تیوال هنر و تجربه
S3 : 22:02:02

نسیمی با بوی هنر و تجربه

شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ تیوال در راستای حمایت از آثار سینمایی هنری تجربی (کوتاه، مستند، تجربی) و ترویج و شناساندن آثار هنری و مستقل با ایجاد بخشی مهم و مجزا با عنوان "تیوال هنر و تجربه" تصمیم دارد فصل نوینی در مسیر پر پیچ و خم حمایت از این آثار بگشاید و طرحی نو دراندازد.
اینجا صرفا یک محل برای تبلیغات نیست، اینجا صرفا یک محل برای پوشش خبری نیست، قرار است اینجا پاتوقی برای اهالی هنر و تجربه باشد، پاتوقی برای مستندسازان، برای فیلمسازان کوتاه و تجربی، یک شبکه اجتماعی برای بهتر دیدن، بهتر شناختن و بهتر فکر کردن..

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اولین بار بود که برای دیدن مستند به سینما می‌رفتم.مستندی که برام از خیلی از فیلم‌هایی که دیدم جذاب‌تر و مهیج‌تر بود.
چیزی حدود سه سال پژوهش و تحقیق در مورد عمق آب و غارهای درونی دریاچه و مواد مضر آب دریاچه و کلی موارد دیگه و بیشتر از بیست بار غواصی تو آبی که 2100 متر از سطح دریا ارتفاع داره و فشار بیشتری رو به غواص وارد می‌کنه.همه اینها رو اضافه کنید به نکاتی که در مورد غار رسوبی زندان سلیمان،آتشکده آذرگشنسب و کلی موارد دیگه گفته میشه که به درستی در مستند قرار گرفتند. همه اینها باعث شد تا دیدن این مستند،بشه یکی از بهترین تجربه های سینماییم.
تصاویر جذاب،روایت متناسب با تصاویر و اینکه حتی لابلای مستند،تلاش‌های خود عوامل و سختی هایی رو که متحمل شدند،می‌بینیم باعث بیشتر شدن جذابیت اثر شده.شخصا صدا و بیان راوی و توجهش به همزمانی و انتقال حس و هیجان ... دیدن ادامه » به مخاطب رو دوست داشتم مخصوصا جایی که بعد از پیدا شدن یک شی فلزی نامشخص،چند ثانیه ای سکوت می‌کنه تا شگفتی وارد عمق وجود مخاطب بشه.
نکته مثبت دیگه بررسی وقایع اول از دید افسانه ها و بعد از دید علمیه و این روند تا جایی ادامه پیدا می‌کنه که آخر فیلم،بیننده حس می‌کنه هرچی که دیده و شنیده همش افسانه بوده اما با دیدن جمجمه‌ها مو به تن آدم سیخ میشه و اونجا جاییه که افسانه ها واقعی میشن.
افسانه واقعی برای من جایی بود که تماشاگرا،تیتراژ حدودا سه چهار دقیقه ای را تا انتها بدون هیچ حرف و حدیثی تماشا کردند.
تبریک به آرمین ایثاریان عزیز که یه تنه،چند کار مهم و سخت رو انجام داد و همچنین تبریک به همه عوامل اسرار دریاچه.
پ.ن:دوستان عزیز تیوالی،ممنون میشم اگه مستندی درباره جاذبه های ایران یا هرجای دنیا می‌شناسید معرفی کنید و ممنونم از دوستانی که با خوندن کامنتشون،این مستند زیبا رو معرفی کردند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم "ایرو" را ببینید!
ایرو درخشش سینمای ایران است.
اگر فیلم های پیش از این، از دید من، امتیاز 5 گرفته اند، ایرو بی رقیب 10 می گیرد و در سکوت خبری، بر قله ی سینمای ایران می ایستد.
خلوص هنر را در ایرو می توان به تماشا نشست. روح عباس کیارستمی به خود خواهد بالید اگر بتواند به تماشای ایرو بنشیند.
فیلم پلان - سکانس هایی است که هر یک به تنهایی، شاه بیت غزل هستند.
بازی نور و ظلمت، نمادی از وضعیت پیرمرد در ظلمات جامعه، به زیبایی اجرا شده است. پیرمرد بازی نمی کند، فیلم را زندگی می کند. حین تماشا، یکسر در حیرت بودم که نسبت کارگردان و بازیگر این فیلم چطور تعریف شده است.
"ایرو" به واسطه ی خلاقیت بالای کارگردان، از تیغ ممیزی جسته است! امیدوارم آنان هیچ وقت، نوشته ی ناچیز مرا در تیوال نخوانند! مبادا که خدای ناکرده آگاه شوند.
ایرو را در سکوت تماشاگران نیامده ... دیدن ادامه » به سینما تماشا کردم. ای کاش مردم هنردوست ایران لحظه ی ناب خلق هنر را دریابند، به سینما بیایند و ببینند!
ایرو، فریاد تظلم ایرانی است در سکوت شبانگاهی کوه مستبد خاموش که جز بازگشت پژواک خود، نتیجه ای در پی ندارد.
ایرو سوگ سیاووش است، خاموش گریستن.
ایرو در آب چشمه شستن تن مصلوب مسیح است؛ کفن سپید بر تن خفته کردن سهراب است، شبانه به آغوش خاک سپردن قهرمان است؛ آنچنان که در این زمانه، رسم چنین باشد و حکم روزگار که: تنها شبانگاهان باید چنین کرد، بی ناله و زاری، بی تضرع که نشانه ی خفت باشد؛ آنان که رفتند، رفتند تا تنها "سخن بگویند"!
ایرو سنگ روی سنگ چیدن است، بکر طبیعت خشن ایران است، دشت پر چمنش، بره گم شده اش، کودک بی مادرش، پدر سردش.
ایرو نبرد نور و تاریکی است.
ایرو چیدمان صحنه ندارد، در چیدمان صحنه غرق شدن است. نورپردازی ندارد، در نور غرق شدن است، بازی ندارد، زندگی کردن است.
ایرو شعر است، پلان سکانس ها ابیاتش.
ایرو ...
امیرمسعود فدائی، نیلوفر ثانی، سپهر و رضا بولو این را خواندند
بامداد و امیر مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود فراوان بر هنرمند خوب میهنم، افشین هاشمی
"بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم"

تلاقی سینما و نمایش، به زیبایی در فیلم "صدای آهسته" رخ می دهد. رسالت فیلم ساز، بیان تصویری درون ترامرد (ترنس من) است که تک گویی شاعرانه و صمیمانه خانم رویا تیموریان، هنرمندانه به آن پیوست می شود. حال، اگر این بیان تصویری در مام میهن، پرهیزه ی اجتماعی (تابو) باشد، هنرمند ما را چه باک که در ینگه دنیا سینماتوگراف به دست بگیرد و قلم مو به رنگ هنر بیامیزد. اما انگار، تابو هر کجای دنیا که باشد، تابوست؛ حتی اگر در سرزمین آزادی ها و شهر نیویورک با تندیس آزادی، تاکسی های زرد و زمستان سردش باشد! از همین روست که ترامرد داستان از شهر به حومه و از ازدحام به خلوت پناه می برد تا در سکوت، با خود واقعیش (کدام خود؟ - تعلیق درونی وی ... دیدن ادامه » که به زیبایی شاعرانه در تک گویی ها بیان می شود از همین پرسش شکل می گیرد: خود مردانه یا خود زنانه اش؟ وجه خواهان یا خواسته اش؟ نمایش اندام زنانه اش در پناه تصاویر رویایی سینما که بر دیوار خانه پروجکت شده اند یا نامه های عاشقانه مردانه اش که دل هر زن دلداده ای را می رباید و دست ودل و چشم و گوشش را به دنبال خود می کشاند- کدام خود؟) رودررو شود، رویارو شود تا خود را بازشناسد و از نو تعریف کند، بیارآید و در آیینه ببیند، سیاهی پشت لب بردارد و سرخی لب بزند، مو بیافشاند و سبک بال قدم بردارد. تغییر جنسیت در فیلم به همین شکل نمادین انجام می شود. رجوع کنندگان به خاموشی خود خواسته ی خانه، تو گویی بر صحنه ی نمایش یا همان بالکن و حیاط دم در، متن زیبای خود را می خوانند و می روند: زن دلداه، مرد نامه رسان و خریدار لباس های دست دو. آن که می ماند، اوست که در خلوت خویش و در تردید و تعلیق خویش مانده؛ که طبیعت چنین خواسته و بنا به روایت مکتوب ابتدای فیلم از کتاب مقدس، خدای خواسته و به سان خود آفریده! با همین تعلیق و تردید ...؟!
فیلم "صدای آهسته" برازنده ی عنوان هنر و تجربه است. ایده ی جسورانه فیلم با پرداختی هنرمندانه تصویر می شود. کلام در تضاد با خاموشی، رکن اصلی فیلم است؛ چه کلام با خود باشد و چه کلام با دیگری. دگردیسی قهرمان، گویی، بیشتر به واسطه ی کلام است تا تحولی طبیعی و جسمانی. نمایشی بودن فیلم نیز از همین مساله نشات می گیرد. پیش برد داستان، نه بر پایه درام بین اشخاص، که با روندی درونی انجام می شود. حتی آدم های دیگر فیلم می توانند بازتاب عینی افکار و روحیات متعارض خود قهرمان داستان باشند. از همین روست که هیچ برخورد مستقیمی بین شان صورت نمی گیرد. مگرنه کدام خریدار لباس دست دو، چنین نطق فلسفی برای معاوضه ی خاطره ها می کند و کدام نامه رسانی مصر به رساندن نامه هایی با پاکت های رنگی و غیر رسمی است و کدام زن شیفته ای، عاشق فراریش را تا دوردست جنگل بو می کشد و پیوسته به رها کردنش تهدید می کند و باز می آید؟
اگرچه در فصل گذاری سکانس ها اصرار به درهم بودن و آشفتگی زمان می شود، اما زمان فیلم طبق روال طبیعی پیش می رود و اتفاقا زمان در پیوند با تحول قهرمان و سیر داستان، به خوبی جا می افتد. دلیل این سکت گذاشتن متنی در ابتدای سکانس ها راجع به تاریخ اتفاق را نفهمیدم. اگر حذف می شدند، شاید خلایی پیش نمی آمد.
نکته ی آخر: پیش از تماشا، دلم می خواست فیلم را "نبینم"! موضوع را می دانستم و از آن فراری بودم. با روحیه ی حساس و ضعیفی که در خودم سراغ داشتم، می دانستم پس از تماشا، به هم می ریزم یا دست کم، تصورم از جنسیت به هم می ریزد. ترس من در رویارویی مستقیم با پدیده های نامتعارف جنسی، از دغدغه مذهبی یا اجتماعی، صرف نظر از ارزش گذاری درست یا غلط، ناشی نمی شود؛ بلکه بیشتر، مساله و ضعفی روانشناختی و شخصی است. از ابعاد کوچک خودم که فراتر بروم، با عرف جامعه همدلی می کنم که امر نامتعارف را، اگرچه به ناحق، مذموم و مسکوت می کند و هم زمان، با فرزندان نامتعارف طبیعت نیز همدلی می کنم که امر متعارف را، به حق به چالش می کشند؛ اگرچه صادقانه، همدلی با آنها برایم سخت تر از همدلی با عرف جامعه باشد.
انسان مداری و انسان دوستی، آزادی خواهی و مردم سالاری، نه پیروی از خواست اکثریت در تصمیم گیری های کلان، بلکه احترام به حقوق اقلیت است. بیان این جمله شاید راحت باشد، اما به فعلیت رساندنش، دست کم برای من یک نفر خیلی سخت است، جامعه را نمی دانم!
امیرمسعود فدائی و رضا بهکام این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر نادر فلاح و همه هنرمندان ایران زمین
به صراحت و صداقت نمی دانم گاه ملاک نمایش فلیمی در بخش هنر و تجربه، جا ماندن از اکران عمومی است یا ویژگی های خاص خود فیلم. تنها ویژگی خاص "یک کامیون غروب"، لوکیشن زیباست، والسلام! تماشای غروب و طلوع آفتاب در کاروانسرایی کویری، مهم ترین ایده فیلم ساز بوده، دریغ از کمی تامل در فیلم نامه، بازی، چیدمان صحنه، موسیقی، انتخاب موسیقی و صدابرداری آن! فاجعه ی اصلی در فیلم نامه رخ می دهد: مجموعه ای از اتفاقات بی ربط، آدم های تیپ، جمله های شعاری و فراز و فرودی بی سرانجام در قصه. خانواده ای که سی سال کاروانسرایی مهجور در کویر و نزدیک مرز را برای تماشای آسمان و اقامت مسافران اجاره کرده اند، با بحران فروش کاروانسرا توسط مالک آن مواجه شده اند. پس از آن، مشتی اتفاقات بی ربط می افتد که هیچ کمکی به پیش برد داستان نمی ... دیدن ادامه » کند و دست آخر، کاروانسرا فروخته می شود. حتی قصه های فرعی فیلم هم به سرانجام نمی رسند. حضور پژمان بازغی با خودرو گران قیمت و اسلحه کمریش آن قدر وسترنی و مضحک از کار درآمده که برای اغراق بیشتر، کاش با هلی کوپتر و بی سیم امنیتی در صحنه فرود می آمد. اغراق در بازی در کار تمامی هنرمندان به چشم می خورد. جایی که ساده ترین جملات را می توان به راحتی بیان کرد، انگار همه بلندگو در دست گرفته اند و بیانیه سیاسی می خوانند!
گله کارگردان محترم از سینمای تجاری را در سایت سوره سینما خواندم. باور بفرمایید ساخت فیلم تجاری برای تماشاگر عادی هم قواعد خاص خودش را دارد، به صرف انتخاب لوکیشن و دعوت از ستاره های سینما نمی توان "فیلم خالتور" (عین عبارت ایشان) ساخت!!!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با یک گروه موسیقی و لوکیشین های خوب نمی توان فیلم خوبی ساخت. فیلمنامه ضعیف، بازی هایی که انگار همه در برداشت اول تایید گرفته اند، شخصیت های پرداخته نشده و ...
سینمای هنر و تجربه در این فیلم‌ تنها سینمای تجربه بود و گویا تجربه برای همه عوامل.
امیرمسعود فدائی و نیلوفر ثانی این را خواندند
امیر مسعود، بامداد، امیر عسگرزاده و سپهر این را دوست دارند
منتظر یه نظر ازاین فیلم بودم :)
۶ روز پیش، جمعه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عبدالوحید صفری
درباره فیلم رضا i
بلاتکلیفی های ادمهای امروزی رو خوب نشون داد
روابط ناگهانی و بی ریشه که یهو شکل میگیره و راحت تر از بین میره
که با چاشنی اغراق موضوع رو سطحی تر کرده بود هرچند کاملا در واقعیت امروزی جامعه ریشه داشت
نگاه های عاشقانه خانم اسب سواری که تو رو روی زمین به حالت نیمه جان پیدا کرده همونقدر نشان از سطحی بودن رابطه داره که عاشقانه ساختن یک دختر کافه دارد در نیمه شب
تاکید میکنم اینک فیلم کاملا روایتی واقع انگارانه از روابط جامعه امروز ما دارد هرچند از چاشنی اغراق استفاده کرده است لیکن از کیفیت واقع نمایی آن کم نکرده است
و به نظرم دقیق ترین بخش روایت فیلم به آنجا برمیگشت که عشق و رابطه عاطفی رضا و فاطی کاملا به همخوابی و همبستری تقلیل پیدا کرده است
زن و مردی که از هم جدا شدند
مردی که به ظاهر هنوز دل در گروه همسر سابق خود دارد
و زنی که بر سر دوراهی بخواستن ... دیدن ادامه » و نخواستن مانده است و همین بلاتکلیفی او را به به صورت پیوسته به خانه پسر می کشاند
شب با او می خوابد
و صبح خداحافظی می کند
همان که ویل دورانت در " جست و جوی معنای زندگی" و شایگان در " اسیا در برابر غرب" واگویه نمود
" پدیده قرن جدید تقلیل عشق به سکس است"
نیما نیک این را خواند
امیرمسعود فدائی، نورا احمدی و پیمان لسان این را دوست دارند
بله کاملا موافقم که حال حاضر جامعه را بیان میکرد .
و در زمان فیلم هم همین به ذهن ام رسید که مثل حال رابطه ها تیتر و تایتل ندارند و نمی خواهند داشته باشه و همه و همه از نظر من به خاطر بی مسئولیتی است
۰۶ آذر
ممنون از توجهت
۰۶ آذر
جامعه امروزی در بی مسئولیت ترین شکل خودش به سر می بره
۰۶ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ایکاش به جای برخوردهای احسای با موضوع مهاجرت افغان ها به ایران این موضوع رو به صورت علمی بررسی می کردیم
امیر مسعود این را خواند
زهره مقدم و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
ممنونم از توجهت
۰۵ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر هنرمندان شجاع فیلم
ساخت مستند جنگی شجاعت می خواهد، شجاعت حضور در تیررس دشمن. اما شجاعت تنها، کافی نیست. هوش، تیزبینی و سرعت عمل در کشف و ضبط صحنه های تکرار نشدنی هم می خواهد. هنرمندان "زنانی با گشواره های باروتی" هم شجاعت پیش رفتن در خطوط جنگ داشتند و هم هوش و سرعت عمل لازم برای شکار صحنه ها. پس باید به آنها تبریک و تشکر گفت. اما به باور من، یک چیز خیلی مهم، در این میان کم است: طرح و فیلم نامه!
ایده کنکاش در زندگی زنان و کودکان داعش، ایده ی بکر و جسورانه ای است که کارگردان، آن را به ذکاوت خود دریافته و "نور" خانم خبرنگار فیلم با تصویربردار جوانش، از جان و دل برای ثبت و ضبط آن مایه گذاشته اند تا آنجا که پایان فیلم با مرگ همین تصویربردار جوان - که کم تر گفتگویی از او می شنویم و در مقابل نور، منفعل عمل می کند - رقم می خورد؛ اما افسوس و صد ... دیدن ادامه » افسوس که کارگردان و سپس، تدوین گران فیلم، قدر این همه فداکاری را ندانسته اند!!
به باور من، کوتاهی کارگردان در این است که فیلم نامه که هیچ، دست کم، طرح از پیش آماده ای نداشته و در مقابل سیر حوادث، تسلیم و منفعل عمل کرده است. حداکثر، از فیلم بردارش خواسته حواسش را خوب جمع کند تا چیزی از قلم نیفتد. الحق هم که از این منظر، خوب عمل کرده: تلاش و جنگ نور با نظامیان برای وارد شدن به خط مقدم، گذر نور و تصویربردارش در پناه ماشین جنگی، دفاع نور از زنان داعش در بند، سر و کله زدن نور با نظامیان برای احترام قایل شدن برای زنان و کودکان داعش و رفع نیازمندی های آنها، تصویر مظلومیت و ستمی که بر زنان ایزدی رفته، و سکانس مورد علاقه من: درگیری نور با زنان روبنده پوش ترک! دیالکتیک واقعی جنگ دو طرز فکر و عمل که نمادی از جنگ مردان آنها با یکدیگر است و بعد، پشیمانی نور از خشونتی که انجام داده؛ گویی حس کرده که خودش نیز در این جنگ به دام افتاده و از مذهب انسانیت خود برگشته و سلاح به دست گرفته! همه ی این اتفاقات و صحنه ها، خوب فلیم برداری و ضبط شده و با موسیقی دلنشین کریستف رضاعی هماهنگ شده اند، اما دریغ از رشته ای که این دانه های تسبیح را به هم متصل کند. حجم موضوع، مثل نور مستقیم آفتاب، چشم کارگردان را زده است. به صرف نشان دادن آفتاب، شما شعر نگفته اید. شعر نیاز به صنایع ادبی، قریحه و ذوق دارد. فیلم سازی نیز از این قاعده مستثنی نیست. مگر این که کاگردان مدعی باشد که صرفا "مستند گزارشی" ساخته و هیچ ادعای دیگری ندارد، در حالی که دست کم از نام گذاری فیلم چنین بر می آید که ایشان داعیه یا دغدغه ی "هنری" داشته است.
قصور بعدی، از تدوینگران فیلم سر زده که خلا بی طرحی و پراکندگی اجزا فیلم را پر نکرده اند. گاهی ضرورت مستند سازی، کارگردان را از طرح اولیه یا فیلم نامه ی نوشته اش دور می کند. پس از فیلم برداری و خارج شدن از موضوع، پای میز تدوین است که با گزینش برخی مواد و پس و پیش کردن حوادث رخ داده، خط داستانی فیلم شکل می گیرد. اگر چشم تدوین گر در اینجا هم، مثل چشم کارگردان از حجم موضوع زده شود، نتیجه کار می شود ملغمه ای از سکانس های بی ربط که صرفا ایده ی واحدی را دنبال می کنند: "زنانی با گوشواره های باروتی"!
امیرمسعود فدائی این را خواند
نیما نیک، فرهاد ریاضی و امیر مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اسرار دریاچه یکی از بهترین مستندهای پژوهشی است که در ایران ساخته شده و به واسطه طی مسیر دقیق دانشگاهی ساختن آن سه سال طول کشیده است. در کنار همه اینها، وقتی روی صندلی سینما میخکوب می شوی که افسانه ها به واقعیت می پیوندند و پرده از اسرار کنار میرود. هر چند روایت تاریخی داستان دچار کمی پراکندگی شده و مکرر از یک شکل تکنیک فیلمبرداری هوایی بهره گرفته شده است ولی اصل کار دارای آن چنان انسجام و غنایی است که احساس میکنی با تاریخ سرزمین ات پیوند جدیدی خورده ای. توصیه جدی میکنم یک ساعت وقت به تماشای این اثر اختصاص بدهید.
برای من به قدری جذاب بود که سه روز بعد از دیدن این مستند پاشدم رفتم تخت سلیمان و زندان دیو و زندان برنجه و ....
الان که احتمالا تو این فصل خیلی سخت بشه سفر به اون منطقه، ولی پیشنهاد میکنم حتما تو برنامه سفرهاتون قرار بدید منطقه تخت سلیمان رو.
۰۳ آذر
⁦@سحر
♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩
۰۵ آذر
من فکر گنج‌ های اون کف هستم :)
۰۷ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود فراوان بر خانم زینب تبریزی، هنرمند خوب میهنم
"تمام چیزهایی که جایشان خالی است"، مستند "داستانی" زیبایی است که با نزدیک شدن به زندگی بیماری به نام خانم مهناز علیمردانی، درگیر سرطان سینه، به شکل بیوگرافی، مساله ای اجتماعی و پزشکی را می کاود. شکل روایی داستان با گفتار روی متن از "مرگ" آغاز می شود و به مرگ ختم می شود. با این حال، در میانه فیلم، "زندگی" جاری است. پیش و پس از نمایش فیلم هم، زندگی جاری است. فیلم را چه مستند آموزشی بدانیم، چه مستند بیوگرافی و یا مستند اجتماعی، در درجه نخست، ایده اجتماعی (سرطان سینه زنان) تاثیرگذاری دارد که با طرح خوب و پژوهش کامل خانم تبریزی، در کنار فیلم نامه ای فکر شده، درخشان و قابل ستایش از کار درآمده است. ای کاش صدا و سیمای ایران با خرید امتیاز پخش فیلم، آن را به طور گسترده، در ساعات مناسب خانواده ... دیدن ادامه » ها نمایش می داد. به باور من، سوای مسایل هنری، تماشای این فیلم برای زنان ایرانی واجب است.
سکانس آغازین، کوبنده و تاثیرگذار است. برگزاری جشن تولد مادری در گذشته، توسط همسر و فرزندش، همان قدر شوکه آور و غم بار است که مرا یاد فیلم "مسافران" بهرام بیضایی می اندازد، حضور زندگی بر مرگ می چربد! سکانس گفتگوی عکس های خاموش خانم علیمردانی و همسرش، خلاقیت تصویری کارگردان را به چشم می نمایاند. گفتار صمیمانه روی متن از زبان شخص درگذشته، پیوند مرگ و زندگی را بیشتر و بیشتر نشان می دهد.
"تمام چیزهایی که جایشان خالی است" فیلمی است در ستایش زندگی، زیستن، شاد زیستن، برای سلامتی خود ارزش قایل شدن، اهمیت دادن زنان به چکاپ های پزشکی، مبارزه با بیماری، غلبه بر بیماری و بازسازی روانی بیمار پس از شیمی درمانی. فیلمی که تصویر شوهر عبوس، خودخواه و سنتی ایرانی را - که زن را در مقام خدمتکار خانه می خواهد- کنار می گذارد و به جای آن، همسری "همراه" نشان می دهد که در تحصیل و تدریس و اشتغال زن، در بیماری و هزینه های بالای درمان، در لحظه لحظه های زندگی زن، حضوری بی ریا، عاشقانه و انسانی دارد. بله! دکتر مهناز علیمردانی و همسرش، خاص هستند و همین خاص بودن، کارگردان تیزبین را به کشف آن دو، برای تصویرسازی کشانده است. از این منظر، به باور من، سوای مسایل هنری، تماشای این فیلم برای مردان ایرانی واجب است.
امیرمسعود فدائی این را خواند
مهدی سلطانی، امیر مسعود و M... این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیژن وکیلی
درباره فیلم زغال i
زغال فیلم هوشمندی است، مثل یک‌ دوربین عکاسی روی شخصیت محوری زوم کرده و تمام اتفاقات پیرامونی را مات کرده است. دینامیک هر اتفاقی در خدمت یک گام تغییر در کاراکتر قهرمان داستان است و بیشتر به آن پرداخته نمی شود. تعمدی که در این نوع پردازش داستان وجود دارد باعث همراهی مخاطب با تحولات درونی قهرمان داستان و درک آن می گردد. در حالی که این روزها فیلم جوکر با بازی درخشان خواکین فینیکس نمادی از آنارشی ظلم ستیز است، قصه اسماعیل منصف در این حوزه، ملموس تر و منطقی تر پیش می رود.
اینکه بعد از تموم شدن فیلم و حتی تموم شدن تیتراژ پایانی بازهم تماشاگرا در سکوت شگفت زده و مبهوت به صفحه سفید نمایش خیره بمونن یعنی قطعا اتفاقی درونشون افتاده.

به مستند بی نظیر که پیش زمینه و روند رسیدن به اسرار دریاچه رو بهمون نشون داد اما خود اسرار رو واگذار کرد به قسمت های بعدیش بعد از بررسی های باستان شناسی.
برگرفته از نوشته ی سپهر بر این برگه

آه اگر روزی نگاه تو مونس چشمان من باشد

قلعه سنگین تنهایی چهار دیوارش ز هم پاشد

آه اگر دستان خوب تو حامی دستان من باشد

قلعه سنگین تنهایی چهار دیوارش ز هم پاشد

قلعه ی تنهایی ما را دیو در بندان خود کرده

خون چکد از ناخن این دیوار جان به لبهای من آورده

آه اگر روزی صدای تو گوشه ی آواز من باشد

قلعه ... دیدن ادامه » سنگین تنهایی چهار دیوارش ز هم پاشد

آه اگر دیروز برگردد لحظه ای امروز من باشد

قلعه سنگین تنهایی چهار دیوارش ز هم پاشد

قلعه ی تنهایی ما را دیو در بندان خود کرده

خون چکد از ناخن این دیوار جان به لبهای من آورده

فرامرز اصلانی
امیرمسعود فدائی و آرش رضایی این را خواندند
علی جباری، امیر نجفی، Negin Fooladi و *مریم* این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سورنجان را میشود دوست داشت
شگفت انگیزست که این فیلم در فهرست سینماهای معمولی نیست
سورنجان باورنکردنیست اما باورکنیدش
سورنجان سخن میگوید با ما
من دوستش داشتم
حای اینگونه فیلمعا را در سینمای ایران تهی و خالی می بینم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیما نیک
درباره مستند مهین i
به نظرم عالی بود این مستند..سوژه و پرداختش جذاب و کم عیب و نقص بودند..سالی که میهن در تب و تاب بود مهین اما خونسرد مشغول کارش بود!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا فیلم بصورت دی وی دی در دسترس نیست؟قصد پخش ندارن؟
امیرمسعود فدائی و سپیده این را خواندند
شاهین این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عجب « زغال» خوش رنگ و جذابی و البته سوزاننده ای.
دیدن این فیلم رو بسیار پیشنهاد میکنم حتما ببینیند.
همچنین نقد آقای عسگرزاده رو در کامنت های این فیلم در اینجا بسیار خوب و گویا هست به نظرم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر
درباره فیلم سورنجان i
وقتی تو زندگیت یه رازی داری، انگار توی تار عنکبوت گیر کردی و رازت مثل عنکبوت هر روز بهت نیش میزنه تا نتونی هیچ تلاشی بکنی و کم کم ضعیف و ضعیف تر بشی تا بمیری. از ترس اینکه کسی دیگه توی این تار گیر نکنه اجازه نمیدی هیچ کسی بهت نزدیک بشه و همه رو از خودت میرونی بدون اینکه بفهمن چرا چون اونا تار رو نمیبینن و فقط تو رو میبینن که بین زمین و آسمون معلقی و هیچ کاری نمیکنی. اونا بهت نزدیک نمیشن چون بهشون اجازه نمیدی. ولی وقتی یکی از روی تصادف یا حماقت یا هرچی بیاد کنارت و با تارهات برخورد کنه اون وقت میفهمی که چقدر این نخ ها سست بودن و راحت پاره شدن. تاری که تنهایی نمیشد تکونش داد با حضور یک نفر دیگه گسسته می شه و تو رو رها میکنه. در اون زمان دیگه از دست عنکبوت هم کاری ساخته نیست. بعد اینکه از تارها رها میشی تعجب میکنی که چطور سالها گرفتار این بندهای سست شده بودی ... دیدن ادامه » و از هیچ کسی کمک نمیخواستی.
رازها مثل تارهای عنکبوت آدم رو فلج میکنن.
امیرمسعود فدائی، امیر مسعود و M... این را خواندند
زهره طالبی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپیده
درباره فیلم گلدن تایم i
یکی از بهترین‌ فیلم‌هایی بود که اخیرا دیدم.
از اون مدل فیلم‌ها که بعدا بارها به یاد قسمت‌هاییش می افتی ‌و دوباره و دوباره ذهنتو درگیر خودش می‌کنه.
خوشحالم که مدت زیادیه تو هنر و تجربه مونده :)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپیده
درباره فیلم سورنجان i
فیلم رو خیلی دوست نداشتم.
بازی‌ها واقعا می‌تونست بهتر باشه..
اما نکته‌ی قابل توجه فیلم موزیک عالی‌ش بود؛ دم آقای خلعت‌بری گرم!
پویا فلاح، celine، M... و نیما نیک این را خواندند
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید