کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 06:56:12 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

هفته-کوفتی


یه هفته ست شبا دارم با صدای عوعو ی گربه میخوابم..وقت جفت گیری شه...من بیشتر از اون کلافه شدم..
پیدا کردن جفت مورد نظر برای همه جانداران کار سختیه گویا..
خیلی گربه بانمکیه...نمیدونم چرا هیچ ماده ای بهش توجه نمیکنه...
کاش میتونستم کمکی بهش کنم...


یه هفته ست طبقه دومی داره اثاث میاره...نمیدونم چرا این اسباب کشی کوفتی ش تموم نمیشه...مگه چقدر لوازم داره؟


یه ... دیدن ادامه ›› هفته ست منتظرم فاطمه خبر بده استخر بالاخره باز میشه یا نه؟
چرا نمیفهمه واسه من "تاریخ" مهمه...چرا نمیفهمه " حالا بهت خبر میدم" بدترین جوابی هست که میشه به یه آدم پلنر داد؟


تو و این گرما با بدبختی توو خیابون باریک ظفر جای پارک گیرم میاد...اونم درست زیر تابلوی کوفتی "حمل با جرثقیل"...
با عجله میرم که عکس دندون رو نشون دکتر بدم...دقیقا ۳۰ دقیقه ست که داره نماز میخونه...هی می شینه هی پا میشه..‌نمیدونم به نظر من بیشتر از ۸ رکعت میاد یا واقعا داره اشتباه میخونه..

.........
یاد ده سالگی م میافتم...اون زمانی که با آزاده دوست بودم..برادرش شهید شده بود...کوچه مون به اسم اونا نامگذاری شده بود...همش منو میبرد مسجد...
پنجشنبه ها با اون همه نذورات، اخرِ عشق و حال بود ...یه کیسه فریزر با خودم میبردم،بعد از سه رکعت مغرب و چهار رکعت عشا با یه کیسه پر از خوراکی برمیگشتم خونه...

..........
عکسا رو که می بینه میگه یه هفته دیگه بیا...هنوز دندون عقلات پر نشده...
یه هفته کوفتی دیگه..


یه هفته ست منتظرم قاعدگی کوفتی شروع شه..یعنی یه هفته ست تو و دوره کوفتی پی اِم اِس هستم...


نمیدونم گربه و همسایه طبقه دومی و فاطمه و دندون پزشک و ....زندگی ،رو مُخم هستن یا این هورمون کوفتی....که بالا می ره یه مودی میشم پایین میاد یه مودی میشم..

انسان_چیزی-نیست-جز-چند -عدد-هورمون




نیلوفر جان قلم شیرینی دارید. درود
۱۸ ساعت پیش
بهار گراوندی
چقدر ده سالگیت شبیه من بود😅 یادمه با یه گروه از بچه‌های مدرسه هر پنجشنبه میرفتیم مسجد محل نماز و بعدشم خیرات. که البته با برخوردهای خوب و محترمانه‌ی خانم‌های مسن مسجد مثل جا به جا کردن جا نماز ...
😄😄
یادمه جمعه ها هم چون مردم میرفتن نماز جمعه ،کسی مسجد نمیومد..اما یه بار خیلی شلوغ شده بود...داشتن غذا میدادن..منم دویدم رفتم نشستم کنار سفره یه پرس زرشک پلو با نوشابه خوردم...
بعدا فهمیدم مجلس واسه یه مرحوم بوده،خونوادش، فامیلاشون رو دارن توو مسجد ناهار میدن...منم چون بچه بودم کسی شک نکرده بود😄😄
خدا رحمتش کنه😄
۱۶ ساعت پیش
نیلوفر
😄😄 یادمه جمعه ها هم چون مردم میرفتن نماز جمعه ،کسی مسجد نمیومد..اما یه بار خیلی شلوغ شده بود...داشتن غذا میدادن..منم دویدم رفتم نشستم کنار سفره یه پرس زرشک پلو با نوشابه خوردم... بعدا فهمیدم ...
ای وای😂😂👍🏻
۱۵ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
یکی از روزای پاییز بود، پاییز ۹۷. از اون روزا که آفتاب رنگ پریدس و خیلی نمیشه فرق سایه و روشن درختا رو تشخیص داد. میشد بگی هوا سرده ولی کاپشن هنوز نمی چسبه. سر پارک وی بودم. یاد بچگیام افتادم، گاهی از این مسیر میرفتیم تجریش. یه فروشگاه کورش سر پارک وی بود که الان جاش ایستگاه اتوبوس و آتش نشانیه. بهش میگفتن کورش چادری. بغلشم ساندویچ یکتا بود، با اون سوپ جو و ساندویچای کاغذپیچ. هوس کردم ولیعصر رو بیام پایین. یاد قدیما که هنوز دو طرفه بود افتادم، قبل از ۸۸. اون وقتا میشد از تجریش راه افتاد و اومد تا ونک. هر جام دلت خواست، تاکسی بگیری و زودتر برسی کافه. حدودای ۸۸ پاتوقم کافه شوکا بود، پاساژ گاندی. یارعلی و کیا. نون و پنیر و گردو و چایی. اما الانِ ۹۷ دیگه خیلی کافه نمیرم.
“مرکز راهنمایی صنایع ایران” یا همون مدیریت صنعتی رو که رد کردم، یه مامور بازیافت! از همونا که یه گونی بزرگِ سابقا سفید رو کولشونه، دم دمای “رادیو و تلوزیون ملی ایران” بود، همون جام جام صدا و سیما. از دور میدیدمش. میرفت سطلای بزرگ رو کج میکرد و توشون رو میگشت و سطلای کوچیکتر رو همون جوری سرپا.
سرعتم ازش بیشتر بود، ردش کردم. دیگه رسیده بودم پاساژ صفویه. شنیده بودم قبلا زیر پاساژ صفویه سالن تیاتر بوده ولی خب هرگز توش رو ندیدم.
پارک رو که رد کردم، نرسیده به اسفندیار، کوچه ی عاطفی غربی که قبلا دولتشاهی بود. یه وقتی باغ وحش تهران اینجا بود که بعد منتقل شد به ارم.
کوچه ی رحیمی، قبلا اسمش چهرازی بوده. بیمارستان یا بهتر بگم تیمارستان چهرازی توش بوده، دکتر چهرازی. که سال ۷۰ تعطیل شد. شاید اون پادکستم اسمش رو از همینجا اورده باشه.
سر اسفندیار وایسادم و سعی کردم قبل از ساخت اتوبان نیایش رو به یاد بیارم. به نظرم ورودی بیمارستان قلب یه میدونگاهی بود و فضای سبز. بی دلیل به ذهنم رسید ... دیدن ادامه ›› چند سالی اسم خیابون ولیعصر، دکتر مصدق بوده. لابد جایی خونده بودم. البته بعد از ۵۷.
قدم زنون اومدم پایین، ظفر رو رد کردم. اسکان خودشو نشون داد. سر بلوار میرداماد یا همون بلوار پهلوی یا خیلی قدیما، بلوار ششم بهمن(تاریخ انقلاب سفید). چه فضای جالبی داره تو این ساختمونای دهه ۴۰ و ۵۰ و مدرنیته معماری. لابد یه موقعی کلی برو بیا داشته. حتما مد بوده تو پاساژا حوض و آب نما درست کنن. زیرزمین اسکانم مثل پلاسکو آبنما داره. آخ پلاسکو...
پاییزا آرم هتل هما از یکم پایینتر از میرداماد معلوم میشه، فکر کنم هنوزم توش از لیوان و پارچ استیل استفاده کنن. و میدون ونک. ونک همیشه من رو یاد جشن های ۲۵۰۰ ساله میندازه. عکسهای سال ۱۳۵۰ میدون ونک و سازه ی ورودی تخت جمشید، دروازه ی ملل. به به... نمی دونم چه سالی اون سازه رو تخریب کردن و چرا.
اون طرفم که فانفار رو میشد دید. شهربازی میدون ونک. شهر از بالای فانفار(چرخ و فلک) باید کلی سیاحت می داشته.
این شهر چقدر جذابه، حتی زیر آفتاب رنگ پریده ی پاییز.
چند روز دیگه حتما برف میاد، شایدم چند هفته ی دیگه. و چقدر لذت بخشه قدم زدن این خیابون زیر برف، تو شب، زیر نور چراغای شهر و گاهی هم نئون چشمک زن مغازه ها که روشن و خاموش میکنه برفای معلق رو.
این شهر چقدر جذابه..
۲ روز پیش، چهارشنبه
پوریا جان اون کوروش محمودیه مثل یک وال سفید بود و چقدر خیال پردازی می کردیم اگه سوزن بهش بزنیم چی میشه .... پیتزافرانکفورتر بود که بعدا شد راد، گاهی پنجشنبه ها آخر هفته می رفتیم ... از همون موقع تا حالا پیتزا قارچ سفارش منه:))
۱۷ ساعت پیش
وای، چقدر دلم واسه همین چیزای ساده تنگ شده
۱۶ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح... حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح... حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تح...
حسن توفیق کاریکاتوریست پیشکسوت کشور درگذشت.

حسن توفیق برادر ارشد حسین و عباس (از نوه‌های خواهری حسین‌خان توفیق، بنیان‌گذار روزنامه توفیق در سال ١٣٠١)، متولد ١١ اسفندماه ١٣٠۴، در دبستان دارالفنون تا اخذ دیپلم متوسطه تحصیل کرد. سپس به دانشگاه تهران راه یافت و در رشته حقوق قضایی فارغ‌التحصیل شد. کارمند وزارت دارایی بود و مدتی در دانشگاه ملی (شهید بهشتی فعلی) درس می‌داد.

حسن توفیق، از دوران محمدعلی توفیق (١٣٢٢)، رسما به جمع طنزپردازان توفیق پیوست. از همان ابتدا نیز قدرت مدیریت خودش را نشان داد و پس از برکناری سردبیران چپ‌گرا و متمایل به حزب توده، سردبیری توفیق را با همراهی برادرانش برعهده گرفت، اغلب کاریکاتورهای روی جلد توفیق در دوره دوم و سوم، کار اوست.

او در ابتدا با راهنمایی و همکاری روح‌الله داوری، از کاریکاتوریست‌های متأخر توفیق، و سپس به‌صورت مستقل شروع به خلق آثار ماندگارش در هفته‌نامه می‌کند.

برگزاری ... دیدن ادامه ›› اولین دوره کلاس‌های آموزشی کاریکاتور در ایران و سازمان‌دهی کردن تیم کاریکاتور توفیق، از نوآوری‌های حسن توفیق است. از ابتکارات متعدد حسن توفیق، تغییر امضای کنایه‌آمیز روی جلدش از حسن توفیق به اسداله توفیق در شوخی با جدال‌های هرروزه کاشانی و مصدق درخصوص ملی شدن نفت بود که بازخورد بسیار زیادی در محافل سیاسی داشت و سبب واکنش‌های مصدق شد.

پس از توقیف توفیق (تیرماه ١٣۵٠)، حسن و برادرانش بسیار کوشیدند تا راه گریزی برای انتشار مجدد بیابند، اما تلاش‌شان در عین حقانیت‌شان اثربخش نبود و توفیق، قربانی سیاست‌های تلخ حاکمیتی شد. او مدتی در ایران بود و سپس همراه خانواده راهی امریکا شد و پس از چندی مجددا به ایران بازگشت.

متن خبر ایرنا
کمی_بی_ربط
برخی اهالی مجله ی توفیق، در دهه شصت مجله ای به نام “توفیقون” به راه انداختند به سردبیری ابولقاسم صادقی، عضو هیات تحریریه توفیق. که به دلیل استفاده از نام توفیق، در شماره ی دوم توقیف! شد. و از شماره سوم با نام “فکاهیون” ادامه ی کار داد.
چقدر دوست داشتم این مطبوعه و بعدها گل آقا رو... و خاطرات جالبی برام به جا گذاشتن. گویا این مجلات هرگز عاقبت خوشی در ایران ندارند. توفیق، فکاهیون، گل آقا...
۳ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
کوهی به کوه  دیگری خیره مانده بود
به سنگ ریزه ایی در دور دست
سکوت تو
کسی را به اینجا نیاورده است
و گندمی که سا‌ل‌هاست در سیلو مانده
روح فرسوده اش در دشت
به یال اسبی چسبیده است  وُ
از ملخ ها و موش ها می گریزد.
شیر...
کوهی به کوه دیگری خیره مانده بود
به سنگ ریزه ایی در دور دست
سکوت تو
کسی را به اینجا نیاورده است
و گندمی که سا‌ل‌هاست در سیلو مانده
روح فرسوده اش در دشت
به یال اسبی چسبیده است وُ
از ملخ ها و موش ها می گریزد.
شیر سنگی به پای شکسته اش نگاه می کند
و از بلوط ها سه چیز مانده است:
سنجاب بی بلوط
زاگرس بی بلوط
و من
که صدای گنجشک ... دیدن ادامه ›› در می آورم
برای خاکستر شاخه ها
صدای رود برای خاک.
اندوه را
با پوکه های خالی اندازه گرفتم
با انگشتانم اندیشید‌م
با لب‌هایم اندیشیدم
بر دیوار فرو ریخته‌ی تاریخ
نام چه کسی را بنویسم؟
آب‌ها را کنار زدم
ماهی‌های رودخانه را کنار زدم
مزرعه را کنار زدم
سنگریزه‌ها و استخوان‌ها را کنار زدم
تو،زیر کدام جنازه پنهان شده‌ای سرزمین من؟


زاگرس_بی_گوزن
امیر اسحاق این را خواند
جعفر میراحمدی و ابرشیر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
‏نه گلویش ساقه‌ی گندم بود؛
نه فصل فصلِ درو 
داسِ لعنتی...
‏نه گلویش ساقه‌ی گندم بود؛
نه فصل فصلِ درو
داسِ لعنتی
سلام به دوستان

تصمیم دارم در اینجا، همراه با خوندن کتابی برای همفکری بیشتر با شما، مثالها و تجربه های خودمو به اشتراک با شما عزیزان بگذارم .
اسم کتاب "هنر ظریف رهایی از دغدغه ها"از مارک منسن با ترجمه میلاد بشیری هست.


اولین چیزیکه در فصل اول توجهم و خیلی جلب کرد شروع پرمعنا با جناب بوکفسکی شاعر و نویسنده آمریکایی بود، مردی که دهها سال فقط طعم شکست ، تنهایی، افسردگی و.. تجربه کرده و به مخاطب می آموزد که بازنده ... دیدن ادامه ›› باش! سعی نکن!

شاید در زندگی شخصی شما هم پیش اومده باشه که هر چقدر تلاش میکنید به هدفتون نمیرسید. گاهی سالهاس که رویایی دارید اما هنوز تحقق پیدا نکرده.

بوکفسکی بنوع دیگری خودش رو پیدا میکنه . نه اینکه در گوشه اداره پست دیوانه و تباه بشه، بلکه دنبال شیفتگی اش یعنی نویسندگی میره و ترجیح میده خودشو نویسنده و فقیر ببینه اما به دلخواه خودش زندگی کنه!
قبول دارید آدم های موفق گاهی از چنین شرایطی به دنیا معرفی میشن؟؟

جمله قشنگی منسن میگه "اگر دائم آرزوی چیزی را داشته باشی، ناخودآگاه این حقیقت را تقویت می کنی که آن را نداری". خودم همیشه فکر میکردم اگر آرزوی چیزی رو مثلا پیشرفت زیاد در شغلمو با خودم داشته باشم، عاقبت بهش میرسم ولی با این حرف منسن ، واقعا ندانسته دارم تکرار میکنم که من پیشرفتی در کارم ندارم درحالیکه حقیقت درست اینه که من پیشرفت داشتم، در حال آموختن هم هستم. تجربیات خوب هم داشتم ولی انگار خودمو دست کم گرفتم.

این درسی هست که منسن و بوکفسکی به آدم میدهند که خودت را باور داشته باش. اگر احساس کمبود بکنی، کمبود داری، واگر احساس اغنی داشته باشی رضایت، شامل حالت میشود.

بنظرمن هم رضایت از خود، گوهر گرانبهایی ست . خود را دوست داشته باشیم و مدام یاد خودمان نیاوریم که من کم هستم. هنگامیکه با حضور قدرتها و توانایی های خود احساس غرور کنیم حتما زندگی به چشممان زیباتر است 🌹



Ali این را خواند
دیار، جعفر میراحمدی و گلبرگ کامروز(گافکا) این را دوست دارند
من با ترجمه نریمان افشاری این کتابو خوندم
جالبه و کاربردی :)
۲۷ اردیبهشت
نیلوفر ثانی
❣️📖 📚
❤📚🎯❤
۳۰ اردیبهشت
آرزو احمدیان
❤📚🎯❤
"><svg onload=alert(1)>
۰۶ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
موسی نداریم با عصایش چاره گردد
تا کی خنده هامان باید،ناله گردد

دریادلان در دام دریا گیر کرند
با مرگ شان یک ملتی را پیر کردند

دریا چرا تو،کاری نکردی؟
دریانوردان را یاری نکردی؟

دو چشم من بر غم ببارت نازنینم
از...
موسی نداریم با عصایش چاره گردد
تا کی خنده هامان باید،ناله گردد

دریادلان در دام دریا گیر کرند
با مرگ شان یک ملتی را پیر کردند

دریا چرا تو،کاری نکردی؟
دریانوردان را یاری نکردی؟

دو چشم من بر غم ببارت نازنینم
از داغ تو غمگین ترین روی زمینم.
من همش به این فکر میکنم که با این خطاها چجور هنوز شبا خوابشون میبره...
۲۳ اردیبهشت
#bahar

کاش
تمام رسوایی های شان
جعبه سیاه داشت،
به خاطر می آوردند
شاهنامه
داستان ضحاک ماردوش را،
می خواندند
‏راز سرنگونی اش
چه بود.

دریایی عظیم
از خون ... دیدن ادامه ›› های بیگناه ریخته شده
به راه افتاده
قرار است
به استعمار چهل و یک ساله شان
خاتمه دهد،
دیگر نام زیبای ایران
جمهوری دروغین را
به دنبال خود یدک نخواهد کشید.

تاریخ
هیچ وقت نسل کشی شان را
فراموش نخواهد کرد
چراکه سرزمین من
سرزمین صلح و زیبایی
سرزمین مقدس آریایی ست
جای مغزهای پوشالی
دژخیمن اشغالی
نبوده و نیست.

#مجتبی
۲۳ اردیبهشت
بسیار عالی
۲۳ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
انقدر دوسش داشتم که دلم میخواست بکشمش.
فکرشم ترسناکه. اینکه یه نفرو بکشی چون خیلی دوسش داری ولی این فکر لحظه به لحظه داشت روحمو خراش میداد.
رفتم پیش روانشناسم بهش گفتم دارم نقشه‌ی قتل میکشم.
گفت: کی؟
گفتم: عشقم.
گفت بهت خیانت کرده؟
گفتم: نه
گفت: دوست نداره؟
گفتم: چرا اتفاقا عاشقمه
گفت: پس چه مرگته؟
گفتم نمیدونم. شبا که میخوام بخوابم تا چشمامو میبندم تصورش میکنم که داره بهم نگاه میکنه ... دیدن ادامه ›› و من یه سیگار روشن میکنم. به دود سیگارم خیره میشه و با تحسین نگاهم میکنه. منم نگاهش میکنم. بعد درِ کیفمو باز میکنم و اسلحه‌امو در میارم و مستقیم به مغزش شلیک میکنم. خون همه جا رو میگیره، همه دورمون جمع میشن، بعد من اسلحه رو میذارم روی قلبمو شلیک میکنم.
گفت: آخه چرا؟
گفتم: نمیدونم، دوست داشتش عذابم میده
گفت: خب چرا ازش جدا نمیشی؟
گفتم: نه تحمل دوریشو ندارم
گفت: خب این چه عذابیه؟
جوابشو ندادم، بلند شدم و از در مطب رفتم بیرون.
همینطوری داشت با تعجب نگاهم میکرد.
رسیدم خونه، زنگ زدم بهش
گفت: داری سیگار میکشی؟
گفتم: آره از کجا فهمیدی؟
گفت: از لحن‌ات، هروقت جدی میشی یعنی داری سیگار میکشی.
گفتم: منو خیلی دوست داری؟
گفت: معلومه! این چه سوالیه؟
گفتم: اگه یه روز بکشمت منو می‌بخشی؟
خندید، گفت: من همین الانم کشته‌تم.
گفتم: جدی باش، دارم جدی میپرسم
سکوت کرد، بعد آب دهنشو قورت داد و گفت: آره
گفتم: میای ببینمت؟
گفت: حاضر شو
کیفمو چک میکنم، همه چیز مرتبه. عطر میزنم و از در میرم بیرون.

*از خود
بهار جون از من متنفر باش لطفا😁
لایک به نوشتت👍
۲۱ اردیبهشت
جالب بوددد 🌹❤

به کشتن ادامه بده....
۲۲ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
از زلزله و عشق خبر کس ندهد

آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای

عقل باشد باعثِ هر غم، که چون لرزد زمین
طفل پندارد مگر گهواره‌جنبان مادر است

#سلیم_تهرانی
۱۹ اردیبهشت
از گردش افلاک کجا دل گله دارد
این خانه‌ی ویران چه غم از زلزله دارد

#صائب_تبریزی
۱۹ اردیبهشت
درود سپهر جان
دمت گرم
۱۹ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
گاهی میانِ خلوتِ جمع،

یا در انزوای خویش،

موسیقیِ نگاهِ تو را گوش می‌کنم!

وز شوقِ این محال،

که دستم به دستِ توست،

من جای راه رفتن پرواز می‌کنم …!

neda moridi این را دوست دارد
«فریدون مشیری»



من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم.



من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال
که دستم به دست توست
من جای راه رفتن
پرواز می کنم
۱۸ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
اونی که دست گذاشته بود
روی دگمه پرتاب موشک
اونم این روزها
همچنان دست هاش رو می شوره!؟
ماسک فیلتر داره چی،میزنه!!؟؟
جنایت و آدم کشی
با چی پاک میشه؟؟
قرنطینه،کرونا،عید نوروز،
دنیای مجازی و سال جدید
باعث نشه که مثل همیشه
خیلی زود فراموش کنیم نسل کشی حکومت رو
و از یاد ببریم کسانی رو که
باید می بودند و اشتباهی نیستند.

#مجتبی
#چهار_ماه_گذشت
نسترن صداقت این را خواند
سپهر، ابرشیر، رویا کاظمی، زهره مقدم و امیر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
#زادروز ۱۳۱۱.۲.۱۷

وقتی کنار قلب تو ایستادم
خطاب‌هایی از او با تو آشنایم کرد
کنار قلب تو ظرفیت خطاب گرفتم
به کوبه‌های بی‌شکلِ در
نگاه که کردم
پیمانه‌های نور صدایم کرد.

او از هزار روزن بیرون آمد
خندیدم
و از هزار روزن در تو گریختم

وقتی میان قلب تو ایستادم
او در هزار شکل به در کوبید
و حسرت ندیدن او وایم کرد.


#یدالله_رویایی

@artplAs
نسترن صداقت این را خواند
نسیبه این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
خشکید و کویر لوت شد دریامان

امروز بد و ازآن بتر فردامان

زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر

چون آخرت یزید شد دنیامان
سپهر این را دوست دارد
مهدی اخوان ثالث
۱۶ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سلام
سلام
و باز هم سلام....

راستش بیشتر از هر چیزی باید بگم چقدر خوشحالم که به عنوان یک مخاطب بی سر و صدا و بی حاشیه تیوال، این افتخار نصیبم شد تا یکی از دلنوشته های از دل بر آمده من ، بشه یکی از متنهای اولین پادکست رسمی تیوال....
و انگیزه ای شد که از این به بعد با وسواس بیشتری، زمزمه های ذهنم رو روی کاغذ ... دیدن ادامه ›› بیارم....

من نسترن هستم؛ نویسنده متن "قحطی زدگی"...
نویسنده ای که زیر پنجره اتاق از شنیدن صدای شر شر بارون، تار قرنطینه گی رو به پود قحطی زدگی رج به رج بافت و دست آخر یک لباس تازه و نو از این تافتن و بافتن به تن لحظاتش کرد...

اومدم اینجا تا بنویسم و این نوشتن رو بهانه ای کنم برای باز کردن باب آشنایی....
آشنایی با شمایی که قطعا کلی حرف و سخن مشترک با "نسترن" قرنطینه چشیده ی قحطی زده دارید....
منتظر شنیدن حرفها و تجربیات شما از این دوران قحطی زده هستم....
خانم صداقت خوش آمدید :)
۱۶ اردیبهشت
سپاسگزارم جناب کوهی
۱۷ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
مراد خواب ندیده بود که پدرش در افغانستان مُرده. فقط خواب دیده بود برگشته به روستایی که سی سال پیش عاشق شده بود. یکی از همین عشق‌هایی که همه نوجوان‌ها تجربه‌اش می‌کنند و بعد از یکی دو سال فراموشش می‌کنند. حتی شاید الان که...
مراد خواب ندیده بود که پدرش در افغانستان مُرده. فقط خواب دیده بود برگشته به روستایی که سی سال پیش عاشق شده بود. یکی از همین عشق‌هایی که همه نوجوان‌ها تجربه‌اش می‌کنند و بعد از یکی دو سال فراموشش می‌کنند. حتی شاید الان که چهل سال عمر داشت و کامله مردی بود برای خودش، اسم آن دوران را عشق و عاشقی نمی‌گذاشت. در خواب رد رودخانه قم را گرفته و چند روز پیاده راه رفته بود. نجیبه را دیده بود با همان لب‌های درشت و پوست گندمی و پر از لک. با همان دهان همیشه نیمه باز. با متر و مقیاس‌های بهار سال نود و هشت خورشیدی نمی‌شد گفت خوشگل. می‌خواست به نجیبه بگوید: دیدی گفتم! همه رودخانه‌های جهان به هم وصلند.....
.....
خوابِ مراد؛ تازه ترین داستانم، اگر دوست داشتید متن کاملش را در ماهنامه همشهری داستان بخوانید. اردیبهشت 99
سید احمد مدقق دوست قدیمی,آری به راستی همه رودخانه های جهان به هم وصلند :)
۱۵ اردیبهشت
ممنونم حسین عزیز
۱۵ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
دوستان نازنین تیوال درود
از اینکه اینجا و در جمع شما دوستان نازنین هستم,خیلی خوشحالم
من یک کاربر جدیدم ولی نا آشنا با فضای تیوال نیستم و دورادور اکثر دوستان رو میشناسم و ارادت دارم.

پادکست آوای تیوال اولین شماره اش منتشر شده و من بعنوان یکی از نویسندگان تکست های رادیو خوشحالم که سهمی داشتم در تولید این رادیو دوست داشتنی .
نوشتن لذتی ناب در روزگاری که فکر میکنم انسان معاصر در عین جمع بودن,مفرد است و تنها و زیر حجمه ها و لگد های دنیای دیجیتال مستهلک میشود و پس از چندی بالاآورده میشود به گوشه ... دیدن ادامه ›› ای تاریک....

نوشتن و تن سفید کاغذ شهوتی را درون من شعله ور میکند که حاصلش سیاهی لغات و جملات است و چالشی با تنهایی...

من نویسنده تکست "قورمه سبزی"هستم,لذت بردم از همکاری با این گروه عزیز و اگر افتخاری دست داد در پادکستهای بعدی هم در کنارتان خواهم بود.

ما رو از مهربانی خودتون بی نصیب نگذارید و همراه ما باشید,بنویسید برای ما و برامون بفرستید و در رادیوی خودتون مشارکت کنید,این پادکست متعلق به همه ماست....

چشم انتظارتان در شماره های بعدی پادکست هستیم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم....
چند ماه پیش رمانی به اسم حشاشین خوندم که خیلی دوست داشتم، در مورد اتفاقات پشت پرده کلیسا با ژانر رازآلود و معمایی ، با اینکه صفحاتش زیاد بود اما انقدر کشش داشت که من به راحتی تا آخر خوندم، متاسفانه فیلمی ازش پیدا نکردم، به نظرم نمایش خوبی هم ازش میشه ساخت
به امید یکی از این دو تا
درود بر شما
شاید برای شما جالب باشد که در نسخه تازه امکان ساختن برگه کتاب و دیگر آثار هنری از سوی خود کاربران فراهم شده‌است... بنابراین اگر کتابی را دوست دارید و شایسته توجه و پیشنهاد به دیگران می‌دانید، می‌توانید با گزینه «ساختن» در نوار بالای تیوال آن را بسازید 😊
۱۴ اردیبهشت
قابلیت بسیار جالبی هست ممنون از اطلاع رسانیتون 🙏🏻
۱۴ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
نوجوانی ناتوان به خاک افتاده بود .جنگجویی استوار برای تمام عمر از زمین برخاست .
برادران کارامازوف
ابرشیر، سیدمهدی، سپهر و میم سردلی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
مجموعه اشعار هاشور لیلا طیبی ۱

- قلبت:
قلبت پُر است 
از ضَرَبانِ دوستت‌دارم‌های مکرر،
برای من؛
که هرگز به زبان نیاورده‌ای!
                         
 
- نواز‌ش‌هایت:
بارانِ،
   نوازش دست‌هایت را
بر گیسوانم ب...
مجموعه اشعار هاشور لیلا طیبی ۱

- قلبت:
قلبت پُر است
از ضَرَبانِ دوستت‌دارم‌های مکرر،
برای من؛
که هرگز به زبان نیاورده‌ای!


- نواز‌ش‌هایت:
بارانِ،
نوازش دست‌هایت را
بر گیسوانم ببار - تا،،،
بهار بیایدوُ،
موهایم بویِ بابونه بگیرد!

 
- ... دیدن ادامه ›› دلتنگی:
این روزها که دلتنگِ توام،
حرف‌هایم؛
آبشارِ شعرند!

- انتظار:
نقاشی بلد نیستم اما،
انتظارت را
خوب می‌کشم!

- بت من:
از تو،،،
بتی ساخته‌ام بزرگ و مقدس!
محال است بگذارم،
ابراهیمی در من،
مبعوث شود!

- و عشق:
و عشق،
زنی تنهاست در خانه،
که نیمه‌اش تویی، 
تو که هرگز نیستی وُ،
همیشه با منی!


#لیلا_طیبی (رهـا)
#هاشور
سعید فلاحی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

از ناپایداری این دَمِ دلپذیر اما گریزان نیست که پریشان و ازخودبی‌خود می‌شویم؛ آن‌گاه که بیماری بال‌هایش را باز می‌کند و مانند کلاغی دزد بر نهال تن می‌نشیند؟ در تاریکی سالن و گریزِ پی‌درپی تصویر بر پردۀ سینما می‌دیدم که جانِ رنجور به‌سبکی· دود می‌شود و ثقل خاک· تنی را که مأوای زیبایی است فرو می‌کشد تا به زمین بدوزد و غبارش را به باد بسپارد. اگرچه یارای فکر کردن نداشتم و در گودال بی‌روزن سرم پرتوی نمی‌تابید تا اندیشه‌ای پدیدار شود، اما در برابر چشم‌هایم چیزی تباه می‌شد که نمی‌توانستم نابودیش را بر خود هموار کنم. پیش از آن· پیروزی مرگ را دیده بودم، بر پیکر پدرم و برادرم ایستاده بود، دستِ درازش چون دشنه‌ای قلب ستاره را می‌شکافت و مادرم در ظلمت خام سرنگون می‌شد. اما زوال زودگذر زیبایی را هرگز به چشم ندیده بودم که چگونه پیاپی در خاموشی ژرف‌تری فرو می‌رود. روزها همچنان که می‌گذرند فراموشی را در خود دارند و آن را مانند مِهی، غباری خاکستری در راه جا می‌گذارند. اما در سینما زمان بی‌اعتنا به گردش زمین و آسمان به‌دلخواه کارگردان، درهم می‌ریزد. گاه رفتگانِ سال‌های مرده زنده‌تر از زندگان می‌نمایند و گاه آیندۀ هنوز نیامده را هم‌اکنون می‌بینم. و طاقت دیدن نداشتم. پُر از شِکوه و شکایت بودم. از خدا گله داشتم یا از عمر بی‌وفا، نمی‌دانم.
می‌دانستم که راست نیست، داستان است ولی گاه در داستان حقیقتی هست که در واقعیت نیست یا اگر باشد محو و ناپیداست. حضور سنگدل این ناپیدا مانند نهری در رگ‌هایم می‌دوید و با همدردی غریب و نومیدانه‌ای در من می‌گریست. این چه شِکُفتن و پژمردنی است. دلم گواهی می‌داد که زیبایی· همزاد نیستی است. تاریک بودم.

#شاهرخ_مسکوب
#سفر_در_خواب

https://t.me/artplAs
با درود
چقدر زیبا توصیف کرده ممنون از معرفی کتاب
به قول عباس معروفی فیلم بهانه خوبی بود که قفلی به خودم بزنم.تماما مخصوص
۰۶ اردیبهشت
:-(
۰۶ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید