آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال یادگاری
S3 : 16:58:54 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
شب بیست و یکم...

لایه‌ها حرف‌های زیادی دارن... لایه‌های الکترونی دور هسته اتم، لایه‌های زمین، لایه‌های تنه درخت، لایه‌های آگاهی... انگار همه چیز لایه‌لایه ساخته‌شده و با این الگو پیش می‌ره... حقیقت هم لایه، به لایه شناخته می‌شه و در هر مرحله یک لایه عمیق‌تر می‌شه...
انگار هیچ اتفاقی در این هستی در یک مسیر مستقیم از آغاز تا پایانش طی نمی‌شه، باید در یک سری چرخه بهش برسی... هر چرخه رو یک بار از آغاز تا پایانش طی کنی و بعد بری مرحله بعد... لایه بعد...اون وقت می‌بینی بخشی از راه رو اومدی... انگار هر رسیدن، چیدمان رسیدن‌های کوچیک‌تره...
حقیقت را برهنه و برهنگی را در حقیقت دوست دارم.
neda moridi این را خواند
محسن جوانی و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
آقا من این بخش دوم رو نمی‌فهمم!!
۳۱ شهریور
پوریا صادقی
و ما هنر را داریم تا تلخی حقیقت ما را نکشد. فردریش نیچه
هنر هست تا از فرط واقعیت خفه نشویم...

این ترجمه ش رو خیلی دوست دارم...(و واقعا یک گزاره واقعی/ حقیقی هست...بدون شک.)
neda moridi
هنر هست تا از فرط واقعیت خفه نشویم... این ترجمه ش رو خیلی دوست دارم...(و واقعا یک گزاره واقعی/ حقیقی هست...بدون شک.)
زیباست.
خیلی هم واقعیه و لایه های زیرین زیادی داره.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب چهاردهم...

در سکوت شیرین شب از پنجره به تماشا نشستم... به آسمون نگاه می‌کنم... ابر، مهتاب و ستاره‌ها...
نقاشی با شکوه هستی... منم توی ذهنم لابه‌لای ابرها، روی منحنی‌های نور ماه شروع می‌کنم به نقاشی... ستاره‌ها رو به هم وصل می‌کنم... نقاشی رو کامل‌تر می‌کنم.
آسمون با نگاهش به ساده‌ترین زبون، پیچیده‌ترین رازها رو تعریف می‌کنه... با یه رنگ، حقیقت رو نقاشی می‌کنه... اما باید بهش چشم بدی...
باید نگاهش کنی...
گاهی به آسمون نگاه کن.
آسمون برای من جزو قشنگ ترین جلوه های طبیعت ه....
آسمون و بازی ابر ها...بازی ماه توی سی روز ماه....

آسمون تتها چیزی ه که من رو تو هر شرایطی سر ذوق میاره و اروم میکنه....


یکی از فانتزی هام اینه که یه خونه داشتم با سقف شیشه ای که شبا موقع خواب چشمم به اسمون باشه....که وقتی بارون میاد و رعد و برق میزنه باهاش چشم تو چشم بشم...که بازی بینظیر ابر و ماه و اسمون رو لحظه ای از دست ندم.

من واقعا سر به هوا ترینم...
۲۶ شهریور
neda moridi
آسمون برای من جزو قشنگ ترین جلوه های طبیعت ه.... آسمون و بازی ابر ها...بازی ماه توی سی روز ماه.... آسمون تتها چیزی ه که من رو تو هر شرایطی سر ذوق میاره و اروم میکنه.... یکی از فانتزی ...
فانتزی خونه با سقف شیشه‌ای‌تون خیلی جذاب بود...
۲۶ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یکی از چیزهایی که وقتی بیرون از خونه هستم به وجدم میاره ، خریدنِ فالِ حافظ از بچه هاست . هیجان انگیزه که توو حال و خیالِ خودت باشی و بعد با پیشنهادِ هیجانِ انگیزِ یه فروشنده ی فال روبرو شی . پیشنهادِ پر سود و فرصتِ معرکه ایه که با دو تومن ، وسطِ خیابون سوارِ چرخ فلکی میشی که میبردت به ناکجایی که سرشار از امکانه .
این فالها ، برای منی که یکی از اصولِ زندگی و اعتقادیم اینه که " در این دنیا هیچ چیزی اتفاقی نیست " ، بسترِ عجیبی برای اندیشیدن مهیا میکنه . اعجاب انگیز و سحرآمیز . اندیشیدن به خودم ، به زندگیم و به این رویداد . که چرا باید در این لحظه این جملات از ناکجا بهم برسه . گویی فرشتگان به این طریق میخوان سرِ صحبت رو باز کنن . اما چرا ؟ اینه که لازمه به روزهایی که گذروندم و کارها و دغدغه هام فکر کنم .
همیشه بعد از این فالها ، دقایق زیادی رو فکر میکنم . البته میرم یه چیزی میخورم و در حین خوردن فکر میکنم . امروز قرعه به قارچ سوخاری افتاد :) و چقدر معرکه س فکر با قارچِ سوخاری یی که مقدار زیادی سس پستو رووش ریخته باشی و با فرو دادنِ هر دونه اش چراغی رو در دالانهای ذهنت روشن کنی .


یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت

معجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد ... دیدن ادامه ›› آن که صبوحی زده در مجلس انس

جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت

وین دل سوخته پروانه ناپروا بود

یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب

آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود

یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی

در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود

یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی

در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود

یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست

نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود




به این فکر میکنم همچنان . به این شعر زیبا . به این کلمات که فرشتگان برام هدیه آوردن .
قصد گفتنِ چه چیزی رو بهم دارن ؟
باشکوهتر از جستجوی معنای این شعر برای من ، در این لحظه ، چه چیز دیگری خواهد بود ؟


مخصوصن اونایی که مرغ عشقشون فال و میکشه بیرون
۲۲ شهریور
بهار گراوندی
یه بار از این فال‌ها خریدم، بچه‌هه نامردی نکرد، دوستاشم صدا کرد. اونام گفتن از ما هم بخر😅 خلاصه ۵ تا فال موند رو دستم😂
آره همیشه همینه :)) باید تا خریدی سریع از محل متواری شی . وگرنه نه تنها کل پولت رو میگیرن ، بلکه در نهایت تو میمونی و سردرگمیِ اینکه بالاخره تکلیفت با این همه سرنوشت و آینده نگاریِ متعدد و متناقض چیه و کدومشون درسته :))
۲۳ شهریور
امپرسیونیست
آره همیشه همینه :)) باید تا خریدی سریع از محل متواری شی . وگرنه نه تنها کل پولت رو میگیرن ، بلکه در نهایت تو میمونی و سردرگمیِ اینکه بالاخره تکلیفت با این همه سرنوشت و آینده نگاریِ متعدد و متناقض ...
دقیقا😂😂
۲۳ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب هفتم...

داستان از شب هفتم شروع شد. من بودم و شب. شبی که هفت بار مهمونم شده‌بود... یا بهتر بگم، میزبانم.
می‌دونه دوستش دارم... وقتی میاد دنیا جور دیگه می‌شه... دنیا تازه دنیا می‌شه... می‌گن شب وقتیه که روز نیست... اما چیزی به نام روز اصلا وجود نداره... روز فقط یه خیاله... تصویر ذهن ما از شکست نور یه ستاره کوچیک. حقیقت هستی، سراسر یه شبه. یه شب با شکوه و بزرگ... خیلی بزرگ.
دوستش دارم چون خودشه... چون تصویر نیست... چون همون چیزیه که واقعا هست، تنها چیزی که هست.

وقتی باورش کنی، عاشقش می‌شی... عاشق سکوتش. عاشق این نیستی عجیب که همه اون چیزیه که هست.
چرا گزینه خواندم نداره!!!
۱۶ شهریور
پوریا صادقی
پس دلشوره م بی جهت نبود
اومدم بنویسم پوریا جان چشم زدی که خوشبختانه حل شد 😉
۱۷ شهریور
حیف چه بد شد😂
۱۷ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رفتم پیش یه روانشناس که حالمو خوب کنه.
براش از بوی خاک گفتم بعد از یه بارون یهویی
از گرمى چای گفتم تو یه عصر جمعه زمستونی
نشستم و براش از اب بازی های بچگی
دیوونه بازی ها و خنده های از ته دل ادم بزرگا گفتم
هی بین حرفام می پرسید چرا اینارو میگی
ولی دلیل نمیشد من جواب سؤالاشو بدم،پس ادامه دادم.
براش از یه پنجره چوبی گفتم تو طبقه دوم یه ساختمان
که جلوش یه خیابون عریض با درختای چنار بلنده
براش گفتم فک کن بارون بیاد
فک کن بلد باشی گیتار بزنی ... دیدن ادامه ››
فک کن هوا ملس باشه و اون بوی لعنتی بارون دور و برت سیر کنه
فک کن صداى برگ ها وقتی قطره های بارون رو در آغوش میگیرن ضمیمه ی این حال و هوا باشه
بعد بهش گفتم
حالا فک کن بشینی لب اون پنجره و بین هیاهوی قطره های بارون دستات رو سیم های گیتار برقصن

زیاد می پرسید و منم خسته شدم
از چایی که برام اورده بود یه جرعه رو همراه بغضم قورت دادم صدامو صاف کردم
دستی به چشام کشیدم و این دفعه دیگه جوابشو دادم
شروع کردم به گفتن:
یه عالمه حس خوب بود
یعنی میشست جلوم
نگاه میکردم تو چشاش و
هر حس خوبی که می خواستم تجربه می کردم
اون نه اون پنجره چوبی بود
نه یه گیتار خوش صدا
اون نه بوی بارون بود
نه هوای ملسش
اون لعنتی خود بارون بود.
زل زده بودم به هوای افتابیه بیرون پنجره
بعد رو کردم بهش و گفتم:
من حالم خوبه،ارومم اصلا
فقط خشکسالیه،خشکسالى
نه بارونی و نه بارونى.

من که از همون اول میدونستم
ولی اونم فهمید حالم خوبه،همین
میرآ و سارا_ز این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ای کودک

در پستوی دلتنگیم خفته ام
تا که تصویرت را در ذهنم نقاشی کنم
لبخندها زده ام به سرنوشت تلخم
و عجباء که تنها لبخند اعجازم تو هستی کودکم
تو را من در آیات گلهای شقایق دیده ام
تو را من در اذان طلوع ستارگان دیده ام
فریادم خموش است
زیرا آرامش توئی
بدان که در افکار و رویاء و خلسه ام نشسته ای
آرزو گشته ای
مه و بانگ و صدا و نوا گشته ای
ای تار و پود فرش زرین زمینی
عرش را کبریایی کن
ای الاههء پردیس بهشتی
ای فرزند
ای کودکم
دلم برا کلمه هام سوخته بود
بلد نبودم حرف بزنم
آدمی که بلد نباشه حرف بزنه
توی فاصله های چندصدکیلومتری
چطوری با نگاهش خواهش کنه؟
اصلا توی فاصله چندصدکیلومتری چه کاری ازش برمیاد
وقتی حتی نگاهم نمیتونه بکنه
ما نه که بخوایم،نتونستیم نگاه کنیم
پشتِ صفحه های چت و وویسای طولانی گم شدیم
هیچ صدای اذانی نصف شب بیدارمون نکرد
که وگرنه بهت میگفتم کاش از گلدسته ... دیدن ادامه ›› ها
صدای،رفیق من سنگ صبور غمهام،سنتوری پخش میشد.
سیدعلی صالحی نوشت،حوصله کن ری را
حوصله کردم رفیق
نشستم یه گوشه و همه اردیبهشتو نگاه کردم
هیچکس به دیدنمون نیومد
هیچکس تقاطعِ ولیعصر و انقلاب دستمون تراکتی نداد
که روش نوشته باشه قطارت امروز میرسه
من همیشه دور بودم،اونقدر دور بودم که
حتی برای رسیدن به خودمم باید میدوییدم
نمیگم رسیدن به تو،تو که من بودی رفیق
ولی تو میدونی ماها برنمیگردیم به نوزده سالگی
به موهای آویزون از تخت،به گریه های بی وقفه چهار صبح
به خواهشای پشت تلفن،به سقوط کردنای هرشب از لبِ پنجره
تو میدونی ماها زنده موندیم که این روزا رو دیدیم
زنده موندیم که باز عاشق شدیم
باز خم و دلتنگ شدیم و فراموش کردیم
برا همین فقط تو میتونی بگی که
دوست داشتنِ بیست و سه سالگی از نوزده سالگی
قوی تره که باورم شه،بگی عشق آینده نداره
دوست داشتن امنه که باورم شه
من بلد نیستم حرف بزنم اما بلدم تو رو باور کنم
تو توی ذهن من،کلمه ایی و رقص.
علاقه جان
کلامم بازیگر ماهری‌ست ، آنقدر بالغ‌ست که وقتی می‌پرسی حالت چطورست ، می‌گویم "خوبم "؛
اما چشم‌هایم ، دست‌هایم ، حتی لرزش صدایم وقت ادای این جمله آنقدر صادقند که بی‌تظاهر هرچه در درونم جای گرفته برایت بیرون بریزد ،تمام تنم چون کودکی‌ست که نمی‌تواند دردش را پنهان کند تا به‌تو بگوید :
"نه ! خوب نیستم ... تو نیستی و دلتنگی امان می‌بُرد، آب دستت داری بگذار زمین و بازگرد،کسی اینجا بی تو ، خراب‌ست.." ...

نیلوفرثانی
نیلوفر ثانی
علاقه جان کلامم بازیگر ماهری‌ست ، آنقدر بالغ‌ست که وقتی می‌پرسی حالت چطورست ، می‌گویم "خوبم "؛ اما چشم‌هایم ، دست‌هایم ، حتی لرزش صدایم وقت ادای این جمله آنقدر صادقند که بی‌تظاهر ...
بچه که بودم سر کوچه مون یه دکه بود
به صاحبش می گفتن آقا سید
که فقط هله هوله می فروخت،
من عاشق لواشکاش بودم
زنش درست می کرد،خوشمزه،ترش مُفت
دونه ای یه تومن
از اون لواشکای کثیف که وقتی مزه ش می رفت زیر زبون آدم
دیگه نمی شد ازش دل کند
هر ... دیدن ادامه ›› روز ده بیست تا لواشک می خریدم
هر کدومش اندازه ی کف دست یه بچه ی پنج ساله بود
می رفتم خونه و لواشکام رو می شمردم
نمی دونید چه کیفی می داد
بعد شروع می کردم به لواشک خوردن
همه رو می خوردم به جز آخری،آخری رو نگه می داشتم
نمی‌خواستم چیزی که دوست دارم رو تموم کنم
اذیت می شدم از اینکه چیزی که زیاد داشتم یهو صفر بشه
فرداش وقتی باز لواشک خوشمزه،ترش،مُفت می خریدم
اون لواشک قبلی رو می خوردم
چون دیگه خیالم راحت بود صفر نمیشه،تموم نمیشه.
یه روز خبر رسید زن آقا سید به رحمت خدا رفته
نمی دونید چقدر گریه کردم
درسته ندیده بودمش ولی لواشکاش،لواشکاش،لواشکاش
یه هفته ای دکه تعطیل بود،بیشتر شاید ده روز
تو این مدت من همون یه دونه لواشکی رو داشتم
که همیشه نگه می داشتم
یه هفته طاقت آوردم و لواشک رو نخوردم
تا‌ چیزی که دوست دارم صفر نشه،تموم نشه
هر روز می رفتم سر کوچه به این امید که
آقا سید اومده باشه.
بالاخره اومد
سلام کردم و گفتم آقا سید چند تا لواشک داری؟
شروع کرد شمردن،منم شمردم،گفت چهارده تا
دروغ می گفت پونزده تا بود
بهش گفتم پونزده تاست
یکیش رو گذاشت تو جیب کنار کُتش و گفت حالا چهارده تاست
پول رو دادم بهش
و آخرین لواشکای خوشمزه،ترش،مُفت رو خریدم.
آقا سید یه لواشک رو برای خودش نگه داشت
انگار اونم‌ تو این چند روز فهمیده بود چقدر درد داره
چیزی که دوست داری یهو تموم بشه.
رویا کاظمی
نبودن تو فقط نبودن تو نیست نبودن خیلی چیزهاست کلاه روی سرمان نمی ایستد شعر نمی چسبد پول در جیبمان دوام نمی آورد نمک از نان رفته خنکی از آب ما بی تو فقیر شده ایم! رسول یونان
فیلم های جنگی را دیده ای ؟
همیشه آدمهایی در آن ایفای نقش می کنند
که پر از شور زندگی و امید هستند
آدمهایی که از یک ثانیه ی دیگر خبر ندارند
آدمهایی که به انتخاب خودشان آمده اند
آدمهایی که خواسته اند در میدانِ مین
رقص کنان قدم بردارند!
آدمهای دور از بهانه
آدمهای عجیب ... دیدن ادامه ›› عاشق
آدمهای گرسنه و تشنه ای که
برای هدفشان می ایستند
آدمهایی که سرشان بالاست
و خدا را دارند
هرکجا که هستی
اگر توانستی اینگونه باشی
هنر کرده ای
وگرنه
هرروز بهانه های تازه ای هست
که تو از
زمان
مکان
و روزگارت گله داشته باشی !
و یادت نرود
آن آدمهای جنگ
هنوز که هنوز
مردمی هستند که بگویند
حماقت کردند و رفتند
اما
آنها یا زیرخاک
یا روی ویلچر
یا با هزار ترکش و درد
هنوز هم
جنگ برایشان
قشنگ ترین اتفاق زندگی بود
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تا همین چند دهه پیش، خانه ها سقف های بلندی داشتند و در زمستان ها به سختی با بخاری گرم می شدند. آن زمان پتو های امروزی و لحاف پشم شیشه ای نبود. لحاف ها پنبه ای و دست دوز بودند که توسط لحاف دوز های دوره گرد دوخته می شدند و ملافه آنها توسط اهل خانه تعویض می شد. یکی از کار های مهم در شروع فصل سرما و یا انتهای آن، تعویض ملافه پتو و لحاف بود. چون خانواده های قدیمی، پر جمعیت تر بودند، تعداد لحاف و پتو هم زیاد بود و این کار زمان بر. یکی از سرگرمی ها من در دوران کودکی ماشین بازی روی خطوط لحاف هنگام ملافه کردن بود. کمی که بزرگتر شدم سرگرمی من تغییر کرد و مشارکت در تعویض این ملافه ها شد. پهن کردن ملافه در زیر، سپس پهن کردن پتو یا لحاف و بعد سنجاق کردن ملافه با سنجاق قفلی. سنجاق زدن قسمت های گوشه لحاف خیلی سخت بود. چون ملافه باید تا می خورد. معمولا مادر هم به دنبال من قسمت هایی را که من سنجاق کرده بودم مجددا سنجاق می کرد به خصوص گوشه ها را!
مدتی است که مادر رفته اما لحافی را که مدت ها پیش با دقت و وسواس ملافه کرده بود و سنجاق زده بود هنوز هست.
اِا‌ِاِ من به تازگی یه لحاف دستباف از مامان‌بزرگم گرفتم، به زور البته 😎 همش میگفت آخه این قدیمیه، مال جهازمه، اینو چرا میخای؟ میخای یه دونه نو شو برات بخرم؟😆😆

روح مادرتون شاد
عه ما هر دفعه میدوزیم :) سنجاق بازمیشه میره دس پای آدم!
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
الان تو یه دنیای موازی هزارتا کار ریخته سرم . ساعت 4 بعد از ظهره و من هنوز نصف کارام مونده . امروز تولد eه . 50 نفر مهمون دارم . یه هفته اس دارم بدو بدو میکنم اما خب خیلی کارا مال همون ساعتای آخره . m1 هم اومده کمکم . مثل همیشه . مثل همه این سال ها و مهمونی هایی که دادم که بنده خدا از صبح میاد کمکم . m2 جون هم خیلی گفت اگه کاری چیزی هست بگو برات انجام بدم , اما من و m1 دیگه میرسیم همه کارا رو انجام بدیم . مثل همیشه دوست دارم مهمونیم عالی برگزار شه مخصوصا تولدای e . یه میز اردور هست , یه میز شام , یه میز دسر . به غیر از 2 تا غذا که از بیرون گرفتم , بقیه چیزا رو دوست داشتم خودم درست کنم . 7 8 10 مدل پیش غذا و 7 8 10 مدل دسر و شیرینی و 5 6 مدل غذا برای شام کار راحتی نبود . تو این 24 ساعت یه دقیقه گاز یا فر خاموش نبوده .
کارای مهمونی یه طرف , کارای این 2 تا وروجک یه طرف . باز a یه کم بزرگ شده اما h هنوز کوچولوئه . باید مدام مراقبش باشی . قربونشون برم . جفتشونم شبیه باباشونن . انقدرم بابائی !! از صبح دارن بپر بپر میکنن که تولد بابائه !! رقیبای منن پدرسوخته ها !! باز خدا رو شکر پرستارشون تونست امروز بیاد و با این 2 تا وروجک بازی کنه و نگهشون داره .
لباس من یه پیراهن حلقه ای میدی سرمه ای که رو شونه سمت راستش و پایین پیرهن سمت چپش 2 تا گل قرمز هست . e هم کت و شلوارش سرمه ایه . با یه پوشت قرمز . بالاخره پریشب اون کراواتی که دنبالش بودمو پیدا کردیم . یه کراوات سرمه ای که 2 تا راه قرمز داره . وقتی سرمه ای میپوشه دلم میخواد ساعت ها نگاش کنم انقدر که بهش میاد . دیوونه اش که هستم دیوونه تر میشم . h یه پیرهن قرمز میپوشه با یه تل سرمه ای . a هم بلوزش قرمزه با یه شلوار سرمه ای . الان 2 هفته اس e هی راه میره و میگه شانس آوردیم رنگ گلای لباست قرمزه ها ! وگرنه الان بیچاره بودیم باید از این مغازه به اون مغازه دنبال یه رنگی میگشتیم که گیر نمیاد ! بعدم یه سری تکون میده و کلی میخنده ! خودمم کلی میخندم ! راست میگه آخه ! صبح رفتم 74 تا رز قرمز گرفتم . 2 تا 37 تا که بذارم تو 2 تا گلدون شبیه هم جای آباژورای تو پذیرایی . برای 37 سالگیش . با 37 تا بادکنک قرمز و سرمه ای . ... دیدن ادامه ›› اگه این 2 تا فسقلی تا شب کمترش نکنن ! تا الان که به خیر گذشته ! امسال براش همون کادویی رو خریدم که سال اول براش خریده بودم . یه ساعت . قبلا دیده بودم و خیلی دوسش داشتم . خداروشکر نفروخته بودن . خوب شد با a نرفتم بگیرم ! یعنی همه چیو به بابائی میگه ! مامان این کارو کرد مامان اون کارو کرد ! شبا به بابا گزارش میده همه چیو نیم وجبی ! از طرف a و h هم یه کیف پول و کفش درسا براش گرفتم . چند شبه وقتی e میاد خونه , با این آهنگ میریم استقبالش " تو که خود خود عشقی تولدت مبارک , تو هدیه بهشتی تولدت مبارک " .
یازدهمین تولدی که کنار هم هستیم . چقدر زود گذشت . چقدر خوش گذشت . هنوزم وقتی از در میاد تو , دلم براش ضعف میره . هنوزم دیوانه وار دوسش دارم . می پرستمش . خدای روی زمین منه . مرد منه . عشق منه . به غیر از چند ماه اول که سر یه سری چیزای جزئی حرفمون میشد , دیگه تو این همه سال نه بحثمون شد نه دعوایی نه حرفی . گاهی به شوخی بهش میگم شوشو بیا با هم دعوا کنیم بعد تو بیا ناز من بکش آشتی کنیم ! eم میگه بی انصاف یعنی من فقط موقع دعوا نازتو میکشم . از انتخابم راضیم . از انتخابش راضیه . هزار بار هم برگردم عقب , e رو انتخاب میکنم . تو تموم این سال ها تو تموم لحظاتش با تموم وجودم طعم خوشبختی رو چشیدم و اینو مدیون e هستم . کیک تولد هم عکس خودمون 2 تا رو کنار هم سفارش دادم . 2 تا آدم کنارهم مثل 11 می مونن به مناسبت یازدهمین تولدی که کنارشم .
ساعت 4 بعد از ظهره و من هنوز نصف کارام مونده . الان تو یه دنیای موازی هزارتا کار ریخته سرم .
.
.
.
ت ک م

از: ... ..
احسان علایمی این را دوست دارد
تو یک دنیای موازی هر چیزی ممکنه ....
۱۸ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وچه داستانهایی که نخواندیم در گوش هم

پیش از خلسه ی موجِ دودهای واپسینِ آخرین سیگار

و آن کناب که با دستان تو گشوده شد

تا ابد ناخوانده باقی می ماند

براستی هدف چه بود؟

دانستن حزن مستمرِ خداحافظی آخر؟

پس این همه بیقراری برای چیست؟

اگر تمام شدیم و‌دیگر نامی از ما به زبان هیچکدامشان نمی آید

و ... دیدن ادامه ›› من و تو

جدا از هر چه تعلق هست ، به زندگی نکبت لعنتی

بوسه ای میدهیم و

در تاریخ فراموشکار اثری به جا نمیگذاریم

تو بگو

ما دقیقا کجا ایستاده بودیم

بر بلندای عاشقی یا در قهقرای روزمرگی؟

از: الف.عین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من دقیقا از همین میترسم ؛
اینکه وقتی به مرگ می اندیشم ، کودک همسایه به دنیا می آید ؛
یا وقتی به سقوط فکر میکنم هزار کبوتر عریان به آسمان می پرند انگار که روی ابرها دانه پاشیده اند .
تو راست میگفتی دنیا به طرز احمقانه ای گرد است .
و من از اینکه هر روز بیشتر در تنهایی گم میشوم میترسم ، مبادا تو داری خودت را در آغوش دیگری پیدا میکنی ؛
همین است که فرقی نخواهد کرد ؛
کشیشی تنها در روستایی دورافتاده باشم یا قاتلی زنجیره ای در شهری بزرگ .
من تا وقتی که در دوردست ِ تو ام از هر اتفاقی میترسم ...(هومن شریفی)

از: هومن شریفی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فقط پلیس پاساژ منو نگرفته بود : ))))))



از: ... ..
احسان علایمی این را دوست دارد
قبل از حضورت یک‌ کلمه بگو منم بیام ببینمت ابله
۰۷ بهمن ۱۳۹۸
: )
۰۷ بهمن ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
.....
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سرانجام بازگو کیستی
ای قدرتی که به خدمتش کمر بسته ام
قدرتی که همواره خواهان شر است
اما همیشه عمل خیر می کند



از: گوته / فاوست
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اَهذه الحیاة التی کنتُ ارکلُ بطن امی لاجلها؟
....
أیا این همان زندگی است که به خاطرش به شکم مادرم لگد میزدم؟

از: ناشناس
لیلا مظاهری و سید حامد حسینیان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من تمام این سالها ، سراغ گورها و گریه ها ،
بسیار گرفته ام ؛
در پستوی هر ترانه بسیار گریسته ام و لابه لای این زندگی بسیار مُرده ام ....

ولی تو هنوزه ی هنوزِ منی ... که چونان لکنتی دوست داشتنی ، در پیدا و پنهان ِ هر واژه ، بر زبانم تکرار میشوی ...


از: خود
سکوت این خانه،
تعبیر ریشه درخت است در فنجان تو
گرهی در گلوی تو است
که هر چه انگشت میکشم‌ از جداره فنجان نمیرود
و آن خطوط درهم مواج (که خاکستری میزنند)
طعم این قهوه را تلخ کرده اند

از: خود
نیلوفر ثانی و علی نوروزی این را دوست دارند
به به جناب وکیلی..
۲۷ آبان ۱۳۹۸
سپاسگزارم :)
۲۸ آبان ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به آتش می کشم اینبار با چشم تو دنیا را
به دنیایی نخواهم داد این چشمان زیبا را
تو زرتشت منی با شعله عشقت برقصانم
بخوان در گوش من آیات زیبای اوستا را

از: خود
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
طراح علاقه مند به فیلم ، انیمیشن ، شعر و ادبیات

از: خود
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید