کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال | رضا جاویدی
S3 : 16:45:36 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
محمد عسگری، امیر مسعود، پرند محمدی، آیدا طاهرزاده و محمد لهاک این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
محمد عسگری، امیر مسعود، سپیده، آیدا طاهرزاده و محمد لهاک این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آلبوم
از نمایش بوغوژد i
محمد عسگری، باقر سروش، فرزاد جعفریان، نیلوفر ثانی، سید حامد حسینیان، میشا آشتیانی و سید رسول حسینی مفرد این را دوست دارند
سپاس از دوستان عزیز تیوال و رضا جاویدی درجه یک
۱۸ دی ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آلبوم
از نمایش سوگلی i
آلبوم
از نمایش جان و جو i
آلبوم
از نمایش پونز i
محمد عسگری، فرزاد جعفریان، امیر مسعود و مریم حسینی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
محمد عسگری، آیدا طاهرزاده، فرزاد جعفریان و امیر مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
محمد عسگری، فرزاد جعفریان و امیر مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آلبوم
از نمایش سبکی i
آلبوم
از نمایش لرز i
محمد عسگری، فرزاد جعفریان، امیر مسعود و مصطفی آذرکمان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آلبوم
از نمایش والس تصادفی i
محمد عسگری، فرزاد جعفریان، امیر مسعود و مصطفی آذرکمان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
فرزاد جعفریان، امیر مسعود و مصطفی آذرکمان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آلبوم
از نمایش طعم گس مرگ i
محمد عسگری، فرزاد جعفریان، فهیمه تردست و امیر مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
۱۶ نفر این را دوست دارند
ای ول به عکاس
۱۷ آذر ۱۳۹۸
ای کاش از موزیسین کار هم عکس میگرفتی

۱۷ آذر ۱۳۹۸
بسی حظ بردیم از دیدن عکس ها
۱۷ آذر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش آشپزخانه i
ما بزرگ و نادانیم
مثل گاو مینوشیم
مرتعی سرابی را

قحطی است و می‌دانیم
گریه غرق خواهد کرد
اسب های آبی را

هم درشت و غمگینیم
هم سیاه و بدبینیم
هم برای آبادی، قطره ای نمی باریم
هم نگه نمی‌داریم، حرمت خرابی را

شب که می شود خوابیم
صبح و ظهر هم، خوابیم ... دیدن ادامه ››
عصر هم که تا شب خواب
شب دوباره تا شب خواب

توی خواب می‌بینیم، روز آفتابی را

مثل گاو نوشیدیم
مثل اسب کوشیدیم
مثل اشک جوشیدیم
گریه غرق کرد آنگاه
اسب های آبی را
- ما که نمی تونیم زندانیش کنیم، درِ هیچ زندانی برای همیشه بسته نمی مونه
ما حتی نمی تونیم اونو بکشیم، اون یکی از ما بوده، سر اون بالای دار بره، مردم می فهمند که می تونند همه مون رو دار بزنند

پس چیکار باید بکنیم؟

- اون رو توی خونه خودش
توی اتاق خودش
اونقدر حبس می کنیم تا همه مردم اسمش رو فراموش کنند
تا خودش هم دیگه اسمش رو یادش نیاد

---
و ما نیز آنها بودیم...
« هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست»

خفاش شب اگر زنده بود 55 سال داشت
و اگر وجدان جامعه برای خونش اون همه تشنه نبود
شاید حرف می‌زد
و شاید از بین حرفاش چیزی می‌فهمیدیم
که چطور در بین ما کسی بزرگ شده مثل اون
و چطور میشه دیگه یکی نشه مثل اون

نمایش غلامرضا لبخندی تموم شد و اون نتونست حرف بزنه
تا کی بشه دوباره از بین روزنامه پاره ها کسی بخواد اونو برگردونه
شاید ... دیدن ادامه ›› این آخرین فرصت اش بود

اجرای آخر که تموم شد، بهروز پناهنده(خفاش شب) رو دیدم سرش رو گذاشته رو شونه کهبد تاراج و برنمیداره، شنیدم که کهبد بهش میگفت:

در آستانه پیری
گلایه از شب دنیا
بد است مرد حسابی
به احترام دیازپام
بدون قصه و بوسه
تلاش کن که بخوابی

چه اسب ها که درونت به اهتزاز درآمد
به شیهه عمر گلویت، کشان کشان به سرآمد


گلایه از شب کوچک
و نق به شیوه کودک
بس است حزن مبارک
شبت بلند غمت نیز
غمت بخیر شبت نیز
شب است مرد حسابی

بشنوید قطعه "در آستانه پیری" از آلبوم ابراهیم با صدای محسن چاوشی
رضا جاویدی
درباره اپرای عروسکی عشق i
چون زلف تو ام جانا
در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم
در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم
من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

از آتش سودایت
دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی


:)

رهی معیری
بشنوید از گروه پالت - آلبوم حرمان - قطعه پریشانی
با تمام تلاش ذهنیم در مورد فکر نکردن به سن و سالم
امسال 32 ساله ام
هم سن غلامرضا خوشرو کوران کردیه
یادمه اون موقع ها، وقتی حرف خفاش شب بود ما حتی تو خیال مون اونو یک آدم تصور نمی کردیم
یک موجود بی صورت تاریک و سیاه
به قول احمد ساعتچیان توی سه جلسه تراپی " یه موجودی فاقد لایه های روانی"

دیشب سر آخرین جلسه تمرین
احساس کردم روال های ذهنی رضا چقدر شبیه اون چیزیه که توی سر من میگذره

با این تفاوت که
یه بچه که میوفته زمین، ده نفر میرن ... دیدن ادامه ›› سمتش بلندش کنند

با این تفاوت که
گذاشتن من حرف بزنم

اون دیشب در من زنده شد و ساعتی زندگی کرد
کی آخه سر تمرین یه نمایش گریه می کنه؟
غلامرضا خوشرو کوران کردیه
لعنت بهت کهبد تاراج
حالا بیا این صد تومنی هات رو کش بنداز
اینی که داری میگی یه اعتراف هستش و شاید بر علیه ت هم باشه :)
و دمت گرم که گفتی
منم 32 سالمه و چقدر فکر و دهنم از همین ها پر شده
من فقط یه هفته حالم خوش نبود ، دست خودوم نبود
۱۹ فروردین ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش سالگشتگی i
***احتمال افشا یا کاهش جذابیت وجود نداره، بخونید ***

مهین صدری: میدونی، مشکل تو اینه که حافظه نداری
حسن معجونی: مشکل توام اینه که هیچی از یادت نمیره


اگه برگشتی
بگو زلزله میاد
بگو ندا از خونه بیرون نره
تا میتونی قرص MS بگیر که به این روز نیوفتی

-------------------------------------------------------
پ ... دیدن ادامه ›› ن:
یکی میگفت تئاتری خوبه که بهت زخم بزنه
وقتی میای بیرون از سالن حس کنی داری خون می‌ریزی

این چه تئاتریه که وقتی بیای بیرون
نتونی رو پات وایسی
فلجت کنه
مثل حس حسن معجونی تو سکانس پایانی ایوانف
درود بر شما چقدر عالی توصیف کردید
۱۹ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
خب من دو تا چیز بگم

اول
اینکه نظر شخصی من اینه که شما بیاین کار و زندگی و خانواده و بچه و دوست و پارک و سینما و دکتر و دوا و رستوران و ورزش و سیگار و هر کاری که همیشه میشه انجام داد رو ول کنید، و برید کار جابر رمضانی رو ببنید و اگر دیدین دوم رو بخونید، اگر نه بماند.

دوم
چند ... دیدن ادامه ›› سال پیش
بالای برج میلاد که داشتم به خونه ها و ماشین ها و آدم ها و پرنده ها نگاه می کردم
یک دفعه یه خاطره ای یادم اومد
یه خاطره خیلی قدیمی
یه خاطره ای که انگار از پدرم یا پدرش بهم رسیده بود
یه خاطره ای در مورد، توابع بازگشتی، الگوریتم ژنتیک و شبکه عصبی توی هوش منصوعی، فنوتیپ های گسترش یافته، منطق فازی، ساختار ساده ای که به راحتی در گذر زمان خیلی طولانی می تونه بی نهایت پیچیده بشه، ایده استفاده از ژن و بیولوژی به عنوان سخت افزار و استفاده از مم ها (Meme) به عنوان نرم افزار قابل پردازش در ساختار ژنتیک، یاد برج های بابل، یاد اینکه ایده گرد بودن زمین و داستان کهکشان ها اولین بار قبل اینکه باشند به ذهن من رسیده بود.

یک دفعه جلوی چشمم یه جمله فارسی و انگلیسی نوشته شد
"من بودم I was"

چطور فراموش کردم که "من بودم" ؟
چطور چیزی که خودم خلق کردم رو فراموش کرده بودم؟
خودم اینجا چیکار می کردم؟ بالای برجی وسط دنیایی که خودم خلق کردم.
توی فیلم Inception نولان میگفت هر وقت یه جایی بودی که یادت نمیومد چطور شده که اونجایی یعنی جایی که هستی واقعی نیست.

اما توی همین فکرها
یه صدایی پر شد توی سرم
- فراموش کن
فراموش کن

- چطور فراموش کنم؟
چه چیزی بزرگ تر از این هست؟

با شادی فراموش کن
با رنج فراموش کن
با فلسفه فراموش کن
با سیگار فراموش کن
با بازی فراموش کن
با هنر فراموش کن
با خانواده فراموش کن
با داستان فراموش کن
با وام فراموش کن
با کار فراموش کن

فقط فراموش کن

من اون روز فراموش کردم
برای همیشه

تا دیشب توی تالار مولوی
نابغه ای به نام جابر رمضانی
روی پرده ای بزرگ برام نوشته بود

"من بودم I was"

و حتی برای اینکه مطمئن بشه یادم اومده
بازیگری رو میفرسته، پرده رو دور بزنه، از دیوار چهارم رد بشه
بیاد توی نیم متری من، به من اشاره کنه و بگه یه عکاس؟؟؟؟
واقعا باور کردی؟ واقعا یادت رفت ؟

من یادم رفته بود
که "من بودم"
امروز که اومدم شرکت هم
سرم شلوغ بود و باز یادم رفت
"که من بودم"
و میدونم بازم یادم میره
"که من بودم"
برای همیشه
بسیار زیبا نوشتید، از اون زیباها که آدم ترغیب می‌شه سرییع پاشه بره ببینه :)
۱۵ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
چراغ سبز شد
.
دنده خلاص بود
.
چراغ قرمز شد
.
دنده خلاص بود
.
سبز شد
.
خلاص بود
.
قرمز شد
.
خلاص بود
بعد
صدای اذون صبح پیچید
این زل زد توی چشمای من الله اکبر چهار بار

صدای اذون صبح پیچید
این زل زد ... دیدن ادامه ›› توی چشمای من حی علی خیرالعمل

صدای اذون صبح پیچید
این زل زد توی چشمای من واااای قد قامت الصلاه

پاتو از رو کلاژ بردار لعنتی
بذار رو شقیقه ات بگو
اشهد ان لااله الاالله
لااله الاالله
بعضی وقتا اصلا چرا باید چراغ سبز رو رد شد...
وقتی تمام دنیات کنار دستت نشسته
۱۳ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش چسب هایش i
"بتاز گله اکسیژن
و راه مال رویی، چیزی، به سمت پنجره پیدا کن
هوای حبس نفس گیر است"

کارکنان محترم کارخانه چسب سازی
چقدر شما آشنا بودین
چقدر زندگی تون آشنا بود
چقدر رنج تون آشنا بود
چقدر راه حل هاتون برای حل مشکلات آشنا بود
چقدر بد شانسی ها تون آشنا بود
از همه غم انگیز تر
چقدر پایان تون آشنا بود
چقدر نمایش ... دیدن ادامه ›› تون شبیه ما بود
شبیه ما و چسب هامون

"منم که لک لک غمگینی به روی دودکش ات هستم
منم که ماهی دریای بلند موی مش ات هستم
منم که طعمه قلابم
مرا شکار کن ای ماهی"
چقدر خوب نوشتید جناب جاویدی عزیز
۱۵ آبان ۱۳۹۷
خیلی خوب ندشتید
۲۸ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سکوت

باورتون نمیشه چشاش چقدر خوشگل بود
گفتم خانم شما چرا اینقدر رنگ چشات آشناست
گفت تو تلاش کن گریه کنی

صدای موسیقی میاد؟ نه؟

اگر اولین باره که این جملات رو می شنوید
یعنی وقتی خوندن این سه جمله تموم بشه، تو سرتون صدای موسیقی نمیاد
یعنی کسی آروم اشک نمیریزه
یعنی قلب کسی ... دیدن ادامه ›› از جا کنده نمیشه
یعنی نمی دونید تخم گذاشتن یعنی چی
یعنی نمی دونید ویل دورانت کیه
یعنی نمی دونید تو چقدر گاوی میتونه معنای دیگه ای داشته باشه
یعنی نمی دونید چرا باید کسی فیلم عروسیش رو نداشته باشه
یعنی نمی دونید چرا زن های حامله اینقدر خوشگل ترن، چرا اینقدر ناز ترن
یعنی "تیم ایرانه یا علی مدد" نمی تونه براتون تصویری غیر ورزشی تداعی کنه
یعنی کلمه مننژ رو انگار قبلا جایی شنیدین اما یادتون نمیاد
یعنی شاید بدتون نیاد که یه عطر زنونه پـــــــخش بشه تو هوا


نمایش شروع میشه
یکی یه قصه ای میگه
تعریف می کنه که بعد چی میشه، یا قبل چی شده، یا الان داره چی میشه
شما فکر می کنید داره داستان خودش رو میگه
اما خیلی دارید اشتباه می کنید
وقتی می فهمین اشتباه کردین که خودتون رو به جای صندلی تماشاگران، وسط جای هولناکی می بینید
انگار تصادف شده
انگار دعوا شده
انگار قوم مغول حمله کرده
انگار دلتون میخواد تفنگ بخرید
انگار زنتون رو کشتن اما شما کورید نمی بینید
زنتون رو کشتن اما شما کورید نمی بینید
شما کورید نمی بینید

خیلی زشته اشکات بچکه روی دست یه حرومزاده

گفتم خانم شما چرا اینقدر رنگ چشات آشناست
گفت تو تلاش کن گریه کنی

صدای موسیقی
چرا اینقدر رنگ چشات آشناست
۲۹ مهر ۱۳۹۷
چشاش قهوه ای درشته ...
۲۹ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
- تو بینوا از ساخته خود افتادی؟ این ساختن چه بود؟
خوشا مردمی که نساختند یا اگر ساختند، کوته ساختند که چون فرو افتادند، نه دستی شکستند، نه جانی باختند!

- نه
اگر همه نمی ساختند
جهان در آغاز آغاز خود بود
مردمان به آن ارزند که میسازند!

بهرام بیضایی
مجلس قربانی سنمار
من که سنمارم، برمی خیزم تا بگویم چگونه فرو افتادم.
۲۴ فروردین ۱۳۹۷
سنمار: شما که مغرورید به فروتنی خویشتن ...
۲۴ فروردین ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش حذفیات i
همیشه وقتی آدم مشهوری می بینید، به حذفیات فکر کنید.
وقتی آدمی را دورادور می‌شناسید، به حذفیات فکر کنید.
وقتی با کسی کار می کنید، به حذفیات فکر کنید.
وقتی با کسی آشنا میشید، به حذفیات فکر کنید.

صمیمی که شدین به حذفیات فکر کنید.
عاشق که شدین به حذفیات فکر کنید.
ازدواج که کردین به حذفیات فکر کنید.

هر وقت احساس کردین، همسر تون، بچه تون رو خوب خوب می‌شناسید، به حذفیات فکر کنید.

یه مشکلی هست اما در مورد ... دیدن ادامه ›› فکر کردن به حذفیات
شما هیچوقت نمی تونید تصور کنید چقدر از داستان حذف شده
حذفیاتی هست که به دور ترین تخیل خیال پرداز ترین تون هم نمیرسه
چون تصوری از بزرگی حذفیات ندارید، هیچوقت نمی تونید بهش فکر کنید
فقط می تونید حذفیات رو در نظر داشته باشید.

یادتونه یه جایی، یه کسی، با فریاد گفت میخواد یه فیلمی بسازه به نام مسائل پنهان؟
حذفیات می تونه هولناک باشه
خیلی هولناک
شما هیچوقت نمیتونید تصور کنید چقدر از داستان حذف شده....
تصوری از بزرگی حذفیات ندارید

واقعیتی غیر قابل انکار که نادیده میگیریم ،باید بهش فکر کنیم، همیشه
عالی بود ،مرسی
۱۹ فروردین ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
در صفحه نمایش "هملت در روستای مردوش سفلی" سایت تیوال، قسمت سبک نوشته شده: رئال، اجتماعی، تراژدی، گروتسک
در تعریف واژه گروتسک آمده است: تعلیق مخاطب درتردید بین خندیدن یا وحشت کردن، بلاتکلیف ماندنش میان مضحک یا سیاه بودن آنچه می بیند، گروتسک در این نمایش یعنی هنگام تماشای آن بخندی، اما آنچه می بینی برایت آشنا باشد، از سالن که خارج شوی احساس کنی خاطره ای برایت زنده شده، مدتی که گذشت ناگهان متوجه شوی آنچه در نمایش به آن می خندیدی، خود تو بودی، دیگر نمی خندی، به فکر فرو می روی، باور نمی کنی کسی جامعه تو را ، درد تو را و تلخ تر از همه خود تو را، روی صحنه برده باشد و تو به آن خندیده باشی. اینجاست که درمیابی چرا سبک این نمایش گروتسک، رئال ، اجتماعی و تلخ تر از همه تراژدی خوانده شده، تراژدی واقعی در صحنه اتفاق نمی افتد، تراژدی واقعی زمانی رخ می دهد که ما خود را بر صحنه تئاتر می بینیم و به وضع مان می خندیم. همه ما در گذشته نه چندان دورمان، از این نمایش خاطره ای داریم که فراموش کردیم. "هملت در روستای مردوش سفلی" داستان ماست.
دکتر:

اون بچه تو دستای من جون داد

مردم همه فریاد می زدند

بچه منو پس بده !

من ترسیده بودم، فرار کردم و رفتم خودم رو از صلیب میدان وسط شهر آویزون کردم
اما مردم منو پیدا کردند !!!

فرماندار جدید:

شما بچه مردم رو کشتید
بچه ای که اون ها دوستش داشتند
بعد رفتین خودتون رو از صلیب آویزون کردید؟

خب معلومه که مردم پیداتون می کنند،
مردم اسکل که نیستند !!!!
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
من رضا جاویدی، با سکوت و بدون بحث
به جنبش جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان می پیوندم،
چون می توان در دفاع یا رد این جنبش چندین کتاب حرف زد،
چون اصولا در تکذیب یا تایید هر چیزی می توان چندین کتاب حرف زد،
اما من حرفی ندارم

من به این جنبش می پیوندم با یک دلیل کوتاه و ساده:

در میان این همه کار بی فایده و عبثی که هر روز انجام می دهیم
شاید این گامی باشد، برای حرکت به سمت دنیایی
با یک زخم کمتر
با یک بغض کمتر
با یک رنج کمتر

:)
چه مینیمال... درود بر تو رضا
۲۸ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
- حالا که کل داراییت رو در اختیار من گذاشتی بگو ببینم چه حسی داری؟

- احساس می کنم فقیرم

- قبلا هم حس می کردی فقیری، بگو دیگه چه حسی داری؟

- آزادی ...
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر