تیوال نمایش لاموزیکا سوم
S3 : 12:40:30
امکان خرید پایان یافته
  ۱۰ مرداد تا ۱۹ مهر
  ۲۰:۳۰
  ۵۰ دقیقه
 بها: ۳۰,۰۰۰ تومان

: جلال تهرانی
: امیر کرمی، تارا یونس تبار

: جلال تهرانی
: مازیار تهرانی
: پوریا احمدیان
زن و مردی پس از سال‌ها دوری یکدیگر را در لابی هتلی ملاقات می‌کنند و رگه‌هایی از عشق گذشته مناسبات آن‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد...
سبک:
درام
شهر:
تهران

گزارش تصویری تیوال از نمایش لاموزیکا سوم / عکاس:‌سارا ثقفی

... دیدن همه عکس ها »

اخبار وابسته

» یادداشت حسن ریاضی برای نمایش «لاموزیکا سوم»

» یادداشت فرزاد میرحمیدی برای نمایش «لاموزیکا سوم»

» یادداشت فرهاد بامداد، برای نمایش «لاموزیکا سوم»

» یادداشت ساقی سلیمانی، روزنامه آفتاب یزد، برای نمایش «لاموزیکا سوم»

ویدیوهای وابسته

مکان

خیابان کریمخان زند٬ خیابان شهید عضدی(آبان جنوبی)، کوچه کیوان، پلاک ۸، زنگ یک، سالن مکتب تهران
تلفن:  ۸۸۹۳۵۵۸۳-۵


«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
لاموزیکا سوم هم بعد از دو ماه اجرا به پایان رسید.
گروه اجرایی از همراهی و حمایت کامل گروه تیوال تشکر می‌کند.
در این اجرا ۱۳۰۰ نفر مخاطب در ۵۱ شب اجرا در سالنی با سی صندلی ما را همراهی کردند.
از همه همراهان گرامی که به دیدن کار آمدند ممنونیم.
از همه‌ی همراهانی که در این صفحه مطالبی نوشتند ممنونیم.
از عزیزانی که یک تا پنج ستاره به ما دادند ممنونیم.
از سی نفری هم که می‌خواستند این کار را ببینند ممنونیم.
امیر مسعود این را خواند
مرتضی سوری، مینا و مریم اسدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی دلتنگ می شوم
اما هربار آرزو می کنم
که هرگز برنگردد
زیرا می دانم
نمی توانم طردش بکنم
و از طرفی در زندگیِ لعنتی ام
راه دادن دوباره به او،
حماقت محض است.

آزار دهنده نیست
ربطی به ساعت های
نزدیک به نیمه شب
یا بن بست های خاطره انگیز
که در طول روز از کنارشان میگذرم،ندارد.

آن ... دیدن ادامه » قسمت از قلبم
که کنده شده
که گم شده،
که نیست
که دوستش داشت،
تیر می کشد

مثال موهای
تازه از ته زده شده دختری
که هنوز روی شانه هایش حس می شود
بدون آنکه اسمش را
به یاد داشته باشم
چون او می تواند هر کسی باشد
و من می توانم هیچ ‌کسی نباشم.

گاهی دلتنگ می شوم...


#مجتبی
مارگریت دوراس نمایشنامه ای دارد با نام "لاموزیکا دوم" حالا جلال تهرانی آمده این نمایشنامه را بازنگری کرده و با وفادرای به متن اصلی و امانت داری " لاموزیکای سوم" را روی صحنه آورد.
پس آنچه که با آن روبرو هستیم لاموزیکای سوم است گرچه بی ارتباط با لاموزیکا و لا موزیکای دوم نیست اما گمانم هویت مستقل خودش را دارد و نمی توان تمام و کمال زیر لوای لاموزیکای دوم قرار داد.
اینها را از این جهت گفتم که اساسا دو رویکرد می توان در برابر متن های این گونه داشت. نخست نگاهی بینا و پیرامتنی با ارجاع به متن های پیشین، میزان اثرگذاری ها، اشاره به تجربه زیسته نویسنده و هر آنچه که می تواند در درک بهتر به کمک مخاطب بیاید و رویکرد دوم اما می تواند ناظر به سویه ای باشد که متن و نمایش را بی هیچ پیش فرضی و بدون لحاظ معرفتی از پیش بررسی کنیم.

اینجا و در این لحظه ترجیح می دهم نه مارگریت دوراس را بشناسم و نه لاموزیکا و لا موزیکای دوم را خوانده باشم، ابدا این نگاه به منزله کم اهمیت جلوه دادن نیست بلکه تلاشی است کوتاه برای ارایه نگاهی از زاویه دیگر.

نمایش با گزاره هایی کوتاه در شمایل گفتگو آغاز می شود اما گوینده فقط یک نفر است، بازیگر مرد(امیر کرمی).
در ادامه بازیگر خانم (تارا یونس تبار) هم اضافه می شود و به مرور مخاطب پی می برد گرچه این دو یکدیگر را شما خطاب می کنند اما روزگاری آتشین را با فراز و نشیب بسیار با هم سپری کردند. روزگاری که اگرچه تلاش می کنند تلخ بنمایانند اما حسرتی کهنه را در درون شان کاشته است، یک جدال درونی که هم می خواهد هم نه. هم دوست دارد هم نه. هم دلتنگ می شود و هم نه.

یک جور برزخ که خواستن و عشق البته در نهایت زورش می چربد به دوری. اینجا عشق خودش را در قامت وصال نمایان نمی کند و منجر به موقعیتی فرا زمینی و سرخوشانه نمی شود.
بلکه مرگ خودش را به هیات عشق در می آورد، شاید دوری با آن تعریف همیشگی اش اتفاق نمی افتد اما مرگ هم نمی تواند چیزی جز جدایی و دوری تغلیظ شده باشد و گویی اشد دوری، مرگ است.
جایی از نمایش از زبان مرد اشاره می شود به پیکر بی جان هر دو که همسایگان در خانه شان یافتند و یا در جایی به نادیده گرفته شدن توسط مدیر هتل هم اشاره ای دارند و گویی انگار اصلا وجود ندارند و یا بودن همیشگی زن در لیست انتظار فرودگاه و چند اشاره دیگر این گمان را به یقین تبدیل می کند که ما با دو روح یا دو موجود که اساسا وجود فیزیکی ندارند روبرو هستیم و اینجاست که بسیاری از گزاره ها و موقعیت ها منطقی به نظر می رسد.

نور به نظر من مهم ترین بخش این نمایش است، نور در اینجا نه فقط یک سری پرتو که مقرر باشد گوشه ای را روشن کند بلکه جزیی از زبان (تعریف عام زبان) اثر می شود. خطوطی باریک که عمیق تاریکی را می شکافند و در نهایت دوایری که بخشی از نمایش را روایت می کنند، نور و زاویه تابش آن گتهی راوی نمایش هم می شود.
از نور ملایمی که تمام صحنه را در ابتدای نمایش می پوشاند، تا سایه روشن های معنا دار از چهره تا سایه های روی دیوار و چقدر این سایه ها خودبسنده اند. گویی نور صحنه با میزان یاس و امیدی که در نمایش جاری است کنترل می شود و آنجایی که بارقه امیدی در نمایش پدیدار می شود تمام صحنه با نور زیاد روشن می شود و هر کجا که گزاره ها مستقیم و تلویحی به دوری به جدایی به تلخی اشاره دارد نورصحنه کم می شود.

صحنه ... دیدن ادامه » اما یک صندلی دارد و دو میز کوچک، ادواتی کم اما درعین حال مناسب برای این نمایش، کارکردی که از این اجزا نمایش داده می شود بیش ازمعرفت پیشین ما از میز و صندلی است و با آشنایی زدایی اینها را به شکل تابوت در می آورد تا باز هم این بار نه مستقیم بلکه با ایما و اشاره پای مرگ را به میان بیاورد و یا در جایی که تخت را تداعی می کند با جنازه ای روی آن.

این نمایش با توجه به فضا، متن و سایر اچزای آن کاملا ظرفیت این را دارد که با بازی های اغراق آمیز درآمیزد و از لحن و بیان تا حرکات بدن را دچار غلظت کند اما بازی ها نه آنقدر ساده است که درگیرت نکند و نه آنقدر تصنعی و غلیظ که مخاطب را دفع کند.
یک نمایش یکدست که فقط در این فرصت بخش هایی از آن اشاره کردم با انتخاب هایی هماهنگ از موسیقی و سالن اجرا گرفته تا بازیگر و اجزای صحنه و نمایش.
این رد مرگ و این احتمال که ما شاهد دیالوگ دو تا روح هستیم منو یاد داستان خرس پاندا... انداخت.
۰۸ مهر
دقیقا نسیبه‌جان
جزو نمایشنامه‌های مورد علاقه‌ی منه خرس های پاندا...
۰۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش لاموزیکای سوم را دیدم. متن اصلی را نخوانده بودم و اگر خواندم نیز یادم نمیاید. یک تّاتر مینیمالیستی دیدم. تا بحال چند کار از آقای تهرانی دیده ام و شاهکارش نمایش مخزن بود. اکثر نمایشنامه های ایشان را نیز خوانده ام و با رویکرد ایشان به زمان آشنا هستم. زمان در کارهای آقای تهرانی طور دیگری بر صحنه میاید. با قابلیتی سیال و گسترده طوری که از مرکز به اطراف گشوده میشود و معمولا هرچه داستان پیش می رود زمان دایره بزرگتری از خود نشان میدهد. توصیفش سخت است. طوری که انگار وارد مرداب زمان میشوی و در همان حال گسترده حال به گذشته و گذشته به حال پیوند میخورد و در زمانی تبدیل به همزمانی میشود. اما در اینجا در نمایش لاموزیکای سوم معمولی ترین اجرای جلال تهرانی را دیدم. زمان اجرا با زمان سپری شده برایم تفاوتی نمیکرد. نمیدانم شاید روز خوب اجرای بچه ها نبود. بازی ... دیدن ادامه » تارا یونس تبار را دوست داشتم. کار منظم دقیق شسته رفته استیلیزه بود و همه چیز هماهنگ و در خدمت یک کل واحد بود. اما این کمترین چیزی بود که از جلال تهرانی انتظار داشتم و همیشه منتظر یک کار شاهکار دیگرم. اما کارگردانی مثل آقای تهرانی نیز حق دارد تجربه کند و این را به فال نیک میگیرم.
نمایشنامه لاموزیکا دومین اثر مارگریت دوراس به عنوان یک متن نمایی کمی مفصل است، بگونه ای که هنگام خواندنش احساس می شود با دفتر کارگردان نمایش روبرو هستیم. بر خلاف چهارچوب نمایشنامه، دوراس تمام حس ها و توضیحات صحنه را با جزئیات می نویسد که متن را برای اجرا خلاقانه کمی دشوار می کند.
نمایشنامه پیرامون دیدار زن و مردی ( آن ماری و میشل ) است که در گذشته دلداده یکدیگر بودند و ردپای آن مهر هنوز در وجودشان مانده. این روایت به ابزورد پهلو می زند و و با کمترین کنش داستانی مسیرش را پیش میبرد. تنها عنصر پیش برنده داستان دیالوگهاست که همچون ورق زدن آلبوم خاطرات ما را در درک شخصیت و شرایط کنونی نمایش یاری می کند.
آن ماری و میشل نمونه انسان های تنوع طلب مدرن هستند که برای فرار از روزمرگی دائم در حال تعویض محل زندگی ، اوقات فراغت هستند. گویا زندگی مدرن دائم نیاز ... دیدن ادامه » به نو شدن دارد. این دو شخصیت در در چرخه نو شدن از یکدیگر فاصله میگیرند اما گذر زمان تنهایی و بی همزبانی را به آنان بخشید تا حدی که هر دو میل بازگشت به یکدیگر را دارند.
لاموزیکا دومین تکمیل شده نمایشنامه لاموزیکاست ، اما نمایش لاموزیکا سوم دراماتورژی این نمایشنامه است و تا حدود بسیاری به آن وفادار مانده لذا تغییر نام بیهوده بوده. دکور مختصر و بازی های سرد و کم کنش با وفاداری به متن اصلی ذهن مخاطب را برای تاکید بر بی هدفی انسان در زندگی مدرن آماده می کند.
سلام وارادت خدمت حضرتعالی..
از نقدتان با اینکه کوتاه بود لذت بردم..
اما بهرحال حضرتعالی یک حرفه ای هستید در کار خودتان..
بهتر است واژگانی که استفاده می کنید خطا نداشته باشد..
مدرن به معنای جدید و نو هست...
درجایگاهی مقابل سنت قرار می گیرد..
در جایگاه ازش عبور می شود مثل پست مدرن و..
اما وقتی کنار کلمه انسان قرار می گیرد می شود انسان مدرن
که کلاً معنی متفاوتی دارد..
جمله ... دیدن ادامه » تان را اصلاح می کنم انسان مدرنیته تنوع طلب..
انسان مدرن می شود نلسون ماندلا.. // البته شاید بهترین نمونه
یک انسان مدرن باشد..
انسانی که رنگ، ملیت،نژاد، جنسیت، قومیت و غیره برایش
رنگ باخته.. رفتاری از خود نشان می دهد که هیچ یکی از رهبران
انقلابی جهان نکردند... و از ابزارهای قدرتمند مدرنیته هم بی بهره
بوده..
با تقدیم احترام
محمد حسن موسوی کیانی
۲۸ شهریور
درود دوست عزیز و بزرگوارم.
از محبت حضرت عالی بسیار سپاس گزارم.
چشم ، رعایت خواهم کرد.

پیروز و سربلند باشید.
با احترام
طاهری
۳۰ شهریور
به بنده لطف دارید
جناب طاهری..
۳۰ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش تمدید شد. خرید بلیت از چهارشنبه ۲۷ تا جمعه ۵ مهر، به کارگردانی جلال تهرانی و با بازی امیر کرمی، تارا یونس تبار آغاز شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قسمت دوم:
حالا کمی کلی‌تر: این اجرا، چه مولفه‌های ساختاری‌ای دارد؟ پروژه‌ی کارگردان چه بوده؟ می‌توان اصولی را برشمرد، که مبنای ساختمان و فرم این اجرا بوده؟
کار جلال تهرانی در لاموزیکا سوم، بر مبنای حذف است. مبتنی بر حذف است. در همه‌ی جهات.
رویدادهایی هستند که گذشته‌اند. تاثیرشان مانده. کلمه‌هایی محو و کم‌رنگ از آن‌ها مانده. اما اصل قصه حذف شده. حرکت، حذف شده. چیزی که می‌توانیم حرکت بنامیم‌ش، تا بالاترین حد ممکن، محدود شده و کم شده. صداهای اضافه، بازی‌های نور کم شده. یکی دو جا نور، بیان‌گر عمل می‌کند. معنا می‌بخشد. اما کم. خیلی حداقلی. مثل بازیگرها. با کم‌ترین امکانات ممکن روی صحنه‌اند. حرکت اضافی ندارند. اشکی که در چشم جمع می‌شود حق ندارد بیرون بیاید. دست نمی‌تواند تکان بخورد. سر نمی‌تواند بگردد. بدن‌ها رها نیست. تا آن‌جا که، عضله‌های ... دیدن ادامه » صورت محدود شده‌اند. لباس‌ها، لباس تمرین‌اند.
احساس‌ها، حداقلی. برانگیختن احساس‌ها، حداقلی. این یکی خودش هم ابزار است هم هدف. قرار نیست احساسی برانگیخته شود. همان‌طور که قرار نیست قضاوتی ایجاد شود. دوری از قضاوت و داوری، تا نهایتِ ممکن. اگر یک‌جا سایه‌ی کسی می‌افتد روی کسی هم قرار نیست میزانسن بخواهد داوری کند. خود شخصیت می‌خواهد سایه بیندازد. شخصیت دارد دست و پا می‌زند که چیزی را حفظ کند. یک‌بار به مجموعه‌ی حرکت‌ها و تقابل‌ها، از این منظر نگاه کنیم. همین حرکت‌ها که در قسمت قبلی نوشتم. دو شخصیت دارند تلاش می‌کنند. می‌خواهند کارهایی کنند. یک جاهایی می‌توانند، یک جاهایی هم نمی‌شود. اما چیزی در میان نیست که به آن‌ها تحمیل شود. (این رویکرد در کارنامه‌ی جلال تهرانی، شاید همیشه بوده. شاید هم از اجرای سال نودِ «مخزن» شکل تازه‌ای یافته. تماشاگر چیزی را می‌بیند که در اصل، احساس‌برانگیز است. هر حرکت و تغییری احساس‌برانگیز است. اما مجموعه‌ای به او داده می‌شود که راه برانگیختن احساسات را مسدود می‌کند. دست تماشاگر و اجراگر و کارگردان را می‌گیرد و با خودش می‌برد جای دیگر. مجموعه‌ی اجرا، به این آدم‌ها می‌گوید که اگر هیجان‌زده بشوید، و تاثیر مستقیم حسی عاطفی بگیرید، در سطح می‌مانید. بیایید برویم جلوتر. چیزهای بهتر و ناب‌تری آن‌جا انتظارمان را می‌کشند. سوال‌های بنیادین آن‌جا هستند)
پس، این دایره‌ی قضاوت/داوری نکردن، تا حریم شخص نویسنده هم آمده. نویسنده (جلال تهرانی) اصولی را وضع کرده که ابتدا خودش باید آن‌ها را پیاده کند. در این مسیر، به یک دستاورد شخصی می‌رسد. مسیری که می‌پیماید برایش اصل می‌شود و می‌ماند. خودِ اثر، معلمِ تولیدکننده‌اش می‌شود.
فقط چند اجرا تا پایان مانده. لاموزیکا سوم دارد تمام می‌شود. لااقل این دور از اجراهایش به‌پایان می‌رسد. شاید یک‌روزی دوباره اجرا شود. شاید هم نه.
الان که چند روز از مواجهه‌هایم با اجرا گذشته، برای من، یک مخاطب، نکته‌هایی دارند واضح می‌شوند. یک بخش از این‌ها، مجموعه‌ی حرکت‌های دو شخصیت روی صحنه‌ست. می‌شود جدا از صدا و کلام و زبان و موسیقی (و کمی هم جدا از نور و سایه)، یک‌بار فکر کنم که چه حرکت‌هایی روی صحنه دیدم؟
اول، زن و مرد نشسته‌اند. یک‌ذره زمان می‌گذرد. مرد بلند می‌شود. زن جا می‌خورد. یک‌جوری انگار مرد ناگهانی بلند می‌شود. چند قدم می‌رود. به سمت زن نیست. یک چیزی الان یادم آمد. اولِ اول، مرد کنار زن ننشسته. مرد دورتر است. چند لحظه مرد دورتر ایستاده و زن جلوتر نشسته (این دورتر و جلوتر، یعنی نسبت به تماشاگرها). بعد مرد می‌آید کنار زن. دوتایی ... دیدن ادامه » نشسته‌اند، اما نه روی یک جا. مثلا روی یک کاناپه. در دوسوی یک کاناپه نیستند. جدا از هم‌اند. نشسته‌اند. بعد، مرد بلند می‌شود. همان که اول گفتم، و چند قدم می‌رود آن‌طرف‌تر.
یک جاهایی مرد و زن، جدا جدا به ما رو می‌کنند. چیزهایی می‌گویند. قرار شد الان به حرف و زبان و صوت کاری نداشته باشیم.
کم‌کم مرد از زن فاصله می‌گیرد. مرد دورتر می‌شود. زن به سمت او حرکت می‌کند. روی زمین می‌افتد (یا می‌نشیند، یا می‌خزد). مرد برایش مسیر (یا حصار) درست می‌کند. با همان صندلی‌های جدا از هم. زن خودش را بیرون می‌کشد، یا می‌آورد. مرد روی صندلیِ پشت‌دار که دورتر است می‌نشیند. یعنی همان صندلی‌ای که می‌شود به پشت، به آن تکیه کرد. قبل از آن، همه‌ی صندلی‌ها بی‌پشت بودند. همان صندلی‌های جدا جدا.
مرد روی صندلیِ پشت‌دار می‌نشیند. زن یکی از صندلی‌های قبلی را می‌آورد و برایش تخت درست می‌کند. پاهای مرد را روی صندلی‌ای که آورده می‌گذارد. پاهایش را می‌کشد. مرد را می‌خواباند.
قبل از این، مرد رفته آن انتها ایستاده و کلی تصویر در انتهای سالن پخش شده. آن‌ها دیگر حرکت‌های ما هستند. ما در دل آن تصویرها داریم حرکت می‌کنیم. داریم مرور می‌کنیم. موقع حرکتِ ما، مرد نزدیک به انتهاست. نزدیک به تصویرهاست. سایه‌اش روی تصویرها افتاده. زن نزدیک‌تر به ماست. مرد به او رو می‌کند. زن حرکت می‌کند به‌سمت مرد.
یک‌جا زن در حریم خودش ( یعنی در بخشی از صحنه که او بیشتر آن‌جاست) ایستاده. کمی جلو می‌آید. مرد به او نزدیک می‌شود. زن عقب می‌رود، تا به دیوار می‌چسبد. مرد با نزدیک‌شدن به او، حرکت و تکان‌خوردن او (یعنی زن) را متوقف می‌کند.
داریم به پایان می‌رسیم. زن رو به ما می‌آید. مرد به‌سمت‌ش، پشت سرش می‌آید. به زن نزدیک می‌شود. دست‌ش را جلو می‌آورد. دست‌ش به زن نمی‌رسد. یا دست‌ش را به زن نمی‌رساند. از زن فاصله می‌گیرد. کمی عقب می‌رود. می‌نشیند. زن به ما نزدیک می‌شود. مرد همان‌جا نشسته. نور کم‌کم می‌رود.
.
این‌ها که نوشتم چه بود؟ شرح حرکت‌های یک زن و یک مرد روی صحنه. الان دارم کلمه‌هایشان و موسیقی را نمی‌فهمم، یا نادیده می‌گیرم. با نور و سایه (تقریبا) کاری ندارم. من یک تئاتر روی صحنه دیدم. یک زن و یک مرد روی صحنه بودند. زن و مرد حرکت کردند. جدا شدند. دور شدند. نزدیک شدند. فاصله گرفتند. عقب رفتند. جلو آمدند. ماندند.
گفت: ویران کن نخست (۱)
» یادداشت فرهاد بامداد، برای نمایش «لاموزیکا سوم»
دیباچه: سال ها پیش، دیر زمانی که در یادم نیست کی و کجا خواندم که کافکا در یکی از یادداشت هایش نوشته نوشتن بیرون جهیدن از میان مردگان است.هر چند بعد تر که خود یادداشت های کافکا را خواندم دیدم که درست تر این جمله آن است که: " نوشتن، نوعی بیرون جستن از صف قاتلان است…". بسیار در همه ی این سال ها ستیز پیرامون آن بود که کافکا گفته است قاتل ها و نه مردگان و چه گفتآورد ها که در این سویه شکل نگرفت، اما آن چه که من را درگیر کرده بود، این بود که چگونه نوشتنی، چنان است که کرانه گذار مرگ و زندگی است؟
پاسخ را دیراما دقیق و درست به میانجی استاد همیشه ام دکتر میرعبدالحسین نقیب زاده یافتم: مهم سخن یا نوشته نیست که ما را از مردگی می رهاند. چه بسیار نوشته ها که مرده هستند و خود مرگ و چه بسیار سخن ها و گفتار ها که زنده هستند و سرشار از زندگی. آن چه که رنگ زندگی بر نوشتار یا سخن می زند، ارجی است که بر حقیقت می گذارند.
اندیشیدن به معنای فلسفه ورزی بی گمان با نگرش استاد و شاگرد (سقراط و افلاتون ) به حقیقت آغاز شده است. سقراط در برابر سوفیست ها که برای حقیقت ارجی نمی شماردند و از شیوه ی خطابه یا گفتار بلند بهره می گرفتند، گفت و گو را برمی گزیند تا به یاری آن هر چه بیش تر بتواند از پس ژرف نگری به گوهرراستین و حقیقت چیز ها نزدیک شود. (نقیب زاده،۱۳۹۶، ص۳۲-۳۳)
بی شرمی سوفیست ها تا به آن کرانه بود که امروز سخنی را بر جای می نشاندند و فردا اگر کامیابی بیش تری در کار بود، پاد همان سخن را می گفتند، بی هیچ آزرمی. وقتی که این اندیشه در میان باشد که حقیقتی در کار نیست و تنها سود است که بر همه چیز نخستین دارد، بردن انسان ها به تاریکی امری بهنجار جلوه می کند.
اما در همان اکنون تمامی کوشش سقراط - افلاتون بیرون آورد ن انسان ها از تاریکی (ناآگاهی) به سوی روشنایی (آگاهی) بود.
سقراط - افلاتون گونه ای از گفت و گو را به کار می گرفتند (سقراط در سخن راندن و افلاتون در نوشتن) که به میانجی آن شنونده یا خواننده توجه اش برانگیخته شود و پس از نگریستن از گوشه هایی که تا پیش از آن بر پدیده نگریسته بود، پدیده برای او آشکار و روشن گردد (درست پاد روش سوفیست ها که با گفتاری بلند و سود جستن از پیچده نمایی سخن خود را بر جای می نشاندند.(برای آشنایی بیش تر به کتاب دکتر تقیب زاده نگاه شود.)

باهم نگری: می توان گفت که جدا از آن که به پیروی از استاد سخن راندن را برگزینیم یا به پیروی از شاگرد نوشتن را (افلاتون نوشته هایش را به شکل گفت و گو/دیالوگ می نگارید) مهم آن است که سخن یا نوشته دارای چونان ویژگی هایی باشد که از میان مردگان و قاتلان به میانجی آن بتوان بیرون پرید: روشن، دقیق و هشیاری بخش باشد نه تاریک، نادقیق و پیچیده نما که به گیجی بیانجامد.

گشایش: مارگاریت دوراس ایزدبانوی رمان نو ی فرانسه است که در کنار آن فیلم نامه های سترگ (هیروشیما،عشق من) و نمایشنامه های درخشانی (لاموزیکا نخست و دوم) را نوشته و هم بعضی را به مانند "گفت: ویران کن نخست" ،را کارگردانی کرده است.آن گونه که پیش تر آمد می توان از دو گونه سخن راند. نخست گونه ی سقراطی-افلاتونی آن گفتگو: که روشنایی بخش است و پیش رونده و هشیار ساز و دوم گونه ی سوفیستی آن گفتار- تک گویی که شنونده را در تاریکی نگاه می دارد و با پس بردن آن به ناهشیار گشتن او می انجامد.
دوراس که بیشینه ی اثر هایش به مانند همین لاموزیکا نخست و دوم پیرامون بن بست و بی فرجامی پیوند های انسانی و زندگی به نگارش درآمده اند ،از شیوه ای بسیار پیچیده اما گیرا در شکل (فرم) کارش بهره می گیرد: نوشتن متن بر بنیان گفت و گو در نگاه نخست، اما با پیروی از شیوه ی سوفیست ها و آن را به گفتار فروکاستن.
به عبارت دیگر در برخورد نخست دو تن به گفت و گو با یک دیگر می پردارند تا با روشن کردن تمامی گوشه های یک پیوند خود و دیگری را یاری رسانند تا بیش تر از همه ی بعد های آن آگاه شوند ،اما در کنش با کاربست شیوه ی سوفیستی( یعنی گفتار برای برجای نشاندن هرچه بیش تر حقانیت خود) هر چه که پیش تر گفت و گو(اما در اصل گفتار) می کنند خود و ما را در تاریکی و ناآگاهی فرو می برند. پس می توان ریختار شکلی متن دوراس را این گونه برساخت: نوشتن در لایه نخست به شکل گفت و گو اما شیوه ی کنش گفت و گو به مانند گفتار.
از دگر سو بن مایه این متن و بسیاری دیگر از متن های دوراس بن بست در پیوندهای انسانی و ویران شدن آن هاست به میانجی آن که گفت و گویی شکل نمی گیرد و هر کس سخن خود را می گوید و آن را برجای می نشاند.در ادامه باید دید تهرانی با این ساختمایه ها برای کار خود چه می کند.

تنه‌ی ... دیدن ادامه » نوشتار: اکنون باید نگریست که متن و اجرای تهرانی با این ریختار و بن مایه چه می کند؟

متن: من در این جا تنها به متن تهرانی که بر صحنه اجرا می شود می پردازم و نسبتی که با متن سرچشمه (دوراس)برقرار می کند. نوشتن درباره ی زبان متن اصلی پس از برگردان آن به پارسی کاری بیهوده است. اما آن چه که در اجرا دیده و شنیده می شود بسیار درست است. نمونه گزینش درست و به جای واژه ی شما برای سخن گفتن با دیگری به جای نام ، یا کمینه به کار بردن تو به نشانه ی نزدیکی در یک پیوند. در نتیجه متن شکل دقیق ریختار دوراس را باز می سازد. واژگان هر چند به شکل گفت و گو اجرا می شوند اما بسیار بیش تر گفتار هستند، انگار که هر یک با خود سخن می گویند. نکته ی بعد دقتی است که در روند پیش برد گفت و گو ها به کار گرفته شده که منجر به بند آوری جمله ها می شود. گفت و‌گوها نه چالش بر می انگیزند و نه پیش می برند، بلکه تنها پس می روند و به دور خود می چرخند. اگر مهم ترین ویژگی گفت و گوی سقراطی پیش برد و نزدیک کردن دیدگاه ها به یک دیگر باشد، مهم ترین ویژگی گفتار سوفیستی کارکرد آن به مانند ابزار بازی کودکان- چرخ آسمانی- است که کودک را در ظاهر بسیار جا به جا می کند اما سرانجام او را با سرگیجه به نقطه‌ی آغازین باز می گرداند و این کاری است که متن تهرانی پس از ۵۰ دقیقه با تماشاگر می کند. این زن و مرد که هستند؟ این جا به واقع کجاست؟ چند لحظه، روز، ماه یا سال گذشته؟ این متن رویا، خیال، خواب، توهم و یا رخدادی واقعی است؟ یا مهم تر از همه ی این پرسش ها این دو زنده هستند یا دیداری پس از مرگ است؟ به هیچ یک از این پرسش‌ها پاسخی سر راست داده نمی شود و به واقع هم هیچ یک از این پرسش ها دلواپسی متن نیست.متن در تکاپوی نشان دادن یک پیوند است که به میانجی نبود گفت و گو میان زن و مرد آن به بن بست می رسد و در نتیجه مرگ آن پیوند و ناممکن شدن اش رخ می نماید. در چنین الگوی رفتاری دیگر نه کسی دیگری را می بیند و نه آن را می شنود. هر که خود و تنها با خود و در خود درگیر است.شما را بازگشت می دهم به درخشان ترین لحظه ی نمایش ، آن جا که این دو تن در کنار هم ناتوان از گفت و گو با یک دیگر هستند اما در نبود دیگری در پیاده رو با او و از نبود او سخن می گوید و می گرید.

میزانسن: آن چه که بر صحنه رخ می دهد بی میزانسنی نیست بلکه به درستی نامیزانسنی است. یعنی می توان اجرایی دید سرشار از حرکت و کنش و آن چه در تئاتر ایران می گویند حرکات فرم!اما کار میزانسن نداشته باشد یا بی میزانسن باشد. چرا که کار از برساختن سازواری درونی در میان کنش های درونی اش ناتوان است، پس نمی توان آن حرکات زیاد و آشفته را میزانسن خواند. پس من آن کارها را بی میزانسن اما آکنده از حرکت می خوانم. کار تهرانی درست واژگونه ی این رفتار میزانسنی را بر می گزیند، یعنی فروکاستن حرکت و کنش‌های درون صحنه به کمینه ترین اندازه ای که شدنی است. بن مایه متن بن بست پیوند های انسانی به میانجی شکل نگرفتن گفتگو است. برگردان این بن مایه به میزانسن می شود: حرکاتی دقیق، سنجیده، کمینه که در نهایت میزانسنی را بر می سازد آکنده از ایستایی که در آن حرکت های دوسویه ساخته نمی شود که من آن را نامیزانسن می خوانم در برابر کارهای سرشار از پویایی اما بی میزانسن. نمونه نامیزانسنی و شکل نگرفتن کنش و رفتار دو سویه در صحنه ای از کار است که زن، مرد را بر چهارپایه می نشاند بی هیچ همکاری از سوی او.

انجام نقش: بازیگران برای آن که توانایی همراهی با ریختارگفتاری متن دوراس/تهرانی و از دگر سو نامیزانسن به درستی گزینش شده از سوی تهرانی را داشته باشند به شکلی از اجرای کمینه گرا سیر می کنند. بازیگران نمایان کردن حس(آن چه که از درون شان در بیان می جوشد) و احساس (آن چه را که از مواجه با دیگری دریافت می کنند) به کم ترین اندازه ی شدنی می رسانند و نمونه ی خوب آن جایی است که مرد پیرامون کشتن زن سخن می گوید.هر چند از دیدگاه من جای داشت با بی پروایی بیش تری همان کمینه ی حس و احساس جاری در صحنه را از آن زدود.

صحنه و جامه: صحنه نزدیک به خالی است و جامه ی بازیگران هم چیزی نزدیک به جامه ی تمرین.هر دوی این طراحی بسیار به ساخته شدن فضایی که در آن مرز میان زنده بودن و مردن و زندگی و مرگ برداشته شده است یاری می رساند.

نور: طراحی نور که از نشانه های آشکار کار های تهرانی است این جا هم در ساختن فضایی بشدت سرد و مرده و از دگر سو در همراهی با میزانسن های نامیزانسن درجه نخست رفتار می کند.

هم افزایی: در باهم نگری به متن، میزانسن، اجرای نقش ها، صحنه، جامه و نور باید گفت این اجرا در نگاه نخست کوچک، بسیار بزرگ رفتار می کند و در ساختن فضایی مرده و نشان دادن پیوندی ویران و انسان ها ی ریخته شده ی پس از ویرانی کوبنده است.

۱- نام متن را از نخستین کاری که از دوراس خواندم:(۱۹۶۹) Detruire, dit-elle وام گرفتم که از دیدگاه من شاهکار او هم هست.

سرچشمه ها:
دوراس،مارگریت،۱۳۹۱، لاموزیکا و لاموزیکای دوم برگردان قاسم روبین، تهران، نیلوفر.
کافکا،فرانتس،۱۳۹۷،یادداشت ها برگردان مصطفی اسلامیه،تهران، نیلوفر.
نقیب زاده،میر عبدالحسین،۱۳۹۴،نگاهی به فلسفه ی آموزش و پرورش، تهران،کتابخانه ی طهوری.
ممنونم جناب بامداد عزیز
۱۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق و نفرت
عاطفه و‌ خشم
اطمینان و سرگیجه
و بسیاری حس های متناقض و مکملِ هم همزمان و همانندِ تابلوی نقاشی" ایستا و متحرک" با انواع فرم و خطوط "مورب و لطیف" ، همراه روایت "مقطع و ممتد" در بستر موسیقی "گرم و سرد"در آغوش نوری "زیاد و کم" در فضایی کوچک، (که ای کاش آن هم بر اساس و ترتیب همان جمع نقیضین میبود، زیرا کمبود سایه ها به همین دلیل واقعا حس میشود ) اثری خلق شده که مخاطب چاره ای جز تسلیم و لذت ندارد
آقای تهرانی دست مریزاد

تارا و امیر عزیز
امشب با شما دلم تپید چشمام خیس شد نفسم تند شد سینه ام سنگینتر از سنگین دمتون واقعا گرم
در تعجبم از افرادی که ادعای منتقد بودن و فهم بالا از نمایش و هنر دارند و این موضوع ساده رو متوجه نشدند که اگر بازی هر دو بازیگر این نمایش بی‌روح، سرد، خالی از احساس و شور بود، تنها و تنها به دلیل خواست و هدف کارگردان بوده است.
یعنی جناب جلال تهرانی با این مقصود، خواسته تا رابطه‌ی از دست رفته و بدون حرارت رو به مخاطب نشان دهد.
نکته‌ی بسیار زیبای دیگر در این نمایش که از نظر خیلی‌ها مغفول مانده، سمبل‌ها و نشانه‌هاست. در جایی از نمایش، دقیقا نیمی از سایه‌ی مرد بر نیمی از صورت زن می‌افتد که مفاهیم بسیاری با خودش به دنبال دارد. یا در جایی دیگر، مدفون شدن سمبلیک زن در زیر چند میز و ....

روی هم رفته، نمایش کوتاه و دارای بار و مفهوم بوده که نقش کارگردانی درست و حسابی، کاملا مشهود است.
درود
١- برخی از جمله بنده به این موضوع اشاره کرده ایم با بیان فاصله گذاری در بازی ها مبتنی بر تعقل و تفکر بر بار تراژیک قصه و کمرنگ کردن مضنون عشق و فضای دراماتیک نمایش.
٢- موارد تأویلی و تفسیری در هیأت نقد کارگاهی بر نمی تابد (مواردی که شما بیان می کنید) ... دیدن ادامه » چه بسا مفهوم میز یا صندلی و یا نوع میزانسن خوابیده شخصیت زن و مواردی از این دست که هر یک نشانه هایست که هر ذهنی تفسیری را بر خود ایجاد می کند.
٣- متهم کردن افراد به ندیدن یا درک نکردن موضوعی که کارگردان در بازنویسی متن اینگونه کرده و یا چه و چه هم فرامینی نیست که بتوان در این مجال از همه یکسو انتظار داشت ، برخی جنبه حتا ضعیف شده هسته درام برایشان جلوه گر است و برخی دیگر وجه تعمدی فاصله گذاری های متنی برای دریافت جنبه بار تراژیک و اخلاقی و مفهومی نمایش را در ذهن خود پردازش می کنند و شاید برخی هم صرفاً تأویلهای بر کاشتهای صحنه حاصل از میزانسنها و یا طراحی صحنه برایشان پررنگ تر باشد و یا فردی هم نگاه متمی و کلی نگر داشته باشد لذا در برداشت ، مخاطب آزاد است و آن قِسم را که بخواهد بر می دارد...
با احترام
۳۱ مرداد
سلام بر شما..
فضاها دوراسی هست...
و بازی منطبق با فضا..
البته من کرمی را بیشتر دوست داشتم تا یونس تبار را.
اشاره هم کردم و نوشتم شاید خواست کارگردان باشد..
من تا الان از دوستان منتقد مثل بهکام وعزیزان دیگر
نشنیدم یا ندیدم که بنویسند چرا بازی ها سرد یود..
من با اینکه جزئی نگر هستم معمولاً ...
باید بار دوم یا سوم ببینم و به سایه ها به این شکل
نگاه ... دیدن ادامه » کنم.. و درود بر شما که با یکبار دیدن به چه نکاتی
دقت کردید..
۲۸ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر میخواهید درک خوبی از این نمایش داشته باشید می باید همه ذهنتان و قلبتان را به این تیاتر بدهید و دمی حواستان پرت نشود.
برشی از زمان میان دو فرد ... رابطه ای که تمام شده اما تشده
علاقه ای که نیست دیگر ولی هست... یک خط با کمترین فراز و فرود.. هر رابطه ای می تواند به چنین فرجامی بینجامد...
سفارش میشود پیش از دیدن این تیاتر لا موزیکا و لاموزیکای دوم را نخوانید لاموزیکای سوم نمایش دیگریست.
بازی های روان در خدمت نمایشنامه به همراه نورپردازی و دکور مختصر و سودمند در خدمت فهم نمایشنامه مخاطب را وا می دارد که اعتراف کند در این تیاتر بازار امروزه تیاتر متفاوتی را دیده است
و شاید به مانند من بخواهد این تیاتر را یکبار دیگر ببیند.
موافقم
لاموزیکای اول و دوم و چهارم و شصت و چهارم را چیزی به کسی نمی گوید..
ولی به نظرم بدانید قبل رفتن با دوراس روبرو هستید...
فضای سرد و بی حوصله و پر از حرفهای نگفته.. از یک انسان مدرنیته و دغدغه هایش
چیزی که تو کشور ما همچنان نیست... یا شاید خیلی کم هست...
تازه ... دیدن ادامه » در کشور ما تعریفی از ازدواج سپید راه افتاده... مونده هنوز تا لاموزیکا بشود..
همین
۳۰ مرداد
به نظرم چنین است
و نیز فضای لاموزیکای سوم بک فضای رئال نیست
میشود رابطه ای تمام شود و تمام نشود؟
میشود رابطه ای به جدایی بینجامد و جدایی رخ ندهد؟
میشود همه چیز در عین رخ دهد اما در ذهن نه؟
شاید این اندیشه اندیشه ی نو و پیشروی است که آدمی اکنون یارای ... دیدن ادامه » درک آن را ندارد
۳۱ مرداد
بله من هم به نظرم آمد که با زن در خیالش حرف می زند...
۳۱ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی حس ها در وجود آدم اونقدر ته نشین میشه که فراموششون میکنیم ولی میدونیم که هنوز در وجودمون هستند و ممکنه چند روز دیگه یا چند سال دیگه یه جایی دوباره در وجودمون شعله ور بشن!
ما میلیاردها انسانیم با میلیاردها عشق و نفرت ته نشین شده در وجودمون!
اینقدر دور شدیم از حس درونمون که انگار هزار سال پیش بود که عاشق یا متنفر بودیم و همزمان اینقدر این حسها درونمون قوی هستن که شک داریم حتی بعد از مرگ هم از دستشون بدیم!
تمام جملاتی که در این متن وجود داشت میتونه توسط هر کسی در زندگی گفته بشه! بالاخره سهم هممون محفوظه!! :)
هر دو بازیگر بخوبی از عهده نقششون برآمدند و جناب تهرانی هم قصد داشتند مخاطب رو به تفکری عمیق و طولانی وادار کنند که بنظرم کاملا موفق شدند
ممنونم از هر دو بازیگر گرانقدر که با روی گشاده و اخلاق نیکو، پذیرای گفتگو و شنیدن نظر مخاطبان بودند ... دیدن ادامه »
شش هفت بار پشت سر هم خوندم..چقد خوب نوشتی..چقد خوبی..❤❤❤
۳۰ مرداد
ممنون از شما که به تماشا نشستید.
۳۰ مرداد
@ لطف داری محمدجواد عزیز
@ خانم یونس تبار گرامی، ممنونم
۳۰ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چیزهایی که نوشتم شاید کمی (شاید هم خیلی) مغشوش به نظر میاد. شاید بعضی از قسمت های چیزی که نوشتم ربط دقیقی که به اجرا نداشته باشه، شاید. و البته ربطی به این هم نداره که بار دوم کمتر از بار اول لذت بردم، هم به خاطر تازگی بار اول و هم به خاطر بازی بهتر بازیگرا. و البته بسیار خوشحالم از دیدن چنین تئاتری.

دیروز داشتم درباره عمق و رابطه اش با لذت فکر می کردم. اینکه هرچی عمیق تر بشی، تعداد چیزهایی که می تونه باعث لذتت بشه کم و کمتر میشه و باید برای به دست آوردنش بیشتر و سخت تر تلاش کنی. و همین کندوکاو و تلاش باز هم تو رو عمیق تر می کنه و کار رو برات سخت تر. حالا اگه چیزی رو پیدا کنی که لذتی برات فراهم کنه، که قطعا سخت تر از گذشته پیدا میشه، عمق اون لذت بسیار بیشتر از اون لذات قبلیه. در واقع یه چیزی شبیه همون داستان کمیت و کیفیته. یا شاید همون چرخه امیال و لذت و ... دیدن ادامه » ملال. عمق آرامش میده، سکون میده، ته نشین شدن می کنه، خیرگی میده، وقفه میده، فاصله میده. آرومه ولی اثر داره، نرمه ولی نفوذ می کنه. قاطع نیست ولی فراگیره. و البته اگه چیزی در عمق بشکنه، دیگه برای همیشه تغییر می کنه، حتی شاید سکونش شکستگی رو بیشتر بپذیره.
استاد تهرانی شب اول قبل از شروع نمایش حرف از زمان زدن. شاید منظر من کلا متفاوت باشه از اون چیزی که ایشون منظورشون بوده، شاید هم همون باشه، نمی دونم. ولی داشتم فکر می کردم عمق زمان رو منجمد می کنه و به جاش اون رو در سطح خودش بسط میده. یعنی در عین منجمد بودن کش میاد، ولی نه دیگه به صورت خطی، بلکه وارد فضایی از تعلیق میشه. فضایی که میشه در اون دست دراز کرد و به چیزهایی چنگ زد که در سیر معمول زمان به دست نمیاد.
سیر دیوانه وار و البته مخرب زمان ما رو به سمت مرگ می بره. مرگی که به قول بعضی از فلاسفه با تولد ما متولد میشه و صرفا دز طول عمر ما منتظر میمونه. مرگ یک امر طبیعیه. همون طور که زمان یک امر طبیعیه. و طبیعت به غایت وحشتناکه، شاید به خاطر شفافیت غیر قابل انکارش، شاید هم به قول کاراکتر مرد نمایش لاموزیکا سوم به خاطر اینکه نه آغازی داره و نه پایانی و ما درگیر این ازلیت و ابدیتیم. و البته که ناچاریم، ما ناچار از طبیعتیم. ناچار از مرگی که سیر طبیعی برای ما به ارمغان خواهد آورد.
تنها چیزی که شاید این زمان رو متوقف کنه، و مرگ رو به تعویق بندازه و یا حتی اون رو بی اهمیت کنه، تعلیق زمانه. اینکه زمان به گونه ای در سطح خودش مبسوط بشه که دیگه جایی برای حرکت خطی اون باقی نمونه. دقیق همون کاری که حرکت به سمت عمق انجام میده و البته همون چیزی که ابتذال میخواد اون رو فراموش کنه.
سوال من اینه آیا عمقِ احساس هم می تونه همین کار رو کنه؟ آیا میشه عشق رو به چاره ای در برابر این سیر طبیعی که به مرگ منجر میشه بدل کرد؟ آیا زمان در نگاه ها هم بسط پیدا می کنه؟
چقدر هممممه چیز بهم ربط داشتن... چقدرررر لذت بردم از این متن... :)
۳۰ مرداد
خیلی ممنونم ازتون
البته دیالوگی که ذکر کردید مربوط به نمایشنامه لاموزیکا سومه نه لاموزیکای دوراس
بازم ممنونم ازتون
۳۰ مرداد
لطف دارید مینا خانم عزیز. ممنون که خوندین.

ممنون از تذکرتون خانم منصوری
۰۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تاتر رو دیدم قبل از دیدن بصورت گذرا نظرات دوستان رو خوندم اما بعد از تجربه ی دیدن این اثر تموم نظرات رو با دقت خوندم و مصاحبه ی آقای تهرانی با خانم منصوری وحتا خارج از تیوال هم گشتم تا نقدی رو برای خوندن جا ننداخته باشم.چرا؟ چون نتونستم با تاتر ارتباط برقرار کنم از سالن که بیرون اومدم جز یه کار فرمال وتجربه گرا که شیفته ی اجرای تجربیات خودش در زمینه ی اجرا و بازیگری و نور وصحنه س و حتا گاهی تا مرز خودنمایی پیش میره با متنی که شامل دیالوگها و بعضا مونولگهای پراکنده و گاهی درخشان چیزی ندیدم حتا از اون ویدئو و ربطش به فضا هیچی سردرنیوردم کارهای تاتری(زنده و غیرزنده) شاعرانه و تغزلی کارهای مدرن و اونگارد کارهای درونگرا و ذهنی رو دیده بودم اما چیزی از این کار نفهمیدم برای همین مجبور به خوندن نقدها شدم میخاستم نظری ننویسم ولی با گذر زمان یه اتفاق ... دیدن ادامه » جالب در من شکل گرفت دقیقا همون حسی که فیلم ابدیت و یک روز انجلوپولوس درمن ایجاد کرد بی شک همه ی ما در روابط عاشقانه به گونه های مختلف بودیم و شاید بعدها در هر متن وشعری دنبال خودمون میگردیم،دنبال تکمیل خودمون افزایش و کاهش خودمون رفتن به نقاط تاریک و رازوار و حتا وحشتناک خومون و کشف ارتباط خودمون با مسائل اجتماعی و سیاسی وغیره که دقیقن همون فضای کابوس وار و مینیمال و بشدت سرد(وباکمال تعجب بشدت گرم) وکمی ذهنی و شاعرانه ی سرشار از موزیک ناب و نورپردازی خسیس گونه و وسواس-گون و جاخالی دادن برای دور زدن سانسورچی ها در تقریبن همه ی صحنه ها و مهمتر متن بظاهربریده بریده و نمادگرای این تاتر همین کارو با من کرد یعنی آرام با تجربه ی رابطه ی عاشقانه من به هم درآمیخت و من رو دوباره کشوند به وسط اون تجربه وتازه اونجا بود که فهمیدم مهمترین گمشده ی پازل این تاتر برای سروشکل گرفتنش خودم بودم که جای جای خالی متن رو با تجربه های قبلی خودمون پر شد اونجایی که بوی قهوه خالی بود یا باید هماغوشی-یی شکل میگرفت یا خودکشی و کشتنی حتا جاهای خالی رابطه ی منو اون پرنده که روی شونه زن در لیست انتظار میشینه یا وقت گذرونی زن توی کافه ها با کافه چی ها پر کرد و اون ویدیو پاساژی شد در اوج ناامیدیها و مکث های ما بعد یه دعوای سخت. این اجرا یه اجرای تاتری نبود یه هایکوی کوتاه از ناکامی حسی من بود.اجرایی که توی خاب یقه ی منو گرفت و بدون اینکه بدونم ایندفه ناخوداگاهم از دیدنش لذت برد وخودشو پیدا کرد و منو چندین ساعت بعدش دقیقن وقتی که داشتم فراموش میکردم دعوت کرد که بقیه ی داستان ناتمام رو از نو بازی کنیم ایندفعه بدون اشتباهی که قبلن مرتکب شدم و مرگ دو انسان رو توی یه رابطه رقم زدم
این کشف و شهود شما نسبت به اجرا بسیار زیاد ارزشمنده. ممنون.
۲۹ مرداد
بهتون توصیه میکنم تجربه کنین. بازیگری فقط اجرای نمایش روی صحنه نیست. من با کلاسای آقای تهرانی یه آدم دیگه شدم :)
۰۵ شهریور
ممنون خانم عامری. از اینکه دوباره منو دعوت کردید به تجربه ی زیست-شده ای که در تاتر داشتید بسیاربسیار ممنونم.بعضی اساتید انگار معلم زندگی هستن دیدونگاه وآراء-شون فراتر از دانشیه که دارن.حتمن اقای تهرانی یکی از همون آدمهاست. آدم دیگه ای شدن آرزوی منم هست.در ... دیدن ادامه » این دعوت مجدد شما شوقی هست از تجربه ی خاصی که داشتید و اعلامی انگار بلند به اینکه: بیایید این زیباییهایی که من دیدم همتون ببینید وگرنه ضرر خاهید کرد. وچه طنین ملایم خوبی در این حرف کوتاه شما هست اما بگذارید از حس متراکمی که از دیدن این تاتر و تاتر فرشته ی تاریخ داشتم کمتر بشه تا بی هیجان تصمیم بگیرم. فعلن که دارم با تاتر زندگی میکنم. بازهم سپاسگزارم از لطف بی دریغی که دارید
۰۵ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید بلیت روزهای تازه این نمایش به کارگردانی جلال تهرانی و بازی امیر کرمی، تارا یونس تبار از جمعه ۸ تا چهارشنبه ۱۳ شهریورماه همینک آغاز شد.
مهسا منصوری و NetHunter این را خواندند
me و محمد لهاک ( آقای سوبژه ) این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

لاموزیکا سوم، یکی از کار کلاسی‌های کلاس جلال تهرانیه، لاموزیکای اول و دوم هم. در واقع سه گروهی که متن دوراس رو با امضای خودشون به عموم نشون دادن.

اگر لاموزیکا از مارگریت دوراس رو خونده باشین، به مفهوم عجیبی از رابطه می‌رسید، به مفهوم عجیبی از عشق و حتی جدایی.
و اگر لاموزیکا سوم جلال تهرانی رو هم دیده باشید به یک برداشت خوب از متن دوراس برخورد می‌کنید، برخلاف متن اصلی، خیانت طرفین به شدت تضعیف شده و به جاش به دلیل این کمبودها اشاره شده، با تضعیف بعد جسمانی خیانت بعد روحانی عشق پررنگ شده...
زنی که منتظر معشوق بوده و مردی که خودش رو در اتاقش حبس کرده.
موسیقی متن کار اونقدر به اجرا روح می‌ده که انگار هیچ‌کس جز مکس ریشتر نمی‌تونست این عشق رو، روایت کنه.

سایه‌ی پررنگ مرد، روی دیوار کنار زن، وقتی خمیده از حس‌هاش می‌گه، چشم‌های پر از اشک زن، که هرگز اشک‌هاش پایین ریخته نمی‌شه، در سالن جمع و جور مکتب تهران، یک تجربه‌ی منحصر به فرد از تئاتر رو برام داشت.
اجرای نمایش با لباس‌های تمرین، پرهیز از دکور پر طمطراق و گریم‌های شلوغ، باعث می‌شد تمام مدت، حواست پیش اجرا باشه، تمام و کمال.
و بذاری متن و بازی بازیگرها خودشون تو رو درگیر کنند.
بازی امیر کرمی قطعا از بهترین‌ بازی‌ها بود، نرم، محزون، سردرگم و عاشق.
و تارا یونس‌تبار هم خوب بود، اگرچه من شیوه‌ی دیالوگ‌گویی اغراق شده‌ش رو دوست نداشتم.

«شما هم عوض نشدید، نگاه‌تون هنوز همونه.
نگاه ... دیدن ادامه » شما، شما معمولا نگاه آروم و نجیبی داشتید...» ‌
موسیقی کار بی نظیر بود انصافا.
۲۸ مرداد
لازم به ذکر است که بازیگران این کار هنرجو محسوب نمی‌شوند. امیر کرمی و تارا یونس تبار پیش از ورود به مکتب‌تهران فعالیت‌های زیادی چه به لحاظ آموزشی و چه به لحاظ بازیگری داشته‌اند. لاموزیکا سوم نیز ماه‌ها پس از اتمام دوره‌های ایشان در مکتب‌تهران و حدوداً ... دیدن ادامه » پس از شش ماه تمرین آماده اجرا شده است.
۲۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به موازات هسته سرد شده درام نمایشنامه لاموزیکای دوراس نویسنده و فیلمساز فقید فرانسوی و بازنگری متنی استاد جلال تهرانی ، با متد فاصله گذاری شده از بازی زوجی روبرو هستیم که بیش از آنکه توجه مخاطب را به کانون درام معطوف کنند به تعمق و نگرشی شگرف بر تراژدی عشق خود منتهی می سازند؛

سبک بازی امیر کرمی و درخشش تارا یونس تبار در این نمایش به گونه ای رقم می خورد تا با مجموعه اکت های فریز شده و وقفه هایی در قالب ژست هایی چون خیره ماندن های طولانی و دیالوگهایی مقطع و با سکون های ممتد ، تلخی این تلاشی را به نسبت متن یونیزه شده در اختیار مخاطب قرار می دهد تا بر خلاف بازی های غلو شده و احساسی در بطن ٢ کاراکتر قرار بگیریم و قدری پرواز در دنیای تنهایی و انجمادشان را بیازماییم؛

کلیپی تصویری با استفاده از ویدئو وال و بهره مندی از موزیک Max Ritcher که در این بین مخاطب ... دیدن ادامه » را بیشتر در عمق این اتمسفر جای می دهد و پرشهای زمانی را به ذهن متصل می کند؛

صحنه مینیمالیستی و نور کمینه و طراحی البسه ساده و تیره بر تمرکز مخاطب به مضامین مطرح شده در ژرفای متن کمک می کند و او را(مخاطب) از پرداختن به لایه های ترکیب شده در نمایش پرهیز می دهد؛

بی وفایی ، خیانت ، نخوت و غرور در سایه سانتی مانتالیسم به عناصری اکتیویته بدل گشته و رمق بال زدن زوجی که هنوز دل در گرو هم دارند را از آنها گرفته ... زن می خواهد آغوش بگشاید ولی از درون تهیست و مرد نیز در غشاء ی از این فرامین آکنده دست و پا می زند و به جسمی سرد و منجمد بدل گشته است ... سو سوی عشق ناگزیر از این یخبندان عاطفی و حصارهای لاینفک گرمای خود را از دست می دهد و آخرین دیدار هم نافرجام به پایانی غریب جان می دهد تا اندیشه مخاطبین را در سیطره خود چنگ زند و نهیبی باشد بهتر از شعارهای روانشناسان و سمینارها و میزگردهای کلیشه ای رسانه های رادیویی و تلویزیونی؛

از مصاحبت با شما جناب امیر کرمی و بانو تارا یونس تبار پس از نمایش لذت بردم و گاهی اجرا به گونه ای پیش می رود که برایند ذهنی آدمی را بهم می ریزد و بعد از ساعتها فکر به این نتیجه می رسد که دوری جستن از باورها و تمایلات شخصی مبتنی بر دیدن و شنیدن ساختارهای کلیشه ای چه بسا شگفت انگیز و تلخی آن در غایت شیرینی موهومی است؛

قطعاً مجموع این فرایند حاصل تلاش سختگیرانه استاد جلال تهرانی است که سالهاست در این مکتب خانه زحمت می کشند و همه ما قدردان این مهم در سیر متعالی تئاتر کشور هستیم.

(این نوشته برگرفته از نظر شخصی بنده است و ممکن است با تفکر و سلیقه شخص دیگری هم سو نباشد.)
ممنون از شما و نقد و نظرتون.
۲۷ مرداد
چه کرده ای استاد بهکام !!!
همچنان قلم جذاب و مانا...
۲۹ مرداد
ارادتمندم جناب موسوی؛ لطف تان پاینده
۲۹ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لاموزیکا خیلی جالب از کار مارگریت دوراس الهام گرفته شده
زن و شوهری که با وجود عشق، شاید برای غرور، شاید تفاوت یا ... نمیتونن کنار هم باشن
شاید هرکدام از مفهوم "خیانت" برای حراست و نگه داشتنِ عشقِ بینشون استفاده میکردن!
موضوع کمتر دیده شده ای بود

ابتدای نمایش اگر صدای زن پشت تلفن به صورت صدای ضبط شده ی یک زن بود شاید مفهوم رو زودتر انتقال میداد، من شاید اگر نمایشنامه رو نخونده بودم به راحتی در لحظه متوجه نمیشدم زنی پشت خطه و مرد عملا داره با اون صحبت میکنه

روی هم رفته موضوع و اجرای دوبازیگر رو دوست داشتم
ممنون
ما چطوری دووم آوردیم؟ چجوری همدیگه رو نکشتیم؟ عصبانیتمون نجاتمون داد.