آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 10:07:52 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
آنان

که پرنده صلح را ،

به قلب حصار تبعید کردند .



از سنگ ریزه های معبدی ویران

خدایی ساختند ،

به نام سرنوشت .

****

ابوالقاسم کریمی

تهران-ورامین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
***

تا دامن از من کشیدی ای سر و سیمین تن من

هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من

2

من کیستم بی نوایی با درد و غم آشنایی

هر لحظه گردد بلایی چون سایه پیر امن من

3

قسمت اگر زهر اگر مل بالین اگر خار اگر گل

غمگین نباشم که باشد ... دیدن ادامه ›› کوی رضا مسکن من

4

گر باد صرصر غباری انگیزد از هر کناری

گرد کدورت نگیرد آیینهٔ روشن من

5

ای گریه دل را صفا ده رنگی به رخسار ما ده

خاکم به باد فنا ده ای سیل بنیان کن من

6

وی مرغ شب همرهی کن زاری به حال رهی کن

تا بردلم رحمت آرد صیاد صید افکن من

7

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

8

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

9

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی

دشمنیها کرد با من در لباس دوستی

10

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند

کور بادا دیدهٔ حق ناشناس دوستی

11

دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم

هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم

12

نیست ما را پای رفتن از گرانجانی چو کوه

کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم

13

شادی از ماتمسرای خاک میجستم رهی

انتظار چشمه نوش از سرابی داشتم

14

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است

هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است

15

چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست

غنچه پژمرده از ناراج گلچین فارغ است

16

شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنین

خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است

17

نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر

از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب

18

شراب بوسه من رنگ و بوی دیگر داشت

مباد گرمی آن بوسه ها فراموشت

19

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

20

چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر

رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

21

در جستجوی یار دل آزار کس نبود

این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم

22

ما شکوه از کشاکش دوران نمی‌کنیم

موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم

23

دریاب که ایام گل و صبح جوانی

چون برق کند جلوه و چون باد گریزد

24

شادی کن اگر طالب آسایش خویشی

کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد

25

غم در دل روشن نزند خیمهٔ اندوه

چون بوم که از خانه آباد گریزد

26

فریاد که دردام غمت سوختگان را

صبر از دل و تاثیر ز فریاد گریزد

27

او را برنگ و بوی نگویم نظیر نیست

گلبن نظیر اوست ولی دلپذیر نیست

28

گلبانگ نی اگر چه بود دلنشین ولی

آتش اثر چو ناله مرغ اسیر نیست

29

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

30

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت

عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم

31

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد

آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم

32

با غم جانسوز می سازد دل مسکین من

مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند

33

همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است

دل درون سینه ام بی طاقتی ها می کند

34

چیست عالم آتشی با آب و خاک آمیخته

من نه از خاکم نه از آبم که تنها آتشم

35

شمع لرزان وجودم را شبی آرام نیست

روزها افسرده ام چون آب و شبها آتشم

36

در رگ و در ریشه من این همه گرمی ز چیست؟

شور عشقم یا شراب کهنه ام یا آتشم؟

37

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا

بی زبانم همزبانی همچو من باید مرا

38

ز تیغ بازی گردون هواپرستان را

نفس برید ولی رشته هوس نبرید

39

چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد

جهان بگشتم و آزاده‌ای نگشت پدید

40

اگر نمی طلبی رنج نا امیدی را

ز دوستان و عزیزان مدار چشم امید

41

درود بر دل من باد کز ستم کیشان

ستم کشید ولی بار منتی نکشید

42

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟

مستانه گفت دل که مرا می برد مرا

43

آتشی بویی ز دلجویی نمی آید ز تو

چشمه ام کاری به جز زاری نمی آید ز من

*****************

گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری_بخش سوم

گردآوری:ابوالقاسم کریمی

9/10/1399

تهران_ورامین
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
درواقع منظورتون از تک بیتی، تک بیتی های انتخابی شما از غزل ها ست...
۹ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دستان چشمه
تا گامی دیگر
اولین خواهند بود
در درک پستان های دختر نوبالغ.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مجموعه اشعار هاشور در هاشور ٠۳ {#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

(۱)
زمین را به خیال نمی‌آورند
(بعضی)!!ها که،
در آسمان نشسته‌اند
گل‌های معصوم اما،،،
بی‌‌اندیشهٔ آسمان
قالی‌نشین شده‌اند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۲)
کاش،،،
مترسکی‌ بودم
پای جالیز خیالت
تا غروب‌گاهان ... دیدن ادامه ›› نوک بزنند
کلاغ‌های سمج،،،
تنهایی‌ام را!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۳)
به تو که می‌رسم،
و گونه‌های گل انداخته از شرمت؛
تَرَک بر می‌دارد
در دست‌هایم انار!

لبخندت،،،
می‌شکوفاند
روحم را!


{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۲ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
صدای هراس‌آور گلوله بار دیگر در دل کوهستان پیچید.
"ادریس"، کارتن سنگین ماشین‌لباسشویی را که باید می‌برد به دوش گرفته بود. زیر فشار بار، از راه مالروی باریکی گذشت. صدای آه و نالهٔ یکی از دوستانش پشتبند، صدای شلیک گلوله، بلند شده بود؛ امّا "ادریس" از ترس سقوط به دره جرأت نکرد، برگردد، که بفهمد کدام یک از کولبرها هدف تیر قرار گرفته است.
چند نفر از کولبرها زخمی شده بودند. خون سرخشان، برف سفید کوهستان را آغشته کرده بود. تعدادی بر زمین افتاده بودند و تعدادی هم هراسان و مضطرب به راه خود ادامه می‌دادند. یکی از کولبرها به دره سقوط کرد. صدای گلوله و زجهٔ زخمی‌ها از گوشه و کنار به گوش می‌رسید. از ترس گلوله‌ها و برای حفظ جان، کسی به فکر کسی نبود.
سربازی پشت تخته سنگی، سنگر گرفته بود. خشابِ خالی‌اش را در آورد و خشاب پری را به اسلحهٔ کلاشینکف‌اش انداخت و دوباره کولبرها را هدف قرار داد. او تنها به این فکر می‌کرد که کی فرمانده مدال افتخار را بر سینه اش خواهد کوبید؟!.


{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۳ روز پیش، یکشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این پیله چو اشک های اندوه درخت
آویخته خود ز شاخ انبوه درخت
می افتد از این شاخه ولی جانش را
پر می دهد از فراز نستوه درخت
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
✓ ما عقابیم!


ما،،
برادران وطن؛
--ملتِ کوردیم!
با تاریخ چند هزار ساله
به قدمت دردهای فراوان
که بلندای آسمان نیز
شاهدِشکنجه هامان بودست!
اماشما جهانیان
هرگز صدای ما را
به درستی نشنیدید.

ما حلبچه ی مسمومیم
ما ... دیدن ادامه ›› نادیای(۱) معصومیم
- مریم باکره ای در چنگال هوس
آلانیم(۲)،
غرق در دریا!
ما "بهروزیم"(۳)
محبوس درقفس های غربت وُ،
--آوارگی..
ما،،،
-- کوردیم
محکوم به دربه دری
اما
هرگز؛
ذلت نمی پذیریم
ما؛
--عقابیم
(هه‌لوی به‌رزه فه‌ریم!)(۴)
دهانمان از خاک پر می‌شود،
--می شود ولی
از تملق هرگز...


{#}سعید_فلاحی(زانا کوردستانی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- نادیا مراد دختری کرد از اقلیت دینی ایزدی اهل روستای کوجو در سنجار واقع در استان موصل است. او یکی از قربانیان داعش است. او در سال ۲۰۱۸ و به دلیل مبارزاتش علیه خشونت جنسی و استفاده از آن در جنگ‌ها به عنوان سلاح، به همراه دنیس موکویگی برنده جایزه صلح نوبل شد.
۲- آلان کردی پسر بچه سوری که در سال ۲۰۱۵ در دریای مدیترانه غرق شد. وی یکی از آواره‌های جنگ داخلی سوریه بود که جسدش را آب‌های دریا به ساحل آوردند؛ و عکس گرفته شده از جسد وی موجی از واکنش‌ها را در دنیا برانگیخت.
۳- بهروز بوچانی (زادهٔ ۱ مرداد ۱۳۶۲ در استان ایلام) روزنامه‌نگار و نویسنده کرد ایرانی است. شرح حال او با نام رفیقی نه مگر کوهستان که در اردوگاه پناهندگان مانوس نوشته که برنده جایزه‌های بسیاری شده است. او از سال ۲۰۱۳ (میلادی) تا نوامبر ۲۰۱۹ در جزیره مانوس گرفتار بود. 
۴- عقاب بلند پرواز..
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یک میکده حال خوب می خواهم باز
دریا دریا جنوب می خواهم باز
در حسرت یک نفس فراتر با دوست
یلدا یلدا غروب می خواهم باز
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
✓ مجموعه اشعار هاشور در هاشور ۰۲ {#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

- دهان:

دهانم را هم ببندند
باز واژه های تلنبار شده
بسیارند در حلقم
و در هر شعر ام
تنها تویی که
از دهانم بیرون می‌آیی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- تن:

بر تن دارم
پیراهنی از اندوه
که روزگار
بر ... دیدن ادامه ›› تن من دوخته است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- گیسو:

در گیسوان تو
زندانی شده است
نسیم بهاری
آزاد نخواهد کرد
هیچ اردیبهشتی
عطر گیسوانت را


{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
{#}هاشور_در_هاشور
۶ روز پیش، پنجشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بَربَر وار
جنگل را فتح میکنندُ
در شادی های بی رحم خویش
انقراض را می رقصند

آنان
سرچشمه مرگندُ
قلبشان پناهگاه ترس

و من در شگفتم که چرا
زاییدنشان را
تاریخ،
تکرار میکند
**********
ابوالقاسم کریمی/ 20 آبان 1399
تهران_ورامین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری _ بخش دوم
.
.
.
.



***
1
پیش خوبانم اعتبارم نیست
جنس ارزان خریده را مانم
2
بباد رفت امیدی که داشتم از خلق
فریب بود فروغی که از سراب دمید
3
غبار تربت ما بوی گل ... دیدن ادامه ›› دهد گویی
که جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید
4
آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش
آفرین گفته و دشنام شنوده است منم
5
آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی
و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم
6
قصه امواج دریا را ز دریا دیده پرس
هر دلی آگه ز طوفان دل من نیست نیست
7
مشت خاشاکی کجا بندد ره سیلاب را؟
پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست
8
همچو نرگس تا گشودم چشم پیوستم به خاک
گل دوروزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست
9
نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند
10
*
رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند
11
نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟
که همچو لاله دل داغدیده ای دارم
12
*
مخور فریب محبت که دوستداران را
بروزگار سیه بختی آزمودم من
13
به آبروی قناعت قسم که روی نیاز
به خاکپای فرومایگان نسودم من
14
اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک
همان ستاره خندان لبم که بودم من
15
همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است
ای کوکب امید در آغوش کیستی؟
16
امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟
17
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد
18
لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد
19
*
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
20
*
معنی مرگ و حیات ای نفس کوته بین یکیست
نیست فرقی بین آغاز شب و انجام صبح
21
این منم کز ناله و زاری نیاسایم دمی
ورنه آرامش پذیرد مرغ شب هنگام صبح
22
عمر کوتاهم رهی در شام تنهایی گذشت
مُردَم و نشنیدم از خورشید رویی نام صبح
23
*
امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است
24
*
گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است
25
*
غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است
26
*
چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما
27
بخنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده زنان سوخت آشیانه ما
28
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟ گفتا هنوز هم
29
شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم
30
دیگرم بخت رهایی از کمند عشق نیست
کار صید خسته با صید افکنی افتاده است
31
نور عشق از رخنهٔ دل بر سرای جان دمید
پرتوی در کلبه ام از روزنی افتاده است
32
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است
33
گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است
34
*
داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است
35
سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است
36
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
37
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
38
خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
39
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
40
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
**********
گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری _ بخش دوم
گردآورنده:ابوالقاسم کریمی
تاریخ گردآوری: 20/ دی/ 1399
منبع:سایت گنجور
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بسم الله..

شب
که در هیاهوی خود
مُرده را
می خواباند
من
در اندام روحانی عشقم
منظومه ی ماه هفتم را
کاوش می کنم...


( حسام)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
✓ محدوده‌ای به وسعت دنیا!


جغرافیای من
--چشمان توست؛
سرچشمه‌ی کرانه‌یی گمنامِ رودها
کرانه‌ی تمامی‌ی دریاها!
وَ من،،،
کویری خشک
دلبسته‌ی نسیمِ نگاهت؛
چشمان روشنی که
نه لندن،
نه کازابلانکا با خودش دارد
این طُرفه در نجابتِ توست
که سرزمینم را می‌تابد ... دیدن ادامه ››

چشمِ تو اوجی‌ست
مانندِ اورست...
زیباتر از تمامِ کشمیر!
و تلخ مثلِ افغانستان
چیزی نظیر شعرِ کردستان!
--آه!

در بابِ فتح تو
چه مردانی
جان سپردند!
ردِّ تو،
یورتمه‌ی اسب‌ها
جغرافیای چشمِ تو،،،
پلنگ‌کُش است، آی!


شب‌های شب
در امتداد چشمانت
عبور می‌کنم تا
مدیترانه.
و گم می‌شوم در
-- مالدیو
می‌میرم در
- لایزپیگ!
کاش راهی داشتم؛
از این حریمِ مقدس
تا میقات!

و کاش می‌شد،
می شد،
می شد،
نفس کشید و،
--نمُرد!


{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آن شب که در آغوش حوا عریان شد
آدم شد و خاک از دل زن انسان شد
ماه از سر رشکش که نبیند او را
در نیمۀ تاریک خودش پنهان شد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری _ بخش اول
..
.
.
.
.
****

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

*

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

*

موی ... دیدن ادامه ›› سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

*

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

*

جای در بستان سرای عشق می‌باید مرا

عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام

*

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام

نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

*

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست

اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

*

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق

تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

*

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

*

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

***

جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای

این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است

*

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

*

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

*

خانه مور است و منزلگاه بوم

آسمان با همت والای دل

*

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

*

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

*

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

*

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

*

نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم

به آزار دلم کوشد دل‌آزاری که من دارم

*

دل رنجور من از سینه هر دم می رود سویی

ز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارم

ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد

هلاکم می کند آخر پرستاری که من دارم

***

به خاک من نیفتد سایه سرو بلند او

ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم

*

گوهر به تابناکی و پاکی چو اشک نیست

روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟

*

خواب آور است زمزمه جویبارها

در خواب رفته بخت من از هایهای اشک

*

ماییم و سینه‌ای که بود آشیان آه

ماییم و دیده‌ای که بود آشنای اشک

*

به روزگار چنان رانده گشتم از هر سوی

که مرگ نیز نخواند بسوی خویشتنم

*

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

*

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

*

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

*

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

*

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

***

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

*

اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

*

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

*

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

*

مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

*

خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است

کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست

*

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست

ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

*

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

*

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست

ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

*

بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب

بروی آب بود منزلی که من دارم

***

با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام

در میان آشنایانم ولی بیگانه‌ام

*

آفتاب آهسته بگذارد در این غمخانه پای

تا مبادا چون حباب از هم بریزد خانه‌ام

*

به چشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم اما

چه رازی می‌توان خواند از نگاه سرد خاموشی

*

طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید

از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است

*

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم

*

نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی

دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

**********

گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری _ بخش اول

گردآورنده:ابوالقاسم کریمی

تاریخ گردآوری:5/مهر/1399

منبع:سایت گنجور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گر با سیلان عشق دمساز شوی
در پهنۀ راز، بازِ پرواز شوی
مرگ از تو چو گور پیش شیران برمد
دنیا که به سر رسید آغاز شوی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
باد از نفس تو در خروش آمده است
خاک از هیجان کوه به دوش آمده است
آتش فقط از شوق تو در رقص نشد
دریا هم از عشق تو به جوش آمده است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جان پدر کجاستی ؟ دلتنگم و پریشان
از فرط بی قراری ، من رو زدم به باران
هرجای این جهان را ، من در پی تو گشتم
جا مانده ام درونِ ، یک گوشه از خیابان
دل خسته و بریده ، زخمی تر از گذشته
من ماندم و فراق و تنهایی فراوان ...
میسوختم در این داغ ، در حسرت جوابی
چیزی نمانده از من ، جز تکه ای بیابان
در کنج خلوت غم ، در کنج عزلت خود
من میکشم سرم را ، بی وقفه در گریبان
یا رب تو یاریم کن ، شاید که من ببینم
یوسف ... دیدن ادامه ›› رسیده آخر ، نه پیرهن به کنعان
تاوان هرچه باشد ، با جان و دل قبول است
اما به من در این راه ، با زهر چشم نرنجان
باشد جهان مغموم ، تا در امان بماند
این چند روز باقی ، از آه سوگواران

{#}سجاد_صادقی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هر درد که هست از مسلمانی تان
هر مرگ از اشتباه انسانی تان
از خاک زمین تان نروید جز ترس
از بذر دروغ، دانه افشانی تان
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هر بار که دست ظلم خون می ریزد
پیمانۀ درد بر جنون می ریزد
آگاه بر آن نیست که روزی خون ها
می جوشد و از زمین برون می ریزد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید