آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال شعر و ادبیات
S3 : 21:50:24 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

ثروت ...
به گرد علم هم نمی رسد
این را وقتی دانستم
که در پیاده رو دانشگاه
گل سرت افتاد
برداشتم
بوییدمش
بوسیدمش.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به این توپ که ضربه می زد
هیچ دروازه ای را نشانه نگرفته بود
می خواست تا همیشه سرگردان بماند؛
زمین.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- به دیدار آفتاب:

به وعده‌گاه می‌روم
حدودی که این روزها
کوله‌ی اندوه زمین بگذارم،
به مزارت می‌روم
که دریچه‌ای‌ست وقتی که نیستی
و گریستن‌ست که؛
سبکبارم می‌کند.

برای تسلای خودم
به این باور رسیده‌ام که،،،
خانه عوض کرده‌ای!

نفوذِ رویاهایم
مرا می‌کشاند ... دیدن ادامه ›› به لایه لایه‌ی
اتاقی تنگ
که با تبسمی همیشکی نگاهم می‌کنی
اتاقی از چارسو آفتابی!.

از تو،،،
رایحه‌ی بهاری می‌وزد؛
تو،،،
تصورِ برفی بر قله‌های "شاهو"*
-آبی،
در چشمه‌های "عوالان"*
تو،
--خاکی،
--کوهی،
--طِراوتی!
بر دامان "کوردستان" پِدر!


صبح که از خواب بر می‌خیزم
آشیان خراب شده‌ای را می‌مانم
که بال پروازم نیست!
...
تو درختی بودی استوار
سایبانِ من،
من،
من!
حالا؛
سخت است کنار مزارت
آرام بودن و آسودگی!

{#}سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

* شاهو و عولان = دو رشته‌کوه در شهرستان کامیاران استان کردستان.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هنگام نوشتن هرگز به آنچه قبلا گفته ام نمی اندیشم .هدفم حفظ سازگاری با اظهارات نظر پیشینم در مورد یک موضوع خاص نیست . بلکه تلاشم بر آن است که خود را با حقیقت ، به گونه ای که هم اکنون خود را به من می نمایاند هماهنگ سازم . نتیجه این بوده است که همواره از حقیقتی به حقیقتی دیگر ارتقاء یافته ام .‌‌..
زمانی می رسد که فرد مقاومت ناپذیر و اثر عمل او فراگیر می شود . این حالت زمانی رخ می دهد که فرد ، خود را تا حد صفر فروکاسته باشد .

تعداد انگشت شماری از ما زندگی را انگونه که حقیفت است می بیند . اعلب ما دنیای پیرامون خود را آنگونه که هستیم ، می بینیم وبه دیگران از دریچه پسندها و ناپسندها ، پیشداوری ها ، تمایلات ، منافع و نگرانی های خود نگاه میکنیم . همین نگاه تجزیه گرای ماست که زندگی را برایمان به بخش های متکثری مثل : فرد مقابل فرد ، جامعه در برابر جامعه و ملت در برابر ملت تقسیم می کند . برای دیدن زندگی ، ان گونه که هست یعنی یک کل تجزیه ناپذیر باید تمام وابستگی خود را به قدرت ، لذت و حیثیت و منافع شخصی به دور افکنیم . در غیر این صورت نمی توانیم جز از دید شرطی شده ی فردی به زندگی نگاه کنیم ، پس جهان را نه آنگونه که هست بلکه آن گونه که امیال ما شکل می دهند خواهیم دید .

قسمتی از کتاب راه عشق داستان تحول روحی مهاتما گاندی ...
سپهر و نیلوفر این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گفتند ما گرسنه ایم
در این بی نظمی
زندگیمان ردیف نیست
ردیفشان کردند ...
در قطعه های منظّم گورستان!
۲ روز پیش، سه‌شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مجموعه هاشور ۰۶ لیلا طیبی


۱- خلاء:

به آغوشم که می‌کشی‌،،،
زمان و مکان،
بی معنا می‌شود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲ - کمان عشق:

کمان عشق‌ام را
هر سو بگیرم
باز به قلب تو می‌زند

{#}لیلا_طیبی(رها)
{#}هاشور
@mikhanehkolop3
ZanaKordistani این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با گریه زادیم
در اشک زیستیم
از بغض مُردیم
ما گلهای ... !
فرزندان ایرانیم.
۳ روز پیش، دوشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 « شازده کوچولو » به روایت محمدرضا ژاله منتشر شد. | عکس « شازده کوچولو » به روایت محمدرضا ژاله منتشر شد.
«شازده کوچولو » نوشته‌ی نویسنده فرانسوی آنتوان دوسنت اگزوپری با ترجمه‌ی ندا حسن زاده با صدا و روایت محمدرضا ژاله محصول نشر ۳۶۰ درجه منتشر شد .از دیگر عوامل می توان به آترین آدلان  آهنگساز)، علی سلطانی (ناظر ضبط)، حسین شکوهی (صداگذاری)، نسیم شجاعی (آوا و همخوان)، پریسا آبادی (ترانه سُرا)، ماهرخ سلیمانی پور (طراح لباس)، علیرضا چالوک (مدیر مارکتینگ)، گلاره رنجبر (مدیر روابط عمومی)، سارا حدادی (مشاور رسانه ای)، محمد صادق زرجویان (عکاس و موشن گرافی)، علی غیاثوند (جلوه های ویژه) و همراهی کمپانی لاویبل اشاره کرد.
دیدن ادامه ››

«شازده کوچولو » نوشته‌ی نویسنده فرانسوی آنتوان دوسنت اگزوپری با ترجمه‌ی ندا حسن زاده با صدا و روایت محمدرضا ژاله محصول نشر ۳۶۰ درجه منتشر شد .

از دیگر عوامل می توان به آترین آدلان  آهنگساز)، علی سلطانی (ناظر ضبط)، حسین شکوهی (صداگذاری)، نسیم شجاعی (آوا و همخوان)، پریسا آبادی (ترانه سُرا)، ماهرخ سلیمانی پور (طراح لباس)، علیرضا چالوک (مدیر مارکتینگ)، گلاره رنجبر (مدیر روابط عمومی)، سارا حدادی (مشاور رسانه ای)، محمد صادق زرجویان (عکاس و موشن گرافی)، علی غیاثوند (جلوه های ویژه) و همراهی کمپانی لاویبل اشاره کرد.

جعفر میراحمدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شراب خورده و مستیم! وَه! صداقت ما را!
که هوشیار کجا دارد این جسارت ما را!؟
طهور! راهبه! ناصح! کشیش! شیخ! مُفتّش!
به پاکدامنی خود ببخش غفلت ما را!
به نان ِ پاک و حلالی که می‌بَرید به خانه
گذر کنید و نبینید این جنایت ما را!
چنانکه ما همه دیدیم هُرمِ خلوتتان را!
چه بهتر آنکه نبینید جُرم ِ خلوت ِ ما را!
چه بهتر آنکه به جای مُچ ِ شکسته‌ی مَردم  
دو بار دست بگیرید... دست ِ حاجت ِ ما را
شما که از قِبَلِ ما به ... دیدن ادامه ›› این مقام رسیدید
شما که هیچ ندیدید جُز حمایت ما را
حمایتی هم اگر بود، از اُمید ِ عَبَث بود  
به پای خود مَگُذارید این حماقت ِ ما را!
چه بهتر آنکه ببندید آن دهان ِ عَفِن را  
چه بهتر آنکه نسنجید حدِّ طاقت ِ ما را... 
.
.
یاسر_قنبرلو
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رنگ پیراهن ها
از شست و شوی زیاد می پرد
رنگ پیراهن من
از جست و جوی زیاد
کجایی؟
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چه خوشبخت هستید شما
اما خود نمی دانید
شما که از اندوهناک ترین روزها
تنها عصرهای جمعه را به خاطر دارید


حسن_آذری
من
انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
به یاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از کودکی به ما
که زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند!

« احمدرضا احمدی»
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
.
همین زلالِ غلیظِ افتاده بر گونه گواهِ نامِ توست که مادرم حتی به نام تو می‌خواند مرا.
همین صدا که موج می‌شود روی ارتباط که وَهم آغوش را بر فاصله غالب می‌کند گرچه از گلوی من، آوای توست.
همین دست‌ها که بسته به اندامِ من است و در دستورِ تو، گواهِ اراده‌ای است که شعف‌ناک مصلوب‌ کرده‌ام.
همین پاها همین گوش‌ها همین چشم و همین دهان سویِ زاویه‌ی ابروی تو خم شده اند که غریزه حتی معلولِ مهر توست.
رها شوم از تو؟ مگر ابر از آسمان مگر عطر از زنبق مگر مهر از مادر رها شدنی است که من از تو؟
رها از چه به چه شوم؟ رها از که به که شوم؟
همین ته جرعه‌ از اختیار، همین عمر مختصر از روزگار را گذاشتم این میانه تا عایدی اندکی داشته باشم هنگام رفتن.
که لبخندِ مرطوب هزاران بار مرجّح است بر ... دیدن ادامه ›› ناله‌ی ناسور.
اگر که باران ببارد و خاک همراهی کند این انگشتان به یُمن لمس گونه‌های تو شاخه‌ی توت می‌شوند. اگر که باد یاری‌ام کند بازوان من درخت انجیر می شوند.
این تن عبور سخت نفس را تجربه کند یا نکند، این من پراکنده باشد یا نباشد بهارِ مدام است حضور تو.
سیدمهدی، neda moridi، سپهر و نسیبهـ این را دوست دارند
همین زلال غلیظ افتاده بر گونه گواه نام توست که مادرم حتی به نام تو میخواند مرا.

که لبخند مرطوب هزار بار مرجح است بر ناله ی ناسور...



چقدر خوب نوشتید..
حق مطلب به گمانم تمام و کمال بیان شد.
فوق العاده ست...
عطر زنبق
شاخه‌ی توت
درخت انجیر
...
۶ روز پیش، جمعه
نسیبهـ
عطر زنبق شاخه‌ی توت درخت انجیر ...
❤☺
۶ روز پیش، جمعه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دریغ از آن همه صفا
آن همه سرورها
چه شعرها سرودمت به شوق
به صد امید
با چه شورها
ولی تو خوانده بودی از نخست
پاره های این دل مرا
مثال رهگذار بی غمی که خوانده است
نوشته های محو روی گورها.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تا آب شود این برف
دلم آب شده ست
هزار بار
کجایی ای بهار؟
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
KODOMO BISHOUJO MANGAKA
به زبون سرخ‌پوستی نوشتی؟
این پست یه حس خودمونی بودن بهم داده چون فکر کنم فقط سه نفر میبیننش، شبیه یه حیاط خلوت ؛)
میم عزیز
بذار لای این توصیف هامون از همدیگه از تو هم بگم که چقدر نکته بین و تیز بینی همیشه :)
هر چند خیلی برات مهمه کسی از اعتقادات و دغدغه هات خبر دار نشه تا جایی که حتی نمیای از بد بودن تئاتر ها بگی که البته قرار شد اختصاصی به خودم‌ بگی بدها ... دیدن ادامه ›› رو نرم :)
ولی از شخصیتی که به عنوان یه مادر و اصولا یه والد داری خیلی لذت میبرم و دلم میخواد روزی اگر پدر شم، همچین نگاهی به فرزندم و تربیتش داشته باشم :)
محمد مجللی
این پست یه حس خودمونی بودن بهم داده چون فکر کنم فقط سه نفر میبیننش، شبیه یه حیاط خلوت ؛) میم عزیز بذار لای این توصیف هامون از همدیگه از تو هم بگم که چقدر نکته بین و تیز بینی همیشه :) هر چند ...
عزیزی مجللی جان😘😘
حیاط خلوت رو خوب اومدی👌👌
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هربار که هوشنگ ایرانی رو میخونم میگم حیف . حیف نتونست دادا رو ، که در دل گره زده بود به فوتوریسم ، در ایران حالا به هر نامی و شکلی پی بگیره و جا بندازه . شاید اگر میشد ، اگر مرگ امونش میداد ، فرهنگ و هنر ، سیرِ درست و به جاشو طی میکردو حال و روزِ امروزِ شعرِ فارسی این حالِ زار و بی مایه و لوس نبود .

بیانیه خروس جنگی
هنر خروس جنگی هنر زنده‌ها ست. این خروش، تمام صداهایی را که بر مزار هنر قدیم نوحه‌سرایی می‌کنند، خاموش خواهد کرد.
ما به نام شروع یک دوره‌ی نوین هنری، نبرد بیرحمانه‌ی خود را بر ضد تمام سنن و قوانین هنری گذشته آغاز کرده‌ایم.
هنرمندان جدید فرزند زمانند و حق حیات هنری تنها از آن پیشروان است.
اولین گام هر جنبش نوین با در هم شکستن بت‌های قدیم ... دیدن ادامه ›› همراه است.
ما کهنه‌پرستان را در تمام نمودهای هنری: تاتر، نقاشی، نوول، شعر، موسیقی، مجسمه‌سازی، محکوم به نابودی می‌کنیم و بت‌های کهن و مقلدین لاشه‌خوار را درهم می‌شکنیم.
هنر نو که صمیمیت با درون را گذرگاه آفرینش هنری می‌داند، سراپای جوشش و جهش زندگانی را در خود دارد و هرگز از آن جداشدنی نیست.
هنر نو بر گورستان بت‌ها و مقلدین منحوس آنها، به سوی نابود کردن زنجیر سنن و استوار ساختن آزادی بیان احساس پیش می‌رود.
هنر نو تمام قراردادهای گذشته را می‌گسلد و نوی را جایگاه زیبایی‌ها اعلام می‌کند.
هستی هنر در جنبش و پیشروی‌ست. تنها آن هنرمندانی زنده هستند که تفکر آنها به دانش نوین استوار باشد.
هنر نو با تمام ادعاهای جانبداران هنر برای اجتماع، هنر برای هنر، هنر برای …. تباین دارد.
برای پیشرفت هنر نو در ایران باید کلیه‌ی مجامع طرفدار هنر قدیم نابود گردند.
آفرینندگان آثار هنری آگاه باشند که هنرمندان خروس جنگی به شدیدترین وجهی با نشر آثار کهنه و مبتذل پیکار خواهند کرد.
مرگ بر احمقان.

Ali این را خواند
قاصدک این را دوست دارد
امضا کنندگان این مانیفست در زیر جنگ و نبرد فریاد می زنند : دادا !

وگرد هم جمع شده اند تا هنر تازه ای را مطرح کنند که تحقق ایده های تازه را از طریق آن امکان پذیر می دانند. خب پس دادائیسم چیست؟

کلمه ی دادا بیان کننده ی بدوی ترین رابطه است با واقعیت اطراف؛ با دادائیسم، واقعیت تازه به تصرف خودش درمی آید. زندگی همزمانی درهم ... دیدن ادامه ›› ِ نویزها، رنگها، و ریتمهای روحانی فهمیده می شود که در هنر دادائیست بطور بیواسطه توسط فریادها و هیجانات روان گستاخ هر روزه اش، و در سراسر واقعیت وحشی اش تسخیر شده است. این وجه تمایز و جدایی دادائیسم از سایر گرایشات هنری بخصوص فوتوریسم است که احمق ها آن را بعنوان گونه ی تازه ای از امپرسیونیسم تفسیر کرده اند.

در ابتدا، دادائیسم از نگرشی زیبایی شناسیک نسبت به زندگی سر باز زد و تمام کلمات باشکوه چون اخلاق، فرهنگ و باطن که تنها به درد عضلات و نیروهای ضعیف می خورند را متلاشی کرد.

شعر سروصدا، تراموا را درست همانگونه که هست شرح می دهد، ذات یک تراموا بهمراه خمیازه ی آقای اسمیت و صدای جیغ ترمزها.

شعر، همزمان رابطه ی متقابل چیزها را آموزش می دهد، در حالیکه آقای اسمیت روزنامه اش را می خواند. قطار سریع السیر بالکان از پل Nisch عبور می کند و یک خوک در زیرزمین آقای بونزِ قصاب جیغ می کشد.

شعر ایستا کلمه ها را به درون افراد می کشاند. حروف کلمه ی "چوب" خودش جنگلی را بهمراه انبوهی درختانش، و یونیفرم جنگلبانان و گراز وحشی اش می آفریند. حتی می تواند مهمانخانه ی Bellevue و چشم انداز Bella را نیز بیافریند.

دادائیسم ما را به سوی امکانات فوق العاده تازه ای در شکل بیان در تمام هنرها سوق می دهد. دادائیسم، کوبیسم را به رقصی بر روی صحنه داخل کرد، موسیقی سر و صدابازی فوتوریست را در سراسر اروپا گسترش داد (چرا که مایل نبود آن را بطور کامل در بافت ایتالیایی اش حفظ کند). کلمه ی دادا نشان دهنده ی طبیعت بین المللی جنبشی ست که به هیچ حد و مرز، مذهب یا حرفه ای محدود نمی شود. دادا بیان بین المللی زمان ماست، طغیان عظیم جنبش های هنری ست، بازتاب هنری تمام آن حملات و تاخت و تازها، کنگره های صلح، دعوا در سبزی فروشی ها، با هم بودن های اجتماعی و الخ است.

دادا خواستار مواد و مصالح جدید در نقاشی ست.

دادا باشگاهی ست که در برلین تاسیس شده است و شما در آن می توانید بدون هیچ تعهدی خوش باشید، اینجا هر انسانی رئیس جمهور است و هر کسی در امور هنری دارای یک رای است. دادا بهانه ای نیست تا فخر و مباهات انسان های ادبی را تقویت کنیم. دادا جایگاه فکر است که می تواند در هر مکالمه ای آشکار شود بطوریکه شخص مجبور می شود بگوید : "این مرد یک دادائیست است، و آن یکی نیست." به این دلایل، باشگاه دادا در سرتاسر دنیا عضو دارد. در Honolulu به همان میزان که در New Orleans و Meseritz. اینکه دادائیست باشید گاهی اوقات به این معناست که تاجر یا سیاست پیشه باشید تا یک هنرمند. دادائیست بودن یعنی با رویدادها به اطراف پرتاب شدن، یعنی مخالفت با ته نشین شدن؛ یعنی برای لحظه ای کوتاه بر صندلی راحتی نشستن، و در عین حال زندگی خود را به خطر انداختن M. Weng هفت تیرش را از جیب شلوارش بیرون گذاشته بود . . . با زخمی در زیر دست، می گوید بله یک زندگی که می خواهد با انکار به پیش برود. بگو بله، بگو نه؛ آشوب هستی، زمین تمرین خوبی ست برای یک دادائیست واقعی. در این زمین او دراز کشیده است، جستجو می کند، دوچرخه می راند، نیمی Pantagruel، نیمی St Francis، می خندد و می خندد. مرگ بر گرایشات زیبایی شناسیک ـ اخلاقی ! مرگ بر انتزاع کم خون ِ اکسپرسیونیسم ! مرگ بر ادبی های کلّه پوک و مرگ بر نظریاتشان برای بهبود جهان !

زنده باد دادائیسم در کلام و تصویر ! زنده باد رویدادهای دادای این جهان !

مخالفت با این مانیفست هم به معنای دادائیست بودن است !

برلین. آوریل ۱۹۱۸

تریستان تزارا ، فرانز یانگ، گئورگ گروز، مارسل یانکو، ریچارد هولسنبیک، گرهارد پریز، رائول هاوسم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چشم به راه



امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چادری مندرس ساخته بود تا از گزند آفتاب سوزان تابستان در امانش بدارد، نشسته بود. رد پای گذر عمر بر سر و رویش، چین و چروک‌های بسیار کشانده بود. مصمم و خستگی ناپذیر بود، بدون اینکه کاری کند، از طلوع تا غروب آفتاب بی‌آنکه لقمه نانی بخورد یا قطره‌ای آب بنوشد همانجا می‌نشست و برای باز آمدن تنها پسرش ذکر و صلوات می‌گفت.
قدش از داغ دوری فرزند، خمیده بود. چشمانش از بس که به راه آمدنت محبوب، دوخته بود، کم‌سو و ضعیف شده بود. نام‌اش خیرالنساء بود اما همهٔ اهل ده او را «ننه‌ناصر» صدا می‌کردند.
دو سال بود که از تنها پسرش بی‌خبر بود. پسرش که بعد از شهادت شوهرش در کرمانشاه، به عنوان یک بسیجی به جبهه رفته بود. اوایل چند نامه‌ای از او رسیده ... دیدن ادامه ›› بود و دو سه باری هم از ایلام و مهران به او تلفن کرده بود. آخرین بار که با او صحبت کرد، به او گفته بود که به سوسنگرد اعزام شده است.
تقریبأ طی دو سال گذشته، در تمام روزها، پیرزن جلوی خانه می‌نشست و منتظر بازگشت فرزندش بود. پیرزن یا به جادهٔ متروک ده چشم می‌دوخت که شاید پسرش از جبهه برگردد یا که شاید شخصی، نامه‌ای از یوسف گمگشته‌اش به او برساند و یا گوش به زنگ بود که صدای زنگ تلفن از خانه به صدا در بیاید و او با تن نحیف و پاهای لرزانش با شتاب به سوی خانه می دوید بلکه پسرش باشد که تلفن کرده یا کسی از او خبری بدهد. اما این دو سال در بی‌خبری محض به سر می‌برد. دلم برای او می سوخت. سه هفته پیش، ایرج پسر حاج قلندر از جبههٔ جنوب برگشته بود. یک پایش را جا گذاشته بود و به جایش مشتی ترکش و گلوله میان کمر و پشت و شکمش با خود سوغات آورده بود. او هم از ناصر، پسر پیرزن بی‌خبر بود.
به کنار پیرزن رفتم. عکس ناصر را در نایلون پوشانده بود و در دستی داشت. با دست دیگرش تسبیح تربت‌اش را می‌چرخاند و ذکر می‌گفت. صورت و دست‌هایش آفتاب سوخته شده بودند. روی دست‌هایش تصویر خالکوبی ماه و خورشیدی به سختی می‌شد دید. کف دست‌هایش رنگ حنا گرفته بود. بعد از سلام و احوال‌پرسی، کنارش نشستم. گرم صحبت بودیم که ناگهان صدای زنگ تلفن از خانهٔ پیرزن بلند شد.
پیرزن با عجله و بدون درنگ به سمت خانه دوید. خانه‌اش کوچک و محقر بود. چند درخا انجیر میان حیاط آن سایه انداخته بود. چند دقیقه‌ای گذشت، خبری از او نشد. کنجکاو شدم. داخل خانه رفتم. پیرزن هراسان و مضطرب کنار میز رنگ و رو رفته‌ای نشسته بود. روی دیوار عکس شوهر شهیدش قاب شده بود. گوشی تلفن هنوز دستش بود. صدای تیک تاک عقربهٔ ساعت دیواری به گوش می‌رسید. یکی پشت خط داشت حرف می‌زد. چند لحظه یکبار صدایش را بلند می‌کرد و داد می‌زد: صدامو داری!
پیرزن به حرف‌های او بی‌توجه بود. جوابی نمی‌داد. خیره به پایهٔ میز نگاه می‌کرد. حلقه‌های اشک گوشهٔ چشمانش جمع شده بودند. تسبیح‌اش روی قالی، کنار پایش افتاده بود.
گوشی را از دست پیرزن گرفتم و به گوشم چسپاندم. مردی که پشت خط بود داشت از رشادت‌ها و لحظهٔ شهادت ناصر می‌گفت. ماجرا را فهمیده بودم. پسر پیرزن شهید شده بود. بی آنکه حرفی بزنم، گوشی تلفن را گذاشتم و به پیرزن نگاهی انداختم. اندوهی عمیق اما پنهان در صورتش سایه انداخته بود. چند بار صدایش کردم.
- ننه‌ناصر!!!... خیرالنساء جون!!؟
هرچه صدایش می‌زدم نمی‌شنید. یا که می‌شنید اما جوابم را نمی‌داد. بهت و حیرت در صورتش نمایان شد. گویی گرفتار دو راهی‌ای شده بود، که نمی دانست بخندد یا که گریه کند.
دستان چروکیده و استخوانی‌اش را گرفتم. سرد و بی‌رنگ شده بود. اشک از چشمان پیرزن سرازیر شد. دلداری‌اش دادم.
- "ناراحت نباش ننه ناصر! تو پسرت را در راه خدا و حفظ دین خدا دادی... پسر تو با افتخار و با خواست خودش در راه آب و خاک و ناموس ایرانی شهید شده".
پیرزن، لبخندی بر صورت خسته و معصوم‌‌اش رویید. با وقار و متانت گفت: "دخترم، ناراحتی من از شهادت ناصرم نیست، نه! از این ناراحتم که خودم هم نمی‌توانم مثل پسرم در راه خدا بجنگم و شهید شوم. ناراحتم که ناصرم را دیگر نخواهم دید، اما از طرفی خوشحالم چون که پسرم در راهی کشته شد، که در درستی آن تردیدی ندارم. آرزو داشتم من هم مانند شوهر و پسرم در راه دفاع از اسلام و ایران شهید میشدم...".


سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
داستان_کوتاه

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نامه از یار رسید
وقتی دیگر سری نبود
تا بخواندش سرباز.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- برکه:

ماه ست که،
سَرَک کشیده ست
برای دیدنِ تو
از پشت ابرها!
باید پلکِ چشم‌هایم را
به‌بندم...
--من،
بِرکه‌ای حسودم!


لیلا_طیبی (رهـا)
ZanaKordistani و جعفر میراحمدی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تا چند سال پیش
از سوپر مرغ همسایه
فقط چند ماشین آخرین مدل
برای سگ های عزیزشان
کله و پای مرغ می بردند
از شما چه پنهان
حالا تمام اهل محل
سگ شده اند!


« اکبر اکسیر »
از کتاب ما کو تا اونا شیم؟
انتشارات مروارید
حتی مارک تواین ، این احمق پشمالو می گوید : ترس از مرگ دنباله ترس از زندگی است . کسی که زندگی کاملی داشته باشد ، کاملا اماده مردن در هر زمانی است...
رویارویی با فناپذیری خویش مهم است ، زیرا همه ی ارزشهای مزخرف ، سطحی و شکننده زندگی را نابود می سازد . در حالی که بسیاری از افراد روزهای خود را در جستجوی پول یا شهرت و توجه بیشتر صرف می کنند...مرگ با سوالی دردناک تر و مهمتر در مقابل همه ما قرار می گیرد : میراث تو چیست ؟
مرگ تنها چیزی است که می توانیم با اطمینانی قاطع از آن آگاه باشیم. بنابراین باید قطب نمایی برای تصمیم گیری ها و ارزش هایمان باشد ...

ما از نطر مادی کاملا مرفه و از نظر روانی کاملا آسیب دیده و رنج کشیده ایم و در بسیاری از روشهای زندگی سطحی و محقرانه ایم . مردم همه مسئولیت ها را از خود ساب می کنند و توقع دارند اجتماع در قبال احساسات و حساسیتهایشان واکنشی نشان دهد...مردم با احساس کاذب برتری خود به دام بی حالی و رخوت می افتند ، از ترس انکه کاری ارزشمند را شروع کنند و در ان شکست بخورند
شما بزرگید .هم اکنون . چه این را بدانید چه ندانید . بزرگی شما به این نبست که شما مدرسه را یکسال زودتر تمام کردید و یا قایقی زیبا برای خود خریده اید و یا آیفون دارید . شما همین حالا بزرگید چون در قبال حقایقی قاطع و مرگی اجتناب ناپذیر ، باز هم به انتخاب می پردازید که چه چیزی مهم هست و کدام نیست ...شما انقدر خوش شانس ... دیدن ادامه ›› بوده اید که زندگی کرده باشید . شاید انرا احساس نکنید اما گاه بالای صخره ای بروید و آنجا بایستید ، شاید آنرا احساس کنید (مراد نویسنده لبه پرتگاه و رویارویی با مرگه )...
بوکافسکی نوشت : همه ما خواهیم مرد ، همه ی ما ، عجب سیرکی ! همین به تنهایی باید ما را وادار کند همدیگر را دوست بداریم ، اما این اتفاق نمی افتد . امور پست و خقیرانه زندگی ما را دچار ترس میکند . پوچی ما را می بلعد ...
بر‌ گرفته از کتاب هنر ظریف بی خیالی
وقتی این قسمت رو میخوندم ناخودآگاه یاد این شعر حافط افتادم نمیدونم ربطی داره یا نه ...

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست

دردمندی من سوخته زار و نزار
ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست