تیوال شعر و ادبیات
S3 : 22:32:14
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

یک لحظه رد پای تو را گم نمی کنم
هیچ اعتنا به طعنه مردم نمی کنم
مردم ، اسیر خواهش خویشند ، بگذریم
دیگر در این زمینه تکلم نمی کنم
مردم ، دو چهره اند ، مرامی که خوب نیست
با این مرام خلق تفاهم نمی کنم
جز روی دلگشای تو را ای امید محض
در پیش چشم خویش تجسم نمی کنم
عمری مرا گذشته و در این دو روز هم
یک لحظه رد پای تو را گم نمی کنم


از: اهورا
رها باصفا این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اون شبی که باهات دوست شدم خیلی احساس خوش بختی می کردم. هیچ وقت اون شب و اون اولین بوسه رو فراموش نمی کنم... از اون به بعد خودمو وقف تو کردم و غرق شدم توی عشقی که از تو توی وجودم جوونه زد... هرکار کردم، فکرم این بود که "س" خوشحال باشه، "س" دوست داشته باشه. ولی تو از همون اولش آب پاکی رو روی دستم ریختی: "هزاران آدم از بُعد مسافت از هم دور میشن و عشق و محبت شون از بین میره و با آدمای دیگه ای آشنا میشن و...." سعی کردم با حرفات کنار بیام، کنار بیارم قلبمو، دلمو، احساساتم رو که بند شده بود به خوبی و خوشی تو... به عشق بی حد و حصرِ تو... و با خودم گفتم: "راست میگه شاید... نباید بذارم این احساسات زندگیمو تحت الشعاع قرار بده، "س" زندگی خودشو داره، منم زندگی خودمو... و این وسط یه عشقی هست که ممکنه روزی دیگه نباشه..."
ولی هرچی گذشت به دروغ بودنِ این فکر ... دیدن ادامه » بیشتر پی بردم.. دروغی که هرروز و هر روز و هرروز به خوردِ مغز و قلبم دادم ولی فردا دوباره بیدار شدم دیدم همش هضم و دفع شده...
خوشی و ناخوشیم به طرز غریبی گره خورد بهت. اما سعی کردم نذارم این احساس به تو افکار ناخوشایند القا کنه، سعی کردم نذارم به این فکر کنی که احساس من ممکنه زنجیر بزنه به پای زندگی و احساست... اما انگار موفق عمل نکردم... "انسان آنچه را دوست دارد نابود میکند" ؟ یا "دربند میکشد"؟ حتا از این کارم دوری کردم... ولی باز هم ظاهرا موفق عمل نکردم، چون تو دور شدی، بیش از حد انتظارم دور شدی! درست مثل کسی باهام رفتار شد که لباسی رو که خیلی دوست داره میخره و اولش ذوق و شوقش رو داره اما بعدش... بعد از چندبار پوشیدنش، میندازتش کنار... چون براش تکراری شده و اون لباسم میشه مثل لباسای دیگه براش که گاهی توی قفسه ی لباسا دیده و پوشیده میشه...
احساس میکنم قلبم دیگه توی قفسه سینه ام جا نمیشه... احساس میکنم مچاله شده. مچاله ی مچاله! چون عشق بزرگش کرده ولی اتاق قبل اش همون اندازه ایِ که بود... به یک لحظه زندگیِ بدون تو فکر میکنم و نفسم میگیره... همه چیز برام دلگیره... خیلی دلگیر...
بعد با خودم فکر میکنم: کاش انقدر قوی بودمکه می تونستم یه تصمیم بهتر برای زندگیم بگیرم... نمی دونم حتا ممکنه اون تصمیم بهتر چی می بود؟! شاید بُریدن از تو... ولی بریدن از تو مگه به همین راحتیه؟ مثلِ بریدن یه عضو... و اصلا چرا باید به این مسئله فکر کنم؟ شاید چون احساس میکنم که تو دیگه منو دوست نداری یا اقلا به اندازه ای که قبلا داشتی، نداری....
بی وقفه توی ذهنم باهات حرف می زنم و ازت می پرسم: "چرا؟ چرا دوستم نداری؟ مگه من چی کار کردم؟ جز اینکه لحظه به لحظه عشقم رو به تو بیش تر و بیش تر کردم؟ جز اینکه ذکر روز و شبم شد اسمِ تو؟ پس چرا فرار میکنی؟ چرا دوری؟ چرا انقدر دوری؟ چرا انقدر دوووووووور؟"
قبلا از جنسیت خودم بدم می اومد... فکر اینکه چیزای خیلی بد در "نهادم" هست و افکار مزخرف و بیهوده ی سالها بردگی... بردگی در قالبِ زنی که دیده نشد، تحقیر شد و هرچه بیشتر، به درونش پناه برد... اما با تو... با تو آشتی با کهن ترین شکلِ یک زن رو تجربه کردم، حس کردم دوست دازم زن باشم، لباس گلدار و دامن چین دار بپوشم، آشپزی کنم و قربون صدقه ات برم... اما الان... الان که این احساسات، این احساساتِ زیادِ لعنتی باعث شده تو ازم دور بشی، بازم از این جنسیت بدم میاد، بیزار شدم حتا انگار... بیزار از اینکه اون چه تو رو باید به من پیوند میداد و لاجرم به من نزدیک میکرد، باعث دوری شده... دوری و دوری و دوری....
دلم میخواد می تونستم به سبک زنای بوشهری عزاداری کنم، در سوگِ عشقی که از دست میره و من نمیتونم براش کاری بکنم... خاک و کاه به سر بپاشم، گِل به سر و صورت بگیرم، مثل آونگی بی تاب، تاب بخورم به چپ و به راست... و صورت بخراشم و غرق بشم توی اشکی که تمومی نداره....
دلم میخواست  می تونستم این حرفا رو، بدون اینکه بغض راه گلومو بگیره، به خودت بزنم، به خودِ خودت. و تو یه تنه همه چی رو درست کنی و بهم بگی:"خیلی خُلی که این فکرا رو کردی، که من قرار نیست از کنارت برم، که همیشه پیش ات می مونم..." که مثل اون روز بهم بگی:"خودم ازت مراقبت میکنم" ولی میدونم که نمیتونم این حرفا رو بهت بگم... چون این حرفا نشون میده چقدر ضعیفم و تا چه اندازه بی تابم... که این حرفا، همون حرفاییِ که برای نزدن ساخته شدن...
توی دلم یه چیزی بالا و پایین میره و گریه ام اوج میگیره و اوج میگیره... انگار با رسیدن به آخرای این نوشته، ما هم داریم به آخرای رابطه می رسیم... و فکر میکنم شاید رفتنِ تو به این سفرِ لعنتی انگار، تیر خلاصیِ به رابطه ای که مثلِ قطبِ جنوبه...

از: خود
آذرمهر، قاصدک، Marillion و بامداد این را دوست دارند
رها جان بلاخره سکوت دوروزم با خوندن نوشتت شکست
و چقد حرفایی ک توی ذهن و دلت با خودت تکرار میکنی و کلنجار میری با خودت ....
۳ ساعت پیش
قاصدک عزیزم...
چقدر این حرفها درون دلم درد می کشید...
۳ ساعت پیش
میدونی رها امروز درست 21 روز بعد تولدمه و دقیقا 21 روز مونده تا دومین تولد شروعی ک ...
حستو کاملا درک میکنم
کاملا تموم جمله هاتو میشناسم و میفهمم
قشنگ جمله هات انگار از درونم میاد و شنیده میشه
شروع چیز قشنگیه توی هرچیزی بخصوص توی ی رابطه عاطفی و دوستی
میدونی از صب دارم ب دوسال قبلم فک میکنم ب تموم چیزایی ک به قول تو هرروز توی ذهنت با خودت تکرار میکنی و هی با خودت ب ی دلیل فک میکنی
اما ...
هیچوقت ازین ک ی دخترم بدم نمیومد با وجود اینکه همیشه پسرونه رفتار میکردم و همیشه وسط زمین فوتبال با پسرا هم بازی بودم حتی با وجود اینکه دلم میخاس سرک بکشم ببینم دنیای مردونه چجوریه و کارای مردونه کردم و حتی رشته و حرفه کاریم
همیشه ذوق داشتم ک ی دخترم حتی با وجود اینکه یکم زیادی ریزه موندم و ب زیبایی بقیه نیستم
اما ... دیدن ادامه » خوشحال بودم دختر بودنمو واقعا دوسداشتم از حسای زنانه ی ذهنم ک باعث میشد بنویسم ک به جای قلم مو با انگشتام رنگارو لمس کنم ک هر کار زمخت و مردونه رو به شاعرانگی بکشم لذت میبردم
ولی امروز واسه اولین بار توی آینه قدی ب پستی و بلندیای اندام زنانم نفرت داشتم بیزار بودم ک جنسیتم اینه بیزار شدم ک ی زنم ک یه دخترم
میدونی چرا
چون ب قول تو شدم ی تکرار! و امان از تکراری بودن
چون به جای تموم اون حسای بینظیر و لطیف ک من تو و تموم دخترا داریم و از بخشیدنش دنبال چیزی نیستیم به جای تک تک لبخندایی ک از ته دلمون از عمق وجودمون رو لب نقش میزنیم به جای تموم گرمایی که وجود زنانه و احساساتمون ب ادمای اطارافمونو بخصوص ب اونی ک جانانمون میشه سردی یه جمله و تلخیشو با تموم جونم چشیدم
"مزخرف ترین نچسبت ترین و بیشعور ترین دختر بودن رو"
میدونی این شعار نیس ک وارد ی رابطه عاطفی میشی و دوسداری از عمق وجودت خودت باشی و خودت بودن ک ی روز ی آدمو ب سمتت کشونده ی روز باعث دوریاشه
میدونی مشکل از خودت بودنه نیس
مشکل اینه ک بلد نیستیم نقش بازی کنیم ک شبیه ب قول تو بقیه لباسا باشیم
همون لباسیم اما ی روز بخاطر لباسای جدیو مچاله ته ی انبار متعفنیم
ادما با جمله های خشگلی میان تو زندگی همدیگه
مث این جمله ک تو انقد عالی هستی ک نمتونم بگم خاهرم باش مهر میخام عشق میخام...
و با جمله های سرد و تلخ دور میشن مث این جمله ک اویزونی و ....و بقیه بهت ارجحیت دارن!
ی پارادوکس بی نقص!

و دلیلش هم چیزیه ک خودشونو باهاش قانع میکنن
ک تو و احساساتت منو دور کرد!ِ
میدونی دلم میخاد بلند بگم لعنت به این جمله
لعنت به این جمله ک مرز بیقراریارو تبدیل میکنه به قطب یخ زده دل سنگ یه ادم

۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من و پنجره های اتاق تاریک
من و گلهای محبوبه ی شب
من و گنجشکهاو خاک سرد باغچه
برای بودنت
لحظه ها را شمارش کردیم ؛
من و ماهیهای گلی
تو ی نقش و نگار حوض فیروزه ای
چه عاشقانه چه به در دوختیم .
تا از راه برسی ...
گردو غبارت را بزدایی
زلال زلال شوی
تا روشنیت
احساس نابت
خانه را غرق نور و هلهله کند،
کبوتران سپید این خانه
... دیدن ادامه » برای أوج گرفتن تو را کم دارند
تا اوای عشق
را در آسمان دل
فریاد زنند
کاش ،..
همین الان
ناگهان
زنگ در خانه بصدا در اید
تاعطرت
مثل پیچ أمین الدوله
به روح و تنم
بپیچد
در تمامی حفرات قلبم ،
نفوذ کند
تا گرمایش مانندالکل
مغز استخوانم را
بسوزاند
تا به اندازه
یک عمر عاشقم کند
کاش همین الان
ناگهان
زنگ در خانه بصدا در أید

م. خانی
امیررضا، محمدرضا مدیری و امیرعلی یکتا این را امتیاز داده‌اند
وقتی که دیدم ماه را
در استکانم
اسم تو را بردم
که شیرین شد دهانم
می چسبد اینکه با شما
شعری بنوشم
امشب اگر راضی شوی
پیشت بمانم
۲۱ ساعت پیش
سپاس
۱۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
راه تو اشتباه بود ای مرد
لبه پرتگاه بود ای مرد
در مسیری که عابرش بودی
حلقه در حلقه چاه بود ای مرد
تاجی اخر به سر ننهادی
روی سرها کلاه بود ای مرد
سیب سرخی که دستت دادند
بار باغ گناه بود ای مرد
میوه باغ ادم و حوا
حاصل یک نگاه بود ای مرد
این نسیمی که در گذرگاه است
از دم صبحگاه بود ای مرد
روشنایی به کوچه شب ها
از کرامات ماه بود ای مرد
دیدی از پای اگر نیفتادی
همه ... دیدن ادامه » لطف خدای بود ای مرد
مریم اسدی، امیررضا و آذرمهر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب درونم پر از آتش است
آتشی از جنس حسرت وآه
مثل میله ای گداخته بر جگر
می سوزاند
تمام روحم را ؛
چشمانت
نگاهت
مرا تا آرزوی با تو بودن
غرق در افکارم می کند
بودنت
مرگ احساس‌هایم
روبه سوی تولدی دوباره می برد
مثل دانه ای که تازه
در خاک کاشته شده
با شوق و شوری عجیب
منتظر ... دیدن ادامه » ریشه کردنم
سبز شدنم
در ارزوی گل دادنم
تا عطرش
تا انتهای قلبمان
بپچید
ومستمان کند
مثل نرگسهایی
که تو برایم خریدی
وبقدر یک عمر
مرا با حس های عاشقانه ام
آشتی دادی
ومست حضور خودت کردی
ای مهربانم
م. خانی
امیررضا، آذرمهر و محمدرضا مدیری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو آن پرنده رنگین آسمان بودی
که از دیار غریب آمدی به لانه من
چو موج باد که در پرده حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانه من
پرت ز نور گریزان صبح ، گلگون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجینه بهاران داشت
چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید
دلم تپید و به خود وعده رهایی داد
چراغی از پس نیزار آسمان تابید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد ...


از : نادر نادر پور
آذرمهر و محمدرضا مدیری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرگِ بعضی از آدما هر زمانی که رخ بده ؛ زوده .
از بس که بهشون نیاز داریم برای بهتر شدن ، برای زندگی کردن ، برای فهمیدن ، برای عشق ورزیدن ، زیبا شدن و ...
اونها میرن ؛ با افتخار و سربلند .. راضی از اونکه بودن و اونچه انجام دادن ..
و این ماییم که باید بجنبیم تا سهم خودمون رو به زیباتر شدنِ زندگی ادا کنیم .

یکی از همین دلبرهای روزگار کسی بود که برام بسیار الهامبخش بود . یه الگوی تمام عیار
خواستم نظرم رو و حرفم رو و چراهای اینهمه دلبستگیمو به لاگرفلد افسانه ای بنویسم دیدم بی فایده ست . نمیتونم . از کجا باید شروع کنم .
گفتم شاید بهتر باشه این قسمت از سخنرانی الهی قمشه ای نازنین و یگانه رو آپلود کنم
همین :)

http://s8.picofile.com/file/8352857600/elahi.mp4.html




از: خود
آخ اره..منم خیلی ناراحت شدم.. خیلی انسان عجیب غریبی بود همیشه در نظرم..انگار نمیشد وقتی توو قاب هست،به چیز دیگه ای نگاه کرد..از نظر شخصیت هم که عجیب تر بود..این همه کار و هنر و فعالیت اخه مگه میشه؟!
"باید بجنبیم "..موافقم..
دیروز
چقدددد دری وری گفتم :)))
۸ ساعت پیش
نفرمایید قربان .. خیلی هم عالی میفرمایید :)
آره کاملن باهات موافقم . میدونی ؟ اینها یه جورایی مراتب داره .
به نظرم اونچه انسان دنبالشه " احساس ارزشمندیه " . اما مراتبشون با هم متفاوته . مثلن از نظر من کسی که صرفن پدرِ یه خانوادس عملن داره عمرش رو تلف میکنه و به جای اینکه دنبالِ رویاهای بزرگ باشه خودش رو مشغولِ زن و بچه کرده .. و دقیقن در همین زمان از نظر همون پدر ، من هم دارم عمرم رو تلف میکنم که دنبالِ یه سری خوشخیالیِ واهی هستم و هرگز نمیتونم بفهمم خوشبختیِ داشتنِ خانواده یعنی چی ..
در هر دوی این مثالها اونچه مشترکه اینه که ماها هر دو خودمون رو آدمای ارزشمندی میدونیم . و اساسن تلاش میکنیم با بهتر انجام دادنِ کارهامون ( اون در وظیفه ی پدریش و من در خیالبافی ) ارزشمندتر بشیم و احساس ارزشمندیِ بیشتری رو حس کنیم .
اما خب از نظرِ من اون در مرتبتِ پایینی قرار داره و از نظری اون من ..
برای همینه که مثلن اگر با یه فنِ فوتبالی صحبت کنی ( که من کردم ) کاملن با افتخار از عمرِ رفته ش صحبت میکنه و حتا برات دلسوزی هم میکنه که نفهمیدی زندگی یعنی چی .
یادمه یه پیرمرد که طرفدار آرسنال بود با چه هیجانی و چه افتخاری از بازیها و بازیکنها و سیستمهای بازی صحبت میکرد .. که جوونیش رو با افتخار سپری کرده و با افتخار بعنوانِ یه هوادارِ آرسنال خواهد مرد . طوری صحبت میکرد که به هیجان میومدی . خیلی اورژینال بود احساسش ..
و خیلیای دیگه که باهاشون گپ میزدم در رشته های مختلف

برای ... دیدن ادامه » همین اونی که مثلن سینه میزنه و اونی که تآتر میره هر روز و اونی که بازی میکنه هر روز و اونی که کارهای مشابه رو با خلوص و تمام وقت انجام میده هر کدوم با کاری که میکنن احساس ارزشمند بودن میکنن .
اما خب از نظرشون ، دیگری در رتبه و مقام پایینتری قرار داره .

میدونی ؟ واقعن هم نمیشه گفت کدوم درست میگن و حق با کدومه
تنها چیزی که میدونم اینه که میتونیم برای خودمون با اطمینان نسخه بپیچیم . و اگر حالمون خوبه ، پس همه چی درسته
فقط مشکلم با بعضی وقتهاست که مثلن طرف میره جشنواره ، بهش توهین میشه چه موقع بلیت فروشی ، چه موقع تماشای فیلم یا کنسرت یا نمایش و ... با سالنهای بد و شرایط بد و ساختار بد و مضامین دم دستی و ...
و بعد خیلی هم شاکیه و فحش میده و نق میزنه و ... ولی باز انجامش میده
خب اینرو راستش نمیفهمم و درک نمیکنم .
این آدم با خودش آشتی نیست . چون مشغولِ طرفداری از موضوعیه که نه تنها بواسطه ش احساس ارزشمندی نمیکنه ، بلکه مدام احساس میکنه بهش توهین شده و تحقیر شده و ...
۷ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها نه به چشم و دل ما عشق برنده است
در چشم همه در همه جا عشق برنده است
درگیری چشم و دل ما شاهد خوبی است
در خاتمه معرکه ها عشق برنده است
آن جا که دو چشم نگران غرق سکوت اند
فریاد شگرفی است که با عشق برنده است
هرگز ندهد تن به شکستی دل عاشق
تا پرچم مهر است به پا عشق برنده است
امروز که دل ها همه از شیشه و سنگ است
باشد خبری گر ز وفا عشق برنده است
من باورم این است که تا روز ابد
پیوسته و بی چون و چرا عشق برنده است

۲ روز پیش، سه‌شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" ای خیال که گاه ما را چنان از خود به در می بری
که حتا طنین هزاران شیپور را در پیرامون خویش نمی توانیم شنید
اگر حواس ما مایه ی برانگیختنت نیست ،
پس کیست که تو را به حرکت می آورد
فروغی است که به دست آسمان یا خود به خود پدید آمده است
یا اراده ای خاص بدین جایش فرستاده است ."



از: : #دانته
مختار بایزیدی، بامداد و رها باصفا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی تو لنگری ست
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند

و نگاهت
شکست ستمگری ست
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر جامه ایی کرد
بدان سان که کنونم ...

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست
... دیدن ادامه »
آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است
وینک مهر تو
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش
پنجه در پنجه کنم

میان آفتاب های همیشه
زیبایی تو
لنگری ست
نگاهت شکست ستمگری ست
و چشمانت با من گفتند
که
فردا
روز دیگری ست



برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عقل ِ ابزاری و جنون ِ ادواری

عرض شود که ؛ عقل ِ ابزاری مطروده ، به طبیعت ِ خودش خیانت می کنه و در خدمت ِ ناصواب در می آد . اما ، جنون ادواری هم باهاش فرقی داره ؟ نه .... هر دو به یک راه می روند ، و پرتگاه ِ آدم را بزرگ تر و بزرگ تر می کنند .
خوب ، چه شده که این همه شاعران ِ به روز ِ شده ، از آن می نالند ؟ صد البته ، عقل ِ سرشتی و جنون ِ شورشی ! مَد ِ نظر ِ بزرگواران است . اما ، خودمانیم غیر از جامعه ی مذکر ، جامعه ی مونث هم به خصوص توی ِ این بیست سال اخیر عجب شهامتی پیدا کرده ، طوری که رسوبات ِ فئودالی ِ مذکرها دارد از بین می رود و دست ها را به حالت تسلیم بالا بُرده اند . حالا برادر تو که اِفه اومدی ، نمونه بیاور تا به کُلی گویی متهم نشوی ....
نمونه و مصداق : دونالد ترامپ برای ِ عقل ِ ابزاری ، که حتا برای ِ چند سِنت ِ بیشتر حاضر است که جنگ هم راه بیاندازد ....
نمونه و ... دیدن ادامه » مصداق : برای ِ جنون ِ ادواری ، باز هم دونالد ترامپ برای ِ دیوارکشی در مرز ِ مکزیک ...
ما دل مان خوش بود که فضای ِ مجازی و اینترنت ، دیوارها را برداشته ، غافل از این که عقلانیت ِ ابزاری و جُنونی ِ ادواری ، می خواهد دوباره دیوار بکشد.‌‌.‌‌...و پُشت دیوارِ بُلند داره یه صدا می آد ....


از : یک دوست دار ِ دنیای ِ بدون ِ مرز و بدون ِ جنگ
#مرتضی_کلانی
سی ام بهمن ماه ۱۳۹۷

از: : یک دوست دار ِ دنیای بدون ِ مرز و بدون ِ جنگ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی شعاع نقره مهتاب روی تن سپید تو سر خورد
گویی که پاره ورق دل با بی بی نگاه تو بر خورد
وقتی پلنگ زخمی خواهش جستن زد از ستیغ نگاهت
آهوی دل ز دامنه افتاد در دره های موی سیاهت
وقتی که تیغ شیشه ایی دل در بال دستهای تو افتاد
سرباز پیک عشق تو رو شد شاه دلم به پای افتاد
بانو تو بی بی دل مایی سرباز خشتم و خاک نشینم
حکمت بریده دست دلم را بازنده قمارم و اینم
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منصفانه تر بود
که هر کس
فقط تاوان
نفهمی خودش را می داد ...

از: فریدون فرخزاد
چند روز پیش کتابی از کتابخونه گرفتم و وقتی دیدم سرتاسر کناب خط خطی و یادداشت و نوشته و حاشیه داره، داشتم از عصبانیت میترکیدم ... از اینکه تاوان حماقت دیگری رو من باید بدم، که به همون اندازه به کتابِ تمیزی احتیاج داشتم که بخونمش ولی با اون همه کثیفی واقعا ... دیدن ادامه » هیچی نمیفهمیدم
۵ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کتاب هایم را گم کرده ام ،
به دنبال شان می گردم .
می خواهم حقیقت گمشده ام را پیدا کنم ،
می خواهم صدای داستایوسکی را دوباره
بشنوم ؛
وقتی از درد و رنج می گوید .
و صدای حافظ را ،
وقتی از زُهد ِ ریاکاران می گوید .

گوش دادن به حافظ و داستایوسکی
آرامش بخش است .
آن حقیقت گمشده را می گویم ؛
صدای همراهی و همدلی .
باید به جست و جو بپردازم ،
کتاب هایم را بیابم
... دیدن ادامه » و بار دیگر آرام شوم .

#مرتضی_کلانی

از: : کتاب های ِ گمشده .......
و سرانجام کسی خواهد آمد
و با مهربانی هایش به تو نشان خواهد داد
که تو قبل از دیدن او ...
اصلا زندگی نکرده ای !
۳ روز پیش، دوشنبه
و مهربانی دست ِ زیبایی را خواهد گرفت .....
درود .....
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمیست ،
و آغوشت ...
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
آذرمهر، تیلا بختیاری و قاصدک این را دوست دارند
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم میکند....

چه انتخاب قشنگی ....
یه دوست بی نظیر وقتی اولین شعرمو خوند توی جوابش این شعر شاملوی جانان رو برام نوشت
و چقد اون لحظه برام شیرین و بینظیر بود...
شعر آیدا در آینه زیباترین ترجمه ی نگاهه
درست ... دیدن ادامه » مث ی نقاشی...
۳ روز پیش، دوشنبه
همینطور هست ، سپاس بانوی نیک اندیش
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرمر خیالت در کوچه عشق
نمایانگر شد
وقتی که آن کوچه بن بست
کوچه آشنایی ما شد
و چه زیباست عشق
در بن بست نگاه تو ...
و کرشمه حضورت
مهر آفرین عشق
در دریای دل شد ...
محمدرضا مدیری و آذرمهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
طبیعتن وقتی بخوایم فرمهای تازه رو در شعر ، داستان ، نقاشی و ... تجربه کنیم ؛ لازمه که ابتدا بتونیم در اون اتمسفر نفس بکشیم و بعد براحتی میتونیم اون فرم رو اجرا کنیم ..
من این کار رو با موسیقی انجام میدم . یعنی با شنیدنِ موسیقیِ خاص و مناسبِ ایده ی مورد نظرم ، به ناخوداگاهم کمک میکنم تا فضای مورد نظرم رو برای تجربه ای واقعی ، شبیه سازی کنه ..

مثل زمانی که برای مدیتیشن ، نیو ایج گوش میکنم . یا برای رویابافی ، موسیقیهای امپرسیونیستی مثل دبوسی و ..
برای تجربه های اکسپرسیونیستی هم به نظرم بشه به برواستپ تکیه کرد ..
الان داشتم همین کارو میکردم گفتم بیام و با شمام شریک بشم :)

اگر دوس داشتین ببینید و گوش کنید و همزمان شعر بگید ..

البته برواستپ شاخه ای از داب استپه ، پس اگر با سبک داب استپ حال نمیکنید ، این فایل رو هم دانلود نکنید ، چون طبیعتن اعصابتون خرد ... دیدن ادامه » میشه :)

http://s9.picofile.com/file/8352566768/skrillex_first_of_the_year.mp4.html

عه عمو اسکریل‌اینا :) مرسی دیگه :))

داب‌استپ لیندسی استرلینگ و ویولن لامصبش و موزیک بریو! :استیکر وایِ بر من :))
۳ روز پیش، دوشنبه
خیلی عزیزی سارا جان
منم کلی ازت ممنونم برای معرفی فیلم . الان تخمه ی فراوون گذاشتم کنارم و چای هم دم کردم و آماده س همه چی برای فیلم دیدن :))
۲ روز پیش، سه‌شنبه
ای جان:)
امیدوارم لذت ببری از دیدن فیلم و همینطور شنیدن دوباره ی اریک ساتی عزیزمون:)
۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از دیدن چشمان تو قلب و جگرم سوخت
از آتش لب های تو پا تا به سرم سوخت

این سرخی لب های تو از خون دل ماست
از هرم نفس های تو چشمان ترم سوخت

چشمان سیاهت چه کند با دل بیمار؟
از عشق جگر سوزتو جانا پدرم سوخت
پیرزاد
sereghazal.blogfa.com


۴ روز پیش، یکشنبه
به به
مثل همیشه
دلپذیر و گرم
۴ روز پیش، یکشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آیینه

لب هایش آشیانه ی آتش بود
با شعله های بوسه و دندان
رقصی درون جامه ، نهان داشت
چشمی بسوی آینه ، خندان
هر ناز او ، نیاز نمایش بود
صبح از شکاف پیرهنش می تافت
شب ، غرق در سجود و ستایش بود
او ، زیر لب ، از آینه می پرسید
ایا من آن کسم که تو می خواهی ؟
آیینه ، آشیانه ی آتش بود


شام بازپسین نادر نادر پور
می به جام و جام می در دست بادا
جمله مشتاقان عالم ، مست بادا
یار من تردست عشق است ار به عالم
دل اسیر حقه ی تردست بادا
ماهی حیرانم اندر آب عالم
صید جان را موی دلبر شست بادا
رفعت آرد بر دل و جان ، شهد ساقی
هر که جز آن را بنوشد پست بادا
مانع آمد در ره عشقم ، هواها
زین موانع جان ما را جست بادا
نیست شد اندر جهان ، اوهام باطل
عشق یار اندر دل و جان ، هست بادا
کوچه گرد عشق شد الیار عاشق
نی به رویش کوچه ای ، بن بست بادا


از ... دیدن ادامه » : الیار
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید