تیوال یادگاری
T1:18:00:47
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
آب درون جدول به دیـوار تیک می‌زنـد
دیـوار به مـوش.


و چه ساده در گذر است ایـن راز
تا به راه‌ِ آهنــی برسد!
راز میـان جـدول‌و کفشـهای سیــاه
راز میان سکوت عـابران‌و غرش جــوی‌ها

با خـود می‌کشـد بر دو کتفـانش،
سالـها
بی‌اعتـراض،



ولیعصــــر
این ... دیدن ادامه » بلنــــــدترین دیـوار احسـاسی دنیــا را

(امیر ب)
Mehrbanoo ، امید فرجی ، امیر بابک یحیی پور ، mahdi ، مرجانه و پرندیس این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تـهـــران
ســـرد که می‌شـود،
بی‌رحــــم می‌شود!



بیا فرار کنیـم!

(امیـر ب)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به درون فرو میریزم، زیر آوار نگاهی که نیست.

بهمن بی‌رحم نبودنت!

بهمن تلخِ سفید!

آه بهـمن لعنتی بهمــن لعنتـی بهمـــن لعنتــی!


(امیـر ب)
وحید عمرانی ، سارا صادقیان و مریم اسکندری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام دنیا در چشمان من‌ست!

بیرون می‌ریزی از دنیای من.

روان می‌شوی روی گونه‌ها،
روانی می‌شوم!



بهمنِ اشک‌های یخ زده روی صورتم،
تـو را می‌برد !



آه، بهمن لعنتی بهمن لعنتی بهمن لعنتی

(امیـر ب)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بودیم چون مینوشیم،قلممان راگرفتند ،کاغذمان راپاره کردند وچپاندندلابه لای زباله ها.نسخه مان راپیچیدند وقرنطینه شدیم بی هیچ مریضی واگیرداری
اکنون هستیم چون نمینویسیم که اگرقصدنوشتن کنیم ،خون از قلممان میچکدواشک ازکاغذوزندان ازمجرم و....
ازآه ها وحسرت ها،ازبی کسی ها وباکسی ها
ازتنهایی های دوتایی وازدوتایی های تنها ...
00:42
11/11/95
زهره عمران ، راحیل ، پرندیس ، مریم اسکندری ، امید فرجی و مهدی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آرزو دوباره به تابلو نگاه کرد. کنار حوض آبی، لکه ی سبز و سرخی بود که اگر از دور نگاه می‌کردی، بته ی سبزی می‌دیدی با گل های سرخ. اگر می‌رفتی از خیلی جلو نگاه می‌کردی، فقط لکه های سرخ و سبز می‌دیدی.

به خودش گفت: " شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی. از خیلی جلو فقط لکه می‌بینی."

از: زویا پیرزاد / عادت می کنیم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دوست داشتنت
سرطان مغز استخوان بود
شیمی درمانی تو را ریشه کن میکرد
بودنت ، مرا
زهره عمران ، وحید عمرانی ، سید فرشید جاهد و مسعود این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بر پهنه ی خیال با خود سخن می گویم واین سخنان را تکراروتکرار و قدم در عالمی میزنم که همه احساس است از درون احساس حباب گونه می جوشد به مانند نفس تکرارو تکرارنگاه دربیکران و پلک زنان تکراروتکرارتولد را جشن و نبودن را ماتم روز را به شب تکراروتکراردردرون خیال غوطه ور ستاره ها را لمس کنان همچون غبار معلق در هوا به حرکت درمی آورم واینک خیال با چرخش ساعت لحظه به لحظه به پیرامون زندگی ام می تابد پس از این تنگنا بیرون بیا پا در عالمی دگرنه اینک خاک و ماسه های زیر پایت به هم نزدیکتر میشوند آری صدایشان شنیده میشود با نفسی عمیق بی توجه به ضربان قلبت بدون آنی پلک بر هم نهادن دوردست را بنگرتا درژرفا خود را بیابی همه چیز متوقف شده با اندیشه در حقیقت با بال خیال به کشف پرواز کن , حقیقت را بنگر ره عروج حقیقت در خیال من وتوست قدمی دور شو از این خیال تا به حقیقت نزدیکتر ... دیدن ادامه » شوی آنگاه با لمس حقیقت در عالم خیال پرواز کن

از: از خود
پرندیس ، میثم خسروی و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ می دانی
ما این شهر را به ارث برده ایم و قرص هایی را ، که هر شب در چاه مستراح غرق می کنیم ...
و من نگران خدایی هستم که سالهاست در راه مانده ...می ترسم از دیدن مسیح های مُرده ای که این روزها حتی صلیبی به ارث نمی برند ؛ از پاهایی که ورچیده می شوند و آهسته از یادها می روند ؛
می ترسم از باوری که هر بار ، با دیدنِ تقسیم منصفانه ی درد ! از کفم می رود ..
این خط ، این هم نشان
حالا دیگر از بوی باران و خاک ترک خورده
از همیشه گم شدن خدا در راه خانه ی ما
از مصلحت های چسبیده بر کف دستهامان
چیزی نمی گویم ...
غمگینم ، همانند پیرزنی که نام کسان ِ خویش را نمی داند ... همانند تاریخ تولدی که در تقویم سال کبیسه هم نیست ...

چقدر اندوه قورت نداده ، چقدر آوار فرو نریخته ... ما این شهر را با تمام سیاهی و اندوهش به ارث برده ایم...


از: خود
مردم برای چند صباح زندگی
یاد گرفتند مردن های گاه به گاه و به موقع را
و طوطی،
کف قفس آنقدر خودش را به مردن زد
که بازرگانان «طوطی مرده» خردیدند و فروختند
اما چرا؟
آیا حقیقت از فرط تلخی دور انداخته شد؟
و جایگزین های مثلا شیرین اش - همان نو های تازه آمده ... دیدن ادامه » به بازار - هستند که ذائقه ها را مسخ کرده اند...؟
۰۲ بهمن
گمان کردیم چراغ های حقیرشهرمان زیباتراز ستارگان آسمان شب های اجدادمان است
وشایدهمین گمان واهی بودکه آسمان شهرمان رااین چنین خالی ازستاره کرد
کاش حال باور کنیم ماه خوشبختی تمام بی ستاره هاست..
۱۱ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب بیست و یکم...

خطوط عمودی... خطوط افقی... و نقاطی که از برخورد این خطوط به دست میاد... دارم می‌بینمشون... جهان، از چنین نقاطی ساخته شده... نقاطی که بُعد ندارن، هیچی نیستن جز یک تاثیر... تاثیری که هر کدومشون متفاوت از دیگری می‌گذاره و کنار هم اطلاعات رو می‌سازن... اقیانوسی از نقاط اطلاعات... اطلاعات درون یک ذهن بزرگ... کوه، دشت، درخت، ابر، نسیم، پرنده‌ها، انسان، عشق، خشم، ... همه‌مون یک چیز هستیم... چیدمان فشرده‌ای از اطلاعات در یک جا... دارم خطوط عمود بر هم رو می‌بینم.... دستم رو میارم بالا... انگشتام رو از لا‌به‌لای خط‌ها عبور می دم... شبیه کسی که با تار و پود دار قالی بازی می‌کنه... شبیه کسی که پرده رو کمی کنار می‌زنه تا پشتش رو ببینه... هر چی که از روز اول دیدم جلوی چشمم میاد، اما انگار تا حالا سراب می‌دیدم، همه چی یه شکل دیگه‌است... همه‌ چی تک شکل شده، ... دیدن ادامه » یک رنگ... دیگه رنگی وجود نداره... صدا هم سراب بود، اینجا سکوت مطلقه! سکوتی که مثل موسیقی نواخته می‌شه... در شگفتی تماشا می‌کنم... انگار که خواب باشم، انگار که توی دنیای رویا بیدار شده باشم... پرنده‌ها پرواز می‌کنن و از روبروم رد می‌شن... نسیم صورتم رو نوازش می کنه... برگ درخت‌‌ها آروم می‌رقصن... خورشید از پشت کوه می‌درخشه... اما دیگه هیچکدوم با هم تفاوتی ندارن، همه شون یک جورن... همه‌مون... دستم رو می‌چرخونم و کف دستم رو نگاه می‌کنم، انگشتام رو، اون هم همون شکله... چگالی نقاط... خطوط افقی... خطوط عمودی...

از: عقاب
نیلوفر ثانی و ذوق زده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سمبوسه ی داغ کنار خیابان
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به ... دیدن ادامه » زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟

حمید فراهانی این را خواند
زهره عمران ، محمدرضا نجفیان و بامداد این را دوست دارند
سلام محمدرضای عزیز. نمی دونم. سرچ کردم توی گوگل اما چیزی پیدا نکردم.
۰۹ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج ... دیدن ادامه » دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

” سایه ” صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هوشنگ ابتهاج
شب بیست و یکم...

خطوط عمودی... خطوط افقی... و نقاطی که از برخورد این خطوط به دست میاد... دارم می‌بینمشون... جهان، از چنین نقاطی ساخته شده... نقاطی که بُعد ندارن، هیچی نیستن جز یک تاثیر... تاثیری که هر کدومشون متفاوت از دیگری می‌گذاره و کنار هم اطلاعات رو می‌سازن... اقیانوسی از نقاط اطلاعات... اطلاعات درون یک ذهن بزرگ... کوه، دشت، درخت، ابر، نسیم، پرنده‌ها، انسان، عشق، خشم، ... همه‌مون یک چیز هستیم... چیدمان فشرده‌ای از اطلاعات در یک جا... دارم خطوط عمود بر هم رو می‌بینم.... دستم رو میارم بالا... انگشتام رو از لا‌به‌لای خط‌ها عبور می دم... شبیه کسی که با تار و پود دار قالی بازی می‌کنه... شبیه کسی که پرده رو کمی کنار می‌زنه تا پشتش رو ببینه... هر چی که از روز اول دیدم جلوی چشمم میاد، اما انگار تا حالا سراب می‌دیدم، همه چی یه شکل دیگه‌است... همه‌ چی تک شکل شده، ... دیدن ادامه » یک رنگ... دیگه رنگی وجود نداره... صدا هم سراب بود، اینجا سکوت مطلقه! سکوتی که مثل موسیقی نواخته می‌شه... در شگفتی تماشا می‌کنم... انگار که خواب باشم، انگار که توی دنیای رویا بیدار شده باشم... پرنده‌ها پرواز می‌کنن و از روبروم رد می‌شن... نسیم صورتم رو نوازش می کنه... برگ درخت‌‌ها آروم می‌رقصن... خورشید از پشت کوه می‌درخشه... اما دیگه هیچکدوم با هم تفاوتی ندارن، همه شون یک جورن... دستم رو می‌چرخونم و کف دستم رو نگاه می‌کنم، انگشتام رو، اون هم همون شکلیه... چگالی نقاط... خطوط افقی... خطوط عمودی...

از: عقاب
مجتبی حیدری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است....

#سهراب_سپهری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برایت از شهریور می گویم
شهریوری که ذوب شدی
و کج شدی و فرو ریختی
که زندگی مان یک وری شد و لبخندمان هم....
من را ببخش
من را ببخش
من را ببخش
تابستان آن سال باز نخواهد گشت...
سید فرشید جاهد ، bidar moradi ، علی محرابیان و مریم اسکندری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب هفتم...

انگار دوباره می‌خوام بنویسم... توی شب هفتم.
از بچگی به رمز و رازها کشش داشتم... مثل رمز اعداد. مثل رازی که در عدد هفت نهفته‌است... مثل راز زمان... و اونجایی که این دو در هم تنیده می‌شن. اعداد در زمان ضرب می‌شن و نرم و بی‌صدا چیزهای رو تغییر می‌دن... تغییرات بزرگ...
باز اینجا ایستادم، جایی که صدای نفس‌هام رو دوباره می‌شنوم... نه که نفس‌هام تند شده باشه، نه که عمیق شده باشه... نه، مثل همیشه است. فقط من در سکوتی فرو رفتم که حالا می‌شنومشون. قشنگی صدای نفس اینه که از جنس زمزمه‌است... و اینکه آهسته‌است... و متناوبه اما تکراری نیست... یه جمع نقیض جالب...انگار تازگی رو تکرار می‌کنه... انگار در هر تناوب جایی از تصویر رو نقاشی می‌کنه... تراشی از مجسمه رو بر می‌داره... بخشی از داستان رو بازگو می‌کنه... داستان هستی. داستان بودن... بودن... و تو رو فرو می‌بره ... دیدن ادامه » در کنجکاوی بزرگترین راز...
من چی هستم؟
من چی هستم؟

من چی هستم؟

از: عقاب
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حریفا ، میزبانا،
میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
(م.امید)
تو را به زبان اسپانیایی دوست دارم
در هوس دیوانه وار رقص فلامینکو
در عطش وحشی رقص تانگو

تو را به زبان یونانی دوست دارم
غمناک
ظریف و زیبا
در نقش و نگار لباس های رقص سیرتاکی
در تکان آرام شانه ها

تو را به زبان ایتالیایی دوست دارم
در اُپرای «عروسی فیگارو» موتسارت
در اُپرای «کارمن» بیزه
در اُپرای «آیدای» وِردی

تو ... دیدن ادامه » را به زبان تُرکی دوست دارم
در رقص جنگی و یاللی
در رقص تأثر برانگیز واغزالی

تو را به هر زبانی دوست دارم
در هر نُت موسیقی
در هر سطری که می نویسم
در هر ترانه ی شور انگیز
در هر ریتم غمناک

آیا عشق را زبانی هست؟
آیا عشق، کوره راه وُ راهی دارد؟

تو را به هر زبانی دوست دارم
در هفت نُتی که می دانم
در هفت رنگی که می شناسم
تو را در آسمان وُ زمین دوست دارم
ربطی به خود تو ندارد

تو را به همه ی زبان ها
در همه ی خانه وُ راه ها
تو را در درونم
دوست دارم


از: زیبا خلیل/ شاعر آذربایجانی
آفرین به مترجم که انقدر دلنشین و لطیف درآورده کار رو
۱۱ دى
بسیار زیباست
ممنون که به اشتراک گذاشتید
۱۹ دى
سپاس پرندیس جان
خوشحالم که دوست داشتید
۲۲ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
If you open your mind too much, your brain might fall out

از: ناشناس
زهره عمران و آرش رضایی این را دوست دارند
سلام
ما حواسمان هست
ولی بقول خودتان بذار یه چیزایی ندونیم
ولی تا یک لحظه غافل میشیم
باز را ه می افتیم
کاریش هم نمیشه کرد
۰۲ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمان گذشت 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
 چهار بار نواخت 
امروز روز اول دی ماه است 
من راز فصلها را می دانم 
و حرف لحظه ها را می فهمم 
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک،
خاک پذیرنده 
اشارتیست به آرامش..




از: فروغ فرخزاد
واقعا زیباست این شعر پرندیس جان
و چه راست گفت که راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم..
۰۵ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید