تیوال یادگاری
S3 : 22:35:08
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
یک لحظه رد پای تو را گم نمی کنم
هیچ اعتنا به طعنه مردم نمی کنم
مردم ، اسیر خواهش خویشند ، بگذریم
دیگر در این زمینه تکلم نمی کنم
مردم ، دو چهره اند ، مرامی که خوب نیست
با این مرام خلق تفاهم نمی کنم
جز روی دلگشای تو را ای امید محض
در پیش چشم خویش تجسم نمی کنم
عمری مرا گذشته و در این دو روز هم
یک لحظه رد پای تو را گم نمی کنم


از: اهورا
رها باصفا این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اون شبی که باهات دوست شدم خیلی احساس خوش بختی می کردم. هیچ وقت اون شب و اون اولین بوسه رو فراموش نمی کنم... از اون به بعد خودمو وقف تو کردم و غرق شدم توی عشقی که از تو توی وجودم جوونه زد... هرکار کردم، فکرم این بود که "س" خوشحال باشه، "س" دوست داشته باشه. ولی تو از همون اولش آب پاکی رو روی دستم ریختی: "هزاران آدم از بُعد مسافت از هم دور میشن و عشق و محبت شون از بین میره و با آدمای دیگه ای آشنا میشن و...." سعی کردم با حرفات کنار بیام، کنار بیارم قلبمو، دلمو، احساساتم رو که بند شده بود به خوبی و خوشی تو... به عشق بی حد و حصرِ تو... و با خودم گفتم: "راست میگه شاید... نباید بذارم این احساسات زندگیمو تحت الشعاع قرار بده، "س" زندگی خودشو داره، منم زندگی خودمو... و این وسط یه عشقی هست که ممکنه روزی دیگه نباشه..."
ولی هرچی گذشت به دروغ بودنِ این فکر ... دیدن ادامه » بیشتر پی بردم.. دروغی که هرروز و هر روز و هرروز به خوردِ مغز و قلبم دادم ولی فردا دوباره بیدار شدم دیدم همش هضم و دفع شده...
خوشی و ناخوشیم به طرز غریبی گره خورد بهت. اما سعی کردم نذارم این احساس به تو افکار ناخوشایند القا کنه، سعی کردم نذارم به این فکر کنی که احساس من ممکنه زنجیر بزنه به پای زندگی و احساست... اما انگار موفق عمل نکردم... "انسان آنچه را دوست دارد نابود میکند" ؟ یا "دربند میکشد"؟ حتا از این کارم دوری کردم... ولی باز هم ظاهرا موفق عمل نکردم، چون تو دور شدی، بیش از حد انتظارم دور شدی! درست مثل کسی باهام رفتار شد که لباسی رو که خیلی دوست داره میخره و اولش ذوق و شوقش رو داره اما بعدش... بعد از چندبار پوشیدنش، میندازتش کنار... چون براش تکراری شده و اون لباسم میشه مثل لباسای دیگه براش که گاهی توی قفسه ی لباسا دیده و پوشیده میشه...
احساس میکنم قلبم دیگه توی قفسه سینه ام جا نمیشه... احساس میکنم مچاله شده. مچاله ی مچاله! چون عشق بزرگش کرده ولی اتاق قبل اش همون اندازه ایِ که بود... به یک لحظه زندگیِ بدون تو فکر میکنم و نفسم میگیره... همه چیز برام دلگیره... خیلی دلگیر...
بعد با خودم فکر میکنم: کاش انقدر قوی بودمکه می تونستم یه تصمیم بهتر برای زندگیم بگیرم... نمی دونم حتا ممکنه اون تصمیم بهتر چی می بود؟! شاید بُریدن از تو... ولی بریدن از تو مگه به همین راحتیه؟ مثلِ بریدن یه عضو... و اصلا چرا باید به این مسئله فکر کنم؟ شاید چون احساس میکنم که تو دیگه منو دوست نداری یا اقلا به اندازه ای که قبلا داشتی، نداری....
بی وقفه توی ذهنم باهات حرف می زنم و ازت می پرسم: "چرا؟ چرا دوستم نداری؟ مگه من چی کار کردم؟ جز اینکه لحظه به لحظه عشقم رو به تو بیش تر و بیش تر کردم؟ جز اینکه ذکر روز و شبم شد اسمِ تو؟ پس چرا فرار میکنی؟ چرا دوری؟ چرا انقدر دوری؟ چرا انقدر دوووووووور؟"
قبلا از جنسیت خودم بدم می اومد... فکر اینکه چیزای خیلی بد در "نهادم" هست و افکار مزخرف و بیهوده ی سالها بردگی... بردگی در قالبِ زنی که دیده نشد، تحقیر شد و هرچه بیشتر، به درونش پناه برد... اما با تو... با تو آشتی با کهن ترین شکلِ یک زن رو تجربه کردم، حس کردم دوست دازم زن باشم، لباس گلدار و دامن چین دار بپوشم، آشپزی کنم و قربون صدقه ات برم... اما الان... الان که این احساسات، این احساساتِ زیادِ لعنتی باعث شده تو ازم دور بشی، بازم از این جنسیت بدم میاد، بیزار شدم حتا انگار... بیزار از اینکه اون چه تو رو باید به من پیوند میداد و لاجرم به من نزدیک میکرد، باعث دوری شده... دوری و دوری و دوری....
دلم میخواد می تونستم به سبک زنای بوشهری عزاداری کنم، در سوگِ عشقی که از دست میره و من نمیتونم براش کاری بکنم... خاک و کاه به سر بپاشم، گِل به سر و صورت بگیرم، مثل آونگی بی تاب، تاب بخورم به چپ و به راست... و صورت بخراشم و غرق بشم توی اشکی که تمومی نداره....
دلم میخواست  می تونستم این حرفا رو، بدون اینکه بغض راه گلومو بگیره، به خودت بزنم، به خودِ خودت. و تو یه تنه همه چی رو درست کنی و بهم بگی:"خیلی خُلی که این فکرا رو کردی، که من قرار نیست از کنارت برم، که همیشه پیش ات می مونم..." که مثل اون روز بهم بگی:"خودم ازت مراقبت میکنم" ولی میدونم که نمیتونم این حرفا رو بهت بگم... چون این حرفا نشون میده چقدر ضعیفم و تا چه اندازه بی تابم... که این حرفا، همون حرفاییِ که برای نزدن ساخته شدن...
توی دلم یه چیزی بالا و پایین میره و گریه ام اوج میگیره و اوج میگیره... انگار با رسیدن به آخرای این نوشته، ما هم داریم به آخرای رابطه می رسیم... و فکر میکنم شاید رفتنِ تو به این سفرِ لعنتی انگار، تیر خلاصیِ به رابطه ای که مثلِ قطبِ جنوبه...

از: خود
آذرمهر، قاصدک، Marillion و بامداد این را دوست دارند
رها جان بلاخره سکوت دوروزم با خوندن نوشتت شکست
و چقد حرفایی ک توی ذهن و دلت با خودت تکرار میکنی و کلنجار میری با خودت ....
۳ ساعت پیش
قاصدک عزیزم...
چقدر این حرفها درون دلم درد می کشید...
۳ ساعت پیش
میدونی رها امروز درست 21 روز بعد تولدمه و دقیقا 21 روز مونده تا دومین تولد شروعی ک ...
حستو کاملا درک میکنم
کاملا تموم جمله هاتو میشناسم و میفهمم
قشنگ جمله هات انگار از درونم میاد و شنیده میشه
شروع چیز قشنگیه توی هرچیزی بخصوص توی ی رابطه عاطفی و دوستی
میدونی از صب دارم ب دوسال قبلم فک میکنم ب تموم چیزایی ک به قول تو هرروز توی ذهنت با خودت تکرار میکنی و هی با خودت ب ی دلیل فک میکنی
اما ...
هیچوقت ازین ک ی دخترم بدم نمیومد با وجود اینکه همیشه پسرونه رفتار میکردم و همیشه وسط زمین فوتبال با پسرا هم بازی بودم حتی با وجود اینکه دلم میخاس سرک بکشم ببینم دنیای مردونه چجوریه و کارای مردونه کردم و حتی رشته و حرفه کاریم
همیشه ذوق داشتم ک ی دخترم حتی با وجود اینکه یکم زیادی ریزه موندم و ب زیبایی بقیه نیستم
اما ... دیدن ادامه » خوشحال بودم دختر بودنمو واقعا دوسداشتم از حسای زنانه ی ذهنم ک باعث میشد بنویسم ک به جای قلم مو با انگشتام رنگارو لمس کنم ک هر کار زمخت و مردونه رو به شاعرانگی بکشم لذت میبردم
ولی امروز واسه اولین بار توی آینه قدی ب پستی و بلندیای اندام زنانم نفرت داشتم بیزار بودم ک جنسیتم اینه بیزار شدم ک ی زنم ک یه دخترم
میدونی چرا
چون ب قول تو شدم ی تکرار! و امان از تکراری بودن
چون به جای تموم اون حسای بینظیر و لطیف ک من تو و تموم دخترا داریم و از بخشیدنش دنبال چیزی نیستیم به جای تک تک لبخندایی ک از ته دلمون از عمق وجودمون رو لب نقش میزنیم به جای تموم گرمایی که وجود زنانه و احساساتمون ب ادمای اطارافمونو بخصوص ب اونی ک جانانمون میشه سردی یه جمله و تلخیشو با تموم جونم چشیدم
"مزخرف ترین نچسبت ترین و بیشعور ترین دختر بودن رو"
میدونی این شعار نیس ک وارد ی رابطه عاطفی میشی و دوسداری از عمق وجودت خودت باشی و خودت بودن ک ی روز ی آدمو ب سمتت کشونده ی روز باعث دوریاشه
میدونی مشکل از خودت بودنه نیس
مشکل اینه ک بلد نیستیم نقش بازی کنیم ک شبیه ب قول تو بقیه لباسا باشیم
همون لباسیم اما ی روز بخاطر لباسای جدیو مچاله ته ی انبار متعفنیم
ادما با جمله های خشگلی میان تو زندگی همدیگه
مث این جمله ک تو انقد عالی هستی ک نمتونم بگم خاهرم باش مهر میخام عشق میخام...
و با جمله های سرد و تلخ دور میشن مث این جمله ک اویزونی و ....و بقیه بهت ارجحیت دارن!
ی پارادوکس بی نقص!

و دلیلش هم چیزیه ک خودشونو باهاش قانع میکنن
ک تو و احساساتت منو دور کرد!ِ
میدونی دلم میخاد بلند بگم لعنت به این جمله
لعنت به این جمله ک مرز بیقراریارو تبدیل میکنه به قطب یخ زده دل سنگ یه ادم

۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرگِ بعضی از آدما هر زمانی که رخ بده ؛ زوده .
از بس که بهشون نیاز داریم برای بهتر شدن ، برای زندگی کردن ، برای فهمیدن ، برای عشق ورزیدن ، زیبا شدن و ...
اونها میرن ؛ با افتخار و سربلند .. راضی از اونکه بودن و اونچه انجام دادن ..
و این ماییم که باید بجنبیم تا سهم خودمون رو به زیباتر شدنِ زندگی ادا کنیم .

یکی از همین دلبرهای روزگار کسی بود که برام بسیار الهامبخش بود . یه الگوی تمام عیار
خواستم نظرم رو و حرفم رو و چراهای اینهمه دلبستگیمو به لاگرفلد افسانه ای بنویسم دیدم بی فایده ست . نمیتونم . از کجا باید شروع کنم .
گفتم شاید بهتر باشه این قسمت از سخنرانی الهی قمشه ای نازنین و یگانه رو آپلود کنم
همین :)

http://s8.picofile.com/file/8352857600/elahi.mp4.html




از: خود
آخ اره..منم خیلی ناراحت شدم.. خیلی انسان عجیب غریبی بود همیشه در نظرم..انگار نمیشد وقتی توو قاب هست،به چیز دیگه ای نگاه کرد..از نظر شخصیت هم که عجیب تر بود..این همه کار و هنر و فعالیت اخه مگه میشه؟!
"باید بجنبیم "..موافقم..
دیروز
چقدددد دری وری گفتم :)))
۸ ساعت پیش
نفرمایید قربان .. خیلی هم عالی میفرمایید :)
آره کاملن باهات موافقم . میدونی ؟ اینها یه جورایی مراتب داره .
به نظرم اونچه انسان دنبالشه " احساس ارزشمندیه " . اما مراتبشون با هم متفاوته . مثلن از نظر من کسی که صرفن پدرِ یه خانوادس عملن داره عمرش رو تلف میکنه و به جای اینکه دنبالِ رویاهای بزرگ باشه خودش رو مشغولِ زن و بچه کرده .. و دقیقن در همین زمان از نظر همون پدر ، من هم دارم عمرم رو تلف میکنم که دنبالِ یه سری خوشخیالیِ واهی هستم و هرگز نمیتونم بفهمم خوشبختیِ داشتنِ خانواده یعنی چی ..
در هر دوی این مثالها اونچه مشترکه اینه که ماها هر دو خودمون رو آدمای ارزشمندی میدونیم . و اساسن تلاش میکنیم با بهتر انجام دادنِ کارهامون ( اون در وظیفه ی پدریش و من در خیالبافی ) ارزشمندتر بشیم و احساس ارزشمندیِ بیشتری رو حس کنیم .
اما خب از نظرِ من اون در مرتبتِ پایینی قرار داره و از نظری اون من ..
برای همینه که مثلن اگر با یه فنِ فوتبالی صحبت کنی ( که من کردم ) کاملن با افتخار از عمرِ رفته ش صحبت میکنه و حتا برات دلسوزی هم میکنه که نفهمیدی زندگی یعنی چی .
یادمه یه پیرمرد که طرفدار آرسنال بود با چه هیجانی و چه افتخاری از بازیها و بازیکنها و سیستمهای بازی صحبت میکرد .. که جوونیش رو با افتخار سپری کرده و با افتخار بعنوانِ یه هوادارِ آرسنال خواهد مرد . طوری صحبت میکرد که به هیجان میومدی . خیلی اورژینال بود احساسش ..
و خیلیای دیگه که باهاشون گپ میزدم در رشته های مختلف

برای ... دیدن ادامه » همین اونی که مثلن سینه میزنه و اونی که تآتر میره هر روز و اونی که بازی میکنه هر روز و اونی که کارهای مشابه رو با خلوص و تمام وقت انجام میده هر کدوم با کاری که میکنن احساس ارزشمند بودن میکنن .
اما خب از نظرشون ، دیگری در رتبه و مقام پایینتری قرار داره .

میدونی ؟ واقعن هم نمیشه گفت کدوم درست میگن و حق با کدومه
تنها چیزی که میدونم اینه که میتونیم برای خودمون با اطمینان نسخه بپیچیم . و اگر حالمون خوبه ، پس همه چی درسته
فقط مشکلم با بعضی وقتهاست که مثلن طرف میره جشنواره ، بهش توهین میشه چه موقع بلیت فروشی ، چه موقع تماشای فیلم یا کنسرت یا نمایش و ... با سالنهای بد و شرایط بد و ساختار بد و مضامین دم دستی و ...
و بعد خیلی هم شاکیه و فحش میده و نق میزنه و ... ولی باز انجامش میده
خب اینرو راستش نمیفهمم و درک نمیکنم .
این آدم با خودش آشتی نیست . چون مشغولِ طرفداری از موضوعیه که نه تنها بواسطه ش احساس ارزشمندی نمیکنه ، بلکه مدام احساس میکنه بهش توهین شده و تحقیر شده و ...
۷ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" ای خیال که گاه ما را چنان از خود به در می بری
که حتا طنین هزاران شیپور را در پیرامون خویش نمی توانیم شنید
اگر حواس ما مایه ی برانگیختنت نیست ،
پس کیست که تو را به حرکت می آورد
فروغی است که به دست آسمان یا خود به خود پدید آمده است
یا اراده ای خاص بدین جایش فرستاده است ."



از: : #دانته
مختار بایزیدی، بامداد و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عقل ِ ابزاری و جنون ِ ادواری

عرض شود که ؛ عقل ِ ابزاری مطروده ، به طبیعت ِ خودش خیانت می کنه و در خدمت ِ ناصواب در می آد . اما ، جنون ادواری هم باهاش فرقی داره ؟ نه .... هر دو به یک راه می روند ، و پرتگاه ِ آدم را بزرگ تر و بزرگ تر می کنند .
خوب ، چه شده که این همه شاعران ِ به روز ِ شده ، از آن می نالند ؟ صد البته ، عقل ِ سرشتی و جنون ِ شورشی ! مَد ِ نظر ِ بزرگواران است . اما ، خودمانیم غیر از جامعه ی مذکر ، جامعه ی مونث هم به خصوص توی ِ این بیست سال اخیر عجب شهامتی پیدا کرده ، طوری که رسوبات ِ فئودالی ِ مذکرها دارد از بین می رود و دست ها را به حالت تسلیم بالا بُرده اند . حالا برادر تو که اِفه اومدی ، نمونه بیاور تا به کُلی گویی متهم نشوی ....
نمونه و مصداق : دونالد ترامپ برای ِ عقل ِ ابزاری ، که حتا برای ِ چند سِنت ِ بیشتر حاضر است که جنگ هم راه بیاندازد ....
نمونه و ... دیدن ادامه » مصداق : برای ِ جنون ِ ادواری ، باز هم دونالد ترامپ برای ِ دیوارکشی در مرز ِ مکزیک ...
ما دل مان خوش بود که فضای ِ مجازی و اینترنت ، دیوارها را برداشته ، غافل از این که عقلانیت ِ ابزاری و جُنونی ِ ادواری ، می خواهد دوباره دیوار بکشد.‌‌.‌‌...و پُشت دیوارِ بُلند داره یه صدا می آد ....


از : یک دوست دار ِ دنیای ِ بدون ِ مرز و بدون ِ جنگ
#مرتضی_کلانی
سی ام بهمن ماه ۱۳۹۷

از: : یک دوست دار ِ دنیای بدون ِ مرز و بدون ِ جنگ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منصفانه تر بود
که هر کس
فقط تاوان
نفهمی خودش را می داد ...

از: فریدون فرخزاد
چند روز پیش کتابی از کتابخونه گرفتم و وقتی دیدم سرتاسر کناب خط خطی و یادداشت و نوشته و حاشیه داره، داشتم از عصبانیت میترکیدم ... از اینکه تاوان حماقت دیگری رو من باید بدم، که به همون اندازه به کتابِ تمیزی احتیاج داشتم که بخونمش ولی با اون همه کثیفی واقعا ... دیدن ادامه » هیچی نمیفهمیدم
۵ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب هایم را گم کرده ام ،
به دنبال شان می گردم .
می خواهم حقیقت گمشده ام را پیدا کنم ،
می خواهم صدای داستایوسکی را دوباره
بشنوم ؛
وقتی از درد و رنج می گوید .
و صدای حافظ را ،
وقتی از زُهد ِ ریاکاران می گوید .

گوش دادن به حافظ و داستایوسکی
آرامش بخش است .
آن حقیقت گمشده را می گویم ؛
صدای همراهی و همدلی .
باید به جست و جو بپردازم ،
کتاب هایم را بیابم
... دیدن ادامه » و بار دیگر آرام شوم .

#مرتضی_کلانی

از: : کتاب های ِ گمشده .......
و سرانجام کسی خواهد آمد
و با مهربانی هایش به تو نشان خواهد داد
که تو قبل از دیدن او ...
اصلا زندگی نکرده ای !
۳ روز پیش، دوشنبه
و مهربانی دست ِ زیبایی را خواهد گرفت .....
درود .....
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برخاستم تا آخرین غبار آینه را بگیرم
زخمی بود در دستم
خراشی انداخت بر آینه

زخم ها این گونه اند ای دوست
می توانند یک عمر برای لحظه موعود
در لابلای خطوط سر کنند ...

از: خود
به نیت غبارروبی آینه ، خراش می دهی و زخم دست را بهانه می کنی
اَمان از این مجاهدانه مجرمانه براندازی غبارها
و زخم های کینه توز مستتر به خط و ربط های عمر را بهانه می کنی
اَمان از این موعود منجی دغلکارِ ارض و روزها
۵ روز پیش، شنبه
ای بابا ... چرا اتهام میزنید خانوم :)
ممنون از توجه تون
۳ روز پیش، دوشنبه
دستان افتراگر ،
یک شاخه ، متهم
و سه شاخه، بهتانگر را نشانه می رود ،

سه به یک جامانده اید :)
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"وقتی با زبان خطرناک بنزین روی کشور چکیده باشد، فقط یک جرقه کافی است"

سال ۱۹۹۹، به‌عنوان دانشجوی رشته‌ی حقوق، در دادگاه بین‌المللی رسیدگی به جنایات جنگی در یوگسلاوی سابق کار می‌کردم. با دیدن و شنیدن آن جنایات از خودم پرسیدم که چگونه می‌شود که در مثلاً شهری آزاد و چندفرهنگی مثل سارایوو یک‌دفعه بخش‌هایی از جمعیت به جان هم می‌افتند و چنان جنایتی رقم می‌خورد.

راستش این‌گونه نیست که انسان‌هایی که سالیان سال در همسایگی هم زندگی کرده‌اند، صبح بلند شوند و یک‌باره تصمیم بگیرند با هم وارد جنگ و خصومت شوند یا همدیگر را قتل‌عام کنند. قبلاً باید چیزی زیر پوست این جامعه اتفاق افتاده باشد که چنین تغییرات دیدگاهی و رفتاری را به دنبال بیاورد. در مجموع، این‌که گفتمان عمومی در این تغییر و تحولات منفی چه نقشی بازی می‌کند، برای من همیشه قابل‌تأمل بوده است.

زمانی که شما که با واژگان و زبان خود گروهی از انسان‌ها را به‌عنوان خطری مهلک و نافی یا محدودسازِ موجودیت جسمی و فرهنگی خود تصویر و تلقی می‌کنید، به این سو سوق می‌یابید که دفاع با قهر و خشونت در برابر آن‌ها هم مشروعیت و ضرورت دارد. چنین زبانی (توصیفی که شما از طرف مقابل می‌کنید) در خود شما و دور و بر شما برانگیزاننده‌ی ترس و تشدید‌کننده‌ی آن است. این احساس (ترس) که موجودیت تو (جسمی و فرهنگی و زبانی و…) در خطر است، قوی‌تر از نفرت است، از همین روست که من برای تحقیقم عنوان زبان خطرناک را برگزیده‌ام و نه زبان نفرت‌زا. بسیاری از احساسِ‌نفرت‌ها کاملاً بی‌خطرند، زیرا به بروز خشونتی منجر نمی‌شوند. من می‌توانم هزاران صفت و حرف تهدید‌آمیز و اهانت‌بار به شما بزنم، ولی باز هم مطمئن باشم که شما دست به خشونت نخواهید شد.

برای آن‌که واژه‌ها به خشونت تبدیل شوند به دو عامل نیاز است: واژگان و حرف‌هایی که تحریک‌آمیز باشند و جماعتی که این واژه‌ها و حرف‌ها حساس‌شان کند و به حرکت درآورد. چرا مثلاً هواداران ترامپ این‌قدر برای پیام‌های خارجی‌ستیزانه‌ی رئیس‌جمهور مستعدند؟ زیرا ترس دارند؛ ترس از وضعیت اقتصادی خود، از این‌که جامعه و تکنولوژی به‌سرعت پیش بروند و آن‌ها نتوانند بر این قطار سوار بمانند یا سوار شوند. آن‌ها فکر می‌کنند که اِلیتِ سیاسی و فرهنگی جامعه‌شان هر کاری را که از دستش بربیاید برای مهاجران می‌کند، ولی برای آن‌ها (بومیان آمریکا) نمی‌کند. این فکر و تصور، معجونی خطرناک از ترس و خشم است.

این سودمند است که بتوانیم زبان را به عنوان یک طیف یا سیستمی درجه‌بندی‌شده تلقی کنیم و احتمال این‌ را که زبان و لحن (نوع واژگان و فرمول‌بندی‌ها) رقم‌زننده‌ی خشونت باشد، بین بسیار کم و بسیار زیاد تصور کنیم. مشکل این است که وقتی یک زبان کم‌خطرناک مقبولیت اجتماعی پیدا کند، بعداً استفاده از زبانی که خطر بیشتری داشته باشد هم طبیعی می‌شود. به‌عبارتی، ما در کاربرد سطوح مختلف زبان‌ها و لحن‌های خطرناک با مهره‌های دومینو سرکار داریم که یکی که افتاد، بعدی‌ها هم می‌افتند. حرف‌های یکی از شاهدان دادگاه جنایات رواندا هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود؛ بحث بر سر رادیو قمه یا RTLM بود که قوم توتسی را به‌عنوان دشمن و خطری عظیم برای هوتی‌ها معرفی می‌کرد و عملاً زمینه را برای تشدید نفرت در هوتی‌ها و سوق دادن آن‌ها به کشتار توتسی‌ها فراهم می‌کرد. متهمان دو تن از مدیران رادیو بودند. شاهدی که در دادگاه بود می‌گفت که این دو نفر گاماس گاماس به چکاندن بنزین بر روی کشور مشغول بودند، تا روزی که بالأخره جرقه‌ای در کار آمد و شعله درگرفت. به عبارتی، زمانی که بنزین پخش شد، فقط به یک جرقه نیاز دارد…

درسی که از این ماجرا می‌توان گرفت این است که نباید صبر کرد و نشست و نگاه کرد تا بنزین روی کل کشور پاشیده شود. آن هنگام دیر است و متوقف‌کردن خشونت هم دشوار. در واقع باید مواظب بود که اصولاً بنزینی نچکد یا چکیدن آن متوقف شود.

در عصر اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، گفت‌وگو البته دشوارتر شده، چرا که اینترنت به آن‌هایی که حرف‌های دهشتناک و بی‌محابا می‌زنند هم میکروفن داده است. ولی خب، هنوز هم اکثریت مردم در فیسبوک و توئیتر، ادب و نزاکت و معیارهای انسانی را رعایت می‌کنند. و باید در نظر هم داشت که صدا و شلوغ‌کاری نفرت‌پراکنان و پرخاشجویان بیشتر از تأثیر واقعی آن‌ها بازتاب پیدا می‌کند. این به روزنامه‌خوانی می‌ماند. وقتی مردم در روزنامه‌ها درباره‌ی یک قتل می‌خوانند، متوجه نیستند که به این خاطر قتل خبر شده که یک استثناست و نه قاعده.

از ... دیدن ادامه » یک سو اینترنت سبب شده که اراجیف و سخنان نفرت‌انگیز و اهانت و زبان‌ خطرناک امکان اشاعه‌ی گسترده‌تر و سریع‌تری بیابد، ولی از طرف دیگر شانس ما برای نشان دادن واکنش و حساسیت به‌موقع در برابر آن‌ها هم گسترده‌تر از گذشته است. البته حذف و دیلیت‌کردن حرف‌ها و مواضع و بیان‌های نفرت‌انگیز و خطرناک تنها گزینه نیست و کافی هم نیست. اول این‌که ما نمی‌توانیم به‌سرعت هر حرف و سخن و فیلم و موضعی در این راستا را حذف کنیم، حتا اگر کنسرن‌های اینترنتی به سرعت هم قادر به تشخیص چنین محتواهایی باشند. دوم این‌که خطر ضربه‌خوردنِ آزادی بیان هم در این چارچوب زیاد است.

راستش با این‌که به توان و ظرفیت زبان برای برانگیختن خشم و خشونت باور دارم، ولی به شدت به لزوم آزادی بیان هم معتقدم. زمانی که انسان ابزار صلح‌آمیزی برای بیان ترس و نگرانی‌های خود نداشته باشد، معمولاً دست به خشونت می‌شود. البته من مخالف حذف بسیاری از اظهارات نفرت‌انگیز و تحریک‌آمیز و خطرناک نیستم، ولی این به‌تنهایی کافی نیست، چراکه نظر و ذهنیت انسان‌ها را عوض نمی‌کند و از تلاش برای اشاعه‌ی حرف‌ها و فکرهای یادشده بازنمی‌دارد. به عبارت دیگر، زمانی که یک وان حمام سرریز می‌شود باید تلاش کرد که آب کمتری وارد آن شود نه این‌که دائم مشغول تخلیه‌ی آن شد، چون این کار تا ابد به جایی نمی‌رسد… باید یک جامعه‌ی حسّاس و نقّاد ایجاد کرد تا هم خود به سوی نفرت‌اانگیزی و پرخاشگری نغلتد و هم غیرپایبندان به روال‌ها و هنجارها را با نقد و واکنش و آموزش خود به جایی برساند که در ادامه‌ی رویه‌ی خود تجدیدنظر کنند…

ما با توئیتر به توافق رسیده‌ایم که خبری را به شمار بزرگی از کاربران بفرستد که در آن گفته می‌شود اکثریت کاربران توئیتر روال‌ها و هنجارهای گفت‌وگو را رعایت می‌کنند. پیام این است: این یک هنجار اجتماعی است که در توئیتر رفتاری مناسب و شایسته داشته باشید. الگوی ما تبلیغاتی بوده که در یک هتل زنجیره‌ای شده و روی کارت‌هایی در اتاق‌های این هتل نوشته‌اند که ۸۵ درصد مهمانان هتل به‌عنوان اقدامی محیط‌زیستی از حوله‌ی خود بیشتر از یک بار استفاده می‌کنند و تأثیر آن در سوق دادن مهمانان به رعایت چنین رفتاری واقعاً هم زیاد بوده است. جالب این‌که افراد گروهی که به چنین رعایتی پایبند شده‌اند، اصلاً همدیگر را ندیده‌اند، ولی خود را به‌طور ذهنی در میان گروهی حس می‌کنند که به یک معیار عمومی درست پایبند است.

شوخ‌طبعی و هجو حربه‌ای قوی در برابر نفرت‌پراکنی و پرخاشجویی‌ و ستیزه‌گرایی است. راستش هنوز ما در گروه‌مان تحقیق کافی و جامعی در این باره نکرده‌ایم، ولی می‌توانم مثالی بزنم. ابوبکر البغدادی، سرکرده‌ی داعش، سه سال پیش مسلمانان را فراخواند تا به خلافت او بپیوندند. یک فعال مدنی فلسطینی به نام ایاد البغدادی حساب خود در توئیتر را «نه اون بغدادی» نام گذاشت و موجی از تمسخر و هجو علیه فراخوان ابوبکر البغدادی تا حد اسقاط‌کردن و استهزای کامل پیام او به راه انداخت…

از: سوزان بنش
درود..‌نیاز جامعه ی ما ، و بلکه همه ی جوامع گفت ِ گوی ِ سازنده و کار ساز است . متاسفانه همین طور که در متن ِ بالا آمده ، برخی افراد و یا نهاد ها از آن گریزان هستند . سال ها قبل یکی از اندیش مندان گفت : با پیشرفت ِ تکنولوژی فکر بشر هم پیچیده می شود ، و می توان ... دیدن ادامه » امیدوار بود که از راه های مسالمت آمیز به تغییر برسیم .....‌ هر چند الان دنیا در خشونت و جنگ دارد دست و پا می زند و انسان ها لِه می شوند ..ولی ، امید را نباید از دست داد ..‌‌به امید ِ گفت ِ گوی ِ سازنده و کارساز در سرتاسر ِ حهان ِ هستی .‌‌‌‌‌...
۵ روز پیش، شنبه
جناب عبدالهی عزیز و بزرگوار درود بر شما
سپاس از اینکه این مطلب را با ما به اشتراک گذاشتید،بسیار قابل تأمل بود...
۵ روز پیش، شنبه
درود و احترامات فراوان خدمت آقای بایزیدی عزیزم
خواهش می‌کنم
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
طرح
______


"عشق آسان نمود اول ....ولی افتاد مشکل ها ..‌"(۱)
عاشقان ِ بی درد را رها کن ..
دردِ عشق
زهرِ هجر _______

یادبودی که هماره بماند
یادگاری که جار بزند
" آی عشق ...آی عشق... چهره ی آبی ات پیدا نیست "(۲)

پیدایش کنیم
و
در ... دیدن ادامه » دل نگهش داریم ........‌‌‌‌....

(۱)و (۲)_ حافظ و شاملو

#مرتضی_کلانی
#بیست_و_پنجم_بهمن_ماه_۱۳۹۷

از: .................‌......‌.‌‌
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در صف ِ نانوایی بودم .آن قدر صف طولانی بود که به پیاده رو کشیده شد . با یکی از هم صفی ها ! حرف زدم .
گفتم: سال ها پیش ، اون ور ِ آب فقط یک صف دیدم . گفت :چه صفی ؟ گفتم : صف ِ روزنامه . مردم صبح می آمدند ، می ایستادند تو صف ، روزنامه می خریدند ، بعد می رفتند سوار مترو می شدند _ بدون این که همدیگر را هُل بدهند _ ، و به سر ِ کار ......و باقی ِ قضایا .
هم صفی ِ من رفت ماشین اش را جا به جا کُنَد ، که یکی دیگه اومد توی ِ صف ِ پیاده رو . من از توی ِ صف ِ نانوایی گفتم ؛ ایرانی ها خیلی باهوشن _____ فقط هوش شان باید با هم جمع شود _______ او گفت ؛ بله ، فقط یکی را می خواهیم که جمع کُنَد . گفتم ؛ یعنی سرو سامان بدهد ؟ گفت ؛ آره .
گفتم ؛ یه اشتباهی کردیم سال ها قبل ، حالا باید از هفت خوان ِ رستم بگذریم تا دُرستش کنیم _______ و او خندید ، من هم خندیدم ____________

از : اتفاق در نانوایی و تراوش ِ ذهن ِ من ... دیدن ادامه »

از: ................‌‌‌‌‌به شرح ِ فوق
خب اینجور آدما زیادن دور و برمون :)
موزیک و شعر و اجرای دلپذیری داره هرچند قدیمیه

http://s9.picofile.com/file/8352313834/hezbe_bad.mp4.html



از: جورجیو گابر
راستی زیرنویس هم داره :)
۲۶ بهمن
دور از جون علی جان :))
۴ روز پیش، یکشنبه
شما عزیز منی، همین :)
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگر ندیدمت، نه در صبحی از پی شب و
نه در شبی از غروبِ همان روز بی‌رویا که فرداش آدینه بود.
عجیب است، چشمهای همه‌ی مردگان مرا می‌نگرند.
چشمهای همه‌ی مردگان، همزادانِ ستاره‌اند.
دریغا سوسوی منتظر! بلکه تو از خود من،
به اشاره نامی را زمزمه کنی،
ورنه نمی‌توانمت شناخت!
چشمهای همه‌ی مردگان، همزادانِ ستاره‌اند،

من از میان همه‌ی شما، منتظر کسی بودم، که نیامد!
به گمانم دریا، چشمی برای گریستن نداشت،
ورنه آن پرنده‌ی بی‌جفت
به جای نَمِ یکی قطره‌ی باران
چشم به راه دو دیده‌ی من از دریا نمی‌گریخت


از: سید علی صالحی عزیز
از شاعری که راه ِ خانه اش را گم کرد_______

در میخانه بَست نشست
شراب های ِ سرخ و سفید
به حرف در آمدند
یکی نوتر
و
دیگری کهنه تر
بیست ساله ، سی ساله ، پنجاه ساله......
شراب ِ کهنه تر به شاعر گفت
بیا با هم جوانی کنیم .........

#مرتضی_کلانی
#بیست_و_پنجم_بهمن_ماه_۱۳۹۷

از: : شاعری که راه ِ خانه اش را گم کرد _______
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام :)
چقدر خوشبختیم که در روزگاری زندگی میکنیم که شبکه های اجتماعی و فضای مجازی اینطور گسترده و زیبا وجود داره . در ستایش تکنولوژی همین بس که جایی مثل اینستا وجود داره . مکانی زیبا و دلپذیر که انسانهای قشنگ و دوست داشتنی ، علایق و استعدادها و لحظاتِ خوشایندشون رو به اشتراک میذارن . جایی که وقتی بازش میکنی قدم میذاری به خلوتِ رنگارنگ و ماهِ مردمی که شاید نمیشناسیشون اما اونچیزی که شماها رو به هم وصل میکنه زیبایی و تحسینِ زیباییه .
و توییتر ، فیسبوک و همین تلگرامِ معظم و عزیزِ خودمون :)
به لطف دنیای مجازی میتونیم اگر استعداد و دغدغه ای داریم به اشتراک بذاریم و اگر خوب باشیم ، دیده و پسندیده خواهیم شد . و دقیقن از همین نقطه " تغییر " شروع میشه .
مثل مایک یونگِ عزیز و نازنین که در متروی نیویورک آواز میخوند . صدای دلپذیرش ، هر رهگذر رو به مکث وا میداشت . تا برای لحظاتی حتا کوتاه ، نفس بگیره و رنگی شه .
و به لطفِ همین شبکه ها و دنیای مجازی و البته فیضِ خداوند ، صدا و صورت و قلبِ قشنگش نشر پیدا کرد .. انقدر که تاک شوها هم دعوتش کردن ( چون رسالت تاک شوها همینه ، کشفِ قشنگیهای مردم و دست به دست کردنِ محبت )
خلاصه مایکِ داستانِ ما در نهایت دل از مارتین گریکسِ نابغه هم میبره که در سبک ئی دی ام سلطانیه واسه خودش و آهنگ دریمر خلق میشه ..
حالا چند وقتیه که مایک تور دور دنیاشو داره برگزار میکنه که اسمش اینه : never give up :)
و مایکهای بسیاری تا حالا قد علم کردن و این اتفاقِ زیبا تا حالا برای خیلیااااا افتاده ..
نقاشها ، موزیسینها و ...
خدا رو شکر برای تکنولوژی
خدا رو شکر برای تمام شبکه های اجتماعی
خدا رو شکر برای دنیای مجازی
و خدا رو شکر برای اینهمه فرصت و موهبت
خدا رو شکر که در روزگاری زندگی میکنیم که هیچ محدودیتی برای موفقیت و خوشبختی وجود نداره

با ... دیدن ادامه » هم آهنگ دریمر رو از مایک یونگِ عزیز ببینیم و بشنویم :)

https://www.uplooder.net/files/478dec20b468042e9d1fa49463c1ddaa/martin-garrix-feat-mike-yung-dreamer.mp4.html



از: خود
ممنون بامداد جان،بابت موزیک و حس قشنگی که باهامون شریک شدی:)
I'm a lover
Don't tell me who to love
I'm a runner
'Cause I've got somewhere to run
I just listen to the voices in my head
When they tell me
I always have something to believe in
۲۴ بهمن
درود... ..گاهی موقع ، می گویم این محسمه ی مارک زوکربرگ ِ عزیز را بسازید و در میدان ِ شهر نصب کنید ..آخر او فیس بوک و اینستاگرام را برای ِ ما به ارمغان آورده .‌‌‌...‌
و ....موزیک در مترو شنیدن چه با صفاست ...هنوز خاطره ی متروی ِ پاریس و آکوردِئون نواز ها جانم را ... دیدن ادامه » تازه می کند__________
۲۵ بهمن
درود به شما جناب کلانی عزیز و گرامی
حقیقتن باهاتون موافقم
۲۵ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
“جوبار دستهات” :

  آن شب که دیدمت
  آشفته بود موهات 
 و  
آشوب بود ؛ 
 از این سبب در آن جا آن  شب
  آشوب بود . –
  تا آن زمان که 
  جوبار دست هات 
آمد ، گشود 
رخساره ی زلال به دیدار دست هام ، –
 یعنی که : دست هات 
( این با کشیدگیش
  خط های عمر و قلب )
  ... دیدن ادامه » آمد ، نشست 
  با دست های من 
  با سیر ِ عمر و قلب !
   امشب ولی
  تا آن زمان که 
  جوبار ِ دست هات
 آمد ، گشود
 رخساره ی زلال به دیدار ِ دست هام ، –
  آنجا چنان که عمر و قلب ِ من آشوب بود
  آشفته ای نبود
  امشب به غیر عمر و قلب ِ من آن جا
جوبار ِ دست هات
 آمد ، گشود 
  رخساره ی زلال به دیدار دست هام 
  یعنی که : دست هات 
  (با این کشیدگیش 
   خط های عمر و قلب )
   آمد ، نشست 
  با دست های من…


 17/6/1354
#اسماعیل_شاهرودی
نقل از کتاب ِ ویران سراییدن
گزینه ی شعرهای ِ اسماعیل ِ شاهرودی
چاپ دوم ، ۱۳۸۷_ چاپ اول ، ۱۳۸۰_ نشر ِ چشمه

پ.ن : اولین شاعری که زنده یاد اسماعیل ِ شاهرودی را به جامعه ی ادبی ِ ما شناساند ، استاد و پیشوای ِ بزرگ ما ، نیمایوشیج ِ جاودانه بود . او با مقدمه ای که بر کتاب ِ آخرین نبرد ِ شاعر نوشت ، خبر از حضور ِ شاعری متفاوت و ژرف نگر داد: " دیوان ِ گفته های ِ شما ، مرا به یاد ِ مردم می اندازد " .
من خودم به واسطه ی مقدمه ی نیما با شعر ِ آن عزیز ِ از دست رفته آشنا شدم . شعرهای ِ او را در مجله های ادبی ِ آن زمان می خواندم و لذت می بُردم . بعد ها که به دنبال جمع آوری ِ دوباره ی اشعار ِ شاعران ِ نوپرداز بودم ، اسماعیل ِ شاهرودی از اولین هایی بود که ذهن ِ مرا به خودش مشغول داشت .
در اواخر دهه ی شصت ِ شمسی یکی از شاعران ِ پیش کسوت، گزینه ی اشعار ِ او را چاپ کرد . قبل از او نیز دکتر براهنی در سال ۱۳۶۶ شعر ِ بلند ِ اسماعیل راکه در رثایش نوشته بود ، به چاپ رساند :
قسم به چشم های ِ سُرخت اسماعیل ِ عزیزم ،
که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید...

او در آذر شصت درگذشت .در حالی که پنجاه و شش سال بیشتر نداشت .
در دهه ی هقتاد که شعر امروز ِ ایران ، دچار تحولی شگرف شد ، جامعه ی شعر خوان به شعر های ِ اسماعیل ِ شاهرودی روی آوردند ، و به خصوص جوان ترها . جامعه ی آن روز که شرایط کم و بیش امروز را در خودش دارد ، با فروپاشی شوروی و از بین رفتن دوقطبی ِ جهانی ، به یک باره دچار دگرگونی ِ ذهنی و اجتماعیِ شگرفی شد . پدیده ها به شکل ِ خاکستری و چند تایی دیده می شد و نسبی گرایی رواج یافت . ذهنیت ِ گسسته و کارکرد زبانی در شعر رواج یافت ، فرم را نیز دگرگون کرد و به شعر ِ چند صدایی و یا چند بُعدی رسیدیم ، که پسامدرن نام گرفت _ اعتراض به جامعه ی مدرنی که از عقل ِ ابزاری استفاده می کند تا جنگ راه بیندازد و خشونت را رواج دهد . ما به دنبال یک وضعیت فرهنگی هستیم که از این چرک و کثافت ِ مدرن نجات پیدا کنیم و این نمود خودش را در هنر و به خصوص شعر نشان داد . وضعیت دیگری که مسائل ِ عام ِ بشری را این بار با اجرای ِ زبانی ِ شعر بیان می کند ، و حس ِ شاعرانه را گواه ِ آزادی و تعهد انسانی اش می گیرد . بدین ترتیب بود که نام ِ آینده دوباره بر سر ِ زبان ها افتاد .....

از: : شاعر ِ آینده
قاصدک، جهان، مختار بایزیدی، باهآر و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حیف سکوت که زندانی صداست
حیف پرنده
که در بند بال خویش
درگیر رفتن است

ای کاش اتفاق، طوقی نبود در پای آن پرنده

چیزی نیاز بود
از جنس حس لحظه جاری
حسرت ماندن
حوصله کردن
از جنس حق هبوط

آخر کدام بند شعر را
قلاب کنم و بدوزم لبان ماهی را ...

از: خود
در کویری نشسته بودم،
سرخورده ، مات ، تنها ،
بی هیچ امیدی به نم بارانی
یا عبور عابری غریبه حتی
آمدی ، ازنمیدانم کدام جهت جغرافیای آن کویر

غریبه نبودی ، چندان آشنا هم ،
صمیمی اما ، گویی دیرینه دوستی

مکثی به فرصت استکانی و دل دادی،
به ناگفته هایی که بر دل مانده بود،
و نم بارانی هم آمد
و به ناگه ، با یک گل بهار شد
و رد تو ماند بردل
و خواهد ماند

این ... دیدن ادامه » دل ساحل دریا نیست
که درآن ،
عمر رد پاها به قد آمد و برگشت چند موج نحیف کف آلوده باشد
این دل کویر است
تشنه و سیراب،
به آب و از لهیب آفتاب ،
منجمد اما داغ ،
پر از سکوت و ستاره و حسرت

میماند، در حافظه این دل، رد پای بهار
اگر نم بارانی باشد،
که بود،
و اگر همدلی،
که بودی...

بهمن97

برای تو عزیزی که دلتنگتم
به قد همه سالهای ندیدنت
و همه کیلومترهای دوری
و به قدری که قدردان تو ام


از: خود
بسیار عااالی بود ، شادباش بابت قلم شیوا و مسحورکننده شما
۲۰ بهمن
بزرگوارید جناب کیکاوسی نژاد
۲۰ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سر در نمی آورد از دریا
موج
مادر زاد
غَرقی ست

#علی_بابا_چاهی
#کتاب_شعر_بیا_گوشماهی_جمع _کنیم
#نشر_ثالث
#چاپ_اول_۱۳۹۲

پ.ن : کتاب ِ فوق ، مجموعه ی شعرک های
علی باباچاهی ست .تعداد ِ این شعرک ها دویست و شانزده تا هستند . دو تا رباعی هم شاعر در پیاده رو نوشته !؟
علی باباچاهی در پایان موخره ی کتاب که به صورت ِ گفت و گو در آمده ، می نویسد : " بیا گوشماهی جمع کنیم " را هم که ملاحظه می فرمایید ! در ارتکاب ِ این جُرم ، سیروس ِ نوذری شاعر هم شریک جُرم ِ من است . چرا که با ارسال ِ شعرک هایشان مرا به نوشتن ِ این کارک ها تشویق کرد " .
البته من این را اضافه کنم که بر خلاف ِ نام کتاب ، شعرک ها به جز چند مورد ، بقیه از دریا ، موج ، صدف ، گوشماهی و...حرف نزده . حالا این کتاب ، روبه روی ِ من است و دارم شعرک ها را می خوانم و مرور می کنم . یکی دیگه در این مورد پیدا کردم :
گوشماهی و صدف
به ... دیدن ادامه » همه می رسد
موج
با دست ِ پُر آمده است
او می گوید ؛ بهتر است به جای ِ هایکو از " شعرک" استفاده کنیم ، که اول بار اسماعیل ِ نوری علاء مطرح کرده .چرا که اگر از واژه ی " هایکو" استفاده کنیم ، دچار ِ " خود تحقیری "
شده ایم ؟
در این شعرک ها نیز باباچاهی دست از طنز برنداشته و همچنان مخاطب را غافلگیر می کند :
مار
یا ماری بوده قبلا"
یا مارگریتا
و نیز شعرکی دیگر :
باد
پنهان شده پُشت ِ شاخه های ِ درخت
لخت ِ مادر زاد

از: شاعر ِ " بیا گوشماهی جمع کنیم " .
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر من وُ حافظ

در خیابان ِ ایران زمین
یادم آمد ؛
"یاری اندر کَس نمی بینم ...."
آخر تنها بودم ،
قدم می زدم وُ فکر می کردم
دُرُست روبه روی ِ شهر ِ کتاب ِ ابن سینا ....‌
"عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل ها ...."
..............‌.
بیمار بود ...
شفا می خواست
گفتم برو قانون ِ ابن سینا را بخوان ؛
کُلی دوا داره ،
درمون ِ کارساز داره .
رفت ... دیدن ادامه » وُ دیگر نیومد ....

#مرتضی_کلانی
#چهارم_بهمن_۱۳۹۷

از: ماست که بَر ماست .....
خودکرده را تدبیر نیست.....
۰۴ بهمن
روزگاری بود عهدآسانی و ارزانی و فراوانی و
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
حرفها به غایت تمام و کمال زده شدو
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
نپذیرفتند و جفاها کردند و شقاوتها...
روا داشتند ولی باز نظر به اینکه
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
که ... دیدن ادامه » گفته اند نکویی کن و در آب انداز
اما همچنان به راه خود میرفتند که...
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
عمر گذراندند به بی حاصلی وبی خبری
تا که چرخ گردون نمایاند حاصل اعمال را...
و غافل از اینکه گندم از گندم بروید جو ز جو
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
شرایط به سختی گرایید و ایشان...
به جفنگ گویی و فرافکنی و خودفریبی
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیزکن از صحبت پیمان شکنان
و در نهایت ما نه رندان ریاییم و
حریفان نفاق...
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
و چنین رفت و چنان خواهد بود...

۰۴ بهمن
مرسی از شعر ِ زیبای شما
سپاس ِ ...بی کرانا .....
۰۴ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید