تیوال | دیوار
T1 : 10:06:25
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

سلام.
من هم مثل اکثر بینندگان از کار راضی بودم.
آقای نعیمی حرفهایی خوبی می زنن، تنها نکته این که لقمه ی جویده به ما تحویل می دن و فرصت تفکر رو از بیینده می گیرن. در واقع اون مطلبی که باید از لابلای دیالوگها و با کلی کلنجار رفتن با ذهنمون قراره بفهمیم رو بدون هیچ پیچیدگی تقدیم تماشاگر می کنن.
بعد از دیدن سقراط هم این احساس رو داشتم.
مریم زارعی ، رضا تهوری و محمد رحمانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست عزیزم bayaz.
تمام توضیحاتی که جنابعالی دادید وقتی به درد میخورد که در متن نمایش گنجانده شود و به وسیله خودِ اثر به تماشاچی القا شود. نه اینکه بعداً حضراتی مثل جنابعالی زحمت بکشید و در موردش توضیح بدهید. بنده هم مثل شما متوجه میشوم که منظور نمایشنامه نویس از قرار دادن شخصیت خواجه در اثر به چه معنا قرار بوده باشد. اما در عمل ما از خواجه فقط همان صحنه ای را میبینیم که به صورت مستقیم و با کلی کج و کوله شدن های الکی فریاد میزند که من خواجه نیستم و تمام. این را متن باید به منِ تماشاگر بقبولاند نه اینکه با دیالوگ مستقیم به سمتِ مخاطبش پرتاپ کند.
فرموده بودید : نقد های آبکی ! خوب بزرگوار که شما نقد غیر آبکی بلدید چرا نمیفرمایید که ما هم استفاده کنیم؟ جنابعالی فقط فرموده اید که نمایش ، نمایش بسیار خوب و ارزشمندی بوده است و منقدینش نمیفهمند ! چرا خوب است؟ ... دیدن ادامه » چون به قول شما این نمایش مشکلات امروز کشور را مطرح میکند؟ کجا مطرح کرد؟ اثر خیلی ضعیف تر از این حرفها است که بخواهد منتقدانه هم باشد. اینکه شخصیت روزنامه گار با مونولوگ های خطابه مانند گلو جر بدهد و بگوید من قلمم را نمیفروشم و در مملکت آزادی نیست و ... یعنی کار سیاسی شد؟؟ نه عزیز جان. نه بزرگوار. به قولِ شما برای اینکه اوضاعمان بد تر از این نشود باید جلوی این مدیحه سرایی ها و این به به و چه چه های الکی در مورد نمایشهای ضعیف را گرفت تا تاتر این مملکت دوباره پا بگیرد. تا کارهای پرمفهوم و فاخری چون شیرهای خان بابا سلطنه و تپانچه خانم به روی صحنه بیایند.
در ضمن جمعه شب پس از اجرای نمایش ، دکتر صادق زیبا کلام که در سالن حضور داشتند نقد تاریخی خوبی به اثر داشتند و فرمودند اگر ناصرالدین شاه همین بود که در این نمایش نشان داده شد دو روز هم نمیتوانست حکومت کند. البته شاید بفرمایید که ایشان هم نمیفهمند و بینش ندارند و ...
مریم زارعی این را خواند
ابوالفضل بیات و رضا تهوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این کار که به خودی خودش شاهکار بود

امیدوارم چیزیش تغییر نکرده باشه...
مریم زارعی و محمد رحمانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماریا: جان، این میخواد با فکرتون بازی کنه؛ میخواد گولتون بزنه
...
به نظرم جملهء بالا، بهترین جمله برای وصف این نمایشه. میخواد با فکرتون بازی کنه؛ که 4 ساعته داره با فکرم بازی میکنه...
...
این یک نمایش نیست!
نمایش با یک نوشته شروع شد که روی دکور، به تماشاگران هشدار داد گوشی های خود را خاموش کنند. از همان ابتدا میشد فهمید که کار، رگه های آثار سینمایی را دارد. طراحی صحنه فوق العاده هم به همین سینمایی بودن اشاره داشت؛ تیتراژ پایانی هم!
میزانسن های فوق العاده، ورود و خروج عالی و متناسب بازیگران و باز هم طراحی صحنه فوق العاده که همه، نشان از آشنایی محمد مساوات با هنر نقاشی دارد.
البته مثل نمایش بی پدر، بعضی صحنه ها طولانی و خسته کننده بود. و صحنهء تقابل 2 فردی که نقش جان را بازی میکردند، درگیر کننده ترین صحنه و صحنه ای که جیم و جان به وجود مامی پی بردند، ... دیدن ادامه » تاثیرگدارترین صحنه بود و آفرین به محمد مساوات برای سکوت و سکون 4 دقیقه و 30 ثانیه ایِ بعدِ آن...
امیدوارم که محمد مساوات، درگیر تکرار در شیوه کارگردانی و خلاقیت نشود....
..
اگر از موسیقی های پخش شده در نمایش اطلاع دارید، مرا باخبر کنید..
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عالی بود...
مریم زارعی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این یک تئاتر نیست
این صرفاً یک مهندسی میزانسن است، همین.
نمایشی ضعیف از نسبیت در درک مفاهیم بود که بیشتر به آزار تماشاگر با disorientation در ابعاد متعدد و ایجاد عناصر مزاحم برای تمرکز و ادراک ، disruption اثری نه ضعیف، بلکه آزار دهنده پدید آورده بود.
مهدی حسین مردی ، عالیا و ابوالفضل بیات این را خواندند
رضا تهوری و یحیی میرزایی پری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش خوبی بود :)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اینجا قلمرو محض آدم هاست و تا خودش نخواد کسی نمیتونه به اون نفوذ کنه.
ابوالفضل بیات این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به گفته آرش عسکری نویسنده، طراح و کارگردان این‌نمایش، ماراتن اثری سورئال است که با خلق موقعیتی در لامکانی و لازمانی شکل می‌گیرد، موقعیتی که شاید وجود عینی نداشته باشد ولی همه ما آن را تجربه کردیم.
ابوالفضل بیات این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در صحنه ای از نمایش سربازان اتریش یک سرباز روس را به اسارت گرفته اند و او را آزار می دهند تا جایی که میخواهند او را بکشند. شوایک سفیه هرچه تلاش میکند قانعشان کند که این کار غیر انسانی و غیر قانونی است موفق نمی شود به ناچار برای متقاعد کردنشان می گوید: این سرباز از بستگان منه... سال ها بعد نوه پسری ایشون عاشق نوه دختری من میشه و اون ها با هم ازدواج میکنن و بچه دار میشن...
هنوز جملات رویایی و شاعرانه شوایک تموم نشده که سرباز تیر رو شلیک میکنه و اسیر رو میکشه و همه چیز رو نابود میکنه...
عالیا این را خواند
...Amir... ، رضا تهوری ، محمد رحمانی ، ابوالفضل بیات و مریم زارعی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«در بند سرنوشتی محتوم»

تسولاکیدیس؛ نمایشنامه نویس یونانی در «آتن-مسکو» موضوع و محور اصلی نمایشنامۀ خود و شخصیت های آن را از خود جهان نمایش و داشته های آن انتخاب کرده است و در نگارش این اثر به نمایشنامۀ «سه خواهر» نوشتۀ درام نویس شهیر روس؛ آنتوان چخوف نظر دارد. شخصیت های «آتن-مسکو» سه خواهر به نامهای الگا، ماشا و ایرنا هستند که همان اشخاص بازی متن چخوفند و از دیدگاهی می توان چنین گفت که این اثر دنباله ای بر متن چخوف به شمار می رود. تسولاکیدیس تنها نویسنده ای نیست که شخصیت های نمایشنامه نویس دیگری را وارد نمایشنامۀ خود می کند و این رویه در آثار درام نویسان دیگری نیز به چشم می خورد. از میان این موارد می توان به تام استاپارد؛ نمایشنامه نویس انگلیسی اشاره کرد که در نمایشنامۀ «روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده اند» همین روند را در پیش گرفته و شخصیت های ... دیدن ادامه » نمایشنامۀ «هملت» اثر ویلیام شکسپیر را در متن خود به کار گرفته است.
در متن تسولاکیدیس در کنار شباهت ها و اشتراکات، تفاوت هایی نیز با اثر چخوف وجود دارد نظیر اینکه در اینجا مردانی که در نمایشنامۀ «سه خواهر» بودند را نمی یابیم و تنها حاضران بر صحنه همین سه خواهر هستند. نقش مردان به حاشیه رانده شده و تنها به شنیدن صدای چند مرد از پیغام گیر تلفن الگا و چند دیالوگ جلوی در ورودی خانه بسنده شده است بدون اینکه هیچ حضوری از آنان را بر صحنه شاهد باشیم. تسولاکیدیس در اثر خود بر تنهایی سه خواهر تأکید بیشتری گذاشته و خواسته تا انزوا و استیصال آنها را بیش از پیش بارز سازد.
در نمایشنامۀ چخوف می بینیم که تمام آمال و آرزوهای این سه خواهر در مسکو خلاصه می شود و تمام فکر و ذکر آنها این است که از شهر کوچک و حاشیه ای که مکان زندگی شان است به مسکو مهاجرت کنند تا بتوانند در آنجا رویاهای خود را به حقیقت بدل سازند. مسکو قبلۀ آمال این سه خواهر است، مدینۀ فاضله ای است که می تواند آنچه را از زندگی می خواهند به آنان ببخشد. حال تسولاکیدیس این مسئله را مطرح می سازد که آیا اصولاً در این جهان می توان مدینۀ فاضله ای را متصور شد یا خیر؟ او بر این داستان دنباله ای را متصور می شود و فرض را بر این می گیرد که این سه دختر به مسکو نیز دست یافته اند، اما آنجا هم نتوانسته تا آنان را به آرامش و زندگی ایده آلشان برساند. خواهران همچنان از وضعیت خود ناراضی اند و تصمیم می گیرند تا این بار به آتن مهاجرت کنند، یعنی نویسنده آنها را از کشور چخوف به کشور خودش می کشاند و با قوۀ تخیل قلمش آنها را در فضا، زندگی و فرهنگ بومی کشور دیگری به تصویر می کشد. کشوری که علیرغم مشکلات و کمبودهای اقتصادی که در این برهه با آنها مواجه است سه خواهر مأیوس چخوف را به سوی خود می کشد تا بتوانند آینده ای بهتر را برای زندگی متصور شوند غافل از اینکه در وَحَلی هولناک تر و تنگنایی دشوارتر گرفتار خواهند آمد.
در این نمایش مسئلۀ مهاجرت یک زمینۀ فراگیر و موضوع برجسته است که توسط نویسنده مطرح شده و تا حدودی آسیب شناسی می شود. مهاجرت به خصوص برای دختران جوان و تنها از کشورهای جهان سوم و ضعیف از لحاظ اقتصادی به کشورهای مرفه جهان اول یا کشورهای ثروتمندی نظیر شیخ نشین های حاشیۀ خلیج فارس در خاور میانه یکی از مسائل روز جوامع مبتلا به این بحران به شمار می رود. دخترانی که با وجود مشکلاتی عدیده از قبیل بی سرپرستی یا بدسرپرستی، فقر و محرومیت، تنهایی و بی پشتیبانی، تفاوت ذهنیات و باورها با شرایط موجود جامعه و غیره خود را ناگزیر از مهاجرت می بینند و بسیاری از آنان پس از مهاجرت با شرایطی وخیم تر از آنچه در جامعۀ خود تجربه کرده بودند مواجه می شوند و آن ضرب المثل معروف «از چاله به چاه افتادن» در مورد احوال آنها مصداق بارز پیدا می کند.
آنچه در این نمایش می بینیم ترسیمی از همین جریان است؛ الگا که دختری جذاب و زیباروست با تکیه بر جاذبه های زنانۀ خود کاری پیدا کرده که در آن جایگاهی سست دارد و با کوچکترین کوتاهی توسط صاحبکارش تهدید به اخراج می شود. او خود را در معرض و دستبرد مردان هوس باز قرار می دهد تا بتواند از طریق داشته های مادی آنان امورات خود را بگذراند. ماشا؛ خواهر دومی که ادعا می کند در یک آموزشگاه موسیقی تدریس می کند در حقیقت خدمتکار و مستخدم آن آموزشگاه است و هر روز توسط صاحبکار و مشتریان تحقیر می شود. آنها حتی گاه لباس های کهنۀ خود را به جای دستمزد به او می دهند و به چشم حقارت در او می نگرند. وضعیتی که آن را در شرایط کنونی جامعۀ خود نیز در رفتار با بسیاری از مهاجران از قبیل افغان ها شاهد هستیم. در روزگار کنونی ایران و در فرهنگ عامه کلمۀ افغان معادل با کارگر است که به دلیل مهاجرت ناشی از وضعیت نابسامان کشورشان به اینجا، بعضاً هر نوع اجحافی را در حقشان روا می دارند. کارگران افغان از کارگران ایرانی بیشتر کار می کنند و کمتر دستمزد می گیرند و بسیاری از آنان در وضعیت زندگی نامناسبی به سر می برند. خواهر سوم؛ ایرنا پس از دو خواهر دیگر و به بهانۀ دیدار با آنها به آتن می رود. او برای حفظ خود و گذراندن اموراتش از باب دیگری وارد می شود و آن استفاده از روحیۀ مذهبی و متعصبانۀ برخی از آتنی هاست. او صومعه را پناهگاه خود می کند و سعی بر این دارد تا تحت لوای حمایت آن و با پوشیدن لباس مادر روحانی بتواند هم از آسیب های اجتماعی دور بماند و هم ارتزاق کند، در حالی که این ظاهر و جایگاه با روحیۀ خود او تناسب چندانی ندارد و ناچاراً به وادی ریاکاری می افتد. در یکی از صحنه ها شاهد هستیم که با دو خواهر دیگرش مست و لایعقل از میخانه باز می گردند و یکی از خواهرها با تمسخر اشاره می کند که چطور مادر روحانی (ایرنا) مست و نیمه برهنه بر روی میزهای بار و زیر نگاه مردان به رقص و خوش گذرانی پرداخته است.
حوادث این نمایش نیز همچون اثر چخوف در زیر یک سقف می گذرد و موقعیت بیرونی در کار به چشم نمی خورد. می توان چنین برداشت کرد که هر دو نویسنده با پرداخت صحنه ها در فضایی درونی و محصور بین دیوارها قصد بر این داشته اند تا اسارت این سه خواهر را در وضعیتی نادلخواه که به آن دچار شده اند، روشن تر تصویر کنند. این نمایش در گونۀ «تراژیکمدی» تقسیم بندی می شود. این گونه در ادبیات نمایشی به اثری گفته می شود که اندوه نامه ای شادپایان یا شادی نامه ای اندوه پایان است. به تعبیری دیگر فاجعه نامه ای مضحک و ترکیبی از تراژدی و کمدی بوده و گاه ویژگی های هر دو را داراست. غالباً هنگامی که انسان بر فاجعه می خندد یا آنکه بر رویدادی خنده آور می گرید به گونۀ «تراژیکمدی» نزدیک شده است که در این نمایش نیز با چنین وضعیتی مواجه هستیم. حال و روز این سه خواهر در حین اینکه به خاطر وضعیت متناقض نما و به وجود آمدن دوگانگی در درون و برونشان خنده آور است، حس دلسوزی و اندوه را نیز بر حال و روز آنان در نهاد تماشاگر زنده می کند و از این رو در گونه ای که توضیح داده شد دسته بندی می شود.
الگا، ماشا و ایرنا گاه از فرط استیصال به خیال پردازی پناه می برند و می کوشند تا با به وجود آوردن خیالاتی در خود از قبیل بازگشت به وطن و شروع یک زندگی تازه در همدیگر انگیزه به وجود آورده و خود را از منجلابی که در آن گرفتار آمده اند نجات دهند؛ اما در نهایت آنچه در وجود هر کدام از آنان به لحاظ شخصیتی، تأثیرات محیط و عناصر ذاتی نهادینه شده است موجب می گردد که همچنان نتوانند به توافق برسند و راه برون رفتی از اوضاع خطیر خود نیابند. آنها ترجیح می دهند منفعل بمانند و همچنان در وضعیتی که به آن دچارند ادامه دهند، اتفاقی که در بسیاری از نمایشنامه های چخوف نیز برای کاراکترها رخ می دهد.
این نمایش سابق بر این توسط کتایون فیض مرندی در سال 1387 و اشکان تفنگ سازان در سال 1394 بر صحنه رفته است. اجرای دوم به کارگردانی تفنگ سازان در همین تئاتر باران که نمایش کنونی در آن اجرا می شود بر صحنه رفت و با استقبال نسبتاً خوبی نیز مواجه شد. زمانی که نمایشی برای بار چندم و توسط کارگردانی متفاوت بر صحنه می رود انتظار بر این است که بتوان رویکردی متفاوت را از شیوۀ اجرا گرفته تا برداشت های شخصی کارگردان و نحوۀ برخورد با متن مشاهده کرد که در این اجرا جلوۀ چندانی از این موارد به چشم نمی آید. شوخی های متن در برخی جاها با تغییر یافتن به شوخی های جنسی اندکی تنزّل یافته اند. طراحی صحنه در انتقال مفاهیم مورد نظر از فضا قدری ناتوان است. در طراحی دیواره ها شاهد تخته های افقی هستیم که در بین لته های ایستاده بر سه سوی صحنه تعبیه شده اند، اما کافی بود تا همین تخته های افقی به صورت عمودی کار می شدند تا به نوعی مفهوم زندانی بودن و اسارت را تداعی کند. فضاهای پشت دو دیوارۀ سمت چپ و راست که اولی آشپزخانه و دومی اتاقی دیگر را تصویر می کنند، وضوح کافی ندارند در حالی که از بین تخته ها نیز پیدا هستند، صحنۀ تئاتر گسترۀ آنچنان وسیعی نیست و محدودیت دارد، یا می باید بر صحنه به چیزی نپرداخت و یا این که اگر زمینۀ فضا، موضوع یا خلق مکانی را فراهم می آوریم، می باید به تمامی به آن بپردازیم و نیم بند رها نشود. با نورپردازی مناسب امکان این بود که در هنگام حضور بازیگر در این مکان ها وضوح بیشتری دیده شود و از فضاها استفادۀ بهینه ای به عمل آید که چنین اتفاقی در اجرای حاضر رخ نداده است. در کارگردانی و میزانسن دهی ها ابهاماتی به چشم می آید؛ به عنوان مثال زمانی که سه خواهر به پشت دیوارۀ عقب سمت چپ صحنه می روند و نور قرمز بر آنها تابانده می شود و پشت به تماشاگر دیالوگ می گویند، حس و حال موقعیت گنگ و نامفهوم است و نتوانسته تا به درستی در جهت انتقال مفاهیم مورد نظر تصویرسازی کند. کار در بعضی صحنه ها تا حدودی نیز از لحاظ حفظ ریتم لنگ می زند و این امکان هست که با حذف برخی دیالوگ های بیش از حد نیاز در این موارد به ریتم مناسب تری دست پیدا کرد، یا اینکه طراحی بهتری از لحاظ میزانسن و ترکیبِ بازی ها را در مورد آن اِعمال نمود.
دربارۀ موسیقی نمایش باید گفت که در حال حاضر اکثر کارگردانان برای آثار اجرایی خود از موسیقی های انتخابی و گلچین شده استفاده می کنند و کمتر پیش می آید که کارگردانی برای نمایش خود به یک آهنگساز سفارش ساخت موسیقی دهد. با این حال بهتر است که در نمایش از موسیقی های کمتر شنیده شده اما غنی به لحاظ حسی و تکنیکی استفاده به عمل آورد. استفاده از موسیقی های بسیار شنیده شده و کلیشه ای نظیر موسیقی فیلم «خوب، بد، زشت» ساختۀ انیو موریکونه که در این نمایش به کار گرفته شده یا موسیقی تکراری دیگری که مورد استفاده قرار گرفته بود موجب دفع توجه و فاصله گرفتن مخاطب با نمایش می شود زیرا، گوش تماشاگر در سال های گذشته با شنیدن متعدّد این موسیقی ها به همراه آنها خاطره ها یا حالاتی را نیز در خود ذخیره کرده و هم اکنون با شنیدن آنها دوباره به یاد آن گذشته ها می افتد و این اتفاق موجب می گردد که از لحظۀ نمایشی حاضر فاصله بگیرد و چه بسا در گذشتۀ خود سیر کرده، این گونه از لحظۀ حاضر که بر صحنه در حال رخ دادن است غافل بماند. ایراد دیگری که استفاده از این گونه موسیقی های کلیشه شده دارد این است که مخاطب را گمان بر این می رود که کارگردان راحت طلبی به خرج داده و با تعجیل اثر خود را بر صحنه برده است که نهایتاً نتیجه و برداشت خوبی را در اذهان در بر نخواهد داشت. نکتۀ دیگری که ذکر آن در این زمینه لازم به نظر می رسد مسئلۀ تنظیم صدا و موسیقی است. در نمایش شاهدیم که پسر همسایه که در طبقۀ بالا زندگی می کند به نوازندگی می پردازد اما صدایی که بر صحنه از موسیقی او پخش می شود تنظیم صحیحی ندارد، به عبارتی صدایی که می شنویم آن صدایی نیست که از طبقۀ بالا و خانۀ همسایه به گوش برسد گویا صدای موسیقی از همین اتاقی که شاهد آن هستیم به گوش می رسد. لازم بود که با تنظیم صحیح بر صدا اندکی آن را کاهش داده و خفه کرد تا پخش صدا از اتاقی دیگر در همسایگی خانه را تداعی کند تا به واقعیت نزدیک تر گردد، اما این مورد بدون تنظیم در کار رها شده و آنچنان که لازم و صحیح است جلوه نمی کند.
اما آنچه از سایر زمینه های نمایشی در این اثر از قوّت و حُسن بیشتری برخوردار است مبحث بازیگریست. بازی ها نسبتاً با رعایت حضور صحنه ای مناسب و جذب کننده صورت گرفته اند و در این میان، بازیگر نقش ماشا موفق تر از سایرین ظاهر می شود. تحلیل درست شخصیت، بیان خوب، توانایی های بازی کمیک، بهره گیری مناسب از میمیک و حرکات چهره، اکت های به موقع و رعایت ریتم صحیح بازی از دلایل توفیق بیشتر او در این زمینه است، ضمن اینکه دو بازیگر دیگر نیز بازی روان و درخور نقش هایشان به نمایش می گذارند گرچه به نظر می رسد که بازیگر نقش الگا هنوز جای کار و تمرین بیشتری را بر روی شکل دهی کاراکتر و ریزه کاری های نقش خود دارد.

منتقد: وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی خوب بود. اگر زمان نمایش کمی کوتاه تر می شد به نظرم ریتم بهتری پیدا می کرد. خسته نباشید به کل گروه و جناب شجاع بابت طراحی بسیار خوبشان
ناهید کمالی این را خواند
مریم زارعی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سفید: یارو مرد؟
سیاه: امیدوارم...ما که چالش کردیم.
بازیگران واقعا دو ساعت زندگی کردن.همگی عالی بودن.
با وجود موسیقی متن اثرگذاری نمایش مسلما بیشتر میشد.
مریم زارعی ، سپیده و اشکان خیل‌نژاد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید بلیت سانس های تازه این نمایش کاری از هادی حوری با ۵۰٪ تخفیف روزهای نخست همینک آغاز شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگه بخوام در باره بازی و متن صحبت کنم باید بگم که هر دوشون خوب بود و من به شخصه خوشم اومد، هرچند نمیشد انتظار یک بازی کاملا حرفه ای رو داشت ولی مورد قبول بود.
ریتم کار کمی به نظر تند بود که باعث میشد داستان و دیالوگ ها به خوبی فهمیده نشه.
زمان اجرا خیلی زیاد بود و زمانهای پایانی واقعا خسته کننده بود به خصوص که از ریتم داستان هم کم شده بود.
در کل به نظرم میشد با یه بازنویسی بهتر هم از زمان نمایش و هم از ریتم نمایش کم کرد تا مخاطب بهتر داستان رو دنبال کنه.
فضا بسیار کم بود و بلیط های خارج از ظرفیت واقعا بیشتر از حد انتظار بود....
در کل یه خسته نباشید، به همه بچه های گروه تائتر تازه...
سپاس
سپیده این را خواند
مریم زارعی و اشکان خیل‌نژاد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیدوارم 4 و 5 آبان هم تمدید بشه تا بتونم اجرا رو ببینم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد نمایش چه کسی سهراب را کشت؟

سرنوشت امیدبخش و باور به زندگی

سمانه محمد‌خانی
دکتری‌ مدیریت و برنامه‌ریزی فرهنگی

وجدان، مفهومی است که با تماشای نمایش "چه کسی سهراب را کشت؟" به ذهن متبادر می شود. انسان‌ها دو دسته‌اند: دستۀ اول آنها که در هر کاری، وجدان خود را قاضی می‌کنند و برای خود، نسخه‌ی حکم می‌پیچند و معمولاً از شّر عذاب وجدان تا مدت‌ها خلاصی ندارند و دسته دیگر، آنها که چشم خود را بر نگاه وجدان می‌بندند و ذهن‌شان را به جای دیگر معطوف می‌سازند. داستان نمایش "چه کسی سهراب را کشت؟" ماجرایی است باورپذیر از دسته اول، که با دیالوگ‌های دلنشین و معقول و بازی هنرمندانه‌ی شخصیت‌ها سعی در یاریِ دسته اول دارد. در این میان واقعه مرگ فرزند، آنچنان نیست که هیچ دسته‌ای به راحتی از آن بگذرد.
داستان نمایش از آنجا آغاز شده که " آرش" ناخواسته به زیر چرخِ خودروی پدر رفته و جان داده است. گویی زندگی، امید، آرامش، شادی و آینده‌ی خانواده، همراه با پیکر پسر به زیر چرخِ قهّار روزگار رفته و نابود شده و تأثیر صدای آن، ناله‌ای است در ناخودآگاهِ پدر و لکنتی است بر زبانِ مادر.
داستان نمایش "چه کسی سهراب را کشت؟" فاجعه‌ای است که در عین باورپذیری برای مخاطب، غیرقابل پیش‌بینی نیز می‌نماید و هنر نمایشنامه‌نویس، روایت حادثه‌ای هر چند ساده، در قالب فاجعه‌ای پیچیده و مرموز است که این حادثه در لحظه‌ای سریع اتفاق می‌افتد و به ظاهر تمام می‌شود اما فاجعه اصلی بعد از مدت‌هاست که تاثیرش بر هر فرد خانواده نمود می یابد. این حادثه همچو برق، بی‌خبر می‌آید و خود، خبر از رعدِ پسین دارد. (foreshadowing صدای رعد و برق در نمایش) رعد و برقی که بی‌موقع گل‌های باطراوت در گلدان زندگی را پژمرده کرده و آب اشک، بر روییدن آن بی‌فایده است. (تمثیل دیداری "گل و آب پاش" در صحنه نمایش) واقعه نمایش به آرامی موجب سردی روابط اشخاص می‌شود و کانون خانواده و رابطه آن‌ها دیگر به گرمیِ قبل نیست (ژاکت بافتن و دنبال ژاکت گشتن در نمایش نماد سرمای این رابطه است.)
مادر از وحشتِ آنکه فرزندِ دیگر را نیز از دست بدهد (حتی از لحاظ دوری فیزیکی و نه واقعی) از ازدواج دخترِ عقد کرده‌ی خود (آرزو) بیم دارد و این خود، دلیلی می شود بر نارضایتیِ داماد جوان (سیامک) از بی‌توجهی به او و آینده نامعلوم‌اش. (شعر خواندن سیامک، نمادی از اوضاع ناموزون زندگی او است.) هر چه باشد، مرگ در برابر زندگی سخت است، کُشتن، سخت‌تر. مرگ فرزند سخت است کُشتن فرزند سخت‌تر. مرگِ پسر برای خانواده سخت است، پسرکُشی سخت‌تر. پسری که در باور و فرهنگ ما لابد قرار بوده بعدها در نبود پدر، نام او را زنده نگاه دارد. غافل از اینکه هیچ کس از آینده زندگی خود خبر ندارد.
دکتر "روان پریش‌شناس" (که خود برآن تاکید دارد.) به پدر کمک می‌کند شرایطش را بپذیرد و از عذاب وجدان و احساس تقصیر آرام گیرد. در جایی از نمایش پدر کتاب در دست دارد و از خواندنِ شاهنامه با همسرش سخن می گوید. ولی این داستان شاهنامه است که یاد شوم حادثه را برای آنها زنده می‌کند. از لابه‌لای شعر کهن، خود را به ذهن داغدارِ مادر می‌رساند و سهراب‌کُشی برای مادر تداعی می‌شود. گرچه حتی اگر در نمایش، به وضوح به شاهنامه و سهراب‌کُشی هم اشاره نمی‌شد، پرنده‌ی خیالِ تماشاگر، از نام هوشمندانه‌ی نمایش و داستان آن، به تشابه این دو واقعه پی می‌بُرد.
درست زمانی که پدر در کلنجار با افکار خویش در پارک نشسته، پیرمردی آنجا است که برای کبوتران دانه می‌ریزد. وقتی سر صحبت را با او باز می‌کند معلوم می‌شود که پیرمرد، زمانی پسر مجرم خود را با دست خود به محکمه‌ی عدالت سپرده و پس از اعدام پسر، سال‌ها با وجدان خود درگیر است. گرچه پیرمرد اعتراف می‌کند کارش برای اجرای عدالت و قانون درست بوده اما ندایی از درون، با او حرف می‌زند و فکر می‌کند در تربیت‌ فرزندش اشتباه کرده و این، نمودِ دیگری از عذاب وجدان پدری است که می‌داند در معرفی پسر مجرمش به قانون خطا نکرده اما در گذشته و تربیت‌اش خطا کرده است.


از ... دیدن ادامه » دریچۀ نگاه نمایش "چه کسی سهراب را کشت؟" که به زندگی بنگریم، همه به گونه‌ای گناهکاریم و با فریبِ قسمت و سرنوشت و اعتقاد به "تقدیر محتوم" هم نمی‌توانیم خود را، از درون، بی‌گناه بدانیم. انسان در زندگی در برابر هر فعل و سرنوشت خود مسئول است. در نهایت زندگی عمل، حرف، و یا رفتاری در پسِ ذهنِ آدم‌های قصه این زندگی هست که می‌توانند با آن عذاب وجدان بگیرند. در واقع، وقتی تیر مرگِ " آرش" از کمانِ زندگی رها شود و مرزِ تقصیر و بی‌تقصیری را مشخص کند و کفّۀ ترازو به نفع احساسِ گناه، سنگین‌تر شود، آنجاست که " آرزو" هم بر باد می رود و به گفتۀ شخصیت دکتر نمایش، هیچ چیز و هیچ‌کس نمی‌تواند به آدم‌های بازمانده کمک کند؛ البته به جز امید و ارادۀ خودِ آنها که در پایانِ نمایش نشان داده می‌شود. آنجا که شخصیت‌ها به خود می‌آیند و تصمیم می‌گیرند در برابر سایه مرگ با ادامۀ زندگی و شرایط فعلیِ خود روبرو شوند، بنابراین آنها روبروی تماشاچیان می نشینند و از امید به زندگی سخن می‌رانند (close ending).

وگر زین جهان این جوان رفتنیست
به گیتی نگه کن که جاوید کیست
شکاریم یکسر همه پیش مرگ
سری زیرِ تاج و سری زیرِ ترگ
فردوسی بزرگ
رضا تهوری و کیومرث شنبه ای این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لینک خبرگزاری آنا

http://www.ana.ir/news/294251
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید