تیوال شعر و ادبیات
T1:17:00:33
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

از شبستان شعر آمده ام
من سخن پیشه ام ، سخن گویم .
مرغکی راه جوی و رهگذرم .
مرغ سقایکم ، پرستویم .

مرغ سقایکم چو می خوانم
تشنگان را به آب و دانه خویش .
و پرستویم آن زمان که کنم
عمر در کار آشیانه خویش .

#مهدی اخوان ثالث
از شعر "بی سنگر"
امید فرجی این را خواند
امیر هوشنگ صدری و قنبرعلی رودگر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به چشم ستاره قسم کور شوم
اگر برای شما دست گرفته باشم
تا از این حرف بالا بروید

نمی دانم این حرف جا افتاد
یا جا افتاد!

"فرزاد آبادی"
امید فرجی این را خواند
امیر هوشنگ صدری ، فاضل نادری و قنبرعلی رودگر این را دوست دارند
شرکت می زنیم به سلامتی
منطقه مرگ های ویژه...
۳ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

آی آمد صبح چست و چالاک
بارقص لطیف قرمزی هاش
از قله ی کوه ها ی غم ناک
از گوشه ی دشت های بس دور.
آی آمد صبح تا که از خاک
اندوده ی تیرگی کند پاک
وآلوده ی تیرگی بشوید
آسوده پرنده ئی زند پر.»

#نیمایوشیج
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

گَهی بالا
گَهی پایین
گَهی از عرش آویزان
گَهی هم بازیِ گلهای قالی ،
سمت تاکستان
گَهی هم رنگ آبی ها
گَهی قرمز به تن داره
گَهی از راست میراند
گَهی از چپ می میرد
عجب دنیای رنگینی
که مرد زندگی از زن
و زن از عالمی بد تر
اگر از با خدا بودن
هراس از گندمی کمتر
وسیب ... دیدن ادامه » کرم خورده ،
گردنش از داس ،خوش، خمتر
نباشد
نمی ماند بهار زندگی
در کوچ یک باور
عجب بالا و پایین داره دنیا
در غم آخر


امین انصاری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای شاعری دانستن عروض کافی نیست، شرف باید داشت..
این حرف ابراهیم گلستان به شدت ابلهانه ست . یکی از همون شعارهای مارکسیستی مد روز :)
البته در اون زمان حقیقتن شعارهای مارکسیستی هوادارهای زیادی داشت و در کل مارکسیسم دل از همه ی هنرمندان در کل دنیا برده بود . نمونه اش سوررآلیستا و ...
اما دیگه این شکل شعارها ... دیدن ادامه » بسیار متکبرانه و توو خالیه

۲۸ فروردين
دوست خوبم متاسفانه وقتی این جمله در کتاب گفتگوی بهنود با گلستان در جایی قرار داره که جناب گلستان شلاق به دست همه رو به ادبیات متعهد آشنا و وادار میکنه ، نمیتونم بگم این جمله حیات مستقل داره . همونقدر که نمیتونم بگم گلستان آفوریسته :)
این ادبیات متعهد هم حکایتی ست واقعن . که گاه و بی گاه چماق میشه بر سر شاعران فرم گرا

ضمن اینکه باور کنین من تا حالا هیچ شاعر بی شرفی ندیدم . شاید افراد زیادی باشن که ایده و ایدئولوژیشونو دوست ندارم اما نمیتونم با اطلاق لفظ بی شرف ازشون خلاص شم
البته که معنای لغت نامه ای شرف با معنای مصطلح و رایجش متفاوته و جناب گلستان هم معنای فرهنگ لغتی مد نظرش نبوده

البته باز لازمه توضیح بدم که من گلستان رو خیلی دوست دارمااا
. حتا شاید بشه گفت عاشقشم و اصلن نمیدونم چرا هی دارم این بحثو کش میدم :))

اصلن بیخیال ... دیدن ادامه » . عشق است همه ی شاعران با عروض و بی عروض با شرف رو
ببخشید که پر حرفی کردم :))
بعدن میام همه رو پاک میکنم
که گویی نه خانی اومده و نه خانی رفته ؛)
۶ روز پیش، چهارشنبه
شاعری طبع روان می خواهد
نه معانی نه بیان می خواهد
۵ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت ؛
میروم از قلبت
میشوم دورترین خاطره در شبهایت.
تو به من میخندی و به خود میگویی
باز می آید و میسوزد از این عشق
ولی ؛برنمی گردم؛ نه
میروم آنجا؛که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

چون زاده شدم چشمانم به دو برگ نارون می مانست ، رگان ام به ساقه ی نیلوفر ، دستان ام به پنجه ی افرا * و روحی لغزنده به سان باد و برکه ، به گونه ی باران * و چندان که نارون پیر از غضب رعد به خاک افتاد دردی جان گزا چونان فریاد مرگ در من شکست *
و من ای طبیعت مشقت آلوده ، ای پدر ! فرزند تو بودم .

#احمد_شاملو
بخش آخر شعر میلاد
از دفتر لحظه ها و همیشه
امید فرجی این را خواند
امیر هوشنگ صدری ، hesampars و زهره عمران این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید....

#سایه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

میلاد



ناگهان

عشق

آفتاب‌وار

نقاب برافکند

و بام و در

به ... دیدن ادامه » صوت ِ تجلی

درآکند،

شعشعه‌ی آذرخش‌وار

فروکاست


و انسان
برخاست.


# احمد شاملو
۵ اردیبهشت ِ ۱۳۷۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از صدای پر مرغان سحر
لاله از خواب گران دیده گشود،
اولین پرتوی سیمایی صبح
بوسه بر گنبد مینا زده بود ،
دید؛ در مزرعه ، گنجشگی چند
می فرستند به خورشید درود
موج می زد همه جا بوی بهار

فریدون مشیری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ما بال هایمان را
به بادِ "زمان" دادیم
می بینی؟
ما قرار بود فرشته باشیم
تو بی گناه بودی
من بی گناه
زمان اما دست بر گلو می گذارد
می گوید:
زندگی را و زمین را چه به این حرف ها!؟
چه به این بال ها!؟
چه غلط ها...!
ما بال هایمان را
به زمان باج دادیم
تا "زندگی" کنیم!
مهدیه لطیفی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

هدیه ام از تولد

گریه بود

خندیدن را تو به من آموختی

سنگ بوده ام
تو کوهم کردی

برف بوده ام
تو آبم کردی

آب می شدم

... دیدن ادامه » تو خانه ی دریا را نشانم دادی

می دانستم گریه چیست

خندیدن را

تو به من هدیه کردی.

شمس لنگرودی
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ؛
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﯼ،
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﺖ،
ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩِ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ...
ﻭ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﺣﯿﻒ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺍﺗﻮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻏﺒﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﻤﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺁﻭﺭﯼ؛
ﮔﺮﺍﻥﺗﺮﯾﻦ ﻋﻄﺮﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺟﻌﺒﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺁﻭﺭﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﭘﺎﺷﯽ،
ﺗﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﯽﺗﮑﺎﻧﯽ ﻭ ﺧﺮﺝ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯽ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ؛
ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻭ ﻗﺎﻃﻌﺎﻧﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ:
ﺻﺒﺢ ﺑﺨﯿﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ! ﻟﻄﻔﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ!!
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ؛
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﯼ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯼ،
ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯼ، ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﺴﺖ...
... دیدن ادامه » ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﺣﯿﻒ ﻧﯿﺴﺖ !

ـــ ﻧﺴﺮﯾﻦ ﺑﻬﺠﺘﯽ ـــ
آره خیلی خوب و درست گفته*
..............
ممنونم از خانم پرند*
سال نو مبارک
۱۶ فروردين
نمیدونم چه اتفاقی باید بیفته که این رو با همه وجود درک کنیم اون روز کی میرسه؟واقعا میرسه؟
۱۶ فروردين
پرندیس جانم، اون روز همان زمانیه که هرکدوم از ما، با عشق و محبت بیشتری خودمون رو ببینیم و دوست داشته باشیم. مشکل اینه که ما کمی خودمون رو کم دوست داریم.
من تصمیم گرفتم خودم رو یکمی بیشتر از قبل دوست بدارم :))
۱۶ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی طمع نشنیده ام از خاص و عام
من سلامی ای برادر والسلام
مولوی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید






این بره شیرین
که فروردین نام اوست
دیدم چگونه دو ماهی او را حمل می کنند
و بیرون خانه ما می گذارند
این بره شیرین
که دور دهانش نور رسته است
و مثل چراغ های دریائی
بع بع در گلویش برق می زند.

راه ... دیدن ادامه » می رود
و فصل ها صف کشیده به دنبالش می دوند
این بره
که چشمانش سبز
کفلش سفید
کف پایش قرمز است.

شیرهای دریائی
زمستان را دور می زنند
بر سر راهش می نشینند
و به رهگذران فندک می فروشند
بعد خانه هامان را می بینیم که چقدر روشن می شوند
با دسته گلی که هوا در جیب کتش می گذارد.

چقدر زخم بر زخم می نهادیم و ثمری نداشت
شب باید می گذشت
انگار هیچ چراغی قادر به پایان بردن شب نیست
شب باید می گذشت.

ما فقر را دیده ایم
سوار اتوبوسی مخفی
در خیابان ها می گشت
سم به صورت بچه ها می پاشید
و النگوئی دستش بود
که برق می زد
و سر آدم ها را می ربود.

دلداری مان بده سال نو!
ما فقر را دیده ایم
یخ در کف گرفته بر صورت ما می کشید.

زرافه آفتاب!
که تاریکی نامت را از یادت برده است
و گمان می کنی که اسمت سنجاب است
و میان علف دنبال غذا می گردی
خورشیدی تو!

با جوراب ناب طلائی که دست خدائی بافته است
خورشیدی تو
و هزاران سال طول می کشد تا برگردی و صورت سنجابی را ببینی.

دلداری مان بده سال نو!
زیر پلک این بره پر از آسمان است
راه می رود
و تکه تکه هوا، برگ، سایه
در جاده فرو می ریزد
و کسی پیروز است
که بلند می شود، راه می افتد، می بیند
و فروردین را به خانه خود می برد.

# شمس لنگرودی
امید فرجی این را خواند
امیر هوشنگ صدری ، زهره عمران و پرندیس این را دوست دارند

الهام شد امروز روز اولین است **** روز بزرگ ساز چنگ رامتین است


امروز روز هورمزد راستین است **** روز ششم از ماه خوب فرودین است
.......
درود بر شما*
۱۴ فروردين
درود و سپاس از توجه شما .
۱۷ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تهمت

یک دوست که نه هزار دشمن دارد

صد تهمت ناروا به گردن دارد

از نیش و کنایه های مردم قلبی

از سنگ نه بلکه خرده آهن دارد

تاریک شده است پیش چشمش دنیا

هر چند نگاه نیک و روشن دارد

از ... دیدن ادامه » بافته های تلخ مردم چندیست

یک عالمه التهاب بر تن دارد

آنقدر دلش گرفته از دنیا که

نه درد و دلی برای گفتن دارد

نه در دل آتشین این عالم سرخ

حس و رمقی برای ماندن دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

زنا کاری در بهشت

یکی بودش زن بدکرداری
که میکردزندگی درروزگاری
وهمسایه اش یک زن مهربان
که درآن زمان بودازصالحان
چوروزی زکوهی فروریخت سنگ
که هردو برفتنددرکام مرگ
وخوابش بدیدروزی آن کدخدا
که آن صالح است درعذاب خدا
وخوابش دگر باردیداینچنین
که بدکاره هست دربهشت برین
وگفتا به خوداینچنین کدخدا
سبب چیست زین حکمتت ای خدا
به ... دیدن ادامه » آتش درانداختی صالحان
بهشتت بود بحر بدکاره گان
ازاین پس شوم جزو بدکاره گان
که آنان برند لذت جاودان
چنین بودشوریده رنگ کدخدا
به ناگه بخوابیدبه اذن خدا
به خوابش بدیدشخص بدکاره را
که بیمارافتاده درزین سرا
وچون باد زد بر در خانه اش
چنین گفت صالح دراندیشه اش
خدایا باز یک مرد گنه کار
برفت در خانه ی شخص زناکار
وتا صبحش بزد آن باد صدبار
و باز چیزی بگفتا نیک کردار
به یک شب چنان کردآن باخدا
به همسایه زد تهمت ناروا
گناهش زن مهربان پاک ساخت
بهشتی زبحرش دراین خاک ساخت
دراین لحظه بیدارشد کدخدا
وترسیده بود او ز خشم خدا
وگفتا چنین کدخدا بر غلام
بزن بر در خانه ام این کلام
مزن بر کسی تهمت ناروا
نمانی برون از عذاب خدا
امید فرجی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
حافظ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

ققنوس




ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خیزران،
بنشسته است فرد.
بر گرد او به هر سرشاخی پرندگان،

او ناله های گمشده ترکیب می کند،
از رشته های پاره ی صدها صدای دور
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
دیوار ... دیدن ادامه » یک بنای خیالی
می سازد.
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است ، به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را.
قرمز به چشم، شعله های خردی
خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور،
خلقند در عبور.
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزیده ست می پرد.
در بین چیزها که گره خورده می شود
با روشنی و تیرگی این شب دراز
می گذرد.
یک شعله را به پیش
می نگرد.

جایی که نه گیاه در آن جاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگ هاش،
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می کند که آرزوی مرغ ها چو او
تیره ست همچو دود؛ اگر چند امیدشان
چون خرمنی زآتش
در چشم می نماید و صبح سفیدشان.
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار به سر آید
در خواب و خورد،
رنجی بود کز آن نتواند نام برد.
آن مرغ نغز خوان،
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بسته ست دم به دم نظر و می دهد تکان
چشمان تیزبین.
وز روی تپه،
ناگاه، چون به جای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر،‌
آن گه ز رنج های درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش می افکند.
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ؟
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هایش از دل خاکسترش به در.

#نیمایوشیج
زهره عمران و Benighted این را دوست دارند
بینظیره
ممنون از انتخابتون جناب کلانی
۱۲ فروردين
درود و سپاس از لطف و توجه شما
۱۳ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

عاشقانه از بازگشتنت


در من لحظه ی بازگشتنی
لحظه ی ماندن
لحظه ی بوی سوخته ی چوپ
در شلاق زمستان
لحظه ی پیدا کردن توپ گمشده
از دروازه ی پنج سالگی

و دیدار دوباره ات
دیدار اولین انسان
در لحظه ی نجات از آوار


#سپیده ... دیدن ادامه » نیک رو
احسان هیدی این را خواند
زهره عمران ، نوشین پیشوا و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید