تیوال یادگاری
T1:16:53:07
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
برای شاعری دانستن عروض کافی نیست، شرف باید داشت..
این حرف ابراهیم گلستان به شدت ابلهانه ست . یکی از همون شعارهای مارکسیستی مد روز :)
البته در اون زمان حقیقتن شعارهای مارکسیستی هوادارهای زیادی داشت و در کل مارکسیسم دل از همه ی هنرمندان در کل دنیا برده بود . نمونه اش سوررآلیستا و ...
اما دیگه این شکل شعارها ... دیدن ادامه » بسیار متکبرانه و توو خالیه

۲۸ فروردين
دوست خوبم متاسفانه وقتی این جمله در کتاب گفتگوی بهنود با گلستان در جایی قرار داره که جناب گلستان شلاق به دست همه رو به ادبیات متعهد آشنا و وادار میکنه ، نمیتونم بگم این جمله حیات مستقل داره . همونقدر که نمیتونم بگم گلستان آفوریسته :)
این ادبیات متعهد هم حکایتی ست واقعن . که گاه و بی گاه چماق میشه بر سر شاعران فرم گرا

ضمن اینکه باور کنین من تا حالا هیچ شاعر بی شرفی ندیدم . شاید افراد زیادی باشن که ایده و ایدئولوژیشونو دوست ندارم اما نمیتونم با اطلاق لفظ بی شرف ازشون خلاص شم
البته که معنای لغت نامه ای شرف با معنای مصطلح و رایجش متفاوته و جناب گلستان هم معنای فرهنگ لغتی مد نظرش نبوده

البته باز لازمه توضیح بدم که من گلستان رو خیلی دوست دارمااا
. حتا شاید بشه گفت عاشقشم و اصلن نمیدونم چرا هی دارم این بحثو کش میدم :))

اصلن بیخیال ... دیدن ادامه » . عشق است همه ی شاعران با عروض و بی عروض با شرف رو
ببخشید که پر حرفی کردم :))
بعدن میام همه رو پاک میکنم
که گویی نه خانی اومده و نه خانی رفته ؛)
۶ روز پیش، چهارشنبه
شاعری طبع روان می خواهد
نه معانی نه بیان می خواهد
۵ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
انسانهای هم فرکانس

انسان های هم فرکانس همدیگر را پیدا می کنند . حتی از فاصله های دور...

از انتهای افق های دور و نزدیک ، انگار جایی نوشته بود که اینها باید در یک مدار باشند.

یک روزی ..یک جایی است که باید با هم، برخورد کنند..آنوقت میشوند همدم ، میشوند دوست ، میشوند رفیق ..

اصلا میشوند هم شکل.. مهرشان آکنده از همه .. حرفهایشان میشود آرامش ،

خنده شان، کلامشان می نشیند روی طاقچه ی دلتان .. نباشند دلتنگشان میشوی .

هی همدیگر را مرور می کنند .. از هم خاطره می سازند ..

یادمان باشد که حضور هیچکس اتفاقی نیست
... دیدن ادامه »


از: ...
چقدر عالی و درست
یادمان باشد که حضور هیچکس اتفاقی نیست
۲۱ فروردين
ابرشیر عزیز و اندیشمندم
ممنونم
و سپاسدار لطفتانم
۲۱ فروردين
جناب فرجی عزیز و گرانقدر
سپاسگزارم
مهرتان پایدار
۲۱ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تبلیغ جالب یک کتابفروشی :
کتاب ها خسته اند ، وقت کردید قلقلکی به آن ها بدهید .

از: ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در من کوچه ای ست که با تو در آن نگشته ام
سفری ست که با تو هنوز نرفته ام
روزها و شب هایی ست که با تو به سر نکرده ام
و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته ام

.
.
.

ت م


شهریار نوشت : با چون منی‌ به غیر محبت روا نبود



از: ... ..
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟ ..



از: م.امید
خیلی خوبه*
..........
متشکرم از خانم مریم.
۱۶ فروردين
پرندیس عزیزم
ممنون بانو، خوشحالم که دوست داشتی
چقدر خوبه که شعر و ادبیات ما اخوان رو داره
۱۸ فروردين
جناب فرجی
سلام و سپاس از اشتراک این شعر زیبا از شاملوی بزرگ
موید باشید
۱۸ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به یاد ♡♡ پــدرم♡♡ که حسرت دوباره در آغوش کشیدنش برای همیشه بر قلب داغدارم ماند...

تا وقتی کسی در کنارت هست ،
خوب نگاهش کن ؛

گاهی آدمها آنقدر سریع میروند که،
حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند ...

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻴﻢ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ . . .

تا میتوانیم؛
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢ،
ﻭ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ . .

ﺯﻧﺪﮔﯽ آنقدرها هم طولانی نیست ....
فقط میخوام بدونین که چقدر متأثر شدم از خوندن متن شما..
۱۸ اسفند
ارادت دارم خانم محمدی بزرگوار. راستش موقع نوشتن ، خودم هم منقلب شدم. من برای دخترم مرتب یادداشت می نویسم. هم حرفهایم را و هم خاطراتمان را. تصمیم دارم وقتی 18 سالش شد یادداشتهایم را داخل یک فلش بریزم و به عنوان هدیه تولد به او بدهم. هر موقع که می نویسم از خودم ... دیدن ادامه » می پرسم آیا این اتفاق خواهد افتاد و یا نوشته هایم نیمه کاره رها خواهد شد و این یادگاری را همسرم از طرف من به او می دهد؟ بگذریم . حرف زیاد است و گفتنش زیادی. امیدوارم هیچ پدری و مادری ، داغ فرزند نبیند و هر فرزندی ، خیلی دیر ، درگیر این واقعیت ها شود. واقعیت رفتن پدر و مادر .
شاد و سلامت و سربلند باشید.
۲۶ اسفند
جناب پارسافر
برای شما و خانواده نازنینتون طول عمری با عزت و پر از صفا و مهر آرزو میکنم.
۲۹ اسفند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آب درون جدول به دیـوار تیک می‌زنـد
دیـوار به مـوش.


و چه ساده در گذر است ایـن راز
تا به راه‌ِ آهنــی برسد!
راز میـان جـدول‌و کفشـهای سیــاه
راز میان سکوت عـابران‌و غرش جــوی‌ها

با خـود می‌کشـد بر دو کتفـانش،
سالـها
بی‌اعتـراض،



ولیعصــــر
این ... دیدن ادامه » بلنــــــدترین دیـوار احسـاسی دنیــا را

(امیر ب)
Mehrbanoo ، امید فرجی ، امیر بابک یحیی پور ، mahdi ، مرجانه و پرندیس این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تـهـــران
ســـرد که می‌شـود،
بی‌رحــــم می‌شود!



بیا فرار کنیـم!

(امیـر ب)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به درون فرو میریزم، زیر آوار نگاهی که نیست.

بهمن بی‌رحم نبودنت!

بهمن تلخِ سفید!

آه بهـمن لعنتی بهمــن لعنتـی بهمـــن لعنتــی!


(امیـر ب)
وحید عمرانی ، سارا صادقیان و مریم اسکندری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام دنیا در چشمان من‌ست!

بیرون می‌ریزی از دنیای من.

روان می‌شوی روی گونه‌ها،
روانی می‌شوم!



بهمنِ اشک‌های یخ زده روی صورتم،
تـو را می‌برد !



آه، بهمن لعنتی بهمن لعنتی بهمن لعنتی

(امیـر ب)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بودیم چون مینوشیم،قلممان راگرفتند ،کاغذمان راپاره کردند وچپاندندلابه لای زباله ها.نسخه مان راپیچیدند وقرنطینه شدیم بی هیچ مریضی واگیرداری
اکنون هستیم چون نمینویسیم که اگرقصدنوشتن کنیم ،خون از قلممان میچکدواشک ازکاغذوزندان ازمجرم و....
ازآه ها وحسرت ها،ازبی کسی ها وباکسی ها
ازتنهایی های دوتایی وازدوتایی های تنها ...
00:42
11/11/95
زهره عمران ، راحیل ، پرندیس ، مریم اسکندری ، امید فرجی و مهدی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آرزو دوباره به تابلو نگاه کرد. کنار حوض آبی، لکه ی سبز و سرخی بود که اگر از دور نگاه می‌کردی، بته ی سبزی می‌دیدی با گل های سرخ. اگر می‌رفتی از خیلی جلو نگاه می‌کردی، فقط لکه های سرخ و سبز می‌دیدی.

به خودش گفت: " شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی. از خیلی جلو فقط لکه می‌بینی."

از: زویا پیرزاد / عادت می کنیم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دوست داشتنت
سرطان مغز استخوان بود
شیمی درمانی تو را ریشه کن میکرد
بودنت ، مرا
زهره عمران ، وحید عمرانی ، سید فرشید جاهد و مسعود این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بر پهنه ی خیال با خود سخن می گویم واین سخنان را تکراروتکرار و قدم در عالمی میزنم که همه احساس است از درون احساس حباب گونه می جوشد به مانند نفس تکرارو تکرارنگاه دربیکران و پلک زنان تکراروتکرارتولد را جشن و نبودن را ماتم روز را به شب تکراروتکراردردرون خیال غوطه ور ستاره ها را لمس کنان همچون غبار معلق در هوا به حرکت درمی آورم واینک خیال با چرخش ساعت لحظه به لحظه به پیرامون زندگی ام می تابد پس از این تنگنا بیرون بیا پا در عالمی دگرنه اینک خاک و ماسه های زیر پایت به هم نزدیکتر میشوند آری صدایشان شنیده میشود با نفسی عمیق بی توجه به ضربان قلبت بدون آنی پلک بر هم نهادن دوردست را بنگرتا درژرفا خود را بیابی همه چیز متوقف شده با اندیشه در حقیقت با بال خیال به کشف پرواز کن , حقیقت را بنگر ره عروج حقیقت در خیال من وتوست قدمی دور شو از این خیال تا به حقیقت نزدیکتر ... دیدن ادامه » شوی آنگاه با لمس حقیقت در عالم خیال پرواز کن

از: از خود
پرندیس ، میثم خسروی و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ می دانی
ما این شهر را به ارث برده ایم و قرص هایی را ، که هر شب در چاه مستراح غرق می کنیم ...
و من نگران خدایی هستم که سالهاست در راه مانده ...می ترسم از دیدن مسیح های مُرده ای که این روزها حتی صلیبی به ارث نمی برند ؛ از پاهایی که ورچیده می شوند و آهسته از یادها می روند ؛
می ترسم از باوری که هر بار ، با دیدنِ تقسیم منصفانه ی درد ! از کفم می رود ..
این خط ، این هم نشان
حالا دیگر از بوی باران و خاک ترک خورده
از همیشه گم شدن خدا در راه خانه ی ما
از مصلحت های چسبیده بر کف دستهامان
چیزی نمی گویم ...
غمگینم ، همانند پیرزنی که نام کسان ِ خویش را نمی داند ... همانند تاریخ تولدی که در تقویم سال کبیسه هم نیست ...

چقدر اندوه قورت نداده ، چقدر آوار فرو نریخته ... ما این شهر را با تمام سیاهی و اندوهش به ارث برده ایم...


از: خود
مردم برای چند صباح زندگی
یاد گرفتند مردن های گاه به گاه و به موقع را
و طوطی،
کف قفس آنقدر خودش را به مردن زد
که بازرگانان «طوطی مرده» خردیدند و فروختند
اما چرا؟
آیا حقیقت از فرط تلخی دور انداخته شد؟
و جایگزین های مثلا شیرین اش - همان نو های تازه آمده ... دیدن ادامه » به بازار - هستند که ذائقه ها را مسخ کرده اند...؟
۰۲ بهمن
گمان کردیم چراغ های حقیرشهرمان زیباتراز ستارگان آسمان شب های اجدادمان است
وشایدهمین گمان واهی بودکه آسمان شهرمان رااین چنین خالی ازستاره کرد
کاش حال باور کنیم ماه خوشبختی تمام بی ستاره هاست..
۱۱ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب بیست و یکم...

خطوط عمودی... خطوط افقی... و نقاطی که از برخورد این خطوط به دست میاد... دارم می‌بینمشون... جهان، از چنین نقاطی ساخته شده... نقاطی که بُعد ندارن، هیچی نیستن جز یک تاثیر... تاثیری که هر کدومشون متفاوت از دیگری می‌گذاره و کنار هم اطلاعات رو می‌سازن... اقیانوسی از نقاط اطلاعات... اطلاعات درون یک ذهن بزرگ... کوه، دشت، درخت، ابر، نسیم، پرنده‌ها، انسان، عشق، خشم، ... همه‌مون یک چیز هستیم... چیدمان فشرده‌ای از اطلاعات در یک جا... دارم خطوط عمود بر هم رو می‌بینم.... دستم رو میارم بالا... انگشتام رو از لا‌به‌لای خط‌ها عبور می دم... شبیه کسی که با تار و پود دار قالی بازی می‌کنه... شبیه کسی که پرده رو کمی کنار می‌زنه تا پشتش رو ببینه... هر چی که از روز اول دیدم جلوی چشمم میاد، اما انگار تا حالا سراب می‌دیدم، همه چی یه شکل دیگه‌است... همه‌ چی تک شکل شده، ... دیدن ادامه » یک رنگ... دیگه رنگی وجود نداره... صدا هم سراب بود، اینجا سکوت مطلقه! سکوتی که مثل موسیقی نواخته می‌شه... در شگفتی تماشا می‌کنم... انگار که خواب باشم، انگار که توی دنیای رویا بیدار شده باشم... پرنده‌ها پرواز می‌کنن و از روبروم رد می‌شن... نسیم صورتم رو نوازش می کنه... برگ درخت‌‌ها آروم می‌رقصن... خورشید از پشت کوه می‌درخشه... اما دیگه هیچکدوم با هم تفاوتی ندارن، همه شون یک جورن... همه‌مون... دستم رو می‌چرخونم و کف دستم رو نگاه می‌کنم، انگشتام رو، اون هم همون شکله... چگالی نقاط... خطوط افقی... خطوط عمودی...

از: عقاب
نیلوفر ثانی و ذوق زده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سمبوسه ی داغ کنار خیابان
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به ... دیدن ادامه » زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟

حمید فراهانی این را خواند
زهره عمران ، محمدرضا نجفیان و بامداد این را دوست دارند
سلام محمدرضای عزیز. نمی دونم. سرچ کردم توی گوگل اما چیزی پیدا نکردم.
۰۹ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج ... دیدن ادامه » دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

” سایه ” صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هوشنگ ابتهاج
شب چهاردهم...

تو می‌دونی درد چیه؟ تا حالا درد کشیدی؟ مستقیم توی آینه نگاه می‌کنم... توی سکوت و نور ملایم زرد رنگ، نگاهم مسیر خط‌های روی صورتم رو دنبال می‌کنه... هر کدومشون باهام حرف می‌زنن... هر کدوم نقش یکی از دردهای همه این سال‌های کوتاه زندگی هستن... وقتی می‌گم درد فقط یاد چیزهای بد نیفت... یاد کشیده شدن پوستت بیفت، وقتی داره شکافته می‌شه... وقتی داره پاره می‌شه تا تو از توش دوباره بیرون بیای... یاد تغییر بیفت، دگردیسی... این‌ها همه درد دارن...
آینه و نور ملایم... آروم با انگشتام هر خط رو لمس می‌کنم... مثل خط بریل داستان هر کدومشون رو می‌خونم...
لبخند می‌زنم، لبخندی دردناک... وقتی می‌گم درد فقط یاد چیزهای بد نیفت، یاد شب‌هایی بیفت که از حسرت اشک ریختی، وقتی می‌گم اشک یاد چند قطره نیفت، اونجا که به پهنای صورت اشک ریختی، وقتی بالشتت جای خشک نداشت... ... دیدن ادامه » یاد عشق بیفت، وقتی به درک درستی از ثانیه رسیده بودی... ثانیه‌ها شده بودن واحد زمان و تعریفش زمان لازم برای یک بار تکرار اسمش بود... وقتی درد ادامه پیدا کرد و کم کم لحظه رو هم شناختی، تونستی به فهم لحظه برسی...یک قاب از تصویر یکی شدن... چشمت رو باز می‌کنی، دوباره صورتت رو می‌بینی که هنوز توی قاب آینه نگاهت می‌کنه... حالا از لحظه‌ها و ثانیه‌ها، سال‌ها ساخته شدن... حالا زمان کش اومده و درد هم باهاش کشیده شده... روی هر خط صورتت... لا به لای وجودت... و از تو چیز تازه‌ای ساخته... وقتی می‌گم درد، یاد چیزهای بد نیفت.

از: عقاب
مجتبی حیدری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است....

#سهراب_سپهری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید