تیوال شعر و ادبیات
T1 : 02:59:18
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب ازبین نبرده باشد .
کتاب ، عمر دوباره است .

منتسکیو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
You build me up, you break me down
Until I'm falling to pieces
The price I pay to live this way
And the fantasy stays alive
I can't live up, I can't let down
And leave you falling to pieces
I crash and burn, I never learn
I'm your morning obsession
Build me up
Break me down

Dream Theater
*جمله به جمله این شعر, این ترانه ....معرکه است
امیر هوشنگ صدری این را خواند
فکر کنم شما تو موسیقی راک , خوب نکته ها رو میگیرین ...
عالیه
۲۶ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام!

ــ محمدعلی‌ بهمنی ــ
خیلی خوب بود....
نمیخوام یک تعریف کلیشه ای باشه صرفا.. یک سری نوشته ها فقط به فکر فرو نمی بره.. ترکیبی از حسهای مختلفه...به شوق میارتت, از رو صندلی کمی بلندت می کنه, اگر ننشسته باشی تحرکت رو بیشتر می کنه, تند میشی, راه می ری, هیجان داری,ذوق زده میشی , رد که میشی ... دیدن ادامه » دوباره برمی گردی و میخونی, انگار تازه عمق کلمات رو دیدی, مثل یک صحنه زیبا تو یه سفر که یهو میزنی رو ترمز و برمی گردی,. انگار خون تو رگهات می جوشه... من این تیپ خلق کردنها رو جاودانه می دونم...
تو دفترم یاداشت کردم این شعر رو...
۲۶ تیر
جناب نوبادی گرانقدر،
خوشحالم که این شعر زیبا چنین حس خوشایندی رو به شما هدیه کرد. سپاس از حضور تون.
۲۶ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" همزمانی بهار و نیما از تصادف های آموزنده تاریخ شعر فارسی است .
- همزمانی دو چهره از دیدنی ترین چهره های ادب و شعر این مرز و بوم ، که یکی مظهری از پیروزی و نام آوری است ، و دیگری نمونه ئی درخشان از پای مردی و شهادت . همچنان که خود می گفت : " در هنر ، آن که به کاری تازه دست می زند ، می باید مقامی نظیر شهادت را بپذیرد ! " .......

#احمد شاملو
" مجموعه مقالات "
کتاب " از مهتابی به کوچه " - صفحه ۱۱۷
انتشارات توس - چاپ اول تیرماه ۱۳۵۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قسمتی از کتاب "جنگل نروژى" اثر هاروکى موراکامى:

در گذشته، مدت ها پیش، وقتى هنوز جوان بودم، وقتى خاطراتم خیلى واضح تر از امروز بودند، اغلب تلاش مى کردم درباره او بنویسم. اما حتى موفق نمى شدم یک خط هم بنویسم. مى دانستم اگر خط اول را بنویسم، باقىِ خطوط خود به خود روى صفحه جارى خواهند شد، اما هرگز نتوانستم این کار را عملى کنم. همه چیز خیلى واضح و قوى بود، به همین خاطر، هرگز نتوانستم بفهمم از کجا باید شروع کنم، مثل نقشه اى که بیش از حد جزئیات دارد و گاهى اوقات به همین دلیل، غیر قابل استفاده مى شود. اما اکنون دریافتم که مى توانم افکار و خاطراتم را از طریق رگ هاى ناقصِ نوشتن در جاى خود قرار دهم. هر چه خاطرات نائوکو بیشتر در درونم محو مى شود، بهتر مى توانم او را درک کنم. حالا دیگر من هم مى دانم چرا از من خواست فراموشش نکنم. البته نائوکو مى دانست. او هم ... دیدن ادامه » مى دانست که خاطراتم کمرنگ مى شوند و دقیقاً به همین خاطر از من خواهش کرد او را فراموش نکنم؛ که به یاد داشته باشم او وجود داشته است.
این فکر مرا از اندوهى تحمل ناپذیر پُر مى کند. نائوکو هرگز عاشق من نبود...
امیر هوشنگ صدری این را خواند
مرتضی کلانی و امید فرجی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیدگاه های شاملو دربارهٔ شعر


شاملو دربارهٔ شعر سخن رانی‌ها و نوشته‌های بسیاری دارد. برخی از آرای او دربارهٔ شعر از این قرار است:

امروز خواننده شعر پذیرفته‌است که شعر را به نثر نیز می‌توان نوشت. به عبارت دیگر، می‌توان سخنی پیش آورد که بدون استعانت وزن و سجع، شعری باشد بس جان‌دار و عمیق. من مطلقن به وزن به مثابه یک چیز ذاتی و لازم یا یک وجه امتیاز شعر اعتقاد ندارم، بلکه به عکس معتقدم التزام وزن، ذهن شاعر را منحرف می‌کند؛ چون ناچار وزن فقط مقادیر معدودی از کلمات را در خود راه می‌دهد و بسیاری کلمات دیگر را پشت در می‌گذارد، در صورتی‌که ممکن است درست همین کلماتی که در این وزن راه نیافته، در شمار تداعی‌ها درست در مسیر خلاقیت ذهن شاعر بوده باشد.
آن اوایل که بعضی از ما شاعران امروز، دست به نوشتن شعرهای بی وزن و قافیه زدیم، عده‌ای از فضلا که از ... دیدن ادامه » هر جور نوآوری وحشت دارند و طبعن این شیوه شعر نوشتن را امکان نداشت قبول کنند، به عنوان بزرگ‌ترین دلیل بر مسخره بودن ما و کار ما ، همین موضوع را مطرح می‌کردند. یعنی می‌گفتند: «این ها که شما جوان‌ها می‌نویسید اصلن شعر نیست.» می‌پرسیدیم: «آخر دلیلش؟» می‌خندیدند، یا بهتر گفته باشم ریشخندمان می‌کردند و می‌گفتند: «شما آن قدر بی‌سواد و بی‌شعورید که نمی‌فهمید این که نوشته‌اید نثر است!» و به این ترتیب اشکال کار روشن می‌شد: فضلا شعر را از ادبیات تمیز نمی‌دادند. در نظر آنها هر رطبی و یابسی که وزن و قافیه داشت شعر بود و هر سخن عاری از وزن و قافیه، نثر. اما تلاش شاعران معاصر در این نیم قرن اخیر، سرانجام توانست این برداشت نادرست را تغییر بدهد و امروز دست کم بخش عمده‌ای از مردم، شعر و ادبیات را از هم تمیز می‌دهند و اگرچه تعریف دقیقی از شعر در دست ندارند، به تجربه دریافته‌اند که تعریف شمس قیس رازی از شعر، تعریف پرتی است و به رغم او، کلام ممکن است موزون و متساوی نباشد و حروف آخرین آن هم به یکدیگر نماند و با این همه شعر باشد. امروز خواننده شعر می‌داند که وجه امتیاز شعر از ادبیات، تنها و تنها منطق شاعرانه‌است، نه وزن و قافیه و صنعت‌های کلامی….
امیر هوشنگ صدری و وحید این را خواندند
قاصدک و امید فرجی این را دوست دارند
اتفاقا هنوز هم خیلی ها معتقد هستند شعر سپید همان نثر است.
بنده از آن جمله ام.
آقای شاملو بی وفایی زیادی نسبت به شعر کلاسیک کرد.توهین های زیادی هم به این نوع شعر.نظراتشون درباره سعدی و کلا شعر کلاسیک رو جستجو کنید.
از استاد کدکنی هم می تونید کمک بگیرید.
می ... دیدن ادامه » بخشید ولی فکر می کنم که اگه جناب شاملو لال بود خیلی تاثیرگذار تر میتونست باشه.
امروزه هم بلا نسبت شما و دوستان اهل ادب ، افرادی پیرو ایشان هستند که ادعای ژست روشنفکرانه دارند و از ادبیات سر در نمی آورند.
نمونه های بسیاری در اطرافم دیدم که میگم متاسفانه.
و این دوستان دقیقا با اشعار آقایان ابتهاج و اخوان مشکل دارند با اینکه بسیار قوی تر و پر مایه تر هستند.
روحشون شاد و شرمنده از اظهار نظر بی باکانه ام
۳ روز پیش، شنبه
بسیار از پاسخ مودبانه و صبورانه ی شما سپاسگزارم.
بله اشتباه از من بود که کلمه "بعضی" رو جا انداختم درجمله ی ژست روشنفکرانه صحیح می فرمایید.
بله نظر کاملا شخصی است و البته بنده هم از اشعار جنابان اخوان و ابتهاج نهایت لذت رو می برم.
ولی قبول بفرمایید ... دیدن ادامه » نظرات ایشون درباره فردوسی و سعدی و ... بسیار تند و پیش از زبان گشودن جناب کدکنی بوده است.جایی هم دکتر مینوی بنده خدا با اون همه سکوت و صبرشون به حرف اومده بودند.
در انتها از همصحبتی با شما بسیار خوشوقت شدم :)
حداقل مثل یکی از دوستان اینجا که بسیار مدعی هم هستند و بدون شناخت از بنده نگفتید که بی اطلاع هستم از ادبیات :)
روزگار به کام
ارادتمند

۲ روز پیش، یکشنبه
درود و سپاس از توجه شما .
پیروز و پاینده باشید .
۲ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نامه‌ی نیما یوشیج به احمد شاملو

۱۴ خرداد ۱۳۳۰

طهران

به احمد شاملو

عزیزِ من، این چند کلمه را برای این می‌نویسم که این یک جلد “افسانه” از من در پیش شما یادگاری باشد. شما واردترین کس بر کارِ من و روحیه‌ی من هستید و با جراتی که التهاب و قدرت رویت لازم دارد، واردید. اشعار شما گرم و جان دار است و همین علتش وارد بودن شماست که پی برده‌اید در چه حال و موقعیت مخصوصی برای هر قطعه شعر ، من دست به کار می‌زنم. مخصوصن چند سطر که در مقدمه راجع به زنده‌گانی خصوصی من نوشته‌اید به من کیف می‌دهد شما خوب دریافته‌اید که من از رنج‌های متناوبی که به زنده‌گانی شخصی خودِ من چسبیده‌است چطور حرف نمی‌زنم. بدون این که خود را با مردم اشتباه کرده خود را گم کرده‌باشم و در جهنم فراموشی خطرناکی بسوزم. فقط تفاوت بعضی از آدم‌ها با آدم‌های دیگر همین استیلای نهانی است. ... دیدن ادامه » به همان اندازه که اشتباه مردم در مورد قضاوت در اشعار من به من کیف می‌دهد، از آن کیف می‌برم.
از قضاوت هیچ‌کس در خصوص اشعار من نگران نباشید. اگر زبان مخصوص در اشعار من هست ، اگر طبقه‌ی جوان ما چنان با زبان من حرف می‌زنند که خودشان نمی‌دانند واگر در کار شعرسازی حرمتی داده باشم ، همه از فرمانی هستند که به درد زخم من نمی‌خورند. یعنی حرف کسی باری از روی دوشی بر نمی‌دارد . من همین قدر باید از عنایتی که جوانان نسبت به کار من دارند، متشکر باشم . اگر اشتباه کرده یا نکرده‌اند قدر مسلم‌تر اشتباه این که شخص خود من در راه و رسم خود شک بیاورم.
چون که این نیست و کار من از هیکل خودم در پیش چشمم روشن‌تر است. همان‌طور تصور کنید که من در پشت سنگر خود جا کرده‌ام در این حال هر وقت تیری به هدف پرتاب می‌کنم از کار خودم بیشتر خنده‌ام می‌گیرد که از تک و تاب مردم به نظرم می‌آید که در سوراخ مورچه‌ها آب می‌ریزم ، و تفاوت من با مردم در این است که مردم
درباره ی من فکر می‌کنند ، اما من این طور زنده‌گی می‌کنم و همه چیز در زنده‌گی است . آیا کافی نیست که من آدم راه خودم باشم . نه آدمی که هر روز صبح از عقب یکی می‌رود؟
راجع به انسانیت بزرگ تری فکر کنید . پیوستگی خود را با آن در راه فهم صحیح آن چیزهایی که مربوط به اساس آن است. آشنا شدن، انتخاب راه و موضوع و مجال جولان بیشتر که اغلب نمی‌دانند از کجا ممکن است برای افکارشان فراهم آید ، از این راه است. پس از آن واردترین کسی به زندگی مردم و خوب و بد افکارشان شما خواهید بود.

# نیما یوشیج
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محبوب من! بعد از تو گیجم، بی‌قرارم، خالی‌ام، منگم
بر داربستی از "چه خواهد شد" "چه خواهم کرد" آونگم

سازی غریبم من که در هر پرده ام، هر زخمه بنوازد
لحن همایون تو می‌آید برون از ضرب و آهنگم

تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده‌ای، ورنه
آیینه‌ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم

صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد
با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می‌جنگم

خود را به سویت می‌کشانم گام گام و سنگ سنگ اما
توفان جدا می‌افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم

در ... دیدن ادامه » اشک و در لبخند و سوک و سور، رنگ اصلی‌ام عشق است
من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم

از وقت و روز و فصل، عصر و جمعه و پاییز دلتنگند
و بی تو من مانند عصر جمعه‌ی پاییز دلتنگم

حسین_منزوی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ناگهان زنگ می زند تلفن،ناگهان وقتِ رفتنت باشد
مرد هم گریه می کند وقتی سرِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش،بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی،واقعا عاشق تنت باشد

روبرویت گلوله و باتوم،پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!!بهترین دوست،دشمنت باشد

دل به آبی آسمان بدهی،به همه عشق را نشان بدهی
بعد،در راه دوست جان بدهی...دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت،زخمهایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نامِ آزادی مقصدِ راه آهنت باشد

عشق مکثی ... دیدن ادامه » ست قبلِ بیداری...انتخابی میانِ جبر و جبر
جامِ سم توی دست لرزانت،تیغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب»و«آزادی»،فندکی درمیاوری ...شاید
هجده«تیر»بی سرانجامی،توی سیگار «بهمنت»باشد...
...........................
سیدمهدی موسوی

یاد همه مون خوب و گرامی
درآمیختن
مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت نامنتظر.
از بهار
حظ ّ تماشائی نچشیدم،
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه نا سیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه
بدان ... دیدن ادامه » گونه که عشق را نماز می بریم،
که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم

احمد شاملو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" هر کدام از ما چیز با ارزشی را از دست داده ایم . فرصت های از دست رفته ، امکانات از دست رفته و احساساتی که دیگر نمی توانیم هرگز به دستشان بیاوریم . معنی زنده بودن تا حدودی همین است . اما توی سر ما ــ حداقل من فکر می کنم که آنجا ــ اتاق کوچکی هست که خاطرات را در آن ذخیره می کنیم . اتاقی مثل این کتابخانه ، قفسه بندی شده . و با توجه به عملکرد قلب مان مجبوریم هر روز کارت های فهرست جدیدی درست کنیم . ما باید هر چند وقت یک بار گرد و خاک شان را پاک کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدان های گل را عوض کنیم . به عبارت دیگر آدم همیشه با کتاب خانه ی اختصاصی خودش زندگی می کند. "

کافکا در ساحل
هاروکی موراکامی
آسیه و پروانه عزیزی
کتابهای خاک خورده اون ته کارتن... وقتی درشون میاری بوی عجیبی میدن, بوی خاطرات و کاغذ و بوی همراهی ...
بوی دوران شکل گرفتن شخصیتمون...
مرور دوباره شون...حال آدم رو خوب می کنه...
۱۷ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منصفانه نیست کسی‌که اینگونه قلبت

را در هم شکسته است

هنوز این‌همه زیبا و خیره‌کننده باشد

و صورتش تنها چیزی باشد که بیش

از هرچیز در دنیا

«دوست داری ببینی»
امید فرجی این را خواند
امیر هوشنگ صدری و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی گویی و میسوزی ، نمی جویی و می خواهی
به باطـن تشنه عشــق و به ظاهر غرق حاشـایی

"معینی کرمانشاهی"
حکایت می کند چشمت، ز میخواران هوشیاری
گواهی می دهد قلبت، ز خاموشان گویایی
۱۳ تیر
منم کاهی که با آهی، بلرزد دامن صبرم
تویی سنگ و به طوفان ها شکیبایی شکیبایی

از اون شعرهای ناب عاشقانه است
۱۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
#مصدق
البته خداییش عشق بیهوده نیستاااا :)
مسئله اینجاس که عشق رو محدود و محصور کردن به آدما اشتباش ..
مثلن میشه عاشق غروب بود ، آسمونه غروب با طیف رنگی شگفت انگیزش .. زرد ، طلایی ، زرد مفرغی ، نارنجی به همراه ابرهای خامه ای و آبیه بلوبری .. معرکه نیست ؟ عاشقش که بشی دیگه هر غروب خودتو به بلندترین نقطه ی اطرافت میرسونی و از اونجا به خورشید زل میزنی .. حدودن بیست دقیقه طول میکشه اما همین برای یه عمر عاشقی کفایت میکنه ..
یا طلوع خورشید ...
الان سالهاست این کارمه .. زل زدن به خورشید به آسمون به ابرها :)) آدما رو میخوام چیکار وقتی دنیا انقدر هیجان انگیز و معرکه س

واقنی میشه عاشق خیلی چیزها بود . خیلی چیزها که خیلی خیلی اصیلن .. نه مثل آدما که یه روز خوبن یه روز بی حال . یه روز با ادبن یه روز عصبانی و خلاصه این مودی بودنشون عجیب روو اعصابه :))
ولی بارون همیشه خوشگله . غروب همیشه رازآلوده ، درختها همیشه قشنگن ، پنجره ها همیشه یه عالم قصه دارن و نسیم ، ابر ، عروسک ، موسیقی ، آب ، پفک کرانچی ، بستنی قیفی با پنجتا توپ رنگی ، لباسای مارک اجق وجقه فان ، اسکیتبرد ، چای سبز ، اسپرسو و .. میترسم کلافه شی وگرنه ساعتها میتونم از معشوقه هام برات بنویسم :))
واقنی یه عالم عشق وجود داره رها
بیخیاله ... دیدن ادامه » آدما..

۱۳ تیر
نظر شاعر بوده دیگه :-)
به قول این مجله ها : چاپ این نوشته به معنی تایید حرفهای وی نیست :-)
میرقصم بامداد ؛-)
۱۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
#مصدق
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا بایک جهان اندوه جانسوز
تو ای نا مهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتوح رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

در ... دیدن ادامه » افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر

حمید مصدق
بامداد و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتن را از که بیاموزم
که در صدایم مدفون نباشد
ما لبان جسدی را دوخته ایم
که صدسال پیش از عصر پوسیدگی مرگ
با فریادی که در خاکستر هیچ نعشی نمی گنجید
بر اسکلت خود گریسته بود
تنها مرگ است که از مردن نمی ترسد
بامداد و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتن را از که بیاموزم
که در صدایم مدفون نباشد
ما لبان جسدی را دوخته ایم
که صدسال پیش از عصر پوسیدگی مرگ
با فریادی که در خاکستر هیچ نعشی نمی گنجید
بر اسکلت خود گریسته بود
تنها مرگ است که از مردن نمی ترسد
بامداد و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چاره ی درمان تو نیست
حافظ
#روز_بیست_و_چهارم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق
ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل ؟
لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج
علت عاشق طبیب من ، ز علت ها جداست

با غبار راه معشوق است راز آفتاب
خاک ... دیدن ادامه » پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس
هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد
تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن
تا در این شهریم ، آری شهریاری عشق راست

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ
کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست



حسین منزوی