تیوال یادگاری
S1 : 05:36:26
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت.
کاش میشد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم ، روی آرامش اتدیشه ی ما می رقصید.
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد ..


از: ...
ای مرگ ، به خود غره مشو
شاید کسانی تو را هولناک و عظیم بدانند
اما به واقع اینطور نیستی !!
بعد از خوابی کوتاه تا ابد بیدارماندگانیم
و دیگر خبری از مرگ نخواهد بود
زیرا اوست که می میرد !

DEATH be not proud, though some have called thee
Mighty and dreadfull, for, thou art not so
One short sleepe past, wee wake eternally,
And death shall be no more death, thou shalt die.

Jone Donne
ترجمه : سیمین زرگران

از: Jone Donne
مجتبی مهدی زاده، نیلوفر ثانی و جهان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فراموشی ، آزادی ست .
این جمله را هر روز به خودم که کشان کشان ، خودش را حوالی زندگی می چرخاند ، میگویم و دو وجب آنطرف تر ، باز ، پاهایم به گذشته سُر می خورد ... هر کسی ، روزی ، از چیزی خواهد گریخت بی آنکه بداند همچون جنینی در بطن روزگار ، با بند نافی بدان متصل است ؛ تا اتفاق بیفتد .
حالا خوب میدانم هر انسانی ، روزی اتفاق خواهد افتاد ، بی رویا ، بی سایه ، حوالی همین زمین ...
حکایت ِ همان جوخه اعدامی ست که در دوسوی هفت تیرش ، یک نفر ایستاده است ؛ آرامش گرگ و میش آسمان را برهم میزند و آن یک نفر اتفاق می افتد ؛ بی رویا ، بی ...

با اینهمه فردا روز دیگری ست ؛
شاید کسی بیاید ،
نام مرا بداند
و
نشانیِ تو را .


از: خود
آدمها
در خیال شان با یکدیگر حرف می زنند
کافه میرند و چای می نوشند
شعر میخوانند و شاعر می شوند
و از تمام درد های شان،فارغ می شوند

در سالن سینما
کنار هم می نشینند
تمام سنگ فرش های
خاطره ... دیدن ادامه » انگیز خیابان ها را
آهسته و آرام،با هم قدم می زنند

آدمها
شب ها درد و دل های زیادی می کنند
حتما حس خوبی دارد
که حرف می زنند و خیال شان
خوب خوب گوش می دهد
خوب خوب

آخر،تمام مردمان فراموش کار شهر
روزی آنقدر مجنون خوبی بودند
که امروز
نقاب را به صورت دارند و با خیال شان
لحظه های شان را زندگی می کنند.
#مجتبی
۰۷ مرداد
ممنون از متون زیبا و همراهی دوستان
۰۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
‏پرسید چگونه ای؟
گفت: چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک برتخته ای بمانند؟
گفتند: صعب باشد.
گفت: حال من هم چنین است.

از: تذکرة الاولیا عطار نیشابوری

"من صبح که پا می‌شم، دلم می‌خواد کسی باهام حرف نزنه. می‌خوام از خونه که میرم بیرون، کسی منتظرم نباشه که برگردم. دل کسی واسم تنگ نشه. کسی منو نخواد. می‌خوام تنها باشم!"



از: فیلم کنعان
نیلوفر ثانی، زهره مقدم، نیلوفر، جهان و پیرزاد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مزن بر دل ز نوک ِ غمزه تیرم
که پیش ِ چشمِ بیمارت بمیرم
نصاب ِ حسن در حد ِ کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
قدح پر کن که من در دولت ِ عشق
جوانبخت ِ جهانم گر چه پیرم
چنان پر شد فضای ِ سینه از دوست
که فکر ِ خویش گم شد از ضمیرم
مبادا جز حساب ِ مطرب و می
اگر حرفی کشد کلک ِ دبیرم
درین غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر ِ مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای ِ مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به ... دیدن ادامه » سیب ِ بوستان و شهد و شیرم
قراری بسته ام با می فروشان
که روز ِ غم بجز ساغر نگیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می‌آید صفیرم
چو حافظ گنج ِ او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم

#حافظ به سعی سایه

پ.ن : این غزلی بود که امروز وقتی دیوان حافظ ِ بزرگ را گشودم ، روشنایی ِ روز را برایم دو چندان کرد .
سایه در پایان ِ مقدمه بر دیوان ِ حافظ می نویسد :
" هر ناسازی و بی اندامی که در این ارائه باشد ، به مدد راهیان مقام شناس که هم اکنون در کارند یا پس از این خواهند بود ، بر طرف خواهد شد . اگر هم نشود باکی نیست . در شعر حافظ خاصیتی ست که گاه بی دلالت ِ مستقیم ِ لفظ ، خواننده را به معانی دلخواه می رساند و شاید سحر ِ کلام همین است . "

از: #حافظ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب سی و پنجم... نور.

تاریکی، تنها چیزیه که هست. نه به معنی بدش، نه به معنی غمگینش... بدون هیچ وزن و برچسبی، به معنی ذاتیش.
هستی یک تاریکی فراگیره، یک سکوت مطلق. زنجیره‌های درهم‌تنیده‌ای از علت و معلول که بی‌امان و کور، حلقه به حلقه تا همیشه پیش می‌رن... دریایی از ارتعاش‌های ناخودآگاه که درونش شناورن... بدون مقصد... بی نشانی از ساحل...
این وسط، من چی هستم؟ «من» یعنی چه چیزی؟ نقطه‌ای که می‌دونه که هست و در تناقض با همه چیز می‌تونه نخستین حلقه زنجیره‌های تازه باشه... این چگونه ممکن شده؟
تاریکی تنها چیزی نیست که هست... در ژرفای این دریای تاریکی یک روشنایی هست، ماهی که در عمق این شب می‌تابه... خودآگاهی.
خودآگاهی بزرگ‌ترین معجزه این هستیه... نوری که نقطه‌ای رو برای پارو زدن نشون می‌ده... اونجا که پاسخ همه پرسش‌هاست... جایی که همه به هم می‌رسیم... ساحل... ... دیدن ادامه » «من».

از: عقاب
احسان (صابر ابر): میدونی از این همه بدبختی چجوری خلاص میشیم مامان؟
یه شب یه شام ِ درست حسابی بپزی بخوریم، بعد سرِ فرصت همهٔ درزای درو پنجره هارو ببندیم، یکیمون شیر گازو باز کنه، بریم بخوابیم؛ صُب نشده همهٔ درد سرامون پریده..


#دیالوگ_ماندگار



از: اینجا بدون من / بهرام توکلی
شب بیست و هشتم... سفر.

می‌دونی؟ دنیای ما و همه قوانینش انگار با «سفر» گره خورده. از پایین ترین سطح تا بالاترینش...
سفر الکترون‌ها دور هسته، به اتم‌های دیگه... سفر زمین دور خورشید، کهکشان... باد، رودخانه‌ها... پرنده‌ها، پرستوها... انگار فضا-زمان نا گزیر از تنیدگی سفر بوده و بدون اون به «هست» نمی‌رسید.
می‌دونی؟ انگار فقط ما آدما نیستیم که باید به جاده بزنیم... برای یافتن کسی، پیداکردن چیزی که گم کردیم و نمی‌دونیم کِی، کجا و حتی چی... برای یادآوری تکه دیگری از حقیقت... فقط ما آدما نیستیم... انگار هر ذره جهان از سفر آغاز شده... هستی هم گمشده‌ای داره که از ازل در جستجو، هست شده، برای برگشتن به لایه آرامش...
می‌دونی؟ گاهی فکر می‌کنم، ما ناگزیر از بی‌قراری هستیم، چون در میانه یک سفر وارد شدیم... ما، نسیم، پرنده‌ها، کهکشان، اتم‌ها و همه ذرات جهان همسفریم... ... دیدن ادامه » نه برای رفتن... در سفر بازگشت.

از: عقاب
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمیزاد چقدر باید برود تا به خودش برسد ؟! کسی چه می داند ، شاید مشت مشت خودش را در راه ریخته تا روزی برگردد .
چقدر باید خودش را میان دو زانو ضجه بزند تا به خودش عادت کند؟! چرا عادت نمی کنیم ؟
آدمیزاد آبستن تاوان های پس نداده است ؛ بدهکار کوچه های قدم نزده ...
همیشه یک نفر هست که آدم او را به چای های ننوشیده و پینه های بسته نشده ی دستانش ، بدهکار باشد .


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهش میگی: "آروم باش عزیزم، توی زندگی هرکس ممکنه پیش بیاد!"
نگاه میکنه و میون اشک و بغض میگه:" چطوری آروم باشم؟ آره حرف زدن آسونه، راحت می شه گفت: فراموش کن،غصه نخور! تو که نکشیدی نمی دونی چی میگم! کاش هیچ وقت برای هیچ کس پیش نیاد..."
و تو فکر میکنی اون موقع که این اتفاق برای خودت افتاده بود در چه حالی بودی؟ و نگاه میکنی به کسی که حالا توو موقعیت توئه اون زماناست و بهت میگه:" نمی فهمی دارم راجع به چی حرف میزنم..."
توی سکوت زل میزنی بهش و بعد لب باز میکنی که:" آره عزیزم، تو راست میگی، من نمی دونم دارم راجع به چی صحبت میکنم..."

از: خود
چه حس آشنایی
مث روزایی که توی چشمایِ قاصدکِ توی آیینه زل میزنم و میدونه که میدونم و بازم میگه نمیدونی!
حرفایی که توی ناز و ادایِ پلک های آدما درست اون لحظه که خیره میشن به امتدادِ افق پنهونه و هیشکی نمیشنوه جز سکوتِ ممتدِ خیال!
۲۲ اردیبهشت
رهاجان فکر میکنم این موقعیت در زندگی خیلی از ماها اتفاق افتاده، اما وقتی بادقت به قضایا نگاه میکنیم میبینم با وجود این که بسیاری از اتفاقات جنبه مشترک دارند ولی همیشه موقعیت ها منحصر به فرد و خاص هستن. یعنی در واقع کسی که ادعا میکنه "کسی درد منو نمیفهمه" ... دیدن ادامه » پر بیراه هم نمیگه...
۲۳ اردیبهشت
شایدم شکل دردکشیدن آدما باهم فرق داره یا مثلا بعضی آدما فکر‌میکنن تنها کسایی هستن که دردی رو تحمل میکنن..
۲۶ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جایی میان اندیشه‌های نابهنگام دچار شک و تردید شد. جایی فراسوی هر اندیشه‌ای.جایی شبیه یک حباب، تهی از ارزش‌هایش. همان هنگام بود که از اندیشه‌هایش لحظه‌ای دست کشید تا زندگی جدیدی را شروع کند. لحظه‌ای بود که دیگر نمی‌خواست همیشه همان آدم قبلی بماند. می‌خواست تغییر کند و تجربه‌ها و عقاید نو را زیست کند.

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی که تمامِ سلول های
قلبت عاشِق میشود
دیگر دستوری از مغز نمیگیرند
که چه کاری انجام بدهند ؟
یاانجام ندهند؟
هر ثانیه خونی که پُمپاژ
میشود پر است از عشق
دلتنگی ، نگرانی...
و خدا نکند روزی
این سلول بدونِ"عشق"
کار کنند دیگر چیزی
ازآدم نمی ماند،
جز "دردیِ عمیق" ...

از: مژگان_بوربور
برای دخترکانتان از زنانی بگویید که سالها در شما زندگی کرده اند ، همان ها که گاه دلشان و گاه زانویشان لرزیده ؛ زنانی که یک روز بدنیا آمده اند و روزی هزار بار مرده اند ...
و یا آنها که چمدان ، بسته و از شما کوچ کرده اند .
آنانی که رنج هاشان ، پابرهنه سر به دیار آینه ها گذاشته ؛ و عمر هیچ دیروزشان به دیدن فردا قد نداده است .
به دخترکانتان بیاموزید همه شکستنی ها دفع بلا نیستند ؛
حریمی که بشکند ، بغضی و یا تنگ آبی ...
از گره هایی بگویید که در سرزمین زنانه ی شما ، حتی با دندان باز نشد ...به دخترکانتان بافتن بیاموزید ؛ خیال و قصه و شعر ... و بگویید از چمدانی که هر زنی ، روزی گوشه ی خیالش بسته و جا داده ، همان که گاه و بی گاه نمیگذارد دمی در خیال و سوسوی چراغ خانه ، پای احوالش را کمی دراز کند ...

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدم ها از هم یاد می گیرن، همه چی رو، عشق، خیانت، دروغ، وفاداری، رفتن، موندن، همه این ها رو از آدم های دیگه یاد می گیرن.
گاهی باید نشست و فکر کرد که از آدم هایی که تو زندگی مون اومدن و رفتن چی یاد گرفتیم، عشق، یا بی احساسی؟

کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی


از: روزبه_معین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها، گوشه‌ای ایستاده بودم.
چند نفر از ساختمانی بیرون آمدند. سیگارشان را روشن کردند.
حرف می‌زدند و می‌خندیدند.
از آن جمع، یکی مرا دید.
لبخند زد.
گفت صبح به‌خیر.


آدم‌های کمی هستند که دیگران را می‌بینند.
حواسشان به آدم‌های دیگر هست.
و این زیست چه ملالت‌بار و آغشته از اندوه می‌بود اگر کسی حواسش به کسی نبود.
به او.
او که گوشه‌ای تنها ایستاده.

از: دوست
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جهان اکثر ما هنوز درحد همان گلیمی ست که یادمان داده اند پایمان را از آن درازتر نکنیم و ما نیز ابلهانه جهان را در همان شعاع ادراک کرده ایم.

از: دوست
درود و احسنت بر شجاعت صادقانه ات
تمامی ادعا های زیستن ما همین است وبس
۲۸ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمان موجود عجیبی ست ؛ گاهی می آید در رگ و ریشه آدم رسوب میکند ، بعضی زمانها را میگویم ، با تمام اتفاقات و آدمهایش ؛ آنوقت تو ، به هر طرفِ این زندگی که در به در شوی باز سر از ناکجاآباد خودت در می آوری ، همانجا که خشکت زده ، همانجا که ایستاده ای . تار به تار گیسویت هم که سپیده بزند، باز تو جُم نمیخوری ... این خاصیت رسوبات هر آدمی ست .
ماندن به چمدان بسته و بلیط در مشتت نیست ؛ خیلی ها با اینکه خودشان را فرسنگ ها دورتر از ناکجاآبادشان ، پرت کرده اند ولی باز همانجا که باید، ایستاده اند ...
سراغشان را هروقت بگیری سر از همان خاطره درمیاوری که سرش بلاتکلیف، ایستاده اند .
یادتان باشد تمام نیست هایتان را گَلِ دوش ِ هست هایتان آویزان نکنید ، زندگیتان ترک میخورد ، رسوباتتان نشت میکند به تمام اوقات و احوالتان . (مارال.ب)

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما ... دیدن ادامه » تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنیِ فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونه ام
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

* آهنگ جزیره از سیاوش قمیشی *

.
.
.

ت م

بغض نوشت : دلتنگم .
غمگین نوشت : دلتنگم .
آرزو نوشت : دلتنگم .
ویران نوشت : دلتنگم .
آوار نوشت : دلتنگم .
اشک نوشت : دلتنگم .
درد نوشت : دلتنگم . تو بگو این درد با تو هم هست ؟




از: ... ..
این همه درد؟
کم نیست؟
بس نیست؟
چند سال باید بگذره؟
چقدر باید پیر تر بشیم؟
۱۸ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سالی که گذشت سال زخم‌های ریز و بسیار بود... خوبی زخم‌های عمیق اینه که می‌فهمیشون، باورشون می‌کنی و درمونشون می‌کنی... اما زخم‌های ریز رو فراموش می‌کنی... خودشون رو نه، ترمیمشون رو... ولشون می‌کنی... تا اینکه کم‌کم چشم باز می‌کنی و می‌بینی همه‌جات پر شدن، سراسر خط‌های سرخ ریزِ کهنه‌ ‌ای... مراقب باش اسبی نشی که لنگ می‌زنه و حتی یادش رفته روزی چهارنعل می‌رفته! اونقدر نرم، نرمت می‌کنن که نمی‌فهمی...
برای دوباره دویدن، زخم‌ها رو دریاب... ریزها رو.

از: عقاب
کم کم داشتیم عادت میکردیم. به هر روز شنیدن خبرهای نحس. کرخت شدیم . حس درد به روزمرگی هامون اضافه شد.
۰۳ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید