تیوال یادگاری
T1:21:41:10
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
هیچ می دانی
ما این شهر را به ارث برده ایم و قرص هایی را ، که هر شب در چاه مستراح غرق می کنیم ...
و من نگران خدایی هستم که سالهاست در راه مانده ...می ترسم از دیدن مسیح های مُرده ای که این روزها حتی صلیبی به ارث نمی برند ؛ از پاهایی که ورچیده می شوند و آهسته از یادها می روند ؛
می ترسم از باوری که هر بار ، با دیدنِ تقسیم منصفانه ی درد ! از کفم می رود ..
این خط ، این هم نشان
حالا دیگر از بوی باران و خاک ترک خورده
از همیشه گم شدن خدا در راه خانه ی ما
از مصلحت های چسبیده بر کف دستهامان
چیزی نمی گویم ...
غمگینم ، همانند پیرزنی که نام کسان ِ خویش را نمی داند ... همانند تاریخ تولدی که در تقویم سال کبیسه هم نیست ...

چقدر اندوه قورت نداده ، چقدر آوار فرو نریخته ... ما این شهر را با تمام سیاهی و اندوهش به ارث برده ایم...


از: خود
حسام الدین حیدری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب بیست و یکم...

خطوط عمودی... خطوط افقی... و نقاطی که از برخورد این خطوط به دست میاد... دارم می‌بینمشون... جهان، از چنین نقاطی ساخته شده... نقاطی که بُعد ندارن، هیچی نیستن جز یک تاثیر... تاثیری که هر کدومشون متفاوت از دیگری می‌گذاره و کنار هم اطلاعات رو می‌سازن... اقیانوسی از نقاط اطلاعات... اطلاعات درون یک ذهن بزرگ... کوه، دشت، درخت، ابر، نسیم، پرنده‌ها، انسان، عشق، خشم، ... همه‌مون یک چیز هستیم... چیدمان فشرده‌ای از اطلاعات در یک جا... دارم خطوط عمود بر هم رو می‌بینم.... دستم رو میارم بالا... انگشتام رو از لا‌به‌لای خط‌ها عبور می دم... شبیه کسی که با تار و پود دار قالی بازی می‌کنه... شبیه کسی که پرده رو کمی کنار می‌زنه تا پشتش رو ببینه... هر چی که از روز اول دیدم جلوی چشمم میاد، اما انگار تا حالا سراب می‌دیدم، همه چی یه شکل دیگه‌است... همه‌ چی تک شکل شده، ... دیدن ادامه » یک رنگ... دیگه رنگی وجود نداره... صدا هم سراب بود، اینجا سکوت مطلقه! سکوتی که مثل موسیقی نواخته می‌شه... در شگفتی تماشا می‌کنم... انگار که خواب باشم، انگار که توی دنیای رویا بیدار شده باشم... پرنده‌ها پرواز می‌کنن و از روبروم رد می‌شن... نسیم صورتم رو نوازش می کنه... برگ درخت‌‌ها آروم می‌رقصن... خورشید از پشت کوه می‌درخشه... اما دیگه هیچکدوم با هم تفاوتی ندارن، همه شون یک جورن... همه‌مون... دستم رو می‌چرخونم و کف دستم رو نگاه می‌کنم، انگشتام رو، اون هم همون شکله... چگالی نقاط... خطوط افقی... خطوط عمودی...

از: عقاب
۳ روز پیش، سه‌شنبه
نیلوفر ثانی و ذوق زده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سمبوسه ی داغ کنار خیابان
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به ... دیدن ادامه » زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟

زهره عمران این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج ... دیدن ادامه » دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

” سایه ” صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هوشنگ ابتهاج
شب بیست و یکم...

خطوط عمودی... خطوط افقی... و نقاطی که از برخورد این خطوط به دست میاد... دارم می‌بینمشون... جهان، از چنین نقاطی ساخته شده... نقاطی که بُعد ندارن، هیچی نیستن جز یک تاثیر... تاثیری که هر کدومشون متفاوت از دیگری می‌گذاره و کنار هم اطلاعات رو می‌سازن... اقیانوسی از نقاط اطلاعات... اطلاعات درون یک ذهن بزرگ... کوه، دشت، درخت، ابر، نسیم، پرنده‌ها، انسان، عشق، خشم، ... همه‌مون یک چیز هستیم... چیدمان فشرده‌ای از اطلاعات در یک جا... دارم خطوط عمود بر هم رو می‌بینم.... دستم رو میارم بالا... انگشتام رو از لا‌به‌لای خط‌ها عبور می دم... شبیه کسی که با تار و پود دار قالی بازی می‌کنه... شبیه کسی که پرده رو کمی کنار می‌زنه تا پشتش رو ببینه... هر چی که از روز اول دیدم جلوی چشمم میاد، اما انگار تا حالا سراب می‌دیدم، همه چی یه شکل دیگه‌است... همه‌ چی تک شکل شده، ... دیدن ادامه » یک رنگ... دیگه رنگی وجود نداره... صدا هم سراب بود، اینجا سکوت مطلقه! سکوتی که مثل موسیقی نواخته می‌شه... در شگفتی تماشا می‌کنم... انگار که خواب باشم، انگار که توی دنیای رویا بیدار شده باشم... پرنده‌ها پرواز می‌کنن و از روبروم رد می‌شن... نسیم صورتم رو نوازش می کنه... برگ درخت‌‌ها آروم می‌رقصن... خورشید از پشت کوه می‌درخشه... اما دیگه هیچکدوم با هم تفاوتی ندارن، همه شون یک جورن... دستم رو می‌چرخونم و کف دستم رو نگاه می‌کنم، انگشتام رو، اون هم همون شکلیه... چگالی نقاط... خطوط افقی... خطوط عمودی...

از: عقاب
مجتبی حیدری این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است....

#سهراب_سپهری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برایت از شهریور می گویم
شهریوری که ذوب شدی
و کج شدی و فرو ریختی
که زندگی مان یک وری شد و لبخندمان هم....
من را ببخش
من را ببخش
من را ببخش
تابستان آن سال باز نخواهد گشت...
سید فرشید جاهد ، bidar moradi و علی محرابیان این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب هفتم...

انگار دوباره می‌خوام بنویسم... توی شب هفتم.
از بچگی به رمز و رازها کشش داشتم... مثل رمز اعداد. مثل رازی که در عدد هفت نهفته‌است... مثل راز زمان... و اونجایی که این دو در هم تنیده می‌شن. اعداد در زمان ضرب می‌شن و نرم و بی‌صدا چیزهای رو تغییر می‌دن... تغییرات بزرگ...
باز اینجا ایستادم، جایی که صدای نفس‌هام رو دوباره می‌شنوم... نه که نفس‌هام تند شده باشه، نه که عمیق شده باشه... نه، مثل همیشه است. فقط من در سکوتی فرو رفتم که حالا می‌شنومشون. قشنگی صدای نفس اینه که از جنس زمزمه‌است... و اینکه آهسته‌است... و متناوبه اما تکراری نیست... یه جمع نقیض جالب...انگار تازگی رو تکرار می‌کنه... انگار در هر تناوب جایی از تصویر رو نقاشی می‌کنه... تراشی از مجسمه رو بر می‌داره... بخشی از داستان رو بازگو می‌کنه... داستان هستی. داستان بودن... بودن... و تو رو فرو می‌بره ... دیدن ادامه » در کنجکاوی بزرگترین راز...
من چی هستم؟
من چی هستم؟

من چی هستم؟

از: عقاب
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حریفا ، میزبانا،
میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
(م.امید)
تو را به زبان اسپانیایی دوست دارم
در هوس دیوانه وار رقص فلامینکو
در عطش وحشی رقص تانگو

تو را به زبان یونانی دوست دارم
غمناک
ظریف و زیبا
در نقش و نگار لباس های رقص سیرتاکی
در تکان آرام شانه ها

تو را به زبان ایتالیایی دوست دارم
در اُپرای «عروسی فیگارو» موتسارت
در اُپرای «کارمن» بیزه
در اُپرای «آیدای» وِردی

تو ... دیدن ادامه » را به زبان تُرکی دوست دارم
در رقص جنگی و یاللی
در رقص تأثر برانگیز واغزالی

تو را به هر زبانی دوست دارم
در هر نُت موسیقی
در هر سطری که می نویسم
در هر ترانه ی شور انگیز
در هر ریتم غمناک

آیا عشق را زبانی هست؟
آیا عشق، کوره راه وُ راهی دارد؟

تو را به هر زبانی دوست دارم
در هفت نُتی که می دانم
در هفت رنگی که می شناسم
تو را در آسمان وُ زمین دوست دارم
ربطی به خود تو ندارد

تو را به همه ی زبان ها
در همه ی خانه وُ راه ها
تو را در درونم
دوست دارم


از: زیبا خلیل/ شاعر آذربایجانی
آفرین به مترجم که انقدر دلنشین و لطیف درآورده کار رو
۱۱ دى
بسیار زیباست
ممنون که به اشتراک گذاشتید
۱۹ دى
سپاس پرندیس جان
خوشحالم که دوست داشتید
۲۲ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
If you open your mind too much, your brain might fall out

از: ناشناس
زهره عمران و آرش رضایی این را دوست دارند
سلام
ما حواسمان هست
ولی بقول خودتان بذار یه چیزایی ندونیم
ولی تا یک لحظه غافل میشیم
باز را ه می افتیم
کاریش هم نمیشه کرد
۰۲ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمان گذشت 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
 چهار بار نواخت 
امروز روز اول دی ماه است 
من راز فصلها را می دانم 
و حرف لحظه ها را می فهمم 
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک،
خاک پذیرنده 
اشارتیست به آرامش..




از: فروغ فرخزاد
واقعا زیباست این شعر پرندیس جان
و چه راست گفت که راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم..
۰۵ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی میدانید یک نفر دوستتان دارد
وقتی میدانید حضورتان مهم است
حتی در حد چند ثانیه...
وقتی میدانید اگر بی خبرش بگذارید
خود خوری میکند...
وقتی همه ی این ها را بهتر از خودش میدانید
پس چرا یکهو غیبتان میزند؟!
چرا میروید و دیگر خبری ازتان نمیشود؟!
پیش خودتان چه فکری میکنید؟!
لابد میگویید مشکل خودش است
میخواست دوست نداشته باشد...!!
اینطور که نمیشود جانم! مثل این میماند که
تو با هزار امید و آرزو پیش دکتر بروی
بعد دکتر بگوید من کار دارم
میخواستی مریض نشوی...!
میبینی...؟! ... دیدن ادامه » همین قدر درد دارد

#محسن_دعاوی
خدا بیامرزه امواتت!!
همه ی اینارو میدونن بعد میرن، وقتیم میان با عذرهای بدتر از گناه....!!!!!!!!!!!!!!
۳۰ آذر
البته هر رفتنی، بی دلیل نیست
لابد دلیل داشته...
گرچه دل ترک کردن داشتن هم خودش... یه مسئله ی دیگه است!
۱۰ دى
واقعا نمیدونم دلِ ترک کردن داشتن ، دل میخواهد یا دل نمیخواهد...
۱۰ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کی هستی تو؟
کجای جانم کمین کرده‌ای تا سر بزنگاه مچم را بگیری؟
مثل نم رفته‌ای به خورد استخوانم
بیخود که خودم را بغل نمی‌کنم
مثل غم در خنده‌هام دلتنگی می‌کنی
بیخود که اشکم نمی‌ریزد
کجا بروم که نباشی؟
کجا بخوابم که خوابت را نبینم؟
کجای داستان تو را جا بگذارم که خواب بمانی؟
کجا فرار کنم که روبروی من سبز نشوی؟
کدام راه؟ کدام شهر؟ کدام آغوش؟
گل من!
شب‌ها
هرشب به جستجوی تو زدم به خیابان
کی از تو خبر داشت؟
کدام ... دیدن ادامه » ستاره‌ی خاموش؟
عباس معروفی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از کجا که من پیر میشوم؟
از کجا که تو خوش بخت می شوی؟
از کجا که روزگار هر روز ناخن میان گوشت تازه هم آمده ی زخم مان نکند و دردی تازه بر دردهایمان اضافه...؟
از کجا که همه ی این همهمه ی گنگ، این شلوغی بی انتها خوابی بیش نباشد؟
از کجا که حال روزگارمان خوب میشود بی هم؟؟؟
از کجا که از پس این شب سیاه روزی است؟مبادا در قطب شب شده باشد؟ مبادا انتظاری طولانی برای سحر خواهیم داشت؟
مبادا پیش از رسیدن سحر رفته باشیم به قطب دیگری و شبهای دیگری؟؟؟
مبادا دست هایم را جا گذاشته باشم در قصه های پریانی که وعده ی بال به من داده بودند
.
.
.
.
دیریست خاطراتم در تلاطم است.....
ر.ب
22آذر 95_سالروز حادثه ی پارک لاله و لبهای تو
بامداد ، رهام ، زهره عمران ، homayoon ghadimi ، نوشین پیشوا ، آرش رضایی و مهدی این را امتیاز داده‌اند
چقدر خوب که بعد از اینهمه وقت دوباره نوشتید رها جان
۲۳ آذر
تاریخ‌نگاری انتهای مطلبتان چقدر تصویرسازی و ایماژ با خودش داشت ===> "22آذر 95_سالروز حادثه ی پارک لاله و لبهای تو
به امید آنکه هر روزمان سرشار از پارک لاله و لحظه‌های‌مان مالامال از چنین سوانح ملاعبانه‌ای باشد.
۲۳ آذر
ممنون از دقت نظرتون
البته من برای کسی چنین آرزویی نمی کنم
گرچه حادثه پارک لاله ختم به خیر شد ، اما به وحشتش نمی ارزید :)
۲۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به پشت سر برگشتم، چند درخت خشک پیدا بود و بر بالای پله‌ها یک در بزرگ چوبی بی‌رنگ و رو، زوزه‌ی باد را می‌کشید
گفت: مرا یادت هست؟
دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچ کسی نیستم؟

سال بلوا
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می نویسم باران

دیگر پروانه و باد خود میدانند،

پاییز است یا بهار....
.
.
.
"شمس لنگرودی"
*************************
.____________________--
+یادیم کنیم از گذشته :)

از: خود
فائقه معتمدی ، رهام و مریم اسکندری این را دوست دارند
ده دقیقه اشک ریختم... به معنای حقیقی کلمه، یاد پروانه و باد - که خود باید میدانستند...- بخیر
۲۶ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چشم ها...
چشم ها خیلی فتنه برانگیزن
اگر چشم ها خیانت را نمیدیدن هیچ دونفری دلش نمیشکست
اگر چشمها روسپی هارا نمیدیدن هیچوقت کسی معنای تن فروشی را نمیدانست
و اگر چشم هایت را نمیدیدم...
راستی چرا چشم هایت را اول دیدم؟؟
چشم ها...

پ.ن: پی نوشتهام دیگه مثکه ته کشیده..

از: خود
مهسا خواجوی ، زهره عمران و رها باصفا این را دوست دارند
بحیاتک یا ولدی امراه... عیناها... سبحان المعبود...
زن فالگیر ته فنجان را نگاه کرد و گفت: پسرم! در زندگی ات زنی هست
که چشمهایش...
از شکوه، سبحان المعبود...
/ نزار قبانی
۲۶ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
















در ... دیدن ادامه » واقع تنها دو چیز هست که میتواند یک انسان را تغییر دهد:
.
.
.
عشقی بزرگ یا خواندن کتابی بزرگ !

11 آذر 95

از: پل دزلمان

از: ...
مهسا خواجوی ، عباس الهی ، رهام و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد، یکیش همین فرعی کج و کوله ای که هراز چندگاهی سر راه ِ کفشای نو هرکسی ظاهر میشه و مثل یه کمربندی آدم رو می بره می رسونه به همون نقطه سیاهه، به همون چالهه توو ناکجاآباد گذشته ، همون بغضه که یتیم ولش کرده بودی .آره دیگه ، خیلی سر راست و راحت می بردت همون جایی که ازش فرار کردی و فکر میکردی اگه دوباره ببیندت نمیشناسدت ! آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ، همین سوراخ سنبه ها که توو روحش تیر میکشن ، همونا که با هیچ خاکی پر نمی شن و حواست نباشه هُرت می کشن کل زندگیتو ...پس یادت باشه آدمیزاد از پس خیلی چیزا برنمیاد ؛ پس بی خودی کل کل نکن و دست و پا نزن ، فقط برگشتنی کفشاتو پاک کن و بذار لبخند بیاد رو لبت ازاینکه جایی داری که یه فرعی ببردت . زندگی ِ بعضیا بی چاله چوله ، همچین مستقیمه که چشم ِ بسته و بازشون ، گوش ِ کر و شنواشون ، کفش ِ ... دیدن ادامه » نو و کهنشون فرقی با هم نداره ...