تیوال هنر و تجربه
T1 : 00:42:54

نسیمی با بوی هنر و تجربه

شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ تیوال در راستای حمایت از آثار سینمایی هنری تجربی (کوتاه، مستند، تجربی) و ترویج و شناساندن آثار هنری و مستقل با ایجاد بخشی مهم و مجزا با عنوان "تیوال هنر و تجربه" تصمیم دارد فصل نوینی در مسیر پر پیچ و خم حمایت از این آثار بگشاید و طرحی نو دراندازد.
اینجا صرفا یک محل برای تبلیغات نیست، اینجا صرفا یک محل برای پوشش خبری نیست، قرار است اینجا پاتوقی برای اهالی هنر و تجربه باشد، پاتوقی برای مستندسازان، برای فیلمسازان کوتاه و تجربی، یک شبکه اجتماعی برای بهتر دیدن، بهتر شناختن و بهتر فکر کردن..

 

 

 

 

 

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
با درود
دوستان یک بلیط برای فیلم تمارض موجود است
برای امروز ۱۷ دی ماه ساعت ۱۵
موزه ی سینما
درصورت دراخواست
با تلفن ۰۹۱۹۴۹۲۷۰۴۷ به منظور دریافت کد اینترنتی تماس بگیرید
و از دیدن فیلم غیر قابل انتظار و دیدنی تمارض لذت ببرید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کُند
سرد
سیاه و سفید
تلخ
نیازمند حوصله..
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شیر موز پسته
کارگردان بعد از اقبال مخاطب به فیلم ماهی و گربه با همان تکنیک، فیلم دیگری ساخته که خب نمی توان انتظار تکرار موفقیت را داشت. البته با کمی چاشنی های اضافه از موضوعات جذاب که فیلم تنها عشاق زنده می مانند جیم جارموش و سریال خاطرات خون آشام را در ذهن تداعی می کنند. امیدوارم در فیلم های بعدی این کارگردان خلاق ایده های جدید و زیباتری ببینم.
نیلوفر و سپهر این را خواندند
محمد مهدی فتحیان و مهسا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.
«گفتگویی شنیدنی»
■ نگاهی به فیلم «کله‌سرخ» در گفت و گو با
■ ■ «کریم لک‌زاده»

■در کانال ابدیت و یک روز پادکست شماره شصت و شش را بشنوید :
https://t.me/EternityAndADay/369

■این‌روزها فیلم «کله‌سرخ» به کارگردانی «کریم لک‌زاده» در گروه سینما‌های «هنر و تجربه» در حال نمایش است. به همین مناسبت و همچنین ظرفیت‌های تامل‌برانگیز باقی فیلم‌های بلند و کوتاه این جوان ۳۱ ساله شیرازی سعی کردیم در شصت و ششمین برنامه از مجموعه پادکست‌های «ابدیت و یک ‌روز» با او و نگاهش به مقوله فیلمسازی بیشتر آشنا شویم.
■تدوین پادکست : محمد شکیبا
■قطعات موسیقی‌ به کار رفته در این پادکست:
۱. «رقص گدایی» از ساخته‌های گروه «کلزماتیکس» و برگرفته‌شده از آلبوم موسیقی «جن‌زده»
۲. بخش هایی از دیالوگ‌های فیلم «کله‌سرخ» (با بازی «بهزاد دورانی» و «علی باقری») با همراهی موسیقی متن فیلم از ساخته‌های «آنکیدو دارش»
۳. بخشی از موسیقی اجرا شده در فیلم «دختری در میان اتاق» با اجرای «محسن حاجی علی رضالو»، «حبیب خیابانی»، «حامد دباغ‌پور» و با صدای «یوسف‌علی دریا‌دل»
۴. بخشی از دیالوگ‌های فیلم «قمار‌باز» (با بازی «بهزاد دورانی» و «حامد نجابت») و با همراهی موسیقی متن فیلم «کله‌سرخ»
۵. ... دیدن ادامه » بخشی از موسیقی استفاده شده در فیلم «کله سرخ» ساخته «گوران برگوویچ»


.
.
.
.
■مجموعه پادکست هایی درباره هنر سینما
https://telegram.me/EternityAndADay
.
نیلوفر ثانی ، محمد رحمانی و شکوه حدادی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به بیرون از اینجا راه نیست
واسه تنها بودن جا نیست
بالا سرم سقف نیست
ولی آسمون پیدا نیست
چراغ ها خاموش شدند
ستاره ها فراموش شدند
یه شب اونقدر طولانی شد که
همه ی روزها توش گم شدند

" آرش سبحانی "
کیوسک
نیلوفر ثانی و نیلوفر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با هرچه عشق
نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود
راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست
که هر قفل کهنه را
با دست های روشن تو
می توان گشود

#محمدرضاعبدالملکیان ‌
حسین ایرجی ، نیلوفر ثانی و نیلوفر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوب ، متفاوت ، جذاب....
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای من تا حالا پیش نیومده که بخوام در مورد فیلمی نقد بنویسم. در حقیقت تا به حال اصلاً در مورد فیلمی مطلبی ننوشتم چه برسه به نقد و خودم رو در جایگاهی نمی دونم که بخوام نقد بنویسم که نقد نویسی سواد بالا و نگاه دور از قضاوت می خواد که من هیچ کدومو ندارم! فقط دلم خواست نظرمو خیلی ساده و بدور از تکلف و بازی با کلمات در مورد فیلمی بنویسم که بدون تعارف خیلی دوست داشتمش.
بلیط فیلم هجوم رو با سختی تهیه کردیم. اکران فیلم های هنر و تجربه در یک یا دو سانس اون هم فقط در یک یا دو روز خاص در سینماهای محدود تماشای فیلم رو کمی به تاخیر انداخت. اسم کارگردان به تنهایی کافی بود که اشتیاق دیدن این فیلم رو چند برابر کنه.
قصه در بُعدی از زمان که بیماری نامشخصی شهر رو فراگرفته و در مکانی شروع می شه که دور تا دورش حصار کشیده شده و دسترسی به خارج از حصار غیر ممکن و به این فضای ... دیدن ادامه » حصار کشیده شده سه ساله که خورشید نتابیده. مکان داستان شهری ست مه آلود، ترسناک و وهم آور. از اونجایی که خیلی از جنایت ها شب ها اتفاق میفته که نور و خورشید نیست و شب همیشه سایه و سرپوشی برای مخفی کردن خیلی چیزها بوده، فضای تاریک و پر از مه، همون ابتدای قصه خبر از شروع اتفاقاتی نامتعارف و عجیب داره.
داستان به ظاهر یک خطی ست. علی دوست خود سامان را به قتل رسانده و جنازه اون رو بیرون حصار انداخته. در همین ظاهر ساده پیچیدگی ها و سوال های بسیار وجود داره و اولین سوال اینه که بازسازی صحنه جرم بدون جنازه چه دلیلی داره؟ از کل فیلم فقط چند دقیقه اول که در حال دادن اطلاعات اولیه به بیننده ست به ظاهر ساده ست. اطلاعاتی ساده و ابتدایی مبنی بر قتل سامان در باشگاهی که ظاهری کثیف و چرک دارد و حمل جنازه اون با چمدان و انداختن جنازه به بیرون از حصار. از همون ابتدای قصه زمزمه های یواشکی و درگوشی شخصیت ها بیننده رو در فضایی معلق قرار می ده. قتلی که گویا علی انجام داده ولی همه از انجامش راضیند و بیشتر که پیش میریم به این نتیجه می رسیم که خودشون هم شریک هستند. علاوه بر سامان دو نفر دیگه هم به قتل رسیده اند و ادعاها مبنی بر اینه که سامان اون دو نفر رو کُشته ولی باز هم خبری از جنازه نیست. وسط هجمه این اطلاعات، نگار خواهر سامان هم به بازی اضافه می شه. خواهری که کسی از بودنش خبر نداشته. خواهر دوقلویی که گویی خود سامان هست و تمام حرکات و رفتارش تکرار حرکات و رفتار سامان. جابجایی شخصیت ها در خلال قصه به گونه ای جذاب اتفاق میفته، گویی کارگردان با جابجایی عمدی نقش علی قصد داره بیننده یه جاهایی عمداً از فیلم جا بمونه و مدام با سوال چرا و چطوری درگیر باشه. در خلال این جابجایی ها شخصیت ها همه از رازی سر به مُهر خبر دارند که نمی تونند بیان کنند چون از اول برای ورود به باشگاه شرط رو پذیرفتن و حالا راهی برای پس گرفتن قول خود ندارند. کارگردان به نوعی خواسته اشاره به وضعیت خیلی از آدمها بکنه که در یک حلقه تکرار گرفتار شده اند و در عین حال که می خوان نمی تونند خودشون رو از این حلقه رها کنند. سامان از همه افراد باشگاه می خواسته که چند نوبت در هفته از آنها خون بگیره ولی فیلم ژانر خون آشامی نیست. شاید به گونه ای ابهام آور اشاره دارد به اینکه همه خودخواسته بارها زیر بار زور و فشارهایی می ریم که نمی خواهیم و به قول معروف خونمون رو تو شیشه می کنند ولی دَم نمی زنیم!
فشار وقتی روی افراد باشگاه بیشتر می شود که توقع سامان از آنها بالاتر می رود و افراد به جستجوی ناجی می روند ولی آیا ناجی فقط باید قتلی انجام دهد تا ناجی باشد؟ فضای تعلیق گونه و رنگ های اغراق شده در طول فیلم که در اتاقی به رنگ سبز، در جای دیگر به رنگ قرمز و یا سفید می باشد به گونه ای اشاره به حس و حال و انرژی فردی دارد که در اونجا قرار گرفته. در صحنه های پایانی فیلم که علی و سامان با هم گفتگو می کنند فضای گفتگو به رنگ قرمز هست که شاید به گونه ای حس ترس و اضطراب را تواماً با خشم پنهان تلقین می کند. بازی با رنگ ها به گونه جالب احساس صحنه را به بیننده منتقل می کنه.
در این میان به صورتی گُنگ به رابطه علی و سامان پرداخته می شود. رابطه ای که در اون علی برای سامان هر کاری می کند و بیننده ناگهان درمیابد این علی بوده که دو نفر دیگه رو هم کٌشته و سامان رو از این مهلکه فراری داده. نبودن جسد و پنهان کردن اون ها تو زوایای گُم باشگاه شاید اشاره به نقاط تاریک وجود هر آدم داره. نقاط تاریکی که می تونه هزاران احساس مختلف رو تو خودش پنهان کنه و حتی خود آدم هم ازش خبر نداشته باشه. در میان این هجمه وسیع، شکل جدیدی از رابطه علی و نگار شکل می گیره یا شاید از قبل وجود داشته!؟ نگار از تمام زوایای مخفی و احساسی علی خبر داره حتی بهتر از خود علی. آیا واقعاً سامان و نگار دو نفر هستند که علی عاشق نگار بوده و نمی دونسته، یا اینکه نگار نیمه زنانه سامان بوده که وقتی قوی تر ظاهر می شده علی عاشقش شده؟ و شاید اصلاً سامان یا نگار بعد دیگه ای از وجود خود علی باشند و هزاران شاید و آیای دیگر ....
انتهای فیلم اما نگاهی خوشبینانه و امیدوارکننده دارد. نقل مکان با چمدانی جادویی به مکانی پر از روشنایی و به دور از تاریکی همراه با عشق. جایی که خبری از ناراحتی نیست، فقط باید کمی جرات داشته باشی و بتونی از حصارهای تاریکی که به دور خودت کشیدی بیرون بیای.
هجوم فیلمی ست که کارگردانش مانند اسم فیلم با تفنگی از اطلاعات به بیننده هجوم میاره و بهش شلیک می کنه و این گلوله به قدری ناگهانی اصابت می کنه که وقتی می خوای محل خونریزی رو ببینی یا اصلاً درک کنی چه اتفاقی افتاده به یک جای دیگه از بدنت شلیک شده. هجوم فیلمی ست که باید چند بار ببینی تا مفاهیم و روابط رو درک کنی و همه اون سوال هایی که تو ذهنت هست رو شاید بتونی جواب بدی. هجوم فیلمی ست که کارگردان کاری می کنه که لحظه ای ذهنت خالی از سوال نباشه.
هجوم فیلمی ست که خیلی دوست می داشتمش.
به نظر من شما به اینجور نوشتن ها ادامه بدید عالیه صحبتاتون و من کاملا با کلمه به کلمه صحبتتاتون موافقم
۱۵ آذر
سلام، من داشتم میخوندم اما زمانی که دیدم دارید فیلم رو تعریف میکنید رها کردم. کاش گزینه احتمال لو دادن یا کاهش جذابیت رو هم به نوشته تون اضافه میکردید. فیلم رو که ببینم، میام ادامه ش رو میخونم :)
۲۰ آذر
فاطیما جان درود و سپاس برای وقتی که گذاشتید.
حقیقتاً خیلی وارد نبودم وگرنه حتماً گزینه های مربوطه رو می زدم.
۲۱ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی سر و ته،بی محتوا...همش منتظر بودم داستان فیلم شروع شه...بد بد بد !
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیجان زده و مسحور ام . "هجوم"ِ شهرام مُکرى تکان دهنده ، شگفت انگیز و دیدنى هست . اول این رو بگم اگر مثل من که عاشقِ فیلم هاى گیج کننده و رو مُخ هستم نیستین اصلا به تماشاى این فیلم نرین که بعد من رو نفرین نکنید چون فیلم به شدت دقت مى خواد و باید طرح داستان و پِلَنِ کلى ساختار فیلم رو تو ذهنتون ترسیم کنین . فیلمبردارى و فضاسازى دقیق و حقیقتا دیدنى که اگر چشم بینایى داشته باشید تو نورپردازى فیلم هم حرف هست . داستانِ یک قتل در مجموعه اى ورزشى و البته روایاتِ بى پایانش که ترجیح میدم اشاره نکنم بهشون . فیلم باز هم مثلِ "ماهى و گربه" زمانِ دَوار داره و من در عجبم که چه جورى میشه این همه خلاقیت رو این بار به شیوه اى جدید در یک فیلم جا داد . بازى هایى که مُکرى از بازیگران گرفته و هماهنگى ها واقعا باور نکردنى هست . "هجوم" فیلمى فوق العاده دیدنى هست ... دیدن ادامه » که حتما من باز هم میرم و سینما مى بینمش . در آخر چقدر خوشحالم که چند تا از دوستان و فالوورهاى اینستگرمم رو اونجا دیدم و واقعا باعث افتخار هست که بهم گفتن ؛ به توصیه ى تو اومدیم . سپاس از همتون .
مریم زارعی و سحر بهروزیان این را خواندند
سمانه زارعی ، حسین ایرجی و سامان بنمان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مزدک غیاثی
هجوم فیلم خوبی نیست. شهرام مکری در جایگاه نویسنده و کارگردانی فیلمی نشسته که ابدا از وصله کردن روایت مضحک خود پیشتر نمی‌رود. مکری در ساختار فرمولاریزه کردن سینما به شدت در فانتزی‌های خود فرو رفته و جهانی را می‌سازد که اگر دودهای ساختگی را از آن بگیری چیزی از منطق روایت سورئالیستی آن نمی‌ماند. زمینه ساخت فیلم‌های خون آشامی در ایران سابقه چندانی ندارد اما تکیه بر پی رنگ ترس در داستان هجوم تبدیل به طنز مضحکی می‌شود که تماشاگر را در مونولوگ ذهنی و چهارچوب‌های لو رفته داستانی نویسنده گرفتار می‌کند. مکری می‌خواهد مسائل روانشناسه اعم از زنانگی و مردانگی را در تودرتوی کاراکترها و ورزشگاه ساختگیش به رخ بکشد اما گاف‌هایی آماتور کارگردان ذهن شما را تا انتهای فیلم رها نمی‌کند. مکری روابط بین انسان‌ها را بسیار کودکانه و خالی از روابط ... دیدن ادامه » انسانی می‌بیند. انگار کارگردان مطلقا خود را خدایی می‌داند که باید مخاطبانش تمام صحنه‌های باسمه‌ای روکش شده با فانتزی‌های هالوینی را به هر زجری که شده تا پایان فیلم تحمل کند. صحنه انبار و عینیت ماکت در جهان واقعیت در پس صحنه، یک پلان سرقت شده از فیلم کوتاه اتاق است. مکری اینجا هم به خود حق می‌دهد که در جهان ساختگی و جزم‌گرایی که برای مخاطب ساخته ایده‌های کارگردان‌های دیگر خارجی را عینا کپی- پیست کند. او در کنترل کاراکترهایش هیچ تسلطی ندارد. تیم کارآگاهی که برای کشف جرم آمده‌اند سه ابله با پایین‌ترین بهره هوشی هستند که دو نفرشان از مشکلات خانوادگی و عمیق روحی رنج می‌برند و کارگردان نفر سوم یعنی ساربان را به کلی رها می‌کند! یکی از این صحنه های بسیار ضعیف صحنه‌ای است که می خواهند صحنه قتل را بازسازی کنند و کاراکتر ذوب شده در شخصیت سامان درخواست می‌کند که پایش را زیر سر قربانی بگذارد! قربانی چند دقیقه قبل می‌گوید اینجا خیلی کثیفه! این کل منطق روایی صحنه ای است که در انتهای فیلم نشان می دهد که قتلی واقعی درآن صورت گرفته... پس خون چه می‌شود؟ نویسنده در ورزشگاه هرجا که دلش بخواهد سوراخی گذاشته که صحنه جرم را پاک کند! مثل فیلم‌های بالیوودی که هرچه در فانتزی پیش‌تر می‌روند احمقانه‌تر به نظر می‌رسند فیلم هجوم با تو در توی ورزشگاهی که هر طرفش دود مصنوعی تولید می‌شود و حتی کارگردان برای حذف منبع های دود هم تلاشی نمی کند حتی به چهارچوب خود وفادار نمی‌ماند. سکانسی که خواهر سامان بطری نیم لیتری را به دست کاراکتر ذوب شده در سامان می‌دهد و می‌‌گویند چند لیتر خون می‌گیره! بعد مثل بازی های کودکانه که با دهان صدا در می آوردیم و چیزی را می شستیم یا پر می‌کردیم این بطری ها از خون مقتولین فقط با صداگذاری بسیار ضعیف مثلا پر می‌شود. مکری در مورد این فیلم بسیار ضعیف ظاهر شده و متاسفانه به خاطر فضای فقیر سینمایی هر فرم ضعیف و پرداخت آماتوری با هیاهو تبلیغ می شود. این نوشته در 15 دقیقه آماده شده چراکه برای نوشتن گاف‌های فیلم هزاران کلمه دیگر می توان نوشت اما متاسفانه این فیلم ارزش تحلیل و نقد زیربنای روانشناسه نهفته در خود را ندارد...
تارا نظری این را خواند
مهدی پورفرد ، میلاد علایی و محمد مهدی فتحیان این را دوست دارند
پس زیربنایی روانشناسانه داره اما ارزش تحلیل نداره :)
۱۱ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این جور که می‌بریم تا کی
وین صبر که می‌کنیم تا چند؟
هرلحظه به سر درآیدم دود
فریاد و جزع نمی‌کند سود
افتادم و مصلحت چنین بود
بی‌بند نگیرد آدمی پند
دل رفت و عنان طاقت از دست
سیل آمد و ره نمی‌توان بست

#سعدی
*مریم* و حسین ایرجی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
» اکران مردمی فیلم «پریناز» در بابل برگزار شد
... دیدن متن »

اکران مردمی فیلم «پریناز» روز شنبه چهارم آذر ماه در سینمای هنر و تجربه بابل با حضور فاطمه معتمدآریا برگزار شد. 
به گزارش روابط عمومی فیلم، در این نمایش مردمی که با استقبال چشم‌گیر علاقه‌مندان به سینمای هنر و تجربه همراه بود، فاطمه معتمدآریا و مژگان بیات از بازیگران فیلم حضور داشتند. رضا بابک، فرهاد صبا، مونا زندی و علیرضا شجاع نوری مهمانان ویژه‌ «پریناز» بودند؛ این مهمانان عوامل و بازیگران فیلم جدید مونا زندی به تهیه کنندگی علیرضا شجاع نوری بودند که در شهرستان آمل در حال فیلم‌برداری است.
در ابتدای مراسم فاطمه معتمد آریا به دعوت نادر مقدس مدیر مجموعه سینمایی هنر و تجربه بابل به روی صحنه آمد و درباره فیلم صحبت کرد. در کنار این هنرمندان، محمدی فیروزجایی رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان بابل و حسین بیژنی نماینده شورای شهر که همواره حامی سینمای هنر وتجربه هستند نیز حضور داشتند. 
در پایان نمایش فیلم، فاطمه معتمدآریا، رضا بابک و علیرضا شجاع نوری در میان هواداران سینمای هنر و تجربه حضور یافتند و با آن ها گفتگو کردند. 
فیلم سینمایی «پریناز»، دومین ساخته‌ بلند بهرام بهرامیان ، هفت سال بعد از ساخت، از چهارشنبه یکم شهریور در گروه هنر و تجربه اکران شده است. «پریناز» به کارگردانی بهرام بهرامیان و تهیهکنندگی محمد نجیبی محصول سال ۱۳۸۹ است و بابک کایدان فیلمنامه این فیلم را براساس قصه‌ای از بهرام بهرامیان به رشته تحریر درآورده است. فاطمه معتمدآریا، مصطفی زمانی، فرهاد آییش، طناز طباطبایی،حمید فرخ‌نژاد، مژگان بیات، شبنم قلی خانی، فرخ نعمتی، مائده طهماسبی، امیرحسین فتحی و... بازیگران این فیلم هستند و مریم زارعی بازیگر خردسال فیلم است

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره فیلم هجوم
» مسابقه نقد تیوال برای فیلم هجوم
... دیدن متن »

تیوال با پشتوانه پنج ساله در معرفی رویدادهای هنری برای علاقمندان هنر و ایجاد برگه ای برای نقد حرفه ای آثار هنری این بار در نظر دارد به بهترین نقدهای فیلم هجوم  به کارگردانی شهرام مکری که در برگه این فیلم در سایت تیوال به اشتراک گذاشته شود جوایزی را اهدا کند.
شما علاقمندان سینما می‌توانید تا انتهای آذرماه نقدهای خود را در تیوال بنویسد و یکی از سه برنده نقد برتر تیوال باشید.

یادداشتی کوتاه بر اثری خاموش :
بگذارید از جمله ای که اخیرا از فیلمساز شنیدم شروع کنم . مکری در تازه ترین مصاحبه اش اذعان داشت که نیمی از فیلمهای در حال اکران در چندساله اخیر بسیار شبیه به هم هستند . که از صحبت های فیلمسازو اثری که باهاش روبرو هستیم میشه ... دیدن ادامه » نتیجه گرفت که مقصودش بیش و کم فرم است
( کلمه فرم رو با اغماض به کار میبرم )
و سربلند از ساخت اثری آوانگارد که خود را بی شباهت و متفاوت و ساختار شکن مینامد.
اما آوانگارد در چی؟ آوانگارد در جهانی که به مخاطب ارائه میده و مفهومی که تولید میکنه یا آوانگارد صرفا در شیوه تکنیکی ویژه ( پلان سکانس )که گویا امضای صاحب اثر شده که حالا در اینجا بر خلاف ماهی و گربه بسیار الکنه و کار نمیکنه. چون محتوایی در کار نیست . اساس فیلم بنا شده بر شیوه ی روایی فیلمساز ، پلان سکانسی فاقد منطق روایی . مشکل مهلک کار اما فقدان فیلمنامه هست . متن ، نه فیلمنامه، بلکه طرح واره ایست که حضورش به جهت شکل گیری فرم انتخابی فیلمساز که مشخصا قبل از فیلمنامه شکل گرفته. ازین رو پرداخت پراکنده به شخصیت ها و رسیدن به پرسوناژهای متعددی که هیچ کدام ادامه پیدا نمیکنند، کمکی به فیلم نمی کنه.و درامی شکل نمیگیره.
۱۱ آذر
نقد فیلم هجوم شهرام_مکری
احتمالا کسانی هستند که معتقدند فیلم یه رمانس خون آشامیست و سینمای ما فقط همین یکی را کم داشت و بعد تقلیلش میدهند به فیلمی از جنس فانتزی "سایه های تاریک" تیم برتون. یا خیلی ها معتقدند با پیچیدگی خواسته است ادای روشنفکری دربیاورد ... دیدن ادامه » که در حقیقت ادایی هم نیست چراکه شهرام مکری باسوادتر از آن است که بخواهد ادای چیزی را دربیارد، در هرحال، اما فیلمی فراتر از معیارها و مقیاسهای جهان ایرانی دیدم. پر از درون متنیت پست مدرن که در فضایی پسا آخر زمانی و در مکانی به نام "جهان" اتفاق می افتاد، تنها عنصری که میتوانست فضا را برای ما ایرانیها شخصی کند همان اسم شخصیتها بود ولاغیر (البته در نگاه اول) وگرنه که فیلم در مقیاس جهان وطنی ساخته شده بود. از همان اول، فضا مرا به یاد تمثیل غار افلاطون مینداخت، آدمهایی به زنجیر کشیده شده، که در غار تاریکی هستند و تمام تصورشان از واقعیت سایه های روی دیوار هست یعنی همان انسانهای آنورحصار که طبق گفته فیلم آزادند و نور دارند. تحلیل فیلم در ذهن من با این تمثیل شروع میشود: این سمت حصار، آدمها در پاد آرمانشهر یا دیستوپیایی گیر افتاده اند که پر است از فضاهای سردوتاریک و بیمارگونه که در آن آدمها سرتاپا مشکی پوشند و بخارهایی در هوا جریان دارد که قرار است فضا را ضدعفونی کند اما بر جو تهدید و هراس و بیمارگونگی آن جامعه دامن می زند و با شباهت درون متنی عجیبش آگاهانه و ناآگاهانه اشاره میکند به فضای کتابهایی مثل میرا اثر کریستوفر فرانک (که در آن آدمها در فضایی مخوف باید ماسکهای لبخند اجباری بزنند روی صورتهایشان و وانمود کنند به خوشبختی محض) یا حتی از آن فراتر شبیه 1984 جورج اورول (که باز بیشتر به آن خواهم پرداخت). فیلم را حتی میشود با بحث منیت و "خود" هم بررسی کرد، ارجاعات کافیش به مولانا و از من بیخود شدن و هویت من و دیگری در هم ادغام شدن و چندپارگی (تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی) به ما اجازه اینکار را میدهد، خلق دوشخصیت که مدام جایشان باهم عوض میشود و منیت ثابتی ندارند ولی از هم فرمان می برند و به نوعی در خون همند (من همه در حکم توام تو همه در خون منی) و با همین من متزلزلشان دچار پتانسیل عشق هم می شوند، میگویم "پتانسیل" چون هنوز نمیدانم عشق علی به سامان/نگار فقط درحد یک پتانسیل باقی میماند و فعلیت پیدا میکند یا نه، حتی اگرپایانبندی فیلم ظاهرا روی همین پتانسیل بسته میشود باز من تردیدهای خودم را دارم که در چنان جهان بی پیکری که زنها مریضند و مردها با هویت جنسی خود درگیرند (نمونه بسیار آشکار حس و حال علی به سامان) آیا می شود عشقی و تنازع بقایی اتفاق بیفتد. با تمام این آشفتگی متنی که فقط چندتایش را مثال زدم، همچنان معتقدم ادا یا کپی یا چیزی از این قبیل در کار نیست، بلکه شهرام مکری احتمالا آدم باسوادیست که توانسته است اینهمه متن درون یک فیلم دوساعته جا بدهد و چیزی فراتر از یک رمانس آخرالزمانی از جنس فیلمهای In time، یا Gattaca، یا حتی Blade Runner، بسازد. قطعا او حرف دیگری ورای همه ی این متنها دارد که در تلاشم در این نوشته به آن برسم.
فیلم هجوم با هجومش به دنیای سخت قالبی ما انسانهای به ظاهر یکپارچه ی این قرن، شخصیت چندپاره ای به نام سامان را به ما معرفی می کند،کسی که به مرور زمان تبدیل شده است به شخصیت کاریزماتیک و دیکتاتور مٲب و حالا در این اجتماع پادآرمانشهری در واقع نقش همان big brother جورج اورول (1984) را بازی میکند که به نوعی همه از او حساب میبرند اما خسته اند چرا که به مرور زمان تبدیل به دیکتاتوری خون آشام شده است و در جامعه ای که سه سال است آفتاب ندیده است، نه حتی به صورت استعاری که در واقع دارد "خون مریدانش را در شیشه میکند"؛ استفاده ی فوق العاده صریح شهرام مکری ازین اصطلاح آنهم به این صورت و در قالب یک ویژگی سامان که دارد آرام آرام قدرت مطلقه ای به دست می آورد که زندگی تمام شهروندان را تحت نظر دارد و اینرا در صحنه بسیار گذرایی به ما نشان میدهد آنجا که میبینیم مامور دولت در حریم خصوصی زندگیش چطور در اسکرین ماشین سامان دیده میشود وهمه اینها نمادیست از همان جامعه ی خفقان زده ی اراٸه شده در کل فیلم که حالا شهروندانش تنها به امید رفتن دست به کارهای تازه ای می زنند که در آن جامعه امکانش نبوده است. همینجاست که یکی دیگر از کلان روایت های فیلم یعنی "مهاجرت" خودی نشان میدهد که اینبار هم شهرام مکری دنبال واژه استعاری برای آن نمیگردد و صریحا همان مهاجرت را استفاده میکند با همان نماد "چمدان" ، چیزی که انتقال دهنده ی نگار و سامان به دنیاهای این طرف حصار و آن طرف حصار هستند، چمدانی که باز در اختیار قدرت مطلقه دیکتاتور بیمارو نیازمند ملتش است. که در واقع اینجاست که دیگر شک نمیکنیم، داریم فیلمی فراتر از فهم مقاماتی میبینیم که به این فیلم مجوز داده اند. آدمهای این ور حصار تمام هم و غمشان مهاجرت به آن سوی حصار است، درست شبیه اینجا، شبیه همینجایی که قرار بود مثل قلعه حیوانات آرمانشهری باشد اما شده است فضایی پرخفقان، خاکستری، پر دود، که حتی آن هر ازگاهی رنگهای قرمز، سبز و زرد که وارد فیلم میشوند و مارا از فضاهایی به فضاهای دیگر میکشند نیز تلطیف نکرده اند آنهمه سیاهی را. اما حتی دیگر مهاجرت هم بنظر راه نجات نیست چون طبق دیالوگی از فیلم، آنور حصار هم به بدی همین جاست که در نهایت یعنی جهان را بدی و تاریکی فراگرفته است و نشانه های آخرالزمانی تکمیل میشود حالا. هنوز شاید ذره ای از عطوفت انسانی جاهایی در فیلم باقی میماند، مثل آنجایی که شعر پتانسیل عشق خوانده میشود و تو خیال میکنی شاید جامعه و فرد بتواند بارقه ای ازین عشق را دریافت کنند و تبدیل شوند به جای بهتری. اما بیماری عجیبی که از بین همه ی بیماریها بیشترین ممنوعیت را بین ماموران دولتی دارد به فردیت آدمها که پتانسیل عشق دارند اجازه ظهور نمیدهد، ما هرگز نمیفهمیم آن بیماری چیست که تا این حد، میتواند برای دولتی ها خطرناک باشد، بیماری عجیبی که خرده دیکتاتور خرده اجتماع آن ورزشگاه به آن مبتلا است و حالا به خاطرش خون رفیقانش را در شیشه می کند که این خرده اجتماع در حقیقت باز در هزار توی اجتماع بزرگتری وجود دارد که به دنبال سامان و افرادی با بیماری او هستند (یکی از سهمناکترین پیچیدگی های فیلم که نمی توانی بگویی آن قدرت فوکویی بالاخره در دست کیست: آیا سامان فقط یک قربانیست که حالا برای انتقام از قدرت بزرگتر خرده قدرت خود را تحمیل دیگران می کند؟؟؟ در نهایت اما خوب میفهمیم خفقان و خستگی و تکرار شاید تنها حرفیست که فیلم خواسته نشانمان دهد، وگرنه کل داستان در نیم ساعت اول تمام میشود، بقیه فیلم تکراریست از هرآنچه گذشت ولی با چنان تکنیک خاص شهرام مکری که احتمالا دیگر امضایش شده است، ما مینشینیم و تا آخر تماشا میکنیم تا از اینهمه تکرار و فرورفتن شخصیتها در هم (که البته فقط مختص نقش اصلی ها نیست) و پیچیدگی من بودنها و انسانهای آواره حاضر در فیلم، در واقع درون متن فیلم غرق شویم. و چقدر این قصه برای ما ایرانی ها آشناست. حتی اگر تنها المان ایرانی فیلم اسمهای موجود در فیلم باشد اما از این ایرانی تر نمی توانست جامعه ی پادآرمانشهری ما را به تصویر بکشد که همه چیزش در دود محو است و در پستوهای خانه ها پنهان. جامعه ای بیمار که رویای رفتن در تک تک آدمهایش رسوخ کرده است اما همه در این غار افلاطونی مانده ایم و زنجیر به پاهایمان ادامه می دهیم. هرچقدر هم فیلم پرباشد از درون متنیت و ردپای جورج اورول ممنوعه و حرفهای گفته و ناگفته باز فیلم هجوم، هجومی میشود به تمام افکار ما و متنی خاص خودش را شکل میدهد که در آن خیلی چیزها مورد هجوم قرار گرفته اند، قدرت فوکویی به کسانی اجازه داده است به حریم خصوصی مان، به جنسیتمان، به گرایش جنسی مان، به فکرمان، به شکل ظاهری بدنمان (استفاده از خالکوبی در فیلم بهترین نماد این عمل است)، و به تصمیمان برای ماندن یا رفتن هجوم بیاورد و اساسا این "قدرت" درنهایت تعریف خودش را از همه چیز به ما تحمیل می کند و ما می مانیم و جهان شهرام مکری که همان جهان از هم گسیخته پایان زمان، با اسیران زنجیر به پایی که از تمثیل غار افلاطون گریخته اند و حالا توهم واقعیت گیجشان کرده و امیدشان به جهانی فراتر از آن دیوار یا حصار روبروی غارشان است. غاری که تحت کنترل برادران (یا برادر) بزرگی است که خون در شیشه میکنند و تمام پتانسیل تو برای دوست داشتن را برای سیاهتر کردن این جهان فرامتنی مورد استفاده قرار میدهند. پس پایانبندی فیلم نمی تواند پتانسیل به فعلیت تبدیل شده ای باشد، فقط رویایی است که بعد از هجوم دیگر خسته است و نای ادامه ندارد و در چمدانش را می بندد.
۰۲ دی
عالی یا افتضاح؟
نگاهی به فیلم هجوم
《با دیدی که نسبت به شهرام مکری پیدا کرده بودم به خاطر فیلم ماهی و گربه. مشتاقانه انتظار اکران هجوم را می کشیدم. سانس های محدود هنر و تجربه رو بالا و پایین می کردم اما هر دفعه قسمت نمی شد. تا اینکه اتفاقی همه چیز برای دیدن ... دیدن ادامه » شاهکار جدید شهرام مکری جور شد. از خلاصه فیلم و متن های اول فیلم میشد فهمید که با فیلم جالبی طرف هستیم. فیلمی که از یک ایده ساده شکل گرفته اما به دلیل پیچیدگی هایی که ایجاد می شود با یک داستان جالب طرف هستیم. از همان اول با دیدن طراحی صحنه ، تماشاگر به ایرانی بودن این فیلم شک می کند. طراحی صحنه و لباس مجذوب کننده ای در کل فیلم حاکم است ، که بیننده فضای فیلم را عادی نمی بیند. یک فرقی هست ، یک ایده جدید ، یک خلاقیت. طراحی صحنه فوق العاده و پر جزئیات که در فیلبرداری سخت و طولانی فیلم به کمک همه عوامل می آید. مکری در فیلم جدید خود نیز از سبک مورد علاقه اش استفاده کرده. یک سکانس-پلان طولانی که کل فیلم را در بر می گیرد. دکوپاژ و میزانسن های مسحور کننده که انسجام خود را حفظ می کنند و تا انتها همراه تماشاگر می آیند و پیچیدگی ای ایجاد می کند که مخاطب در آن غرق می شود. این سبک فیلم نیاز به دکوپاژ بسیار دقیقی دارد که لحظه‌ای خطا نباید در آن بوجود بی آید. پیچیدگی داستانی که مکری ایجاد می کند ، قابل تحسین است. روایت کردن داستانی کاملا متفاوت که رگه های جنایی و ترسناک دارد ، با همچین فضا سازی‌ای کار هر کسی نیست. شخصیت سازی کارگردان در حدی کامل است ، که با تمام دو گانگی شخصیت ها و عوض شدن شخصیت ها در طول فیلم ، مخاطب درمورد پرسوناژ ها دچار اشتباه نمی شود. اما اینگونه فیلم ها ، که سبک کاملا متفاوتی دارند و با چشم مخاطبان آشنا نیست. برای عده‌ی زیادی نمی تواند جذاب باشد. زیرا فاصله گرفتن از سینمای بدنه همیشه معضلات زیادی را به همراه دارد. مخاطب عام با اینگونه فیلم ها ارتباط برقرار نمی کند. زیرا فضا برای او مفهوم نیست. و ایجاد پیچیدگی او را آذار می دهد. زیرا از عادات همیشگی اش فاصله گرفته و در حال مشاهده تغییر است. و همین باعث می شود تا نظرات درباره این فیلم تا این حد ضد و نقیض باشد. اما در کنار اینها ، این نوع فیلم ها ، بواسطه سبکی که دارند ، کمی انسجام خود را از دست می دهند. و مخاطب باید با دقت تمام فیلم را بررسی کند تا به نتیجه برسد. اما نکته مثبت این فیلم ها ، به کار انداختنِ مغز مخاطب است. مخاطب باید از قوه تخیل خود استفاده کند و تفکر کند برای رسیدن به داستان. و این نکته حائز اهمیتی است. اما نکته ضعفی که چه در این فیلم ، چه در کار قبلی شهرام مکری (ماهی و گربه) قابل مشاهده بود. خسته کننده بودن آن بود. بدلیل سبکی که کارگردان در پیش گرفته و شتاب در قصه گویی و پیچیدگی داستان ، بیننده در انتهای فیلم خسته می شود. اما این مسئله ذره‌ای از جذابیت فیلم کم نمی کند. مکری بار دیگر نشان داد که چقدر توانمند است در چیدن میزانسن و بازی گرفتن از بازیگران (که همه فوق العاده بودند) (البته بابک کریمی ، کمی مشابه با نقش های قبلی اش بود).
این فیلم فضایی مسحور کننده و پردازشی جذاب دارد که شما را در خودش غرق می کند. اما به مخاطبان عام پیشنهاد نمی شود.》
۰۹ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم هجوم. هجومی از متنهای فراوان و ساختن متنی یکه و تنها:
فاطمه غلامی
احتمالا کسانی هستند که معتقدند فیلم یه رمانس خون آشامیست و سینمای ما فقط همین یکی را کم داشت و بعد تقلیلش میدهند به فیلمی از جنس فانتزی "سایه های تاریک" تیم برتون. یا خیلی ها معتقدند با پیچیدگی خواسته است ادای روشنفکری دربیاورد که در حقیقت ادایی هم نیست چراکه شهرام مکری باسوادتر از آن است که بخواهد ادای چیزی را دربیارد، در هرحال، اما فیلمی فراتر از معیارها و مقیاسهای جهان ایرانی دیدم. پر از بینامتنیت پست مدرن که در فضایی پسا آخر زمانی و در مکانی به نام "جهان" اتفاق می افتاد، تنها عنصری که میتوانست فضا را برای ما ایرانیها شخصی کند همان اسم شخصیتها بود ولاغیر (البته در نگاه اول) وگرنه که فیلم در مقیاس جهان وطنی ساخته شده بود. از همان اول، فضا مرا به یاد تمثیل غار افلاطون ... دیدن ادامه » مینداخت، آدمهایی به زنجیر کشیده شده، که در غار تاریکی هستند و تمام تصورشان از واقعیت سایه های روی دیوار هست یعنی همان انسانهای آنورحصار که طبق گفته فیلم آزادند و نور دارند. تحلیل فیلم در ذهن من با این تمثیل شروع میشود: این سمت حصار، آدمها در پاد آرمانشهر یا دیستوپیایی گیر افتاده اند که پر است از فضاهای سردوتاریک و بیمارگونه که در آن آدمها سرتاپا مشکی پوشند و بخارهایی در هوا جریان دارد که قرار است فضا را ضدعفونی کند اما بر جو تهدید و هراس و بیمارگونگی آن جامعه دامن می زند و با شباهت درون متنی عجیبش آگاهانه و ناآگاهانه اشاره میکند به فضای کتابهایی مثل میرا اثر کریستوفر فرانک (که در آن آدمها در فضایی مخوف باید ماسکهای لبخند اجباری بزنند روی صورتهایشان و وانمود کنند به خوشبختی محض) یا حتی از آن فراتر شبیه 1984 جورج اورول (که باز بیشتر به آن خواهم پرداخت). فیلم را حتی میشود با بحث منیت و "خود" هم بررسی کرد، ارجاعات کافیش به مولانا و از من بیخود شدن و هویت من و دیگری در هم ادغام شدن و چندپارگی (تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی) به ما اجازه اینکار را میدهد، خلق دوشخصیت که مدام جایشان باهم عوض میشود و منیت ثابتی ندارند ولی از هم فرمان می برند و به نوعی در خون همند (من همه در حکم توام تو همه در خون منی) و با همین من متزلزلشان دچار پتانسیل عشق هم می شوند، میگویم "پتانسیل" چون هنوز نمیدانم عشق علی به سامان/نگار فقط درحد یک پتانسیل باقی میماند و فعلیت پیدا میکند یا نه، حتی اگرپایانبندی فیلم ظاهرا روی همین پتانسیل بسته میشود باز من تردیدهای خودم را دارم که در چنان جهان بی پیکری که زنها مریضند و مردها با هویت جنسی خود درگیرند (نمونه بسیار آشکار حس و حال علی به سامان) آیا می شود عشقی و تنازع بقایی اتفاق بیفتد. با تمام این آشفتگی متنی که فقط چندتایش را مثال زدم، همچنان معتقدم ادا یا کپی یا چیزی از این قبیل در کار نیست، بلکه شهرام مکری احتمالا آدم باسوادیست که توانسته است اینهمه متن درون یک فیلم دوساعته جا بدهد و چیزی فراتر از یک رمانس آخرالزمانی از جنس فیلمهای In time، یا Gattaca، یا حتی Blade Runner، بسازد. قطعا او حرف دیگری ورای همه ی این متنها دارد که در تلاشم در این نوشته به آن برسم.
فیلم هجوم با هجومش به دنیای سخت قالبی ما انسانهای به ظاهر یکپارچه ی این قرن، شخصیت چندپاره ای به نام سامان را به ما معرفی می کند،کسی که به مرور زمان تبدیل شده است به شخصیت کاریزماتیک و دیکتاتور مٲب و حالا در این اجتماع پادآرمانشهری در واقع نقش همان big brother جورج اورول (1984) را بازی میکند که به نوعی همه از او حساب میبرند اما خسته اند چرا که به مرور زمان تبدیل به دیکتاتوری خون آشام شده است و در جامعه ای که سه سال است آفتاب ندیده است، نه حتی به صورت استعاری که در واقع دارد "خون مریدانش را در شیشه میکند"؛ استفاده ی فوق العاده صریح شهرام مکری ازین اصطلاح آنهم به این صورت و در قالب یک ویژگی سامان که دارد آرام آرام قدرت مطلقه ای به دست می آورد که زندگی تمام شهروندان را تحت نظر دارد و اینرا در صحنه بسیار گذرایی به ما نشان میدهد آنجا که میبینیم مامور دولت در حریم خصوصی زندگیش چطور در اسکرین ماشین سامان دیده میشود وهمه اینها نمادیست از همان جامعه ی خفقان زده ی اراٸه شده در کل فیلم که حالا شهروندانش تنها به امید رفتن دست به کارهای تازه ای می زنند که در آن جامعه امکانش نبوده است. همینجاست که یکی دیگر از کلان روایت های فیلم یعنی "مهاجرت" خودی نشان میدهد که اینبار هم شهرام مکری دنبال واژه استعاری برای آن نمیگردد و صریحا همان مهاجرت را استفاده میکند با همان نماد "چمدان" ، چیزی که انتقال دهنده ی نگار و سامان به دنیاهای این طرف حصار و آن طرف حصار هستند، چمدانی که باز در اختیار قدرت مطلقه دیکتاتور بیمارو نیازمند ملتش است. که در واقع اینجاست که دیگر شک نمیکنیم، داریم فیلمی فراتر از فهم مقاماتی میبینیم که به این فیلم مجوز داده اند. آدمهای این ور حصار تمام هم و غمشان مهاجرت به آن سوی حصار است، درست شبیه اینجا، شبیه همینجایی که قرار بود مثل قلعه حیوانات آرمانشهری باشد اما شده است فضایی پرخفقان، خاکستری، پر دود، که حتی آن هر ازگاهی رنگهای قرمز، سبز و زرد که وارد فیلم میشوند و مارا از فضاهایی به فضاهای دیگر میکشند نیز تلطیف نکرده اند آنهمه سیاهی را. اما حتی دیگر مهاجرت هم بنظر راه نجات نیست چون طبق دیالوگی از فیلم، آنور حصار هم به بدی همین جاست که در نهایت یعنی جهان را بدی و تاریکی فراگرفته است و نشانه های آخرالزمانی تکمیل میشود حالا. هنوز شاید ذره ای از عطوفت انسانی جاهایی در فیلم باقی میماند، مثل آنجایی که شعر پتانسیل عشق خوانده میشود و تو خیال میکنی شاید جامعه و فرد بتواند بارقه ای ازین عشق را دریافت کنند و تبدیل شوند به جای بهتری. اما بیماری عجیبی که از بین همه ی بیماریها بیشترین ممنوعیت را بین ماموران دولتی دارد به فردیت آدمها که پتانسیل عشق دارند اجازه ظهور نمیدهد، ما هرگز نمیفهمیم آن بیماری چیست که تا این حد، میتواند برای دولتی ها خطرناک باشد، بیماری عجیبی که خرده دیکتاتور خرده اجتماع آن ورزشگاه به آن مبتلا است و حالا به خاطرش خون رفیقانش را در شیشه می کند که این خرده اجتماع در حقیقت باز در هزار توی اجتماع بزرگتری وجود دارد که به دنبال سامان و افرادی با بیماری او هستند (یکی از سهمناکترین پیچیدگی های فیلم که نمی توانی بگویی آن قدرت فوکویی بالاخره در دست کیست: آیا سامان فقط یک قربانیست که حالا برای انتقام از قدرت بزرگتر خرده قدرت خود را تحمیل دیگران می کند؟؟؟ در نهایت اما خوب میفهمیم خفقان و خستگی و تکرار شاید تنها حرفیست که فیلم خواسته نشانمان دهد، وگرنه کل داستان در نیم ساعت اول تمام میشود، بقیه فیلم تکراریست از هرآنچه گذشت ولی با چنان تکنیک خاص شهرام مکری که احتمالا دیگر امضایش شده است، ما مینشینیم و تا آخر تماشا میکنیم تا از اینهمه تکرار و فرورفتن شخصیتها در هم (که البته فقط مختص نقش اصلی ها نیست) و پیچیدگی من بودنها و انسانهای آواره حاضر در فیلم، در واقع درون متن فیلم غرق شویم. و چقدر این قصه برای ما ایرانی ها آشناست. حتی اگر تنها المان ایرانی فیلم اسمهای موجود در فیلم باشد اما از این ایرانی تر نمی توانست جامعه ی پادآرمانشهری ما را به تصویر بکشد که همه چیزش در دود محو است و در پستوهای خانه ها پنهان. جامعه ای بیمار که رویای رفتن در تک تک آدمهایش رسوخ کرده است اما همه در این غار افلاطونی مانده ایم و زنجیر به پاهایمان ادامه می دهیم. هرچقدر هم فیلم پرباشد از درون متنیت و ردپای جورج اورول ممنوعه و حرفهای گفته و ناگفته باز فیلم هجوم، هجومی میشود به تمام افکار ما و متنی خاص خودش را شکل میدهد که در آن خیلی چیزها مورد هجوم قرار گرفته اند، قدرت فوکویی به کسانی اجازه داده است به حریم خصوصی مان، به جنسیتمان، به گرایش جنسی مان، به فکرمان، به شکل ظاهری بدنمان (استفاده از خالکوبی در فیلم بهترین نماد این عمل است)، و به تصمیمان برای ماندن یا رفتن هجوم بیاورد و اساسا این "قدرت" درنهایت تعریف خودش را از همه چیز به ما تحمیل می کند و ما می مانیم و جهان شهرام مکری که همان جهان از هم گسیخته پایان زمان، با اسیران زنجیر به پایی که از تمثیل غار افلاطون گریخته اند و حالا توهم واقعیت گیجشان کرده و امیدشان به جهانی فراتر از آن دیوار یا حصار روبروی غارشان است. غاری که تحت کنترل برادران (یا برادر) بزرگی است که خون در شیشه میکنند و تمام پتانسیل تو برای دوست داشتن را برای سیاهتر کردن این جهان فرامتنی مورد استفاده قرار میدهند. پس پایانبندی فیلم نمی تواند پتانسیل به فعلیت تبدیل شده ای باشد، فقط رویایی است که بعد از هجوم دیگر خسته است و نای ادامه ندارد و در چمدانش را می بندد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی میدونه آخر فیلم چی شد؟ اون بچه تو بغل خانم معتمد آریا کی بود ؟ و اون خانم با لهجه عربی ؟؟و برادر اونجا چیکار میکردند؟!!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قبل از هر چیزی باید بگم بلند پروازی کارگردان قابل تقدیر هست
بازیها رو خیلی دوست داشتم، همه عالی بودن..
اما علیرغم میل باطنیم باید اعتراف کنم خیلی گیج شدم،احساس میکنم برای من گنگ و مبهم بود..شک دارم برداشتم از فیلم به عقیده کارگردان نزدیک باشه و این حسِ سرخوردگی بهم داد
شاید لازمه یک بار دیگه فیلم رو ببینم!!
تا حالا واستون پیش اومده فیلمی رو نفهمیده باشید اما دوستش داشته باشید؟! من الان در این وضعیتم!!!
ایمان رضایی ، صدف اسمعیل پور و محمد مهدی فتحیان این را خواندند
لئو ، سپهر و حسین ایرجی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گرد آوردن همه چیز در حصار
سامان دادن به اطراف
و آن گاه
شب به سان بانگِ یک ناقوس
فراگیر می شود
پیرامونِ خود.



#فیلیپ_ژاکوته
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی خوب بود. انقدر جذاب که مژه بر هم نزدم
هادی احمدی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
علی: خوب چرا نمی ری اون ور؟
سامان: اون ور، یه موقعی این ور، اون ور داشتیم - اون ور امن بود این ور گه - ولی حالا هر دو طرف عین هم نیست؟ کپی پیست.
نیک اندیش این را خواند
*مریم* ، حسین ایرجی ، وحید هوبخت ، حامد همتی و marziizaa این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
http://ainenews.ir/fa/news-details/4878/

«شهرام مکری» در گفت و گوی «تفصیلی» و «تحلیلی» با «آینه نیوز» از جهان سینمایش و ابعاد «هجوم» ش گفت ( بخش اول گفت و گو)

حسین ایرجی و *مریم* این را خواندند
نیلوفر این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر میکنم برای لذت وافی از هجوم نیاز هست حتما سری به ماهی و گربه بزنیم , چرا که اگر قبلا یک طرف ماهی ها ی "کاملا" بی دفاع بودند و طرفی دیگر گربه ها اکنون خطر اصلی در میان خود ماهی هاست , علاوه بر گربه هایی که اکنون لباس قانون بر تن کرده اند و به خیال خام خود میان ماهی ها آمده اند تا شکارشان کنند . هر چند خودشان هم شکار دیگری اند , لیدری که در ماهی و گربه آدم میکشت و دو عمله قاتل داشت و اکنون لیدری که در میان ماهی هاست پرواز میکند و غیب میشود و آینده را میبیند و از خونشان میخورد !!!! دیدن دوباره ماهی و گربه و یادآوری آن کلیدهایی به دستمان می دهد برای فهم بهتر هجوم, دنیای هجوم آینده ماهی و گربه است یا شاید دنیایی موازی آن . دنیایی که در آن حکایت ,همان حکایت شکار است فقط شکارچیان آن پوست انداخته اند و در دنیایی که دیگر بیرون و درونش فرق چندانی ندارد لشکری ... دیدن ادامه » مهیا کرده و آماده هجوم اند.
سپهر ، حسین ایرجی و امیر پایا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید