تیوال شعر و ادبیات
S3 : 10:41:51
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

عقربه های ساعت می چرخند و تابستان خزان می شود و خرمای نخل شیرین.
فنجان تَرک خورده ای که ماه های زیادیست چای داغ را دلش تاب می آورد سرانجام لحظه ای ته مانده ی تحملش را از دست می دهد و با ضربه ای حتی کوچک می شکند.
آدمها مثل فنجان آرام آرام ترک بر میدارند و در نفسی می شکنند به آهستگی.....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آغاز ثبت‌نام ترم تابستانی «دوشنبه‌های داستان» در فرهنگسرای نیاوران | عکس
» آغاز ثبت‌نام ترم تابستانی «دوشنبه‌های داستان» در فرهنگسرای نیاوران
... دیدن متن »

 
ثبت‌نام کارگاه داستان‌نویسی «دوشنبه‌های داستان نیاوران» آغاز شد.

این کارگاه با تدریس یزدان سلحشور[نویسنده، منتقد و داور دو دوره جایزه جلال ‌آل‌احمد]  از سوم تیرماه، روزهای دوشنبه، ساعت  ١٥[پیش از نشست‌ هفتگی داستان‌خوانی و نقد داستان-ساعت ١٧-] در سالن کنفرانس فرهنگسرای نیاوران برگزار خواهد شد.

بنا بر اعلام روابط عمومی فرهنگسرای نیاوران، این کارگاه آموزشی با هدف ارتقای کیفی آثار هنرجویان و در  ١٢جلسه برگزار می‌شود. رویکرد این کارگاه مبتنی بر «داستان‌نویسی مدرن» و نقد علمی آثار شرکت‌کنندگان است.

علاقمندان به هنر داستان‌نویسی می‌توانند برای ثبت‌نام و شرکت در این دوره، در ساعات اداری روزهای هفته -شنبه تا چهارشنبه- به «واحد ادبی» فرهنگسرای نیاوران به نشانی میدان نیاوران (باهنر)، خیابان پاسداران، مقابل پارک نیاوران مراجعه کنند.

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گندمها در هم می پیچیدند
دشت همچون زنی رعنا
گیسوان طلایی اش را
به شانۀ باد سپرده بود
دامان بلند گلدارش
تا افق ها ادامه داشت
و از تپه های برجسته
به بره های گریزپا شیر می داد.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مورچگان بر سنگ سیاه
برای هیچکس وجود نداشتند
جز خودشان
چنان که ما
در این روزگار سیاه.
۲ روز پیش، سه‌شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صیدم کن
مثل ماهیِ برکه‌ای در نزدیکیِ چرنوبیل.
من به یک فلزِ نوک‌تیز رضایت خواهم داد
حتی به قلاب بدون طعمه فکر کن...
کافیست چرخ ماهیگیری را بچرخانی
تا خودم را بالا بکشم از این برکۀ پوچ.
و دُمم را بگیری
از پوست کبود
و چشم‌های غیرِطبیعی‌ام تعریف کنی
بعد پرتم کنی روی خاک
تا بمیرم
یا سَرم را محکم بکوبی به سنگ‌ها
مغزم که متلاشی شود
برنگشتنم به اینجا قطعی است.
شروع کن
آزادم ... دیدن ادامه » کن از این بند
مرا بگیر
از این آب مرده
که به دریا نمی‌‌‌ریزد.

از مجموعه دقیقه سی سالگی
۳ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
http://cafe-dastan.ir/83-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%81/
امروز داستان کوتاهی از محسن مخملباف خوندم که چیزی تو مایه های 1984 جرج اورول بود و بد ندیدم نظر دوستان رو هم در این مورد جویا بشم.

لطفا اگر روح لطیفی دارید به هیچ عنوان سراغ این داستان نرید
این چی بود.
تا نیمه خوندم قلب و روحم مصرف شد، تامام
خواب شب هم که هچ

محمد جان انشا جمله آخرت را تغییر بده.
۲ روز پیش، سه‌شنبه
اره شبیه فیلم پازولینی بود اما نتیجه عمل به حال روز رخوت زده و فلج امروز خودمون خیلی شبیه تره
۲۲ ساعت پیش
حالم بد شد حسابی
۲۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هستیم
اما هیچ
چنانکه شبتابی در جنگل
یا ماه در کهکشان.
۳ روز پیش، دوشنبه
فرشته، آرزو نوری و آقای سوبژه (محمد لهاک) این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جهان
مثل دستهای تو کوچک است
و مثل دلتنگی من
بزرگ
تاب می دهد ما را
سر می خورد با ما ....
همچنان که شانه می زند
زلف روزهای رفته را
از پدرهایی می گوید
که توپ می خرند
عموهایی
که زنجیر می بافند
و تاب تاب عباسی
که تو را
از آغوشی به آغوش دیگر
و ... دیدن ادامه » از گهواره تا گور
همراهی می کند
۴ روز پیش، یکشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سینۀ این خاک را باید درید
شخم ها در قلب آن باید کشید

بذرها در خاک می باید فشاند
آب صافی در میان آن کشاند

تا بروید دانۀ گندم ز خاک
از جوانه سازد آن را چاک چاک

از برای دفع آفت روز و شب
پاس باید داشتش در تاب و تب

بعد از آن هنگام صبر و انتظار
تا برآرد خوشه خوشه بار بار

آن ... دیدن ادامه » زمان وقت درو آید پدید
خوشه ها را جمله سر باید برید

می فشانندش به چنگک در هوا
تا که کاه از دانه ها گردد جدا

نوبت غربال آید زان سپس
تصفیه گردد ز سنگ و خاک و خس

زان سپس در زیر سنگ آسیاب
غلط غلطان تا شود خرد و خراب

می رسد هنگام ضرب و مشت و لت
تا خمیر آید عیان در منزلت

پس تنور داغ گردد جای او
تا بسوزد جمله خامی های او

تا که چسباندند نان را در تنور
گندم خاکی مبدّل شد به نور

از تنور آید برون با عزّ و جاه
می گذارندش میان خوان شاه

چونکه دلخواه است و پاک و محترم
شاه خوش در می کشد او را به دم

در میان بزم جانان بی شکی
هستیش با دوست می گردد یکی

چشم جان را باز کن اسرار بین
سیر انسان را در این اطوار بین

راه گندم تا به خوان شاه بین
راه مردم تا بر الله بین

کمتر از یک دانه گندم نیستی
همّتی کن ور نه مردم نیستی

درد و سختی را به جان باید خرید
رنجها در راه او باید کشید

گر هزاران رنجش است و صد الم
چون که پایان اوست سالک را چه غم

آتش سوزان به راهش گلشن است
اشکم ماهی ز مهرش مأمن است

شربت قند است زهر از دست او
جان به قربان نگاه مست او

جان و مال و هستی خود را بباز
پیش چشم مست یار دلنواز

ترک هستی کن بسوزان خویش را
عقلهای مصلحت اندیش را

راه کوی و منزلش عشق است و عشق
خرمن او حاصلش عشق است و عشق

وقت را دریاب و رو کن سوی دوست
نیست ما را مسکنی جز کوی دوست

بیگمان بیدار شو هشیار باش
راه پویان روز و شب در کار باش

حاصل مطلب ، چنین دان ای وحید
هر که خود را سوخت در کویش رسید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من دیگه مو ندارم، اما هروقت میخوام خودمو تصور کنم، مودار تصور میکنم! هنوز این تصویر از ذهنم بیرون نرفته. درست مثل وقتایی که خیال میکنم آدمایی که سالهاست مُردن، هنوز توی خونشون اند و دارن همون کارای معمولی و همیشگی رو می کنن... مثل اون روز که به الی گفتم: " به مامانت سلام برسون الی جان!" و یه مرتبه به خودم اومدم که مامان الی دو ساله رفته! ذهن آدمی این جوریِ انگار ... زنده است به عادتهای همیشگی اش...

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صبح ها
که زیر درختان چنار می نشینی
و آفتاب پگاه
گیسوان بلندت را روشن می کند
و دانه ها
مثل باران رحمت
از سرانگشتانت متبرّک می شوند
و بر گنجشک ها فرو می بارند
گاه آرزو می کنم
ای کاش گنجشکی بودم
که پیش پایت بر زمین می نشیند
گنجشکی که دانه نمی خواهد
فقط تو را می خواهد.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر:صبح زیبای زندان





به سوی پنجره آواز برخواست

قفس از سینه ی پرواز برخواست

طلوع صبح زندان دیدنی شد

تنفگ از باور سرباز برخواست



... دیدن ادامه »

شاعر:ابوالقاسم کریمی 2/خرداد/1398



۱ نفر این را امتیاز داده‌است
فکر میکنم اینجا " برخاست " صحیح باشه به معنای بلند شدن ، شکل گرفتن و ...
۲۲ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساعت ۵ ۴ : ۹ شب بهم زنگ زد .
تازه دیروز با هم دوست شده بودیم . ۲۱ خرداد ۸۸ .
اصلا سرحال نبود . کسل بود و بی حوصله .
گفتم چرا اینجوری شدی ؟ بعد خودم خنده‌ام گرفت . گفتم یه جوری گفتم انگار شیش سال که میشناسمت .
خندید و گفت حالا چرا شیش سال ؟
گفتم نمیدونم همینطوری گفتم .
خندیدیم .

.
.
.

ده سال گذشت .
برای یکی‌ با لبخند و خوشبختی‌ .
برای یکی‌ با اشک و دلتنگی ‌ .

۲۱ ... دیدن ادامه » نوشت : دهمین سالگرد آشناییمون برای من مبارک .


از: ... ..
رها باصفا، محیا راضی و آرزو نوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد کتاب کاکاکِرمَکی ، پسری که پدرش در آمد - نوشته سلمان امین

کاکا کِرمَکی، پسری که پدرش درآمد، آخرین کتاب سلمان امین می باشد که در زمستان 1397 برای اولین بار چاپ شده است . همان گونه که از عنوان کتاب مشخص است نویسنده حتی برای پیدا کردن یک اسم ، توانسته از خلاقیتی استفاده کند که شاید در این روزها بیشتر از همیشه، ادبیات به آن احتیاج دارد . همین جهان بینی در کل کتاب نیز به چشم می خورد . نویسنده در هیچ کجای کتاب ،داستان، کم نمی آورد و حتی در جاهایی که مخاطب به دنبال این است که بفهمد شخصیت به کجا می رسد، او گره سخت تری به ماجرا زده و داستان تازه ای را با هوشمندی وارد می کند.
نویسنده سوار بر داستان،ماجرای کاکا را بازگو می کند. برای روایت، چیزی کم نمی گذارد و حتی در انتهای کتاب، زیرکانه ، توانایی اش را در ادامه داستان به رخ می کشد . جنگ ، سرطان ،فقر ،خیانت، ... دیدن ادامه » باورهای عامیانۀ اشتباه ،رشد جمعیت ، همگی مفاهیمی است که در خلال داستان ، کوچه به کوچه به آن اشاره می شود تا در انتها، نقشۀ شهری را ترسیم شود که نویسنده از تمام پیچ و خم های آن آگاه است .سلمان امین در این کتاب ، خود را تافته ای جدا بافته شده از جامعه ندیده ؛به سادگی قابل باور است او نیز در هوای همین شهر همین اتفاق ها را تجربه کرده، با سیاست و دردهای جامعه درگیر شده ؛ بی اعتنا به وضع مردم . صفحاتش را با واژه های دهان پرُکُن ، سیاه نکرده و سعی کرده تا از دریچه تازه تری به زندگی یک انسان و سرگذشت او نگاه کند .
مگر نه اینکه ادبیات و هنر باید بازتاب زندگی مردم باشند ؟! این که سطح سلیقه مردم در چه حدی است یک طرف اما رسالت هنرمندان و به ویژه نویسندگان را که تولید کننده خوراک فرهنگی مردم هستند، نمی توان نادیده گرفت . بالا کشیدن سطح سلیقه مردم، متر متر و سانت به سانت، اتفاق نمی افتد چرا که تغییر فرهنگ ،زمان زیادی را مطالبه می کند . این تغییر حتی اگر میلیمتر به میلیمتر روی دهد، باز هم به معنای برداشتنِ یک قدم بزرگِ رو به جلو است. همین قدم رو به جلو در این کتاب است که خواننده را با عبارات جدیدتری درگیر می کند . ادبیات در این کتاب با رقص زیبای کلمات در کنار هم، توانایی کلمه را در برقراری ارتباط، پررنگ تر کرده است ؛ چرا که در کاکا کِرمَکی با ترکیبات تازه تری مواجه می شویم که کمتر شاهد آن بوده ایم. واژه سازی نویسنده در اینجا به قصد به رخ کشیدن خلاقیت ذهنی اش نیست. او به غنی کردن متنش از طریق همین ترکیبات ساده اما جذاب ادامه می دهد تا فضای داستانیِ ترسیم شده اش جزء به جزء و آجر به آجر ،قابل فهم باشد ؛ به نحوی که در انتهای کتاب ، خواننده از فضای خانۀ "رییس" ، "تپالیان " و " جیبی " تصویری واضح در ذهن دارد ؛جغرافیای آنجا را می شناسد و حالا ادبیاتی به گوشش خورده که مخصوص کاکا ست.ادبیاتی خالی از واژگانی که کاربرد تکراری ، آنها را رو به بی معنایی سوق داده است. او کلمات را به گونه ای تازه تر ،کنار هم قرار می دهندتا معنای کلمه جدید، مستقل از مفهوم قبلی ، شالوده شخصیت را بسازد. در نتیجه خواننده با شخصیت پردازی از کاکا روبرو می شود که بعد از بستن کتاب نمی تواند به این راحتی ها تصویر ذهنی ساخته شده را از یاد ببرد و این جادوی ادبیات و اقتدار در شخصیت سازی است . شخصیتهایی که دیالوگشان از دهان نویسنده بیرون نیامده بلکه کلماتی را از آنِ خود دارند که متعلق به هیچ کس دیگر نیست ...کاکا در این کتاب ، شخصیتِ به هرقیمتی بگو نیست. او در قالب خودش روایت می شود و همین قالب خاص، فراموش کردن او را سخت می کند ...
چه بامزه .. ممنون برای معرفیش .. مشتاقم هرچه سریعتر بخونمش :)
البته در جواب این سوالتون که فرمودین : مگر نه اینکه ادبیات و هنر باید بازتاب زندگی مردم باشند ؟! معتقدم ؛ نه لزومن .
۲۱ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها یک چشم برهم زدن
میان شادی های کودکانه
و امروز فاصله داریم
تنها یک چشم برهم زدن
میان خواب ارام شبانه
امروز فاصله داریم
تنها یک چشم بر هم زدن
میان دلهوره های عاشقانه و
امروز فاصله داریم
تنها یک چشم بر هم زدن
میانه برهنه شدن و برهنه اندیشیدن فاصله داریم
تنها یک چشم بر هم زدن
میان امروز هر روز فاصله داریم
فاصله ها را نه من میسازم
نه تو
... دیدن ادامه » فاصله ها هستند که ما را میسازند ...


بامدادان خرداد 98
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از من فرار نکن!
با من فرار کن!
به آنجا که پرچین ها کوتاه است
و چشمه ها زلال
به جایی که بزرگ ترین تشویش
سرد شدن یک فنجان چای است
در ایوان خانه ای گِلی
با عطر خاک باران خورده.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

حتی به تو که می رسم
باز دلتنگم
آغوشت؛
قصریست پر رمز و راز
با هزار در
که هنوز بسیاری را
به رویم نگشوده ای.
کاوه علیزاده، آرزو نوری، mazdak و محیا راضی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سایه‌ت از پشت پنجره همیشه بسته، مرا دلخوش به همیشه بودنت کرده بود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به تو اطمینان می دهم
هیچ گاه لازم نیست
سیگاری برایم روشن کنی
و بر لبانم بگذاری
همان دو زغال سرخ کوچک
که لبان توست
کافی هستند
تا این انبار باروت
این دل تبدار را
به آسمان بفرستند.
کاوه علیزاده، آرزو نوری و mazdak این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"دوست دارم بخندونمت بعد وایستم نگاه کنم که می خندی...!"
شادیِ غیرمنتظره ی زندگی من بودی، چی شد که کم فروغ شدی؟ چی شد؟ که غمگین شدی و دیگه نتونستی منو شاد کنی و به خنده های من دلتو خوش؟! چی شد که همه چیز انقدر بی خود و دوست نداشتنی شد؟! 

از: خود
نازنین ص، عباس الهی، قاصدک و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک پری آمد و چنگی به دل ما زد و رفت
مثل یک موج، عیان گشت و به دریا زد و رفت

چه شتابی که در این وعدۀ دیدار نداشت
که در این بزم، لبی بر لب مینا زد و رفت

مثل یک قاصدک کوچک لرزان در باد
سنگ بر جام من محو تماشا زد و رفت

کاش این شب نرسد تا به سحر مهلت ما
شعله سان نایره بر خرمن فردا زد و رفت

رفت، اما دل ما نیز به همراهی او
چار تکبیر به شش گوشۀ دنیا زد و رفت
وحید عمرانی، آرزو نوری و mazdak این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید