تیوال یادگاری
T1 : 00:44:46
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نوشته بود:
" تحلیل می رویم, ناامید می شویم و هر روز تعداد افرادی که خسته می شوند و ترکمان می کنند بیشتر می شود
و داغ نبودنشان را به جانمان می گذارند.
اما انگار اینجا, مکان مناسبی برای تغییر است.
جایی که روح جستجو گر هنوز خشک نشده.
سرنوشتمان را خودمان باید مشخص کنیم. زوال یا تجربه دیوانه وار زندگی ای با معنا"
زیرش از یک روح دسته جمعی نوشته بود کنار دریای جنوب و دمامه زنی برای کشتی سوخته قصه ها...
و من با لذت این کلمات جادویی رو نگاه می کنم.
روح جستجوگر, زوال یا تجربه... انگار انتخابی با تمام قدرت دست خود ما... ما برای کشف معنا جستجو و مبارزه می کنیم.
پیش خودم می گم: هدفی والاتر از این داریم؟
۴ روز پیش، سه‌شنبه
مریم زارعی و اعظم م این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آنجا یک قهوه خانه بود ...
اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟! عجله، همیشه عجله...
کدام گوری میخواستم بروم؟
من به بهانه ی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام.

محمود دولت آبادی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کلبه ای دور در خاطر گمشده جنگل
نوای خروش رود
که بر بستری فراموش شده از جانم جاریست
گرمای هیزمی در اجاق
به انتظار عطر چای دارچین دلخواهت
و نگاه خیره تو،
مرا بس است در این غروب دلتنگ
که مهر جمعه بر پیشانی دارد.

از: خود
مریم زارعی و هیچکس این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای مرگ ، به خود غره مشو
شاید کسانی تو را هولناک و عظیم بدانند
اما به واقع اینطور نیستی !!
بعد از خوابی کوتاه تا ابد بیدارماندگانیم
و دیگر خبری از مرگ نخواهد بود
زیرا اوست که می میرد !

DEATH be not proud, though some have called thee
Mighty and dreadfull, for, thou art not so
One short sleepe past, wee wake eternally,
And death shall be no more death, thou shalt die.

Jone Donne
ترجمه : سیمین زرگران
علیرضا بابایی این را خواند
نیلوفر ثانی ، Marillion و مرتضی کلانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از همین میترسم که به کسی یا چیزی عادت کنی اون وقت اون کس یا اون چیز قال ات بذاره . اون موقع دیکه هیچی برات باقی نمیمونه . میفهمی چی میخوام بگم ؟ ...از کسایی که میذارن میرن خوشم نمیاد واسه همین هم اول از همه خودم میرم اینجوری خاطر جمع تره

خداحافظ گری کوپر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی ... دیدن ادامه » که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ... 

و من آنروز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم

از: شاملو
زادروزش گرامی... هیچ وقت جزء طرفداران سینه چاکش نبودم, اما دایره واژگان و توانایی بی نظیرش در انتخاب کلمات و ایجاد مفاهیم جادویی در شعر, باعث شده همیشه با دقت, احترام و لذت به کارهاش گوش بسپارم..
اون صدای زیبا وقتی داره از "مارگوت بیگل" می خونه....
۲۱ آذر
به قول دوستی؛ شاملو دوست داشتنیست حتی برای آنها که شاعرش نمی دانند.

اون دکلمه عالیه با صدای تاثیرگذار شاملو و موسیقی بسیار خوب بابک بیات

"..پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز،
برآنم که در کنار تو لنگر افکنم؛
بادبان برچینم
پارو وا نهم
سکان رها کنم
به ... دیدن ادامه » خلوت لنگرگاهت درآیم
و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم.
استواری امن زمین را
زیر پای خویش."
۲۱ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جودی ابوت:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بابا ... دیدن ادامه » لنگ دراز عزیزم. تمام دلخوشی دنیای من این است که ندانی و دوستت بدارم.
وقتی میفهمی و میرانی ام... چیزی درون قلبم فرو میریزد...چیزی شبیه غرور

21 آذر 96
نوبادی ، مریم اسکندری و مریم زارعی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گفت:
"داشتن یک قلب زخمی و شکست خورده, شگرف ترین راه برای کشف دنیاست"

نگاه معرکه ای داشت....خیالم رو از ادامه مسیرش راحت کرد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میخواهم نسبتم را با باران کنار بگذارم و این خاطرات یتیم مانده را به خانه برسانم ...
هیچ می دانی ، فراموشی آزادیست.
ولی باز هم هر آب گذشته از سر ما به جوی باز نخواهد گشت.
هیچ زخمی آنقدر ساده لوح نبود که تا با قربان صدقه های نرفته ات التیام یابد و هیچ قول و قراری انقدر ماندنی نبود که بیاید با خیال راحت کنارمان بنشیند و پایش را دراز کند و فنجانی چای بنوشد....
و سرهای من هیچکدام آنقدر عاقل نبود که حوالی تو روزی به سنگ نخورده باشد...
از دستم بر نیامد دستهای تو...

(یادی از گذشته )

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با وجودی که هستی...
با وجودی که کنارت بهترین حس دنیا رو دارم...
با وجودی که تنهایی دیگه برام معنی نداره وقتی کنارت هستم یا ازت دورم...
یه وقتایی ... یه حس عجیب غریب و وحشتناک، میاد سراغم، چنباتمه میزنه گوشه ی قلبم... حس میکنم کیلومترها ازت دورم...
دلم می لرزه... سرم به دوران می افته... قلبم تند تند می زنه....
انگار گم شده باشم... وسط شلوغی... انگار راه برگشتی نداشته باشم، از جایی که نمیدونم کجاست...
 بعد فکر میکنم تو باید باشی...
همین نزدیکی ها...
اما نیستی...
چرا از وسط شلوغی پیدات نیست؟
چرا دستمو نمیگیری ببریم؟ چرا پیدام نمیکنی؟
 بعد گریم میگیره...
از دلتنگی...
 از این حس مرموز ...
از این تنهاییِ کش دار...
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
4 5 تا بچه داشت
همه کار کرده بود توی زندگیش و در آخر همسرش رو ترک کرده بود
سالها بعد که برگشت,داشت می مرد
4 تا عکس پزشکی داشت که نشون می داد مغزش داره منفجر میشه
به شوهرش گفت
به هیچ کس نگفتن
فقط چند روز آخر رو زندگی کردن, پر از هیجان, دنیا رو به آخر رسوندن از همه چیز
مرد گفت: انگار من متخصص هیجان دادن به آدمهای دم مرگم
راست می گفت
آخر کار...یه گرافیتی از اسمش کشیدن روی دیوار محله
مریم زارعی این را دوست دارد
لذتبخش ترین قسمتش برام اینجا بود که به هیچ کس هیچی نگفتن, ترحم نخریدن...دنیا رو ترکوندن
۱۸ آذر
چرا چون خیلی خفنه پرسیدم.گفتم شاید از متن کتابی باشه.در کل عالی شما کارت حرف نداره.
۲۱ آذر
واسه یه سریاله رفیق...من به داستان درش اوردم فقط
:)))
۰۲ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
- آدما همه همینجوری ان. داغون و نابود شده. به فاک رفتن
--دنیا جای ضعیفها نیست
- جای ترسوها هم نیست پسر
مریم زارعی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
- یادت باشه
ما دو تا کار بیشتر روی این کره خاکی نداریم. اول اینکه "یاد بگیریم"
دوم اینکه با سختی ها دست و پنجه نرم کنیم
- منظورتون از دست و پنجه نرم کردن اینه که دائم المست باشم؟
- بعضی مشکلات نیاز به تقلای بیشتری دارن
واسه پیدا کردن چیزی که ارزش یادگیری داره, باید باهاش دست و پنجه نرم کنی پسر...
این تنها راه دووم اوردنه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا این درد آروم نمی‌شه... چرا این خونریزی بند نمیاد... این خونِ مدام، قراره ریشه کدوم درخت رو آبیاری کنه که قد بکشه و سایه‌اش
آسایه کدوم علف هرزی بشه که قد بکشه و خوراک
برای کدوم زبون‌بسته‌ای بشه که قد بکشه و شکار
برای توله‌های کدوم درنده‌ای بشه که قد بکشن واسه تکرار دریدن... که دریدن مدام بشه و مداوم...
این جوی خون به کدوم دریا قراره بریزه که اینقدر بی‌قراره...

عجله نکن
که سال‌هاست همه دریاهای دنیا سرخه...

از: عقاب
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این آخرین برگه... طوفان و آتش به باغ زده و همه برگ‌ها رو یکی‌یکی برده و سوزونده... این آخریشه. هنوز مونده و طاقت آورده...
حالا من همه برگ‌های بازی رو یکی‌یکی باختم و فقط یکی مونده. آخرین برگ... همونی که میز رو جمع می‌کنه.

از: عقاب
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز روز کتاب و کتاب خوانی است. ما هر سال این روز را گرامی می داریم هر چند بازار کتاب وضع اسفناکی دارد و سال به سال نیز به وخامت این اوضاع افزوده می شود. ایران کتاب نمی خواند و ما مغفولانه به تاریخ درخشان گذشته مان می نازیم در حالی که به دلیل ناآگاهی چیزی را از خود برای آیندگانمان به جای نمی گذاریم. ملتی که کتاب نمی خواند محکوم به فنا و اضمحلال فرهنگی است.
مریم زارعی ، امید فرجی و بهنام قنبری این را دوست دارند
جناب عمرانی عزیز،نظر و ایده شما برای فرهنگ سازی مطالعه و همه گیر شدن ان در جامعه چه می باشد؟
به نظرتون میتوانیم هر هفته در کافه ی ارام جمع شویم و به نقد و بررسی و مطالعه بخش هایی از کتاب مقرر شده بپردازیم؟؟؟
۰۳ آذر
سلام ودرود به هر دو بزرگوار
.وقتی وحید میگوید از طلوع تا پاسی از شب در گیر بر آورده کردن نیاز های اولیه خود هستند برای اینکه لقمه ای نان به کف آرند و سر سفره بگذارند
ولی آن هایی که به قول شما به جای رفتن به کتاب فروشی به فست فود های سطج شهر سر می زنند آنها ... دیدن ادامه » نفسشان از حای گرمی بلند می شود
بدون از بین بردن فقر اقتصادی تلاش برای از بین بردن فقر فرهنگی آب در هاون کوفتن است
۱۳ آذر
درود بر جناب فرجی عزیز
الهی به نام یزدان پاک هر دو فقر در این مرز و بوم ریشه کن شود
۱۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هوا گرگ و میشه... گرگ و میشی که به جون هم افتادن و دارن می‌درن. از آسمون داره خون می‌چکه. مثل قطره‌های بارون. یه بارون لطیف، که با یک ریتم آهسته می‌باره... و من پشت پنجره برخورد هر قطره به شیشه رو با صدای موسیقی تماشا می‌کنم. عکسم توی شیشه پنجره با جای سُر خوردن قطره‌ها افتاده روی هم. انگار که اشک‌های خودم باشه. یه تصویر قدیمی که چیزی شبیه لبخند میاره روی لبم.
هوای دلم گرگ و میشه... کاش این‌بار میش باشه که می‌بره...

از: عقاب
جناب عمرآبادی سلام. ما همچنان منتظر راه اندازی بخش ویژۀ کتاب در سایت تیوال هستیم. بخشی مشابه بخش های تئاتر، سینما، ادبیات و ...
فکر می کنم با بخش کتاب سایت تیوال به سرعتی دو چندان راه خود را به سمت کمال و ایفای نقش فرهنگی و هنری اش خواهد پیمود.
اگر کمکی ... دیدن ادامه » در این زمینه نیاز داشتید دریغ نخواهیم کرد.
۲۴ آبان
سپاس از پیگیری و توجه شما جناب عمرانی عزیز
این طرح در تیوال جدی‌است و هرگز از برنامه یا اولویت خارج نشده، از همدلی شما سپاسگزارم.
۲۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با زنگ سوم تلفن از جا پریدم ، گویی پیش از این سومین زنگ در این دنیا نبوده ام ، بلند شدم ، یکهو ، سرم گیج رفت ، فکر کنم کم خونی دارم یا شاید کم بود ویتامین ، از آ بگیر تا آن آخری که نمیدانم کدام است ، دستم را میگیرم کنار صندلی ، چشمهایم سیاهی میرود ، زنگ چهارم هم به صدا در آمد ، فاصله ام با گوشی زیاد نیست اما نمیدانم جرا به سان ابتدا تا انتهای ولیعصر میگذرد برایم ، همانقدر کند و آرام ، میرسم ، به نفس آفتاده ام ، چقدر گذشته از آن روزها که من منتظر تماسی بوده ام ، گوشی را که بر میدارم صدای باد میدهد ، باد و ترافیک ، گفتم الو ، جوابی نیامد ، قلبم میزند ، چند بار زنگ زدم به کسی که حرف نزدم؟ چند بار رفتم به آدرسی که کسی منتظرم نبوده است؟ نمیدانم صدایم را شنیده است یا نه ، باز میگویم ، الو ، صدای باد شدید تر شده و صدای نفس ، به یاد نفس هایش میافتم ، همان که هیچوقت ... دیدن ادامه » صدایم نکرد ، از میان باد نجوای ضعیفی گویا می آید ، امروز چندم است؟ به دنبال مناسبت میگردم در ذهنم ، امروز چندم است؟ حتی تولد خودم هم یادم رفته

هر چه هست همان هاست که میدانم ، میدانم که نباید بدانم اما فقط همان ها را میدانم ، ساعت چند است؟

همه جا تاریک شده ، کی شب شد؟ ، اصلا کی روز میشود؟ چند وقت است در دنیا نبوده ام؟ صدای نجوا بلندتر شده ، چیزی گفت؟ گفت انگار ، من گوشهایم نمیشنود یعنی نمیخواهد بشنود ، اسمم را گفت انگار ، سلام میکنم ، باکی؟ من؟ شاید اشتباه است و تنها یک تشابه اسمی است ، کسی شبیه او نبود اما ، هیچوقت نشنیدم جز همان یکبار ، صدا کردنش راحت بود ، میشد گفت هی تو ، یا گفت ببین ، او بر میگشت ، اما من همیشه اسمش را صدا میکردم ، او برمیگشت ، در جوابم هیچوقت نگفت جانم ، هیچوقت نگفت عزیزم ، فقط نگاهم میکرد ، شاید برای همین دوستش میداشتم ، همین که خودش بود ، صدای پشت خط خیلی بلند است ، صدای فریاد میآید انگار ، چرا پس من نمیشنوم؟ صدا برایم مفهوم نیست ، گوشی را میگذارم ، شاید خودش بود ، صدایش را یادم رفته ، اگر زنگ بزند و صدایم کند میشناسم؟ چه میگویم؟ جانم؟

منتظرم ، سالهاست که این خط زنگ میخورد و من منتظرم ، اینجا در این اتاق تاریکی که هیچکس جز من اجازه ندارد بیاید ، دست میکشم به صورتم ، خودم را فراموش کرده ام ، صدایم چگونه بود؟ مادر؟ امروز چند ساله میشوم؟ نکند اینها همه بازیست؟ نکند من نقش اولی تیاتری هستم که تماشا چی نداشته؟ مادر؟ امروز چندم است؟ مادر کجایی؟ چند سال است صدایت نکرده ام؟ تلفن زنگ میخورد ، با صدای سومین زنگ از جا میپرم ، گویی در هپروتی بوده ام ، بلند میشوم ، یکهو.....





رها باصفا ، علی پارسای جم ، تیلا بختیاری و بهزاد هندی این را امتیاز داده‌اند
کابوس خوبی بود... این اواخر آدم کم کم دلهره بر میداشتش...
نکته:
یه ویرایش خوب می خواد...حذف اضافات و جملاتی که بودنشون لزومی نداره... همین
۱۰ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

ارتباط خانة پدری و مجله فیلم

به بهانه نمایش مستند "کایه دو فیلم" در گروه هنر و تجربه

در دوران نوجوانی از بساز و بفروش ها و زندگی در آپارتمان دل خوشی نداشتم. از همان زمانی که خانه همسایه را تخریب کردند و ساختمانی چهار طبقه ساختند. چرا که آنتن تلویزیون، قدرت قبلی را نداشت و فیلم های معدود شبکه های سیما را به خوبی سابق نمی شد تماشا کرد. آخر آن زمان فیلم های هر ماه انگشت شمار بودند، نه مثل الان که در هر تعطیلی ده تا دوازده فیلم پخش می کنند. به همین دلیل همیشه سعی می کردم از این گونه سازه ها ایراد های فنی و بنی اسرائیلی بگیرم. خوشبختانه پدر هم در مقابل اصرار همه، مبنی بر فروش خانه، مقاومت می کرد و من هم تا می توانستم در قسمت های مختلف خانه، مجله و کتاب نگهداری می کردم.
تا اینکه ازدواج کردم و خود مجبور به ترک خانه پدری و زندگی در یکی از همین ... دیدن ادامه » آپارتمان ها شدم. اما باز هم خانه پدری همچنان پا برجا بود و فضای کافی برای نگهداری مجله های فیلم و کتاب های من وجود داشت. بالاخره بعد از سالها پدر تصمیم به فروش خانه گرفت. بر خلاف تصور همه، کارها به سرعت انجام شد. آپارتمان جدید پدری برای نگهداری این همه مجله و کتاب کافی نبود. تنها راه حل، انتخاب چند جلد کتاب مهم و سپردن بقیه به دیگران بود. چون ترجیح می دادم مجلات و کتاب هایم مورد استفادۀ افرادی قرار گیرد که به آنها نیاز دارند، آگهی دادم و آنها را به نحو مطلوب به دست نیازمندانش رساندم. با خودم فکر کردم وقتی در مجله فیلم آگهی چاپ می شود و در آن شمار های نایاب مجله را برای فروش تبلیغ می کند، پس فروش آنها توسط من هم اشکالی ندارد.
قبل از ترک 225 شماره، که در بین آنها شماره های کم یاب و نایاب هم دیده می شد، مجله ها را ورق زدم . یادش به خیر آن وقت ها آگهی های مجله اکثراً فرهنگی بودند و خبری از کِرِم ، ماکارونی و پیتزا فروشی نبود. یادم هست آن موقع انواع مجلات منتشره کم بود، هر ماه به راحتی می شد مجله فیلم را روی دکه روزنامه فروشی، در جایی ثابت و همیشگی پیدا کرد. اما الان آنقدر تعداد مجلات رنگارنگ زیاد شده که برخی از آنها را اصلاً روی پیشخوان نمی گذارند. آن زمان روزنامه فروش ها قیمت مجله را حفظ بودند و وقتی می گفتی" آقا یک فیلم برداشتم "، می دانست که چقدر پول کم کند. راستی آن موقع مجله 60 تومان بود. یادم هست که اگر در یکی دو روز اول ماه مجله را نمی خریدی، تمام می شد. به ویژه شماره های مخصوص جشنواره که در طی چند ساعت نایاب می شد. اما الان گاه مجله تا اول ماهِ بعد هم در روزنامه فروشی ها موجود است. امیدوارم تیراژ آن زیاد شده باشد. یک سال هم مشترک مجله بودم و بعد مجدداً خرید از روز نامه فروشی را ترجیح دادم. اما هنوز هم مسئول محترم بخش اشتراک ، سالی یکی دو بار آگهی به در منزل می فرستد و مرا دعوت می کند که مشترک شوم.
در بعضی از مقاله ها، زیر جملات را خط کشیده بودم و مانند کتاب درسی از آنها آموخته بودم .اگر چه فهرست سالیانه چاپ می شد اما من فهرست شخصی خودم را داشتم و وقتی فیلمی را می دیدم به راحتی مجلۀ مربوط به آن را پیدا می کردم. یادم هست که چون با دوبله میانه خوبی نداشتم، عمداً شماره ویژه دوبله را نخریدم و آرشیوم ناقص شد!
هنگام مرور مجلات، چشمم به نام نویسندگانی خورد که دیگر در میان ما نیستند، نویسندگانی که مدتی با مجله قهر کردند اما بازگشتند، یا آنهایی که قهر کردند و دیگر باز نگشتند، و طنز سینمایی که چقدر الان جای آن خالی است. سایر خاطرات هم لا به لای ورق های مجله بود: کارت جشنواره برای بخش مسابقه سینما آزادی سال 67 و 68 و امضای ورنر هرتسوگ روی یکی دیگر از کارت ها در سالی که مهمان جشنواره فجر بود.
با تمام این خاطرات، الان هم خوشحالم. پدر زندگی جدید و راحت تری را تجربه می کند و خود را با آپارتمان نشینی وفق داده است. هنوز هم در خانه من سینما جاری است. هنوز هم مجله فیلم می خرم و می خوانم. دختر کوچک من هم بزرگ شده. یاد گرفته و مجله را ورق می زند، اما پاره نمی کند و روزانه بار ها فیلم مری پاپینز را می بیند و من تمام پلان های آن را حتی بهتر از رابرت استوینسون حفظ شده ام و آواز “Let’s go fly a kite” رهایم نمی کند. من مطمئن هستم در یکی از آن هشت واحد آپارتمان در حال ساخت در محل سابق خانه پدری ، نوجوانی پیدا خواهد شد که مشترک مجله شود و سینما را دوست داشته باشد.

پی نوشت: این یادداشت در سال ۸۷ نوشته شد. مدتی بعد از نگارش آن پدر در بستر بیماری افتاد و در گذشت و من حالا پدر، خانه پدری و مجله هایم را از دست داده ام. دیگر شماره های سابق را ندارم که ورق بزنم و تجدید خاطره کنم. اما به هر حال انسان به امید زنده است. دوباره شروع کردم به آرشیو کردن مجله .
بامداد ، مرتضی کلانی و احسان علایمی این را امتیاز داده‌اند
چه قدر نوشته ی جالبی بود . من هم زمانی مجله ی فیلم را می خریدم . و موقع جشنواره ، حتمن این کار را انجام می دادم . عاشق خواندن آن خلاصه ی فیلم هایش بودم . اما ، حالا دیگر جشنواره آن رنگ و بو و کیفیت سابق را نداره . من، هم از جشنواره ، سال هاست کنده شده ام و هم از ... دیدن ادامه » مجله ی فیلم . ولی گاهی وقت ها فیلم های هنر و تجربه را می بینم . آخرین باری که یک فیلم خوب از این نوع را دیدم ، فیلم " کوه " ، ساخته ی امیر نادری بود .
۲۹ مهر
تجدید خاطره بود یادش بخیر و روح پدرتون شاد
۰۳ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
#هنرمندکارت بسازید! ربات تلگرامی sadhonarBot
https://t.me/sadhonarBot
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید