهایی و غم و فکرای عجیب غریب راجب کرده ها و نکرده ها و تصمیم درستی که گرفتی یا نگرفتی .....
باعث میشه رویا و واقعیت باهم تلفیق بشه که تو نتونی کابوس و واقعیت رو از هم تشخیص بدی ......
حتی بعد از گذشت سالها با دیدن نشانه ها این وهم و خیال به سراغت میاد و گاهی دلت می خواد برگردی شاید بتونی چیزی رو تغییر بدی

بعد از مدت ها تئاتر دیدم و چقدر چسبید
پ ن : بعد از مدت ها برگشتم به تیوال .....
درود بر خانم هاشمی
تیوالی پیش کسوت
۱۹ اسفند ۱۳۹۷
تشکر آقای جناب الهی
۱۹ اسفند ۱۳۹۷
:)
۲۰ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیشترها من هم همچون عاشق پیشه گان و شاعران و حتی آدم های عادی دور و اطراف پاییز را دوست داشتم زیر باران قدم میزدم و همرا موسیقی خش خش برگ ها اخوان می خواندم
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
جاودان بر اسب یال افشان زردش
می چمد در آن
پادشاه فصل ها ، پاییز .
اما انگار پاییز سر سازگاری با من نداشت کودتا شد و تاج و تخت شاهی را از پاییز گرفتند
آسمان مه گرفته نم باران سیلی باد اصلا برایم شاعرانه نیست همه برایم یادآور خاطراتی تلخ و گزنده است
تلخ ترینش بوسه بر پیشانی یخ کرده پدرم قبل از درآغوش کشیدنش توسط خاک

کاش می توانستم به خواب پاییزی بروم.........
پس کی تمام می شود این پاییز لعنتی........
هم دیدنی بودی
هم خواستنی بودی
هم باغچمون گل داشت
زنجیر می خواستم
دستاتو بخشیدی
از من تا اون دستا
هر دره ای پل داشت

پل بود اما ریخت
گل ... دیدن ادامه » بود اما مُرد
عمر منم قده
عشقت تحمل داشت

هر روز پاییزه
هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه
هر سال پاییزه
۲۷ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنهایی ام را بغل می کنم نوازشش می کنم می بوسمش و برایش از گل آفتابگردانی می گویم که روزهای بارانی را تاب آورد
رو به سوی آفتاب داشت و امیدوارانه آنقدر به ابرهای تیره خیره شد تا بالاخره اشعه های طلایی رنگ خورشید در آغوشش کشید
آن وقت برای خورشید از روزهای بارانی و سیلی باد و تازیانه های رعد رازها گفت
تنهایی من پاییز باران سرمای استخوان سوز همه تمام می شوند و گرمای امید بخش خورشید و نوازش نسیم دوباره تو را دربر خواهند گرفت
لحظه هایت را تاب بیاور....
94/8/25
بسیار زیبا و امید بخش...
۲۵ آبان ۱۳۹۴
بسیااار عالی .... درود بر شما
۲۵ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم ها
نگاه ها
لبخندها

بی خبرند
از دل بی جان من

عایق اش کرده ام
قطره ای محبت هم در آن نفوذ نمی کند
حتی در بارانی ترین لحظه ها

کاش زودتر تمام شود
پاییز و خوش رقصی های عاشقانه اش....

94/8/19
آدم ها
قطار ها
روی ریل حرکت می کنند

عاشق می شوند
فاجعه آغاز می شود...

کیکاووس یاکیده
۲۰ آبان ۱۳۹۴
فاطمه جان عاشق بمانی ووجودت سبز نازنین...
۲۰ آبان ۱۳۹۴
قشنگه
۲۰ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها کنار تو نقابم را برمیدارم
روح عریانم را تنها تو دیدی
زخمهایی که هر روز با لبخند پنهانشان می کنم را تنها نشان تو دادم
زخمهایی به عمق یک عمر به وسعت کودکی هایم
تنها تو دلیل غمگینی چشمانم را میدانی
دستان تو تنها نوازشگر روح زخم خورده من است
کودکانه زخم هایم را نشانت دادم و تو بهت زده نگاهم کردی
رازهایی که حتی در گوش خدا هم نجوا نکرده بودم تنها برای تو گفتم
تو را میان جماعتی دیگر جستجو می کردم
اما ناگهان تو برایم آغوش باز کردی
و من کودکانه به دامن پرمهرت پناه بردم
بی کسی هایم را با تو قسمت می کنم و حرفهای ناگفته ام را تنها به تو می گویم
تنها تو قضاوتم نمی کنی
و من بی پروا حرف می زنم حرف می زنم و حرف می زنم
تنها کنار تو بی نقاب سبکبالم و دلم پرواز می خواهد
تو ... دیدن ادامه » هدیه خداوندی که یکباره به دنیایم هبوط کردی

93/11/25
بعد از این تنهایی ام را با تو قسمت میکنم
وسعت تاریک شب را با تو خلوت میکنم
در خزان گرمایِ دل مِهرِ نگاهَت میکنم
زخمهای کُهنه ام را با تو مرهم میکنم
۲۶ بهمن ۱۳۹۳
چقدر عالی آقای سلیمی :)
۲۹ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
انصاف نیست
تو
نگاهت را در قلبم جابگذاری
و من
تاوانش را با دلتنگی هایم بدهم

93/11/10
خیلی ساده و صریح و دلنشین!
۱۲ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در جایی خواندم
"دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل دوستت دارم بی دلیل"

از نظر من
دوست داشتن هم دل می خواهد هم دلیل
دل که خب تکلیفش معلوم است و در شعر ابوسعید ابوالخیر هم موجودیتش به زیبایی بیان شده:
سرنشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
و اما دلیل؛اعتقاد دارم تا دلیل نباشد انتخاب نیست و اگر انتخاب نباشد عشق معنایی ندارد....
و شاید این بی دلیلی که می گویند منظورشان دلایلی فراتر از دلایل مادی دور و برمان باشد حرف هایی که نمی شود زد دلایلی که نمی توان گفت و احساسی که نمی توان بیان کرد
مثل دوست داشتنی که گاهی تنها با نگاهی و لبخندی می توان ابراز کرد...
مثال عشق های قبل از این،قبل از اینکه تکنولوژی همه چیز را به بازی بگیرد و زندگی ما را هم......
این بی دلیلی دلایل فراوان را که من نتوانستم با تمام تلاشم در این چند خط بگویم
سعدی به ... دیدن ادامه » زیبایی هرچه تمام تر در یک بیت تصویر کرده
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

از: خود
همه چیز دلیل دارد حتی در اوج بی دلیلی که ما فکر می کنیم .فقط باید در درون خودمون بگردیم و پیداش کنیم که چرا به سمت بعضی ها کشیده می شیم.
۲۲ آذر ۱۳۹۳
در زندگی انسانهای این عصر خیلی دلیل وجود نداره.بی دلیلی خودش دلیل شده.
۲۲ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عصر جمعه به دعوت دوستی به تماشای مستند "آیدا در آینه شاملو"نشستم.
مستند به غایت زیبایی بود.

شاملو درباره آیدا:«هر چه می‌نویسم برای اوست و به خاطر او... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌بودم پیدا کردم».

آیدا همسر شاملو همانند یک فرشته نجات شاملو رو در چهل سالگی نجات داد و باعث شد شاملو شاملو بشه.

در وجود هر زنی آیدایی هست اینکه بشه پرورشش داد که به کمال برسه و البته باید شاملویی هم باشه که آیدا به بالندگی برسه.
و چه بسا هستند ایداهایی بی نام و نشان

توی زندگشیون آرامش و گرمایی بود فراتر از حد تصور و من با تمام وجودم حس کردم آیدا بعد از 14 سال که از مرگ شاملو میگذره هنوز داره با احمد شاملو زندگی میکنه دقیقا با خود شاملو و نه خاطراتش......
آیدا رازهایی داشت غیر قابل گفتن که اون ها رو فقط توی عمق چشمهاش و افق نگاهش می شد دید....

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق ... دیدن ادامه » رازی‌ست
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.
دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دریا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید
زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

باید ایدا باشی تا مخاطب این شعر قرار بگیری

آخر فیلم فقط به یک نتیجه رسیدم اینکه بزرگترین نعمت عشقِ حتی فراتر از سلامتی

از: خود
فاطمه جان ممنون از این یادداشت پر شورت برای این مستند زیبا و دلچسب.
۱۶ آذر ۱۳۹۳
فاطمه جانِ بااحساس چقدر زیبا بیان کردی تمام حست رو به آیدا و تاثیر گذاریش در زندگی شاملوی عزیز رو راستش اونروز قرار بود همراهتون باشم ولی بنا به دلایلی نشد و چقدردلم می خواست این مستند رو ببینم .
خوشا به حالت عزیزم که دیدی و اینچنین تاثیر گرفتی از این ... دیدن ادامه » فیلم :)
۱۶ آذر ۱۳۹۳
مرسی آیدای عزیز شما با احساس خوندی عزیزم :)
۱۷ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه بگویم؟
از واژه هایی که نیستند!
کلمات؛ خوش رنگ و لعابند و می رقصند....
اما
وازه ای با صدای نگاه من برابری نمی کند.....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سرمست می شوم وقتی نگاه تو را روی خودم حس می کنم.......
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ثارالله

خون خدا

خونی که در رگ های دین خدا جریان دارد....

"السلام علیک یا اباعبدالله الحسین"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این دست و پا زدن های بی پروای دلم را تو به حساب دلتتگی

بگذار و بگذر

خیلی زود این کودک بازیگوش حساس را میخوابانم

و

دوباره این عقل مصلحت اندیش عاقبت نگر بی رحمانه فرمانروایی خوآهد کرد......

93/8/8
جالب بود
۰۹ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ما دهه شصتی ها برای ورود به دانشگاه در تبعید بودیم تحریم بودیم
راه دانشگاه مثل الان انقدر هموار نبود!
ظرفبت کم،متفاضی زباد!
و تنها راه موفقیت هم فقط دانشگاه بود و شاید برای ما دخترها پلی برای آزادی.....
در آن سالها تنها همدم من در سکوت قبرستانی اتاقم رادیو کوچکی بود
صدایی دلنشین سوار بر امواج رادیویی در آن روزهای پراسترس برای لحظه هایی آرامم مبکرد...
قصه شب نمیگفت،داستان و شعر نمیخواند نصیحت گونه حرف نمیزد
شاد و سرزنده بود ساده و صمیمی حرف میزد و همواره همراه و همگام مخاطبش بود...
یک ساعت برنامه طنز ورزشی در هفته پنج شنبه ها ساعت 6-7
روزگار سپری شد و من صاحب آن صدا را در جشنواره ای یافتم همان قدر ساده و صمیمی.......
از دور می پاییدمش و خاطره آن سالها از ذهنم می گذشت دلم میخواست بداند برای همه آن لحظه ها قدر دانش هستم و تا همیشه آن صدا و آن روزها را ... دیدن ادامه » از یاد نخواهم برد......
رادیو..
از کودکی
تا به امروز..
و چه تلخ!
۳۰ مهر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم برایت تنگ شده

تو نخوانده بگیر

نگاهم هنوز منتظر است

این را هم ندیده بگیر
.
.
.
حال من خوب است
باور کن!

93/7/18
مرسی
۱۹ مهر ۱۳۹۳
خواهش میکنم :)
۱۹ مهر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم را به زنجیر می کشم
شعله های دلتنگی ام را خاموش می کنم
همین حضور گه گاهت در خوابهایم کافی است
خوب است
آرامم می کند

بیداری همان شبی است که تا صبح یکریز باران می بارید
و رعد و برق های فراوان تازیانه بر دلم می زد

نگاه ناباورانه من در انتظار طلوع خورشید و ظهور رنگین کمان بود
اما باران یکریز می بارید و قطع نمی شد
خبری از خورشید نبود

باورم به خورشید به قدری بود که چتری نداشتم

اما ... دیدن ادامه » خورشید سرگرم صیقل دادن پرتوهای طلایی رنگش بود
صدایم را نمی شنید نگاه منتظرم را نمی دید

سردم شده بود
خیس از بارن سیل آسا و نبود خورشید

عاقبت ناباورانه زیر سایه بانی خزیدم و خورشید را با پرتو های طلایی رنگش تنها گذاشتم


اما یقین دارم خاطره گل آفتابگردان
برای همیشه نگاه خورشید را به این سوی دشت خواهد کشاند......


93/7/8

رنگین کمانی از تصویر سازی های بکر

باورم به خورشید به قدری بود که چتری نداشتم

اما خورشید سرگرم صیقل دادن پرتوهای طلایی رنگش بود
۰۹ مهر ۱۳۹۳
تشکر آقای جعفری.
۱۰ مهر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می دانم

پاییز که بیاید

دیگر دلم قرار ندارد

دوست نداشتنت کار خیلی سختی است

مخصوصا اگر پاییز باشد.....

93/6/25
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شانزده ساله بودم مدرسه و کتاب و آل احمد تنها دل مشغولی هایم بودند

نگاه تو مرا از دنیای کوچک خود ساخته جدایم کرد

نگاه تو زنانگی ام آموخت و حجم مهربانیت شب بیداری ام افزود

طنین صدایت وقتی آهسته در گوشم نجوا می کردی لرزه بر دلم می انداخت

آرام آرام احساسی در من ریشه دواند گرم شیرین دلهره آور

با خودم گفتم عشق؟!

خدایا عشق؟!


... دیدن ادامه » حرف حرف عشق را برایم هجی کردی.....



و اکنون پس از سالیان همان گرمی نگاه..........



پ ن:شاید تو هم گاهی در خلوتت از کنار خاطراتمان گذر می کنی.......


93/6/21


ای کاش
اوهم گاهی درخلوتش ازکنارخاطراتتان گذرکند..
زیبا بانوجان! زیبا
۲۱ شهریور ۱۳۹۳
امشب همه شعرا خوبه
:))
۲۱ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی تنهایی آزارم می دهد
اما
دوستش دارم....

دیگر بغض نمی کنم
آه نمی کشم.....
دیگر از انتظارهای بی پایان خبری نیست....
دیگر مشتاقانه نمی نویسم که تو نخوانی.....
دیگر.......


تنهایی ام را دوست دارم

93/5/31
تنهایی ام را دوست دارم...
۳۱ مرداد ۱۳۹۳
گاهی تنهایی آزارم می دهد
اما
دوستش دارم....
(تنهایی را دوست داشتن ،دوست داشتنی ست...)
۳۱ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز گاهی دلم برایت تنگ میشود
و گاهی دلم میخواهدت....
هنوز گاهی خیره به عکست می مانم...
گاهی ناخواداگاه تصویر نگاهت در ذهنم نقش میبندد
صدایت را میشنوم
و لبخندت......
اما
خسته ام از این بازی که راه انداختی!
از این نقشی که به من دادی!
و از سکوت خودم!
بی پرده بگویم من دیگر بازی نمیکنم!
بی پرده بگویم من دیگر بازی نمیکنم!
عالی بود
۱۷ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﻭﺍﮔﯿﺮ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﺍﺯ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮﺕ ﺳﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ ...
ﻧﻪ ﻭﺍﮐﺴﻨﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒﺍﺵ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺁﺭﺍﻡﺑﺨﺸﯽ
ﺗﺴﮑﯿﻦﺍﺵ ﺩﻫﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺳﺮ ﺟﺎﯼﺍﺵ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﭘﺎﯼ
ﺣﺮﻓﺶ ﻧﯿﺴﺖ ،
ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽﺍﺕ ﮐِﺶ ﻣﯽﺁﯾﺪ !!...
ﺁﻥﻗﺪﺭ ﮐﺶ ﻣﯽﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪﻩﺍﯼ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺳﺮ ﮐـِـﯿـﻔــﺶ ﻧﻤﯽﺁﻭﺭﺩ؛
ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﻧﯿﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﺳﮑﻮﺕ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺗﻮ ﻣﺪﺕﻫﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﺗﺎ ﺧﺴﺘﮕﯽﺍﺕ ﺩﺭﺑﺮﻭﺩ ...
ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺮﺕ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ
ﻭ ﺁﻥﻗﺪﺭ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕﺍﺕ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ﻧﺮﻡ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ
ﺁﺭﺍﻡ ﺣﻞ ﺷﻮﯼ ...
ﺍﯾﻦ ... دیدن ادامه » ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺮ ﻭ ﺷﮑﻞ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ،
ﭘُﺮ ﺍﺯ ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪﺍﺕ ﺭﺍ
ﻣﺪﺕﻫﺎﺳﺖ ﺳﺮ ﺑﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ...
.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید