تیوال تئاتر
T1:22:26:45
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سلام، دو بلیت برای نمایش کلفتها تهیه کرده ام و متاسفانه نمی توانم بروم

کلفت‌ها
سالن ارغنون
تاریخ و ساعت:چهارشنبه ۰۴ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۳۰
تعداد:۲
صندلی‌ها:۲-۴ / ۲-۳
بهای کل:۳۰,۰۰۰ تومان

۰۹۱۹۸۲۸۱۳۳۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام . اگر کسی بلیط نمایش آخرین نامه را برای سانس 18:00 روز جمعه 6 اسفند را دارد و نمی تواند برود ممنون می شوم اطلاع بدهد. 09123617497
سلام، چند عدد بلیت مد نظرتونه؟ من ممکن است 1 بلیت اضافه برای این سانس داشته باشم. منتظرم همراهانم به من خبر بدهند. اگر 1 عدد بلیت برایتان کفایت می‌کند، به محض مشخص شدن باهاتون تماس بگیرم؟
۱۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سیاست ماسک
به قلم توماس نیل - هافینگتون پست
ترجمه‌ی گروه تئاتر اگزیت‌ - شیرین میرزانژاد


مقاومت سیاسی امروز ‌ماسک بر چهره دارد. از کلاه‌های ایمنی‌ موتورسواری که آلمانی‌های طرفدار خودمختاری در دهه‌ی هشتاد بر سر می‌گذاشتند، تا ماسک‌های «گای فاکس» که در راهپیمایی یک میلیون ماسک (MillionMaskMarch#) در روز۵ نوامبر استفاده می‌شود. می توان این گرایش جهان جدید را در جنبش‌های رادیکال چپ‌گرای سی‌سال اخیر تشخیص داد: همه ماسک بر چهره دارند. [م: Guy Fawkes، ۱۵۷۰-۱۶۰۶، سرباز کاتولیک انگلیسی که در توطئه‌ی نافرجام «باروت» برای منفجر کردن مجلس اعیان انگلیس و قتل شاه جیمز یکم دست داشت. پس از دستگیری او و خنثی کردن این توطئه، هر ساله در پنجم نوامبر جشنی به همین مناسبت برگزار می‌شد که بخش عمده‌ی آن آتش‌بازی بود. بعدها این توطئه دستمایه‌ی کتاب ۱۹۸۲ و فیلمی با همین نام ( V for Vendetta۲۰۰۶) قرار گرفت. پس از آن، این ماسک به عنوان نماد گروهی از هکرهای کنش‌گر به نام «انانیمس» (Anonymous، ناشناس) شناخته شد که در سرتاسر جهان فعالیت‌ها و اعتراضات ضددولتی انجام می‌دهند. در حال حاضر هر ساله در پنجم نوامبر، راهپیمایی‌ها و اعتراضاتی در ارتباط با اهداف این گروه (عمدتاً ضدسرمایه‌داری و طرفدار آزادی‌های مدنی) در سرتاسر جهان صورت می‌گیرد.] اعضای «زاپاتیستا» با ماسک اسکی‌شان، جنبش عدالت جهانی و بلوک‌هایش با ماسک‌های سیاه، سفید، صورتی و دلقک، و امروز جنبش اشغال [Occupy] و انانیمِس، همه ماسک بر چهره دارند. این تصادفی نیست. این پدیده اهمیتی تاریخی و سیاسی دارد. این بخشی از مجموعه‌ای جدید از راهکارهای سیاسی است که نمایندگی و هویت سیاسی را به سود دموکراسی مستقیم و برابری رد می‌کند.
در روز سه‌شنبه ۵ نوامبر، معترضین با ماسک‌های گای فاکس در بیش از چهارصد شهر جهان در گرامیداشت روز گای فاکس تظاهرات کردند. از بارسلونا تا توکیو، صدها هزار نفر در خیابان‌ها و اینترنت به فساد سیاسی، طمع شرکت‌های تجاری و جاسوسی NSA (آژانس امنیت ملی آمریکا) اعتراض کردند. علیرغم جهت‌دار بودن صریح این ماسک، تقریباً تاکنون هیچ تفسیری معنای سیاسی این ماسک‌ها را جدی نگرفته است. نزدیک‌ترین تفسیری که تاکنون صورت گرفته، مقاله‌ای است در نشریه‌ی «گاتِمیست» [Gothamist، نشریه‌ای اینترنتی درباره‌ی نیویورک] به قلم مارک یرزلی با عنوان «راهپیمایی یک میلیون ماسک به دولت اعتراض می‌کند، ماسک‌ها به تایم وارنر سود می‌رسانند». [م: تایم وارنر یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های رسانه‌ای چندملیتی است که از جمله‌ زیرمجموعه‌های آن شبکه‌ی خبری سی‌ان‌ان CNN، شبکه‌ی تلویزیونی HBO، گروه برادران وارنر Warner Bros. و مجلاتی چون تایم TIME و لایف LIFE است.] این مقاله به این دورویی و تزویر اشاره می‌کند که سود حاصل از فروش ماسک‌های گای فاکس به شرکتی می‌رسد که به شدت «در راستای سانسور اینترنت» لابی می‌کند. اما روشن نیست که اصلاً چرا این گروه و دیگران این ماسک‌ها را می‌پوشند.
بنابراین، این سه توضیح را برای استفاده‌ی تاکتیکی از ماسک‌ها در راهپیمایی اخیر یک میلیون نقابدار ارائه کنم.
۱. ماسک نمایندگی سیاسی حزب و دولت را رد می‌کند.
در طول تاریخ، هدف بسیاری از جنبش‌های اجتماعی تظاهرات عمومی قدرت، وحدت و هویت گروهی بوده است که نماینده‌ای ندارد. «ما اینجا هستیم، ما X هستیم.» با این حال، اعضای زاپاتیستا، بلوک سیاه، اشغال‌گران و گروه‌های انانیمِس با پنهان کردن صورت‌هایشان بیانیه‌ای علیه فساد و ارائه تصاویر غلطی که در ساختار ذاتی حزب و دولت وجود دارد صادر می‌کنند. بر خلاف اعضای بی‌ماسک جنبش تی‌پارتی، هیچ‌یک از این گروه‌های ماسکدار به دنبال اینکه حزبی نماینده‌شان باشد یا بخواهند حزب خودشان را تشکیل دهند نیستند. آنها به دنبال تغییری ریشه‌ای در سیستم حزبی هستند. پس ماسک رد نمادین و عملی هویت‌های فردی‌ای است که احزاب و دولت‌ها برای نمایندگی اعضایشان به آن نیاز دارند.
[م: Tea Party Movement، جنبش محافظه‌کار آمریکایی که خواستار تبعیت از قانون اساسی، کاستن از مخارج دولت و مالیات‌ و کاهش بدهی دولت و کسر بودجه است.]

۲. ماسک، عمومیت جهانی سیاسی ایجاد می‌کند.
در طول تاریخ، بیشتر جنبش‌های اجتماعی (نه تمام آنها) بر مسائل ملی و محلی مختص به گروه مشخصی از مردم متمرکز بوده‌اند: جنبش حقوق مدنی، آزادسازی همجنسگرایی، آزادی زنان، حقوق بومیان [م: بومیان آمریکا، سرخپوستان]، حتی انترناسیونالیسم اختلاف طبقاتی. ایجاد این هویت‌ها از طرفی هم دستاورد‌های سیاسی نسبی‌شان را ممکن ساخته است و از سوی دیگر هم اجازه داده است که به عنوان رای‌دهندگان چندفرهنگی و هدف‌‌های بازاریابی هویت‌ربایی ‌شوند. اما با پوشیدن ماسک، گروه «انانیمِس» و پیشگامان تاریخی‌اش تلاش می‌کنند عاملیت سیاسی جهانی‌ای ایجاد کنند که صراحتاً در مقابل این نوع از هویت‌ربایی ایستادگی کند. همه همجنسگرا، سیاهپوست، زن، یا بومی نیستند، اما بر اساس اظهارات این گروه‌ها، هرکس می‌تواند زاپاتیستایی، عضو بلوک سیاه یا حتی گای فاکس باشد. هر کس می‌تواند ماسک بپوشد و در مقاومت علیه نئولیبرالیسم شرکت کند. (این یکی از چندین تفاوت میان جنبش‌های چپ رادیکال و گروه‌های ماسکدار دست‌راستی است. برای مثال، هویت و عضویت کوکلوکس‌کلان به شدت انحصاری بود: هر کسی نمی‌تواند عضو نژاد سفیدپوست باشد یا ردای آن را بپوشد.)

۳. ... دیدن ادامه » ماسک، دموکراسی مستقیم و برابری را حمایت می‌کند.
به جای رای دادن به نمایندگان و ایجاد حزب، این گروه‌های ماسکدار همگی تلاش کرده‌اند که نهادهای دموکراسی مستقیم را ایجاد کنند. تمام این گروه‌ها در تصمیم‌گیری‌هایشان اتفاق آراء را ملاک قرار می‌دهند که با هدف تامین نیازهای همگان انجام می‌شود، نه رای اکثریت که نیازهای اقلیت‌ها را نادیده می‌گیرد. پوشیدن ماسک با ایجاد یک عاملیت سیاسی اشتراکی ناشناس، این را آسان می‌کند. این جایی است که فرمانده مارکوس [م: فرمانده‌ی انقلابی زاپاتیستا] در آن می‌گوید: «اشتباهات با فعل اول شخص مفرد صرف می‌شود و دستاوردها سوم‌شخص جمع.» همه، صرفنظر از هویتشان می‌توانند در مجمع عمومی شرکت کنند. هویت سیاسی و ایدئولوژی‌های متفاوت رد نمی‌شوند، بلکه به گفته‌ی زاپاتیستاها، بخش‌هایی هستند از «دنیایی که دنیاهای بسیاری در آن می‌گنجند».
پوشیدن ماسک در این جنبش‌ها، تلاشی است که با حذف نشانه‌های قدرت، از جمله چهره‌ها، سلسله‌مراتب و تمامیت‌خواهی را از بین ببرد. با تماشای صدها گای فاکس در واشینگتن، نمی‌توان تشخیص داد که کدام‌یک رئیس است. چرا که هیچ‌کس نیست. چرا که همه هستند. بر خلاف رتبه‌بندی سلسله‌مراتبی گروه‌های دست‌راستی، ماسک‌های بی‌رتبه‌ی جنبش‌های چپ به تشکیل گمنامی تساوی‌گرایانه‌ای کمک می‌کند که هیچ رهبر یا پیروی ندارد.

ابرشیر این را خواند
محمد رحمانی و غزاله کنعانی این را دوست دارند
با تشکر از گروه اگزیت و خانم میرزانژاد گرامی بابت طرح و ترجمه مباحث متفاوت و آلترناتیو

به نظر می رسد در حال حاضر متفکران ضد سرمایه داری و عدالت خواه جهانی باید به تمهیدات فکری و تئوریک و عملی بیاندیشند تا توان مقابله اندیشه ای و ضد تبلیغات Backlash سیستم نولیبرال و ... دیدن ادامه » سرمایه محور را در برابر دموکراسی های مشارکتی و مستقیم داشته باشند ...

مثلا مشخصا در مورد Brexit (خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا) در گفتار برخی رسانه های جریان غالب اینطور وانمود می شود که مشارکت مردمی به نوعی خطر خطای رای گروه نا مناسب را در تصمیم گیری های حیاتی مهیا می کند و کل جامعه را به اضمحلال می کشاند .. یا شیوع طرفداری از راست افراطی و گروه های فاشیستی و ضد مهاجرت در اروپا (فرانسه، هلند و مجارستان ...) را به امعان نظر به اینگونه شیوه های مستقیم منتسب می کنند

حتی انتخاب ترامپ را به عنوان پیروزی صدای اکثریت خاموش مردم امریکا علی رغم طرفداری بیشترین گروه های رسانه ای و هنرپیشه گان و روشنفکرین جامعه آمریکایی تحلیل می کنند

در جهانی که حرکت زیبا و نمادین فرمانده مارکوس در پوشاندن صورتش ممکن است به سود سرمایه اندوزی سازوکار خط تولید ماسک و نقاب سازی بیانجامد؛ تعقل و خود آگاهی هر جنبشی رهایی بخشی نسبت به سیستم و سازوکاری که در آن فعال است مهم تر از پرداخت به امر نمادین قاب کردن صورت به نظر می رسد
دیروز
ممنون از حسن نظر شما ابرشیر عزیز
دیروز
درود بر شما و سپاس از زحمتهایتان
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روز جمعه موفق شدم سه نمایشی را ببینم که در یک اتفاق کم نظیر و بدیع در تیاتر این روزهای تهران، هیچکدام مونولوگ محور! نبودند....!
پرند محمدی و benyamin62 این را خواندند
مریم رودبارانی ، محمد شمالی و حمید عظیمی این را دوست دارند
کلاه اهنی ها و مافیا واقعا دیدنی بودند و از بهترین نمایشهایی هستند که امسال بر روی صحنه رفته اند
۲ روز پیش، يكشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام ، من دو عدد بلیط برای روز جمعه ٦ اسفند (ساعت ٦ عصر )برای تاتر باغ البالو ردیف ٢ صندلی ١٤ و ١٥ دارم ، و متاسفانه نمیتونم برای دیدنش برم ، در صورت نیاز با شماره 09153112191 تماس بگیرید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام . اگر کسی بلیط نمایش آخرین نامه را برای سانس 18:00 روز جمعه 6 اسفند را دارد و نمی تواند برود ممنون می شوم اطلاع بدهد. 09123617497
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه‌های واسلاو هاول

به قلم هیلتون الز - مجله نیویورکر
ترجمه‌ی گروه تئاتر اگزیت‌ (شیرین میرزانژاد)


مرگ واسلاو هاول در ۱۸ دسامبر ۲۰۱۱، جهان را نه تنها از وجود انسانی برتر و متفکر بلکه هنرمندی تئاتری محروم کرد که دستاوردهایش در صحنه‌ی جهانی تحت‌الشعاع مشی سیاسی او قرار داشته است، هرچند نمی‌توان این دو را از هم جدا دانست. هاول با ذهن شاد و غمگینش از پس چهره‌ای شاد و غمگین مانند هموطنش میلان کوندرا که نثر شفاف و خلاقانه‌ را از هوای غریب، غنی و مسموم سرزمینش بیرون کشیده بود، نمایشنامه‌هایی نوشته‌است که دقیق‌ترین روایت‌ها از زندگی چک در نیمه‌ی دوم قرن بیست شناخته می‌شود. او از ابتدا نه تنها به «قدرت بی‌قدرتی»، بلکه به شیوه‌هایی نیز علاقمند بود که قدرت از طریق آن فرد را و میراثش را شکل می‌دهد: جهان ما را به اشکال غیرقابل تشخیصی درمی‌آورد که متاسفانه فرزندان‌مان به آن به چشم حقیقت نگاه می‌کنند.
هاول پس از خدمت در ارتش در سال‌های ۱۹۵۷ تا ۱۹۵۹، در تئاتری در زادگاهش پراگ به عنوان دستیار صحنه مشغول به کار شد و همزمان در دانشکده‌ی تئاتر آکادمی هنرهای نمایشی پراگ به صورت غیر حضوری در رشته‌ی تئاتر تحصیل می‌کرد. تئاتر در استخوان‌هایش بود و دراماتورژی در گلویش. هاول تا پیش از بهار پراگ در سال ۱۹۶۸ (همان سالی که ژوزف پاپ «خاطرات» هاول را به روی صحنه آورد و در نتیجه مخالفتش را برای طیف گسترده‌تری از مخاطبان آمریکایی به نمایش گذاشت)، به عنوان دستیار کارگردان در چندین نمایش کار کرده بود و نمایشنامه‌های کوتاهی هم درباره‌ی سرکوب نوشته بود. او در ادامه نامه‌های مشهورش از زندان را نوشت و سپس در دهه‌ی ۱۹۷۰ نمایشنامه‌های وانیک را اجرا کرد. قطعات کوتاه، خنده‌دار، بیرحمانه و خشن درباره‌ی سرکوب انسانیت یک هنرمند.
[م: نمایشنامه‌های وانیک اثر واسلاو هاول مجموعه‌ای از نمایشنامه‌هاست که در آن فردیناند وانیک شخصیت اصلی است.]
در قطعاتی مانند «تماشاگر» و «اعتراض» در می‌یابیم که وانیک پیش از این مانند هاول فیلمنامه‌نویس بوده است و از زمانی که رژیم کمونیست، چکسلواکی «قدیم» را اشغال کرده است، در کارخانه‌ی آبجوسازی کار می‌کند. در «یک منظره‌ی خصوصی» یک زوج که قبلاً از طبقه‌ی متوسط بودند، یاد می‌گیرند که در فضای بدگمانی، طمع و تمامیت‌خواهی پیشرفت کنند. می‌توان در هر سطر بوی خون و گوشت را استشمام کرد. پس از سال ۱۹۸۹ هنگامی که هاول اولین رئیس‌جمهور جمهوری چک شد، هنرش نسبت به مقام دولتی‌اش در درجه‌ی دوم قرار گرفت، اما به این معنا نبود که از هنر غافل بماند. او با فدا کردن حریم خصوصی هنری‌اش برای هموطنانش و در نتیجه برای جهان، توانست به هنرمندان جوان ابراز علاقه کرده و آنها را تحت حمایت قرار دهد، خصوصاً هنرمندان تئاتری مورد تحسینش.
سخنان تحسین‌برانگیز بسیاری درباره‌ی او شنیده می‌شد، خصوصاً درباره‌ی علاقه‌اش به موسیقی پاپ که در محافل تئاتری پخش می‌شد. (او CBGB نیویورک را بسیار دوست داشت، چرا که در آن اهمیت شکل اجرا از خود صدا کمتر نبود.)
[م: CBGB نام یک کلاب موسیقی در نیویورک] در یادداشتش برای نشریه‌ی نقد کتاب نیویورک با عنوان «فرهنگ همه‌چیز» در سال ۱۹۹۲، می‌توان لذت سرکش و بی‌حد او را در معمای آفرینش و تمایلش برای در برگرفتن تمام تجربیات انسانی شنید:
«از نظر من بسیار مهم است که دغدغه‌ی فرهنگ را داشته باشیم، نه تنها به عنوان یکی از چندین فعالیت انسانی، بلکه در معنایی گسترده‌تر، «فرهنگ همه‌چیز»، سطح کلی رفتار عمومی. منظور اصلی‌ام نوع روابطی است که میان مردم برقرار است، میان قدرتمندان و ضعفا، انسان‌های سالم و بیماران، جوان‌ها و پیرها، بزرگسالان و کودکان، پیشه‌وران و مشتریان، زنان و مردان، معلمان و شاگردان، افسران و سربازان، ماموران پلیس و شهروندان و…»
چقدر جالب و تاثیرگذار است که هاول مخاطب و هنرمند را به نوعی همدست می‌داند، هر یک انگیزه‌ای متمدنانه دارد که می‌تواند آن را در دیگری برانگیزد.



درباره‌ی ... دیدن ادامه » نویسنده:
هیلتون الز منتقد تئاتر نشریه‌ی نیویورکر است که از سال ۱۹۹۴ عضو هیئت تحریریه‌ی این نشریه بوده است.

http://www.exittheatre.ir/Exit/nshryat/nshryat.html
مهدی حسین مردی این را خواند
لیلى شجاعى ، کیان و محمد رحمانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان تیوالی عزیز
این لینک که میفرستم لینک گروه سینما و تئاتر هست که اهالی رسانه و روزنامه نگار هم با ما هستند توشحال میشم شما عزیزان هنردوست و هنر مند هم همراه این گروه باشید
https://telegram.me/joinchat/BAHeDUDe2bbDPQc_pf1Eiw
آرش رضایی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیوست به اندر حکایت جشنواره هاى هنرى و نقش هنرمند در این مرز پرگهر از جناب آقای مهرداد خامنه ای
درود برشما
چندی قبل از شروع جشنواره تئاتر فجر میزگردی با حضور هنرمند گرامی جناب اقای رضا کیانیان تشکیل شده بود که مهندسی تئاتر نیزمطرح ومطالبی عنوان گردیده بود جالب است که با این همه هزینه در همچنین فستیوال هایی از کشور هایی چون لهستان- بلغارستان و غیره که در عرصه هنر تئاتر در این دو دهه اخیردر زمینه مهندسی و بحث های اجتماعی و شرکت های تئاتری پیشرفت هایی به دست آوردند که به پای کشورهایی همچون فرانسه و غیره رسیده اند هیچ استفاده ای نمیشود و ازحضوراین کشورها دست آوردی نداشته و قابل احساس نیست واقعا این مهندسی تئاتر کجاست که با این همه مشکل مواجهیم و اهل تئاتر را هم دارد دور میکند پس انها از کجا متن می آورند از کجا بازیگر می آوردند و صحنه آرایی میکنند ... دیدن ادامه » که مانداریم و تماشاگر جذب میکنند آیا هنرمندانشان تفاوت دارد یا نحوه هدایت مسیر هنر تئاتر متفاوت میباشد دست اندرکاران این هدایت چه کسانی هستند سازمانهای حاکمیتی, هنرمندان ویا اجتماع و این نوعی رها کردن هنر مخصوصا تئاتر هست مگر نباید این انسان هدایت شود و هرهدایتی راهنمایی و آموزش می طلبد ظاهرا همیشه باید بگذاریم کار به قاضی و طبیب و غیره بکشد بعد بیایم میزگرد بحران تشکیل دهیم که باید چه بکنیم وبه ریشه یابی بعد از واقعه بپردازیم دوباره مشکلات بعدی هم به همین منوال زنجیره ای به هم متصل هست تاکی این مسیر باید طی شود. در دوران توسعه هنری هستیم یا از این دوران گذر کرده ایم و دچار دوری از هنر شده ایم و تجارت کاسب کارانه هنری را با درآمد از طریق هنر معاوضه کرده ایم چرا که دردسر کمتری و سود ببشتری دارد و سروصدایش هم کمتر هست و به گوش همگان هم نمی رسد درصورتی که اگر با نگاه درآمد هنری بنگریم خیلی از مشکلات را میتوانیم درحوزه اقتصادی و فرهنگی برطرف نماییم ولی اکثر سازمانها تمرکزدر راستای مسیر تعریف شده ای قدم برمیدارند که به نام آن سازمان الصاق شده و ازبخش فرهنگی وهنری گنجانده شده در سازمان فقط پر کردن فرم های مربوطه انجام می گردد و ختم به بخش روابط عمومی میشود و اینک تلاش این هنرمند چقدر موثر خواهد بود اگرسخن از پیش وآینده بگوید طغیان گر خواهد شد و آنگاه که اجتماع در لبه تیغ قرار بگیرد انگشت اتهام به نگاهش و هنرش نشانه میرود
پرندیس این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اندرحکایت جشنواره هاى هنرى و نقش هنرمند در این مرز پرگهر

این همه جشن، این همه تقدیر، این همه جایزه این همه نام، انسان را به شک مى اندازد که واقعا با صرف این همه هزینه چه جایگاه والایى در این اجتماع براى هنر و هنرمند قائلیم و در شهر خبرى ست. البته براى قشرى خاص و توریستهاى هنرى و هنرمندان تاجر مسلک این بساط بسیار هم باب میل هست چرا که به زعم آنها از هنر توقعى بیش از این نباید داشت. سفره اى پهن هست و دورهم هستیم تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. اما در مقام مقایسه اگر چند سالى در خارج از این مرز پرگهر کار هنرى کرده باشى مى دانى که این بیت شاعر عزیزمان که مى گوید: خانه از پاى بست ویران است/ خواجه در بند نقش ایوان است یا سرمه کشیدن بر روى چشمان نابینا مصداق صحیحى از این شلوغ بازى ها مى باشد. جالب تر آنکه هیچکس مشکل خاصى هم با آن ندارد و برعکس هرکس به سهم خود در این نوع پایکوبى هاى به اصطلاح هنرى پامنبرى مى کند و خود را در آن سهیم مى دانند. عجبا...
دوستان عزیز، جایزه بگیران، تقدیرشدگان، حضار انگشت به دهان!
کدام بچه نانوایى در این شهر آزین بندى شده شما مى تواند به صورت رایگان وارد عرصه هنر شود؟ کدام معلم شما مى تواند براى رفع خستگى به دیدن نمایشى به همراه خانواده اش برود؟ کدام شکل فعالیت هنرى در سرتاسر این مملکت در هر گوشه آن براى همه قابل دسترسى است؟
اینها را دیده ام که مى گویم. پوچ بازى نمى کنم.
در طول ٣٠ سال کار هنرى در چند کشور اروپایى بدون توجه به اینکه شرایط اقتصادى این کشورها چقدر با هم تفاوت داشته اند هرگز و در هیچ کجا براى اجراى اثرى هنرى چه فیلم و چه تئاتر با مشکلى روبرو نشدم. هیچکس و در هیچ کجا کلمه "نه" را مورد استفاده قرار نداد. هرگز هزینه اى براى تمرین و اجراى اثرى هنرى از جیب شخص خودم متحمل نشدم و هرگز ایده اى را که براى کارى هنرى داشتم عقیم نیافتم. تماشاگرانم از جنس مردم عادى بودند و همینطور منتقدانم .این را من که از جنس خود شما هستم تجربه کرده و مى گویم.
هنر را جزئى لاینفک از اجتماع یافتم و هنرمند را عنصرى فعال در عرصه اجتماعى که همین اجتماع تمام توانش را براى کمک به خلق آثار هنرى در اختیار هنرمندش مى گذارد تا با او در اشکال مختلف سخن بگوید. هنرمند نیاز واقعى اجتماع است و مردم به مفهوم عام آن نیازمند به هنرمندانش. در هر محله وجود تئاتر یا مرکز هنرى به همان اندازه مهم است که بقالى، مدرسه و درمانگاه و به همین نسبت نیز قابل دسترس براى همگان. باز تاکید مى کنم! این را زندگى کرده ام که مى گویم. حرف و حدیث نیست عزیزان.
هنرمند بطور متوسط تنها جمعیتى کمتر از یک درصد ساکنین کره زمین را تشکیل مى دهد و مثل قارچ از زمین سربرنمى آورد و همینطور محصول او قارچ نیست که کیلویى بتوان محکش زد. اجتماعى که این فرمول ساده را دریافت طبیعتا از این گوهر به بهترین شکلى براى همان اجتماع و منظورم البته تمام افراد آن اجتماع است، استفاده مى کند و همینطور در مقابل آن اجتماعى که این معادله ساده را درک نکرد یا توان درک آن را نداشت و یا مصلحت را در فهم آن ندانست از وجود هنرمند استفاده ابزارى مى کند و آن را درجیب چپ خود ذخیره نگاه مى دارد تا در زمان لازم استفاده شود. بیخود نیست که اگر هنرمندى فراى این ماموریت، کارى انجام دهد پایش را از گلیمش درازتر کرده و همگى متفق القول او بر سر جاى خود مى نشانند.
طبیعى است که وجود هنرمند و نقش او را مى توان با ترفندهاى بیشمارى به سخره گرفت و دستش انداخت، از اهداى تندیس گرفته تا قوت لایموت. "مى توان سال هادر لابلاى تور و پولک خفت "و "چون صفر در تفریق و جمع و ضرب حاصلى پیوسته یکسان داشت" اما این واقعیت را نمى توان نادیده گرفت که سنت هنرى دیگرى نیز در این مرز پرگهر وجود دارد که شعر عقاب پرویز ناتل خانلرى آن را به خوبى به تصویر کشیده شده است:
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانى
گند و مردار تو را ارزانى
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر ... دیدن ادامه » در گند به سر نتوان برد

مهرداد خامنه اى
مهدی حسین مردی و مهرداد کیا این را خواندند
حمید عظیمی ، hesampars ، محمد رحمانی ، مریم ، حسین کوهی و کیان این را دوست دارند
جناب خامنه ای عزیز
همیشه نقطه نظرات شما راجع به هنر و دیدگاهتون برایم بسیار قابل احترام بوده و هست.

لحظه ای رفت که پر بود از اندیشه ناب
کاش میشد جهت ثانیه ها برگردد

کاری از دست دلِ سوخته ام ساخته نیست
بیش از این نیست مگر رای خدا برگردد...

ما ... دیدن ادامه » منتظر ادامه این نگاه در تئاتر خواهیم ماند
مستدام باشید:)
۲۳ بهمن
سلام جناب کوهى گرامى
ممنونم از لطف و توجه شما دوست عزیز
۲۳ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به بهانه‌ی حضور یوجینیو باربا در تهران و اجرای نمایش درخت گروه تئاتر اودین

دیکتاتوری آدم های متوسط

به قلم: ینس بیورنِبوئه (۱۹۷۰) (ترجمه به انگلیسی: استر گرین‌لیف موئِر)
ترجمه‌ی گروه تئاتر اگزیت (شیرین میرزانژاد)


سالها از آمدن یوجینیو باربا به نروژ می‌گذرد. او از آن زمان بر کشتی های نروژی سوار شده است، در کارگاه مکانیکال اَکِر کار کرده است، همزمان مدرک دانشگاهی‌اش را در زبان‌های فرانسوی و نروژی دریافت کرده و پس از آن تئاتر اودین که شهرت جهانی دارد را تاسیس کرده است. متاسفانه مقر تئاتر اودین دیگر در شهر اسلو نیست، بلکه مدت‌هاست که در شهر کوچک اما فرهنگی یوتلاند در هولستِبرو (دانمارک) مستقر شده است. هر ساله برجسته‌ترین تئاتری‌ها از سرتاسر جهان در هولستبرو گرد هم می‌آیند: داریو فو، اِتیِن، دوکرو، ژان-لویی بارو و یرژی گروتووسکی در این شهر کوچک در سمینارها شرکت کرده‌اند. حرفه‌ی یوجینیو باربا در کنار آموزش تئاتر، حلب‌سازی است.
باربا در آخرین سالی که تئاتر اودین را در اسلو اداره می‌کرد، در شهرداری مسئول تخلیه‌ی سطل‌های زباله در ساعت ۴ صبح بود و پس از آن در تئاترش کار می‌کرد و تا پاسی از شب مشغول آموزش و تمرین بود. سالها از زمانی که دولت فرانسه باربا را به سمت استاد تئاتر در دانشگاه اکسان پراوانس منصوب کرد می‌گذرد. هنگامی که باربا در دیدار از یکی از تئاترهای نروژ از مدیر تئاتر تقاضای استخدام کرد، شغل دستیار صحنه به او پیشنهاد شد. اما او سطل‌های زباله را ترجیح داد. بنا به دلایل اقتصادی چند سال پیش تئاترش را از اسلو به هولستبرو منتقل کرد تا شرایط قابل قبولی برای کار داشته باشد. امروز تئاتر اودین انتشارات خودش را دارد و با کمک کسانی مانند پیتر بروک نشریه‌ی خودش به نام تئوری و تکنیک تئاتر را منتشر می‌کند.
شایان ذکر است که یوجینیو باربا تئاتر اودین‌اش را در اسلو تنها با همکاران نروژی پایه‌گذاری کرد. جالب است که دو یا سه نفر از اولین بازیگرانی که در شهرت و اعتبار تئاتر اودین دست داشتند، کسانی بودند که از مدرسه‌ی تئاتر دولتی نروژ اخراج شده بودند. به عبارت دیگر آنها کاندیداهای رد شده‌ی بازیگری بودند. دلیلی نداشت که تئاتر اودین نتواند در اسلو رشد کند. اسلو شهر بزرگ‌تر و مرفه‌تری از شهر کوچک هولستبرو در دانمارک است. زباله‌جمع‌کن اسلو، پروفسور یوجینیو باربا از دانشگاه اکسان پرووانس نه انگیزه و نه تمایلی به ترک نروژ که این همه در آن زحمت کشیده بود داشت. با این حال، چاره‌ای هم نداشت: در هولستبرو می‌توانست به کارش ادامه دهد. در این کشور این غیرممکن بود.
شاید می‌بایست کمی به این مطلب فکر کنیم.
اگر بگوییم این موضوع رقت‌انگیز و دردناک است، آن را دست‌کم گرفته‌ایم. تئاتر اودین در هولستبرو امروز یک نهاد تئاتری است، یک لابراتوار واقعی تئاتر که تمام دانمارک از آن بهره می‌برد. خجالت‌آور است که آن را از دست داده‌ایم، چرا که قطعاً امکان نگه داشتن تئاتر اودین را داشتیم. حقیقت این است که ما نمی‌خواستیم نگهش داریم. علیرغم وجود افراد علاقمند و خوش‌نیت، مسئولان فرهنگی همگی‌ بسیار بی‌علاقه و بی‌تفاوت بودند و برخی محافل تئاتری هم برخوردی به شدت خصمانه داشتند.
خاطره‌ای در ذهنم مانده است که به نه سال قبل بازمی‌گردد: گفته‌ای از یک بازیگر شناخته‌ شده‌ی نروژی، پس از نوشیدن چند لیوان که البته آبمیوه و آب نبود! آن را کلمه به کلمه نقل می‌کنم:«در تئاتر نروژ هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی. از تئاتر این مملکت دور شو!»
نمی‌توان ... دیدن ادامه » این امکان را به طور کامل رد کرد که همین طرز فکر شامل باربا و تئاتر اودین شده باشد؛ هم باربا و هم تئاترش بیگانه شمرده می‌شدند، عامل تهدید بودند و کلاً بوی گلّه را نمی‌دادند. او بوی دیگری داشت.
امروز کاملاً روشن است که این ما بودیم —نه کس دیگری— که با این شکل رفتار موجب ضرر شده‌ایم. فضای فرهنگی ما آنقدر بزرگ، غنی و متنوع نیست که بتوانیم بدون کسانی مانند باربا سر کنیم. همین که تئاتر اودین امروز در هولستبرو دایر است و نه در اسلو، فقدانی بزرگ برای کشور ماست. درست است که باربا نروژی نیست، اما تئاتر او، تئاتر اودین که همین جا (اسلو) به وجود آمده بود، تئاتری نروژی است. برایم بسیار جالب است که می‌بینم عنوان مجله‌ی تئاتری‌اش با وجود اینکه در دانمارک منتشر می‌شود، هنوز تلفظ نروژی‌اش را حفظ کرده است.
سه یا چهار سال پیش کنفرانسی درباره‌ی تئاتر آوانگارد در اسلو برگزار شد و تعدادی کارگردان جوان نظراتشان را خصوصاً درباره‌ی اقتصاد عنوان کردند: برای شروع تئاتر تجربی به پشتوانه‌ی مطمئن اقتصادی نیاز است. این به خودی خود جالب توجه نیست. آنها شکایت می‌کردند که با این وضع موجود نمی‌توان در نروژ مانند کشورهای همسایه که بیشتر به فرهنگ علاقه دارند، یا جوامعی که فرهنگ در آنها غالب است، انتظار تئاتر واقعاً مدرن آوانگارد را داشت. اما آنها یک نکته را در نظر نداشتند: هیچ کس به این اشاره نکرد که در همان زمان اسلو یکی از پیشروترین تئاترهای آوانگارد اروپا به نام تئاتر اودین را حی و حاضر در خود داشت که در یکی از پناهگاه‌های زیرزمینی شهرداری فعالیت می کرد و کارگردانش ساعت ۴ صبح وقتی که کارگردانان نروژی غرق در خواب بودند، زباله جمع می‌کرد.
حقیقت این است که تنها تئاتر آوانگارد شمال اروپا که در سطح اروپا شناخته شد و در سطح حرفه‌ای جهانی حرفی برای گفتن داشت، در همین اسلو تاسیس شد و رشد کرد. اسفناک‌تر این است که کارگردان‌ها و بازیگران جوان نروژی حتی به خود زحمت نمی‌دادند که بروند و آن را ببینند. تنها تئاتر آوانگارد خلاق اسکاندیناوی، تقریباً در سکوت کامل از اینجا رفت. از میان منتقدان تئاتر نروژ تنها مارتین نَگ به تئاتر اودین توجه نشان داد.
در درازمدت هیچ کس —حتی پروفسور باربا هم— نمی‌تواند هر روز از ساعت ۴ صبح سطل‌های زباله را خالی کند و در طول روز تا نیمه‌شب کار موثر تئاتری‌اش را ادامه دهد. نتیجه‌اش را هم می‌دانیم: از دانمارک سردرآورد که فضای پرثمرتری نسبت به نروژ دارد. این برای او امتیاز بود، اما نه برای ما.
باید دقایقی به این موضوع فکر کنیم.
در یک اشاره‌ی کاملاً شخصی مایلم این را اضافه کنم که من هرگز کسی را در تئاتر ندیده‌ام که بینش عمیق‌تر یا تحصیلات عمومی گسترده‌تری از باربا در تئاتر داشته باشد. به علاوه، او یک آکروبات ماهر و همچنین حلب‌ساز است، که برای یک کارگردان می‌تواند بسیار مفید واقع شود، چرا که بینشی ملموس از مشکلات عملی فنی صحنه به او می‌دهد.
یوجینیو باربا آنچنان اثر عمیق و ماندگاری بر فضای تئاتری اسکاندیناوی گذاشته است که از بین رفتنی نیست. نوشتن تاریخ تئاتر اروپای شمالی بدون قرار دادن باربا در جایگاهی ویژه تحریف مطلق تاریخ است.
برای یک نروژی گذشتن از این سوال بسیار دشوار است: آیا این واقعاً لازم بود؟ آیا واقعاً لازم بود که به باربا شغل دستیار صحنه پیشنهاد شود؟ آیا لازم بود که بگذاریم به جمع‌آوری زباله در اسلو ادامه دهد؟ متاسفانه احساس می‌کنم که پاسخ بسیاری از تئاتری‌های این کشور این باشد:«او را می‌خواستیم چه کار؟»
تمام این ماجرا اشکال دارد. اگر تئاتر اسلو یک نمایش در برگن به عنوان میهمان اجرا کند، در روزنامه‌ها با تیتر درشت به عنوان رویدادی جهانی توصیف می‌شود. اگر باربا در ونیز یا پاریس اجرا کند، هیچ اشاره‌ای به آن نمی‌شود.
نمی‌توان گفت که اطلاعات در دست نیست. این موضوع حول محور خطی مرئی در سیاست‌های فرهنگی نروژ می‌گردد. این خط، خطی قدیمی است. اگر بخواهیم مودبانه بگوییم، نامش «دیکتاتوری آدم‌های متوسط» است. اگر هم بخواهیم برخورد تندتری داشته باشیم، نام‌های بسیار بدتری می‌توان بر روی آن گذاشت.

بیایید دو دقیقه به یاد عزیز از دست رفته‌مان سکوت کنیم.

درباره‌ی نویسنده:
ینس بیورنِبوئه (Jens Bjørneboe) (۱۹۲۰-۱۹۷۶) نویسنده، نقاش و معلم نروژی است. او یکی از روشنفکران و منتقدان سرسخت جامعه‌ی نروژ و به طور کلی تمدن غربی بود. او یکی از مهم‌ترین نویسندگان نروژی پس از جنگ جهانی دوم به شمار می‌آید.

http://www.exittheatre.ir/Exit/nshryat/nshryat.html
مهدی حسین مردی ، مهرداد کیا ، ابرشیر و شکوه حدادی این را خواندند
محمد رحمانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام....برای امروز اگر کسی بلیت داشت به بنده اطلاع بده 09121878816
» تا ۲ پاسخ


برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به بهانه سی وپنجمین دوره جشنواره تئاتر فجر

جنگ سرد، فستیوال تئاتر بیتف و ادامه تحصیل من

وقتى در دوران جنگ سرد تصمیم مى گیرى که در یکى از کشورهاى سوسیالیستى ادامه تحصیل دهى معلوم است که سرت بوى قرمه سبزى مى دهد. اما سئوال اینجاست که تا چه حد. سال ١٩٨٤ مصادف بود با دوران جنگ در ایران، ریاست جمهورى ریگان در ایالات متحده، نخست وزیرى مارگارت تاچر در بریتانیا و در اتحاد جماهیر شوروى آندروپوف تازه ریق رحمت را سر کشیده بود و فسیل دیگرى به نام کنستانتین چرننکو از طرف پولیت بیرو بعنوان رهبر حزب انتخاب شده بود.
در این دوران من با ویزاى تحصیلى کشور همسایه، ترکیه از کشور خارج شدم و در کمال ناباورى شاهد موج عظیم هموطنان بودم که همه بعنوان پناهنده سیاسى در انتظار دریافت قبولى پناهندگى خود از یکى از کشورهاى اروپاى غربى و یا آمریکا و کانادا بودند و اغلب هم در طول چند ماه و گاه یک سال به این کشورها مهاجرت مى کردند(پناهنده مى شدند). این که مى گویند هر که از منزل ننه اش قهر کرد رفت پناهنده شد واقعا حقیقت داشت. من اما بر این باور بودم و هستم که استفاده از حقوق پناهندگى براى افرادى است که واقعا از نظر سیاسى در خطر هستند و نباید بى جهت و تنها به دلیل مشکلات اقتصادى از آن حقوق با هزار دروغ و دبنگ بهره جست. بگذریم... سرم به کار خودم بود و در دوران اقامت در ترکیه مشغول تحقیق در مورد آن دسته از کشورهاى سوسیالیستى بودم که مى شد در آنها ادامه تحصیل داد. براى من که از آناهیتا بیرون آمده بودم و شاگرد اسکویى بودم طبیعتا دانشگاه مسکو مثل کعبه هنرى بود اما آنقدر رفتن به مسکو بار سیاسى داشت که به ریسکش نمى ارزید. میماند کشورهاى اروپاى شرقى و البته اقامت در آنجا هم مسئله اى سیاسى بود و نه فقط از جهت مشکلات بازگشت به ایران بلکه در خود این کشورها چنان سیستم پلیسى حاکم بود و تحت نظر بودى که آدم نرفته خوف برش مى داشت. مگر آنکه خودى بودى و کسى تو را به آنجا فرستاده بود که آن بحث دیگرى ست. من که نه خودى بودم و نه معرفى داشتم تنها دستم به جیب پدر بند بود و کوشش شخص شخیص خودم. اما برایم دانشگاه پراگ با تمام این گندکارى ها ارزش هر ستمى را داشت. چرا ؟ چون میلان کوندرا در آن سال ها در این دانشگاه استاد سناریو بود و تنها تصور اینکه مى شود سر کلاس هاى او نشست حالم را خوب مى کرد. شهریه ١٥٠٠٠ دلار ناقابل، کنکورى جانکاه و رژیم پلیسى بالاى سرت. شک داشتم. در میان این کشورها یوگسلاوى از برکت سر مارشال تیتو و دعواى جانانه اش با استالین در سال هاى پنجاه از نظر سیاسى معتدل تربود و به نوعى پل بین بلوک شرق و غرب شده بود. با آنکه فدراتیو سوسیالیستى بود از آمریکا و غرب هم براى پیشرفت اقتصادى وام مى گرفت و خلاصه از هردو طرف به نوعى باج مى گرفت. از تئاتر یوگسلاوى زیاد نمى دانستم جز اینکه اولین کشور سوسیالیستى بود که نمایش در انتظار گودو ساموئل بکت را به روى صحنه برده بود و گروهى به نام آتلیه ٢١٢ به کارگردانى یووان چیریلوف که از آوانگاردترین گروه هاى تئاتر اروپا بود و البته فستیوال جهانى تئاتر در بلگراد به نام "بیتف". سال ٨٥ فیلم پدر در سفر معاملات امیر کوستوریتسا در کن گل کرد و نخل طلایى بهترین فیلم را گرفت. او که بود؟ نسل دوم فارغ التحصیلان پراگ که به کشورشان بازگشته بودند و کار مى کردند.
تصمیم گرفتم دست به تحقیقات محلى بزنم. اما نه هر تحقیقى. در زمان برگزارى بیستمین دوره جشنواره بین المللى تئاتر بلگراد"بیتف"به آنجا بروم که هم فال باشد و هم تماشا.از سفارت یوگسلاوى در آنکارا آدرس دانشگاه هنرهاى دراماتیک بلگراد را گرفتم و اطلاعات اولیه در مورد میزان شهریه(ده هزار دلار ناقابل) کنکور و زبان و غیره...
از استانبول بلیط قطار تا بلگراد خریدارى شد و در ١٣ سپتامبر وارد ایستگاه مرکزى قطار در بلگراد شدم. خوبى اکثر شهرهاى اروپایى این است که ایستگاه قطار درست در مرکز شهر است و وقتى از ایستگاه خارج مى شوى در قلب شهر هستى. اولین چیزى که نظرم را جلب کرد پوسترهاى فستیوال تئاتر بود که انگار به من خوش آمد مى گفتند.عکس یک "گوش".در اولین باجه روزنامه فروشى بروشور فستیوال را دیدم و خواستم بخرم که روزنامه فروش گفت مجانى ست. به چند زبان. انگلیسى آن را برداشتم. شروع به ورق زدن کردم. برق سه فازم پرید!!!
- اینگمار برگمان، میس جولیا، آگوست استرینبرگ، تئاتر سلطنتى استکهلم
- اولگ یفرموف، مرغ دریایى - چخوف، تئاتر هنر مسکو(مخات)
- اوجینیو باربا، اوکسیرینکوس، تئاتر اودین
- یرژى ژگوژوسکى، اپراى سه پولى - برشت، تئاتر ورشو
و از آلمان، ژاپن، اسپانیا، دانمارک، کانادا و یک نمایش از یوگسلاوى
اولین حسم این بود که دستپاچه شدم. مرغ دریایى تئاتر هنر مسکو، برگمان، باربا.. سریع تاکسى گرفتم رفتم به آدرس تئاترى که مرغ دریایى رو داشت. رفتم دم باجه. هیچکس جلوش نبود. چه عجیب. داشتم پول درمى آوردم که مسئول باجه گفت: بلیط ها تمام شده. مثل اینکه آب سرد روم ریخته باشن. گفتم براى نمایش هاى دیگه چى؟ گفت بلیط هاى فستیوال کلا از یکى دو ماه قبل تموم شده. حال نزار من رو که دید آدرسى بهم داد و گفت این دفتر فستیوال هست برو یک سر اونجا. دوباره تاکسى گرفتم و رفتم دفتر فستیوال. اصلا نمى دونستم براى چى دارم میرم اونجا؟ اگه بلیط ها تموم شده خوب برم چى بگم؟
به هرحال رفتم. در دفتر فستیوال چند نفر شدیدا گرم کار بودند تا من وارد شدم خودم رو زدم به شغال مرگى که دانشجو هستم و از ترکیه براى فستیوال اومدم و میگن همه بلیط ها تمام شده. نمیدونم اون موقع قیافه ام چه جورى بود که سریع یکیشون صندلى به من تعارف کرد و گفت قهوه برام بیارن. لبخند گرمى داشت و پرسید اهل کجا هستى؟ تا گفتم ایرانى هستم خندید و گفت من ایران بودم!! جشن هاى دوهزار و پانصد ساله. خیلى خاطرات خوبى دارم از کشور شما. من نمى دونستم موضع سیاسى بگیرم یا خفه بشم. که از معدود زمان هایى بود که خفه شدم و قهوه غلیظ میزبان رو سر کشیدم. یکدفعه دیدم از کشو میزش دسته بلیط ها رو بیرون آورد. گفت: همه نمایش ها رو دوست دارى ببینى؟ گفتم صد البته! از همه نمایش هاى فستیوال برایم بلیطى برید. شوکه شده بودم. گفتم جدا؟؟؟ گفت: بله و لبخند زد.
گفتم ... دیدن ادامه » چقدر باید بپردازم؟ گفت هیچى مهمان ما هستید. گفتم مگه میشه؟ گفت: این به خاطر مهمان نوازى شما در ایران از ما. دوباره لبخند گرمى زد و ادامه داد: به من خیلى خوش گذشت. کشور زیبایى دارید و من آربى آوانسیان رو هم مى شناسم و دوباره خندید. براى من مثل رویا بود. چیزى که در فکرم چرخ میزد این بود که احساس مى کردم خانواده تئاتر چقدر گرم و صمیمى هستند. آربى آوانسیان کجا؟ بلگراد کجا؟ من کجا؟
خداحافظى کردم و در روزهاى آینده به دیدن نمایش ها مشغول بودم. در هر نمایشى بهترین صندلى رو داشتم و هر بار که مى نشستم بغض گلویم را مى گرفت. نمى دانم چرا؟ بعد از فستیوال رفتم به دانشگاه دراماتیک و براى کنکور کارگردانى ثبت نام کردم. محل ادامه تحصیلم را یافته بودم.
مى گویند هر ملتى لیاقت دولتمردانى را دارد که بر آنها حکومت مى کنند اما من فکر مى کنم هر ملتى لیاقت تئاترى هایى را دارد که برایشان نمایش اجرا مى کنند.

مهرداد خامنه اى
قبلاً بچه های تیوال یِ نظرسنجی درمورد نمایش های جشنواره فجر آخرین روز اجراها میذاشتن ک ماهایی که نتونستیم بریم کارارو ببینیم به یِ جمع بندی و نتیجه کار جشنواره برسیم :(
اما حیف انگار اون روزا تموم شدهِ
لیلی شجاعى و ذوق زده این را خواندند
اصلا امسال جشنواره تیاتر هیچ شور و هیجانی نداشت چون عملا برای مهمان های ویژه برگذار شده بود
وقتی خانه هنرمندان نصف ردیف سوم
اغلب سالن های تیاتر شهر یک ردیف و نصفی بلیت فروشی میشد مگه ب کسی بلیت هم می رسید ک بره کاری رو ببینه ؟!
۱۴ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرد تناقض ها

یرژی منزل، کارگردان چک
به قلم استیو رُز - روزنامه گاردین
ترجمه گروه تئاتر اگزیت - شیرین میرزانژاد




یرژی منزل برنده‌ی جایزه‌ی اسکار گنجینه‌ای ملی برای کشورش جمهوری چک به حساب می‌آید. اما از کتک‌کاری در ملا عام برای نشان دادن منظورش ابایی ندارد.


در رویدادهای فصل جاری که به گرامیداشت سالگرد ۱۹۶۸ (بهار پراگ) و پیامدهای فرهنگی جهانی‌ آن می‌پردازد، نکته‌ای متناقض به چشم می‌خورد: آیا سانسور واقعاً تاثیری خلاقانه بر فیلمسازان بلوک شرق گذاشته است؟ فراموش نکنیم که چه کارگردانان بزرگی خلق کرده است: نه تنها کارگردانان چک مانند یرژی منزل و میلوش فورمن بلکه کارگردانان لهستانی مانندآندره وایدا، کریستف کیشلووسکی، کارگردان مجار ایشتوان زابو و میکلوش یانچو و کارگردان روس آندری تارکوفسکی و دیگران.
یکی از آنها کارگردان سابق موج نوی چک، یرژی منزل نگاه جامعی دارد:«سانسور را کمونیست‌ها اختراع نکردند. سانسور در تمام طول تاریخ فرهنگ وجود داشته است. وقتی که هنوز بزرگ نشده‌اید، پدر و مادرتان به شما می‌گویند که چه می‌توانید بکنید و چه می‌توانید بگویید. وقتی بزرگ شدید دیگر خودتان می‌دانید و لازم نیست پدر و مادر به شما بگویند. سانسور همان پدر و مادر است. حال متاسفانه جامعه به اندازه کافی بالغ نیست و این مشکل است. ما بزرگترهایمان را خیلی زود از دست می‌دهیم. هر کدام از ما سانسور خود را دارد چرا که سانسور نام دیگر احترام به مردم یا مسئولیت است.»
تناقض هیچ‌گاه از منزل دور نمی‌شود. این کارگردان هفتادساله تجسم زنده‌ی همان نوع از خلاقیت چک است که در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ در دوران بهار پراگ در مدت کوتاهی شکوفا شد. او قهرمانی ملی و گنجینه‌ای جهانی است. اما در پنج دقیقه‌ی اول دیدار به من می‌گوید که تنبل، مغرور و بی‌استعداد است و در مجموع لیاقت شهرت و اعتبارش را ندارد. می‌گوید: «من جرات ندارم. هیچ‌وقت حس نمی‌کردم که باید فیلم بسازم. این کار را از سر وظیفه‌ی شغلی انجام می‌دادم نه دیدگاه هنری. تمام فیلم‌هایی که ساختم، هیچ کدام پروژه‌های خودم نبودند، بلکه کسی دیگر از من خواسته بود آنها را بسازم. همیشه هم شک داشتم که می‌توانم فیلم‌های خوبی بسازم یا نه. هنوز هم شک دارم.»
او ... دیدن ادامه » بسیار متواضع است. منزل در سال ۱۹۶۸ جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم خارجی را برای اولین فیلمش «قطارهای تحت نظارت دقیق» دریافت کرد. او این فیلم را هنگامی ساخت که تنها ۲۸ سال داشت و در تمام این ۴۰ سال پس از آن آنقدر کارهای باکیفیتی ساخته است که ثابت می‌کند اتفاقی و از سر بخت و اقبال نبوده است. در این دوران او از جوانی ژولیده و عینکی تبدیل به سیاستمداری جاافتاده با موهای خاکستری و البته پرشیطنت شده است. اخیراً در جلسه‌ی گفتگویی درباره‌ی سانسور در باربیکان [بزرگ‌ترین مرکز هنرهای نمایشی در اروپا] به پرسشی درباره‌ی استفاده‌اش از کمدی با پرتاب کردن بطری خالی آب به سوی شرکت‌کننده‌ی مجار ایشتوان زابو پاسخ داد. (اشکالی ندارد، با هم دوست هستند.) برای حفظ حقوق آخرین فیلمش «من به شاه انگلستان خدمت کردم»، در ملا عام به تهیه‌کننده‌اش اردنگی زد. بعداً به این موضوع می‌پردازیم.
شانس نقش مهمی در زندگی پرماجرای منزل بازی کرده است،‌ هم خوب و هم بد. دست‌کم به گفته‌ی خودش، منزل تصادفاً وارد تاریخ سینما شده است. یک «چارلی‌چاپلینیِ» بی‌گناه که به زیر دنده‌های چرخ تاریخ کشیده شده است. قهرمان فیلم جدیدش هم به همین سرنوشت دچار می‌شود. یک پیشخدمت ریزجثه و سربه‌زیر در دهه‌ی ۱۹۴۰ در چکسلواکی که تمام هدف زندگی‌اش این است که میلیونر شود و صاحب یک هتل باشد. طی اپیزودهایی کمیک، پرخرج و شلوغ پر از آبجو، غذا، پول، مردان موفق و زنان برهنه، به تدریج به سوی این اهداف پیشرفت می‌کند و در همین مسیر اصول و وفاداری را از دست می‌دهد. و البته در نهایت سقوطی متناقض نیز در انتظار اوست.
منزل به هیچ وجه شبیه این شخصیت نیست، اما احساس می‌شود که داستان زندگی‌اش فیلمی شبیه به همین در‌می‌آید. مانند تمام فیلمسازانی که پشت پرده‌ی آهنین بزرگ شدند، جای پای مزاحمت‌ها، پس زدن‌ها و درگیری‌ها با مقامات کمونیست در او دیده می‌شود که در تمام آنها به نظر می‌رسد منزل جنبه‌ی خنده دار یا دست کم متناقض آن را می‌بیند. به نظر می‌رسد که کلمه‌ی «متناقض» را تقریباً در هر جای زندگینامه‌ی منزل می‌توان وارد کرد. مثلاً او در اصل می‌خواست کارگردان تئاتر باشد، اما به خاطر «فقدان استعداد» در دانشگاه پراگ پذیرفته نشد و در عوض به مدرسه‌ی فیلم رفت. در سال‌های بعد در دورانی که نمی‌توانست فیلم بسازد، به شکل گسترده در تئاتر مشغول بود.
همکارانش در مدرسه‌ی فیلم پیشگامان آینده‌ی موج نوی چک بودند: یان نِمِتس، یارومیل یِرِز و ورا چیتیلووا و بسیاری دیگر که از منزل برای کارگردانی بخشی از «مرواریدهای اعماق» اقتباسی از داستان‌های کوتاه اثر نویسنده‌ی پرآوازه‌ی چک بهومیل هرابال کمک گرفتند. او می‌گوید:«من شاگرد برجسته‌ای نبودم. من جوان‌ترین آنها بودم. ساده بودم و جاه‌طلب نبودم.» با این حال این منزل بود که اقتباس‌کننده‌ی اصلی آثار هرابال شد که اولین آنها «قطارهای تحت نظارت دقیق» بود. بر اساس تجربه‌ی خود هرابال، در سال‌های ۱۹۴۰ اتفاق می‌افتد و داستان جستجوی یک کار‌آموز ساده‌ی راه‌آهن را برای رهایی جنسی به تصویر می‌کشد که با مبارزه‌ی گسترده‌تر برای رهایی ملی از نازی‌ها تلفیق می‌شود. با این که فیلم با عملی تراژیک و قهرمانانه (و متناقض) پایان می‌یابد، سیاست با یک کمدی ظریف و خاکی رو به جلو، عمدتاً در حاشیه قرار دارد. او می‌گوید:«کمدی خوب باید درباره‌ی مسائل جدی باشد. اگر بخواهید درباره‌ی مسائل جدی، خیلی جدی صحبت کنید، مضحک و مسخره می‌شوید.»
ترکیب منزل از رئالیسم هنری احساسی با سبک صریح متاثر از موج نوی فرانسه مشخصاً بر فیلمسازان بریتانیایی مانند کن لوچ و پس از آن بیل فورسایت کارگردان «قهرمانان محلی» تاثیرگذار بوده است. منزل با داشتن موفقیت «قطارهای تحت نظارت دقیق» در کارنامه‌ی خود و تحلیل رفتن سرکوب هنری با ظهور بهار پراگ، اقتباس دیگری از آثار هرابال را آغاز کرد. «چکاوک‌ها روی بند»، داستانی پرمخاطره‌ را به تصویر می‌کشد: چک‌های بورژوایی در دهه‌ی ۱۹۵۰ که مقامات آنها فرستاده‌اند تا در انبار ضایعات کار کنند. اما در آگوست سال ۱۹۶۸ تانک‌های شوروی وارد پراگ شدند و تا پایان فیلمبرداری منزل، فضای آزادی از بین رفته بود. استودیوی فیلم رئیس جدیدی داشت و «چکاوک‌ها روی بند» به مدت نامعلومی توقیف شد.
منزل می‌گوید:«به من هیچ نگفتند. فقط از مردم می‌شنیدم که فیلمت توقیف شده.» او توضیح می‌دهد که در پس پرده‌ی آهنین، سانسور رسماً وجود نداشت اما نظارت دولتی بر فیلمسازی بلوک شرق در سطوح بسیاری فعالیت می‌کرد: تایید ایده‌ی اولیه و سناریو، حضور یک «ویراستار» در فیلمبرداری، نظارت پس از تولید، برش نسخه‌ی نهایی، توزیع و پخش کنترل شده، «و در نهایت اگر تمام اینها را می‌پذیرفتید و فیلم‌تان آماده‌ی نمایش بود، دلیلی احمقانه پیدا می‌کردند تا آن را تغییر بدهند، چرا که اگر تغییری نمی‌دادند ممکن بود مردم فکر کنند که اصلاً به وجود آنها نیازی نیست.»
برخی از کارگردانان چک به آمریکا رفتند: برجسته‌ترین آنها میلوش فورمن که «پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته» و «آمادئوس» را ساخت. اما علیرغم پیشنهادات مشابه برای کار در خارج از کشور (از جمله چند پیشنهاد از سوی دیوید پوتنام از بریتانیا) منزل سر جای خود ماند. هم به خاطر وفاداری به هموطنانش و هم به خاطر اینکه گذرنامه‌اش را گرفته بودند. او کارش را در استودیو ادامه داد اما اساساً وقت‌گذرانی می‌کرد. در جبهه‌ی ادبیات هم وضع به همین منوال بود. کتاب‌های هرابال، کوندرا، اسکورکی و دیگران از کتابخانه‌ها جمع می‌شد تا خمیر شود. منزل با خنده می‌گوید:«اما همسر هرابال در مرکز بازیافت کار می‌کرد و این کتاب‌ها را نگه می‌داشت و پنهانی میان دوستان پخش می‌کرد. بسیاری از آنها را در خانه دارم.» منزل باید بیست سال صبر می‌کرد تا «چکاوک‌ها روی بند» به نمایش دربیاید. این فیلم در جشنواره‌ی فیلم برلین در سال ۱۹۹۰ جایزه‌ی خرس طلایی را دریافت کرد. دست‌کم کارهای هرابال به شکل سامیزدات (خودنشر) تکثیر شد و مخفیانه میان دوستداران ادبیات چک و مجار توزیع می‌شد.
«من به شاه انگلستان خدمت کردم» یکی از همین کتاب‌های سامیزدات و نیز یکی از محبوب‌ترین رمان‌های هرابال بود. او و منزل ابتدا در سال ۱۹۸۰ بر روی اقتباسی از این اثر کار می‌کردند اما از قضا همین که پس از فروپاشی کمونیسم فرصتی برای فیلمبرداری پیش آمد، منزل مانعی جدید و کاپیتالیستی بر سر راه خود یافت. «یک تهیه‌کننده به کمک من حقوق مربوط به کتاب را گرفت، اما پس از مرگ هرابال (در سال ۱۹۹۷) بدون اطلاع من آن را به یک شرکت تلویزیونی فروخت. او کار بسیار نادرستی کرد. من یک سال و نیم بود که فیلم را آماده کرده بودم. پس از آن دلم می‌خواست از او بپرسم که چه اتفاقی افتاده بود، اما نتوانستم پیدایش کنم. بعد در سال ۱۹۹۸ او را در جشنواره‌ی فیلم کارلو وی واری که در آن عضو هیئت داوران بودم دیدم. آنقدر عصبانی بودم که باید انتقامم را از او می‌گرفتم. برای همن از دستیارم خواستم تا برایم یک تکه چوب پیدا کند.» آن شب پیش از نمایش فیلم، در صحنه‌ای درست مانند فیلم‌های خودش روی صحنه به سوی تهیه‌کننده رفت و در مقابل تماشاگران و فریادهای تشویق آنها با چوب او را به باد کتک گرفت و او را به خاطر «عمل غیراخلاقی‌اش» سرزنش کرد.
به این ترتیب منزل فصل دیگری به مجموعه‌ی اقتباس‌هایش از آثار هرابال افزود (در مجموع شش اثر). این فیلم به ناچار ما را به مقایسه‌ی آن با «قطارهای تحت نظارت دقیق» وامی‌دارد. در حالی که شخصیت اصلی فیلم اول آزادی و تجربه‌ی جنسی را جستجو می‌کرد، «من به شاه انگلستان خدمت کردم» زیرکانه‌تر است و بیشتر با انگیزه‌ی طمع و میل به امنیت پیش می‌رود. منزل می‌گوید:«این همان قهرمان است، اما پس از گذشت چهل سال، او را بهتر می‌شناسید. آنچه در نگاه اول ساده و معصوم به نظر می‌رسد، بعدها می‌بینید که پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. اما او مثل همه‌ی ماست. هیچ کس کامل نیست.»

http://www.exittheatre.ir/Exit/nshryat/nshryat.html
محمد رحمانی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز برای اینکه یادی کنم و سراغی بگیرم از سالن های قدیمی تئاتر و سینما در خیابان لاله زار به آنجا رفتم تا بقایای این سالن ها را که روزگارانی برو بیا و رونق آنچنانی داشت جست و جو کنم. با صحنه های دلگیر و غم انگیزی مواجه شدم. دو سوی خیابان روشن است از نور چراغ های مغازه های الکتریکی که تالارهای تئاترها و سینماهای سابق را چون دیوی در خود بلعیده اند. به راستی که چه روشنایی های تاریکی! در بسیاری از کشورهای جهان، حاصل انقلاب پیشرفت و رهایی از کمبودهای قبلی می شود اما حاصل انقلاب ما اگر بخواهیم در این زمینه به بررسی آن بپردازیم چیزی جز تضعیف و نابودی هنر در تمامی زمینه ها نبوده و هم اکنون یکی از بزرگ ترین گورستان های هنر را می توانیم در خیابان لاله زار تهران به نظاره بنشینیم. شگفتا که سالن هایی با این عظمت و امکانات و زیبایی های معماری باید از بین بروند ... دیدن ادامه » و اکنون جای آنها را سالن هایی لانه مرغی با گنجایش بیست نفر تماشاگر بگیرد!
فضای برخی از تئاترها و سینماهای لاله زار هنوز وجود دارد اما درب آنها قفل و زنجیر شده و صحنه ها و صندلی هایشان در حال خاک خوردن هستند. در این بین سالن هایی هم که به کلی تخریب و تبدیل به پاساژ و مغازه های الکتریکی شده اند بسیارند. یکی از تالارهای فوق سالن «تئاتر تهران» است که سردر آن مجسمۀ زنی آکتور و یا از اساطیر تئاتر یونان باستان وجود دارد و صورتک های تئاتر نیز در زیر آن قرار دارد. این سالن یکی از تالارهای با شکوه تئاتر پیش از انقلاب بود که هم اکنون به بیغوله ای شوم و متروکه تبدیل شده اما نمای زیبا و خاطره برانگیز آن همچنان خود نمایی می کند. به راستی که قلب هر هنرمند یا علاقمند تئاتر با دیدن این تالار و سایر سالن های متروکۀ تئاتر در خیابان لاله زار به درد می آید. افسوس و صد دریغ به خاطر از دست رفتن شکوه هنر و فرهنگ این مرز و بوم. خیابانی که کمتر از چهار دهۀ پیش به مثابۀ برادوی ایران بود هم اکنون به بازار لامپ فروش ها تبدیل شده است! هزاران افسوس!
در سال 1384 فریدون جیرانی فیلمی ساخت به نام «ستاره بود» که لوکیشن اصلی آن یکی از همین سالن های متروکۀ تئاتر در لاله زار بود و موضوعش نیز پیروی همین جریان شکل می گرفت به همراه مرگ روح انگیز سامی نژاد؛ اولین آکتور زن در سینمای ایران. به تمامی اهالی تئاتر پیشنهاد می کنم که آن فیلم را ببینند. عکس هایی از این سالن ها گرفته ام که چون فضای تیوال قابلیت پخش عکس را ندارد نمی توانم در اینجا قرار دهم اما در سایر فضاهای مجازی قرار می دهم. این عکس ها شرح حال و روز غم انگیز و مصیبت زدۀ سالن های مردۀ تئاتر و سینمای لاله زار است. هم اکنون در سرتاسر لاله زار حتی یک سالن تئاتر یا سینما مشغول به کار و سرپا نیست در صورتی که روزی مرکز هنرهای نمایشی در تمامی ایران به شمار می رفت.
سلام یک عدد بلیط نمایش ماتریوشکا اضافه است برای شنبه ٩بهمن ساعت ١٧ درصورت تمایل به آیدی زیر در تلگرام پیام دهید:@bahare7474
سلام.یک عدد بلیط ماتریوشکا برای فردا ساعت 5 و خارج از ظرفیت دارم.اگر خواستید به @maryamhl پیام بدید.
۰۷ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام و درود
نمایش گاردونی به علت استقبال زیاد به نوبت دوم اجرای خود در فرهنگسرای نیاوران رسید
نویسنده کارگردان بازیگر:،رضا فتح الهی
تاریخ شروع اجرا:۱۳۹۵/۱۱/۰۶
مکان اجرا,: فرهنگسرای نیاوران
ساعت شروع ۲۰ هر شب
.
.
گاردونی کمینه ای است که راوی آن در مدت زمان ۶۰ دقیقه،به ۴۸ کاراکتر بدل میشود
.
.
پیش فروش ۳روز اول در سایت تیوال آغاز شد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در تئاتر باران؛
نمایش «آیس لند» تمدید نمی شود

"آیس لند"به هفته پایانی رسید

نمایش "آیس لند" نوشته نیکلاس بیلون به کارگردانی آیدا کیخایی از 29 آذر ماه در تئاتر باران درحال اجراست، برای آخرین هفته پذیرای تماشاگران می شود.
نمایش "آیس لند" طی اجراهای گذشته خود پذیرای بیش از ۴۰۰۰ تماشاگر شده و مورد استقبال قرار گرفته است.

#این نمایش در دو روز پایانی هفته در دو نوبت۲۰:۳۰ و ۲۲ روی صحنه خواهد رفت

تئاتر باران تا هشتم بهمن ماه همچنان میزبان نمایش «آیس لند» به کارگردانی آیدا کیخایی است و تمدید هم نخواهد شد.
در این نمایش که تاکنون با استقبال کم نظیر تماشاگران مواجه شده، آزاده صمدی، فهیمه امن زاده و احسان کرمی ایفای نقش می کنند.
بلیت نمایش «آیس لند»هر روز از طریق سامانه فروش تیوال و نیز به صورت حضوری از طریق گیشه باران در دسترس علاقه ... دیدن ادامه » مندان است.

علاقه مندان به تماشای این نمایش می توانند به نشانی خیابان انقلاب، ابتدای فلسطین جنوبی، پلاک292،تئاتر باران مراجعه فرمایند و برای رزرو بلیت این اثر نمایشی با شماره 66176825 تماس حاصل کنند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفقا سلام، از بچه های تئاتر شهرستان هستم، مهاباد، تو جشنواره کار داریم امسال، ممنون میشم از 7م تا 12م بهم کارای خوب و عالی رو پیشنهاد کنین برم ببینم...
دوستون دارم.... پاینده باشین
سحر و لیلی شجاعى این را خواندند
farhad riazi این را دوست دارد
سلام. از زیر زمین تا پشت بام رو من دیدم که به نظرم یه کار متوسط رو به خوب هست. میتونید ببینید
۰۵ بهمن
توو اون تاریخ از بین کارایی که دیدم فقط افسانه ببر رو توصیه میکنم.
۰۵ بهمن
بنظرم نمایش های زیر رو اگه ندید و زمان اجراش نگذشته میتونید ببینید

صور اسرافیل
هاروی
خرمهره
افسانه ببر
تله موش
راهبان معبد وانگ
تو را از من گرفتی 8 بهمن از اردبیل
کارنامه بندار بیدخش
۰۶ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید