تیوال تئاتر
T1:20:39:59
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
حکایت خرید بلیط جشنواره هیچ وقت تموم نمیشه ، هر سال منتظریم سال آینده بهتر بشه اما افسوس ، امروز از لحاظ فنی و سایت تیوال بسیار عالی بود ، اما وقتی به ظرفیت قابل خرید نگاه میکنی حسابی افسوس میخوری تالاوحدت همکف ردیف 14 به بعد ، سالن اصلی تیاتر شهر 4 ردیف اخر ، سالن سایه یک ردیف و نیم! خلاصه یک جورایی کمتر از 20 درصد هر سالن به عموم مردم تعلق داره و ما بقی به دعوتی ها و کسایی که خودی هستن اختصاص داده میشه . جالب اینجاست که تو این شرایط دقیقا کسایی که پول بلیط میدن بدترین جاهارو برای دیدن نمایش بدست میارن امید وارم امسال مثل پارسال با بلیط پشت درهای تالار وحدت نمونیم
سلام من دقیقا هشت و بیست دقیق توسایت بودم هشت ونیم که باز شد فقط ردیفهای آخر تاترهایی که اعلام اتمام کرده مانده بود منم مثل پارسال نگرفتم جشنواره تاتر باشه و مهمانهای مثلا فرهنگی دوستان و آشنایان خودشون
۲ روز پیش، سه‌شنبه
فقط دو ردیف اخر رو برای فروش گذاشتن...این اصلا منصفانه نیست...من هم دقیقا بخاطر همین موضوع بلیطی خریداری نکردم...
دیروز
واقعا مسخره‌س. پیدا کنید پرتقال فروش رو؟
یعنی یک‌پنجم ظرفیت هر سالن پیش‌فروش اینترنتی میشه؟ اون هم ردیف آخر؟
بقیه‌ش چی؟ بلیت مهمان هست یا فروش حضوری؟
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

وقتی ناخودآگاه، آن را برمی‌داری
نگاهی به نمایش آیس‌لند به نویسندگی نیکلاس بیلون و کارگردانی آیدا کیخایی


عطا صادقی: در جایی از نمایش آیس‌لند، حلیم ماجرایی از چرچیل نقل می‌کند: «یه روز چرچیل به یه خانمی میگه اگه یه میلیون پوند بهت بدم با من میای؟ خانمه یه‌کم فکر میکنه و بعد میگه آره. چرچیل میگه اگه پنج پوند بدم چی؟ خانمه میگه جناب نخست‌وزیر شما فکر میکنین من چه‌جور زنی هستم؟ چرچیل جواب میده اونو که فهمیدم، الان داریم در مورد پولش مذاکره می‌کنیم!» آیس‌لند نمایشی نه درباره جزیره ایسلند بلکه درباره پول، باورها و رؤیاهای آدمی و نسبت بین آنهاست، نمایشی است درباره کاپیتالیسم و خدا و در مورد پیچیدگی انسان‌ها در دنیای امروز؛ داستان سه آدم مختلف که در یک نقطه با هم تلاقی پیدا می‌کنند؛ در یک بعدازظهر در آپارتمان کوچک ولی شیکی در محله لیبرتی ... دیدن ادامه » ویلج تورنتو.
اولینشان کاساندرا، دختری استونیایی است که در دانشگاه تورنتو تاریخ می‌خواند تا همانند مادر انقلابی‌اش استاد تاریخ شود اما پس از مدتی ناگزیر شده برای تأمین مخارج‌ خود و خانواده‌اش که در استونی‌ هستند، در یک آژانس خدمات جنسی کار کند: «من اومدم اینجا تاریخ درس بدم. اومدم اینجا کانادایی بشم، با یه مرد خوب ازدواج کنم و صاحب یه خونواده بشم. من سخت کار می‌کنم، آدم خوبی‌ام؛ پس چی شد از اینجا سردرآوردم؟ تو آپارتمان یه غریبه؟...» دومی، حلیم، یک کانادایی اصالتا پاکستانی بوده که در کار معاملات مسکن است. حلیم معتقد است همه آدم‌ها را می‌شود خرید فقط قیمت‌ها فرق می‌کند. حلیم متعلق به گروهی است که به قدرت بی‌نظیر اسکناس باور دارند: «بانی فرانکیست به قدرت بالای اسکناس صد دلاری ایمان داره. چیز دیگه‌ای تو دنیا هست که به اندازه این تیکه کاغذ، پرقدرت و انطباق‌پذیر باشه؟ تجسم قدرت مطلق. میخوای تو بهترین جاها غذا بخوری؟ پرسرعت‌ترین ماشین‌ها رو برونی؟ با خوشگل‌ترین دخترها باشی؟ بخواه و بهت میده؛ طلب کن، پیدا می‌کنی؛ در بزن و در به‌روت باز میشه و اگه کافی نیست، می‌تونی گنا‌هانت رو با بخشش این پول به خیریه از بین ببری.» سومین نفر، آنا، یک مسیحی به شدت فناتیک بوده که معتقد است آدم‌ها می‌توانند با عشق به مسیح تغییر کنند. او آدم عجیبی است: «میخوام بدونین که آدم خاصی نیستم، یا آدم استثنایی یا هرچی... مطمئنم توجه کردین که فرد، یا شاید باید بگم فردیت این اواخر خیلی مد شده. این فکر که ما هر کدوم به شیوه خودمون منحصربه‌فردیم- که تو یه سطح ساده‌انگارانه‌ای درسته- البته فکر می‌کنم، توی یه مفهوم بزرگ‌تری شاید درست نباشه. ما ابزاریم و خجالتی هم نداره، درسته؟» رفتار او نیز غریب است. مثلا در جایی از نمایش که حرف بدی- از دید خودش- از دهانش خارج می‌شود، از کیفش یک قالب صابون درمی‌آورد و یک تکه‌اش را می‌جود!
نمایش آیس‌لند، دومین بخش از سه‌گانه بییون به نام خطوط گسست است؛ بعد از گرین‌لند و پیش از جزایر فارو. نیکلاس بییون در ایران نویسنده شناخته‌شده‌ای نیست و آیس‌لند نخستین نمایشنامه او است که در این کشور روی صحنه می‌رود. بییون به جز اقتباس‌هایش، هفت نمایشنامه دیگر نیز دارد: آواز فیل (۲۰۰۴)، میزان عشق (۲۰۰۵)، گرین‌لند (۲۰۰۹)، کلمه پایان (۲۰۱۱)، آیس‌لند (۲۰۱۲)، جزایر فارو (۲۰۱۳) و قصاب (۲۰۱۴) که البته هیچ‌کدام آنها به جز آیس‌لند به فارسی ترجمه نشده و ترجمه خانم زهره جواهری از آیس‌لند نیز تا الان چاپ نشده است. شیوه روایتی که بییون در این نمایشنامه به کار برده شبیه همان کاری است که مثلا پیش‌ازاین، برایان فریل در مالی سویینی کرده است؛ مونولوگ‌هایی مجزا که در کنار هم داستان را شکل می‌دهند. در آیس‌لند نیز دیالوگ‌ها حداقلی هستند و بده‌بستانی در عمل شکل نمی‌گیرد. بازیگرها هر کدام در جای خود نشسته‌اند، روی سه صندلی در سه رأس یک مثلث و در هر صحنه، بازیگری که روبه‌روی تماشاچی‌هاست، شروع به تعریف قصه‌اش می‌کند. گاهی و البته به‌ندرت، دیالوگ بازیگری دیگر، مونولوگ شخصیت اصلی آن صحنه را قطع می‌کند برای کمک به تعریف خاطره‌ای که شخصیت اصلی در حال تعریف‌کردن آن است. نمایش با مونولوگ کاساندرا شروع و با همان هم تمام می‌شود. هر چه‌قدر که وضعیت کاساندرا در صحنه اول حس همدردی در مخاطب ایجاد می‌کند، حلیم با شوخی‌ها و اشارات جنسی و حتی رکیک و با تأکید بر کاپیتالیسم و قدرت بی‌پایان و مطلق پول در صحنه دوم، نمایشگر آدمی خودبزرگ‌بین و فرومایه ولی به‌شدت باورپذیر است زیرا منطق حرف‌هایش نشانی از حقیقت دارد. آنا اما در صحنه سوم به‌‌کل آدم متفاوتی بوده و این گمان را در بیننده به‌وجود می‌آورد که درگیر نوعی بیماری روانی است.
جالب اینکه تا میانه همین صحنه ما هنوز درست نفهمیده‌ایم چه اتفاقی بین این سه نفر رخ داده است. نقطه اشتراک هر سه نفرشان اما قربانی‌شدن است. کاساندرا قربانی شرایط است، حلیم، قربانی پول و آنا، قربانی اعتقاداتش. تقابل کاپیتالیسم به معنای واقعی کلمه با سوسیالیسم و حتی لیبرالیسم از مسائل دیگری است که در آیس‌لند به آن اشاره می‌شود. در جایی از نمایش، حلیم می‌گوید: «من کاپیتالیستم، خب؟ کاپیتالیست، از نوع بازار آزادش. چرا؟ چون کاپیتالیسمه که جواب میده و اگه قبول نداری، خب، حتما آدم خوبی هستی اما یه احمق کاملی. ببخشیدها!» یا در جای دیگری: «لیبرال‌ها هی در مورد تساوی حرف میزنن، در مورد حقوق برابر و تبعیض مثبت و همه اون مزخرفات کمونیستی هی حرف می‌زنند و حرف می‌زنند. جهان را تغییر دهیم! حتما! فقر را پایان دهیم! باشه! اما وقتی یکی راه میفته، دسته پولش رو میذاره روی میز و میگه: کی حاضره قبول کنه؟ هه! حتی مجبور نیستی یه بار دیگه سؤالت رو تکرار کنی. این حقیقت تلخِ دنیاییه که ما داریم توش زندگی می‌کنیم: ایده‌های انتزاعی، اخلاقیات و معنویات شانسی ندارن که مقابل پول نقد سرد و سخت وایسند. هی، ببینین: پولم رو میذارم تو دهنش. الان کمونیسم داره برای کاپیتالیسم چی‌کار می‌کنه؟» نکته‌های طعنه‌آمیز دیگری نیز در نمایش وجود دارد. آنا که خود یک مسیحی به‌شدت افراطی است، در جایی از نمایش در گفت‌وگوی اسکایپی با دوست‌هایش نگران گسترش و نفوذ گروه‌های افراطی مثل القاعده در جامعه است. یا مثلا آنکه رنگین‌پوست و مهاجر است؛ حلیم است، طرفدار سفت و سخت کاپیتالیسم و آنکه سفیدپوست و اصالتا کانادایی است؛ آناست، یک تندروی افراطی! اما جدا از نمایشنامه عمیق و تأثیرگذار آیس‌لند، اجرایی که این روزها در سالن باران از این نمایشنامه شاهد هستیم نیز اجرایی بسیار قوی، حساب‌شده و شسته‌رُفته است؛ اجرایی که خبرش در سایت رسمی نویسنده نمایشنامه، نیکلاس بییون هم آمده است. آیدا کیخایی پیش‌ازاین هم نشان داده بود در انتخاب نمایشنامه برای اجرای صحنه‌ای بسیار باهوش عمل می‌کند. از اجرای یک دقیقه سکوت در سال ۸۸ بگیر تا شام با دوستان، مرد بالشی و حالا هم آیس‌لند. انتخاب این شیوه اجرا و رعایت مینی‌مالیسم در همه چیز، کارگردانی، طراحی صحنه، نور و موسیقی بسیار با روح حاکم بر نمایش سازگار است. نشاندن بازیگرها روی صندلی در تمام اجرا و انتخاب این نوع میزانسن، جسورانه است زیرا وقتی ما عنصر مهمی مثل حرکت را از اجرا حذف می‌کنیم، خطر افتادن ریتم، یکنواختی و ملال همواره وجود دارد؛ چیزی که در این اجرا اصلا نمی‌بینیم. برخلاف آن افسوس می‌خوریم چرا کایس‌لندر این‌قدر زود تمام شد. انگار که بخواهیم با این شخصیت‌ها بیشتر آشنا شویم. انتخاب درست بازیگرها و بازی‌گرفتن عالی از هر سه آنها از ویژگی‌های مثبت دیگر این نمایش است.
خیلی‌ها بر این باور هستند که در تئاتر، از میان متن، بازیگری و کارگردانی، بازیگری مهم‌ترین عامل است. نظریه قابل بحثی است اما چه آن را بپذیریم و چه نه، اهمیت بازی در کارهای متکی بر مونولوگ غیرقابل انکار است. بازی‌ها در آیس‌لند ستودنی‌ هستند. آزاده صمدی استیصالی را که در شخصیت کاساندراست، خوب درآورده است. بازی فهیمه امن‌زاده در نقش یک دختر مذهبی افراطی و درگیر تنش‌های فراوان بی‌نظیر است و احسان کرمی به معنای واقعی کلمه روی صحنه خدایی می‌کند، در حدی که جایزه سال بازیگری برای بازی او در آیس‌لند کم است!
پایان‌بندی نمایش نیز درخشان است. آنجا که کاساندرا در کافی‌شاپ روبه‌روی خانه‌ای که حالا در آتش می‌سوزد، بسته صد دلاری را از لباسش خارج می‌کند و می‌گوید: «یادم میاد قبل از اینکه از آپارتمان بیام بیرون برداشتمش. این کار رو ناخودآگاه بدون اینکه بهش فکر کنم، کردم.» اثباتی برای حرف‌های حلیم: پول غیرقابل مقاومت است.
لینک کوتاه: http://vaghayedaily.ir/fa/News/50811

مهدی حسین مردی و Marillion این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

نمایشنامه خوانی "جسدهای پُستی"

کاری از گروه "هیچ"

نویسنده: داریو فو

کارگردان و صحنه خوان: زهره عمران

نقش خوان ها (به ترتیب نقش):

بهرنگ نیرومند، پدرام عموزاده، مهرسا رضوی، محسن مظاهری، حمید خورشیدی، فرزانه جعفری، ملیحه زنجانی

پنجشنبه ۳۰ دی و جمعه ۱ بهمن ۱۳۹۵

... دیدن ادامه » ساعت ۱۹

کافه تئاتر تماشا

آدرس: میدان انقلاب، روبروی درب اصلی دانشگاه تهران، خیابان فخر رازی، خیابان شهدای ژاندارمری شرقی، روبروی انتشارات نگاه، پلاک ۶۶

لطفا برای تهیه بلیط و هماهنگی بهتر نیم ساعت پیش از شروع اجرا پیشمون باشید.


مدت اجرا: ۶۰ دقیقه
رضا تهوری و نیلوفر ثانی این را دوست دارند
داریو فو از تأثیرگذارترین نویسندگان معاصر ایتالیا بود که علاوه بر نویسندگی، به کارگردانی تئاتر، طراحی صحنه و لباس، بازیگری و آهنگسازی، سرایش ترانه، نقاشی و فعالیت سیاسی چپ نیز می‌پرداخت. او برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۷ بود
و جسدهای پستی یکی ... دیدن ادامه » از آثار ارزشمندشی که خانم زهره عمران و گروهشون نمایشنامه خوانی می کنند
موفق باشید دوستان
۱۰ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام و خسته نباشید
لطفا نسبت به جایگزینی سانس و یا عودت هزینه بلیط نمایش داستان یک عذرخواهی از آقای امانوئل ، اقدام فرمائید.
با تشکر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
من دوتا بلیط برای این نمایش دارم ساعت 21:30 هر کسی نیاز داشت لطفا با این شماره تماس بگیره 09126431970
سلام. میتونید برای فروش بلیتتون به سایت bilitresan.com هم سر بزنید
۳ روز پیش، دوشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
۲ تا بلیط نمایش ماتریوشکا برای روز چهارشنبه ۹۵/۱۰/۲۹ صندلی های ۲ _۱ ردیف ۲ موجود است.تماس بگیرید09213763151
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش " شازده کوچولو " به کارگردانی مهرداد خامنه‌ای
منتقدانت را اهلی کن مهرداد جان!
گروه تئاتر اگزیت - مجید اصغری

در همین ابتدای کار می‌خواهم یک سنت شکنی کرده و متر و معیار نقدم را تغییر دهم. من هیچ وقت و در هیچ یک ازنقدهایم در حوزه های ادبیات، تئاتر و سینما، مؤلف را مورد عنایتِ پیکانِ تیزِ نقد قرار نداده‌ام چون اساساً طرف حساب منتقد، سازنده اثر نیست بلکه خودِ اثر است که برای وی اهمیت دارد و همچون کالبدشکافی زبردست، دل و روده‌ی آن را بیرون کشیده و مورد واکاوی قرار می‌دهد. اما در مورد مهرداد خامنه‌ای و امثالهم که متأسفانه عده‌شان در این وادی هنر بسیار اندک است، قضیه کمی تا قسمتی فرق می کند. بنده به عنوان منتقد و مسئول دِپارتمان نقدِ گروه تئاتراگزیت، ناگزیرم که یک بار و برای همیشه و به بهانه نمایش " شازده کوچولو " به طرح دغدغه‌های این گروه بپردازم. اشتباه نشود. این نوشته قرار نیست ویترینی شود برای تبلیغات گروه. اتفاقاً برعکس. این نوشتار نوعی به چالش کشیدن خود است از زبانِ خود. قرار است با زبانِ نقد، دست به کشتارِ خودِ خودپسندمان زنیم تا سرآخر ببینیم کلامی ازدهان جنازه‌مان شنیده می‌شود یا نه. اگر کلامی از دهان این میّت شنیده شد که مایه‌ی مباهات است و اگر نه پس وای به حالمان. می‌خواهیم با فشارِ روزه نقد، چنان نحیف و لاغراندام شویم که لباس های گَل و گشاد تئاترهای تجاری و منفعت‌طلبانه به تنمان زار زند و همان به که این لباس ها ما را پس زده و رهایمان کنند. این ها همه از برکات نقد است و بی‌شک ما نسبت به خود بی‌رحم تر هستیم تا به دیگران. با توجه به ارتباط اینجانب با مخاطبان نمایش " شازده کوچولو "، بارها از من سوالاتی پرسیده می‌شد نظیر این که " آیا این یک نمایش است؟! "، " آیا فیلم است؟ " و یا " ترکیبی از این هنر فیلم و تئاتر است؟ ". حتی منتقدانی که به تماشای " شازده کوچولو " نشسته‌اند، علیه این نمایش موضع گرفته و معتقد بودند که خامنه‌ای از قواعد کارگردانی تئاتری در این نمایش پیروی نکرده و اساساً مسیر را اشتباه طی کرده است. این که این گزاره تا چه حد صحت دارد را در ادامه مورد بررسی قرار خواهیم داد اما پیش از آن، باید به مسأله ای اشاره کنم که خیالِ همه مخاطبان و منتقدان را راحت کرده باشم و آن هم درباره رویکرد مهرداد خان به حوزه هنر نمایش است. اساساً نمی‌توان مهرداد را در یک حوزه هنری خاص محصور کرد. نوعی شرارتِ کودکانه از چهره‌اش می‌بارد و شیطنت‌هایش در موقعِ تمرین، ما را یادِ بازیگوشی‌های آگوستو بوال می‌اندازد. مهرداد با وجود سه دهه تجربه، پژوهش و کارگردانی در عرصه‌های تئاتر و سینما در کارنامه کاری خود، برای من در وهله اول نه یک تئاتری است و نه یک سینما‌گر. وی برای من بیشتر به یک فعال اجتماعی می‌ماند تا یک هنرمندِ تئاتری یا سینمایی. او بیشترفضای تئاتر را به چشمِ یک پایگاهِ مهمِ اجتماعی می‌بیند تا محیطی برای بیان دیدگاه‌های هنری. بدون شک برای چنین فردی، محتوای اثر مهم تراز فرم آن است و چه گفتن مُقدم است بر چگونه گفتن. این جا، درست همان جایی است که منتقدان محترم اعم از اینجانب علیه کارگردانِ محتواپرستمان شوریده و از این که گاه به شکلی افراطی به فرم بی‌توجهی نشان می دهد گله مند می شویم. چون منتقد محترم سر و کارش با فرم است و اگر فرم اثر لنگ بزند، چاره‌ای جز غرولند گویی برایش نمی‌ماند. (حق هم دارد طفلکی ). اما برای مهرداد خانِ خامنه‌ای یک تبصره باقی می‌ماند که در ادامه به آن خواهیم پرداخت. حال برای این که این مباحث فرم و محتوا شفاف‌تر برایتان مطرح شود، پیشنهاد می‌کنم همین جا کات دهیم، کمی چشم هایمان را ببندیم و قدری باهم تخیل بافی کنیم.

تصور کنید که من و شما در یکی از خیابان‌های پاریس در اواخر دهه شصت میلادی هستیم. ما دقیقا همان معترضانی هستیم که بعدها عملکردِ عصیان گرایانه‌مان به عنوان " جنبش‌های دانشجویی فرانسه " شناخته می‌شود. اما پلیس ضدشورش مقابل راهپیمایی‌های ما می‌ایستد. جلوی سخنرانی‌هایمان را می‌گیرد و بنا می‌کند به پراکنده کردن جمعیت. اما ما دست روی دست نگذاشته و به همراه گروه‌های رادیکال آنارشیستِ چپ گرا به رهبری دانیل کوهن بندیت وارد آمفی تئاترها می‌شویم و ادامه مباحث، میتینگ‌ها و سخنرانی‌ها را در این سالن‌ها برگزار می‌کنیم. حتی نام یکی از این سالن‌ها را به نام " چه گوارا " تغییر می‌دهیم و فیلمی ازسرگذشت انقلابی وی را برای عموم مردم به نمایش می‌گذاریم. حال سوالی که این جا و در این شرایط از شما دارم این است که " آیا برای ما که در این سالن حضور داریم، اهمیتی دارد که فردِ سخنران که پشت تریبون قرار گرفته چه لباسی و با چه رنگی پوشیده است؟ "، " درچه زاویه‌ای از صحنه قرارگرفته و یا آیا کاملا زیر نور ایستاده یا خیر؟ " ، " چند بار در طی سخنرانی خود ت‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پُق می‌زند؟ " و یا " آیا به مباحث زیبایی شناسانه صحنه توجهی نشان می‌دهد یا خیر؟ " بدیهی است که ما در آن شرایط پشیزی اهمیت برای این مباحث قائل نیستیم چون در آن لحظه به دنبال دغدغه‌هایمان هستیم که در محتوای سخنرانی جریان دارد نه در فرم اجرای سخنرانی.( این همان مسئله ای ست که مهرداد خامنه‌ای تمام قد از آن دفاع کرده و پشتش می‌ایستد. او مانند همان معترضانی است که به ناچار به تئاتر پناه آورده و برای بیان دغدغه‌هایش به سمت این هنر گرایش پیدا کرده است. ) ولی این جا یک سوال مهم مطرح می‌شود که پاسخش را به عهده مخاطب این نوشته می‌گذارم. " آیا ما در شرایطی همچون شرایط دانشجویان فرانسه در اواخر دهه شصت میلادی هستیم؟ " اگر پاسخ این سوال منفی است که هیچ، اما اگر پاسخ مثبت است لطفا به ادامه این مطلب توجه فرمایید. در همان برهه از زمان در فرانسه و به واسطه سخنرانی‌های سیاسی و اجتماعی در آمفی تئاترها، کم کم نوعی از نمایش شکل می‌گیرد که به آن " تئاتر تریبونی " اطلاق می‌شود. البته که این نوع از اجرا به ژانر بدل نمی‌شود و اساساً پیشوند " تئاتر" و الصاق کردنش به این نوع سخنرانی‌ها جفایی است در حق این هنر والا. خودِ این دوستان آنارشیستِ چپ گرا در فرانسه کم کم دریافتند که برای حضورِ مستمر در آمفی تئاترها، چاره‌ای ندارند که مباحثشان را با خرده روایت‌های تئاتری پیوند داده و حرفشان را در این حوزه به کرسی بنشانند و مخاطب را از بیان آن‌ها آگاه سازند. چرا که دریافته بودند که تئاتر به آن‌ها باج نمی‌دهد و باید برای قد و قواره محتوایشان، فرم بسازند تا کنجکاوی لازم برای جذب مخاطب نیز فراهم شود. نقطه اشتراک مهرداد خامنه‌ای با این دوستان دقیقاً در همین نقطه است که همچنان " چگونه گفتن " برای ایشان امری فرمالیته به نظر می‌رسد و در اغلب مواقع فرم از محتوای اثر عقب می‌ماند. طبیعتاً این که ایشان بستر تئاتر را بیشتر به منظر جبهه‌ای برای طرح مسائل مدنی و اجتماعی می‌بینند تا بیانی با ابزارهای هنری، به این تصنع و فرمالیته شدن آثار نیز دامن زده است. حال آن که ما در تئاتر ژانری به نام تئاتر اجتماعی داریم که با فرم و بیانی هنری قصد ایجاد ارتباط با مخاطب را دارند. به تعبیری دیگر یعنی می‌خواهند از دریچه هنر به مسائل اجتماعی برسند نه این که این مسیر را بالعکس طی کنند و از زیبایی آثارشان بکاهند. نمایشنامه نویسانی چون مرحوم اکبررادی در تمام طول عمرِ حرفه‌ای خود، در پی این بودند که " چگونه " (فرم) دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی روزِ خود را به نمایشنامه درآورده و با مدیوم و قواعد تئاتر به مخاطبان خود عرضه کنند. نتیجه این تفکر می‌شود نمایشنامه‌های ماندگاری چون " پلکان " و " خانمچه و مهتابی ". اساساً نگاهِ عمیق است که ماندگار می‌ماند و ارزش زیستن در دوران‌های مختلف را پیدا می‌کند. هرچند خامنه‌ای به همراه یار، همراه و همسرش شیرین میرزانژاد که وظیفه ترجمه مقالات و نمایشنامه‌ها در گروه اگزیت را برعهده دارد، دست روی نمایشنامه‌های فوق‌العاده‌ای می‌گذارند که برای اولین بار در تهران توسط همین گروه اجرا شده اند. " مارکس در سوهو " و " هملت در روستای مردوش سفلی " از نمونه‌های این نمایشنامه‌هاست که روایتشان به شدت منطبق با فضای روزِ جامعه ما بوده و انتخاب‌های خوبی برای اجرا در تهران است. اما آن چه تاثیراین نمایشنامه‌ها بر مخاطبان را دوچندان می‌کند، عمیق‌تر شدن نگاه کارگردانی به فرم و بالا بردن کیفیت اجرایی است. آیا غیر از این است که دلیل ماندگاری بهترین نمایش هایی که تاکنون دیده‌ایم و در اذهانمان به ثبت رسانده‌ایم، این بوده که آن اثراز کیفیت اجرایی فوق‌العاده و عمیق برخوردار بوده و فرم آن با محتوای خود به یک اندازه به ما مخاطبان عرضه شده است. بدون شک این چنین بوده است. حال وقت آن نرسیده که کمی از کژی‌های ذهنی فاصله بگیریم و برای روایتِ نمایشنامه‌های خود، فرمی خلاقانه و با کیفیتی مطلوب بسازیم و این گونه حقوق مخاطبان را تکریم کرده و حضور آنان در سالن نمایشی را پاس بداریم. خوشبختانه این رویکرد در گروه تئاتر اگزیت در حال احیا و مرمت است و از این گروه نمایشی انتظار می‌رود که در سایر آثار خود به این موارد توجه کرده و فکری اساسی به حالش بکنند. دوستان اگزیتی، وظیفه ما به عنوان منتقد، عارض شدن این خرده چرندیات بود که به سمع و نظرتان رساندیم. امید است با توکل به خدای منّان، عداوتتان با فرم اجرایی منطبق با نمایش نامه را به پایان رسانده و هر آیینه با رستگاران عرصه نمایشی محشور شوید. ان شاءالله.

اما تبصره‌ای که ابتدای عرایضم به آن اشاره کردم و گفتم که به آن خواهم پرداخت این است که کجا و به چه صورت جایز است که فرم از محتوای نمایشی اثر کوتوله‌تر باشد. اجرا کردن تئاتر برای مردمانی که هیچ ذهنیت درستی از نمایش حرفه‌ای نداشته و به هر طریقی از این هنر والا بازمانده اند. برای مردمانی که به علت سیاست‌های مضحک، غلط و نابجا دچار فقراقتصادی و فرهنگی شده اند. مردمانی که در طول شبانه‌روز هیچ ارتباطی با عالم هنر نداشته و متاسفانه از لذت‌های آن بی‌بهره‌اند. جماعتی که به هیچ یک ازشبکه‌های اجتماعی متصل نبوده و از حقوق شهروندی‌شان بی‌اطلاعند. بله، اگر نمایشی برای این مردمان اجرا کردید و فرمتان آن چیزی نبود که باید باشد موردی ندارد. آن موقع بنده به عنوان منتقد گردنم از مو باریک‌تر و صدایم از نونهالان نیز نازک‌تر خواهد بود. این خوب است که برای احترام به مخاطب و دانشجویان، قیمت بلیت‌ها را از حد انتظار نیز پایین‌تر آورره‌اید. واقعا دست مریزاد. اما پایین بودن این بهاء بلیت در جغرافیایی معنا پیدا می‌کند که ساکنانش قدرش را بیشتر بدانند نه در جایی مثل قیطریه که پول هر ماشینِ گذری از مقابل تماشاخانه‌اش، بالای چندصد میلیون تومان است. مهرداد عزیز، شمایی که قدر مخاطب را نیک می‌دانی و برایش احترام قائلی. شمایی که آرزو داری روزی کارمندان و کارگران این شهر از مخاطبان نمایش‌هایت باشند. بهتر نیست بعد از چندین اجرا در قیطریه، زیرزمین خانه‌ی عمو عزّت در شمال تهران را وا نهی و با نمایشت به محله‌هایی بروی که اکثرتئاتری‌های مثلاً تئاتری، روشنفکران قلّابی، نیمچه دکترها، علما و اندیشمندان به درد نخور تئاتری، منفعت طلبان، مشتاقان و سینه چاکان تندیس‌های جشنواره‌های تئاتری حتی عارشان می‌آید که نام آن‌ها را بر زبان بیاورند؟ این‌ها را می‌گویم چون اتفاقاً از تو برمی‌آید مهرداد عزیز. این که در ابتدای حرف‌هایم اشاره کردم که متاسفانه چون تو در این فضای عجیب و غریب تئاتر کم داریم، برای این است که این فضا، این فرهنگِ بیمار ما، نیاز به مردان و زنان اهل عمل دارد نه حرف و چه خوب که تو از عاملانی.

بگذریم...با این تفاسیر که عارض شدم برویم سراغ اگزوپری جان و نمایش " شازده کوچولو " و ببینیم مهرداد خانِ ما در این نمایش چه دستِ گلی به آب داده است.

مثل همیشه آغازگر بحثمان با پوستر نمایش خواهد بود. به نظرم " افتضاح " واژه مناسبی است برای این پوستر. چنان دمِ دستی، سطحی و خام است که ما را یاد پوسترهای هول‌هولکی دانشجویی می‌اندازد که طفلکی‌ها مجبورند درزمانی محدود یک چیزکی با فتوشاپ به عنوان پوستر طراحی کنند که در اکثر موارد نیز هیچ ربطی به محتوای اثر ندارد. به واقع اگر دوستانم این اجرا را به روی صحنه نبرده بودند، امکان نداشت که این پوستر در من رغبتی ایجاد کند که به تماشای نمایشش در آن سرِ تهران بنشینم. کارگردانی که معتقد است باید نوعی کنجکاوی میان اقشار مختلف جامعه نسبت به نمایش‌هایش بربیانگیزد، پوستر نمایشش در هر کجای شهر که نصب شده باشد باید هر جنبنده ای را در جای خود میخکوب کرده و به تأمل وا دارد. برایم جای سوال است کارگردانی که دغدغه‌های هنری‌اش کم از دغدغه‌های اجتماعی در آثارش نمود دارد و دین و ایمانش را در مسیرِ سینما حقیقت و دگما۹۵ فروخته، چگونه دست روی متنی با بسترِ فانتزی گذاشته است؟! چرا که هنرِ اجتماعی و شبه مستند، پرداختن به مسائل برونی است و همانطور که آثار خامنه‌ای را بررسی می‌کنم ( حداقل تا آنجا که حقیر در جریان هستم ) رویکردِ برونی بیش از رویکردِ درونی در نمایش‌هایش وجود دارد. با این حساب، " شازده کوچولو " باید از کارهای متفاوت در کارنامه هنری خامنه‌ای شده باشد. ( اللهُ اَعلَم ) اما دیدن روپوش سفیدِ بیمارستان بر تنِ مسئول گیشه نمایش کمی نگرانم می‌کند. می‌ترسم نگاهِ اجتماعی در این اثر سوارِ بر فرم باشد. چرا که نوعِ نگاه در آثار اجتماعی، نگاهِ خ‍ُرد است که به هیچ وجه با نگاهِ جهان شمولِ اگزوپری در " شازده کوچولو " سازگار نیست و مطابقت ندارد. دو نوع رویکرد فرمی از روپوش سفید مسئول گیشه بر ذهن می‌نشیند. اول همان نوع نگاهِ اجتماعی است که عارض شدم. به این صورت که مسئله نمایش صرفا در بلک باکس صحنه جای نگرفته و به بیرون از تماشاخانه و بعد از آن به کوچه و خیابان و در نهایت به کل جامعه تَسّری یافته است. دوم همان نوع نگاهی است که خوشبختانه در اجرا جریان داشته و با توجه به بروشور نمایش، این حدس بیشتر برایمان به تثبیت می‌رسد. این که با توجه به رویکرد روانکاوانه کارگردان به متن اگزوپری، در واقع ما وارد یک فضای تیمارستانی می‌شویم. در این نمایش، دو بازه زمانی به شکلی زیبا و درست به فرم می‌رسد. اولین بار در ده دقیقه ابتدایی نمایش روی داده و دومین بار در صحنه شازده کوچولو با روباه شکل می‌گیرد. صحبت از ده دقیقه‌ی ابتدایی نمایش شد. بهتر است کمی در همین جا مکث کنیم تا دریابیم از چه جهت، کارگردان توانسته همه عناصر بصری را در خدمت متن به کار گرفته و در جهت فرم مطلوب خود هدایت کند.

توجهتان را به این ده دقیقه جلب می‌نمایم :

وارد ... دیدن ادامه » سالن می‌شویم و بر جایگاه خود می‌نشینیم. شخصی ( اگر نگاهی به اسامی کنش‌گران نینداخته باشیم، متوجه نمی‌شویم این فرد مرد است یا زن که در ادامه به این رویکرد مناسب کارگردان نیز خواهم پرداخت ) با پوشش بیماران روانی و کلاه خلبانی به سر در وسط صحنه روی صندلی نشسته است. مشخص است که وی همان خلبان مورد نظر قصه‌ی ماست. اما نوعِ ارتباطش با مخاطبان کمی ما را دچارِ تردید می کند. او با لحنی کودکانه، معصومانه و لطیف که بیشتر ما را یادِ شازده کوچولو می‌اندازد به شکلی کنجکاوانه با مخاطبان ارتباط برقرار کرده و از آن‌ها سوال می‌پرسد. همین جا را نگه دارید تا دوباره به همین نقطه بازگردیم و کمی در جریانِ میزانسن‌ها قرار گیریم. در کنج انتهایی سمت راست صحنه، مردی ( اردوان عزیزی ) با روپوش سفید و یک گیتار روی صندلی نشسته و ملودی لطیفی را می‌نوازد. وی هر از گاهی از صندلی خود در کنج صحنه جدا شده و با میزانسنی شکسته در صحنه حرکت می‌کرد. این میزانسن ساده اما درست برایمان این گونه تداعی می کند که این فضا متعلق به هر دو فردی است که در صحنه حضور دارند و در واقع صحنه معرفی ما، صحنه رئالیستی یک تیمارستان است. نکته ای که عارض شدم دوباره به آن باز خواهیم گشت همین جاست که بیمار روانی نمایش ما که تا این جای کار کمی در مورد کاراکترش با تردید مواجه شده‌ایم که آیا وی خلبان است یا شازده کوچولو، با این ترفندِ کارگردان به فرم دقیق‌ خود می‌رسد. این ترفند چیست و چگونه اجرا می‌شود؟ صحنه‌ای که شرحش را عارض شدم، لحظاتی ادامه می‌یابد تا این که نور به طور کلی گرفته شده و صحنه خالی می‌شود. خالی شدن صحنه از نور و رفتن ما در تاریکی مطلق، مرزِ بین دنیای برونی و درونی بیمار روانی ماست. بیمار روانی در تاریکی مطلق، با لحنی افسارگسیخته ( همچون کلافگی و بیچارگی خلبان در وسط بیابان ) شروع به فریاد این جملات می‌کند : " اگه گذارتون توی کویر به اون نقطه افتاد، خواهش می‌کنم عجله نکنید. صبر کنید تا زمانی برسه که اون ستاره درست بالای سرتون باشه... ". با این دیالوگ و این لحن و گویش درست کنش‌گر ( لیلی شجاعی ) بر ما مسجّل می‌شود که وی خلبان نمایش است. اما آن لحن کودکانه پیش از تاریکی مطلق صحنه که بود که این گونه لطیف حرف می‌زد؟ این کنجکاوی کودکانه ریشه در کجای این شخصیت داشت و از کدام سرمنشأ وجودی وی بیان می‌شد؟ این همان ترفند رویکرد صحیح کارگردان به شاهکارِ اگزوپری است. این که کاراکتری به نام شازده کوچولو اصلا وجود عینی و حقیقی ندارد بلکه این شخصیت، بخشی نهفته در نهاد خلبان است و اساساً حضور عینی شازده کوچولو ( فرشته حسینی ) در صحنه به صورت مجزا از کاراکتر محوری، خود نمود تقابل برون و درون خلبان قصه‌ی اگزوپری است که مهرداد خامنه‌ای به خوبی از پسِ نمایشی کردن این مهم برمی‌آید. با آمدن دوباره نور، پرستار یا مردِ گیتاربه دست ما به هیچ عنوان از جایش تکان نمی‌خورد. چرا؟ چون ما الان دیگر در فضای تیمارستان نیستیم که او از خود اختیار حرکت داشته باشد. بلکه ما الان در دنیای ذهنی خلبان بوده و این فضا تحت تملک اوست. اما چرا کارگردان وی را تا پایان نمایش محکوم به نشستن روی صندلی کرده است. البته مهرداد توضیحاتی در این باره می‌دهد که قانع کننده نبوده و متاسفانه به فرم اجرایی وی نزدیک نمی‌شود. اما تغییر در لحن موسیقی در فضای درونی و برونی کاراکتر الزامی به نظر می‌رسد. در شروع نمایش، لطیف بودن موسیقی حالتی درمانی و مدیتیشِن برای بیمار روانی دارد. خیلی هم عالی. اما این روند تا پایان نمایش تغییر نمی‌کند. تصور کنید اگر این گونه می‌شد که این نوازنده در شروع نمایش و پیش از تاریکی به کلی فالش می زد و پس از تاریکی و ورود به دنیای ذهنی بیمار روانی، ملودی‌اش روان و اصطلاحاً ژوست می‌شد. حال آن که این شکل، گواهی بود بر زیبایی اندیشیدن یک بیمار روانی که این دو، پارادوکسی است که اگزوپری در وجود خلبان خود نهاده است. البته پرستار ما در ادامه از این قرارداد نمایشی خود کنده شد و عملاً به آن چیزی که حقیقتاً هست ( آهنگساز نمایش ) بدل می‌شود. این رویکرد کمی کج سلیقگی کارگردان است چرا که می‌شد با فرمی شکیل‌تر، هویت ساخته شده برای وی را تا پایان نمایش حفظ کرد. البته اردوان عزیزی به تمهیدات موسیقایی خود، تاثیر در ریتم و فضای نمایش می‌گذارد، گاه لحن ملودی‌اش ترسناک و خشمگین همچون خلبان و گاهی به لطافت سوال و جواب‌های شیرینِ شازده کوچولو می‌شود. با ورود شازده کوچولو به صحنه سوالی که پیشتر در ذهنمان می‌چرخید، دوباره احیا می‌شود. این که باز جنسیت شازده کوچولو برایمان سوال ایجاد می‌کند. به هر حال اکثر مخاطبان این نمایش با داستان شازده کوچولو آشنا هستند. می‌دانند که خلبان این نمایش یک مردِ میانسال و شازده کوچولویش نیز یک پسربچه است با موهای طلایی. انتخاب دو کنش‌گر این نمایش به درستی از سوی کارگردان انجام شده است. اگر مهرداد به عنوان کارگردان نمایش، رویکردی روانکاوانه ( درونی ) نسبت به این متن دارد، می‌داند که دنیای درونی خلبان با وجود کنکاش‌هایی که روانشناسان در طول بازخوانی این داستان صورت داده‌اند، همچنان پرابهام است. این ابهام به خوبی در مورد جنسیت کنش‌گران نمود پیدا کرده است. کمی به شمایلِ صورتِ این دو کنش‌گر تأمل کنیم. فرشته حسینی آن طراوت، شادابی، کودکانگی و فانتزی موجود در شخصیت شازده کوچولو را داراست و از آن طرف، لیلی شجاعی با صورتی استخوانی و نگاهی نافذ، سردی، کلافگی و خشمِ کاراکتر خلبان را اشاعه می‌دهد. این انتخاب‌های صحیح در مورد شخصیت‌های روباه، ملکه و خودپسند نیز اتفاق می‌افتد. اما آیا فانتزی موجود در کاراکترها در فضاسازی نمایش نیز هویدا می‌شود؟ آیا این فضاسازی با ساده زیستی نهفته در میزانسن‌های خامنه‌ای منطبق می‌شود؟ تا اینجای کار، مهرداد خانِ ما کاملا به اگزوپری و متنش وفادار است و در ادامه هم در تلاش است که به وی و نگاه جهان شمولش به دنیا و مسائل پیرامونش خیانت نکند اما این جا پای یک اما به میان می‌آید. اما مهرداد نکته بینِ ما تا چه حد به فضاسازی شازده کوچولو و پیوندش با سیارات مختلف حساب شده عمل می‌کند؟ بیایید کمی به تشریح این فضاسازی بپردازیم. تمامی کاراکترها در سیارات مختلف که شازده کوچولو به آن‌ها برمی‌خورد، تصویرشان در نمای کلوزآپ از پیش ضبط شده و در پرده انتهایی صحنه به نمایش درمی‌آید. ( حال تصور کنید که گریم و لب‌های قرمز رنگ برخی دوستان در این نمای درشت، تا چه حد می‌تواند زننده باشد. ) این رویکرد به شدت به فضاسازی فانتزی در اجرا ضربه زده است. شما به عنوان مخاطب نمی‌توانید به عنوان مثال بین کاراکتر ملکه و جغرافی‌دان تفاوتی از نظر تیپیکال قائل شوید. در دنیای آن‌ها که مجازی ( مجاز نسبت به حقیقتِ زنده در تئاتر ) نیز هستند، فقط یک کلوزآپ است و بس. نه فضاسازی‌ای دارد که به تیپ آن‌ها کمک کند و نه با فرم اجرایی انطباق دارد. چرا که ما تاکنون از مجاز بودن شخصیت شازده کوچولو در درام اگزوپری و نمایش خامنه‌ای حرف زدیم. حال ارتباط شازده کوچولو به عنوان یک قرارداد از پیش تعین شده " تئاتری " مبنی بر مجاز بودنش با تصاویری مجازی، نماینده‌ی کدام گوشه از متن اگزوپری است؟ چگونه می‌توان این نقض قرارداد را توجیه کرد؟ ساده انگاری کارگردان در هر لحظه از ارتباط شازده کوچولو با کاراکترهای مجازی حس می‌شود. حال توجه شما را به یکی از درخشان ترین این صحنه ها در شاهکار اگزوپری جلب می‌کنم. صحنه مواجه‌ی شازده کوچولو با روباه. بگذارید کمی از علل درخشش این صحنه برایتان بازگو کنم. همه‌ی ما می‌دانیم که روباه نماد مکر و حیله‌گری است. این موجود حتی در دنیای واقعی هم از چنین صفتی برخوردار است. اگر توجه کرده باشید، متوجه خواهید شد که صحنه‌ی رویارویی شازده کوچولو و روباه کمی برایمان آشنا می‌آید. انگار در اثری دیگر، نمونه چنان رویارویی را دیده‌ایم. توجه‌تان را به صحنه مواجه شدن پینوکیو و روباهِ مکار را یادآوری می‌کنم. بی تردید در نگاهِ اول این دو رویارویی بسیار به هم شباهت دارد. این وجه شباهت در ساختار شخصیتی پینوکیو و شازده کوچولو نمود دارد چرا که هر دوی آن‌ها اطلاعات کمی از جهان پیرامون خود دارند. اما روباه در " شازده کوچولو " هیچ وجه اشتراکی با روباه داستان پینوکیو ندارد و این جا همان نقطه طلایی روایتِ اگزوپری است. اگزوپری عامدانه از روباه در این صحنه استفاده می‌کند، وی با این تمهید می‌خواهد به بزرگتر‌ها طعنه زند که احساساتی چون عاطفه، مهر و محبت در موجودی که ذاتش حیله‌گری است یافت می‌شود اما در آن‌ها نه. روباه عامدانه از واژه " اهلی کردن " به جای واژه " عشق " استفاده می‌کند چرا که قرارداد روایی داستان نیز چنان اجازه‌ای نمی‌دهد. اگر دقت کنید، درمیابید که عنصر " زمین " در این روایت، عنصری کاربردی و دراماتیک پیدا کرده و واژه هایی چون " عشق " روی این سیاره به فرم نمیر‌سد. چرا که وجهی از " عشق " آسمانی و " فرا زمینی " است. با این حساب واژه " اهلی کردن " به مراتب زمینی تر از واژه " عشق " است. حال ارتباط احساسی " اهلی کردن " برای شروع یک رابطه بین انسان و حیوان بسیار کاربردی‌تر است. انسان از دیرباز با حیوانات مختلف در ارتباط بوده و خوب این واژه را حس می‌کند. حال این صحنه درخشان چگونه در نمایش مهرداد خامنه‌ای اجرا می‌شود؟

تصویر روباه ( با کنش‌گری فوق‌العاده " ایرج تدین " که تنها با میمیک صورت به انتقال احساس کاراکترش نسبت به شازده کوچولو پرداخته و به خوبی از پسِ این مهم برمی‌آید ) روی پرده به نمایش درمی‌آید. شازده کوچولو زیر نورِ اسپات در آوانسن، رو به ما ایستاده است. در ادامه این دو با هم دیالوگ برقرار می‌کنند. روباه از لازمه اهلی شدن رابطه‌اش با شازده کوچولو می‌گوید.

روباه دیالوگی می‌گوید با این مضمون : " اگه بتونی منو اهلی کنی، می‌تونم به صدای باد در گندم‌زار گوش بدم. ( منظور از گندم‌زار همان موهای طلایی شازده کوچولو ست ) حال این امر چگونه رخ می‌دهد؟ به سادگی. کارگردان دمِ دستی ترین راه را به مخاطبان پیشنهاد می‌دهد و آن نشان دادن تصویر تکان خوردن گندم‌زار توسط باد است. به همین راحتی شازده کوچولو و روباه اهلی می‌شوند! حال سادگی سطحی در این صحنه را تعمیم دهید به سایر صحنه‌ها. این موضوع به شدت به صحبت‌های ابتدایی بنده در مورد کارگردان عزیزمان صدق می‌کند و همچنین رویکرد و نگاهِ این بزرگوار به هنر نمایش.

اساساً همه این روضه‌ها را خواندم که کمی اشکت را پای این منبر درآورده و تو را متوجه کاسبی ما منتقدان نیز بکنم. کمی درکمان کن. چرا که همه‌ی نان ما منتقدان از فرم اجرایی است. اگر دلمان هوس یک نقاشی گوسفند کرد، کمی هوایمان را داشته باش و قوچ وحشی تحویلمان نده. کمی به ارتقاء کیفیت فرم نمایشی‌ات بیاندیش و ما منتقدانت را در زیر زمین خانه‌ی عمو عز‍ت اهلی کن، درست همان دم که درِ تماشاخانه باز شده و باد به درون سالن آمده و صدایش در سکوت مخاطبان که میخکوب شده‌اند، شنیده می‌شود.




نمایش شازده کوچولو
نویسنده: آنتوان دوسنت اگزوپری
مترجم: شیرین میرزانژاد
طراح و کارگردان: مهرداد خامنه‌ای
بازیگران: (به ترتیب الفبا) فرشته حسینی (شازده کوچولو)، لیلی شجاعی (خلبان)، اردوان عزیزی (نوازنده)
بازیگران فیلم: منصور میرزابابایی (تاجر)، مریم صیادمقدم (فانوس‌بان)، آویشن بیکایی (جغرافیدان)، ایرج تدین (روباه)، غزاله کنعان‌پناه (ملکه)، کیارش لبانی (خودپسند)، محمدمصطفی ملک (معتاد)، شیوا خاکپور (گل باغ)، نازنیک گالوستانیان (گل رز)، فهیمه کوشا (تفنگ/مار)
دستیار کارگردان و طراح لباس: شیرین میرزانژاد، آهنگساز و نوازنده: اردوان عزیزی، بازیگردان: منصور میرزابابایی،
طراح گرافیک: یوریک کریم‌مسیحی
مدیر تبلیغات مجازی: فهیمه کوشا، عکاس: سارا عبداللهی، دستیار صحنه: داریوش حسینی، نورپرداز: علی وثوقی، مدیر فیلمبرداری: محمدمصطفی ملک، فیلمبردار: امیربابک رضازاده، صدابردار: افسانه محتشمی، تدوین: مهرداد خامنه‌ای، مشاور روانشناسی: آزیتا کارخانه
تهیه کننده: گروه تئاتر اگزیت-نروژ

مکان: خانه موزه استاد عزت الله انتظامی (قیطریه)

از یکشنبه ۱۲ دى ۱۳۹۵ تا پنجشنبه ۳۰ دى ۱۳۹۵

ساعت: ۱۹:۰۰

زمان: ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه

بها: ۲۵,۰۰۰، ۲۰,۰۰۰، ۱۰,۰۰۰ و ۵,۰۰۰ تومان

http://www.exittheatre.ir/Exit/nshryat/nshryat.html
مجید عزیز و گرامى، مسئول محترم دپارتمان نقد گروه تئاتر اگزیت ممنون از وقت و توجهى که نثار ما کردى و آن چه که "نقد و بررسى" شازده کوچولو نامیدى. خوشحالم از این که سنت شکنى کردى و لبه تیز نقدت را متوجه این حقیر نمودى. این احساس پسرخالگى که نسبت به من دارى و خطاب مستقیم تو به من که منتقدم را اهلى کنم بسیار جذاب است و نوید آن را مى دهد که قصد برقرارى دیالوگ با کارگردان گروه خودت را دارى.
چشم، من با کمال میل به دعوت تو پاسخ مثبت مى دهم.
مجید جان براى اهلى کردن و برقرارى دیالوگ نیاز به پایین آمدن تو از روى خر نقد بى مایه و سطحى در درجه اول و سپس در کنار هم راه رفتن و به گوشه و کنار تفکرات یکدیگر سرک کشیدن است. اینطور که تو طومار مینویسى و به نظرم شاید ناخودآگاه بیشتر خودنمایى هاى لوس و بچه گانه اى از خود بروز مى دهى که هدفش نه نقد و بررسى هنر بلکه یافتن هر آنچه که در خط کش کوتاه دانش و آگاهى شخص تو مى گنجد و لاف زنى در همان موارد مشخص است و دیگر هیچ، این روش راهى به دیالوگ نمى برد. دیالوگ به معناى کنجکاوى دو طرفه است و روش تو خودنمایى است. درست مثل کارگردان تازه به دوران رسیده اى که از هر فرصتى براى به رخ کشیدن خود و سواد نصف و نیمه اش استفاده مى کند.
اگر تو با زبان نقد قصد کشتار دارى من نیز با زبان هنر نمایش قصد التیام دردهاى تو را پیش خواهم گرفت. که شاید درد تو درد جمع کثیرى از منتقدان این مرز و بوم نیز باشد.
از سینما حقیقت و دگما ٩٥ گفتى و این دو به من آموخته اند که هر کس دنیا را از چشم خود مى بیند و چه خوب که اینطور است. نقد قبل از آنکه آینه اثر باشد، بیان کننده دانش و نظر نگارنده آن است. همانطور که هنر نیز امرى بسیار شخصى است. مشکل از آنجا آغاز مى شود که منتقد خود را در پلان اول قرار داده و اثر را در پلان دوم. آنگاه امکان آموزش وى از طریق هنرمند و اثر او بخودى خود از دست مى رود. در اینجاست که منتقد سوار خر جهل خود شده و از آن به سختى پایین خواهد آمد . دوست عزیز این شما نیستى که به هنرمند خط میدهى، هنرمند است که دنیاى شما را متحول مى کند، سبک هاى جدید مى آفریند، دنیایى متفاوت از آنچه مى شناسید را پیشکش مى کند و کم نیست نمونه هاى تاریخى که منتقدان چهار قدم از اجتماع و هنر عقب بوده اند و از تشخیص تحولات هنرى عاجز. چرا؟ چون از خر دنیاى محدود خود پایین نیامده و حس امنیت خود را از آن بالا دست با واقعیت موجود به هیج عنوان عوض نکرده اند.
مشکل نقد و منتقد از آنجا شروع مى شود که قوانین مغز خود را جهان شمول مى کند و میل شهوانى کارگردانى شخص شخیص او راه را بر دیدن گزاره هاى جدید مى بندد.از قوانین تئاتر و سینما میگویى. کدام قوانین؟ که وضعش کرده؟ منتقد؟ و اگر کسى در آن نگنجد وامصیبتا سر مى دهید؟ قوانین را هنرمند وضع مى کند یا مى شکند. منتقد خوب کنجکاو دگرگونى ها و چالش هاى ذهنى هنرمند است و نه در پى محصور کردن آن در سطح خودش.
من دراینجا به یادآورى اصول خاتمه مى دهم و کارى به کار آنچه تو دیدى و نوشتى ندارم. چراکه از کوزه تو همان تراود که در توست. در ادامه تیتر وار به آنچه تو از دیدنش عاجز بودى اشاره خواهم کرد.

گفتى اگزیت مى خواهد کارمند و کارگر را به تئاتر بکشاند ولى در شمال شهر نمایش اجرا مى کند و در رژه ماشین هاى چند میلیون تومنى. عزیزم شاید اگزیت میل دارد کارگران را در رژه اى هنرى به شمال شهر بکشاند تا صاحبان ماشین هاى چند میلیونى به حساب شاسى بلندهایشان فکر نکنند که تهران پشت قباله شان ثبت شده است. قیطریه مال آنها نیست. بلکه نیروهاى مولد بیشترین حق را از آن دارند و کم نیستند اقشار فرودستى که با تلاش اگزیت براى اولین بار به تئاتر مى آیند. اما برعکس ، این تالارهاى هنر است که توسط شاسى بلند نشینان در سرتاسر شهر قبضه شده است. همانطور که خود تئاتر نیز پشت قباله هیچ آقازاده و نورچشمى و باندهاى نان به نرخ روز خور ثبت نشده است.از طرفى دیگر کار هنرمند جدا کردن مردم از یکدیگر نیست، آنچه حق همه است را عدالت اجتماعى مى خوانیم.
برگردیم ... دیدن ادامه » به تئاتر. از فرم تئاترى بسیار گفتى ولى فراموش کردى که بالاترین فرم هنرى در تئاتر رسیدن به انسان است و هیچ افکت تئاترى و شگردهاى کارگردانى توان ساختن مصنوعى آن را ندارد و هر آنچه شاهکار هنرى مى نامیم در حقیقت نزدیک شدن به این انسانیت است. سادگى در اجرا و برجسته نمودن مفاهیم بر روى صحنه با کنار گذاشتن هرآنچه انسان را در پلان دوم قرار مى دهد نزدیک ترین فرم به بیان هنرى انسانى است. این را دوست عزیزت پیتر بروک مى گوید، نه من.
آنچه در اجراى شازده کوچولو این انسانى ترین داستان قرن بیستم ندیدى، انسانیت را پلان اول قرار دادن بود و فاکتور گرفتن از هر آنچه نیازى به آن نبود. میزانسن را تا آنجا تقلیل دادن که به چشم بازیگران منتهى مى شود و آن چه که اگزوپرى بر آن تاکید دارد: آن چه که مهم است با چشم سر دیده نمى شود.
تو بازى با خط فرضى تخیلى و تئورى فیلم و تئاتر را با هم پیوند زدن را ندیدى، تو مونتاژ جاذبه اى سینما بر روى صحنه تئاتر را ندیدى چون سوادش را ندارى و طبیعتا اهمیتى برایت نداشت. اما لب هاى قرمز بازیگر زن در نماى نزدیک برایت زننده جلوه گر شد. اینجاست که تو نقد را در حد شعور یک لمپن پایین مى آورى و نقش گشت ارشاد و حراست را با نام منتقد بازى مى کنى. شرم بر تو باد! پایت را از گلیم خود بسى فراتر دراز کرده اى و این لمپنیزم نهادت را با هیج طومار نویسى و کپى بردارى از کتاب دیگران نمى توانى پوشش دهى.
حالت گرفته شد؟ به دل نگیر. حال زمان آن رسیده که به کاسبى ما کارگردانان نیز توجهى داشته باشى. اگر قصد اهلى شدن دارى دوست عزیز قدرى بر روى سوادت کار کن تا بتوانیم چهارکلمه حرف حساب با هم بزنیم.

دوستدار تو
مهرداد خامنه اى
۲۳ دى
امیر مسعود جان
من شرمنده. امیدوارم پوزش مرا به بزرگى خودتان بپذیرید. ما از کارها و عمل مان مى آموزیم. گاهى باب طبع دیگران است، گاهى هم نیست. مهم آموختن از یکدیگر است.
ممنون که تشریف آوردید دوست عزیز
۲۳ دى
من کلا به ژانر افتضاح بسیار علاقمندم :-)))
۲۳ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

سلام، دیروز(جمعه 17/10/95) برای دیدن تیاتر تله موش بلیطی برای خود و خانواده ام از سایت تیوال خریداری کردم. در ساعت 20 به محل تیاتر که منزلی در یکی از کوچه های میدان هفت تیر بود مراجعه کردیم. قبل از شروع بازی به هر یک از مراجعه کنندگان فرم پرسشنامه ای دادند که پیرامون تست بازیگری بود. وقتی عنوان کردم که ما صرفا برای تماشای تیاتر آمده ایم و تمایلی به تکمیل پرسشنامه نداریم گفتند که پرکردن پرسشنامه اجباری است. محتوی پرسشنامه هم در برخی موارد مناسب نبود. ضمنا به اجبار شماره موبایل همه مخاطبان را هم گرفتند. اجرای خود تیاتر هم سرشار از ایجاد رعب و وحشت و اعصاب خوردکنی بود. من و خانواده ام در زمان انتراکت تیاتر را ترک کرده و از تماشای ادامه تیاتر منصرف شدیم. بعد از حدود نیم ساعت با شماره موبایل ما تماس گرفتند و اعلام کردند نوشیدنی که در زمان انتراکت خورده اید ... دیدن ادامه » سمی بوده و اثرات سم بعد از حدود یک ماه آشکار خواهد شد. می خواستم بدانم آیا شما نظارتی بر کار این تیاتر دارید یا نه؟ و اینکه در زمان خرید بلیط توضیحاتی در رابطه با نوع تیاتر و نحوه برگزاری آن به خریداران داده شود.
من که اصلا از تماشای این تیاتر لذت نبردم و احساس کرده پول خود را هدر داده ام. ضمنا در فضای بیرون تیاتر غالب هنرمندان و مخاطبان که همه جوان هم بودند سیگار می کشیدند بخصوص خانمها. خواهش میکنم نظارت بیشتری بر این محیطها داشته باشید.
هادی جان این نوعی تئاتر مدرن و اینتراکتیو است. تماسی هم که با شما گرفته شد بخشی از تئاتر بوده. لازم است تفکر سنتی خود را تغییر دهیم و با تئاتر همراه شویم:)
۱۸ دى
در نمایشنامه هملت، هملت نمایشی ترتیب می دهد و خود در حین اجرای نمایش از عنوان "تله موش" برای این نمایش استفاده می کند. و از بازیگر ها می خواد که نمایشی شبیه به گناه کلادیوس رو درست مقابل خودش برای کلادیوس بازی کنن. در هنگام نمایش، هملت از دوستاش می ... دیدن ادامه » خواد که به کلادیوس نگاه کنن. می خواد که خوب ببینن عکس العمل کلادیوس چیه، تا اگر یکه خورد به گناه کار بودنش پی ببرند. در میانه ی نمایش کلادیوس عصبانی میشه و درست در میانه ی نمایش با نارضایتی سالن رو ترک می کنه و بدین ترتیب به گناه کار بودن او پی می بره.
جمله ی خود هملت قبل اجرای تله موش در نمایش نامه دقیقا اینه: "شنیده ام برخی تبهکاران در تماشاخانه چنان تا اعماق جان از هنر نمایش منقلب گشته اند که بی درنگ فریاد برآورده بر جرم خویش اعتراف کرده اند."

۲ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش " نامه های عاشقانه از خاورمیانه " به کارگردانی کیومرث مرادی
خرده روایت های نیمچه زنانه ای از زبان زیبا، جمیله و آنجلا
گروه تئاتر اگزیت - مجید اصغری

این شب‌ها که به تماشای تئاتر می‌نشینم، پیش از شروع نمایش چند باری زیر لب آیة الکرسی می‌خوانم و به همه مقدسات متوسل می‌شوم و اگر ریا نشود چند کلامی را با خدای خود به راز و نیاز می‌پردازم. می‌گویم خدایا این از آن نمایش‌ها نباشد که عوامل اجرایی خودشان را پاره کرده و دست به هر لوده بازی‌ای می‌زنند تا مخاطب را بخندانند. بارالها این از آن درام‌های سخیف شبه روشنفکرانه نباشد که به هر بهانه‌ای بنا می‌کنند به توهین کردن به مخاطب و سر آخر در رورانس‌ها انتظار دارند که تماشاگران چنان تشویقشان کنند که رکورد دست زدن برای چاپلین در همان نمایش شکسته شده و به جنابشان تعلق یابد. در این وانفسای اقتصادی مملکت و با این درآمدهای بخور و نمیر، رفتن به سالن‌های تئاتر و پرداخت چهل هزار تومان پولِ بی زبان، (که معلوم نیست حضرات این تعرفه‌های نجومی را بر چه اساس و از کجایشان درمی‌آورند) رسماً حکم جهادِ فی سبیلِ الله را دارد. پروردگارا با دست غیبت کاری کن که پولمان به جوی آب نرفته و از ضایع شدنش حفظ و حراست بفرما. الهی آمین!
پیش از آن که وارد بحث درباره نمایش جنابِ کیومرث خانِ مرادی شویم، تذکر به چند نکته درباره حواشی این اجرا الزامی به نظر می‌رسد. نکته اول درباره ورود تماشاگران به سالن است. از آن‌جا که گروه اجرایی مطلع هستند که تمام بلیت‌ها فروخته شده و جمع کثیری از مخاطبان پشت درِ تماشاخانه و در هوای به شدت سرد قرار دارند، بهتر است کمی زودتر در‌ها را باز کنند تا مراسم آشفته نشستن بر صندلی‌ها با آرامش صورت پذیرد و نمایش در موعد زمانی مقرر شروع شود.
نکته دوم درباره گنجایش و ظرفیت سالن است. هر سالنی تعداد صندلی مشخصی دارد و پر کردن بیش از ظرفیت به هر نحو و قیمتی به دور از شأن مخاطبان و همچنین یک گروه فرهنگی و هنری است.
نکته سوم درباره سخنرانی‌های پیش از اجرا و تشکیل کمپین بین مرادی و پسیانی است جهت خاموش نگاه داشتن تلفن‌های همراه مخاطبان. کیومرث خان و آتیلا جان عزیز، آن چه تحسین مخاطب را برمی‌انگیزد، آن چه باعث می‌شود که مخاطب سراپا گوش شود و شش دانگِ حواسش را به شما و گروه اجرایی‌تان بدهد، آن چه باعث می‌شود که مخاطب هر از گاه به ساعتش نگاه نکرده، خمیازه نکشیده و اساساً کاری با تلفن همراهش نداشته باشد، در این عبارت خلاصه می‌شود: "اجرای یک نمایشِ عالی، به روز و صادقانه". اگر شما وظیفه‌تان را به درستی انجام داده و نمایشتان را به خوبی طراحی و روی صحنه ببرید دیگر نیازی به این روضه خوانی‌های پیش از اجرا نخواهد بود. اتفاقی که تقریباً در این نمایش (نامه‌های عاشقانه از خاورمیانه) رخ می‌دهد و مخاطب در پی ارتباط هر چه بیشتر با نمایش است.
بگذریم و برویم سراغ نقدمان. مثل همیشه تحلیل و بررسی را از پوستر وعنوان نمایش آغاز می‌کنیم.
"نامه‌های عاشقانه از خاورمیانه". عنوان بدی نیست. ابهام ندارد اما کمی فریبنده به نظرمی‌رسد. با وجود جغرافیایی که مشخص می‌کند تا حدودی می‌توان به لحن و فضای داخل نمایش پی برد. اما مشکل این جاست که متن خیلی به عنوان خود وفادار نمی‌ماند و انگار عنوان در سراسر متن رخنه نکرده و گاه کمرنگ به نظر می‌رسد. به عنوان مثال شما در این اثر"نامه‌ای" نمی بینید اما چون این واژه درعنوان بندی استفاده شده و گویی راوی این عاشقانه‌های برخاسته از خاورمیانه همین نامه است، انتظار می‌رود که "نامه" به عنوان یک عنصر روایی مهم معرفی و به یک پِراپِ دراماتیک در نمایش تبدیل شود که متاسفانه این اتفاق رخ نمی دهد و باعث عقب‌ماندگی متن ازعنوان می شود. این مسئله درباره واژه "عاشقانه" نیز صدق می‌کند. در برخی اپیزودها عنصرعاشقانه روایت به حدی کمرنگ می‌شود که در برابر مسائلی چون خشونت علیه زنان و... از یاد رفته و دیگر به چشم نمی‌آید. از این لحاظ پوستر نمایش وضعیت بهتری نسبت به عنوان بندی دارد و بیشتر به فضایِ داخلی اثر نزدیک است. با وجود این که پوسترعالی‌ای نیست اما دست و پا شکسته ما را از احوالات نمایش آگاه می‌کند. تصویر سه زن که صورتشان (شناسنامه و هویتشان) شکسته شده و ترک برداشته است. این شکستگی در صورت این سه زن تا حدودی می‌تواند ما را از تِروما یا جراحت‌های داستانی‌ای که برای سه کاراکتر این نمایش اتفاق افتاده است، آگاه کند. پس می‌توان حدس زد که ما با یک نمایش با دغدغه‌ها و مسائل و بحران‌های زنان در خاورمیانه مواجه هستیم نه صرفاً عاشقانه‌هایی از خاورمیانه. این مهم وقتی برایمان قطعی‌تر می‌شود که با ورود به سالن مشاهده می‌کنیم که عوامل اجرایی اعم از گروه موسیقی و کنش‌گران که در صحنه حضور دارند، همگی زن هستند و اتفاقاً چه خوب. به واقع تدبیر هوشمندانه‌ای ست که از سوی کارگردان نمایش اتخاذ شده است. شنیدن صدای محزون خواننده زن در نمایشی که به مسائل و دغدغه‌های زنان در منطقه خاورمیانه می پردازد بسیار دلنشین است و به کار می آید. اما باز متن جا خالی داده و از پرداختن به مسائل و بحران‌های زنان (به غیراز بخش سوم، اپیزود زیبا دختر افغان) شانه خالی می‌کند.
حال سری به دوخطی سه اپیزود می‌زنیم تا کمی موضوع برایمان شفاف تر شود. اپیزود اول درباره دختری‌ست به نام آنجلا (هانیه توسلی) که به همراه شوهرش مایک از نظامیان ارتش آمریکا است و هر دو در افغانستان حضور دارند. آنجلا عاشق همسرش است اما در نهایت مایک توسط نیروهای طالبان کشته می‌شود و آنجلا با پیکر بی‌جان او تنها می‌ماند.
اپیزود دوم مربوط است به دختری عراقی به نام جمیله (طنازطباطبایی) که در بحرانِ دیکتاتوری صدام حسین، پدرش را از دست می‌دهد و در نهایت مجبور می‌شود از وطن خود دست کشیده و تن به مهاجرت دهد.
اپیزود سوم تعلق دارد به دختری افغان به نام زیبا (پانته آ پناهی‌ها) که در یک فیلم سینمایی به ایفای نقش می‌پردازد و با فردی رابطه‌ای عاشقانه دارد. به همین دلیل در یکی از کوچه‌های کابل، مورد تهاجم چند مردِ متعصب قرار گرفته و به صورتش اسید پاشیده می‌شود. وی در پی این اسیدپاشی، بینایی خود را از دست می‌دهد و مانند گاو پیشانی سفید بی‌آبرو شده و در نهایت مجبور می‌شود به همراه دو تن از دوستانش به نام‌های افسون و طاهره که آن‌ها هم به بلایی که سرِ او آمده است دچار شده‌اند به انگلستان مهاجرت کند.
همانطور که می‌بینید، اپیزود اول و دوم ربط چندانی به طرح مسائل روز زنان در خاورمیانه ندارند. تصور کنید اگر راوی قصه آنجلا، شوهرش مایک بود چه می‌شد؟ یا اگر راوی قصه جمیله، برادرش زکریا بود چه؟ تقریباً باید گفت که اتفاق خاصی در روند پرداختن به قصه صورت نمی‌گرفت. اما در اپیزود سوم وضعیت دگرگونه است. چرا که موضوعی که طرح می‌کند اساساً درباره خشونت علیه زنان و عواقب جبران ناپذیر آن است. بدیهی است که این اپیزود در میان آن دو بیشتر بدرخشد و در رسیدن به فرم مطلوبِ روایی خود موفق‌تر ظاهر شود. اما چرا متن در بیان طرح مسائل زنان که یکی از مهم‌ترین موضوعاتِ روزِ جامعه‌ی ماست و به شدت وقتِ آن است که بیش از پیش به آن پرداخته شود، با لُکنت زبان همراه است؟ شاید پوریا آذربایجانی که اساساً نویسنده بدی نیست و آثار نسبتاً خوبی در پرونده کاری خود دارد، در پاسخ این سوال بگوید که قصدش این نبوده که تا این حد کار را زنانه کند. (هرچند بعید است که وی چنین نظری داشته باشد، چرا که فرم اجرایی کار دارد زور می زند که به یک نمایش جدی درباره زنان و موضوعات پیرامونشان بدل شود.) اما پرسش من این است که واقعا چرا؟ کیومرث خان حالا که بستر تا این اندازه مهیا شده تا نمایشی با موضوع جدی خشونت علیه زنان در خاورمیانه روی صحنه آورید، چرا تیتر و بُرنده‌تر عمل نمی‌کنید؟ چرا بی‌‌ پرده‌تر صحبت نمی‌کنید؟ چرا تا این حد نسبت به اپیزودهای اول و دوم بی توجه بودید که به راحتی از کف دستانتان بروند و مانند اپیزود سوم به روشنی یک ستاره در اذهان مخاطبان ندرخشند؟ حتی در دو خطی‌ای که از سه اپیزود ارائه دادم، بدون نیاز به تحلیل و بررسی واضح است که اپیزود سوم ماده‌ی خامِ بهتری برای روایت، کنش‌گری، طراحی و کارگردانی دارد. در حین ایفای شخصیتِ زیبا توسط پانته‌آ پناهی‌ها که به واقع یکی از درخشان‌ترین نقش‌هایش را به منصه ظهور رسانده است، صدای گریه مخاطبان را می‌شنیدم. این صدا حتی برای لحظه ای هم قطع نمی‌شد و گویی پناهی‌ها در حال روایت یک داغ نامه بود تا یک قصه. دلیل ارتباط این چنین عمیق مخاطبان با این اپیزود جدا از مباحث فنی و تئاتریکال، به صداقت و صراحت کلام متن برمی‌گردد. مخاطب امروزِ ما روایاتی متشابه با اپیزودهای اول و دوم را تا دلتان بخواهد شنیده و روی صحنه تماشا کرده است. دلیل نایاب بودن اپیزود سوم، رابطه مستقیم دارد به نگاهِ ما به زنان. هنوز که هنوز است نگاه ما به زنان همان نگاه دوران جاهلیت به ایشان است و در چنین فضایی چگونه توقع داریم که مسائلی چون خشونت علیه زنان و پاسداری از حقوق شهروندی‌شان در میان اقشار مختلف جامعه مطرح شود. متاسفانه حتی گاه این خودِ زنان هستند که با بی توجهی به حقوقشان، شرایط را برای اعمال خشونت‌های روحی، جسمی و جنسی علیه خودشان مهیا می کنند که این موضوع به واقع دردناک وغم انگیز است. شاید باورتان نشود و شاید به این حرف من بخندید و شاید مثل من از سرِ اندوه، سکوت کنید و سرتان را تکان دهید که تا آن جا که حافظه من یاری می‌کند، ما حتی یک داستان کوتاه خوب (بله. حتی یک داستاه کوتاه!) با موضوع پریود و قاعدگی زنان نداریم! نه، خیلی تعجب نکنید. این خودِ ما هستیم که با خودسانسوری‌های محافظه‌کارانه، راه را برای بیان موضوعات زنانه بسته‌ایم و هر که خواست به هر نحوی در این حوزه فعالیت کند، فوراً انگ فمنیست بودن به ریشش بسته‌ایم جوری که انگار فمنیست بودن یک فحش ناموسی‌است و اعمالش قباحت دارد!
خوشبختانه جامعه ما دارد به سمتی پیش می‌رود که کم کم در حال پذیرش و هضم بسیاری از واقعیت‌ها با نگاهی شفاف و روشن است و من با اپیزود سوم این نمایش کمی به آینده و بهبود شرایط موجود امیدوار شدم.
نمایش ... دیدن ادامه » "نامه‌های عاشقانه از خاورمیانه" چند نکته اجرایی نیز دارد که یک به یک به آن ها می‌پردازیم.
در رابطه با طراحی صحنه باید گفت که طراحی مؤجز و خوبی اعمال شده است. این که بستر زمین و پرده‌ها به رنگ سفید است بسیار مبتنی با فضای نمایش است. سه کاراکتری که به نوعی هویتشان توسط، جنگ، جهالت و تروریسم به ورطه نابودی کشیده شده است و این سفیدی منطبق بر بی هویتی شخصیت‌هاست. موسیقی به خوبی با بالا و پایین آمدن ریتم و فضای درام تغییر می‌کند و در تلاش است که مکمل خوبی برای کنش‌گران باشد. در پایان هر اپیزود، خواننده زنِ گروه موسیقی برای هر کاراکتر یک آهنگ محلی مبتنی بر جغرافیایی که در آن رشد کرده است را می خواند. درست است که آنجلا در کابل به سر می‌برد اما چون ما در فضای ذهنی او هستیم باید ترانه‌ای مبتنی بر فضای فرهنگی‌ای که شخصیت در آن رشد کرده است انتخاب شود. پس طبیعتاً فضای عاشقانه رابطه آنجلا و شوهرش مایک باید با یک ترانه فولکلور آمریکایی تداعی شود نه یک آهنگ محلی کابلی. به غیر از این نکته، گروه موسیقی وظایفش را به درستی تا پایان نمایش پیش می‌برد. حضور دو مانکن روی صحنه بسیار موثر واقع شده است و این تاثیر در اپیزود سوم دو‌چندان می‌شود. از لحاظ کارگردانی قسمت‌های اول و دوم نسبتاً قابل قبول است و از خودنمایی های بی‌جا مبراست. هرچند وجود شاملو و اسلاید اشعارش بر روی پرده ها به شدت اضافی است و به کار نمی‌نشیند. انگار مرادی با توسل به زور می‌خواهد شاملو را در این کار جای دهد که تلاشش بی‌ثمر است. اما همان‌طور که عارض شدم اپیزود سوم به شدت متین و صادقانه است. استفاده از چشم‌بندها ایده مناسبی است که ما را به دنیای ذهنی زیبا می‌برد و اساساً این ایده را به فرم می‌رساند. نکته جالب این است که حضور کیومرث‌خان به عنوان کارگردان در صحنه بسیار حائز اهمیت است. این نقش در اپیزود سوم به اوج می‌رسد و در واقع کسی که به روی زیبا اسید می پاشد کسی نیست جز شخص کارگردان. این رویکرد درستی است که کارگردان نسبت به وقایع روز جامعه دارد. توجهتان را به این صحنه جلب می‌کنم :
مرادی (کارگردان) پشت یکی از پرده ها پنهان است. زیبا (پانته‌آ پناهی‌ها) در روایت خود به دنبال آدرس یک خانه می‌گردد. ناگهان مرادی پرده را کنار زده و با خشونت تمام ظرف حاوی اسید را روی صورت زیبا می‌پاشد. زیبا از درد روی زمین می‌افتد و به خود می‌پیچد. مرادی از این عمل خود متاثر می‌شود. کمی راه می رود، سپس می‌ایستد و دوباره به پشت صحنه می‌رود.
این که خودِ کارگردان عمل اسیدپاشی را انجام می‌دهد در جهت همان تفکری‌ست که معتقد است جامعه در پی پذیرش واقعیت‌ها و اشتباهات گذشته است. مرادی با این کار به ما گوشزد می‌کند که همه‌ی ما و حتی خودش به عنوان کارگردان اثر در خشونت علیه زنانمان نقش داشته‌ایم و با پذیرش این واقعیت است که می‌توانیم در جهت اصلاح این مسئله بر‌‌آییم.
در رابطه با کنش‌گری این نمایش باید بگویم که نشست و برخاست‌های هانیه توسلی به شدت این جایی است و به یک نظامی آمریکایی نمی‌ماند. اگر یک چادر گل گلی روی سرش باشد هیچ کس از ملیت آمریکایی او سر درنمی‌آورد. طنازطباطبایی در نقش یک دخترِعراقی به خوبی ظاهر می‌شود اما گاهی عجول بودن درانجام اکت و رفتارها باعث می‌شود تا برخی مکث و سکوت‌ها به خوبی درنیامده و حقشان ادا نشود. اما پانته‌آ پناهی‌ها به خوبی از پسِ نجابت و صداقت شخصیتِ زیبا برآمده است و به تنهایی روی صحنه می‌درخشد.
در این چند جمله پایانی ذکر یک توصیه، مهم و حیاتی به نظر می‌‌رسد. تجربه نشان می‌دهد که واقعا خواندن آیة الکرسی و راز و نیاز با خالق یکتا پیش از اجرا می‌تواند در تماشای یک اثر نسبتاً خوب و مناسب موثر واقع شود. پس شدیداً التماس دعا داریم دوستان!


نامه های عاشقانه از خاورمیانه
نویسنده: کیومرث مرادی،پوریا آذربایجانی
کارگردان: کیومرث مرادی
بازیگران: (به ترتیب ورود) طناز طباطبایی، پانته آ پناهی ها، هانیه توسلی
طراح صحنه: نرمین نظمی
طراح موسیقی: هانا کامکار
طراح و مهندس صدا: آیدین الفت
طراح لباس: ندا نصر
طراح گریم: لعیا خرامان
طراح گرافیک: سینا افشار
طراح ویدئو گرافیک: معین شافعی
مشاور پرواز: ارشا اقدسی
گروه موسیقی: پریشا کاشفى (نوازنده سازهاى زهى)، تارا موسویان (سازهای کوبه ای)، سحر عباسی (چنگ)،مهسا اقبالى (همخوان)
عکاس: سیامک زمردی مطلق
مدیر تولید و مجری طرح: محمد قدس
گروه کارگردانی: رکسانا بهرام، فواد خرابانی
مدیر تبلیغات و روابط عمومی: آوا فیاض
ساخت تیزر: امیر افشاری
مدیر صحنه: محمد رضا نژاد،امین شیبانی
کاری از کمپانی تئاتر امید ایران
جمعه ۲۶ آذر ۱۳۹۵ تا جمعه ۰۱ بهمن ۱۳۹۵
۱۹:۳۰ و ۲۱:۳۰
۱ ساعت و ۱۰ دقیقه
بها: ۴۰,۰۰۰ تومان


http://www.exittheatre.ir/Exit/nshryat/nshryat.html
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام
گروه محترم همیاری در صورت امکان صفحه نمایش خانه پاکیزه را ایجاد بفرمایید
با تشکر از زحمات شما
امیرمسعود فدائی و شایسته محمدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و بررسی نمایش " دیابولیک : رومئو و ژولیت " به کارگردانی آتیلا پسیانی
ضدعاشقانه رومئو و ژولیت با طعم آش شله قلمکار
گروه تئاتر اگزیت - مجید اصغری

گاهی واقعا به این مسئله فکر می‌کنم که نویسندگانی چون اوریپید، سوفوکل، شکسپیر، چخوف و ... که این شب ها آثارشان توسط برخی دوستان روی صحنه اجرا می‌شود، چه گناه کبیره ای در طول زندگانی خویش مرتکب شده اند که نمایشنامه‌هایشان باید به این شکل اسف بار درآمده و روی صحنه اجرا شوند. پاسخ بی پرده هویدا است. در مملکتی که علم دراماتورژی به اندازه دو واحد در دانشگاه‌های هنرهای نمایشی‌اش تدریس نمی‌شود و بعضا این مهم از طریق ید بیضای معجزه‌گر سایت یوتیوب به برخی حضرات منتقل می‌گردد، انتظاری جز این نیز نمی‌توان داشت. نمایش‌هایی که این روزها عناوینی چون " اقتباس "، " برداشت آزاد "، " خوانشی دیگر" و ... را پسوند آثار بزرگ نویسندگان مشهور قرار داده، با قیچی به جان نمایشنامه می‌افتند، اثر را تکه پاره کرده و سرآخر اسم خود را به عنوان نویسنده روی پوستر درج و به مخاطبان معرفی می کنند. در برخی از این پوسترها چنان اسم نویسنده را ریزتر از نام والا مرتبه خود چاپ می‌کنند که زبانم لال انگار نویسنده اصلی نمایشنامه باید کلاهش را به هوا بیاندازد که عالیجنابان نیم نگاهی به متن‌شان انداخته و هرچند بخش اندکی از آن را روی صحنه آورده‌اند. اما برخی این وقاحت را به انتها رسانده و هیچ نام و نشانی از مؤلف اصلی در بروشورها و پوسترهایشان درج نمی کنند. توجیه‌شان نیز مثل آثارشان جالب و درخشان است. می گویند همه می‌دانند که فلان متن اثر شکسپیر است، دیگر چه حاجت به نوشتن نام ویلی عزیز! صدایش را درنیاورید. اگر هم ندانند که چه بهتر. همه چنین فکر می‌کنند که این اثر شش دانگ با سند منگوله دار متعلق به خودِ ماست. حال که صحبت از پوستر شد، پس بهتراست شوخی را کنارگذاشته و به مباحث جدی تری بپردازیم و ادامه بحث را با ویترین نمایش پیش ببریم. همواره از " رومئو و ژولیت " به عنوان مهم ترین عاشقان ادبیات نمایشی یاد می شود. دختر و پسری که خانواده‌هایشان با هم دشمنی دیرینه ای دارند که این کینه و خصومت به واسطه مرگ هولناک این عاشق و معشوق به پایان رسیده و موجب خاموش شدن آتش سالها عداوت میان دو خانواده می‌شود. این چکیده‌ترین بیانی است که می‌توان از نمایشنامه " رومئو و ژولیت " شکسپیر عرضه داشت که متاسفانه گروه اجرایی نمایش به این دوخطی متن نیز وفادار نیستند. با این چکیده‌ای که عرض شد سوی سالن سمندریان می‌رویم و در لابی مجموعه ایرانشهر با پوستر نمایش مواجه می‌شویم. بستر پوستر با رنگ بنفش طراحی شده. این رنگ نشانه‌ایست از پایداری، وفاداری، اصالت و نجابت که از جمله کدهایی است که ویژگی‌های اصلی کاراکترهای متن شکسپیر را عیان می‌کند. (حال بگذریم که ما ذره ای از این نجابت و اصالت را در ستاره پسیانی و نوید محمدزاده به عنوان رومئو و ژولیت نمایش نمی بینیم.) اما این طراحی مناسب رنگ بندی با کمی کج‌سلیقگی و ابهام همراه است. روی این بستر بنفش، کلوزآپ ستاره پسیانی و نوید محمدزاده را داریم که نگاه‌شان به مخاطب پوستر است و دو کلاغ روی سرشان نشسته اند. طبیعتا چهره نورانی دو کنش‌گر استار این نمایش به این شیوه ازترفندهای جذب حداکثری مخاطب است که به شکلی ابتدایی در پوستر اصلی گنجانده شده اما سوال این جاست که این کلاغ‌ها چه توجیهی را با خود یدک می‌کشند؟ آیا از منحوس بودن سرنوشت رومئو و ژولیت خبر می‌دهند؟ انصافا آیا سرنوشت این دوعاشق و دلباخته منحوس است؟ چه پایانی زیباتر از آن چه شکسپیر برایمان روایت می کند که عشق و همچنین پایداری در راهش حتی تا پای جان می‌تواند درمان نهایی تمام خشونت‌ها و خصومت‌ها باشد. اصلا ما داریم درباره کدام رومئو و ژولیت حرف می‌زنیم؟ آن که شکسپیر به ما معرفی کرده و یا آن که محمد چرمشیر به مدد آتیلا پسیانی به ما عرضه می‌کند؟ با همین پیش فرض ها وارد سالن می‌شویم. صندلی‌ها به صورت دوسویه چیده شده‌اند (متاسفانه برخی گمان می‌کنند که این نمایش به صورت سه سویه است و بالکن را سوی سوم می‌پندارند، در صورتی که منطق فرمی کارگردانی این اثر بر اساس دوسویه‌گی مخاطبان اجرا می‌شود و وجود بالکن صرفا به دلیل پر شدن بیش از ظرفیت سالن است تا افراد بیشتری به تماشای این نمایش بنشینند.) اجازه دهید قدری در همین جا مکث کنیم. کارگردانی اجراهای دوسویه بسیار دشوار و پیچیده است. میزانسن‌ها در این شیوه باید به قدری دقیق و مبتنی بر متن باشند که این دوسویه‌گی نه تنها به چشم نیاید، بلکه با خودِ نمایش نیز ادغام شده و به جزئی از فرم آن بدل شود. حال فلسفه دوسویه بودن چیست و در چه نمایش‌هایی می‌توان از این شیوه استفاده کرد؟ پاسخ این سوال به همان اندازه‌ای که فرم در هنر اهمیت دارد مهم است. این که مخاطب از چه زاویه‌ای با اثر مواجه شود و به آن بنگرد از جمله مهم‌ترین مسائلی است که یک کارگردان به آن می‌پردازد و باید دغدغه اش را داشته باشد. بی تردید این شیوه فقط در بلک‌باکس‌ها قابل اجراست. مخاطب در جایگاه خویش می‌نشیند و به فاصله کمی از خود، کنش‌گران در حال اجرای نمایش هستند و پشت ایشان مخاطبان سوی مقابل دیده می‌شوند. ما می‌دانیم افرادی که آن سوی ما نشسته‌اند نیز چون ما مخاطب نمایش هستند و میان‌مان پدیده‌ای نمایشی در حال اجراست. گویی پدیده نمایشی میان مردم و گرداگرد آن ها محصور است و آن چه این بین رخ می‌دهد از دل ایشان برمی‌آید و جدا از آنها نیست. اما این شیوه از نگاه تماتیک با اصل نمایشنامه در تضاد است. چرا که پدید آمدن عشق میان این همه کینه و خصومت به شگفتی می‌ماند و پایداری و وفاداری به عشق، این شگفتی را به زیبایی بدل می‌کند. آیا غیر از این است که آدمی شگفتی را می‌ستاید و آن را بالاتر از نگاه خود قرار می‌دهد؟ حال تصور کنید اگر این نمایش در یک سالن سن دار اجرا می‌شد و پدیده نمایشی بالاتر از نگاه مخاطبان قرار می‌گرفت، آیا تاثیر نمایش بر مخاطب دوچندان نمی‌شد؟ بگذریم. با همین افکار روی جایگاه خود می‌نشینیم. تعدادی اجساد کفن‌پوش شده در قد و قواره های مختلف کنار هم ردیف شده‌اند. چه اتفاقی افتاده؟ این اجساد قربانی کدام حادثه‌اند؟ نمی‌دانیم. تیبالت جوان ( عموزاده ژولیت ) بر بلندای یک سکو می‌ایستد. او نوزادی را در بغل دارد و برایش لالایی می‌خواند. گویی یوم‌الحشر است و تیبالت همچون اسرافیل صدایش را رساتر به گوش مردگان ولو شده بر کف صحنه می‌رساند. حال این لالایی به پایان رسیده و وی نوزاد را با خشونت و بی‌مهری تمام به درون گودالی شوت می‌کند. این خشونت از کجا نشأت می‌گیرد و قرار است ما را به کدام منزلگاه برساند؟ لارنس کشیش وارد می‌شود و یکی یکی مردگان را از خواب مرگ بیدار می‌کند. این بود شروع یک نمایش به ظاهر عاشقانه. با توجه به صدای قطاری که هر از گاه فضای صحنه را می‌شکند و از بالای سرمان شنیده می‌شود، می‌توان حدس زد که ما زیر زمین و در دنیای مردگان قرار داریم. اما در طی نمایش این قرارداد بارها نقض می‌شود. افراد دو خانواده به صحنه می‌آیند. رنگ غالب پوششان سیاه است. یکی چون گانگسترهای آمریکایی می‌ماند، دیگری چون عجوزه‌ها روی زمین می‌خزد، آن یکی با تکه استخوانی واق‌واق می‌کند و دسته‌ای به زمین پای کوبیده و کل می‌کشند و ما به عنوان مخاطب این نمایش در عجبیم که دانه‌ی عشق رومئو و ژولیت قرار است از کجای این فضای نکبت‌بار سبز شده و همچون درختی استوار بایستد و دو خانواده را در پناه سایه خود حفظ کند. از همین حالا خیال‌تان را راحت کنم که در ادامه نمایش، نه درختی سبز می‌شود و نه در حد دانه‌ای عشق روی صحنه جان می‌گیرد. دنیای مردگان، دنیای سکون است و در این دنیا هیچ دانه‌ی عشقی نخواهد رویید. چرا که اساس عشق، با وفاداری در راه آن است که اعتبار می‌یابد و ماندن در این راه به پویایی، تحرک و جاه‌طلبی نیاز دارد. جالب است بدانید که همه در این نمایش معتادند. از لارنس کشیش بگیرید تا خودِ رومئو و ژولیت. همه حشیش‌بازند و در پی منافع خود به هر کاری دست می‌زنند. همه به نوعی شر محسوب می‌شوند و هیچ یک برای رضای خدا هم که شده نمایندگی خیر را بر عهده نمی‌گیرند چه رسد برای رضای شکسپیرمظلوم. همه مشکل ما این است که می‌خواهیم نمایش‌مان را صرفا بر اساس ایده و ساخت تصاویری که سال‌هاست منسوخ شده‌اند پیش ببریم و دور از انتظار نیست اگراین شیوه کارساز نباشد، در گل بماند و قدمی پیش نبرد. مشکل آن جایی است که ما خروارها ایده اجرایی را روی هم تلنبار کرده، کمی از سنت و کمی از خشونت های مدرن نیز رویش گذاشته و اسمش را می‌گذاریم " پست مدرنیزم ". به همین راحتی! مشکل آن جایی است که ما به هزار زور هم که شده می‌خواهیم با بی‌منطقی‌های نظری و عملی‌مان روی صحنه منطق بسازیم و این آش شله‌قلمکار را مقابل مخاطب بگذاریم و بابتش مبلغ چهل هزار تومان ناقابل بستانیم. فکرعیوب کارمان را هم کرده ایم. کافی است از استار این روزهای تئاتر و سینما به عنوان نقش اصلی نمایش بهره‌مند شویم و دیگر هیچ مشکلی نخواهد بود. حالا توجه شما را به صحنه دیدارعاشق و معشوق نمایش دعوت می‌کنم. رومئو و ژولیت هر دو مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند. با توافقی که بینشان صورت می‌گیرد سلاح های سرد و گرم‌شان را کنار می‌گذارند. ژولیت ( ستاره پسیانی ) که با آن پوشش و گریم بیشتر شبیه کاراکترهای فانتزی معرفی می‌شود، از چکمه کودکانه خود مواد مخدر بیرون آورده و قدری از آن را به رومئو( نوید محمدزاده ) می‌دهد و هر دو از آن استعمال می‌کنند. دیالوگ‌هایی که بین‌شان رد و بدل می‌شود به این شرح است :
ژولیت : چطوره؟
(مکث)
رومئو : خوبه. (مکث) آره واقعا خوبه.
در این لحظه رومئو متوجه حضور شخص ناشناسی می‌شود. آن شخص تیبالت است. رومئو او را می‌کشد و نقش بر زمینش می‌کند. ژولیت گریه‌کنان به سمت تیبالت خیز برداشته و محکم او را در آغوش می‌گیرد. لختی به این صورت می‌گذرد و در نهایت اشک‌های تمساح‌گونه‌اش می‌خشکد و جنازه او را با خشونت تمام به گوشه‌ای پرت می‌کند. کمی می‌گذرد و سپس :
ژولیت: چرا منو نکشتی؟
رومئو: چون اخم کرده بودی. وقتی اخم می‌کنی خوشگل می‌شی.
ژولیت: پس یادم باشه سری بعدی که دیدمت حتما بخندم.
رومئو: اونجوری که دیگه بدتر...
و این شد استارت عشق تاریخی رومئو و ژولیت. صحنه بعد چه می‌بینیم؟ رومئو و ژولیت با یک مونوپاد و موبایل در حال سلفی گرفتن از یکدیگرند. اینجاست که از خودمان می‌پرسیم گروه اجرایی دقیقا که را به سخره گرفته‌اند؟ خودشان را یا مخاطبان را؟ میزانسن‌های آشفته و بی‌هدف، ورود و خروج‌های بی‌اثر، مردن و باز مردن و باز مردن کاراکترها برای چیست و چرا؟ مدیونید اگر فکر کنید که ناتوانی کارگردان در این قضیه نقشی داشته است. ستاره پسیانی با یک اسلحه به وسط صحنه می‌آید و به هوا و زمین و زمان شلیک می‌کند. حتی به تصویر خودش هم رحم نمی‌کند و بارها با خودمان می‌گوییم پروردگارا آخر چرا؟! خشونت و خودزنی‌های سادیسمی رومئو (نوید محمدزاده) چرا؟ این خودنمایی‌های بیش از اندازه چرا؟ استفاده از میکروفن برای کنش‌گری که یک متر با مخاطبان فاصله دارد و هر از گاهی صدای خِش خِش آن موجب آزار می‌شود چرا؟ درنهایت این رابطه ضدعاشقانه این گونه به پایان می‌رسد : رومئو روی زمین در حال جان دادن است و ژولیت توسط لارنس کشیش کشته می‌شود و اینک هر دو با هم جان می‌دهند. جالب اینجاست که والدین آنها (نمایندگان هر دو خانواده) با سردی و بی‌رحمی تمام نظاره‌گر جان دادن تصنعی فرزندان‌شان هستند. چه خوب است که دقیقا در همین لحظه نمایش پایان می‌یابد و ما برای کشف‌ شهود تازه‌ای که کارگردان از این متن استخراج کرده اند، می‌ایستیم و تشویقشان می‌کنیم. واقعا مرحبا. در رابطه با ایفای نقش کنش‌گران این نمایش باید عارض شوم که ستاره پسیانی مدت‌هاست در ورطه تکرار افتاده و ژولیتی که به ما تحویل می‌دهد فرق چندانی با سایر کاراکترهایی که در این چند وقت روی صحنه ایفا کرده ندارد. این خطر نوید محمدزاده را نیز تهدید می‌کند. اما بر خلاف این دو، بهرام افشاری و اصغر پیران هستند که تا حدودی بارسنگینی صحنه را روی دوش می‌گیرند و ایفای صادقانه‌ای از خود به نمایش می‌گذارند. بقیه نیز یا دیده نمی‌شوند و یا خودشان عامدانه کاری می‌کنند که مخاطبان از نگاه کردن به آنان صرف‌نظر کنند. در این چند خط پایانی تنها آرزو می‌کنم و امیدوارم که در آینده ای نه چندان دور نهادی، کمیته ای، ستادی و یا بنیادی برای حفظ و حراست از آثار بزرگانی چون شکسپیر که به عقیده اینجانب حق بزرگی به گردن تمام هنرمندان و نویسندگان بعد از خود را دارند، تشکیل شود تا آثارشان تا این میزان مورد ظلم واقع نشوند. آمین!
نهم دی ماه هزار و سیصد و نود پنج


نویسنده: ... دیدن ادامه » محمد چرم شیر (بر اساس نوشته ویلیام شکسپیر )
طراح و کارگردان: آتیلا پسیانى
بازیگران: (بر اساس حروف الفبا) بهرام افشارى، ستاره پسیانى، خسرو پسیانى، اصغر پیران، نوید جهانزاده، علیرضا حبیبى کسبى، روح الله حق گوى لسان، ناز شادمان، مهدى صدر، دایانا فتحى، نوید محمد زاده، فاطمه نقوى
تهیه کننده: پوپک کم گویان
مجرى طرح: صمد طالقانى
آهنگساز و طراحى صدا: بامداد افشار
نوازنده ى سازهاى الکترونیک: کاوه ستارى
نوازنده ى نى انبان: امید سعیدى
نوازنده ى ساز فرش: وحید خوشحال
مدیر تولید و دستیار کارگردان: امیر حسین دوانى
برنامه ریز: ستاره پسیانى
گروه کارگردانى: سیما خوشنویس، امین یزدانى نژاد
دستیار طراح صحنه و لباس: علیرضا حبیبی کسبی
گرافیک: پدرام تنعمى
عکاس: مهرداد متجلّى
مشاوره رسانه‌ای: بابک احمدى
روابط عمومى و تبلیغات: علیرضا حسینى، فرید حسینى
رابط بین الملل: وحید عوض زاده
کاری از گروه تئاتر بازی

ایرانشهر - سالن استاد سمندریان
۳۰ آذر ۱۳۹۵ تا پنجشنبه ۳۰ دى ۱۳۹۵
ساعت ۲۰:۰۰( ۱ ساعت و ۲۰ دقیقه)
بها: ۴۰,۰۰۰ تومان


http://www.exittheatre.ir/Exit/nshryat/nshryat.html
با احترام
من بعنوان یکی از علاقمندان به هنر با هیچگونه نهاد و کمیته و ستادی دلواپس که با شعارِ حفظ و حراست، موجبِ محدودیت و انسداد تخیل، تجربه و کشفِ کارکردهای مبتکرانه از آثار هر بزرگی در ساحت آفرینش هنری شود، موافق نیستم چراکه لطف هنر را در خرق عادت ... دیدن ادامه » و خاصیت ایجابیِ آزادسازی هرآنچه می (نمی) تواند باشد می دانم و نه انحصار و سلبیت پنهان در دلِ ممیزی، تحریم، بایدها و نبایدها و فکر می کنم اگر چنین بنیادهایی در گذشته موفق بودند هرگز بزرگان به بزرگی نائل نمی آمدند تا امروز من و شما خشم ناشی از عدم ارتباطمان با یک نمایش را پشت صیانت از ارزشهایشان مخفی کنیم که این عین استبدادست یعنی هم او که از آن برائت می جوییم.
در خصوص خود نمایش و ایراداتی که به میزانسنها و عناصر کانسپچوال، استفاده از مونوپاد، حضور اسلحه، نوزادانی که فرمودید شوت می شوند، سردی و بی تفاوتی خانواده ها به مرگ رومئو و ژولیت، آن عجوزه ای که به خزیدنش بر زمین اشاره نمودید و دیگر موارد درون متنی، در روزهای آتی در مطلبی نظرم را ضمن موافقت با فحوای برخی انتقادات شما تقدیم خواهم کرد. امید که توفیق پاسخ صادقانه به سوألاتِ بعضاً توأم با مزاح را تا حدی داشته باشد.
۰۹ دى
کاش میشد به اندازه ی یک پنجاهم نگاهی که به این نمایش پر مخاطب از طرف منتقدان و مردم میشود ، به نمایش هایی که مخاطب کمتری دارد نیز بشود . ممنون
۱۰ دى
با سلام
کاملا دست می فرمایید. حتما به آقای اصغری پیغام شما را خواهیم رساند.
۱۱ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همایش کارگاه های آزاد مکتب تهران
زمستان ۹۵
جلال تهرانی
سه کارگاه مجزا:
درام نویسی/کارگردانی/بازیگری
برای کسب اطلاعات بیشتر و نحوه ثبت نام با شماره ⬅️۸۸۸۹۱۵۱۲➡️ تماس بگیرید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به دلایل خاص این متن را به هیچ نمایشی متصل نمی کنم و به صورت کلی پیشنهادم را جهت بررسی برای گروه همیاری تیوال بیان می کنم. در روزهای اخیر شاهد نمایش هایی بودم که علی رغم هیچ توضیح و اخطاری، حاوی حجم وسیعی الفاظ رکیک بودند. شاید تصور ساده انگارانه بوده است که با خواندن دیدگاه های هر نمایش بتوان به میزان سیاهی حاکم در آن پی برد. از همین رو به جهت کاهش میزان آسیب هایی از این دست استدعا دارم، برای هر نمایشی در کنار اطلاعات پایه نظیر ساعت و محل اجرا، اطلاعاتی نظیر میزان استفاده از الفاظ رکیک، حرکات نامناسب برای گروه های مختلف سنی، عقیدتی و... درج شود.
امید رستگار این را خواند
اصولا تاتر مخصوص کودکان نیست و برای افراد بزرگسال هست و قطعا برای افراد بزرگسال شنیدن اونچه که شما رکیک !!!! خطابش میکنیین و متاسفانه به علت سانسور در نمایشهای ایرانی برخلتف سایر نقاط دنیای متمدن ،وجود ندارد و مشکل شما هم با نبردن کودکان به تاتر و نشاندنشون ... دیدن ادامه » پای بیست کانال صداسیما که یسره دارن حرفهای فاخر و مودبانه میزنن و درنتیجه به مخاطب نه تنها ضرر نمیرسونن بلکه سود وافر هم دارند و درنتیجش میبینیم که جامعه ما و مردمش کاملا با اخلاق و ایده ال و مودب و....فیلان هستند و همه اینها از برکت عدم کاربرد حرفهای رکیک در صداسیمای ماست(برخلاف سایر کشورها)....ضمنا از اون جخ ا که ظاهرا منظور شما از کلمات رکیک (الاغ و بی پدر و دیوث!!! و....) میتونه باشه اما تاکید براینکه در یه تاتر کلمات رکیک وجود داره باعث میشه سطح توقع شعبون بی مخ ها بالا بره و دلواپس بشن و بیان و نمایش رو بهم بزنن!
۰۴ دى
گروه محترم همیاری،خواهش میکنم سابقه روشن خودتون رو در تاسیس تیوال و تاثیر قابل توجهی که بر فروش نمایشها گذاشتین(و زمینه ساز تاسیس سالنهای جدید شد این سیستم فروش انلاین بلیط) و.... رو با پیشقدم شدن در امر نامبارک سانسور، به باد ندین....شما ممکن هست که دلایل ... دیدن ادامه » ظاهرا(و صرفا ظاهرا) معقولی داشته باشین ولی وقتی تیغ تیز سانسور در دست ..... قرار گیرد با ان ،ان خواهند کرد که خود میخواهند و نه ان که شما تصور میکردین (درجه بندی شبیه انچه که در خارج هست) و نتیجش برای همه وحشتناک خواهد بود و برای شما هم تاسف پیشگام بودن در چنان فاجعه ای خواهد ماند و هم غم از دست رفتن کسب و کار شریف و فرهنگیتان (که بسیار برای فرهنگ و هنر ما پر برکت بوده و نابودی ان نه فقط شما که کل هنر تاتر رو متضرر خواهد کرد) و به این فکر کنین که این سیستم درجه بندی که در اصل مربوط به سینماست اگر در ایران قابلیت اجرایی داشت در سینما بکار گرفته میشد که در هر سالنی دست کم پنجاه کودک هست و نه در تاتر که در هر پنجاه سالنش ممکن هست یک کودک باشد
۰۴ دى
این رو با اطمینان نمیتونم بگم اما تا جایی که در خاطرم هست سیستم درجه بندی سنی غربی ها مربوط به سینماست و نه تاتر که پیشفرضش این هست که مخصوص کودکان نیست (مگر نمایشهای مخصوص کودکان) ....ضمنا از بعد اقتصادی هم معقول نیست تلاش برای جذب کودکان زیر هجده سال که ... دیدن ادامه » بدلیل درگیری در مدارس غیر انتفاعی و اامتحانات و کنکور و تلگرام و اینستاگرام و....و....و....نه فرصت و علاقه ای برای دیدن تاتر دارند(بجز استثناها) معقول نیست وقتی خطر از دست رفتن کل بازار رو در پی داشته باشد
۰۴ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش دیابولیک با اجرای بینظیر نوید محمدزاده ،ذعالی بود ولی جو بسیار سنگینی با حضور آقای پسیانی وجود داشت ، احساس کردم دیوار ضخیمی بین طرفین ایجاد شده بود چرا که اصل ارتباط با مخاطب رو اصلا نمیدونن و بسیار سرد و خشک وبی روح با مخاطبینشون برخورد میکنند ، نمیدونم چرا در این حد جو سنگینی بود !!
مهدی حسین مردی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«جهان های ناموازی متن و اجرا»
نگاهی به نمایش «من آنجا نیستم»
نویسنده: مهدی میرباقری
کارگردان: لیلا پرویزی
بازیگران: جلیل جلالی، عباس سلطانی، مرضیه مهرجو، سعید دخیل علیان، زینب گیوی
مکان اجرا: اصفهان، تالار هنر
(به چاپ رسیده در روزنامهٔ اصفهان امروز ۹۵/۱۰/۶ شمارۀ 2845)

ایدۀ اصلی متن این نمایش برگرفته از یک تئوری علمی به نام «نظرِیۀ جهان های موازی» است. در سال 1954.م یکی از دانشجویان دورۀ دکتری دانشگاه پرینستون به نام «هاگ اورت» ایده ای بنیادین را مطرح کرد مبنی بر اینکه جهان های موازی متعددی وجود دارند که درست شبیه به دنیای ما هستند. این عوالم همگی به دنیای ما مربوط می شوند؛ در واقع آنها تابعی از ما هستند و ما نیز تابعی از آنها. بر اساس این نظریه در این جهان های موازی جنگ ها نتایج و پیامدهایی متفاوت از آنچه ما می دانیم داشته اند. موجوداتی که در این دنیا منقرض شده اند، تکامل یافته و هم اکنون در عوالم دیگری زندگی می کنند. از طرفی در جهان های دیگر احتمال می رود که ما انسان ها نیز منقرض شده باشیم.
این نظریه بسیار پیچیده بوده و درک آن با دشواری هایی همراه است. این تئوری پیش تر نیز در آثار علمی و تخیلی مطرح گردیده و در حوزۀ متافیزیک نیز به آن اشاره هایی رفته است. بر طبق این نظریه اگر تا کنون خود را در شرایطی یافته اید که مرگ، یکی از نتایج احتمالی اش بوده، آنگاه در جهان های موازی با این دنیا شما مرده اید. این نظریه درک ما از زمان به عنوان یک مفهوم خطی را زیر سؤال می برد. تصور کنید که یک خط زمانی، تاریخ جنگ ویتنام را به تصویر می کشد اما به جای آنکه با یک خط مستقیم روبرو باشیم که در آن اتفاقات مهم به سمت جلو پیش می روند، با خطی زمانی روبرو هستیم که بر اساس تفسیر جهان های متعدد به وجود آمده و هر نتیجۀ احتمالی از یک عمل را به تصویر می کشد که هر کدام از آنها به عنوان نتیجه ای از پیامد اولیه باز هم شاخ و برگ پیدا کرده و با احتمالات مختلف نمایش داده می شوند. استفاده از یک چنین نظریۀ علمی در یک متن دراماتیک بسیار می تواند جذاب باشد، اما در کنار این جذابیت پیچیدگی هایی نیز برای مخاطب به وجود خواهد آورد که این موارد می تواند در میدان اجرا توسط ایده ها و تمهیدات مناسب و سنجیدۀ کارگردانی اندکی روشن تر و قابل درک تر شوند.
البته میرباقری در نمایشنامۀ خود از برخی اصول این تئوری تخطی کرده؛ برای مثال در نظریۀ جهان های موازی سیالیت زمان وجود دارد که این ویژگی در این متن رعایت نشده و ما همواره با یک زمان ثابت که روز و تاریخ و ساعت معینی است مواجه هستیم. لیکن نویسندۀ نمایشنامه تا حد قابل قبولی توانسته از یک نظریۀ علمی در خدمت یک اثر دراماتیک استفاده کند؛ چیزی که در نمایشنامه های ایرانی تا کنون بسیار کم سابقه بوده گرچه در سینمای جهان رونق فراوان داشته است.
در پایان نمایش شاهد هستیم که دوباره به صحنۀ اول بازگشت داده می شود و این بار وقایع طور دیگری رقم می خورند. در پایان صحنه نیز یکی از بازیگران می گوید که «چقدر این صحنه برای من آشناست. انگار قبلاً جایی آن را دیده ام.» اینجاست که یکی از بزرگ ترین اشتباهات کسی که به عنوان کارگردان این نمایش است صورت می گیرد. زمانی که نمایشنامۀ اصلی این کار را می خوانید متوجه می شوید که هیچکدام از این دیالوگ ها وجود ندارند و توسط کارگردان به اثر افزوده شده اند که این حرکت به بن اندیشۀ نویسنده و کلیت اثر و اجرا لطمه وارد کرده است. ایشان اگر قبل از اضافه کردن این دیالوگ ها به صحنۀ پایانی اندک تحقیقات و مطالعه ای در این زمینه انجام می داد متوجه می شد که چیزی که از آن سخن گفته است در واقع یک پدیدۀ روانشناسی است به نام «دژاوو» یا همان «آشنا پنداری» که روانشناسان به آن «پارامنزیا» نیز می گویند. این پدیده هیچ ربطی به نظریۀ جهان های موازی که نمایشنامه بر پایۀ آن استوار است ندارد و مسیر متن را از چیزی که مد نظر نویسنده بوده خارج کرده و کمکی نیز به مبحث اجرایی نمی کند. مانند این است که بر فرض مثال به جای اینکه شکر در چای بریزیم، مقداری ماست در آن حل کنیم؛ یعنی آوردن چیزی که مربوط به ماجرا نیست به صرف سلیقۀ شخصی. «دژاوو» کلمه ای فرانسوی به معنای «پیش از این دیده شده» است. این همان حس پر اوهام و غریبی است که در مواجه با منظره، اتفاق و تجربه ای کاملاً جدید به آن دچار می شویم و تصور می کنیم که این واقعه در گذشته و کاملاً به همین ترتیب برایمان رخ داده یا شاهد اتفاق افتادن آن بوده ایم. «پارامنزیا» نیز نامی مرکب است که شامل «پارا» به معنای موازی و «منزی» است که به زبان یونانی معنای «حافظه» می دهد.
برای اولین بار «امیلی بویراک» دانشمند فرانسوی در سال 1867.م این واژه را در کتابش با عنوان «آیندۀ دانش روانشناسی» به کار برد. حدود هفتاد درصد از مردم اظهار می کنند که این احساس را تجربه کرده اند. هر چند این اتفاق بیشتر در افراد ما بین سنین 15 تا 25 سال می افتد و دانشمندان عقیده دارند با بالا رفتن سن دیگر این اتفاق پیش نمی آید. بیش چهل تئوری دربارۀ اینکه دژاوو چیست و چه علتی در بروز آن هست وجود دارد. دو قرن است که مردم سعی می کنند دلیل این پدیده را کشف کنند که از فلاسفه و روانشناسان تا کارشناسان ماوراءالطبیعه هر کدام در این باب نظری دارند. محتمل ترین توضیح برای دژاوو این است که این حس، نوعی پیش آگاهی یا غیب گویی نیست بلکه قسمی بی ترتیبی حافظه به شمار می رود و تصور یادآوری یک تجربه است. برخی دانشمندان معتقدند که دژاوو ناشی از واکنش های عاطفی به وقایع مشابه است، برخی دیگر خاطرنشان می کنند که مدارهای کوتاهی در مغز ایجاد می شود که رویدادی را کسری از ثانیه زودتر از وارد شدن آن به خودآگاهی فرد به حافظۀ او می فرستند. برای دژاوو انواع مختلفی قائلند که در این مجال نمی گنجد.
از نمایشنامه که بگذریم باید به این مسئله پرداخت که ایدۀ اجرایی این نمایش چیست؟ آیا همانطور که متن با موضوع نوین و بکر و تازه ای همراه است، به موازات آن و در جهان موازی اجرا نیز ایدۀ اجرایی بدیع و تازه ای برای نشان دادن مکنونات نمایشنامه وجود دارد یا خیر؟ آیا ایدۀ اجرایی توانسته پا به پای ایدۀ متن پیش آید؟ در پاسخ به این سؤالات باید گفت که خیر، چنین اتفاقی نیفتاده است. این عدم توفیق دلایلی دارد که از آن جمله می توان به تکراری بودن ایدۀ اجرایی اشاره کرد. طرح مجسم و بارزی که در ترسیم فضای درونی نمایش می بینیم یک درگاه عریض و طویل همراه با پنجره هایی در انتهای صحنه است که پرده ای سپید در پشت آن آویزان شده. در تعویض صحنه ها و هر صحنۀ مجزا رنگ نوری که بر این پرده می تابد تغییر می کند. ایدۀ اجرایی اصلی این نمایش شرحی است که در سطور فوق رفت. پیش از این بارها بر صحنۀ نمایش های مختلفی شاهد این ایده بوده ایم که پرده ای مرز مابین دنیاهای ملموس و ناملموس از قبیل پس از مرگ، تاریخ، آینده، گذشته و ... قرار گرفته است. به عنوان نمونه در این زمینه می توان به تئاتر «شکار روباه» به کارگردانی دکتر علی رفیعی اجرا شده در سال 1388 در تالار وحدت تهران اشاره کرد. در نمایش های اخیر اجرا شده در برخی از سالن های خصوصی پایتخت طی دو سال گذشته تا کنون نیز این ایده مکرر به کار گرفته شده است. گذشته از تکراری و مستعمل بودن ایده، مسئلۀ تعویض رنگ نورها بر پرده را می بینم به نشانۀ ایجاد مفهوم و انتقال پیام از لحاظ روانشناسی و مطابق با محتوای هر صحنه. مثلا نور آبی بر پرده برای صحنه ای که سردی فضا و روابط را نشان می دهد یا رنگ قرمز در صحنه ای دیگر که عشق و علاقه یا خطر و اضطرار را گوشزد می نماید.
مشکلی که در طراحی این تعویض نورها در صحنه های مختلف وجود دارد شتابزدگی و سردرگمی در مواردی و عدم تناسب نوع رنگ نور با محتوای صحنۀ جاری در سایر موارد است. مثلاً گاه نوری با رنگ خاص تنها در چند ثانیه ظاهر و سپس عوض می شود یا در جای دیگر در موضعی کوتاه تابش رنگ سبز را بر پرده می بینیم در حالی که ارتباطی با مفهوم دیالوگ های رد و بدل شده در آن لحظه نمی یابد. رنگ سبز در سطح معمول و عام خود به مفهوم تقدس، سرزندگی، امید و ... و در مفهوم خاص تر خود از لحاظ علمی «رنگ سبز نشانگر شرایط روحی و تنش انعطاف پذیر می باشد و از دیدگاه روانشناسی انتخاب کنندۀ این رنگ دارای ثبات قدم و استقامت و پشتکار است. رنگ سبز از نظر سمبلیک مانند درخت کاج با عظمتی است که ریشۀ عمیقی دارد، مغرور و سر به فراز کشیده است و محتوای عاطفی آن، غرور است.» (لوشر، 1390: 80)
یا ... دیدن ادامه » مثلاً تابش نور بنفش در پس زمینۀ صحنۀ سوم به چه معناست و چه ارتباطی با محتوای اتفاقات صحنه می تواند داشته باشد؟ وقتی ما به تماشاگر نشانه می دهیم و مسلّم می داریم که منظور ما از رنگ های گوناگون، رساندن مفاهیم مختلف و مربوط به همان رنگ هاست، دیگر نمی توانیم در این میان از یک رنگ مثلاً برای تزئین استفاده کنیم. به طور کلی نظام نشانه شناسی در این نمایش با اشکال روبروست. برای مثال سیب نیمه گاز زده شده ای که در یکی از صحنه ها وجود دارد و در خلوت بودن صحنه به گونه ای بر روی آکساسوار گذاشته می شود که به چشم بیاید، قطعاً به دنبال انتقال مفهومی از طریق نشانه است. اولین چیزی که می تواند برداشتی سمبولیک باشد و با تصویر سیب نیمه گاز زده شده به ذهن خطور می کند مفهوم «هبوط» است. نشانه ای آشنا که بر محصولات یک شرکت فراگیر جهانی apple نیز می بینیم و برای ما شناخته شده است. آیا این مفهوم به آن صحنۀ به خصوص ربطی پیدا می کند؟ یا وجود سیب در صحنۀ های دیگر نمایش! کارگردان نمی تواند مفهوم ذهنی خود را عینی کند. این سیب ها باید کاربرد دراماتیک خود را بر روی صحنه پیدا کنند و بتوانند پیامی که مد نظر آفرینندۀ اثر است را منتقل نمایند، اما سیب های این نمایش در انتقال پیام ناکام می مانند چون طرح صحیح و دلیل کافی برای نشانه شدن را ندارند و تنها در این بین تبدیل به آکساسوارهایی صحنه پر کن می شوند.
در طراحی لباس شاهد ترکیب رنگ های قرمز و مشکی در بسیاری از موارد هستیم و همچنین غلبۀ رنگ قرمز در اغلب لوازم صحنه از جمله لوازم آرایش، پارچ روی میز، جلد کتاب، مداد، روسری، سیب و حتی قاب موبایل. وقتی که عامدانه بسامد رنگی خاص در طراحی صحنه تکرار می شود، ذهن مخاطبِ حساس بیدرنگ به سوی دریافت مفهوم خاص و انتقال پیام می رود و ای کاش که در این جستجو حاصلی باشد و در گوری که بر سر آن گریسته می شود مرده ای مدفون. دلیل انتخاب کتاب جنایت و مکافات و مطالعۀ آن توسط شوهر چیست؟ آیا تنها این است که زن به او بگوید کم کم خودت هم داری شبیه راسکولنیکف می شوی؟ چه چیزهایی باید بیرونی گردد و توسط کارگردان نشان داده شود تا چنین حربه و بستۀ مفهومی ای که بر صحنه قرار گرفته کار کند و عملکرد آن جواب دهد؟ آیا کارکرد لازم و کافی خود را می یابد؟
در بخش موسیقی استفاده ای که صورت گرفته تنها برای پر کردن فضای نمایش در تعویض صحنه است. موسیقی کارکرد لازم را در این اجرا نمی یابد و از آن بیشتر استفادۀ ابزاری می شود تا بر انگیختن احساسات تماشاگر یا انتقال معنا و مفهوم خاص. یکی دیگر از خطاهای موجود در کارگردانی این اجرا طراحی صحنه است. می بینیم که بخشی از طراحی صحنه واقع گرایانه و بخشی دیگر طبق معمول اکثر کارهای این کارگردان استفاده از مکعب های چوبی است. مکعب هایی که گاه به صورت تخت خواب در می آیند و گاه مبلمان و سایر چیزها، به عبارتی استفادۀ چندگانه از وسایل صحنه که در تئاتر بسیار معمول است. لیکن شکستن هر اصولی هم خود دارای قواعدی است. هنگامی که ما بر متنی که دارای رگه های سورئالیستی است کار می کنیم بالطبع طراحی های سورئال در صحنه و لباس نیز می تواند در اجرا موثر عمل کند اما ترکیب طراحی های رئالیستی و سورئال و ناتورال و ... صرف خواست و سلیقۀ ما نظام کار را به هم می زند. به قول معروف: «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید!»
کلیت این نمایش را می توان به یک تابلوی نقاشی تشبیه کرد که یک نقاش نوپا ابتدا چیزهایی را که لازم می دانسته بر آن کشیده اما در پایان با یک سری جاهای سفید و خالی بر بوم نقاشی مواجه شده است. سپس برای اینکه آن جاهای خالی، سفید و بی مصرف نمانند آنها را با بوته یا درختچه ای پر کرده بدون اینکه برآورد کند یا بسنجد که آیا این بوته یا درختچه به آن قسمت از تابلوی نقاشی می خورد یا خیر. پیش گرفتن چنین شیوه ای باعث می شود که در پایان کار همان بوته ها و درختچه ها همانند خاری در چشم تماشا کنندۀ تابلو فرو بروند و بر سر جای خود بر روی تابلو زار بزنند تا زائد بودن خود را فریاد کنند.
تئاتر یکی از غنی ترین و پیچیده ترین شکل های ارتباط می باشد. نیاز است که به اجزای مختلف آن از جمله مبحث نشانه شناسی توجهی ویژه به عمل آید. رمزگانی که کارگردان در شیوۀ اجرایی خود برای انتقال معنا به مخاطب انتخاب می کند باید دارای اصولی باشد که بتواند اندکی از این پیچیدگی ها را ساده تر کرده و کاتالیزور خود را در جای مناسب به نمایش وارد سازد تا حصول نتیجه آسان تر و مطمئن تر حاصل گردد و به گسترش سطوح ارتباطی اجرا بیافزاید. تمامی اینها مواردی هستند که از منظر کارگردانی در این نمایش تا حد زیادی مغفول واقع شده اند. از سوی دیگر به برخی از ریزه کاری ها نیز که به ظاهر کم اهمیت به نظر می رسند اما رعایت آنها نشانۀ احترام به شعور مخاطب است توجه لازم صورت نگرفته، برای مثال در صحنه ای که صاحبخانه با شدت درب خانه را می کوبد، امکان این بود که دیالوگ های او که به زبانی خارجی ادا می شود به صورت نریشن و توسط فردی که لهجه و لحن صحیح آن زبان را می داند از پیش ضبط می شد و حین اجرا پخش می گردید نه اینکه توسط یکی از بازیگرها و با لحن و لهجۀ فارسی یک لهجۀ بیگانه تلفظ شود.
در مبحث بازیگری در این نمایش می توان گفت که به بازی هیچکدام از بازیگران نمی توان لقب بازی درخشان داد و بازی ها در حدی متوسط هستند اما از این بین بازی سعید دخیل علیان از استحکام و سلاست بیشتری برخوردار است و بیش از سایرین به حدی که می باید باشد نزدیک شده. عباس سلطانی در مواردی به صداسازی در حین گفتن دیالوگ ها نزدیک می شود و حجمی که به صدایش می دهد به چشم می آید که نمی باید اینچنین باشد. صدا یا باید از آنِ بازیگر شود و یا اینکه هیچ صداسازی کلاً انجام نشود. در صحنۀ ابتدایی حضورش نیز میزانسن های تکراری دارد به خصوص در زمانی که از مشاجره ها ناراحت و فراری می شود، این میزانسن ها باعث می شوند که تماشاگر احساس نکند که وی در خانۀ خود حضور دارد و گویا در محیطی غریبه حاضر است که از آن شناخت کافی ندارد که این ایراد به بازیگر ربطی پیدا نمی کند و جهت پیکان آن متوجه ضعف کارگردانی است. البته از این حقیقت نباید گذشت که سلطانی نسبت به بازی های سابق خود در این اجرا از حضور صحنه ای بهتر و مؤثرتری برخوردار شده است. جلیل جلالی و زینب گیوی در این نمایش مشغول به تکرار خویشتن هستند و از شخصیت ها و شیوه های بازی خود در نقش های پیشین نتوانسته اند فاصلۀ چندانی بگیرند که شاید یکی از دلایل این ایراد به غیر از ضعف در حوزۀ آموزش مربوط به کار کردن مکرر به طور انحصاری با یک کارگردان به خصوص و سرسپردگی به یک شخص واحد باشد.

منتقد: وحید عمرانی

منابع و مآخذ:
لوشر، ماکس، روانشناسی رنگ ها، تهران، نشر حسام و پورنگ، چاپ 19، 1390
پرند محمدی و پرندیس این را خواندند
رضا تهوری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام
گروه محترم همیاری در صورت امکان صفحه نمایش خانه پاکیزه را ایجاد بفرمایید
با تشکر از زحمات شما
نیلوفر ثانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"مرگ یزدگرد" به تماشاخانه بازیگاه می رود

به گزارش روابط عمومی گروه اجرایی، نمایشنامه مرگ یزدگرد نوشته بهرام بیضایی که کارگردانی رها حاجی زینل در تماشاخانه بازیگاه خوانش می شود. این نمایشنامه خوانی قبل از حضور در اولین جشنواره ملی بهرام بیضایی به صورت تک اجرا 4 دی ماه ساعت 19 در تماشاخانه بازیگاه خوانش خواهد شد.

حسن عسگری، علی صفری، جلیل رفیعی، اریک قاراسمیان، آرمیتا فروزنده اصل، شهرزاد محمودی و محسن بالسینی در این اثر به عنوان خوانشگران حضور خواهند داشت.
ذوق زده و رضا تهوری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به اطلاع دوستان عزیزم میرسونم ک دو اجرای پایانی گروه یک مساوی چهار همین دو اجرای آخر هفته میباشد

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آخه من نمی‌فهمم چرا بعضی از کاربرا اینقده ناراحت می‌شن و بهشون برمی‌خوره وقتی می‌بینن یکی اومده در مورد تئاتری که اونا از تماشاش لذت بردن، ابراز نارضایتی کرده.
مگه جز اینه که در هنر هرکسی زیبایی‌شناسی و متر و معیار خاص خودش رو داره؟
چرا همه دوس دارن وارد حاشیه‌بازی بشن و به جون هم بیفتن.
خواهر عزیز، برادر گرامی مهم اینه که شما حظ بصری و معنایی‌تان را ببرید.
پرداختن به امورات هشو و زائد فایده‌ای برای کسی ندارد. جسارتاً مگر جز تداعی کننده همان دعواهای کلامی در سطح شهر و خیابان‌هاست که هر کدام دوست دارند با صدای بلندتر ، حاضر جوابی و یا زور بازو حقانیت خود را به نمایش بگذارند؟
هر کسی توانمندی داره نقد فرمیک و محتوایی ارائه کنه، هرکسی هم نمی‌تونه به بیان کلی احساساتش مبادرت بورزه و اونایی هم که دوست دارن سعی کن از نوشته‌های اونایی که فکر ... دیدن ادامه » می‌کنن دانش بیشتری دارن بیاموزه و سطح کیفیش رو ارتقاء بده.
یه سایت فروش بلیط و طبیعتاً همراه با مقاصد اقتصادی و چند صفحه اینترنتی در حاشیه که قراره توش هم تبلیغ فعالیت‌های هنری و گپ و گفت و حتی موارد دیگه‌ای مثل آموزش بشه که نباید صحنه صف‌بندی تاخت و تاز چنگیزها و تیمورهای شبه‌هنری باشه.
لطفاً کمی گفتمانمان‌هایمان رانیز هنری کنیم.
بهتره از خودتون شروع کنید جناب
این مورد در مورد فیلمی که شما خودتون خوشتون اومده بود ولی کاربر دیگه نه به شدت تو ذوق می زد از بس بی مهابا به ایشون حمله کرده بودید متاسفانه!
۲۳ آذر
از قضا بعد فرمایش شما یه نیم نگاهی مجدد انداختم اما اساعه ادب درش نیافتم اما بازم حرف شما منطقی است و باید همه از خویشتن آغاز کنیم و من نیز سعی می کنم من‌بعد با دقت بیشتری کامنت گذاری کنم بانو امینی
۲۴ آذر
مورد مورد نظر شما رو هم برای ملاحظه سایر دوستان و قضاوت آنها می‌گذارم که چیزی پنهان نماند:

نوید قاسمی: فیلم به نظرم بیشتر شبیه پروژه یا پایان نامه دانشجویی یک نفر بود تا یک فیلم کامل. تصویرهای نصفه نیمه از افراد که فقط پشتشون به دوربین بود و سرهای جا ... دیدن ادامه » مانده از تصویر و لرزش همیشگی .فیلم برداری به نظرم افتضاح بود . موسیقی هم تو کار وجود نداشت . حتی میشه گفت نور ی هم تو کار نبود.

من (آربی): استاد قاسمی طپانچه نظرتان گلوله‌هایش به دلیل مجاورت با تنگِ بلورین آب، خیس شده و لاجرم شلیک نخواهد کرد.
با توجه به نظر شما؛ با فیلمی سروکار داریم که ویژگی‌های زیر را با خود به همراه دارد:
"فیلمی دانشجویی + فیلم‌برداری غیر متعارف (به دلیل گرفتن نماهایی غیر معمول با دکوپاژی مغایر با فیلم‌های رایج) + تکان‌های دوربین (که احتمالاً عامدانه و به صورت دوربین روی دست که یکی از تکنیک‌های فیلمبرداری در بسیاری از فیلم‌های اروپا و حتی جهان است) +‌ فقدان موسیقی و تکیه و تأکید بر صدای صحنه + استفاده از نور استلیزه و پرهیز از نورپردازی سراسری"
من فکر می‌کنم شما با دیدگاه «غرض - مرض مدارانه‌تان» (البته جسارتاً و خدایی نکرده از این واژه نه برای اهانت بلکه برای تفهیم درونمایه رویکردتان بهره جستم.) در واقع تمجیدیه‌ای از قضا کاربردی و منصفانه بر فیلم "مات" نگاشته‌اید و مهر تأییدی بر این فیلم موجه و خوب گذاشته‌اید.
فلذا من نیز کاملاً موافق این هستم که با فیلمی متفاوت و به جد ارزشمند برای تماشا در سینما مواجه هستیم.
با تشکر مجددد از استاد قاسمی.
۲۴ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید