کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال | دیوار
S3 : 09:21:47 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
با دیدن این نمایش همان لذتی را بردم که دیدن فیلم آن بهم داد.
نمایشی پر پرسوناژ و پرسوناژهایی با هزاران لایه شخصیتی و روان‌شناختی و اکنون همگی زیر یک سقف و درگیر ماجرایی مشترک.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش پسر i
"سکوتی کشدار و کم اثر "

از ویژگی‌های غیرقابل اجتناب دنیای مدرن، مصرف‌گرایی بیش از اندازه‌ی افراد جامعه و وابستگی آنان به رسانه و بمباران‌های اطلاعاتی است و حضور قدرتمند شیء و اشیاء و نفوذ آنان در تمام لحظات زندگی روزمره؛ آنچنان که بی‌وجود آنها نه تنها زندگی آدمی پیش نمی‌رود، بلکه دیگر جزیی اصلی از اصول بنیادین زیست هر فرد تلقی می‌شود.
مصرف‌گرایی براساس الگوی نظام سرمایه‌داری و قدرتمدار، نبض زندگی بشر را براساس سرمایه و اقتصاد تنظیم‌کرده و از طریق رسانه و تبلیغات، آنان را بر افراد حقنه می‌کند. تا در مسخ‌شدگی و رخوت فکری، تبدیل به ماشین‌هایی عاری از عاطفه و تنها در جهت مقاصد تولید سرمایه و مصرف، زیست و حرکت کنند.و موجودیتی بازسازی شود که از شاخصه‌های بارز انسانی و هسته گرم خانوادگی، به روال خورد وخواب و کار و بی‌تفاوتی، تقلیل یابد.
«پسر» با متن و کارگردانی محسن مظاهری، قصد دارد با تاکید بر غلبه این الگوی مصرف‎گرایی در زمانه‌ی امروز و با ناظر کبیری چون رسانه و تلویزیون ، این سیطره و این ماشین‌شدگی را بازنمایی ‌کند.
دو کاراکتر که به ظاهر پدر وپسری هستند، که در یک جهان مردانه و برساخته، بی‌هیچ اثری از موجودیت زن، بدون آنکه هیچ دیالوگی با یکدیگر برقرارکنند، در پروسه‌ی ... دیدن ادامه ›› زمانی، یک الگوی زیستی را تکرار می‌کنند. پدر آشپزی می‌کند و به امور خانه مشغول ‌است، و پسر که به نظر می‌رسد نماینده‌ای از جهان مصرف‌کننده امروزست، روزها ازخانه خارج می‌شود و زمان حضورش در خانه فقط از ماحصل زحمت دیگری (پدر) استفاده می‌کند. در تمام طول شبانه روز، رسانه تصویری روشن و برنامه پخش می‌کند. از سویی دیگر به نظر می‌رسد دیگری بزرگ، در مباحث لکانی، در این جهان خلق‌شده توسط هنرمند، متغیر و بنوعی همپوشانی وضعیت امروزی‌ست که فرزندان (جوان‌ترها) با تأسی از هجوم اطلاعات و به‌روز بودن، درجایگاه قدرتمندتری قرارگرفته‌اند.
این ایده به نوبه خود می‌تواند با پرداختی کارآ، و داده‌های مناسب برای فضاسازی لازم در حضور سکوتی میان دو کاراکتر، جذاب و حتی تاثیرگذار باشد اما صحنه‌های مطول، تکرار و کشدار، در سیکل‌های شناسایی نحوه‌ی زیست مورد نظر، از ریتم بارها می‌افتد و ارتباط مخاطب را برای پیگیری جریان، قطع می‌کند چرا که نه داده‌های عمیق و جان‌دارند که با نفوذ معنایی و تحلیلی به ساحت ذهنی مخاطب، او را برای رخدادهای بعدی که احتمالا می‌تواند ضربه‌ای و تراژیک باشد، آماده نگه دارد و نه زمان‌بندی صحنه‌ها، با دقت و چینش درستی‌ست که ضمن سکون و رخوت موجود، قادر باشد آن را به پرده نهایی متصل کند. حتی تا پایان، برای حذف موجودیت زن، توجیهی ارائه نمی‌شود که جای پرسشی دراین باره مطرح می‌کند که آیا نویسنده از این حذف و ترسیم وضعیتی پایدار مردانه بی‌حضور زن، تداعی و تاکید خاصی درنظر داشته است یا خیر.
سوژه هم هرچند مبحث امروزی‌ست اما بسیار از آن دیده و یا خوانده‌ایم بنابراین تماشاگر بدنبال وجوه تئاتریکالیته و معناگرایی‌های عمیق‌تر و بکرتری از یک توضیح یک خطی "جهان مصرفگرا و قدرت رسانه" در فحوای نمایش‌ بوده که اجرای پسر فاقد این وجوه است.
روابط پدر و پسر با هیچ خط و ربطی، آشکار نمی‌شود حتی تا دقایق آخر این خویشاوندی در حد همان حدس و گمان باقی می‌ماند. جهانی که حتی در زیرو بم فاقد هر نوع پرداخت و یا تأملی برای درک موقعیت پیش‌رو است. حذف پدر، بعد از 50 دقیقه ریتم کند و کشدار و تکرار، آنقدر دیر رخ می‌دهد که عملا از جریان نمایش خارج شده و از انرژی و تاثیر نهایی، تهی‌ست و نمی‌تواند از دشواری یک اثر بدون دیالوگ اما قدرتمند در برقراری معنایی و اجرایی، به سلامت عبور کند.
صدای ناهنجار تلویزیون، نامناسب و مخدوش‌کننده در برقراری ارتباط با فضای اجرا می‌شود که بعنوان نقطه ضعفی آشکار قابل تشخیص‌ست.با این حال انتخاب برنامه‌های پخش‌شده هوشمندانه است .دکور پرزحمت و قابل احترام‌ست هرچند نمی‌تواند کاستی‌های را پرکرده و از تاثیر ملال‌آور اجرا بکاهد. نورپردازی نیز نیازمند طراحی حرفه‌ای تری‌ست اما طراحی لباس‌ وگریم قابل قبول‌ست.
پسر، با تمام نقائصی ذکر‌شده، حاصل زحمات گروهی جوان و باانگیزه است که در سالنی با امکانات کم تلاش می‌کند زمان لذت‌بخشی را برای تماشاگر مهیاکند . با این حال امیدست در تولیدات آتی، با تجربه کاملتری به صحنه بیایند.

نیلوفرثانی
12 تیر99

با سپاس از دوستان عزیز روابط عمومی و گروه نمایش پسر برای دعوت و جسارت حرفه ای‌شان در استقبال از نقد و گفتگو بی هیچ ملاحظه'‎گری درباره اثرشان. صمیمانه آرزوی موفقیت برای تک تک افراد این گروه بامرام و همدل دارم
میم این را خواند
محسن مظاهری، جعفر میراحمدی، معین، زهره عمران و علی عبدالرحیم این را دوست دارند
چه مقدمه خوبی نوشتید.
و با اینکه کار رو ندیدم می تونم حس کنم که چه فرصت خوبی رو از دست دادن برای پرداختن ایده ای که قرار بوده پشتش باشه و چه حسرتی خوردید موقع دیدنش از این پتانسیلی که بالفعل نشده.
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
کمال عبدی
درباره نمایش پسر i
پسر!
این نمایش را میخواهم از چند جنبه نقد کنم اما خواستن همیشه توانستن نیست. اول این که از حوصله خارج است و‌ دوم اینکه نمیخواهم مثل بروشور طراحی شده کار، پر حرف باشم. به راستی واقعا نیاز بود؟ گویی کارگردان خودش هم از سکوتی که برای تماشاچی برقرار کرده فراری است. یا خودش هم تحملش را ندارد و هرچه روی صحنه دیالوگ نگفت، نوشت! اما دو موضوع ذهن من را پس از خروج از پلاتو سمیرغ به شدت درگیر کرد.

از آن جنبه هایی که گفتم، ابتدا بپردازم به بحث پدر و پسر! موضوعی که در افسانه و اساطیر شرق برخوردی کاملا متفاوت از همتایان غربی اش با آن می شود. قبل از ورود به پلاتو (اصلا نخواهم کفت سالن یا تماشاخانه یا ...)، در این فکر بودم که آیا بحثی که من در انتظارش هستم، اتفاق می افتد؟ پسرکشی؟ پدر کشی؟ نمیدانم در برگه تیوال یا در تیزر دیده بودم چیزی شبیه این که “این پسر دیگر آن پسر نیست” و این واقعا قلقلک آزار دهنده ای شده بود برایم و خدا خدا میکردم که محسن مظاهری از این بحث اسطوره ای هم بهره ای گرفته باشد. شاید این اتفاق افتاده باشد اما من اول از پسرکشی و پدر کشی بگویم.
نمایشنامه شاهکار سوفوکل به نام ادیپ شاه که همه حداقل یک بار آن را خوانده ایم، زیربنای تفکری در غرب است که بعدها به نام پدرکشی مشهور میشود. ادیپ پدرش را میکشد و با مادرش ازدواج میکند. فیلسوفان مدرن برداشتی کاملا سمبلیک از این اتفاق دارند و آن این که غرب مدام از رگ و ریشه و گذشته خود فاصله گرفته و رو به جلو می رود. اینجا ... دیدن ادامه ›› پدر نماد ارزشها و عقاید و اصول روش گذشتگان است و پسر نماد آینده و تغییر و اصلاحات. پسر وقتی پدر را با دستان خود می کشد، یعنی آرمانهایش را به جای آرمانهای پدر میگذارد و به روش خود عمل خواهد کرد.
اما اگر پدر پسر را بکشد؟
اورهان پاموک در رمان “برف” اشاره ای به افسانه‌ی رستم و سهراب دارد و جمله ای کلیدی را در مورد کشته شدن سهراب به دست رستم به رشته تحریر در آورده است: “عشق به رستم، سهراب را میکشد”
در یکی از باشکوه ترین نمونه های ادبیات حماسی خاور میانه، فردوسی پدر و پسر را به جان هم می اندازد. اینجا هم مانند ادیپ هردو نجیب زاده اند و هردو از هویت همدیگر نا آگاه. اما راوی تقدیر در شرق گویا داستان دیگری سراییده است. اینجا پدر پسر را می کشد. برداشت سمبلیک ما به قرینه نمونه غربی؟ آری. اینجا گذشته، آینده را تسخیر میکند. آبا و اجداد هستند که پسران را بر دین و عقاید و روش خود نگه میدارند. اینجا پدران قاتل پسرانند. اینجا پسران بر دین پدرانند.
این قیاس با شنیدن عنوان نمایش پسر مانند خوره به جانم افتاد ولی . . .
در نمایش محسن مظاهری، پدر انگار امیدش را از شباهت و نشان از پدر و راهرو و متابعه کاملا از دست داده است. (چنان که پوستر میگوید) پدر گویی دلخوش به ارتباط ژنتیکی شده است و پسر به اکراه تسلیم!
انگار دیگر پسرکشی و‌ پدرکشی از مد افتاده است. در دوره ای که ما پیوندهای انسانی را به کلی فراموش کرده ایم و روابطمان را بر اساس ژنتیک، رنگ، زبان، دین، ملیت، قبیله، و . . . تعریف کرده ایم، کار ما به خودکشی رسیده است. گویی ارتباط طولی و عرضی مانند مسائل ریاضی هستند!
اینحا پدر و پسر در شمایلی مزین به پوچی و عبث‌نمایی محض، نیازی به گذشته و آینده حس نمیکنند. چرا که آنها در حال مرده اند. شاید به همین دلیل باشد که در خانه‌شان هیچ آیینه ای آویزان نشده است. کسی جرات دیدن خودش را ندارد.
شاید اگر مظاهری رابطه پسر-پدری را انتخاب نمیکرد، می شد به راحتی نمایش را از دیدگاهی بکتی نیز به نقد کشاند. پایان بازی و . . .

اما در مورد بازخوردی که ممکن است پسر بگیرد یا گرفته باشد...
از قول روز اونز در کتاب تئاتر تجربی، “تجربه کردن، یورش بردن بر ناشناخته است.” این نمایش جسارتی فراوان طلبیده است. اثری که به ندرت جذابیت بصری دارد. یک سوئیت مبله با یک تلویزیون. دو نفر بدون حتی یک خط دیالوگ یا یک حرکت بدنی خارج از حوزه رئالیسم! تکرار ساده ترین و منزوی ترین اتفاقات روزمره مانند لباس پوشیدن، لباس درآوردن، به تخت خواب رفتن، میز چیدن، غذاخوردن، ظرف شستن، ... . اما چرا ناشناخته؟ از نظر من این نمایش از لحاظ طراحی و میزانسن، یک نمایش فمنیستی است. ما در روایت‌های رایج همیشه از نقطه الف به سمت نقطه ب میرویم. به قول فمنیستهای موج سوم، روایتهای رایج بسیار مردانه و شبیه آلت تناسلی خود مرد هستند. یعنی نقطه ای عمل میکنند. هدفگرا هستند. (مردها وقتی به خرید میروند به این اهمیت میدهند که چه جنسی را کجا و به چه قیمتی میخواهند؛ پس به قطع چند دور خیابانها و مجتمعها را گز نمیکنند تا ابتدا فقط ببینند؛) تقریبا تمامی رمانها و نمایشنامه های الگو این گونه هستند. اما پسر از این مهلکه تکراری خود را رهانیده است. روایت فمنیستی سعی میکند ما را در مسیر نگه دارد، ما را وا میدارد که با سرعت دلخواه نویسنده حرکت کنیم تا اطرافمان را خوب ببینیم و مدام توجه ما را از این که به کجا میرسیم، منحرف میکند. هدف مسیر است، نه مقصد.
“پسر” از جایی به جایی نمیرسد. بلکه از ما میخواهد چند روزی در یک خانه زندگی کنیم. خانه ای که تمام اجزای ضروری و تکراری خانه های ما را داراست، اما چقدر به بودن خودمان در کنار این اشیاء فکر کرده ایم؟ چند بار تصویر روزمره مان را در اتاق خوابمان مرور کرده ایم؟ اصلا تا حالا با سینک سلفی گرفته ایم؟ پسر تلخیهایی که در روزمرگی هست را ثانیه به ثانیه به ما می چشاند. صدای تلویزیون را هرگز قطع نمیکند تا بدانیم چه موسیقی مزخرفی به زندگیمان میبخشد! مانند یک متن فمنیستی، از ما میخواهد صبور باشیم و لحظه ها را به درستی بفهمیم، حتی اگر آن لحظه، نمک پاشیدن روی سیب زمینی پخته باشد!

جوانب بسیار زیاد دیگری هستند که یا راجع به آنها بحث شده یا این نوشته را از حوصله خارج میکنند. مانند بحث تکرار، ارتباط، ریتم، ساختار دراماتیک، و ...

من از دیدن نمایش لذت بردم. بهتر بگویم نمایش را خوب حس کردم. کاش زودتر می دیدم و میتوانستم دو‌باره برگردم و حسم را مقایسه کنم.

نقدی بر نمایش پسر
کمال عبدی
هفدهم تیر ماه نود و نه
میم، نیلوفر ثانی و جعفر میراحمدی این را خواندند
محسن مظاهری، حدیث سیدی و زهره عمران این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
چقدر دلم گرفت
چقدر این پنهان خانه برایم آشنا بود
من این پنهان خانه را با تمام وجودم درک کردم
تئاتر
ای غریب ترین و مظلوم ترین که سال هاست تو رو تو این پنهان خانه محبوس کردند و درهاشو غل و زنجیر کردند
چراغ هاتو شکستند و تو را کم سو و بی نور کردند
گرد و غبار و خاک به روی در و پنجره اش نشاندن
و تو غریبانه سکوت کردی و دم نزدی
و چه کم اند آدم هایی که از جان مایه گذاشتند برای این پنهان خانه

و این تکراری ترین اتفاق تاریخه

پنهان خانه ای ... دیدن ادامه ›› که باید آشکارخانه شود و از نور و رنگ و بویش یه سرزمین استشمام کنند و سیراب شوند حالا دیگه نه نوری داره نه رنگ و بویی و سرزمینی گرسنه و تشنه

پنهان خانه ای پر از آدم های ترسو ، پر از ادعا
( هرچه احمق تر ، راحتتر )
دلم گرفت
ای پنهان ترین پنهان خانه این سرزمین

اجرای جذاب ، دقیق ، درست ، فکر شده
تسلط و تفکر در جزئی ترین موارد و نکات
فرم ، موسیقی ، زبان ، لباس ، گریم ، نور و ........ کاملا درست به اندازه جذاب و ستودنی
دمتون گرم که شمعی روشن کردید تا این پنهان خانه خاموش و تاریک نشه
❤❤
میم و نیلوفر ثانی این را خواندند
محمد مجللی و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آرش لطفی
درباره نمایش یه گاز کوچولو i
بعد از چندین ماه دوری از فضای تئاتر دوسداشتم یک کار سرگرم کننده و مفرح ببینم و از این نمایش لذت بردم، خسته نباشید
امیر مسعود و پویا فلاح این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
celine
درباره فیلم طلا i
خیلی طول کشید تا فیلم به ریتم بیفته و کشش پیدا کنه (1/3پایانی).
اما در کل به نظرم ارزش دیدن دارد.

3 از 5
سپهر، پویا فلاح، محمد مجللی و جعفر میراحمدی این را خواندند
کاوه علیزاده این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
اشتغال به کار هنر ذکر ثنای حضرت حق است و زهی ذکر که از زبان بگذرد و به دست آید و گوشه ای از جهان مذکور را بر پرده ای نقش کند یا در پرده ای بنوازد و چشمها و گوشها را از فراموشی به ذکر آورد...🌹🌹🌹
درود بر جناب استاد شهرستانی عزیز که در این شرایط سخت کرونایی و تلخ با زحمات فراوانی که متحمل میشوند حداقل ۷۵ دقیقه ما رو از این دنیا به دنیایی میگه میبرن و حال و هوامونو عوض میکنن. بعد از ۴ بار دیدن نمایش" آگوست در اوسیج کانتی " میخوام از عوامل این نمایش و به ویژه جناب استاد شهرستانی تشکر و قدردانی کنم.🙏🙏🙏🌹🌹
بهادر باستان حق و پویا فلاح این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
یه گروه درجه‌ یک از بازیگرا. وقتی صحبت از تفاوتِ زندگی کردن نقشهای بازیگرا تا بازی نقش‌ها میشه، در همین فیلم معنی پیدا می‌کنه.
موسیقی فیلم مرهم خوش نوازی بر دردها
و فیلم برداری درجه یک بعضی از صحنه‌ها، ثبتِ تا ابد تلاشهای ناب و با ارزش.

زندگی همون سوار شدن بر تلکابینیه که گاهی به جای مقصد در وسط مسیر به ناگهان توقف داره، در این لحظه امید به گردش دوباره موتور کافیه.
پویا فلاح و محمد مجللی این را خواندند
محمدرضا دانش این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
bahar
درباره نمایش ابر شلوارپوش i
خدا قوت.
من خیلی بین رفتن و نرفتن شک داشتم.
و در اخر تصمیم گرفتم بعد از چند ماه قرنطینکی به خودم یه لطفی کنم.
منتهی از نظر من فاصله گذاری اجتماعی اصلا رعایت نشده بود.همه ماسک داشتن اما صندلی ها خیلی به هم نزدیک بود.
همش یه گوشم به تماشاچی ها بودم که صدای عطسه و سرفه میاد یا نه:)
دیگه امیدوارم لطف به خودم منجر به شر نشه.
پویا فلاح، محمد مجللی و جعفر میراحمدی این را خواندند
کاوه علیزاده و علی عبدالرحیم این را دوست دارند
بهار جان خود کار چطور بود؟
۲۳ ساعت پیش
bahar
کار واسه من جالب بود.نمایش تک نفره که خسته و کسلم نکرد. منتهی ناخودآگاه توی ذهنم با کریملوژی مقایسه اش کردم (که شاید کار اشتباهی کردم ولی ناخواسته بود!) من از کریملوژی بیشتر لذت بردم.
مرسی از توضیحاتت بهار عزیز🙏🌹🙏
۳۰ دقیقه پیش
علی عبدالرحیم
مرسی از توضیحاتت بهار عزیز🙏🌹🙏
خواهش میکنم
۱۹ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
دو شب اجرای نمایش آگوست در اسیج کانتی رو دیدم ، پیشرفت و تسلط بازیگران بسیار بهتر از شب اول اجرا بود و کاملا مشخصه زحمات زیادی برای نمایش کشیدند هم بازیگران و هم کارگردان . خسته نباشید میگم به تمام گروه و خوشحالم دراین شرایط کرونایی نمایشی رو برای تماشا انتخاب کردم که ارزش بارها دیدن رو داره.
بهادر باستان حق و جعفر میراحمدی این را خواندند
پویا فلاح این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
اجراهای پایانیِ نمایش پسر، دوشنبه و سه شنبه 16 و 17 تیر ماه 99...
اجراهای پایانیِ نمایش پسر، دوشنبه و سه شنبه 16 و 17 تیر ماه 99
تاریخ یا تقدیر؟! هر چی هست تکرارِ زدن تبری بر درختی‌ست که میوه‌اش «فهم» است و طعم این میوه برای لشگری ترس و برای دیگری شجاعت.
پس به لطف این چرخه‌ی تاریخ یا تقدیر، خراطها یادتان بماند به خیاطها بگویید بر این تن درختان به جای پیراهن حریر، زره بپوشانند
که درختان جنگنده همیشه استوارند، حتی اگر به اندک، لشگری باشند.

*هماهنگی فرم و موسیقی نمایش، عالی عالی عالی
محمد مجللی این را خواند
جعفر میراحمدی و محمد حسن موسوی کیانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

نگاهی به نمایش همیشه پاییز / مهیار جوادیها

"ریشه‌های جامانده "

با شروع دور جدید اجراهای سالن مولوی پس از وقفه چندماهه به دلیل بیماری اپیدمی، دو اجرا در سالن اصلی به صحنه می‌رود، اجرای اول نمایشی‌ست با دو کاراکتر،که به موضوع مهاجرت و ریشه‌های زادگاه می‌پردازد؛ داستان دو زن که در هویت مکانی مشترک، باهم تلاقی می‌کنند و در طی این تلاقی، به مسیرهای مشابهی از یکدیگر می‌رسند که یکی آینده‌ی دیگری و آن یکی گذشته‌ای‌ست که پشت سرگذاشته است.
همیشه پاییز، با درامی رئال، با «زمان» به چالش می‌رود، چنانکه موقعیت پیش روی مخاطب، نقطه اکنونی‌ست که پیش و پس از یک اتفاق، یعنی مهاجرت را به صحنه می‌کشاند.
و ... دیدن ادامه ›› از عنصر زمان بعنوانِ نقطه ثقل داستان بهره می‌برد و آئینه‌ایست از گذشته تا آینده، در مواجهه‌ی انسانی با مقوله مهاجرت و عواطف درگیر فرد مهاجر با موطن خود و ارتباط با ریشه‌هایی که در خانه‌ی پدری و شهر مادری باقی‌می‌گذارد‌
زنی که سالها پیش، پس از ضایعه فقدانِ مادرش به کشور دیگری مهاجرت می‌کند، دختری را بعنوان مستاجر می‌پذیرد که بتواند از خانه‌اش در ایران و گلدان‌هایش مراقبت کند به شرط آنکه هیچ کدام از وسایل خانه را جابجا نکند. دختری که او هم مادرش را سال گذشته از دست‌داده و تلاش می‌کند به کشور پسری که دوستش دارد و با او در ارتباط ست، مهاجرت کند.
در طی مکالماتی مشخص می‌شود که دختر جوان، قرارست به همان شهری که زن ساکن‌ست، برود. از یک سی‌دی آموزش زبان استفاده می‌کنند و ترس‌ها و عواطف کودکیِ مشابهی دارند. چنانکه در پرده‌ی آخر هردو کاراکتر تلفیق‌شده و در آینده زمانی باهم منطبق می‌شوند، گویی روح یکسانی آن دو را به یکدیگر متصل کرده‌است.
صحنه از داربست‌های فلزی با تفکیک نشیمن دو خانه، که تنها لوکیشن‌های متن هستند، تشکیل‌شده و چیدمانی ساده دارد. دیالوگ‌ها، مکالمات تلفنی کاراکترها با هم و با دیگران‌ست.
مهاجرت به ویژه در سال‌های اخیر به دلیل مشکلات اجتماعی و محدودیت‌های ادامه تحصیل و شغل، برای جوانان همواره به عنوان دغدغه‌ای مهم و قابل توجه، مورد نظر بوده‌است. اجراهای زیادی نیز با این موضوع بر صحنه آمده‌اند. اینبار، مهیار جوادیها، با نگاهی به این سوژه و درگیری‌های عاطفی و دلبستگی‌های جاگذاشته‌شده، که در هیچ چمدانی نمی‌شود با خود برد، حتی نسبت به اشیاء و وسایل، با بازی زمان و قرینه‌سازی تقدیرهایی که گویی بیش از حد تصور مشابهت دارند، متن و اجرایش را پرداخته و به صحنه آورده است
با این حال، به نظر می‌رسد، برای نمایشی با این سبک و سیاق، لایه‌ها و پرداخت روانکاوانه‌ی قوی‌تری مورد نیازست تا از یک اجرای سطح به عمق بیشتری نفوذ کند. و حتی گستره موضوع مهاجرت را با کنکاش و وجوه متکثرتر و بکرتری از تلاقی و تشابه تقدیر دو فرد، در نظر داشته باشد.
بهمین دلیل نمایشِ همیشه پاییز، در مرزی خنثی می‌ماند و از آن جلوتر نمی‌رود، مرزی که برای لذت و درگیری مخاطب با وقایع نیازمند عبور و پیشروی‌ست. نه چندان بی‌معنا و محتواست، و نه قادرست اتفاق شگفت‌آوری را با وجود ظرفیتِ بسیار غنی تئاتر، رقم بزند. بازی یکتا طیبی به ویژه در مکالمه با دوستش که گاهی صدای آن طرف خط پخش می‌شود و چندین بار دیگر، نه! بیش از اندازه تصنعی، پرشتاب و کم‌رمق‌ست. حتی‌مکث‌هایی که برای شنیدن کلام مقابل در یک تماس تلفنی باید صرف شود، لحاظ نمی‌شود. به نظر می‌رسد در بحث بازی‌ها، فضاسازی همسانی وجود ندارد و نیازمند بازنگری‌ست هرچند آبان عسگرآبادی، قابلیت بیشتری را نشان می‌دهد. نورپردازی می‌توانست با قدرت تاثیرگذارتری بکاربرده شود و بخش زیادی از عواطفِ مورد نظر را منتقل کند.
با این وجود " همیشه پاییز" برای درگیر شدن لحظاتی با پدیده‌ای انسانی، و جاماندگیِ بخشی از هویتِ هر فرد مهاجر در زادگاه خود می تواند تجربه‌ی خوبی پس از چندماه توقف اجراهای تئاتری، برای مخاطب رقم بزند.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت

منتشر در سایت هنرنت 15تیر 99


https://www.honarnet.com/%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4/
پونزده تومن کُشی !
سپهر، امیر مسعود و پویا فلاح این را خواندند
میم سردلی، بهار گراوندی و نیلوفر ثانی این را دوست دارند
پس بالاخره افتتاح کردید
سپهر
پس بالاخره افتتاح کردید
سینما آنلاین طوری بود :)) نه ! فعلن خلاف سنگینم همین فیلم و سریال بینی خونگی یه :))
۲۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
haniyeh maaah
درباره نمایش یازده جریحهٔ روح i
نمایش یازده جریحه روح ،نمایشی بود که 4بار به مدت سه ساعت به تماشا نشستم و در تمام لحظاتش غرق شدم و جریحه های روحم را حس کردم ،چهار بار به تماشا نشستم و یکبار هم نمیتوانستم چشمم را از صحنه به جای دیگری مشغول کنم. آن همه رنگ ،آن همه دیزاین ،آن همه فیگور اجازه این را نمیداد ک چشممان به جای دیگری مشغول شود ،همچنین بازی بازیگرانی که در طول اجرا به نظر نمیرسید که انسانند و معنای خستگی را درک میکنند بازیگرانی که سخت کوش و پرتلاش هستند و بدنشان به مانند خمیر در دستان نقششان شکل میگیرد.گاهی فکر میکردم که شاید یکی از تئاترهای پینا باوش یا گروتفسکی را در یک کشورخارجی میبینم و بعدتر در داستان مردی که نفسش را کشت حس کردم به تماشای اثری از فونتریر نشسته ام و چقدر دوس دارم که سریعتر در یک سایتی از آن تحلیلی بخوانم.چقدر تمامی این آشفتگی های منظم زیبا بودند.
اپیزود اول مارا با موزیک به یک دنیای مالیخولیایی، به درون یک تیمارستان می اندازد و دائم از خود می پرسیم که چه خبر است؟ آیا احمد همان سیاوش نیست؟ آیا سیاوش همان عباس تارزن نیست ؟!آیا عباس تارزن همان ناظم نیست ؟!دورتا دور صحنه قبر آدم های مختلف است ،ایا قبر همان اشباحی نیست ک حالا برخاسته اند و با صدای ارام صحبت میکنند و دیالوگ می گویند؟نازی و رخساره و صغری سلطان و تمامی زن ها ایا یک نفر نیستند به نمود های مختلف؟! البته این از پیچیدگی های کار صادق خان هدایت و صد البته آغشتگی به سبک مخصوص آقای امینی است.در گرداب لحظه ای را میبینیم که خبر مرگ بهرام میرزا به همایون می رسد و خود همایون اورا به داخل کفن می کند ،در واقع هربار که در ذهن مرگ کسی را تصور میکنیم ،همین کار همایون را انجام می دهیم و در این لحظه تصوری را می بینیم که به منصه بروز و ظهور رسیده و مو بر بدن راست میکند؛ مانند خنده های خشک و زننده پیرمرد غوزی در بوف کور .پیرزنان هم در گرداب و هم در لاله نماد کهنگی ،تحجر و تعصب هستند، تعصب هایی که از طریق فرهنگ در نا خودآگاه رخنه میکنند و مانع از انتخاب آزاد انسانها میشود،در گرداب پیرزنان می گویند:چاره ای نداشت جز اینکه برود در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشودو در لاله می گویند: خداداد دیگر چاره ای نداشت مگر اینکه خودش را بکشد.در اپیزود داش آکل در واقع این حرف مردم است که داش آکل را میکشد و وقتی داش آکل را میکشند با نعره داشی یاد کشتن گاو(نماد: خدای شهر )می افتیم .و مرجان که زیر توری نازکی خوابیده و در حال تکان خوردن وشاید اغواگریست ،درذهن داش آکل است و آن توری همان چیزیست ک با آن مرجان را پنهان نگه داشته ،اما تور هیچ گاه نگهدارنده و پوشاننده و پرده خوبی ... دیدن ادامه ›› نیست .و در پایان اپیزود از خود سوال می پرسیم که آیا داشی نفسش را کشت؟!یا نفسش، اورا کشت؟!آیا او انتخاب کرد که از عشق مرجان بمیرد؟
در آیینه شکسته ما در دل یک عاشقانه فرانسوی قرار میگیریم.رنگ های قرمزگل و پالتو ،قرار عاشقانه و کافه میبینیم و درپایان که اهنگ ادیث پیاف پخش میشود تازه متوجه میشویم که تا الان تمام دیالوگ ها با زبان فارسی گفته شده نه فرانسوی.تا پایان این داستان دنبال چیز مرموزی گشته میشود ودر اخر اودت میگوید این شوم بودن از آیینه شکسته نشات میگیرد،ولی در سرتا سر نمایش به نظر میرسد که این چیز مرموز همان عشق است چون در یازده اپیزود ما عشق و روابط زن و مرد را داریم که ماجراها پشت آن شکل میگیرید پس شاید این عشق است که مرموز است جمشید.....
در طلب آمرزش فکرهای صادق هدایت راجع به دین،جاهلیت و انسانیت کاملا مستقیم و بی پرده زده شده و مرده ها زنده میشوند و ازکفن بیرون می آیند و اعتراف میکنند .یک آن تماشاچی از خود می پرسد که امروز روز پنجاه هزار سال نیست ؟!آیا روی تک تک این صندلی ها خدایانی در حال قضاوت وجود ندارند؟!
در اپیزود لاله باز هم پیرزن ها تکرار میشوند و مردی که نفس و شهوتش افسار اورا به دست گرفته و به این سو وآن سو می برد و راویان داستان جن ها و شیاطین هستند.
نور آبی در صورتک ها و لباس های خاکستری که همان سردی روح منوچهر را نشان می دهد و تکرار و وسواس و اضطرابی که از ترس خیانت به جان منوچهر افتاده بود در سلول به سلول صحنه به خوبی مشاهده میشد .چنگال اپیزود مورد علاقه من که در آن عشق، مرگ ،تشویش ،اضطراب و عقده در هم امیخته و باعث میشود که من هربار این اپیزود را میبینم ضربان قلبم بالا برود و دستم را نا خودآگاه روی سینه ام بگذارم که مبادا قلبم بیرون بجهد.دور تا دور خانه ای را میبینیم که مرده ،روح ندارد ،خانه ای که چشم ندارد و به یغما رفته .زن کشی ،تعصب،سنت،خون و خون ریختن ارث هایی هستندازپدر به پسر رسیده .نقاط اشتراک بین پدر و پسر زیاد است مثل همان خوی وحشگیری که در سید احمد خفته و در سید جعفر به خوبی دیده میشود،زمانی که کف صحنه باهم زوزه میکشند زمانی ک گلاویز میشوند وحشت و دلهره اور است .سنتی ک از پدر به پسر رسیده اورا در تنگنا قرار می دهد و انتخاب تکرار برای او رغم می زند.
اپیزود مردی ک نفسش را کشت اپیزودی است ک جای حرف بسیار دارد و اندیشه های تلفیقی فرزاد امینی و هدایت در این اپیزود به اوج خود میرسد ،این اپیزود کلید تمامی سر های اپیزود هاست .ما در این اپیزود شاهد در آمیختگی شدید فلسفه اگزیستانسیال با تمامی اجزا و شخصیت های داستان هستیم.حتی برای تماشاچی هم سوال پیش می آورد حالا که روی این صندلی نشسته ام آیا هستم؟!ایا خودم انتخاب کرده ام که اینجا باشم؟! حالا که اینجا هستم چه کنم؟!....و حتی بعداز اجرا هم فکر اورا به خودش و داستان ها مشغول میکند.میزانسن زیبا و عامدانه ای که کارگردان برای میرزا حسینعلی در نظر گرفته بود. دور شدن تدریجی او با اضطراب از معلمش و رفتن به سمت زن گرجی.شاید نقطه اشتراک زن گرجی و میرزا حسینعلی همان تاریکی روحشان است ک زن گرجی آن راپشت رنگ قرمز کفشش پنهان میکرده.((آن مستطیل زیبای هستی نمیدانم شاید نیستی ))همان رختخوابی که سالها میرزا حسینعلی از ان استفاده نمیکرده ورفتن به آن یک جور معنای مرگ را میدهد.(اینکه من چیزی را از قلم می اندازم یا معنایش را درک نمیکنم میتواند از کم سوادی شخص من باشد نه اینکه چیزی وجود ندارد یا اینکه کاری بی سبب در صحنه انجام شده)
اپیزود محلل زنگ تفریح کار و یک استراحت به مخاطب میدهد واورا برای فاجعه بعد اماده میکند .محلل روی لبهای تماشاگران زهر خندی تولید میکند که نتیجه نگاه انتقادی هدایت از دین و فرهنگ های رایج غلط است.
در اپیزود آخر ،گجسته دژ با قدرت و انرژی کاررا به پایان می رساند و آکسسوار و میزانسن بسیار چشم نوازی دارد . داستان گجسته دژچقدر به حال و هوای این روز هایمان نزدیک است ،و چقدر خشتون ها داریم که حتی وجدان خشتونی که از آدامیزادی خارج شده بود را ندارند.صدا زدن اسامی واقعی بازیگران در وسط کار از مسخ آنها در برابر شخصیت های داستان جلوگیری می کرد وهر لحظه به بازیگر یادآوری میکرد که تو بازیگری و این نقش توست. این سیلی هربار که بازیگران لباس ها را عوض می کردند،به تماشاچی هم میخورد که آن ها بازیگرانند و تو تماشاچی هستی و تمامی اینها نمایش است.با اینهمه که تو میدانی، باز هم نمیشود که در مردن داش آکل احساس غم نکنی،در صورتک ها با آن اهنگی که یکی از بازیگران می خواند گریه نکنی و با ربابه خفه نشوی. آنقدر این نمایش روحمان را به این طرف و ان طرف می کشید که در پایان از خود می پرسیم شاید این نمایش خواب ها و کابوس های میرزا حسینعلی بوده یا به قول میلاد تیموریان نوشته های احمد است ک حالا قلم و کاغذ به دستش افتاده و چه چیزها که نوشته ....
4بار امدم بازهم خواهم آمد.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
نسیبه
درباره نمایش یازده جریحهٔ روح i
کاش اجرای ویژه بذارین
در ساعتی زودتر
پویا فلاح این را خواند
متن و نوشته کارگردان ، سرشار بود از منم...
من که پاریسم
من که صادق هدایت خونم
من که بیست سال تئاتر زحمت کشیدم
من که سر مزار ساعدی و هدایت رفتم
من که در ایتالیا اجرا داشتم
.....
من البته این نمایش رو نمیبینم، چون اینقدر که باید اصلا تئاتر نمی بینم...اما خب، امیدوارم این حجم اشاره به خود، خروجی خوبی داشته باشد
۲ روز پیش، یکشنبه
نیلوفر ثانی
به نظرم چنین اشاراتی از سمت کارگردان دلیل دیگه داشت بهرحال کارکردن متن های هدایت اونقدر سخت و حساسه که با این توضیحات مولف می خواد به همه استقلال و نرفتن زیرسایه هدایت رو گوشزد کنه و جهان خودشو ...
کارگردان خوبیه؟
۱۳ ساعت پیش
علی
کارگردان خوبیه؟
من از فرزاد امینی سه تاکار دیدم و به نظرم قابل اعتناست و صاحب سبک خودش هست
و من به شخصه پیگیر اجراهاش هستم
۷ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
موضوع خوب اما اجرا بسیار خسته کننده.
مهندسی زمان دراکولا هم تا پایان داستان مبهم باقی ماند و چیزی نبود که خود تماشاگر حدس بزند. نقایض مهمی جلوی هر حدس قرار دارد که اثر، پاسخی به آنها نداده.
در هر حال برای بازیگران و کارگردان محترم آرزوی موفقیت می کنم.
پویا فلاح، جعفر میراحمدی و celine این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
گمان کنم بیش از 25 سال پیش بود. زمانی که دانشجو بودیم. روزی با رضا و محمد و هادی و سعید و سیروس و ده دوازده نفر دیگر از دوستان، راهی ارتفاعات ماسال شده بودیم. سوار بر مینی بوسی آبی رنگ که به همت آقای زارع (مدیر انوقت امور دانشجویی دانشگاه گیلان و همکلاسی مان) در اختیار مان قرار گرفته بود. پیچ خم جاده های شمال را بالا می رفتیم. در مه. در پیچ و تاب. از لابه لای گله های گوسفند . از لابه لای ابرهایی که خودشان را رسانده بودند کف اسفالت و سینه شان را میسابیدند روی دانه های خاک. به پیشنهاد سیروس قرار شد هر کس چیزی بنویسد بماند برای یادگار از این لحظه. کاغذ و قلم را برداشتم و از شیشه به بیرون نگاه کردم. جاده همانطور زیر پاهایمان در بلندای مه و ابر پیچ می خورد. مینی بوس ما با همه ی شلوغی اش، از جاده می گذشت و لحظه ای بعد سکوت مطلق و مه و صدای درختان، همه ی جاده پشت سرمان را در بر میگرفت. من نوشتم:
هیچ چیز مانند جاده تنها نیست
می رود ولی همیشه هست
می برد ولی همیشه هست
حالا از آن روزها سالهاست که می گذرد. نشسته ام جلوی تلویزیون و نگاه می کنم به مینی بوس قرمزی که هر از گاهی در نمای دور یا نزدیک از وسط یا کنار فیلم می گذرد. جاده ی باریک را طی می کند و از آن سوی قاب تصویر خارج می شود. بی انکه بداند جهان دارد تمام میشود. بی انکه بداند جهان دارد کنار دوستانش، آخرین جشن تولدش را می گرید، بی انکه بداند جهان دارد درد دلهایش را با گاوش می گوید و بی انکه بداند جهان دارد آخرین یاداشتش را می نوسید. مینی بوس قرمز همچون خون، درون رگ های جاده راه می رود بی ... دیدن ادامه ›› انکه چیزی بداند. بی آنکه چیزی برایش مهم باشد. بی انکه بایستد. مسافری سوار می کند، می رود، پیاده می کند، می رود، گویا این وسیله ساخته شده است برای رفتن. برای در جریان بودن. برای نایستادن.
جهان با من برقص سروش صحت هرچند یک فیلم کاملا متوسط است و ایده اش هم نیز خیلی بکر و تازه نیست اما روایت ساده و صمیمی اش همان حال و هوای نوشته ها و یاداشت های سروش صحت را دارد. آرام، ساده، بی الایش و خیلی روزمره! جدا از حرف های خیلی فلسفی به زور قرار داده شده در قاب دوربین. شاید همین سادگی و بی آلایشی به نقطه آشیل فیلم تبدیل شده باشد و آن را از این بخش آسیب پذیر کرده است. سوژه و موضوعی که آقای صحت انتخابش کرده است درست است که خیلی تکراریست اما می تواند بسیار جذاب و دیدنی باشد. دیدنی از این منظر که می تواند ما را به فکر فرو ببرد و به تامل وا دارد. به راستی اگر هرکدام مان روزی بفهمیم که دو ماه دیگر خواهیم مرد چه کار خواهیم کرد؟ چه کسانی را دوست داریم دوربرمان باشند؟ دوست داریم چه کار هایی را انجام دهم. اصلا آن چند روز و یا چند ماه چگونه طی خواهد شد. اندوهی که در عمق رفتار های جهان با بازی خوب علی مصفا دیده می شود، آیا در ما هم همانگونه چهره نمایان خواهد کرد؟ اعتراض مان به همانگونه خواهد بود. جایی از فیلم علی مصفا می گوید "همه ی چیزهای بد شهر و زندگی شهر نشینی را گذاشتم و امدم در دل طبیعت زندگی سالمی داشته باشم اما نتیجه اش این شد!" به راستی اگر هر کدام مان در این موقعیت قرار بگیرد چنین اندوهی در دلمان سایه می افکند؟ تا کی این اندوه ادامه خواهد داشت؟ آیا ما هم هرکاری می کنیم نخواهیم توانست مرگ رو دوست داشته باشیم؟ آیا ما هم در روزهای آخر، از مرگ نخواهیم ترسید همانگونه که جهان در یاداشت های آخرش نوشته بود. در آن روزهای اخر ما هم دوست داریم همه، توجه شان به ما باشد ؟ به راستی در مواجه با مرگ هرکدام مان چه شکلی خواهیم بود؟ دلمان برای کجا های زندگیمان تنگ خواهد شد؟مرگ همانجور که جهان می گوید دوست داشتنی نیست! سیاه است! زشت است! از هر منظری که بدان خیره شوی، بی قواره و دردناک است! ترس برانگیز است. اما جهان بدون جهان، جهان بدون ما هم ادامه خواهد داشت. مینی بوس قرمز بدون ما هم در جاده های سرسبز بی رحم راه خواهد رفت! سعید و رضا و محمد و هادی هم بدون من زندگی خواهند کرد همانطور که دوستان جهان هم بدون اون زندگی کردند، بعد از انها هم آدم های بعدی ،بعد آدم های بعدی! بعد آدم های بعدی!
همه ی ما خیلی زور بزنیم تا پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها مان رو در یاد داشته باشیم و این غمناکی ما از مرگ را صد چندان می کند. جهان بدون ما بی هیچ گونه تغییری به راه خود ادامه می دهد! در توئیتر یکی نوشته بود: آرام باش! به هیچ چیز فکر نکن ! الان سال 1499 است . و ما سالهاست که مرده ایم! و چه اندوه بزرگی!
جهان با اینکه همه ی اینها را می داند، با اینکه اندوهگین است، با اینکه دلش برای همه چیز این دنیا تنگ می شود، با اینکه همه ی این دوستان به قول خودش گاوش! دلتنگش خواهند شد، در آخرین سکانس بر فراز کوه، جایی که آن سو تر سموفونی مرگ را برایش می نوازند و مینی بوس قرمز بی خیال از همه جا به راه خودش ادامه میدهد، ازجایش بلند می شود و دست در دستان پژمان جمشیدی الکی خوش! به رقص در می آید. "وقتی ای دل! به چشمان غزل خون میرسی خودت رو نگه دار! وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت نگه دار! ای دل دیگه بال و پر نداری....
دوربین به عقب می رود. صدای خواندن دوستان جهان روی سمفونی نوازان مرگ تمام میشود و بی وقفه ای در موسیقی فیلم ،صدای رقص جهان به سمفونی مرگ پیوند می خورد. با خاطره ای از جهان که در آن از اولین اجاره خانه اش می گوید و اینکه پول پیش را از یکی از دوستانش قرض کرده بود و بعد وقتی که می خواست برگرداند، دوستش نگرفت و به او گفت : این قرض تویه به نفر بعدی و اون به نفر بعدی. فیلم با آخرین جمله ی جهان تمام می شود: الان دارم فکر می کنم من تو زندگیم چیزی به بعدی ها دادم؟ کاش داده باشم بعد برم! ..... کاش قبل از اینکه به انتهای سفرمون تو این جهان برسیم به این فکر کنیم که آیا چیزی به بعدی ها دادیم یا خیر؟...
جهان با من برقصِ سروش صحت، هرچند یک فیلم متوسط است،هر چند می توانست بهتر و زیبا تر باشد اما چیزی است که سروش صحت به بعدی ها داده است! هرچند یک چیز کوچک! درست مانند آن برنامه کتاب بازش که گوشه ای از کتابی را می خواند و کنار میایستاد تا ما خودمان بقیه اش را بخوانیم و از آن لذت ببریم. به عقیده من دیالوگ های خوب، بازی های تقریبا خوب که تلاش می کردند خیلی معمولی به نظر بیایند، موضوع خوب و تلنگر خوبی که سروش صحت به ما زد می توانست از این بهتر و قشنگ تر شود اگر نویسندگی قوی تر و محکم تری داشت. ضعفی که همیشه تاریخ گریبان آثار ایرانی را گرفته است و خواهد گرفت.
جهان با من برقص سروش صحت را دوست داشتم و با جهانش روزهای آخر زندگی ام را کنار دوستانم و آنهایی که دوست شان دارم، زندگی کردم، دلتنگ شدم،به کار دنیا و سرنوشت لعنت فرستادم،ترسیدم از سیاهی مرگ،با آن کنار آمدم و پذیرفتم که مینی بوس قرمز رنگ چه من باشم و چه نباشم در جاده های زیبای پر پیچ خم به راه خودش ادامه خواهد داد.
با جهان با من برقص سروش صحت دلم برای دوستانم تنگ شد و آرزو کردم کاش بتوانم چیزی در پایان این سفر به بعدی داده باشم....

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به مأمنی رو و فرصت شمر ... دیدن ادامه ›› غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق
۲ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سپهر
درباره کتاب مجلس کوران i


روزی ام نیست مگر بغض گلوگیری چند
شد نصیبم ز جهان شیون زنجیری چند

در دل ظلمت این دشت، گرفتم چیزی ست
دهر آسان ندهد جرعه ی اکسیری چند

می کشد عزم مرا خیره به میدان محال
تا مگر برکشم از ترکش خود تیری چند

آتش افتاده به هرگوشه ی این بیشه و نیست
بین خشک و تر این مهلکه توفیری چند

ای ... دیدن ادامه ›› شب خواب زده! یوسف مصریت کجاست؟
تا کند در خور کابوس تو تعبیری چند

تا برابر کنی ای چرخ! ترازویی نیست
کیفری را که کشیدیم ز تقصیری چند

روزگارا! شب و روزم به بد و نیک گذشت
عمر ما رفت و نگفتی، دل خوش سیری چند؟



حسین_بیگی_نیا
از کتاب مجلس کوران
انتشارات فصل پنجم
این تئاتر یک جراحت است یا بهتر است بگویم صحنه جراحی است, شب اول که آن را دیدم احساس میکردم ادگار آلن پو در هیئت یک جادوگر این صحنه ها را خلق کرده است.تئاتری در مورد صادق هدایت براستی نیازمند اندیشه ای است که بتواند روح زخم خورده و تاریخ پر جراحت این سرزمین را میان ضجه ها و ناله , دخمه ها و مغاک, قبرستان ها ,بیابان ها و کوچه های تنگ و تاریک شیراز دریافته باشد. این تئاتر با یازده اپیزودش یک صحنه جراحی است, به مانند جراحی هایی که دکتر فاوست روی بدن ها برای یافتن روح می کرد, اما این بار جراحی و کندوکاویست بر تاریخ ضجه ها, تاریخ تراژدی, تاریکی ها و پستو ها, کنج ها و خفا و پنهانی که همیشه عیان بوده است اما زیر واقعیت برساخته , ادبیات برساخته و اندیشه های برساخته مدفون گشته است. بازیگران تئاتر یازده جریحه روح با این تجربه روبرو می شوند که خون از دست و صورتشان بچکد , عرق از تیره ی سرنوشتشان بچکد, استخوانهایشان به تب و لرز بیفتد و از میان حفره های تنشان ضجه بکشند, جیغ بزنند, آواز بخوانند , فریاد بکشند, ورد و دعا بخوانند , شعر بخوانند, نقاشی باشند, برقصند آنها یازده جریحه ی یک روح هستند , چه این روح فرزاد امینی باشد, صادق هدایت باشد , ایران باشد همانا در نهایت میتوان گفت قبرستان است.
جعفر میراحمدی این را خواند
سپهر و ملیکا شاهچراغی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید