کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 21:47:18 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
زندگی مثل دریا گاه مواج و طوفانیست گاه آرام و دلپذیر. بعضی از ما از ترس غرق شدن تیوپ های دلخوشی را دور بازو یا سینه هایمان می بندیم.
وای از آن روزی که تک تیوپ دلخوشی کم باد شود و یا از ما جدا. آن وقت است که دیگر باید در ساحل نشست و شنای دیگران را نگاه کرد و به حال خود غصه خورد. باید دلخوشی هایمان را زیاد کنیم.


برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
"خدعه"

و ما
همچنان
در این بازى بزرگ و همواره
بازیگر که نه،
بازى مى خوریم!
ما
همینک و همواره
سرگردانیم
سرگردان...

|محسن مظاهرى/١٨دى ماه٩٨|
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

اینکه کرواک کیه باشه سرِ یه فرصتِ خوب که وقت باشه و بشینم کلی ازش بنویسم

فعلن یه هایکو ازش :

دانه ها ی درشت برف
می ریزند
تنها تنها



شاید به نظر این هایکو خیلی معمولی بیاد . اما به هیچ وجه اینطور نیست .

کلمات ، معمولی ان ، روایت ؛ یه اتفاقِ ساده و معمولیه . اما ... دیدن ادامه ›› گوینده و شاعر به هیچ وجه در موقعیت و واقعیتی ساده و معمولی قرار نداره .

اون نسبتِ به پیرامونش هشیاره . و بارش برف رو داره میفهمه . در حالِ ادراکِ چیزیه که برای فهمش لازمه از تماشاش کنار کشید .



گاهی باید از شعر به شاعر نگاه کرد ، از منظره به ناظر

و مبهوت شد و تحسین کرد و شگفت زده شد

همین :)
Ali این را خواند
پوریا صادقی، علی، جعفر میراحمدی و علی عبدالرحیم این را دوست دارند
بسیار زیبا
و البته باید دید اون فرهنگ چطور “نگاه میکنه”.
تک به تک، جزء به جزء
۳ روز پیش، چهارشنبه
چه کشف خوب و لذت بخشی
ظرافت نگاهی که تو شعر بود
و حس میکردی بلورهای برف رو اونجوری میبینه که زیر میکروسکوپ دیده میشه و از پشت همون شکلهای زیبا دنیا رو نظاره میکنه
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش ... دیدن ادامه ›› و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

گاهی اوقات فکر می کنم اگر حافظی نبود شاید لذت بیشتری از ادبیات می بردم . ناخوداگاه هر شعری که میخونم با اشعار او مقایسه می کنم و چه مقایسه نا عادلانه ای ... برای همینه که نمیتونم با شعر معاصر ارتباطی برقرار کنم ...

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است ...
سپهر، میم سردلی و جعفر میراحمدی این را خواندند
امپرسیونیست این را دوست دارد
با درود قطعا همینطوره که میفرمایید . در مورد من واقعا هر شعری میخونم نا خوداگاه با او مقایسه میکنم ... و باید بگم به نظر من ( که قطعا ممکنه مخالفانی داشته باشه ) در مضامینی که حافظ سروده تا اونجایی که من خوندم و البته به سلیقه من کسی حتی به گرد پای او چه به لحاط لفظ و چه معنا نرسیده مگر مضمونی سروده باشه که او نسروده ... البته این نظر و سلیقه منه ... حافظ برای من شاعری فیلسوف و فیلسوفی شاعر است ... امیدوارم روزگار ما هم به خلاقیت و بینش و قدرت افرینش زیبایی همچو او پیدا بشه ...
Ali
با درود قطعا همینطوره که میفرمایید . در مورد من واقعا هر شعری میخونم نا خوداگاه با او مقایسه میکنم ... و باید بگم به نظر من ( که قطعا ممکنه مخالفانی داشته باشه ) در مضامینی که حافظ سروده تا ...
علی عزیز، انگار نظر من پاک شده ( یعنی انگار دست من به اشتباه روی “زدودن” رفته). عذر می‌خوام
میم سردلی
علی عزیز، انگار نظر من پاک شده ( یعنی انگار دست من به اشتباه روی “زدودن” رفته). عذر می‌خوام
خواهش میکنم ممنون از اینکه نظرتون را گفتید.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
پرده های اتاق را
کنار زده ام
روان شناس گفته است
آفتاب
غم را
از دل می برد

غم های من اما
برف نیست



« مهدی مظفری ساوجی »
از کتاب سایه ام را بر دیوار جا گذاشته ام
نشر چشمه
پرنده فقط یک پرنده بود هوشنگ گلشیری

پرنده پر پرواز دارد و پرواز رهایی و آزادگی می‌آفریند. قناری که در دسته‌ی این گونه‌ی خلقت است نمادی از شادی و رشد عقلانی است. قناریِ گلشیری در داستان پرنده فقط یک پرنده بود با حضورش در شهرِ سرد و سنگی و مدرنی که روزی زادگاهش بود ندای اعتراض و آزادی سر می‌دهد. اما سردمداران که در ابتدا با تغییر روستا به شهری مدرن موافق و همراه مردم‌ هستند، کم کم در حد افراط طبیعت‌گریزی را پیش می‌گیرند و مردم را حکم می‌کنند که چنین و چنان کنند.
تا این‌که قناری، نفوذیِ طبیعت، با بازگشت به زیستگاهش و اعتراض با زبانِ نغمه‌سرایی حکومت را بی‌تاب و نظم شهر را به هم می‌ریزد.
مامورین برای دستگیری این موجود ضعیف اما جسور بلند می‌شوند.
قناری با صدای زیبا و رنگ‌بندی تماشاییِ‌ بال‌هایش تلاش می‌کند تا مردم را به خود آورد. اما کسی جرأت همراهی ندارد. کسی جسارت اعتراض ندارد جز نسل جدید. جز بچه‌هایی که تشنه‌ی دیدن زیبایی‌ها هستند و از تصنعی که بر شهرشان سایه افکنده است بیزار. بچه‌ها زبان به اعتراض باز می‌کنند و با تیروکمان‌های خود هر چیزی که آن‌ها را از طبیعت و حق‌شان دور می‌کند‌ پایین می‌آورند و نظم تحمیلی شهر را در هم می‌شکنند.
ولی مأمورین کوتاه نمی‌آیند. مردم را به بیرون از دروازه‌ها می‌رانند و شهر را با وسواسِ تمام از سنت‌ها پاک می‌کنند.
اما در آخرِ قصه وقتی دروازه‌ها را برای بازگشت دوباره‌ی مردم به شهر می‌گشایند دیگر کسی را پشت در نمی‌یابند.

افسانه بختیاری‌نژاد
یکی مثل همه اثر فیلیپ راث

داستان در مورد مردی بی‌نام و بی‌خدا است. هراس از مرگ از همان کودکی که مجبور می‌شود برای درمان زیر تیغ جراحی برود در او شکل می‌گیرد و تا پایان عمر همراه او می‌ماند.
یهودی‌ای که مذهبی نیست و از نظر او وقتی انسان را بی‌اختیار و با وعده‌ی زندگی، به این دنیا می‌کشند، مرگ یک ناعدالتی بزرگ است.
شخصیتی که برای فرار از مرگ و برزخی که برایش ساخته است، به ناچار به بهشت کودکی پناه می‌برد تا اگر خودش را نمی‌تواند از آن دور کند دست کم فکرش را به گذشته‌ای دور فراری ‌دهد.
این میل به جاودانگی اگر چه یکی از رؤیاهای بشر بوده و هست، چنان در شخصیت داستان رخنه می‌کند که گاهی یادش می‌رود حال را زندگی کند.
و این نسیان چون یاری وفادار با او هست تا زمانی که به پیری می‌رسد و ... دیدن ادامه ›› تسلیم می‌شود.
تسلیم زور زمان که در تک تک سلول‌هایش نفوذ کرده و حقیقت آن خط و نشان‌هایی را که با هر عمل جراحی روی بدنش کشیده‌ است با مرگ به واقعیت بدل می‌کند.

افسانه بختیاری‌نژاد
هوشنگ بادیه‌نشین
"آرتور رمبو" *شعر فارسی

هوشنگ بادیه‌نِشین (رشت ۱۳۱۴ـ تهران ۱۳۵۸ش) با نام اصلی، هوشنگ بیگانه‌طلب، شاعر ایرانی بود. 
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش به‌پایان برد. سال‌هایی از زندگی‌اش...
هوشنگ بادیه‌نشین
"آرتور رمبو" *شعر فارسی

هوشنگ بادیه‌نِشین (رشت ۱۳۱۴ـ تهران ۱۳۵۸ش) با نام اصلی، هوشنگ بیگانه‌طلب، شاعر ایرانی بود.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش به‌پایان برد. سال‌هایی از زندگی‌اش را در آبادان، سیستان و بلوچستان، ترکمن‌صحرا و تهران خانه‌‌ به‌دوش بود.
هوشنگ بادیه‌نشین در زمره ی شاعران آوانگارد در دهه ۴۰ قرار دارد و همین مسئله سبب شد که دو شعر از بادیه‌نشین در مهرماه ۱۳۴۷ در کتاب اول «شعر دیگر» به چاپ می‌رسد.
نبود منابع و در دسترس نبودن آثار، سبب شده است که نسل‌های پس از انقلاب در ایران اهمیت و جدیت هوشنگ بادیه‌نشین در شعر معاصر ایران درنیابند. بادیه‌نشین عمر کوتاهی داست و در ۴۴ سالگی جوانمرگ شد. به همین علت بود که منوچهر آتشی لقب «آرتور رمبو»‌ی شعر فارسی را به بادیه‌نشین ... دیدن ادامه ›› داد.
در کتاب «هلاک عقل به وقت اندیشیدن» یدالله رویایی ریشه‌‌هایی از زندگی و اشعار بادیه‌نشین را می توان یافت. بعدها، رویایی در دفتر شعر «هفتاد سنگ قبر»، شعری در وصف بادیه‌نشین از خود به یادگار گذاشت:

«در وقتِ مرگ
فهرستِ کین اگرم بود
انگور می‌شدم
و می‌فشردمم»

بادیه‌نشین در سال ۱۳۲۴ در ۲۰ سالگی مجموعه شعر «یک قطره خون» را در قالب نیمایی و متاثر از سمبولیسم ارایه‌شده از نیما به چاپ رساند. یک سال بعد یعنی در سال ۱۳۳۵ بادیه‌نشین دومین مجموعه شعر خود به نام «چهره طبیعت» را با مقدمه‌ای از یدالله رویایی به چاپ رساند. مجموعه اشعار کوتاه به همراه یک شعر بلند.

او در ماندگارترین آثارش یعنی منظومه «ای تاریخ ما را به یاد داشته باش» تمامی خصوصیت‌های جهان‌بینی خودش و شعرش را در کمال ارایه می‌دهد:

«ای تاریخ،
در ظلمت آب‌ها،
هر چه دیدم سیاهی بود
تنهایی بود
سیاهی در رگ‌هامان می‌دوید
تنهایی در قلب ما،
کلبه کهنه سکوت»

او وضعیت خود یا انسان آگاه به هستی را به عنوان یک شاعر را دوزخی مدام اعلام می‌کند:

«تاریخ!
شاعران،
قلب‌های خداوندان را دارند
و روزگار شیطان‌ها را.»

شعر «بادیه نشین» بر بسیاری از شاعران هم‌نسلش و حتی شاعران بعد از او تاثیرگذار بود. ریسک و جسارت او در حوزۀ زبان، راهی را باز کرد که شاعرانی دیگر هم بتوانند، در حوزۀ زبان و فضاسازی‌های خاص برای مخاطب، خلاقیت و جسارت به خرج بدهند. تقریباً به جرئت می‌توان گفت شعر او (کم یا زیاد، شدید یا ضعیف) بر شعر، «سهراب سپهری»، «یدالله رؤیایی»، «منوچهر آتشی»، «اخوان ثالث» و چند شاعر دیگر در دهۀ ۴۰ و ۳۰، تأثیرگذار بوده و رد و نشانه‌های اندیشه و فرم و شیوۀ اجرایی شعر او، در شعر آن‌ها دیده می‌شود.
بیشترین تاثیر را از شعر او، سهراب سپهری گرفته است. تاثیری همه سویه، در حوزه زبان، وزن و موسیقی، ترکیبات و عبارات عجیب و نو و «شبه عرفان مدرن» اگر شعرهای سه دفتر شعر آخر سپهری را با شعرهای بادیه نشین مقایسه کنیم، دقیقاً متوجه می‌شویم که چقدر و چگونه از بادیه نشین متاثر است:

«باید امشب چمدانم را بردارم
و به سمتی بروم
که همواره درختان حماسی پیداست.» (سهراب سپهری)

«ابر، صیقل می‌دهد شمشیر زنگ آلود
آسمان را، پنجره بسته است
روز بر سنگ سیاه شب، بلورین جام بشکسته است.» (هوشنگ بادیه نشین)

از ویژگی‌های شعر او می‌توان به ابهام در کار و وهم‌آلود و رازآلود بودن، فضاسازی‌های کم‌نظیر، توجهش به فرم، تلفیق شعر متعهد از نوع سمبولیسم اجتماعی نیما و شعر رمانتیک سیاه، چیزی شبیه به کار‌های اولیه نصرت رحمانی و همچنین رفتن به سمت نوعی شعر انتزاعی و سورئالیستی و از جهتی نزدیک شدن به کار‌های هوشنگ ایرانی اشاره کرد.

بادیه نشین به معنای دقیق کلمه، شاعر نابغه‌ای است که کمتر دیده شده و چه در دوران حیاتش و چه در دوران پس از مرگ، در میدان شعر، نبوده! او حاشیه‌نشین شعر نو بود.


- نمونه ی اشعار:

(۱)
«ما و غروب تاریخ
در سرزمین بی‌مرده خورشید
ما و کنون جزیره سگ ماهیان
با ارتعاش دردآلود
با لحظه‌های سرشار از دود
ما و هزار اشکوب
با پلکان‌های سیاه
ما و هزار دخمه نمناک
با عنکبوت‌های تباهی
ای گیسوان زرد که دندان عاجتان
بر کتف روز و شب
- لکاته‌ها-
ما را رها ز قلعه یاقوت بازوان
ما را رها ز لطف و نوازش...» (با عنکبوت‌های تباهی)


(۲)
«یک لحظه زیستم
در زیر آسمان بلورین دست او
باران لطف‌ها
سرشار کرد پهنۀ خشک کویر را
آن لحظه زیستم
در لحظه‌یی که طعم دگر داشت زندگی
گلدان هر نفس
پر بود از ترانۀ زرین یاس‌ها
این زندگی و قصه تلخ بود و نبود
یک لحظه کاش بود.» (او با غروب رفت آتش تلخ ص ۱۰۷ )


(۳)
«تک درختی مسلول
در خط گمشدۀ جاده باغ
باد پر کرده ز برگ
مشت‌ها را و خزان را بسیار…
باغبان رفته غم‌انگیز و فکور» (پاییز، از کتاب یک قطره خون)


(۴)
«هر شامگاه سرخ
آن دم که آفتاب
با قاره های سوخته و زرد آسمان
دریاچه ها و قایق و توفان است
هر شامگاه سرخ
آن دم که بی کرانگی نرم ابرها
با خیمه های نقره و فیروزه
تصویر یادها و خدایان است
آه، ای برادرم
هابیل!
از ماورای کنگره ی روزگار دور
افسانه ی تو بال گشاید
اسرار کاخ های طلایی کهکشان
خون تو و سرود شهیدان است
هر شامگاهِ سرخ
آن دم که آفتاب عقابی ست آتشین
بر جاده ها و بر پل بدعت
تا بی کران محو که آن جا فرشتگان
بر پلک هایشان
الماس های اشک شکوفان است
قابیل
آوخ، برادرم
بر پیکر شهید برادرم
با اسب زردِ خشم روان است
آری
از شامگاه «آدم»، تا شامگاهِ ما
آلوده، رد پای جهان است.» (هابیل)


جمع آوری و نگارش: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)



★ پاورقی:
ژان نیکلا آرتور رَمبو، زادهٔ ۲۰ اکتبر ۱۸۵۴ و درگذشتهٔ ۱۸۹۱ از شاعران فرانسوی است. او را بنیان‌گذار شعر مدرن برمی‌شمارند. او سرودن شعر را از دوران دبستان آغاز کرد. ذوق و نبوغ شعریِ او در سنین ۱۷ تا ۲۰ سالگی خیره‌کننده است. رمبو در دوران کوتاه زندگی‌اش به نقاط مختلف دنیا سفر کرد و در سی‌وهفت سالگی به دلیل وجود تومور سرطانی پای راست‌اش را قطع می‌کنند و چند ماه بعد در ۱۰ نوامبر ۱۸۹۱ مطابق با ۱۹ آبان ۱۲۷۰ ه‍. ش. در کنار خواهرش ایزابل جان می‌سپارد.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
فالِ خون اثر داوود غفارزادگان

مرگ. سرباز از ابتدا پذیرفته است و می‌داند به هر سو برود، حتی نوک قله‌ای بوران زده که پای هیچ جنبنده‌ای به آن نمی‌رسد ، باز گریبانش در دست اوست و سرانجام در آغوش سرد و نمورش خواهد خفت.
همین دانایی و بی‌چاره‌‌گی در فرار از مرگ، دغدغه‌ا‌ی نو برایش می‌سازد؛ دغدغه‌ و خیال چگونه مردن!
این‌که خوراک ماهی‌ها می‌شود یا موش‌های بزرگِ دندان تیز،
زیر برف‌ها خشک می‌شود یا ته دره‌ای عمیق مچاله،
و ... دیدن ادامه ›› یا ...
این‌‌ها همه چنان مهم می‌شوند که ترس از مرگ با پای خود به قهقرا می‌رود.
و حالا فال و جنبل، تنها یاور او می‌شوند.
فالِ خون. فالی که از آینده‌ای در پس نیستی می‌گوید.
چگونه می‌میرم؟ عاقبت جسم بی‌جانم چه می‌شود؟
فالی که چنان مرعوبت می‌کند که خود برای تایید و مُهر گفته‌هایش تا پای جان پیش می‌روی و پیش‌انگاری‌ها را به مثابه آیه‌ای نازل شده مو به مو به سرانجام می‌رسانی.
آن وقت است که خیالت نیز از صدق تمام آنچه برایت نقل شده بود تخت می‌شود و روحت در پس آن اطمینان، آرام می‌گیرد.

افسانه بختیاری‌نژاد
استاد غفارزادگان دوست داشتنی 🌹💖
مهراد هدایت
استاد غفارزادگان دوست داشتنی 🌹💖
🌹🌹🌹
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آدمیزاد است و آرزوهایش. آدمی شبیه به آن چیزی می شود که خوشبختی اش را در آن می بیند.
آن که غایت اقبالش را در مشهور و معروف شدن می بیند همواره می کوشد خود را نمایان کند گاه در سکوی علم و هنر و گاه آفتاب پرستی می شود به رنگ جماعت.
آنکه آرزویش پول است با بامی و برفی بیشتر و بیشتر، خود نیز شبیه به پول می شود، چرک و بی جلا.
آن که آرزویش طی العرض در آرامش است همچون نسیم بهاری فرح بخش است و روح نواز.

آرزوی توست که تو را می سازد.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
کاش می فهمیدی:
در خزانی که ازین دشت گذشت
سبزها باز چرا زرد شدند
خیل خاکستری لک لک ها
در افق های مسی رنگ غروب
تا کجاهای کجا کوچیده ست
.
.
کاش می فهمیدی:
زندگی محبس بی دیواری ست
و تو محکوم به حبس ابدی
و عدالت ستم معتدلی ست
که درون رگ قانون جاری ست
.
.
کاش می فهمیدی:
دوستی آش دهن ... دیدن ادامه ›› سوزی نیست
عشق بازار متاع جنسی ست
آرزو گور جوانمردان است
مرده از زنده
همیشه
هر آن
در جهان بیشتر است
.
.
کاش می فهمیدی:
چیزهایی هست که باید تو بفهمی، اما...
بهتر آن است کمی گریه کنم
.
.
کاش می فهمیدی...



《کیومرث_منشی_زاده 》
ابرشیر این را خواند
میم سردلی، رویا و امیر عسگرزاده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
- باور کنید:

من،،،
مترسکی هستم،
در جالیزاری دور وُ،
متروک!
کلاغ های لعنتی،
با سُخره ای فجیع
کنارم می نشینند!
و خیره مى‌شوند،
به دکمه های پیراهنم
که پر از تنهائی ست!
و منقار می کوبند
بر کلاه پوسیده ی من...
آه،،،
اگرچه فارغ از چیستی ام،
خرسندم از
معاشرتی هرچند
تمسخرآمیز!


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
(( رونوشت ))

همین












جاذبهء انگشتان گیاه، رد زندگی
تنهایی نیز مرا تنها گذاشته
این روزها که اندوه،
تمام حجم من را پر کرده است

می خواستم برای پیراهنم
که خودش را از طناب دار آویخت،
مرثیه ای بنویسم
می خواستم برای پنجره
که سنگ های کودکان بغضش را شکستند،
اشکی بریزم
اما دیگر،
فرصتی برای انجام هیچ کاری ندارم
آنقدر که سرگرم مردنم

یک روز بالاخره ... دیدن ادامه ››
از گناه فروبردن این نفس های بیهوده،
دست می کشم
و خودم را معرفی می کنم

من مجرمم
باید مرا به جرم کشتن خودم،
به زندان بیندازید


« علیرضا طالبی پور »
از کتاب زندگی خانه ای اجاره ایست
ابرشیر، رویا و امیر عسگرزاده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
بانوی آفتابی من!


مهربانم سلام
دیشب دلتنگت شده بودم. سراغت را از ماه و ستارگان گرفتم. آنها هم بی‌خبر بودند.
گفتم سراغ خودت بیایم...
بانوی آفتابی من، احوال مهتابی‌ات چطور است؟
چه خبر از تمام خوبی‌هایت و تمام بدی‌های من؟
نکند طاقت صبرهایت در برابر ناملایمتی‌های من به سر آید یک روز؟
روزهای بسیاری را از طواف کعبهٔ وجودت دور ... دیدن ادامه ›› بودم و مشتاق زیارت تنت، در انتظاری دردناک مانده‌ام... چقدر تداوم انتظار را زجر بکشم...
چه کنم؟!، دلم برای تمام مهربانی هایت لک زده است...
با تمام نامهربانی‌هایم، مهربانا‌، مهربانه دوستت دارم.
می‌دانم خسته راهی، ببخش مرا اگر همراه خوب تو نبوده‌ام؛ فقط خواستم که بدانی با تمام دلْ، دوستت دارم.
دیگر بغض و دلتنگی راه نفسم را بند آورده، بی تو اینجا هوا برای عاشقی کم است... دعا کن زودتر این خلاء با دیدار مبارک تو پر شود.
دلتنگی درمان ندارد، راه دارد.
دیدارت را اجابت بفرما...

آمین!


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
کتاب و کتابخوانی با اپلیکیشن یار مهربان | عکس
کتاب و کتابخوانی با اپلیکیشن یار مهربان
اپلیکیشن «یار مهربان» با محتوای موضوعی «بخون و جابذار» برای ایجاد اشتیاق و ترویج کتابخوانی، اشاعه فرهنگ تعهد، وفاداری و اشتراک گذاری کتاب در اختیار هموطنان قرار داده شده ...
دیدن ادامه ››

اپلیکیشن «یار مهربان» با محتوای موضوعی «بخون و جابذار» برای ایجاد اشتیاق و ترویج کتابخوانی، اشاعه فرهنگ تعهد، وفاداری و اشتراک گذاری کتاب در اختیار هموطنان قرار داده شده است.
مهدی فخرائی، مدیر سایت و طراح اپلیکشن «یار مهربان» در این باره اظهار داشت: بمنظور اشاعه فرهنگ و ارتقاء سطح مطالعه و کتابخوانی در سراسر کشور ایران و دسترسی رایگان مردم عزیز کشورمان به کتاب، ایده ای اولیه با عنوان بخون و جابذار ارائه و با تبدیل این ایده به اپلیکیشنی به نام «یار مهربان» و راه اندازی سایت به آدرس www.yaremehrabanapp.ir و صفحه اینستاگرام به آدرس yaremehrabanapp برای اجرای سیستماتیک و هدفمند اقدام شده است.
این اپلیکیشن به گونه ای طراحی شده است که هموطنان می توانند با نصب آن بر روی تلفن های همراه و عضویت در صفحه اینستاگرام و وب سایت طراحی شده، زمان و مکان دستیابی به کتاب هایی را که در فضاها، اماکن و مناطق مختلف کشور به اشتراک گذاشته شده و به قولی کتاب هایی که مسافر گشته اند و یا هموطنان، خود به اشتراک گذاشته و مسافرشان نموده اند و همچنین نحوه رهاسازی مجدد کتاب ها را اعلام نمایند.
فرهنگسراها، علاقمندان به کتابخوانی، فعالان حوزه فرهنگ و ادب و حامیان ترویج فرهنگ کتابخوانی در سرتاسر کشور می توانند نقش مهم و بسزایی در دستیابی به هدف ارتقاء و اشاعه این فرهنگ ایفا نمایند. به امید آنکه مشارکت کنندگان در این طرح ملی فرهنگی، ضمن یاری به دست اندرکاران این طرح در به اشتراک گذاری کتاب، امکان دسترسی همه مردم عزیزمان به کتابهای محبوبشان را آسانتر نموده و بتوانیم مطالعه کتاب را به عنوان عادتی عمومی و همگانی تبدیل نمائیم.

برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
- از احوالم نپرس!


از احوالم می پُرسی؟
آه!
--سوگوارم،
سوگوار!
مگر نمی‌بینی آتش گلوله،
سینه‌ی گل را دریده است؟
و پائیزی وحشتناک
بر تن باغ چنگ می‌زند؟
و دارد
مرگِ درخت‌های جوان
دانه دانه رقم می‌خورد؟
... دیدن ادامه ›› امروز؛
چهار خواهر معصوم را
گستاخی خدانشناس عریان کرد

سوگوارم
سوگوارِ زخم‌های وطنم!
سوگوار حلبچه ی مسموم
و کوبانی ویران،،،
سوگوار کوردستانم.

--حالم را
نپرس!

سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
محمد عمروابادی، زهره مقدم، رویا کاظمی و سعید فلاحی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
- آرزو:

یک شب دیر
یک شب تیره و دور
ناگهان،
از پنجره
اندوه تو را باد آورد!
گشت،
لبم از لبخند،،،
-- خاموش!!
عطر یادت؛
ای گل،،،
-- آئینه باغ دلم را پر کرد!
قفس گلویم شد؛
از ... دیدن ادامه ›› آواز قناری پُر!
بر دهانم امّا؛
زده شد،
قفل خاموشی دیگر!
ناگهان مهر دمید!
شعلهٔ نور وزید!
آسمان از صدایم پر شد!
لبریز از شعر شد!!!

سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
سعید فلاحی، زهره مقدم و آرزو احمدیان این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید


گاهی وقت ها
پیش از آن که غم
بیاید
تا هر چه را که کم گذاشته
با خود بیاورد
شادی
برگشته است
تا چیزهایی را که جا گذاشته
بردارد



« مهدی مظفری ساوجی »
از کتاب سایه ام را بر دیوار جا گذاشته ام
نشر چشمه
دایره در اثبات تساوی شعاع های خود
بر گرد مرکز خود
خم مانده است
تا کی می توان شعاع های دایره را
به پیروی از یکدیگر
محکوم کرد

انعکاس صدای زنجیرها
تصویر سرود آزادی را
در آینه ی چشم های من
می شکند
انتظار آزادی چندان غم انگیز است
که حکّاکی اعلامیه ی حقوق بشر
بر دیوار کوره ... دیدن ادامه ›› های آدمی سوزی
چرا که انسان
آزاد
به دنیا نمی آید
که آزاد
زندگی کند
که آزاد
بمیرد
انسان دایره ی غم انگیزی ست
که تکرار می شود



« کیومرث منشی زاده »

از کتاب گزینه اشعار کیومرث منشی زاده
انتشارات مروارید
سپهر جانم
درود به همه ی انتخاب هایت و این هوش شاعرانه ات که همه این روزها و ماه ها آن را در تیوال مهمان مان می کنی

فحوی این شعر منشی زاده بسیار دردناک است چرا که نوعی ذاتگرایی نومیدانه را تداعی می کند که در تقابل جمله ژان پل سارتر قرار می گیرد که " انسان محکوم است به آزادی"

من خوش دارم آرمان و آرزوی هستی انسان محکوم به آزادی را بر جبر واقعیت دهشتبار سیزیف وار انسان‌در زنجیر، ترجیح دهم
ابرشیر
سپهر جانم درود به همه ی انتخاب هایت و این هوش شاعرانه ات که همه این روزها و ماه ها آن را در تیوال مهمان مان می کنی فحوی این شعر منشی زاده بسیار دردناک است چرا که نوعی ذاتگرایی نومیدانه را ...
ممنون اردشیر جان از لطف و همراهی همیشگیت


بذری که ز زیر سنگ و سیمان سفری‌ست
وان چشمه که از شکافِ خارا جاری‌ست

آن نیرویی که می کشاند همه را
جز دغدغه‌ی میل به آزادی نیست


محمدرضا_شفیعی_کدکنی
کتاب طفلی به نام شادی
دفتر هنگامه‌ی شکفتن و گفتن
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
درباره کتاب "کنام" نوشته سعید کاویانپور
نویسنده یادداشت : مریم تاواتاو
چاپ شده در روزنامه سازندگی در تاریخ 1399.03.25

یک ساختمان قدیمی بر اثر مرور زمان و بی توجهی ساکنین ، فرسوده شده و نیاز فوری به بازسازی دارد. بخشی از اهالی ، موافق تخریب کلی ساختمان و ساخت یک بنای جدید هستند و عده ای خاص ، مخالف . کُنام ، داستان اهالی این مجتمع است که به واسطه این بنا در تقابل و کشمکش با یکدیگر قرار گرفته¬اند .
داستان ، ظرف مکانی مشخصی دارد و اتفاقات ، حول یک قلمروی خاص یعنی ساختمانِ محل زندگی ساکنین ، پیش می رود . انتخاب ِ نام خاص کتاب یعنی کنام به معنای آشیانه ، نقطه آغازین استفاده از نمادگرایی در این کتاب است .
کنام ، داستان آدم هایی است که هریک سعی دارند در بستر یک آشیانه ، آرامش بیابند ؛ کسی از طریق موافقت با تخریب آن و دیگری با اصرار بر نگهداشتن خانه در شکل ... دیدن ادامه ›› فعلی . بزرگ ترین واحد ساختمان ، متعلق به دختری به نام آذر است که به دلیل مسایل روحی ای که در گذشته از سرگذرانده و به صورت ویژه به خاطر درگیری با پدرش تبدیل به انسانی متفاوت شده که در بیشتر موارد سعی دارد مردها را اسیر خودش کند و نیمه راه ، تشنه برشان گرداند . سنخیت نداشتن رفتارهای او در حتی در گفتار با سایر ساکنین و حرف هایی که پشت سرش می زنند ، موجب اختلافش با همسایه هاست ؛ این اختلاف در زمانی که آذر راضی به تخریب آپارتمانش که به او ارث رسیده نمی شود ، به اوج خود می رسد . او که واحد خود را بازسازی کرده دردسر مکانی کمی دارد و بیشتر به عیش و نوش هرشبه خود ، مشغول است ، با شاهین ، پیمانکار خانه ، دعوای شدیدی می کند .
اصل روایت کتاب از زبان شاهین است . روایتی که زاویه دید آن به شکل متفاوتی داستان را جلو می برد. انگار اتفاقات برای شخصیت اصلی داستان از زبان دو نفر شکل می گیرد . شاید اشاره ای است به وجود یک مشکل روانی که چند شخصیت در کالبد یک نفر زندگی می کنند و شاید تلاشی برای ساخت نوع خاصی از بیان روایت ، محسوب شود . اگرچه سیر تکراری این مدل گفتار در بعضی جاهای کتاب ، زیاده به چشم می آید و به نوعی باید به برعکس سازی کلیشه¬های ساخت زاویه دیدهای این گونه پرداخت تا تازگیِ نوع روایت همچنان برای مخاطب باقی بماند و مرور یک اتفاق واحد از زبان دونفر در یک لحظه ، خواننده را خسته نکند .
نویسنده با هوشمندی در مواردی سعی در نمادسازی داشته است . خصوصا که با ناامن شدن گام به گام خانه و فضای فیزیکی اش ، انگار به مرور ، آرامش آدم های ساختمان هم بیشتر از هم پاشیده می شود. همسایه ها هر یک با خلق و خو و فرهنگ خاصشان ،نماینده اقشار مختلفی از جامعه هستند که درگیری های مختلفی در زندگی دارند و با ابزارهای متفاوت فکری سعی در فرونشاندن این مشکلات دارند . تصمیم برای تخریب خانه ، به عنوان یک نقطه مشترک که منافع همسایه ها در آن درگیر است ، اوج مناقشات کنام است . جایی که هر یک از واحدها با تأسی به مرام و مسلک خاص خود سعی دارند از بلای تخریب خانه و آتش مشکلات شخصی شان جان سالم به در ببرند . در این راه ، الگوهای خاص فکری آنها منجر به تضاد با هم می شود .
آذر نماد اشخاصی در جامعه است که درون پریشان خود را با ژست های روشنفکرانه و نگاه از بالا به پایین پنهان نمی کند . او ویترینی برای نمایش تصویر اتوکشیده از خود نساخته ؛ حتی عقده هایش را صریح بیان می کند و می گوید که نتوانسته هنوز با گذشتۀ رابطۀ سرد خانوادگی اش در این خانه کنار بیاید . رابطه ای که سرمای آن ، تمام جوانی این دختر را به زندگی ای بی روح تبدیل کرده است . برگ برنده آذر در صداقت اوست . او از گروه کسانی است که به واسطه متفاوت بودنشان با بقیه ، به راحتی در جامعه مورد قضاوت قرار می گیرند . انگار پناهگاهی است برای دیگرانی که می خواهند با نشان دادن امثال آذر به یکدیگر ، زشتی شخصیت خود را به فراموشی بسپارند ؛ سپر بلای کسانی که طوری درباره او قضاوت می¬کنند که انگار تمام کوتاهی ها و مشکلات جامعه نتیجۀ نحوه برخورد امثالِ آنهاست . اگرچه آذر در ابتدا مخالفت خود را با تخریب اعلام می کند و به نظر مشکل اصلی ساختمان ، حضور اوست اما با برملا شدن روابط خاص تر همسایه ها مشخص می شود که او تنها یک قربانی است . حکایت همیشگی کسانی که دستاویزی هستند تا دیگران با هدایت توجه افکار به سمتشان ، موضوع اصلی یک ماجرای مهم تر را به فراموشی بسپارند . آذر از قشری است که نهایتا تمام کاسه کوزۀ کاستی های جامعه برسر آن ها شکسته می شود در حالی که گرداننده اصلی عروسک خیمه شب بازی در این معرکه ، کس دیگری است .
شاید جهان امروز بیشتر از مدعیان روشنفکری و ادا درآورانِ فرهنگ ، احتیاج به آدم هایی واقعی دارد ؛ انسان هایی که برای انتقام دردهایی که از سر گذرانده¬اند ، رد خشونت و زجر را بر روح دیگران باقی نگذارند . عرصه ادبیات ، جایگاه کلام است و عرصه زندگی ، محل عملی کردن کلمات داستان هایی که در بین کتاب ها به درستی مسیرشان ایمان آورده ایم .
تبحر "سعید کاویانپور" در دیالوگ نویسی پوشیده نیست ، خصوصا وقتی این مهارت را ویژه صرف شخصیت اصلی داستان کرده اما شاید با توجه به تعدد شخصیت های کتاب ، این قدرت¬نمایی مستقیمِ گفتگو در پاره ای موارد ، غلظت بیشتری گرفته که نیاز به تعدیل دارد . در واقع اگر نحوه چینش توصیفات و دیالوگ ها را در داستان بررسی کنیم ، به نوعی توازن در توزیع هم دیالوگ و هم توضیح و توصیف نیاز است . درست مانند زندگی واقعی ، جایی که گاه اعتبار کلام از سکوت می آید . آن جا که کلمات و عهد و پیمان هایی که بر پایه مکالمه دو شخص به وجود می آید هم بهتر است تناسبی داشته باشد تا فرصتی برای کشف ، شهود و حتی شاید محلی برای ایجاد امکانی از پذیرشِ به وقوع نپیوستن وعده ها وجود داشته باشد .
شروع کتاب ، طوفانی است . جذابیتی را وعده می دهد که مخاطب انگیزه پیدا می کند زودتر به انتهای کتاب برسد . خرده روایتهای داستان ، به عنوان جریان¬ساز اصلی ، قصه را پیش می برند.اگرچه سرعت نسبتا پایین روایت ، ریتم کندی به قصه داده است ، اما مفهوم کلیِ تنهایی انسان مدرن حتی آن جا که آشیانه اش را در شلوغی سایر آدم ها بنا کرده ، به چشم می آید . کنام ، دعوتی است به شکستن این عادت که قرار نیست تمام آدم ها هم اندازۀ معیار و خط کش زندگی آحاد افراد جامعه باشند .


علی عبدالرحیم این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید