تیوال رها باصفا | دیوار
T1:11:20:45
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سمبوسه ی داغ کنار خیابان
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به ... دیدن ادامه » زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟

زهره عمران این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج ... دیدن ادامه » دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

” سایه ” صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هوشنگ ابتهاج
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است....

#سهراب_سپهری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برایت از شهریور می گویم
شهریوری که ذوب شدی
و کج شدی و فرو ریختی
که زندگی مان یک وری شد و لبخندمان هم....
من را ببخش
من را ببخش
من را ببخش
تابستان آن سال باز نخواهد گشت...
سید فرشید جاهد ، bidar moradi و علی محرابیان این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهى نخواستن در یک لحظه اتفاق میفتد.
در یک لحظه بارِ همهء خواستن و دوست داشتنت را زمین میگذارى و دیگر زورت به بلند کردنش نمیرسد.
مثل وقتى که میشنوى: "نذار مهمونت معذب باشه"
و تو را انگار با مسلسل به رگبار میبندند.

یا اینکه "تا وقتى نزدیک من نیستى حرف نزن"
و همه چیز در دلت تمام میشود.
خواستن و دوست داشتن رنگ از رخشان میپرد.
دوستى ات هم تمام میشود.

یا مثلاً "آره من بیشعورم، تو ببخش"
و بخشش معنى اش را از دست میدهد.
همهء اینها در یک لحظه اتفاق میفتد.

مثل دیدن چشمانت که برق و جانِ همیشه را ندارند.
مثل ... دیدن ادامه » دوستت دارمى که مدتهاست نه شنیده و نه دیده میشود.
مثل خانه اى که شور و گرمىِ خانه را ندارد.
مثل من، وقتى از خواستن و دوست داشتن، خالى شدم و خالى ماندم.
جاىِ آن خالى را، جاى آن حجم از خواستن و دوست داشتن را در من دیگر همان چیز قبلى پر نمیکند.
دیگر شنیدن دوستت دارم از زبانت دلگرمم نمیکند.
دیگر نمیتوانم فکر کنم دلت بودنم را میخواهد وقتى میگویى "باش"

میان صفحهء وسیع دوست داشتنم حفره هایى هست. حفره هایى که میبینمشان، میشناسمشان، و دوست دارمشان!
حفره هایى که انگار نه فقط در دلم، که در نگاهم هم هستند. انگار کن که وقتى به تو نگاه میکنم، تو را دیگر نه مثل همیشه، که حفره حفره میبینم.
سوراخ سوراخ و ناقص.
اینها همه از قدرت کلمات است که وقتى با شتاب از کمان در میروند
میشنویشان و یک چیزى ته دلت میسوزد.
ناگهان و پر شتاب.
آنقدر که فرصت نمیکنى بگویى "آخ"

گاهى در لحظه اتفاق میفتد نخواستن.
در همان لحظه که کلمات امان ندادند بگوییم "آخ"
فقط به خودمان آمدیم و دیدیم حفره حفره ایم و دوست داشتنمان زخم خورده است، آماس کرده و ملتهب است.
تیمارش میکنیم که خون نریزد حداقل از زخمهایش.
با پادرمیانىِ جادوىِ زمان، خونش بند میآید، التهابش از بین میرود، ورمش میخوابد، اما جایش میماند.
این را وقتى میفهمى که میخواهى دوباره دوست بدارى و نمیتوانى.
درست تر شاید این است که بگویم مثل قبل نمیتوانى.
شکل و نوع و جنس دوست داشتنت تغییر میکند.


من امروز، تیرهاىِ بزرگِ به جان نشستهء دیروزم را نه اینکه دوست بدارم، اما به یاد دارمشان.
آنها یادگار و یادآور نقطه هاى عطف من و زندگى من اند.
یادگار همهء آن لحظه هایى که به چلهء دل نشستند.
با تمام جزئیات.
حالا خودِ سخت جانم را به جان دوست میدارم و بابت اینهمه مقاومت و همراهى محکم به آغوشش میکشم.
خودم خوب میداند که اگر نداشتمش، زندگى بدون این حجم از دیوانگى، ذوقى چنان نداشت که هیچ، چیزهاى خوبِ زیادى را کم میداشت.

پرندیس این را خواند
مرتضی کلانی ، شبنم ز ، حمید فراهانی ، bidar moradi و علی محرابیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی میدانید یک نفر دوستتان دارد
وقتی میدانید حضورتان مهم است
حتی در حد چند ثانیه...
وقتی میدانید اگر بی خبرش بگذارید
خود خوری میکند...
وقتی همه ی این ها را بهتر از خودش میدانید
پس چرا یکهو غیبتان میزند؟!
چرا میروید و دیگر خبری ازتان نمیشود؟!
پیش خودتان چه فکری میکنید؟!
لابد میگویید مشکل خودش است
میخواست دوست نداشته باشد...!!
اینطور که نمیشود جانم! مثل این میماند که
تو با هزار امید و آرزو پیش دکتر بروی
بعد دکتر بگوید من کار دارم
میخواستی مریض نشوی...!
میبینی...؟! ... دیدن ادامه » همین قدر درد دارد

#محسن_دعاوی
خدا بیامرزه امواتت!!
همه ی اینارو میدونن بعد میرن، وقتیم میان با عذرهای بدتر از گناه....!!!!!!!!!!!!!!
۳۰ آذر
البته هر رفتنی، بی دلیل نیست
لابد دلیل داشته...
گرچه دل ترک کردن داشتن هم خودش... یه مسئله ی دیگه است!
۱۰ دى
واقعا نمیدونم دلِ ترک کردن داشتن ، دل میخواهد یا دل نمیخواهد...
۱۰ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از کجا که من پیر میشوم؟
از کجا که تو خوش بخت می شوی؟
از کجا که روزگار هر روز ناخن میان گوشت تازه هم آمده ی زخم مان نکند و دردی تازه بر دردهایمان اضافه...؟
از کجا که همه ی این همهمه ی گنگ، این شلوغی بی انتها خوابی بیش نباشد؟
از کجا که حال روزگارمان خوب میشود بی هم؟؟؟
از کجا که از پس این شب سیاه روزی است؟مبادا در قطب شب شده باشد؟ مبادا انتظاری طولانی برای سحر خواهیم داشت؟
مبادا پیش از رسیدن سحر رفته باشیم به قطب دیگری و شبهای دیگری؟؟؟
مبادا دست هایم را جا گذاشته باشم در قصه های پریانی که وعده ی بال به من داده بودند
.
.
.
.
دیریست خاطراتم در تلاطم است.....
ر.ب
22آذر 95_سالروز حادثه ی پارک لاله و لبهای تو
بامداد ، رهام ، زهره عمران ، homayoon ghadimi ، نوشین پیشوا ، آرش رضایی و مهدی این را امتیاز داده‌اند
چقدر خوب که بعد از اینهمه وقت دوباره نوشتید رها جان
۲۳ آذر
تاریخ‌نگاری انتهای مطلبتان چقدر تصویرسازی و ایماژ با خودش داشت ===> "22آذر 95_سالروز حادثه ی پارک لاله و لبهای تو
به امید آنکه هر روزمان سرشار از پارک لاله و لحظه‌های‌مان مالامال از چنین سوانح ملاعبانه‌ای باشد.
۲۳ آذر
ممنون از دقت نظرتون
البته من برای کسی چنین آرزویی نمی کنم
گرچه حادثه پارک لاله ختم به خیر شد ، اما به وحشتش نمی ارزید :)
۲۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از کجا که من پیر میشوم؟
از کجا که تو خوش بخت می شوی؟
از کجا که روزگار هر روز ناخن میان گوشت تازه هم آمده ی زخم مان نکند و دردی تازه بر دردهایمان اضافه...؟
از کجا که همه ی این همهمه ی گنگ، این شلوغی بی انتها خوابی بیش نباشد؟
از کجا که حال روزگارمان خوب میشود بی هم؟؟؟
از کجا که از پس این شب سیاه روزی است؟مبادا در قطب شب شده باشد؟ مبادا انتظاری طولانی برای سحر خواهیم داشت؟
مبادا پیش از رسیدن سحر رفته باشیم به قطب دیگری و شبهای دیگری؟؟؟
مبادا دست هایم را جا گذاشته باشم در قصه های پریانی که وعده ی بال به من داده بودند
.
.
.
.
دیریست خاطراتم در تلاطم است....
ر.ب
22آذر 95_سالروز حادثه ی پارک لاله و لبهای تو
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش فوق العاده زیبا و تفکر برانگیزه
اگر نمادهاشو متوجه نشید، بخش عمده ای از لذت نمایش رو از دست خواهید داد
به همه پیشنهاد می کنم اقلا یک بار و حد المقدور چند بار به دیدن این نمایش برن!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
:
#همسایه_ها

ده سال شد.
ده سال پیش ما به این خونه اومدیم و شاهد اتفاقات بی شماری د همسایگی و در زندگی خودمان بودیم. محل زندگی قبلی مان آپارتمانی ده واحدی بود با همسایه های آرام و دوست داشتنی. اما منزل جدید 39 واحد داشت.
طی این ده سال دختر خانم ج بعد از 13 سال زندگی و با داشتن یک فرزند از همسر الکلی اش که حین مستی به جانی خطرناکی بدل میشد، جدا شد و از خانه ی هزار متری اش در ولنجک به خانه ی 90 متری استیجاری پدری _مکانی که جایی برای خروار خروار لباس و کفشش نداشت_ برگشت. خانم و آقای ج یک ساله چندین سال پیر شدند. پسرشان اما بعد از دوستی چند ساله، با دختری مهربان ازدواج کرد و صاحب فرزند دختری شد.
آقای س در اتومبیلش در خیابان نزدیک خانه مان سکته کرد و مرد. بعد از فرونشستن بازار شایعات خانم س همراه دو پسر ورزش کارش که یکی زنش را طلاق داده بود و فرزندانی در به در داشت و دیگری تن به ازدواج نمیداد، اثاث اش را جمع کرد و از آن خانه رفت.
پسر خانم ر خودش را دار زد، اما خانم ر او را نجات داد. بعدها این پسر به هیولایی بدل شد که برای خانواده اش آسایش باقی نگذاشت. دختر بزرگ خانم ر برای فرار کردن از ماجرا، با دوست پسرش به ترکیه رفت، مدتی بعد برگشت و با او ازدواج کرد و رفت. خانم ر ناچار شد دختر کوچکش را(که دوست و همسن من بود)، در 18 سالگی به خارج از کشور بفرستند. دختر خانم ر امروز ازدواج کرده و زن موفقی است. خانم ر در نهایت هیولا را زن داد و مدتی پس از رفتن دخترش، با فرزند پسری که در خانه داشت، خانه را فروخت به کسی که من هرگز در این سه سال حتی در آسانسور هم ندیده ام، و از آن جا رفت.....
نوزاد خانم ش امروز کلاس چهارم است و پسرک و دخترک معصومشان را دیگر نمی شناسم. یکی را برای اینکه به دانشگاه هنر می رود و سر و وضع اش به خاخام های یهودی شباهت پیدا کرده و دیگری را برای اینکه چهره ی زیبایش زیر خروارها آرایش گم شده؛ حقوق می خواند وزبان تدریس می کند.
خانه ی بغلی ما هم که انگار اتاق عمل بخش زایمان است. سالی... دوسالی یک بار ، به زوج جوانی اجاره داده می شود و بعد از مدتی فرزند(اغلب پسر) به دنیا می آورند و بی سر و صدا از آن خانه می روند... من هرگز به شخصه ندیده ام از آن خانه اثاثی بیرون آورده شود!
آن سالی که من دانشگاه قبول شدم، پسر آقا و خانم خ (که درست همسن من بود) درس را رها کرد و رفت دنبال کسب و کار. او امروز صاحب خانه و ماشین است بینی اش را عمل کرده و قیافه ای مکش مرگ ما پیدا کرده و من کارمند دون پایه ی اداره ای خصولتی هستم.
تک دختر خانم و آقای ن پس از سالها فعالیت بشردوستانه در انگلیس، بر اثر بیماری از دنیا رفت. جنازه ای که به ایران فرستاده بودند شبیه مجسمه های سنگیه آرایش شده و مسیحی وار بود.
پسر فوتبالیست و درس خوان همسایه، از وقتی عاشق دخترکی در همسایگی شد، درس را رها کرد و سیگاری شد و کوک باز.... پس از ناکامی در عشق، خودکشی کرد ولی نمرد. سربازی اش را رفت و بعدها از ایران نیز هم....
دوست دختر آقای ع قبل از رسیدن اورژاس، بچه ای مرده در خانه به دنیا آورد. آقای ع پس از این اتفاق، دختر را ترک کرد و رفت.
خانم غ به من میگفت: برای چه به ایران چسبیدی؟ چرا نمیروی؟
همیشه ... دیدن ادامه » از انگلیس بدش می آمد، اما وقتی به آنجا می رفت برای دوست دختر پسرش انگشترهای گران قیمت می برد. مجبور است 6 ماه سال را در نیوزلند بماند،همیشه باغصه میگوید: نیوزلند سرد است، مردمش نمیدانم کجا هستند...خیابان ها همیشه خالی است...!
آقا و خانم ح همان سالی از هم جدا شدند که پسرشان در المپیاد ریاضی مقام آورد.
دیروز آقای ص از دنیا رفت. اولین بار که مرا دید به شوق خنده ای کرد و گفت: "آقای باصفا نگفته بود چنین لعبتی در خانه دارد." و من در جواب لبخندی زدم و پس از تا بناگوش سرخ شدن، خودم را به در آسانسور چسباندم. خانم ص از زمان بیماری آقای ص دیگر حوصله ندارد بیاید بالا پشت این و آن بدگویی کند و با آن که همسن مادربزرگ من است، فحش های آب نکشیده بدهد.
دختر خانم ج از انگلیس برگشته، در حالی که از دیدن فرزندش محروم است و دادگاه آن کشور بچه را به پدرش داده است.
از رفتن دختر خانم الف و ماندن ما... از شیطنت همسایه ای در ازدواج دوم دختر خانم ف... از بیکاری ها و مریضی ها و دردها خوشی ها ... از دائم الخمر شدن آقای ل ... در این ده سال بر ما و دیگران چه ها که نگذشت!
۲۷ شهريور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

#همسایه_ها

ده سال شد.
ده سال پیش ما به این خونه اومدیم و شاهد اتفاقات بی شماری د همسایگی و در زندگی خودمان بودیم. محل زندگی قبلی مان آپارتمانی ده واحدی بود با همسایه های آرام و دوست داشتنی. اما منزل جدید 39 واحد داشت.
طی این ده سال دختر خانم ج بعد از 13 سال زندگی و با داشتن یک فرزند از همسر الکلی اش که حین مستی به جانی خطرناکی بدل میشد، جدا شد و از خانه ی هزار متری اش در ولنجک به خانه ی 90 متری استیجاری پدری _مکانی که جایی برای خروار خروار لباس و کفشش نداشت_ برگشت. خانم و آقای ج یک ساله چندین سال پیر شدند. پسرشان اما بعد از دوستی چند ساله، با دختری مهربان ازدواج کرد و صاحب فرزند دختری شد.
آقای س در اتومبیلش در خیابان نزدیک خانه مان سکته کرد و مرد. بعد از فرونشستن بازار شایعات خانم س همراه دو پسر ورزش کارش که یکی زنش را طلاق داده بود و فرزندانی در به در داشت و دیگری تن به ازدواج نمیداد، اثاث اش را جمع کرد و از آن خانه رفت.
پسر خانم ر خودش را دار زد، اما خانم ر او را نجات داد. بعدها این پسر به هیولایی بدل شد که برای خانواده اش آسایش باقی نگذاشت. دختر بزرگ خانم ر برای فرار کردن از ماجرا، با دوست پسرش به ترکیه رفت، مدتی بعد برگشت و با او ازدواج کرد و رفت. خانم ر ناچار شد دختر کوچکش را(که دوست و همسن من بود)، در 18 سالگی به خارج از کشور بفرستند. دختر خانم ر امروز ازدواج کرده و زن موفقی است. خانم ر در نهایت هیولا را زن داد و مدتی پس از رفتن دخترش، با فرزند پسری که در خانه داشت، خانه را فروخت به کسی که من هرگز در این سه سال حتی در آسانسور هم ندیده ام، و از آن جا رفت.....
نوزاد خانم ش امروز کلاس چهارم است و پسرک و دخترک معصومشان را دیگر نمی شناسم. یکی را برای اینکه به دانشگاه هنر می رود و سر و وضع اش به خاخام های یهودی شباهت پیدا کرده و دیگری را برای اینکه چهره ی زیبایش زیر خروارها آرایش گم شده؛ حقوق می خواند وزبان تدریس می کند.
خانه ی بغلی ما هم که انگار اتاق عمل بخش زایمان است. سالی... دوسالی یک بار ، به زوج جوانی اجاره داده می شود و بعد از مدتی فرزند(اغلب پسر) به دنیا می آورند و بی سر و صدا از آن خانه می روند... من هرگز به شخصه ندیده ام از آن خانه اثاثی بیرون آورده شود!
آن سالی که من دانشگاه قبول شدم، پسر آقا و خانم خ (که درست همسن من بود) درس را رها کرد و رفت دنبال کسب و کار. او امروز صاحب خانه و ماشین است بینی اش را عمل کرده و قیافه ای مکش مرگ ما پیدا کرده و من کارمند دون پایه ی اداره ای خصولتی هستم.
تک دختر خانم و آقای ن پس از سالها فعالیت بشردوستانه در انگلیس، بر اثر بیماری از دنیا رفت. جنازه ای که به ایران فرستاده بودند شبیه مجسمه های سنگی آرایش شده و مسیحی وار بود.
پسر فوتبالیست و درس خوان همسایه، از وقتی عاشق دخترکی در همسایگی شد، درس را رها کرد و سیگاری شد و کوک باز.... پس از ناکامی در عشق، خودکشی کرد ولی نمرد. سربازی اش را رفت و بعدها از ایران نیز هم....
دوست دختر آقای ع قبل از رسیدن اورژاس، بچه ای مرده در خانه به دنیا آورد. آقای ع پس از این اتفاق، دختر را ترک کرد و رفت.
خانم غ به من میگفت: برای چه به ایران چسبیدی؟ چرا نمیروی؟
همیشه ... دیدن ادامه » از انگلیس بدش می آمد، اما وقتی به آنجا می رفت برای دوست دختر پسرش انگشترهای گران قیمت می برد. مجبور است 6 ماه سال را در نیوزلند بماند،همیشه باغصه میگوید: نیوزلند سرد است، مردمش نمیدانم کجا هستند...خیابان ها همیشه خالی است...!
آقا و خانم ح همان سالی از هم جدا شدند که پسرشان در المپیاد ریاضی مقام آورد.
دیروز آقای ص از دنیا رفت. اولین بار که مرا دید به شوق خنده ای کرد و گفت: "آقای باصفا نگفته بود چنین لعبتی در خانه دارد." و من در جواب لبخندی زدم و پس از تا بناگوش سرخ شدن، خودم را به در آسانسور چسباندم. خانم ص از زمان بیماری آقای ص دیگر حوصله ندارد بیاید بالا پشت این و آن بدگویی کند و با آن که همسن مادربزرگ من است، فحش های آب نکشیده بدهد.
دختر خانم ج از انگلیس برگشته، در حالی که از دیدن فرزندش محروم است و دادگاه آن کشور بچه را به پدرش داده است.
از رفتن دختر خانم الف و ماندن ما... از شیطنت همسایه ای در ازدواج دوم دختر خانم ف... از بیکاری ها و مریضی ها و دردها خوشی ها ... از دائم الخمر شدن آقای ل ... در این ده سال بر ما و دیگران چه ها که نگذشت!


از: خود
بیژن وکیلی و مریم اسکندری این را دوست دارند
لطف داری مریم عزیز
سپاس از توجه و مهرت :)
۲۴ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کوچک که بودیم می گفتند: آن که می گرید یک غم دارد و آن که می خندد،هزار و یک درد!
آن وقت ها متوجه نمی شدم چرا وقتی کسی غمگین است، باید بخندد؟؟؟
بزرگ تر شدم و با تمام وجود فهمیدم چرا کسی که می خندد هزار و یک درد دارد....
اما هیچ وقت کسی نگفت شاید آن که می گرید یک درد عمیق دارد.... دردی آنچنان عمیق که نمی توان آن را با نقاب خنده پوشاند....
۲۰ شهريور
زهره عمران ، مرتضی کلانی ، رها باصفا و علی محرابیان این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کوچک که بودیم می گفتند: آن که می گرید یک غم دارد و آن که می خندد،هزار و یک درد!
آن وقت ها متوجه نمی شدم چرا وقتی کسی غمگین است، باید بخندد؟؟؟
بزرگ تر شدم و با تمام وجود فهمیدم چرا کسی که می خندد هزار و یک درد دارد....
اما هیچ وقت کسی نگفت شاید آن که می گرید یک درد عمیق دارد.... دردی آنچنان عمیق که نمی توان آن را با نقاب خنده پوشاند....


از: خود
عباس الهی ، فهیمه تردست و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ترکش میکنم
در حالی که دوستش دارم
و این
تلخ ترین حادثه ی زندگی من است...

آدینه_19شهریور
۱۹ شهريور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب خواب میدیم...
خواب خواننده ای که لب دریا از حسرت دریا مرد
که بهش گفتن صبر کن تا ساعت تن به آب زدن بانوان رو بهت بگیم و اون انقد صبر کرد که مرد...
خواب تو رو دیدم، خواب میدیدم تو یه پاساژ یه شلوار واسه من برداشتی یکی برای خودت و موقع حساب کردن رفتی پول از ای تی ام برداری، اما من متوجه نشدم کجا رفتی!
انقد منتظر شدم که بیای... انقد چشم دووندم دور و اطرافم رو که خسته و هلاک شدم، احساس بدی پیدا کردم از اینکه فروشنده اون طوری نگام میکنه و فکر کرده تو منو پیچوندی رفتی!
کارتمو درآوردم که حساب کنم، دیدم دوان دوان و نفس زنان رسیدی... گفتم کجا بودی؟ گفتی رفتم پول بگیرم! جواب دادم: خب میگفتی من حساب کنم ... لبخند زدی... از همونا که همیشه گوشه ی لبت بود... گفتم : تو از من خل تری!


از: خود
رهام و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بلای بزرگ قرن ما ایدئولوژی است. بیماری همه گیری که حامل ویروس های آن همین روشن فکران نادانند.


از: اوریانا فالانچی_یک مرد
عباس الهی و رهام این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
:
لاک پشتی داشتم که خیلی دوستش داشتم
وقتی مرد، دلم نمی اومد بندازمش دور. یکی از دوستام گفت بذارش تو نمک، همین شکلی می مونه
بعد چند ماه که از نمک آوردمش بیرون دیدم هیچی از واقعیت اون چه که من دوست داشتم باقی نمونده بود.
لاکش یه کم فرو رفته بود، حدقه ی چشماش خالی!
همین که برش داشتم، از بودنش توی اون حالت ناراحت شدم...
یاد داستان #گیل_گمش افتادم. وقتی انکیدو _ یار گیل گمش_ مرد، باورش براش سخت بود. تمام تلاش اش رو کرد که انکیدو رو نگه داره. اما نشد و جسد انکیدو که روی دست های گیل گمش جون داده بود، شروع به تجزیه کرد...
حکایت منم حکایت همین داستان بود... آدم نمی تونه چیزایی رو که دوست داره برای همیشه کنار خودش نگه داره، اما می تونه تا هستن، قدرشونو بدونه!
پ.ن: قدر همو بدونید، قبل از اینکه خیلی دیر بشه....

از: خود
رهام و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ما در زندگی دوبار عاشق می شویم..
بار اول تماما با دل،احساسات،هیجانات،و تاثیرات هرمونی!
بار اول ما در دوران نوجوانی و بلوغ هستیم،و باید هر طور شده این عشق را برای ادامه زندگی نگه نداریم....
که اگر خوش شانس باشیم نابود می شود و اگر بد شانس باشیم زندگی مان را نابود می کند!
اما عشق دوم!عموما در اوج جوانی ست!
و عشقی ست که با عقل و منطق به وجود آمده است!
این عشق واقعی ترین در نوع خود است...
اما یک اشکال بزرگ وجود دارد..در اوج جوانی ما سرشار از غرور هستیم...زیبا هستیم...در اوج پیروزی های زندگی هستیم...همیشه فکر می کنیم آدمها و رابطه های زیادی در زندگی انتظار ما را می کشند....به راحتی عشقمان را کنار می زاریم...در حالی که این عشق را با چنگ و دندان باید حفظ می کردیم...غرورمان را برایش فدا می کردیم....و زندگی مان را وقف کنار او بودن می کردیم....
و حالا که پیر شده ایم...می ... دیدن ادامه » فهمیم!
می فهمیم که زندگی چیزی نبود جز کنار آن دختری که چشمان اش ما را در خود غرق می کرد...خنده هایش قند در دلمان آب می کرد...و دلمان برای صدایش ضعف میرفت....اما ما چه کردیم؟در جوانی با او خداحافظی کردیم...به دلایل احمقانه!و یک عمر در حسرت آغوشش سوختیم!
به راستی که ما مردها موجودات احمقی هستیم!

نامه های چند پیرمرد در قبر


از: دیگران
من همیشه به این جمله معتقد بودم که
به راستی که ما مردها موجودات احمقی هستیم!
۱۵ تير
در پاسخ به دوستی که اینو فرستاد علی عزیز، نوشتم :


چرا پسرا وقتی کارشون با یه دختر تموم می شه، تا گند نزنن به رابطه، خیال شون راحت نمی شه؟ چرا به قدر ذره ای ناز دختری رو که تنها انتظارش از یه پسر ، منت کشیدن بعد از تموم کردنه، تا با جون و دل برگردن و همه ... دیدن ادامه » چی دوباره بسازن، نمی کشن؟ چرا فکر می کنن " خودش بخواد، برمیگرده" ؟؟ شاید دیگه برنگرده... شاید با قلب شکسته، تصمیم بگیره برای ابد این رابطه ی خالی از عشق و امید رو ترک کنه . شاید یه پسر هرگز نفهمه که یه دختر چقدر دوستش داشته!
۲۱ تير
رها جان. دلیلش یه چیزه؛ بی شعوری. یه کتاب بی نظیر بهت معرفی میکنم که اگه وقت کنید بخونید شاید بتونه جوابی به پرسش هایی که کردی رو بده. کتاب «بی شعوری» نویسندش خاویر کرمنت

۳۰ تير
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادمه اولین بار که شروع کردم به خوندن یه کتاب پی دی اف شده توی گوشیم،تابستون 94 بود.یعنی حدود 1 سال پیش.
کتاب "یک مرد" اثر اوریانا فالاچی. که اوایل _به هیچ دلیل خاصی_ فکر می کردم "فالانچی" ه. خیلی طول کشید تا خوندمش. شاید به خاطر پیش فرض ذهنیم درباره کتابهای پی دی اف.که آی کتاب فقط کاغذیش خوبه. البته که هیچ چیز جای کتاب کاغذی رو برای من یکی نمی گیره ولی... امسال عضو یه کانال به نام "کتابخونه مجازی" شدم. پر از پی دی اف کتابهای قدیمی و جدید. گذاشتم بیشتر کتابا ، حتا اونایی که به نظرم خیلی جالب نبود هم دانلود بشه. بعد که تلگرامم رو بستم، یکی دوبار رفتم سراغ پی دی اف هام. اما رغبت نکردم بازشون کنم و بخونم. یه باز که فراموش کرده بودم کتاب با خودم ببرم و اصلا هم حوصله گوش کردن به آهنگ جدید و خوندن زبان نداشتم، کتاب سلوک محمود دولت آبادی رو باز کردم ... دیدن ادامه » و با این که 214 صفحه بود و خیلی سختم بود این صفحه ها رو توی گوشیم بخونم، تسلیم شدم و شروع به خوندن کردم. بعدش دیدم نههه... اون جوریام نیست که مثلا آدم نتونه با این کتابا ارتباط برقرار کنه. حتا وقتی کیفت جا نداره کتاب بذاری، گوشیت می تونه همراه خوبی برای حمل صدها کتاب باشه. شاید از اون روز 10 روز هم نگذشته باشه، اما من دارم سومین کتابم رو هم تموم میکنم. پیشنهاد میکنم اگه صفحه ی گوشی یا تبلت تون ماته و چشم رو خیلی اذیت نمی کنه، برای زمان هایی که توی مترو و اتوبوس می گذرونید، یه استفاده ی مفید ازش بکنید.
27 اردیبهشت95_7:03

از: خود
راستش اوایل گفتم شاید بخاطر گوشیه که علاقه به پی دی اف ندارم برای همین تبلت خریدم . اما بازم فرقی نکرد .
نمیدونم چرا ولی همچنان کتابهای کاغذی به نظرم مسحور کننده است . طرح جلد ، صفحات ، حجمش ... لمس تمام اینها حالمو عجیب خوب میکنه . برای همینم هست که همیشه ... دیدن ادامه » کیف و کوله م پره کتابه ؛ صرف نظر از اینکه آیا واقعن وقت میشه توی راه همه رو بخونم یا نه .. اما به طرز وسواس گونه ای کتابهایی که حتا اگه احساس کنم شاید یه خطشونم بخونم برمیدارم .


ولی چشم .. بازم سعی میکنم ؛)

۲۷ ارديبهشت
آخ آره...
کتاب کاغذی چیز دیگه .... با همتون موافقم ....
ولی خب سعی خودتون رو بکنید .. شاید یه روز تونستید از این کتاب الکترونیکی ها هم استفاده کنید
کمترین فایده اش اینه که کیف تون سبک می شه و کمردرد نمی گیرید :)
@ مرجانه @بامداد @امیرحسین
۲۸ ارديبهشت
کتابخوان فکر کنم بهتر از تبلت و موبایل باشد ..البته امتحان نکردم..
۰۵ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نه آسمان باقی ماند و نه پشت بام؛ و به جای همه قرص های آرام کننده آمدند!

سلوک_محمود دولت آبادی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید