تیوال یادگاری
S3 : 19:23:31
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست...
سعدی جااانان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدما با رویاهاشون متولد میشن
با رویاهاشون میخندن
با رویاهاشون گریه میکنن
با رویاهاشون بزرگ میشن
و
با رویاهاشون زندگی میکنن
آدما وقتی زنده هستن شبیه یه شمع خشگل و پر نورن
اما وقتی مسافر وادی خاموشان میشن
یعنی فیتیله شون ته کشیده یا ی جایی ناغافل خاموش شدن
میدونی فک میکنم آدما هیچوقت نمیمیرن
فقط رویاهاشون گم میشه
و تلخ ترین لحظه
وقتیه که تنها رؤیای یه آدم
ندیدنِ دوباره طلوعِ خورشیده....
....
....
مجتبی مهدی زاده و نیلوفر ثانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاری انجام دهید که وقتی میگذرد کاشکی های زیاد به دنبال خود نبر
سید حامد حسینیان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مبارک است زاده شهریور! زادروزت، این بار پیشتر گفتم!
گم شده ات پیدا شد! در قابی نهان، دیدمتان!
آن هم مبارک است! مبارک است!
می دانستم، گفته بودم...جام بعدی حذفیست...
گل طلایی به سر ، بنشاندت ،
نوازشت کند، محبتت کند،
دوستت باشد و دوستت بدارد،
هم صحبتت باشد ، پای رمان هایت بنشیند و بخواندت...آی بخواندت...
راستی هر وقت توانستی ، بدهیت را پرداخت کن!
تو به من ، نه نه! به دنیا ، دست کم، یک رمان بدهکاری ...آی بخوانمش...

#مخاطب خاص
مبارکه..:)
۱۸ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حواست هست؟
شهریور است...
کم کم فکر باد و باران باش...
شاید کسی تمام گریه هایش را برای پاییز گذاشته باشد...
حواست هست؟
یک تابستان دیگر هم گذشت و هیچ معجزه ای نشد؛
حالا باید کم کم دلخوش کنیم به آمدن پاییز؛
یک پاییز خوش رنگ، پاییزی که دلت نگیرد و غروبش غم نداشته باشد...
یک پاییز دوست داشتی که برای من و تو باشد.
میمانیم...میمانیم به امید پاییزی که نه از فاصله خبری باشد نه از درد وزخم...
آرزویم این است که این پاییز جور دیگری بیاید آسمان نه مثل هر سال امسال جور دیگری آبی؛آفتاب بر بام خانه هایمان جور دیگری بتابد؛ ابری اگر بارانیست جور دیگری ببارد...
روزگار جور دیگری با ما...
آدم ها جور دیگری با هم...
آرزویم این است ...
این پاییز حالمان جور دیگری باشد!
مجتبی مهدی زاده این را دوست دارد
پاییز نزدیکه
قدم زدن های دو نفره
شنیدن خش خش برگ های زیر پا
نفس کشیدن در هوایی که
همه ی وجودت را پر از عشق می کند
چشم باز کردن و خنکای هوای صبح
یاد آوری شیرینی های شب های گذشته

لبخند از سر یادآوری یک خاطره
مرور ... دیدن ادامه » عاشقانه ها
به اندازه لحظه های آن تجربه
گمان نمیکنم زیاد باشد
خواستن دوباره ی این عاشقانه ها.


#مجتبی
۱۰ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند
من به کسی عادت کنم.
یک روز باید جدا شد.
باید تنها ماند.
باید شکست.
اما
در این شکستگی تنها
فقط به تو فکر میکنم
من
از اعتیاد به تو خلاص نشدم
شاید خودم را پیدا کردم.
رمان "شب یک.شب دو" بهمن فرسی
هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی ست
۲۱ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه کنم
که توان از من می‌گریزد
وقتی
نام کوچک او را
در حضور من
بر زبان می آورند

"آنا اخماتووا"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زنان وارثان مرگ تدریجی اند ؛
همیشه رفتن کسی لازم است ،
تا مرگ ما زنان در آینه ها طبیعی جلوه کند ؛
باید کسی باشد ، برود و
کاسه های آب هم از پس برگشتنش برنیایند ...
حسام الدین حیدری و مریم عرفانیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همیشه فکر میکردم یه آدم از گرسنگی و تشنگی میمیره
ولی...
امروز به این رسیدم که هیچی نمیتونه یه آدم رو زنده زنده دفن کنه
نه گرسنگی
نه تشنگی
نه تنهایی
و نه حتی نداری...
اما دروغ و خیانت چرا
قشنگ متلاشی میکندش
....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من دیگه مو ندارم، اما هروقت میخوام خودمو تصور کنم، مودار تصور میکنم! هنوز این تصویر از ذهنم بیرون نرفته. درست مثل وقتایی که خیال میکنم آدمایی که سالهاست مُردن، هنوز توی خونشون اند و دارن همون کارای معمولی و همیشگی رو می کنن... مثل اون روز که به الی گفتم: " به مامانت سلام برسون الی جان!" و یه مرتبه به خودم اومدم که مامان الی دو ساله رفته! ذهن آدمی این جوریِ انگار ... زنده است به عادتهای همیشگی اش...
ساعت ۵ ۴ : ۹ شب بهم زنگ زد .
تازه دیروز با هم دوست شده بودیم . ۲۱ خرداد ۸۸ .
اصلا سرحال نبود . کسل بود و بی حوصله .
گفتم چرا اینجوری شدی ؟ بعد خودم خنده‌ام گرفت . گفتم یه جوری گفتم انگار شیش سال که میشناسمت .
خندید و گفت حالا چرا شیش سال ؟
گفتم نمیدونم همینطوری گفتم .
خندیدیم .

.
.
.

ده سال گذشت .
برای یکی‌ با لبخند و خوشبختی‌ .
برای یکی‌ با اشک و دلتنگی ‌ .

۲۱ ... دیدن ادامه » نوشت : دهمین سالگرد آشناییمون برای من مبارک .
رها باصفا، محیا راضی و آرزو نوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"دوست دارم بخندونمت بعد وایستم نگاه کنم که می خندی...!"
شادیِ غیرمنتظره ی زندگی من بودی، چی شد که کم فروغ شدی؟ چی شد؟ که غمگین شدی و دیگه نتونستی منو شاد کنی و به خنده های من دلتو خوش؟! چی شد که همه چیز انقدر بی خود و دوست نداشتنی شد؟! 
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خواب دیده ام ، باز رویایی از آب گذشته است ؛
همین جا ، حوالی عطر تو چادر می زنم ، همسایه ات میشوم بی آنکه خاطر حضرت چشمانتان مکدر شود .

من نگران نسبت های نداشته ام ؛
نگران همان ها که دور و بر هر آدمی پرسه میزنند و در پس سنگ قبری نانوشته می مانند ؛
مرگ از جنس چسبناکی ست ، وقتی می آید ، میچسبد به پاهایت ، به دستانت ، به رختخوابت ،به موهایت که هر روز شانه میکشی .
می آید محکم میچسبد به گوشهایت ، به نگاهت
و هی کش می آید.

قبرستان ها پر از نسبت های نداشته اند .
همان ها که نمی دانم از ناکجای کدام خواب تعبیر نشده ، چپ در آمدند ؛
همان ها که از دور افتاده ترین دعاها به قریب ترین اتفاق ها ، ارث نرسیدند ؛
نمی دانم انگار همه اتفاق ها ، یک جوری خواب ِ نسبت های نداشته ما را دیده اند ؛

ولی امروز باز رویایی از آب گذشته است .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آهنگ کدوم یکی از اسباب بازیای کودکیم بود..؟ یادم نمیاد... شاید اون ارگ کوچولوئه که خودش یه تعدادی موزیک داشت، و شاید صدای عروسکی که فشارش میداد برام میخوند... یا صدای عروسکِ کسی.. بعد دلم میخواد اون اسباب بازی رو داشتم، بغلش میکردم، میخوابیدم و صدها بلکه هزاران بار به اون آهنگ گوش میکردم، آهنگی که حس یه دختر بچه ی بی پناهِ رها شده توی این جهان رو می فهمه...!
اخخخ که هیشششکی جز اون عروسکا ما رو نغهمید..
هیشکی هم نمیتونه جای اونا رو پر کنه..بفهمتمون..
مرسی.. منو پرت کردی کودکیهام.. به شبای بچگی.. گریه و درددل برای عروسکم ساناز..
۰۴ خرداد
عزیزمممم :-*
نیلوفر جان
۱۴ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آفتاب بود
باران به پیمانه و فصول بر مدار
خاک خیش خورده و دانه آرمیده
مترسک بر جایگاه خویش استوار و رقصان ...
کشاورز در انتظار و بیمناک ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک روز می آیی که من
دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی
چشم انتظارت نیستم
...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چیزی نمانده است به فریادهای داغ
یعنی به فصل آخر آتش میان باغ
بر بال صبح چلچله از راه می رسد
چیزی نمانده است به مرگ فجیع زاغ !
بوی خوش رها شدن از هفت خوان درد
همراه عید آمد و پیچید در دماغ
چیزی نمانده است به دستان آرزو
در دست های روشن آینه با چراغ
چیزی نمانده است به نور امید و مهر
یعنی به فصل خوب شکفتن به باغ و راغ
وقتی فرشته آمد و دیو از کرانه رفت
ما را نگاه آینه ات می شود ایاغ
چیزی نمانده است به آغوش های باز
چیزی نمانده است به گل بوسه های داغ

رها باصفا و آرزو نوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید





.
.
.

ت م
احسان علایمی این را دوست دارد
همینقدر کوتاه
۱۸ فروردین
تولدم مبارک
۱۸ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مامان راست میگفت، هیچ مردی پیدا نمیشه که ناز آدمو بکشه... و من درست زمانی که بیش از همیشه، با تمام قلبم عاشقت شدم، از همیشه بیشتر رونده شدم...
عشق... انگار فقط برای قصه هاست، قصه های پریان، قصه هایی که از قلب زنای سوخته دل و همیشه منتظرِ جهانی اومدن که هیچ وقت هیچ مردی نازشون رو نکشید... و درست بعد از اینکه به دست آورده شدن، رونده شدن و دیگه دیده نشدن... مثل شبح، مثل شبحی که قلب داشت اما کسی نمیدیدش که دوستش داشته باشه، یا مثل یه ابزار که وسیله شد تا ارضا کنه امیال مردی رو که یه روزی به ظاهر خیلی دوستش داشت...
کاش دنیا اینجوری نبود، کاش عشق حقیقت داشت، کاش از روزی که دستاتو بهم دادی به بعد، مطمئن بودم که می مونی پیشم.. مطمئن بودم که اگه می سوزم به پای عشقت، تو هم منو میبینی، میخوای... و این سوختن برات مهمه...اما میدونم که دیگه راه نجاتی نیست...نابود میشم و جز ... دیدن ادامه » این راهی نیست...
بی تو دنیا بر سرم آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت
رفتن و مردن علاج کار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود
بر لب ما زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود
تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سودا گران
عشق ... دیدن ادامه » هم کالای هر بازار شد
دوستی های خوش آغاز ما
ابتدا نفرت سپس انکار شد
۰۷ فروردین
:(
۰۷ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خواستم تنهایی ام را با کسی قسمت کنم
بهتر آن دیدم که از شخص شما دعوت کنم
عشق تنها رشته پیوند این دل با دلت
عزم کردم تا کمی درباره اش صحبت کنم
خوب من بانوی شهر قصه های عاشقی
می شود آیا شبی با روحتان خلوت کنم
حرفتان روح مرا پیوسته صیقل می دهد
کاش می شد لحظه ای درمان این علت کنم
با خودم گفتم که بعد از این تمام عشق را
مثل نانی بین خودم با شما قسمت کنم...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید