آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال نمایش خانم آوازخوان کله طاس
S3 : 05:52:28 | com/org
امکان خرید پایان یافته
۰۸ تا ۳۰ دی ۱۳۹۸
۱۷:۱۵
۱ ساعت
بها: ۳۵,۰۰۰ تومان
انسان ها درست در هنگامی که با هم حرف می زنند، نمی دانند چه می خواهند بگویند و سخن گفتن به جای آن که آنها را به هم نزدیک کند، بیش از پیش از هم دور ساخته است.

نکاتی چند در باب متن اجرا:
- در دنیای امروز بین انسان ها عملا هیچ ارتباط حقیقی وجود ندارد و تنها توهمی از ارتباط وجوددارد و زبان که یکی از مهم ترین ابزارهای ایجاد رابطه است و شالوده کنش های آدمیست، کارایی و قدرت خود را از دست داده است و کلمات به صورت بسته های آماده و از پیش تعیین شده به صورت کلیشه ها، عادات و تکرار درآمده اند.
- در اینجا هیچ اتفاقی نمی افتد. هیچ چیزی گفته نمی شود. در اینجا  آدم ها حرف می زنند برای اینکه چیزی نگویند.
- ما در اینجا فقط به احساس های لطیف تر، به بخش زنده وجودمان نیاز داریم پس بگذاریم شعور عادیمان پشت در سالن بماند.

کمی درد و دل:
قصه شروع ما، قصه ابتدای راه ما، قصه مشکلات و سختی های ما، غصه کم آوردن ها و ناامید شدن های ما،  قصه دویدن و نرسیدن و پشت در ماندن های ما، قصه یافتن ها و پیدا نکردن های ما،  قصه ما شدن های ما، قصه از ۷ دی ماه ۹۷ شروع شد، جایی که ما تصمیم گرفتیم یکی از سخت ترین و پیچیده ترین متون ادبی جهان را کار کنیم.
همیشه شروع سخت بوده و ترسناک. همیشه اولین ها ناممکن و نشدنی به نظر می آن و تمامی این ها برای کارگردانی این اثر دو چندان می شود اما من و گروهی عاشق دلسوز و بی ادعا و مسؤولیت سنگین من در قبال زمان و هنرشان.
دویدن و دویدن و دویدن و نرسیدن، گشتن و پیدا نکردن، ماندن و جلو نرفتن و در این میان زمان چه نامردانه  به جلو حرکت می کرد و ترس و ناامیدی دو چندان می شد اما خدا بود و دعای پدر و مادرم. همه چیز این پروژه سخت بود.
متن، کارگردانی، طراحی، بازی و حتی سالن گرفتن، اما من ایمان داشتم به گروهم و خدایی که بود و گوشی که صدای من را می شنید و چشمی که مرا می دید و دستی که مرا می گرفت...

شبکه‌های اجتماعی تماشاخانه سپند: اینستاگرام
با خرید بلیت اجراهای این تماشاخانه و ارائه‌ بلیت همان شب، از ۱۰٪ تخفیف کافه رستوران «خانه فیروزه» در محوطه مجموعه بهره‌مند می‌شوید.

گزارش تصویری تیوال از نمایش خانم آوازخوان کله طاس / عکاس: پریچهر ژیان

... دیدن همه عکس‌ها ››

عکس‌های پایه

نمایش خانم آوازخوان کله طاس | عکس نمایش خانم آوازخوان کله طاس | عکس نمایش خانم آوازخوان کله طاس | عکس

ویدیوها

آواها

مکان

تهران، خیابان کریمخان، خیابان عضدی جنوبی (آبان)، خیابان سپند، پلاک ۶۹، تماشاخانه سپند
تلفن:  ۸۶۰۳۷۸۰۷

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
علی عبدالهی:

تکثیر مناسبات ابزورد

از همان ابتدای نمایش، چیزی که به سرعت جلب توجه می‌کند، طراحی و اکسسوار صحنه است که هر بخش در گوشه‌ای با طراحی خاص و در عین سادگی، تمام آنچه متن طلب می‌کند را یکجا بازنمایی می‌کنند.
در گوشه‌ای، کلفت خانواده‌ای انگلیسی که بیشتر به راوی محدود به ذهن یونسکو شباهت دارد، و با لحن و میمیکی طنزآلود، ستیز با بورژوای انگلیسی را شروع می‌کند؛ که با طراحی خاصی از صندلی‌ها و فنجان‌ها در آن گوشه از خانواده‌ی اربابش جدا شده است. پیچ و تاب فنجان‌ها و چینش صندلی‌ها به تناسب حرف اصلی متن ابزورد، هر چقدر متفاوت بالا بروند و بچرخند، در آخر چیزی جز همان هدف اصلی خود را دنبال نمی‌کنند. تختی که به صورت عمودی در صحنه جایگذاری شده و مناسبات ابزورد را به خوبی در طول صحنه گسترش می‌دهد. و در آخر گروه موسیقی‌ای که نقش تیک‌تاک ساعت و تماشاچیانِ در صحنه و ناظر بر زندگی بورژوای انگلیسی را ایفا می‌کنند؛ ابزوردترین گروه موسیقی!

هرچند اجرای نور به ... دیدن ادامه ›› ظرافت و دقت انجام نمی‌شود (که سالن سپند نیز در این امر مستقیما دخیل است) اما این مسأله در نور نیز دنبال شده و ابتدا با نور کاملِ سالن به نور صحنه و بازیگران می‌رسد و‌ سپس بازگشت نور‌ به تماشاچیان و‌ بازتکثیر کلام یونسکو به تمامیت سالن.

بازی بازیگران با کارگردانی دقیق، بدون اضافات برون‌ریزی می‌شود تا بازیگران باعث نشوند نکته‌ی محوری متن در سایه قرار گیرد و از کار افتادن زبان به خوبی نمایان شود. اما نقطه اوج کارگردانی نه در بازی‌ها، که در دخل و تصرف کمینه و مؤثر در متن به چشم می‌آید. جایی که از ابتدا با شیطنت‌های بجایی که مرز طنز را حفظ می‌کند، دیالوگ‌ها تغییر کرده و کلام یونسکو نه تنها آسیبی نمی‌بیند بلکه بسیار در مرکز توجه قرار می‌گیرد. زیرا علی‌رغم اینکه متون ابزورد روی پوچی و ناامیدی کاراکترها مانور می‌دهند، اما نباید در این ناامیدی محبوس شوند و همانطور که اسلین اشاره می‌کند مخاطب با “خنده رهایی‌بخش” به جای “گریه‌های ناشی از ناامیدی” از سالن خارج شود.
از طرفی به هیچ عنوان نباید متن یونسکو برخلاف نظرش به سمت طنز یا پارودی زبان برود. این امر از سمت کارگردان با ابداع شبه‌لغت «بَذَه» و جایگذاری آن در میان دیالوگ‌ها شروع شده و با مناسبات صحنه و تکثیر فنجان‌ها و صندلی‌ها در صحنه پیگیری می‌شود تا جایی که در پایان برخلاف اجراهای اولیه‌ای که نیکلا بَتَی از این متن بر صحنه برده است، صحنه‌ی پایانی بر روی صحنه‌ی آغازین قرار نمی‌گیرد و با دیالوگ‌های مملو از شبه‌لغت «بذه» و بدون رورانس تمام می‌شود. برخلاف عمده‌ی تیاترهای ابزورد که بایستی به شکل دایره طراحی شوند و ابتدا و انتهای کار روی یکدیگر قرار گیرند، در اجرای حاضر، کارگردان با وارد کردن «بذه» مانند امواج پارازیت که در شروع گاها روی متن می‌افتند و در ادامه افزایش می‌یابند، از کار افتادگی زبان به کامل‌ترین شکل ممکن تکثیر می‌شود.

https://www.instagram.com/p/B7knRklAU88/?igshid=v902wnlqui4b
سپاس جناب عبدالهی نازنین از تحلیل و نقد دقیق و زیباتون
۰۱ بهمن ۱۳۹۸
از علی اجازه گرفتم از این به بعد نقد هاش رو می فرستم تیوال
۰۲ بهمن ۱۳۹۸
چه عالی ❤
۰۲ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
حمیدرضا مرادی: «من برای اجرای این اثر همه نمایشنامه های یونسکو را خوانده و از دل آنها به دو فرم مهم در نمایشنامه های او رسیدم؛ تکرار و تکثیر. تکرار یکی از ویژگی های متون ابزرود است؛ زیرا آدم ها دچار روزمرگی و کسالت می شوند، دچار نوعی کرختی. تکثیر نیز در متون یونسکو نقش مهمی دارد. در همه ی متون او عاملی در حالت زیاد شدن است. در نمایشنامه «کرگدن ها» کرگدن شدگی زیاد می شود، در نمایشنامه «صندلی ها»، تعداد صندلی ها، در نمایشنامه «مستاجر جدید»، تعداد اثاثیه و در نمایشنامه «خانم آوازخوان کله طاس»، بی ربطی در حال زیاد شدن است. در این نمایشنامه زبان کم کم از بین می رود و در نهایت به جایی می رسد که تنها به حروف الف، ب، پ، ت ختم می شود که البته ما به جای این حروف کلمه ی ابداعی «بَذَه» را قرار دادیم. من سعی کردم این تکثیر را در تمام عناصر نمایش قرار دهم، در صحنه، آکسسوار، نور، موسیقی، لباس و حتی دیالوگ ها.»

برای خواندن گفتگوی حمیدرضا مرادی با مجله فرهنگی/هنری آرادمگ به لینک زیر بروید:
https://aradmobile.com/mag/category/culture-and-art/cinema-theatre/interview/
سپاس از لطف و محبتتون و تشکر از مجله خوبتان ❤
۰۱ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شنبه ۲۸ دی ماه ساعت ۲۱ اجرا ویژه داریم
سلام مرادی جان...
سانس ۹ شب هنوز روی تیوال نیامده..
۵۰ درصد تخفیف دانشجویی داره؟
۲۷ دی ۱۳۹۸
سلام جناب کیانی
فردا درست میشه
بله جناب کیانی هست
۲۷ دی ۱۳۹۸
درست شد مرادی جان...
۲۸ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من فقط میتونم عذرخواهی کنم از تماشاگر های عزیز امروزمان
فقط میتونم عذرخواهی کنم بابت حضور عکاس و صدای شاتر های عکاس که هم منو بشدت عصبانی کرد هم میدونم تماشاگر های عزیزمان
من فقط میتونم بگم هر کدوم از دوستانی که مایل هستند مهمان ما در شب های آینده باشند
بازم عذر میخوام:((((
سلام جناب مرادی عزیز
بسیار خوشحالم که امشب از آن عکاس دور بودم البته همان ابتدا که دیدمشان برایم سوال شد شما که اجرای ویژه عکاسان داشتید و ما قدردان آن حرکت زیبا و حرفه ای، حضور ایشان چه موضوعیتی داشت؟! اما واقعا برای شما و عزیزانی که نزدیکشان بودند ناراحت شدم...
کاش با تماشاگران بهتری به تماشایتان مینشستم؛ مثلا عزیزی که کنارم نشسته بود صورت مبارکش را با بروشور خِرش خِرش نمی خاراند و پای مبارک را نیز تکان نمیداد که با توجه به نورپردازی کار مرتب در میدان دید من باشد:( یا پشت سری هایم پچ پچ نمیکردند:( درمورد خنده های بعضی عزیزان هم خودم را همچنان توجیه ... دیدن ادامه ›› میکنم ....

اما بعد از همه اینها خیلی خوشحالم که اجرای این متن پر چالش و پر خطر را با کارگردانی و تیم شما به تماشا نشستم یک ابزورد خوب که تا حد زیادی راضی کننده بود.

پرگویی مرا ببخشید برایتان موفقیت روزافزون میخواهم :)
۲۸ دی ۱۳۹۸
خیلی ممنونم از پاسخگوییتون برامون ارزشمنده :)
بدرخشید همیشه :)
۳۰ دی ۱۳۹۸
ممنونم خانم مینا عزیز
۰۱ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فوق العاده بود. بهترین ابزوردی بود که دیدم. بازیا عالی. کارگردانی فوق العاده. نمایشنامه قوی. نورپردازی دقیق. مخصوصا پایان نمایش که خیلی یونیک و خاص بود. بهتر از این نمیشد نمایشو تمومش کرد. واقعا تبریک میگم به گروه اجرایی
جناب ماتسو بزرگوار ممنونم از محبت و حمایتتون ❤
خوشحالم که کارو دوست داشتید
۲۷ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امروز تئاتری رو به تماشا نشستم که اولین اجرای یک بازیگر شایسته رو (بدون اغراق) در مقام کارگردان نظاره‌گر بودم.
نمایش نامه سنگین و پیچیده بود برای اجرا و این رو در تمام مدت تا پایان شاهد بودیم. مونولوگ‌های ابتدا و دیالوگ‌های انتهای نمایش (بیان جملاتی با زبان پیچان) خیلی خوب بود، طراحی لباسی که من دوست داشتم در کنار فضای صحنه و تخت ایستاده و حرکات بازیگران، مقابلش که اون رو جذاب‌تر کرده بود. و ظرافت های بسیاری که درک می‌شد و به چشم می‌اومد و البته استفاده متفاوت از گروه موسیقی که در مجموع این تئاتر رو به یک تئاتر حرفه ای تبدیل کرده بود.
تئاتری که کاملا مشخص بود براش وقت و انرژی زیادی گذاشته شده.

به حمیدرضا مرادی عزیز خیلی تبریک میگم و خدا قوت به بازیگران و تمام عوامل و آرزوی موفقیت روزافزون دارم برای همه
خانم میرزابیگی ممنونم از محبت و لطف همیشگیتون نسبت به من
واقعا نمیدونم این همه مهر چطور پاسخگو باشم
ممنونم واقعا
۲۷ دی ۱۳۹۸
شما بی شک از بهترین ها هستید. موفقیت روزافزونتون رو از خداوند خواستارم. بدرخشید همیشه
۲۸ دی ۱۳۹۸
ممنونم واقعا شما لطف دارید
۲۸ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خیرُ الامور اوسطُها (1)
درباره ی نمایش خانم آوازه خان کله طاس و برخی دوستان

تاریخ برساخت فکر ایرانی با تاریخ برساخت فکر اروپایی تفاوت دارد. تجربه ی ایرانی از سیاست هم با تجربه ی اروپایی از آن فرق می کند؛ از میان همه ی تفاوت های ما همین دو تا باعث می شود مخاطب ایرانی درکی به دقت درک مثلن یک فرانسوی از آثار ابزورد نداشته باشد. ازین رو مطالعه ی مقاله ای که یونسکو در توضیح این نمایشنامه اش نگاشته و آقای ایرج زهری آن را ترجمه کرده اند و در مجله ی رودکی در سال 85 به چاپ رسیده پیش یا پس از دیدن این اثر صاحب نام تاریخ تئاتر، لازم است. من لینک نسخه ی انگلیسی را قبل از آوردن متن فارسی درج می کنم:
https://www.jstor.org/stable/1124841?seq=1

تراژدی ... دیدن ادامه ›› زبان چگونه خودآموز انگلیسی اولین نمایشنامه ی من شد
اوژن یونسکو- ایرج زهری

سال 1948 پیش از نوشتن نخستین نمایشنامه ام « آواز خوان طاس » نمی خواستم نمایشنامه نویس بشوم تنها جاه طلبی من این بود که زبان انگلیسی را یاد بگیرم . آموختن انگلیسی الزامآ به تئاتر نویسی منجر نمی شود . برعکس ، به دلیل این که من موفق به یاد گرفتن زبان انگلیسی نشدم ، نویسنده ی تئاتر شدم !البته به دلیل انتقام از این شکست هم نبود که نمایشنامه نوشتم . گر چه گفته اند « آواز خوان طاس ».طنزی است بر زندگی بورژووایی انگلیسی . اگر من خواسته بودم ایتالیایی ، روسی یا ترکی هم بخوانم باز هم می توانستند بگویند نمایشنامه ی من که نتیجه این سعی بی فایده می بود ، طنزی است بر اجتماع .ایتالیایی ، روسی یا ترکی . احساس می کنم که باید خودم را توجیه کنم .
عین واقعه از این قرار است :
نه یا ده سال پیش برای آموختن انگلیسی یک خود آموز مکالمه ی فرانسه ـ انگلیسی برای استفاده ی مبتدیان خریدم و مشغول کار شدم . برای از بر کردن جمله هایی که از خود آموز بیرون کشیده بودم جداگانه شروع به کپی برداشتن کردم . وقتی جمله ها را دوباره با دقت می خواندم ، نه تنها انگلیسی را یاد گرفتم ، بلکه متوجه حقایق عجیبی شدم ، مثلا هفته ، هفت روز دارد . البته این یکی را می دانستم ، یا کف زمین ، پایین است و سقف اتاق بالاست . چیزی که باز هم می دانستم ، شاید به طور جدی در این باره فکر نکرده بودم یا از یاد برده بودم ولی ناگهان به نظرم هاج و واج کننده و در عین حال بدون این که نیاز به بحث و مجادله ای باشد راست و صحیح آمد .
من بدون تردید آن قدر آگاهی فلسفی دارم که متوجه بشوم ، جمله هایی را که در کتابچه ام کپی کرده بودم جمله های ساده ی انگلیسی نبودند .بلکه حقایقی اساسی و مشاهدات عمیق بودند .به هر حال همچنان انگلیسی را ادامه دادم . خوشبختانه زیرا بعد از حقایق جهانی مولف خود آموز ، حقایق خصوصی را بر من آشکار کرد . و برای این کار مولف که به یقین از شیوه ی افلاطون الهام گرفته است ، این حقایق را از طریق مکالمه آورده بود . از درس سوم دو شخصیت ظهور کردند که من هنوز نمی دانم واقعی بودند یا اختراعی به نام : آقا و خانم اسمیت . یک زن و شوهر انگلیسی . من شگفت زده دیدم که خانم اسمیت ، به شوهرش اعلام می داشت که چند تا بچه دارند . در حوالی لندن سکونت دارند ، نام خانواده گی شان اسمیت است ، آقای اسمیت کارمند است ، یک کدبانو دارند به اسم ماری که او هم انگلیسی است ، بیست سال است دوستانی دارند به نام مارتین . که خانه ی آن ها یک قصر است . زیرا «خانه ی یک انگلیسی قصر واقعی اوست » با خودم می گفتم آقای اسمیت باید قاعدتاٌ در جریان همه ی این قضایا باشد . ولی خوب کسی چه می داند آدم های تودار بسیارند . به علاوه کار خوبی است که آدم به همنوعان خودش چیزهایی را یاد آوری بکند که ممکن است یادشان برود یا آگاهی شان از این چیزها غیر کافی باشد . گذشته از این و خارج از این حقایق خصوصی حقایق دیگری هم هستند که خودشان را نشان می دهند . مثلا این که ، خانم و آقای اسمیت تازه شام میل کرده بودند و این که ساعت ، نه شب را نشان می داد ( به ساعت دیواری ـ ساعت انگلیسی )

من به خودم اجازه می دهم توجه شما را روی خصوصیت قاطع ، اظهار بدیهیات و اعلام حقایق خانم اسمیت ، همین طور روی عملیات کاملا دکارت (1) وار مولف خود آموز انگلیسی جلب کنم . زیرا چیزی که در این کتاب کوچک جلب نظر می کرد ، پیشرفت مطابق برنامه کاوش و پژوهش حقیقت بود . در درس پنجم « دوستان اسمیت » وارد می شدند . گفتگویی میان این چهار نفر در می گرفت که درباره بدیهیات اساسی بود و حقایق پیچیده تری را خلق می کرد : « یک خانواده اعلام می کند که ده از شهر بزرگ خیلی آرام تر است » خانواده ی دیگر جواب می دهد که ، « بله ، ولی در شهر جمعیت متراکم تر است . همینطور امتیاز شهر ، داشتن مغازه هایش است » حرف هایشان درست است . این گفتگو ثابت میکند که واقعیت های متضاد هم نیز می توانند خیلی خوب با هم و در کنار هم زندگی کنند این طوری بود که من الهام گرفتم . برای من دیگر مساله ی کامل کردن اطلاعات ام در زبان انگلیسی مطرح نبود . چسبیدن به تقویت محفوظات زبان انگلیسی ، لغت یادگرفتن برای ترجمه به یک زبان دیگر مطرح شده بود ، ترجمه ی آن چیزی که من خیلی راحت می توانستم به فرانسه بگویم ، بدون این که محتوای واژه ها را در نظر بگیرم . این کار سقوط کردن در گناه « فرمالیسم » بود که تا به امروز روسای اندیشه ـ و به حق ـ محکوم می کنند .

من از آن چه ساخته شد؟!!
جاه طلبی من بزرگ تر شده بود ، رساندن حقایقی که خود آموز فرانسوی-انگلیسی را متوجه خود کرده بود به چشم و گوش همنوعان . از طرف دیگر گفتگوهای خانواده ی اسمیت و خانواده ی مارتین ، دقیقا تئاتری بود ، ، تئاتر به عنوان گفتگو . بنابراین یک نمایشنامه بود که من باید می نوشتم . به این ترتیب « آواز خوان طاس » به وجود آمد که یک اثر تئاتری ویژه ی آموزشی بود . و چرا این اثر آواز خوان طاس نامیده شده و نه « انگلیسی بدون زحمت » اسمی که من در آغاز فکر کرده بودم روی آن بگذارم و نه « ساعت انگلیسی » که یک وقت تصمیم داشتم بعد از آن بنویسم ؟ گفتن اش خیلی دور و دراز است ، یکی از دلایل این که « خانم آواز خوان طاس » این عنوان را پیدا کرد این بود که هیچ خواننده ی زنی نه طاس ونه با مو ، در این نمایشنامه ظاهر نمی شود .این جزء باید کافی باشد . یک قسمت عمده ی نمایشنامه را جابه جا از خود آموز انگلیسی خودم گرفته ام آقا و خانم اسمیت و آقا و خانم مارتین نمایشنامه ام ، همان ها هستند که در کتاب بودند ، همان« فتوی ها »را می دهند ، همان « اعمال » را یا همان « غیر ـ اعمال » را انجام می دهند .

در « تئاترهای آموزشی» ،نباید مبتکر بود ، نباید از خود حرف زد . این کاری است مخالف با واقعیت عینی ، باید با فروتنی .اطلاعاتی که به نوبه ی خود به ما ابلاغ شده ، اندیشه هایی که دریافت کرده ایم ، به دیگران ابلاغ کنیم ،چگونه می توانستم به خودم اجازه بدهم به گفته هایی که به این استحکام ، حقیقت مطلق را بیان می کرد کوچکترین تغییری بدهم ؟ نمایشنامه ی من که رسما آموزشی است مخصوصا نمی بایست ابتکاری باشد . و نه این که استعداد مرا تصویر بکند با وجود این متن « آواز خوان طاس » یک درس نشد ( و نه یک دزدی ادبی ) مگر در آغاز پدیده ی عجیبی نمی دانم چه طور اتفاق افتاده ، متن جلوی چشم های من ، به طور نامحسوس و بدون اراده ی من تغییر شکل داد . جمله های خیلی ساده و درخشان که من با پشتکار روی دفترچه ی مدرسه ای خود یادداشت کرده و رها کرده بودم ، پس از مدتی قالب عوض کردند ، به خودی خود راه افتادند ، فاسد شدند و طبیعت خودشان را از دست دادند .

ویژگی های ضد نمایش " آوازه خوان طاس"
گفتگوهای خود آموز که من خیلی تمیز ، دقیق و با توجه یکی پس از دیگری کپی کرده بودم ، نظم خودشان را از دست دادند .از جمله این حقیقت انکار ناپذیر و مطمئن «کف زمین ، زیر است و سقف اطاق بالا » حقایقی به این وضوح که هفته هفت روز دارد : .چهارشنبه ، پنجشنبه ، جمعه ، شنبه ، یکشنبه ،دوشنبه باطل شد .

آقای اسمیت قهرمان من ، درس می داد که هفته از سه روز تشکیل می شود ، سه شنبه ، پنج شنبه و سه شنبه .!نقش های من ، بورژواهای نیکوخصال ، خانواده ی مارتین به بیماری فراموشی مبتلا شدند . گر چه هر روز همدیگر را می دیدند و هر روز با هم حرف می زدند . همدیگر را نمی شناختند . چیزهای دیگری هم پیدا شدند که مضطرب کننده بودند ، خانواده ی اسمیت خبر مرگ آدمی به اسم بابی واتسون را به اطلاع ما می رساندند که تشخیص هویت اش مشکل بود . چون آن ها به ما می گفتند که سه چهارم اهالی شهر از مرد و زن و بچه و گربه و ایدئولوگ اسم شان بابی واتسون است . و سرانجام یک شخصیت پنجم ، بدون خبر وارد ماجرا می شد. فقط برای این که فضای راحت خانوادگی را به هم بزند ، کاپیتان آتش نشانی ، و این کاپیتان داستان هایی تعریف می کرد که در آن گویا موضوع یک گاو نر بود که یک گوساله زاییده بود ، کوه که یک موش زاییده بود ـ بعد مامور آتش نشانی می رفت برای آن که یک آتش سوزی را که سه روز پیش ، پیش بینی شده و در دفتر یادداشت اش یادداشت کرده بود و باید در یک گوشه ی دیگر شهر اتفاق می افتاد ، از دست ندهد و در همان حال خانواده ی اسمیت و خانواده ی مارتین گفتگوهای خودشان را از سر می گرفتند . افسوس ! حقایق اساسی و عاقلانه که آن ها با هم رد و بدل می کردند که یکی به دیگری زنجیره شده بود ـ رنگ دیوانگی پیدا کردند . زبان قطعه قطعه شده بود . نقش ها تجزیه شده ، گفتار پوچ و از محتوا خالی شده بود و همه چیز به یک مشاجره ختم می شد که نباید بشود علت هایش را تشخیص داد . زیرا قهرمان های من نه با گفتگوها ، نه حتا با جمله ها ، نه با واژه ها ، بلکه با سیلاب ها و حروف با صدا و حرف بی صدا به جان نقش می افتادند ...!

اولش حالم بد بود...
برای من ، مساله نوعی درب و داغان شدن واقعیت بود . لغت ها پوسته های صدا دار بودن معنی شده بودند که همان طور نقش ها از روانشناسی خودشان خالی شده بودند و جهان در یک نور بی حیا به نظرم می آمد ، در حالی که این نمایشنامه را می نوشتم گرفتار یک دلواپسی ، سرگیجه و تهوع واقعی بودم . گهگاه مجبور می شدم کارم را قطع کنم و پیوسته از خودم بپرسم کدام شیطان است که مرا مجبور می کند که به نوشتن ادامه بدهم . می رفتم روی کاناپه دراز می کشیدم ، در حالی که می ترسیدم کاناپه در عدم غرق بشود و من هم با کاناپه . وقتی کار را تمام کردم در همان حال خیلی به خودم بالیدم . من تصور می کردم چیزی مانند « تراژدی زبان ! » نوشته باشم ... وقتی آن را بازی کردند من خیلی تعجب کردم . مخصوصا موقعی که خنده ی تماشاگران را که این نمایشنامه را با شوخی و شادی پذیرفتند ( و هنوز هم می پذیرند ) شنیدم ، آن ها که این نمایش را به حساب کمدی گذاشته بودند ، سوء استفاده از یک آدم خوش باور . بعضی ها در این مورد اشتباه نکردند و اضطراب را حس کردند ، بعضی دیگر فکر کردند من تئاتر هانری برنشتاین (2) و هنرپیشه هایش را مسخره کرده ام . هنرپیشه ها وقتی نمایشنامه را بازی می کردند ( بخصوص در اولین اجراها ) متوجه شدند که نمایشنامه .یک ملودرام است بعدها منتقدان جدی و دانشمند ، بالاجماع این اثر را نقدی بر جامعه ی بورژوا و یک مسخره بر تئاتر ،بولوار به حساب آوردند .

نظر خودم
من می خواهم بگویم این تفسیر را هم می پذیرم . با وجود این در فضای من موضوع طنز خصوصیات ذهنی بورژواهایی که به این جامعه یا آن جامعه وابسته باشد ، مطرح نیست موضوع من مخصوصا نوعی بورژوای جهانی است . بورژوایی که ایده ها و زبان به خصوصی را دریافت می کند و همیشه سازش کار است ، روشن است که زبان اتوماتیک علامت مشخصه ی این بورژواست . متن « آواز خوان طاس » یا خود آموز برای آموختن زبان انگلیسی ( یا روسی یا پرتقالی ) . از اصطلاح های کامل ، از کلیشه های خراب ساخته شده ، با همین خصوصیات ، برای من اتوماتیسم زبان و رفتار مردم را آشکار کرد ، « حرف زدن برای هیچ نگفتن » . حرف زدن به دلیل این که چیزی که شخصی باشد در حرف زدن وجود ندارد ، فقدان زندگی داخلی ، مکانیک معمولی و روزمره انسان که در محیط اجتماعی خودش غوطه می خورد ، و خودش را دیگر باز نمی شناسد . خانواده های اسمیت و خانواده های مارتین ، دیگر نمی دانند چه طور حرف بزنند ، چون نمی دانند چه طور فکر بکنند، چون نمی دانند چه طور به خودشان تکان بدهند .آن ها دیگر عاطفه ندارند ، نمی دانند چه طور وجود داشته باشند . آن ها می توانند فقط « هر چیزی » بشوند ، هر چیزی برای این که وجود ندارد . آن ها بین خودشان قابل تعویض اند ، می توان مارتین را جای اسمیت گذاشت و برعکس ، کسی متوجه نمی شود . نقش تراژیک تغییر نمی کند ، می شکند . او خودش است . واقعی است . نقش های کمیک ، آدم هایی هستند که وجود ندارند .

(1) رنه دکارت ، فیلسوف ایدئالیست فرانسوی 1650-1596

(2) نویسنده بسیار موفق تئاتر بولوار فرانسه ، کارگردان فرانسوی


خانم امامی عزیز،
ممنون از متن مفیدی که گذاشتید :)
۲۶ دی ۱۳۹۸
مطلب یونسکو بسیار عالی بود...عالی.
ممنون برای اشتراک این مطلب خوب

مطالعه‌ی مطالبی از این دست همزمان با تمرین گروه روی نمایشنامه میتونه خیلی مفید و کاربردی باشه برای کارگردان‌ها و بازیگران

دم شما گرم مریم‌بانو
۰۳ بهمن ۱۳۹۸
سهای عزیزم
خوشحالم که مفیده.
موفق باشی
۰۳ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«انسان ها درست در هنگامی که با هم حرف می زنند، نمی دانند چه می خواهند بگویند و سخن گفتن به جای آن که آنها را به هم نزدیک کند، بیش از پیش از هم دور ساخته است.» توصیف خوبیست از فرسودگی زبان و ابتذال گفتگوها که به خوبی و با موفقیت در این اجرا به نمایش گذاشته شده. بازی ها و کارگردانی بسیار خوب که نشان دهنده ی تمرین و وقت زیادیست که برای آن صرف شده؛ ایده های خلاقانه که به جذابیت کار افزوده همه و همه دست به دست هم دادند که با یک کار عالی که از تماشای آن لذت می بریم روبه رو باشیم.
بعد این همه سال تماشاگر تیاتر بودن یه نمایش کاملن متفاوت تماشا کردم
از لحظه‌ی گرفتن نور تماشاگران این تفاوت ها به چشم اومد تا رورانس . . .
امیدوارم نوشتن نطراتم در این جا باعث لو رفتن نشه و جذابیت رو برای سایر دوستان که قصد تماشا دارن کمرنگ نشه
همیشه عادت داریم عوامل سالن یا عوامل پشت صحنه نکات مربوط به خاموش کردن گوشی و عدم عکسبرداری در حین اجرا رو اعلام کنن اما نمایش از همون لحظه برای تماشاگر شروع میشه بدون اینکه متوجه بشه

تلاش های همیشگی من برای ارتباط با نمایش از گذشته بر مبنای این بوده که خط داستانی رو بگیرم و باهاش پیش برم و حدس بزنم که اتفاقات روبرو به چه سمتی خواهد رفت اما در این نمایش تمام این تلاشها بیثمر بود و کارگردان به زیبایی منو بازی داد و ناگهان یاد صحبتهای قبل شروع نمایش افتادم که در بروشور نوشته شده بود

(انسان ها درست در هنگامی که با هم حرف می زنند، نمی دانند چه می خواهند بگویند و سخن گفتن به جای آن که آنها را به هم نزدیک کند، بیش از پیش از هم دور ساخته ... دیدن ادامه ›› است.)
(در دنیای امروز بین انسانها عملا هیچ ارتباط حقیقی وجود ندارد و تنها توهمی از ارتباط وجود دارد و زبان که یکی از مهمترین ابزارهای ایجاد رابطه است شالوده کنشهای آدمیست کارایی و قدرت خود را از دست داده است و کلمات به صورت بسته های آماده و از پیش تعیین شده به صورت کلیشه ها و عادات و تکرار در آمدند)

به درستی که در صحنه همین موضوع رو شاهد بودم و برای من خیلی تصادف عجیببی بود چون در روزگاری به سر میبرم که دقیقن درگیر این موضوع هستم و تلاش برای ایجاد ارتباط هدفدار از طریق کلام به شدت دچار مشکل هستم و هر چه بیشتر تلاش میکنم بیشتر از هدف ارتباطیم دور میشم.

استفاده از دکور ساده و هدفمند و با مفهموم و حضور موزیک زنده و همسو بودن با اجرا از نکات جذاب بصری نمایش بود
بازیهای قابل قبول بازیگران واقعن سخته که بگم بهترین بازیگر در این نمایش چه کسی بود اما خانم زرین پور. آقای مرادی و آقای نورمحمدی خیلی مسلط و خوب بازی کردن
شجاعت کارگردان برای انتخاب و اجرای این متن ستودنیه
متن فوق العاده که به شدت فکر رو درگیر خودش میکنه
از نقاط قوت این نمایش بود

به نظرم این مدل تغییر در رورانس به صورت کلی حس بدی به تماشاگر منتقل میکنه من به نوبه خودم دوست داشتم بعد از خاتمه نمایش ادای احترام کنم به عوامل و خود صحنه که برای من به شدت قابل احترام هستش
اجرا و طراحی نور رو دوست نداشتم و به نظرم خیلی میتونست بهتر از این باشه (البته فقط نظر شخصی منه)
موسیقی و نور کماکان ابزار قوی در تیاتر هستن که پرداختن به این دو میتونه یک اثر ماندگار خلق کنه

بروشور این نمایش رو دوست دارم یادگاری نکه دارم بخاطر محتوا و طراحی جذابش
در یادداشت کارگردان این نمایش رو به روح پدر و مادر مرحومشون تقدیم کردن. من هم به درود میفرستم به روح این عزیزان
جناب بنکدار ممنونم از مهر و محبت و حمایتتون
خوشحالم که کارو دوست داشتید
در مورد نور ، نور ما هم مثل بقیه عناصر در حال تکثیر هست اما متاسفانه امکانات نوری سالن ها خیلی محدوده
در مورد رورانس هم من احساس کردم هر عاملی این ادامه زندگی رو قطع کنه لطمه به نمایش و تاثیرش روی مخاطب میزاره
سپاس و قدردان محبتتون هستم و این یادگاری افتخاری برای من هست ❤
۲۵ دی ۱۳۹۸
کاش سالن امکانات بهتری برای نور داشت بنظر من هم طراحی نور جای بهبود داشت...
۲۸ دی ۱۳۹۸
بله متاسفانه این حداکثر امکانات نوری بود
۲۸ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش خانم آوازخوان کله طاس به دلیل از دست دادن تعدادی از هموطنان عزیز و مظلوممان در حوادث اخیر و همدردی با خانواده این عزیزان و مردم کشورمان، به احترام این عزیزان روز یکشنبه ۲۲ دی ماه اجرا نخواهیم رفت .
امید است روزی برسد که حال دلمان خوب بشود :((((
نمی‌دونم دوست دارم رو بزنم؟ یا می‌آیم؟ یا متاسفم؟ یا دارم خفه می‌شم؟ یا چرا اینجوری شد؟ یا...
۲۲ دی ۱۳۹۸
امیدوارم هرچی که اتفاق میوفته، اتفاق های خوبی بیوفته برای شما دوستانی که بر کشتی همدلی با موج ها مواجه میشین
۲۲ دی ۱۳۹۸
ممنونم میلاد عزیز ❤❤
۲۳ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رومن گاری در جایی از خداحافظ گاری کوپر فلسفه لنی رو اینگونه شرح میده که(نقل به مضمون) : مشکل دقیقا از جایی شروع میشه که ما آدمها با هم زبون و کلام مشترک پیدا میکنیم،چون بعدش شروع میکنیم به آزردن هم." به همین خاطرم معمولا با دخترهایی دوست میشه که هم زبونش نیستن و تا دخترها برای نزدیکی و دلبری بیشتر زبون لنی رو یاد میگیرن،لنی اونها رو ترک میکنه.
این فضای ابسورد و دیالوگهای ظاهرا بی منطق نمایش آوازه خوان... برای من مدام تداعی کننده ی این فلسفه ی لنی است.جایی که زبانی که اساسا برای ابزار ارتباط و نزدیکی ساخته شده بود حالا اصطلاحا یک "ضد" است و کارکرد خود را از دست داده یا حتی برعکس عمل میکند.به قول مولانا: از قضا سرکنگبین صفرا فزود/روغن بادام خشکی می‌نمود.
متن،متن سخت و پر ریسکی است اما انصافا بازیگران به خوبی از پس نقشها و فضای سخت رد و بدل شدن دیالوگها برآمدند و.ریتم مناسب کار تا آخر حفظ شد.همه ی بازیگرها عالی بودند و شاید من تنها ایرادم به بازی خود حمیدرضا مرادی عزیز هست که حسم میگفت بخشی از تمرکزش روی نقش با کارگردانی و توجه به حواشی از دست میرفت و کمتر از بقیه بازی کرد. موزیسین ها هم خیلی خوب و با مزه وجه نمایشیشون رو نشون دادن.
خسته نباشید و حیف که این تئاتر اونجور که شایسته اش هست دیده نمیشه.
همون یه پاراگراف اول برای ترغیب به خوندن کتاب کافی بود واقعا..
دمت گرم چه خوب بود..
۲۲ دی ۱۳۹۸
نظر لطفته.البته اگه خوندیو اینجوری نبود منو ببخش چون خیلی وقت پیش خوندمش.احتمالا ذهنیات خودمم قاطیش کردم :)
۲۲ دی ۱۳۹۸
ممنونم جناب کیان فر عزیز از مهر و لطف و حمایتتون
خوشحالم که کارو دوست داشتید
در مورد بازی خودم ، من اصلا نمیخواستم بازی کنم به دلیل نگرانی بابت همین اتفاق اما بعد از ۶ ماه تمرین و تغییر دو بازیگر به اجبار تصمیم به بازی کردن گرفتم و تمام تلاش و سعیم هم کردم که این اتفاق رقم نخوره و اگر این حس شد که کارگردانی و بازیگری من همزمان خلل ایجاد کرد این از ضعف بنده بوده و حتما تلاش میکنم این اتفاق نیافته و تمام تمرکزم روی بازیم باشه.
(البته تیپی که برای این کاراکتر در نظر گرفتم و بهش رسیدم با توجه به متن و کلیت کار همین قدر کم هست چه تو اکت و چه میمیک و ری اکشن ها و .... اما دقیقا درست می فرمائید نباید این حس برای مخاطب ایجاد بشه )
بازم ممنونم از مهر و محبتتون ❤
۲۲ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به نظرم با سبک خاصی از نمایش روبرو هستیم که به تعبیری شاید بدون هیچ داستان خطی خاص یا قصدی بر خندوندن یا پند و پیام ، تماشاگر هم سوار بر موج داستان میشه هم میخنده هم به فکر فرو میره و این ویژگی جالبی یه ، طراحی لباس و صحنه مخصوصن ایده ی تخت و ازدیاد فنجان ها به نظرم خیلی خوب بود ، موزیک هم به کار نشسته بود و اینکه گروه موسیقی خودشون بازی هم داشتن به جذابیت کار اضافه میکرد ، بازی ها هم یکدست و خوب بود مخصوصن گویش خاص و شمرده و بهمراه لبخند خانم پیشخدمت ، یا دیالوگ های سخت و پیاپی ای که همه ی بازیگران بخوبی ادا میکردن
از دید من این کار فکر شده و هدفمند ترین بانوی آوازه خوان اجرا رفته در این چند سال اخیر بود، در ضمن صفحه اینستاگرامی خانم آوازه خوان کله طاس هم اطلاعات خوبی از نمایش و نویسنده و اجرا های خارجی ی کار رو داره که دیدنش خالی از لطف نیست
عرض درود و خسته نباشید دارم خدمت آقای مرادی عزیز و گروه خوب شون و امیدوارم موفق و پر مخاطب باشن
جناب جعفریان عزیز ممنونم از مهر و محبت همیشگیتون به من
همیشه قدردان محبت های شما هستم ❤❤❤
۲۱ دی ۱۳۹۸
درود فراوان آقا مرادی جان ، پاینده باشی ❤
۲۱ دی ۱۳۹۸
باقر سروش هستم. اقای جعفریان عزیز خوشحال می‌شم تشریف بیارید کارمون رو ببینید.. رفتم سیگار بخرم...
۲۴ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوستان عزیزم
روز شنبه ۲۱ دی ساعت ۱۹ اجرا ویژه داریم
با تخفیف ۵۰ ٪ برای دانشجویان محترم
و تخفیف ۳۰ ٪ برای تمامی مخاطبان عزیز و بزرگوارمان
سپاس و قدردان محبت تمامی اعضای تیوال که براستی پر است از انسان های ناب ❤
جناب مرادی
عملا تخفیف ۵۰ درصد دانشجویی بی اثر
است...
وقتی کد تخفیف را می زنی...
نوشته می آید فقط از یک تخفیف می توانید
استفاده کنید و همان ۳۰ درصد تخفیف عمومی
اعمال می شود...
پیگیری فرمایید.
۱۸ دی ۱۳۹۸
باعث افتخاره
بی صبرانه منتظرتونم
۲۰ دی ۱۳۹۸
لطف دارین شما :)
۲۰ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوست عزیزی که در مورد این کار کنجکاوی
میشه کمتر از یک دقیقه وقت بذاری و بخونی منو؟
معمولا این رو نمیخوام از خواننده‌ و بنظرم درست هم نیست اما حکایت امشب فرق داره با همه ی قصه ها و افسانه ها؛
قصه ی امشب، قصه ی مقدس عشق هست.
الان که دارم اینو مینویسم، موسیقی متن وال-ای رو پلی کردم. انیمیشنش یادته رفیق؟ اونم قصه ی عشق بود، یه عشق غریب، یه عشق عجیب، یه عشق عجیب غریب که فارغ بود از کلام، از زبان، از سخن
درست مثل تئاتری که امشب دیدم، اما این برعکسش رو به نمایش کشید،عشق با حرف زدن، حتی شده حرف نامربوط، نامفهموم، حرف نامفهوم نامربوط، حرف زدن برای حرف نزدن، حرف نزدن برای حرف زدن، برای عشق
برای یک سال تمرین
یک سال سختی
یک سال عاشقی

دیشب با یه دوست عزیزی در مورد ملت عشق صحبت میکردم و اینکه گفته بود ۴۰ روز برای اثبات عشقت باید صبر کنی
آقای ... دیدن ادامه ›› شمس...
پس حکم اونی که ۳۶۵ روز صبر میکنه چیه؟

به احترام عشق به تئاترِ گروه اجرایی به تماشای این اثر رفتم
سوادش رو ندارم که تخصصی از کم و کیف کار بگم

ولی اگر بخوای که برات دلی بگم
خلاصه اش میشه

عشق پاکه ، عشق راهش رو پیدا میکنه، حتی بین صندلی های خالی، بین بی توجهی و کنسل شدن ها
عشق عجیب و غریب راهش رو پیدا میکنه
دست مریزاد آقا حمید رضا، قلب بهت برای عشقت
ای بابا،
دلم خواست دوباره ببینمش...
۱۷ دی ۱۳۹۸
نخیر
گفتن چون مجللی نمیاد بسته ایم:(
۲۰ دی ۱۳۹۸
مجللی که نیاد، ساندویچی سعدی که هیچی، تعطیل عمومی اعلام میشه کل شهر))
۲۱ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اجرای روز دوشنبه هم کنسل شد
ای بابا :(
۱۵ دی ۱۳۹۸
جناب مرادی و دوستان دیگر
با سلام
عرض شود با این وضعیتی که من می بینم
کنسل هم نمی شد
کسی نمی رسید به محل اجرا...
۱۶ دی ۱۳۹۸
سلام و عرض ادب
دقیقا فکر کنم تا شب تهران بسته است
۱۶ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اینبار قصه من و تاتر

قصه تاتر و زندگی
قصه تاتر و عشق
قصه تاتر و گذشتن از همه چیز
قصه تاتر و وابستگی
قصه تاتر و جنون
قصه تاتر و دغدغه
قصه تاتر و وقف کردن خودت
قصه تاتر و یکسال زندگی
قصه تاتر و رها کردن مدرک و کار در رشته نفت

اینبار میخوام در مورد خودم و کار ... دیدن ادامه ›› خودم حرف بزنم ، یکسال تمرین کردیم ، تمرین سخت و طولانی ،با وسواس شدید در مورد همه جزییات ، انتخاب متن سخت به خاطر دغدغه ای که داشتم و نه صرف به اجرا بردن و ......
متنی که حال این روزهای ما هست ، حال ارتباط این روزهای ما ، حال حرف های امروز ما، حال جنس آدم های ما
از دی ماه ۹۷ شروع کردم ، اولین تجربه ، اولین گام بعنوان کارگردان در این راه سخت
پس از پشت سر گذراندن همه سختی ها کار به اجرا رسید ، اجرایی که به گواه خیلی از مخاطبان اجرای رضایت بخش و قابل دفاعی بود ، اجرایی که دغدغه اش تاتر و احترام به مخاطب هست ،اجرایی که بدنبال راه های مختلف برای جذب مخاطب نمیگرده ، اجرایی که برای فروش دست به هرکاری نزد، اجرایی در حد استاندارد از یک گروه جوان و در ابتدای راه، ساعت های جلسه با اساتیدی همچون جلال تهرانی ، پرفسور احمد کامیابی مسک و ......
اما تمام معادلات ما بهم خورد ، با توجه به کنسلی روز جمعه و تعطیلی روزهای چهارشنبه و پنچ شنبه، اجرای ما مثل خیلی اجراهای دیگه قربانی شد مخصوصا که تایم اجرای ما ساعت ۱۷:۱۵ هست آخر هفته ها برامون حائز اهمیت بود که براحتی از دست دادیم
من مخاطب اصلی اجرامو بچه ها و دوستان تیوالی میدونم کسایی که دغدغه تاتر دارند و تعدادی از دوستان عزیزم هم منت گذاشتند و تشریف آوردند و حمایت کردند
ما حتی قیمت بلیط هم با آگاهی از اینکه این قیمت بلیط هزینه ای نزدیک ۳۰ میلیون تومان ما رو جبران نمی کنه، با انواع تخفیف ها گذاشتیم چون برای من در ابتدا دیده شدن تلاش یک سالمون مهمه
پس بعنوان یک تیوالی و کسی که تاتر براش زندگیش شده ، نیاز به حمایت و دلگرمی شما داره تا این گروه جوان در ابتدای راه بتونه بایسته و کمر خم نکنه
دم همتون گرم ❤
حمیدرضا مرادی کارگردان نمایش خانم آوازخوان کله طاس
اثری شریف، تمرین شده و دیدنی با ایده هایی جالب که جا داره سوای از یک کار اول دیده بشه و به نقد کشیده بشه، هرکسی میتونه به حد توانش حمایت بکنه، ما کنار همدیگریم بر یک آیین، آیین مقدس تاتر
۱۴ دی ۱۳۹۸
به خودم ما هم نرسید :((
حواسم بود لقمه بگیرم براتون
به به با افتخار ❤
۱۸ دی ۱۳۹۸
جناب مرادی
لطف کردی...
۱۸ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایش شریف و استانداردیه که از نظر من برای مخاطبش احترام قائله و کاملا مشخصه برای تک تک اجزا نمایش ساعتها فکر شده و وقت گذاشته شده
طراحی صحنه و نور هدفمند، بازیهای خوب مخصوصا تسلط عالی بازیگرا تو گفتن دیالوگهایی که گاها حتی از رو خوندشون هم سخته، متنی پر از ریسک و چالش که به قول جمله اولی که تو نمایش گفته میشه "در اینجا هیچ اتفاقی نمی افتد. هیچ چیزی گفته نمی شود. در اینجا آدم ها حرف می زنند برای اینکه چیزی نگویند." که واقعا به ظاهر هیچ چیز نمیگه ولی شمارو تا پایان نمایش وادار میکنه با تمرکز بهش توجه کنی. همه این اجزا در کنار هم به عنوان کار اول کارگردان جوان این نمایش جناب مرادی، کارنامه قابل قبولیه.
از نظر من ارزش دیدن داشت.

اجرای متنهای ابزورد مثل حرکت روی لبه ی باریکی هست که یک طرفش پرتگاه «لودگی» و طرف دیگر «کسالت» قرار داره!
ولی این گروه جوان موفق شدند از سقوط در این پرتگاهها نجات پیدا کنند و نیهیلسم موجود در متن رو به شکل درستی به اجرا دربیاورند.
طراحی لباس و صحنه و البته موسیقی در خدمت اجراست ولی اگر برای تفکیک صحنه ها و یا کاراکترها، استفاده مناسب تری از نور میشد، قطعا جزییات مد نظر کارگردان بسیار بیشتر مورد توجه مخاطبان قرار میگرفت.
اینکه یک کارگردان جوان در اولین تجربه ی خود، به سراغ این متن رفته و در ارائه جزئیات مد نظر نویسنده، تلاش زیادی انجام داده، واقعا جای امیدواری داره و نوید اجراهای موفق تر رو به تماشاگر میده!
امیدوارم در ادامه راه، همچنان دغدغه مند و متعهدانه به کارتون ادامه بدین و پیروز باشید
#من یک تماشاگرم
ممنونم از لطف و محبتتون مریم خانم
در مورد نور متاسفانه حداکثر امکانی بود که سالن در اختیار ما گذاشت ، و نور برامون یکی از نظام های مهم اجرامون هست که مثل بقیه نظام ها در حال تکثیر هست
۱۱ دی ۱۳۹۸
حمیدرضا مرادی عزیز
متوجه محدودیت امکانات هستم
امیدوارم اجراهای خوبی داشته باشید
۱۱ دی ۱۳۹۸
ممنونم از لطفتتون
خدارو شکر از امروز پرده ها هم برداشته میشه و فضای مناسب تری خواهیم داشت
بازم سپاس از مهر همیشگیتون به من ❤
۱۱ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام دوستان عزیزم
نمایش آوازخوان کله طاس بعد از یک سال تمرین ، از ۸ دی ماه ساعت ۱۷:۱۵ در تماشاخانه سپند به روی صحنه می رود .
ما برای جلوگیری از مزاحمت عکاسان برای تماشاگر های عزیز ( که خودم هم یکی از آنها هستم ) و برای ایجاد فرصت و بستر مناسب برای عکاسان عزیز و بزرگوار که بتوانند به راحتی و بدون نگرانی به هنرشان بپردازند یکی از اجراها رو به این گروه نازنین و بزرگوار اختصاص دادیم

شنبه ۷ دی ساعت ۱۷ اجرای عکاسان و خبرنگاران محترم در سالن شماره ۲ سپند

از تمامی دوستان عکاس و خبرنگار محترم بدون هیچ محدودیت و ارائه کارتی دعوت بعمل میآید روز شنبه تشریف بیارند و ما بتونیم از هنر و تجربه و سوادشون بهره کافی ببریم

با تشکر حمید رضا مرادی کارگردان نمایش خانم آوازخوان کله طاس ❤
دم شما بسیار گرم
۰۵ دی ۱۳۹۸
آقای مرادی عزیز،
من واقعا مدتی بود اجرایی مخصوص عکاسان ندیده بودم.
این کار هوشمندانه درک بالای شما و گروه محترمتونو نشون میده. فردا اجرای شمارو با ذهنیت واقعا مثبت تری میبینم و امیدوارم اجراهای خوبی داشته باشین.
۰۹ دی ۱۳۹۸
باعث افتخاره حضورتان و ممنونم از لطف و محبتتون
۰۹ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خرید بلیت این نمایش، به نویسندگی اوژن یونسکو، کارگردانی حمیدرضا مرادی و با بازی گلناز گرجی پور، پگاه نوربخش، عباس نورمحمدی و ... فردا (سه شنبه) ساعت ۱۲، با تخفیف روزهای نخست اغاز خواهد شد.