تیوال یادگاری
S3 : 04:37:05
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
و اما دست ها ...
این موجودات نجیب ...

دست ها را جدی بگیرید ؛ حتی جدی تر از چشمها ...

آدم ها قبل از اینکه با پاهایشان بروند ، در دستهایشان بدرود را گفته اند .

دستها خورشید آدمی اند ، طلوع و غروب میکنند ؛ در تاریخ همیشه پیش از لب ها ، دستها بهم رسیده اند .

حالا خوب خاطرم هست ؛
من هم وقتی خودم را به زیر بغل زدم ، پاهایم را ورچیدم و آهسته از یاد ِ دستانتان رفتم ، آب از آب ِ چشمانتان تکان نخورد ...

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حالِ خوب یعنی چند ساعتی رو به بیسکوییت کره ای درست کردن بگذرونی و موزیکای دهه شصت گوش کنی
بعدم بشینی لب پنجره و همچنانکه زیر پات گرمِ شوفاژه و بالا رو سپردی به نسیمِ خنکِ مهر ... با همون موزیکا خیالبافی کنی ..
بیسکوییتها رو با شیرکاکائوی داغ نوش جان کنی و باز خیالبافی کنی ... :)
حالِ خوب یعنی باور داشته باشی که زندگی خوبه ، که خدا فوق العاده ست
حالِ خوب یعنی ایمان به زیبایی ، یعنی باور به نیکویی :)

حالتون خوب میشه اگر یه آهنگِ دهه شصتی ، مثلن همین آهنگو گوش کنین و پاشین یه شیرینی درست کنین
قولِ قول :)

https://www.uplooder.net/files/536de16f0925a7f15da12bab1e779459/The-Turtles---Happy-Together---1967.mp4.html



از: خود
جناب بامداد،دوست عزیز و ارجمند،ممنون که این حال خوبت رو با ما به اشتراک گذاشتی،گوش دادن به این آهنگ نوستالژیک چقدر لذت بخش بود.
۱۹ مهر
حالا گیرم گزینه دوست‌دارم رو زدم، حق ماجرا ادا می‌شه؟؟
۲۱ مهر
تو بزنی ادا میشه :)) بزن و اداش کن رفیق
۲۱ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک بار طعم عشق را چشیده ام
قلبم را تند کرد
بدنم را دیوانه
حواسم را به هم ریخت
و رفت ...



از: هالینا پوشویاتوسکا
عشق اتفاق سنگینی ست
وقتی می افتد
یک نفر برای برداشتنش کافی نیست
۱۶ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چندین ساله که بعد از بیدار شدن از خواب اولین کار بعد از دوش گرفتن و قبل از ورزش صبحگاهی ، همینه : تکرار جملات تاکیدی
با جملات تاکیدی اولین بار توسط اسکاول شین آشنا شدم و بعدها با کاترین پاندر و .. ادامه پیدا کرد ..
از حدود 7 8 سال پیش میشه که روو آوردم به کتابهای انگیزشی و روانشناسیِ نوین ( به قول یک عده روانشناسیِ بازاری :d )
مهم نیست دیگران به چه اسم صداش میکنن . و اساسن مهم نیست باورِ دیگران نسبت به این آموزه ها و کتابها چیه . یا چه نتایجی براشون داشته . چون من که در زندگیشون نبودم و نمیدونم چه کردن :)
مهم برام اینه که اینها در زندگیِ من عمل کردن و ثمراتِ نیکوی این کتابها برام معجزه آسا و شگفت انگیز بود .

خواستم چندتایی از این جملاتِ روزانه م رو که البته متعلق به پاندر و اسکاول شینِ نازنینه اینجا بنویسم . شاید پاکش نکردم و موند یادگاری :)
و ضمنش اینرو هم شهادت بدم که امروز زندگی و تمام داشته هامو مدیونِ اسکاول شین ، پاندر ، هیکس ، راندا برن و ... هستم که همگی از یک چیز اما با بیانها و لحنهای مختلف صحبت کردن :) و اون قانون جذب بود :)
همین


اکنون چیز های پوسیده و اوضاع و شرایط کهنه و روابط فرسوده را رها میکنم اکنون نظم الهی بر جهانم استقرار می یابد و پایدار می مانم


خداوند منشا همه موهبتهاست و همه انسان ها و اوضاع زندگی و جامعه وسیله ای برای رساندن موهبت های الهی به سوی من هستند

من ... دیدن ادامه » در تمام قسمت‌های زندگی‌ام دارای وفور و فراوانی هستم.

من پذیرای تمامی نعمت‌های جهان هستم.

من سزاوار چیزهای عالی‌ای هستم که برایم اتفاق می‌افتد.

من تمامی چیزهایی که نیاز امروزم هستند را دارم.

من می‌گذارم خداوند فراوانی را برای من در تمامی سطوح مهیا کند.

هرچیزی که نیاز دارم، امروز وارد زندگی ام می‌شود.

عشق . موانع به ظاهر محال را ذوب می کند و از سر راه برمی دارد . محبت . غیرممکن را ممکن می سازد

من به خدا چشم میدوزم و هدایت او را می طلبم و توانگر می شوم

من از نظم الهی سرشارم و موزون و مقتدر طرح الهی زندگی ام را به سرانجام میرسانم

خدای درون من هم اکنون مرا از هر چیز و هر کس که دیگر جزئی از طرح الهی زندگیم نیست می رهاند

خدای درونم هم اکنون طرح الهی زندگی ام را آشکار و شکوفا می سازد

من عاشق زندگی هستم و زندگی عاشق من است . امروز خودم را به تمام خوشیهای پیش روو میسپارم .

قدرت کامیابی بخش خدا یکایک ثانیه های امروزم را برکت می دهد تا هم اکنون و همین جا به عالیترین ثمرات نیکو برسم

آمین :)




بعدن نوشت :
گفتم کتابهایی که دوسشون داشتم و با اونها معجزات و شگفتیهای زندگیم شروع شد رو بنویسم که باشه اینجا :) ( چون این پست رو هم پاک نخواهم کرد )

اول چهار اثر از فلورانس اسکاول شین بود که یادمه با خوندنش شوکه شدم . و شک نسبت به تمام اعمال و رفتار و گفتاری که تا اون روز داشتم شکل گرفت . بصورت امتحانی خواستم اونچه میگه رو تست کنم ببینم چی میشه ؛ و شد :)
بعد از اون قانون شفا از کاترین پاندر بود که به شکل عجیبی همه چی رو تحت کنترل خودش درآورد و منو با یه زندگی متفاوت آشنا کرد .
و بعد مجموعه کتابهای راندا برن ( مجموعه راز ) مثل قدرت ِراز ، راز ، قانون سپاسگزاری و ... که هنوزم وقتی میخونمشون و به یادشون میفتم خدا رو شکر میکنم که فرصت آشناییم رو با این مفاهیم فراهم کرد . خودِ این آشنایی بزرگترین موهبت زندگیم بود .
به طور قاطع بعد از این مرحله بود که اتفاقهای مثبت و معجزات ، پی در پی وارد زندگیم شد و خدا رو شکر تا امروز ادامه داره ..

و بعد هم کتابهای کامیابی و دوازده ستون موفقیت از تونی رابینز و ....
دیگه هر چی میومد میبلعیدم و میبلعم همچنان .. از ولش گرفته تا تریسی و لس براون و ...
و اینها همچنان ادامه داره تا اینروزها که عاشقِ یک نفرِ جدید شدم و اون جول اوستینه . مردِ نازنین و زیبایی که کلامش معجزه ست :)


از: خود
من...بعد از هزار سال تمام حتی

باز روزی مرده ام به خانه باز خواهد گشت

تو از این تنبوره زنان توی کوچه نترس

نمی گذارم شب های ساکت پاییزی

از هول و ولای لرزان باد بترسی...!

هر کجا که باشم

باز کفن بر شانه از اشتباه مرگ می گذرم

می آیم مشق های عقب مانده تو را می نویسم

پتوی ... دیدن ادامه » چهار خانه خودم را تا زیر چانه ات بالا می کشم

وبعد...یک طوری پرده را کنار می زنم

که باد از شمارش مردگان بی گورش

نفهمد که یکی را کم دارد!


از: سید علی صالحی عزیز ما
عجب انتخاب زیبایی!
ممنون
۰۹ مهر
عجیبه از جناب صالحی اینهمه ایرادِ زبانی در شعرشون
کاش یه کم بیشتر حوصله به خرج بدن برای نوشتن
۰۹ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درختان را تکان میدهد

زیر گوش و لایِ مویِ عابران فوت میکند ؛

بی دلیل میخندد ؛ پاییز ..



میرقصدو

با دامنِ بلندِ روستایی اش ؛

پا زیرِ برگها میکشد ..



سر ... دیدن ادامه » به سر پرندگان میگذاردو

دنبالِ ابرها میدود ..

شوخ طبعی اش ، ماهِ کامل است ؛ وقتی به ستارگان سقلمه میزند ..



پاییز ، دخترکی میانسال ، که هرگز بزرگ نمیشود !

اینرا هر عصر

چمنها در گوش هم پچ پچ میکنند و

آواز میخوانندو

میرقصند ….


------------

پااااااااییییییییییییییز مبااااااااارک :)
حیف از انبه های از دست رفته
اما درود به نارنگیها و بلالهایِ توو خیابونو پرتقالهای توو سرخ و بامیه های درازِ ولیعصر ِ هنوز نخورده


از: خود
پاییز توام مبارک بامدادجان ... مهرت سرشار و زیبا
شعر زیبات هم لایک ..:)
۰۱ مهر
آقا رضای عزیز ممنونم از شما بابت دعای زیبایی که برای دلم کردی :)
من سالها بود اینو حس میکردم که بعضی از فصلها، بعضی روزاش متعلق به خودش نیست ولی جوابی براش نداشتم و حالا با خوندن مطالب شما و بامداد عزیز متوجه شدم قضیه از چه قراره :)
چقدر خوبه که ما همه چیز ... دیدن ادامه » رو با دقت و کنجکاوی ببینیم، همه اتفاقاتی که در طبیعت رخ میده منحصر به فرد و قابل تامله و باید مارو به وجد بیاره.
کاش هیچ وقت این جهان برامون عادی نشه.
۱۴ مهر
آقا سعید و بامداد عزیز صورت مبارک‌تون زخمی بوسه‌های طبیعت. (مخصوصا بچه شیطون‌شون)
۱۴ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روی دیوار کی ، یادگاری نوشتم؟!
دیوار هیچ کس!
شب ازنیمه گذشته، دیر است!
ساعت را عقب کشیده اند ،
وقت اضافه...
باز هم نبودی،
باز هم
شهریوری دیگر تمام شد بی تو!
می ترسم جام بعدی گل طلایی داشته باشد!
من که می دانم گل خواهم خورد! وقتی حریف تو باشی!
فقط بدان جام بعدی حذفیست....




از: هیچ کس
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

‎دکتر گفته به زندگی فکر کن،
‎اما من زندگی رو خوب یادم نمیاد، انگار یه تیکه مهمش یادم رفته.
‎یادم رفته. هیشکی یادم نمیاره.
‎شبها که قبل خواب خیره می شم به سقف،
‎همش میدونم باید یه چیزی یادم بیاد،
‎یه اسم شاید، اما تو سرم فقط عکس تاریکی هست.
‎من یه چیزی، یه کسی یادم رفت.


از: حمید سلیمی
زاده ی شهریور!
شمعِ سی و اندی
خاموش شد از بازدم آرزوها!
زادروزت شاد!

#مخاطب خاص

از: هیچ کس
تلخ بخوانی ام
یا شاد
رویای من فصل زیبای حضور توست....
.......
۲۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی دانم چرا تمام راه های دموکراتیک جهان به زیر خاک ختم میشود ... و من نگران خدایی هستم که سالهاست در راه مانده ...
می ترسم از دیدن مسیح های مُرده ای که این روزها ، حتی صلیبی به ارث نمی برند ؛
از پاهایی که ورچیده می شوند و آهسته از یادها می روند ؛
می ترسم از باوری که هر بار ، با دیدنِ تقسیم منصفانه ی درد میان کودکان ، از کفم می رود ...
من می ترسم از پیراهنی که بوی تو را ندهد .
فردا را ببین... اعدامی ِ دیگری در راه است ...صبحدم ، پیش از طلوع دستانِ ما ... پاهایش بی خیالِ جاذبه ، در هوا تاب خواهد خورد... و اینجا ،جایی حوالیِ همین زمین است.

از: خود
ما پادشاه را کشتیم، سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم. حالا تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست.
اینجا سرزمینی ست که برای آزادی جنگیدیم ولی حالا برای نان می جنگیم.
نکته ی عدالت این است که:
"همه وقتی برابر می شوند که مُرده اند."



#بینوایان

از: ویکتور هوگو
تاآنجا دوست ات دارم که مرزهای نازک عنکبوتی ام از هم نگسلند
مرزهایی که گاهی از تو هم باید به آنجا بگریزم
بگذار با مداد یک خط بکشم
اصلا با انگشت روی هوا
و فکر کنم این سو، سمت امن من است
عجیب احساس میکنم که اتفاق در انتظار افتادن است
و احمقانه احساس میکنم که مرزهای من مرا نامریی میکنند
سر همین خط سلام، سر همین خط بدرود...

از: خود
یادمه هروقت با پسرا دعوام میشد، تنها نگرانی مامان این بود که جاییم نزنن که بعدها نتونم بچه دار شم!
یه بار که سر یه چیز خیلی بیخود دعوامون شده بود، با این که خونه بود، اصلا نیومد ببینه چه خبره. حسابی که کتک خوردم و خونین و مالین شدم، اومد گفت: حقت بود!
درد این جمله از درد تمام کتک هایی که خورده بودم بیشتر بود...
همونجا بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت بچه دار نشم و یه بدبختِ از همه جا بی خبر رو به این دنیا نیارم که هرقدر زدن توی سرش صدام درنیاد و یهو پیدام بشه بهش بگم:" حقت بود" !
میگن : بخشیدم، فراموش کردم... کی میدونه که ما هر روز داریم با دردامون زندگی میکنیم و اصلا بخشش و فراموشی یعنی چی؟ من که بعد ۱۰ ۱۵ سال بازم که یادش می افتم، دردم میگیره....

از: خود
با سلام و احترام
شانستون رو در مسابقه کانون پرورش فکری امتحان کنید
شرایطش رو در سایت زیر جستجو کنید

مسابقه قصه گویی
http://www.kanoonfest.ir
۰۲ شهریور
منظورم اون نبود ، متاسفانه به دلایلی پاکش کردم
۱۰ شهریور
خوندمش احسان جان...
منم خیلی از نوشته هامو پاک کردم و این حس رو چقدر می فهمم..
فرصتی که از دست میره... :-(
۱۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت.
کاش میشد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم ، روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید.
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد ..


از: ...
ای کاش
دیده و دل ها
همه آبی بود
مثل دریا
بسان رویا
ای کاش
شب از دامنش
ستاره ها را
چون قاصدکان پیامبر
نوید ... دیدن ادامه » روزانه ایی نو می ساخت
و بر چشم دل های تیره می‌ افشاند
تا آدمیان
دمی گرم را
بر جان شان می نوشیدند
و قصه های ما هم
آفتابی می شد
چرا که
همراهی دل و قلم
آفرینش غزل است
که سبز است
چون بهار

#ناهید_حدادی
۲۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای مرگ ، به خود غره مشو
شاید کسانی تو را هولناک و عظیم بدانند
اما به واقع اینطور نیستی !!
بعد از خوابی کوتاه تا ابد بیدارماندگانیم
و دیگر خبری از مرگ نخواهد بود
زیرا اوست که می میرد !

DEATH be not proud, though some have called thee
Mighty and dreadfull, for, thou art not so
One short sleepe past, wee wake eternally,
And death shall be no more death, thou shalt die.

Jone Donne
ترجمه : سیمین زرگران

از: Jone Donne
مجتبی مهدی زاده، نیلوفر ثانی و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فراموشی ، آزادی ست .
این جمله را هر روز به خودم که کشان کشان ، خودش را حوالی زندگی می چرخاند ، میگویم و دو وجب آنطرف تر ، باز ، پاهایم به گذشته سُر می خورد ... هر کسی ، روزی ، از چیزی خواهد گریخت بی آنکه بداند همچون جنینی در بطن روزگار ، با بند نافی بدان متصل است ؛ تا اتفاق بیفتد .
حالا خوب میدانم هر انسانی ، روزی اتفاق خواهد افتاد ، بی رویا ، بی سایه ، حوالی همین زمین ...
حکایت ِ همان جوخه اعدامی ست که در دوسوی هفت تیرش ، یک نفر ایستاده است ؛ آرامش گرگ و میش آسمان را برهم میزند و آن یک نفر اتفاق می افتد ؛ بی رویا ، بی ...

با اینهمه فردا روز دیگری ست ؛
شاید کسی بیاید ،
نام مرا بداند
و
نشانیِ تو را .


از: خود
آدمها
در خیال شان با یکدیگر حرف می زنند
کافه میرند و چای می نوشند
شعر میخوانند و شاعر می شوند
و از تمام درد های شان،فارغ می شوند

در سالن سینما
کنار هم می نشینند
تمام سنگ فرش های
خاطره ... دیدن ادامه » انگیز خیابان ها را
آهسته و آرام،با هم قدم می زنند

آدمها
شب ها درد و دل های زیادی می کنند
حتما حس خوبی دارد
که حرف می زنند و خیال شان
خوب خوب گوش می دهد
خوب خوب

آخر،تمام مردمان فراموش کار شهر
روزی آنقدر مجنون خوبی بودند
که امروز
نقاب را به صورت دارند و با خیال شان
لحظه های شان را زندگی می کنند.
#مجتبی
۰۷ مرداد
ممنون از متون زیبا و همراهی دوستان
۰۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
‏پرسید چگونه ای؟
گفت: چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک برتخته ای بمانند؟
گفتند: صعب باشد.
گفت: حال من هم چنین است.

از: تذکرة الاولیا عطار نیشابوری

"من صبح که پا می‌شم، دلم می‌خواد کسی باهام حرف نزنه. می‌خوام از خونه که میرم بیرون، کسی منتظرم نباشه که برگردم. دل کسی واسم تنگ نشه. کسی منو نخواد. می‌خوام تنها باشم!"



از: فیلم کنعان
مزن بر دل ز نوک ِ غمزه تیرم
که پیش ِ چشمِ بیمارت بمیرم
نصاب ِ حسن در حد ِ کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
قدح پر کن که من در دولت ِ عشق
جوانبخت ِ جهانم گر چه پیرم
چنان پر شد فضای ِ سینه از دوست
که فکر ِ خویش گم شد از ضمیرم
مبادا جز حساب ِ مطرب و می
اگر حرفی کشد کلک ِ دبیرم
درین غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر ِ مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای ِ مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به ... دیدن ادامه » سیب ِ بوستان و شهد و شیرم
قراری بسته ام با می فروشان
که روز ِ غم بجز ساغر نگیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می‌آید صفیرم
چو حافظ گنج ِ او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم

#حافظ به سعی سایه

پ.ن : این غزلی بود که امروز وقتی دیوان حافظ ِ بزرگ را گشودم ، روشنایی ِ روز را برایم دو چندان کرد .
سایه در پایان ِ مقدمه بر دیوان ِ حافظ می نویسد :
" هر ناسازی و بی اندامی که در این ارائه باشد ، به مدد راهیان مقام شناس که هم اکنون در کارند یا پس از این خواهند بود ، بر طرف خواهد شد . اگر هم نشود باکی نیست . در شعر حافظ خاصیتی ست که گاه بی دلالت ِ مستقیم ِ لفظ ، خواننده را به معانی دلخواه می رساند و شاید سحر ِ کلام همین است . "

از: #حافظ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب سی و پنجم... نور.

تاریکی، تنها چیزیه که هست. نه به معنی بدش، نه به معنی غمگینش... بدون هیچ وزن و برچسبی، به معنی ذاتیش.
هستی یک تاریکی فراگیره، یک سکوت مطلق. زنجیره‌های درهم‌تنیده‌ای از علت و معلول که بی‌امان و کور، حلقه به حلقه تا همیشه پیش می‌رن... دریایی از ارتعاش‌های ناخودآگاه که درونش شناورن... بدون مقصد... بی نشانی از ساحل...
این وسط، من چی هستم؟ «من» یعنی چه چیزی؟ نقطه‌ای که می‌دونه که هست و در تناقض با همه چیز می‌تونه نخستین حلقه زنجیره‌های تازه باشه... این چگونه ممکن شده؟
تاریکی تنها چیزی نیست که هست... در ژرفای این دریای تاریکی یک روشنایی هست، ماهی که در عمق این شب می‌تابه... خودآگاهی.
خودآگاهی بزرگ‌ترین معجزه این هستیه... نوری که نقطه‌ای رو برای پارو زدن نشون می‌ده... اونجا که پاسخ همه پرسش‌هاست... جایی که همه به هم می‌رسیم... ساحل... ... دیدن ادامه » «من».

از: عقاب