تیوال شعر و ادبیات
T1:22:26:41
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

 

پنجمین محفل شاعـرانه «قـرار»
» پنجمین نشست محفل شاعرانه «قرار» به همراه رونمایی از کتاب صوتی اشعار فاطمی «زفرات» سید حمیدرضا برقعی برگزار می‌شود.
... دیدن متن »

پنجمین جلسه از محفل شاعرانه «قرار» چهارشنبه 4اسفند ماه از ساعت 15 الی 17 در ساختمان باشگاه خبرنگاران تسنیم واقع در بلوار کشاورز خیابان جمالزاده شمالی،کوچه شیرزاد، پلاک 122 برگزار می‌شود.

این مراسم با حضور فضه‌سادات حسینی و حسین صیامی همراه و سید حمیدرضا برقعی شاعر آیینی کشورمان مهمان ویژه برنامه است.

همچنین در این برنامه از کتاب صوتی اشعار فاطمی «زفرات» با صدای سیدحمیدرضا برقعی رونمایی می‌شود.

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا می شود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ی خون خدا
فردا به دست دشمنان، بر کنده از جا میشود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا می شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا می شود

امشب ... دیدن ادامه » که جمع کودکان، در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خار ها، گم گشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه، بی دست، سقا می شود

امشب که قاسم زینت گلزار آل مصطفی ست
فردا ز مرکب سرنگون، این سرو رعنا می شود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش
فردا چو گل ها پیکرش، پا مال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثار الله را
فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود
فردا انیس خولی و دیر نصاری می شود

ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان (حسان)

سید فرشید جاهد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آب درون جدول به دیـوار تیک می‌زنـد
دیـوار به مـوش.


و چه ساده در گذر است ایـن راز
تا به راه‌ِ آهنــی برسد!
راز میـان جـدول‌و کفشـهای سیــاه
راز میان سکوت عـابران‌و غرش جــوی‌ها

با خـود می‌کشـد بر دو کتفـانش،
سالـها
بی‌اعتـراض،



ولیعصــــر
این ... دیدن ادامه » بلنــــــدترین دیـوار احسـاسی دنیــا را

(امیر ب)
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

با من از رفتن نگو
با من که همیشه
به آمدنت فکر کرده ام

با این نگاه سرد
مرا به سیاهی شب نسپار
منی که هر صبح
با آفتاب چشم ات
طلوع کرده ام

اینطور بی مقدمه
از من جدا نشو
از من که نمی دانم
بعد از رفتن ات
چطور ... دیدن ادامه » می توان
به زندگی برگشت
تیلا بختیاری ، Mehrbanoo و امید فرجی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوست داشتنت چه آسان است
آسانتر از سرودن شعر
و آسانتر از رهایی
دوست داشتنت چه آسان است
قلب من چه ساده، به تپش افتاد
و عشق چه آسان دررگهایم جاری شد
دلم چه آسانتر در هوایت نفس کشید
چشمهایت چه آسان روحم را تسخیر کردند
چشمهایت
چشمهایت
دوست داشتنت فاجعه ای آسان است
چه گناهی دارم که تو را عاشق شده ام ... ... تو گنهکاری تو ، که شدی عاشق شدنی
چه نیازی دارم که به من حرفی بزنی ... .. که سخنها دارد نگهت در بی سخنی
حسین منزوی
۱۴ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با وجود سر و صدایی که در اتاق بود، صدای نفس هایم را میشنیدم.
همه کیپ تا کیپ ایستاده بودند.
بچه ها با گل های کناره سفره عقد بازی میکردند.
لبخندی به لبم بود و در جواب همه سلام و احوالپرسی ها تشکر میکردم.
منتظر عاقد بودیم.
مادر بزرگم عطسه کرد. چند لحظه سکوت نسبی ای حاکم شد در اتاق و مادرجان بلافاصله گفت :"چیزی نیست جانم. یکم نا خوش احوال بودم. شما به کارتون ادامه بدید"
چند ماهی بود که فکر میکردم این مراسم فرصت خوبی است.
همانطور که چشم میچرخواندم و میهمانها را میدیدم، چشمم افتاد به مریم. با شیطنت خاصی و لبخند آمد سمت من و گفت:" دیدی بالاخره حرفهام درست بود؟" در آن شلوغی با خنده ازش تشکر کردم و گفتم: " کدوم حرفت؟" خیلی با احتیاط بهم گفت:" همون بخت گشاء دیگه. "
این و گفت و در سرو صدایی که میگفتند عاقد آمده بود ازم دور شد.
با کمی فکر یادم آمد که در آن روز به من بسته ای داده بود که به محض اینکه از در شرکت آمدم بیرون، در اولین سطل زباله انداختمش
با حرکت دست خواهرم به خودم امدم که میگفت: کجایی؟ زشته؟عاقد آمد
عاقد آمد و راهیش کردند به اتاق عقد.
اشاره های مادرم را دیدم که به خواهرم میفهماند تا دختر عمو بزرگه را از پشت سر ما دور کند. چون تازه طلاق گرفنه بود. یا اصراری که خواهرم داشت تا زن های موفق در زندگیشان را صدا کند تا بیایند و پارچه ی بالای سر ما را بگیرند. یک نفر را هم مسئول کرد تا نخ و سوزنی در دستش بگیرد و شروع کند به صورت سمبلیک به دوختن پارچه ی بالای سرما.
خون داشت خونم را میخورد.این برخورد ها را که دیدم به کاری که باید انجام بدهم مطمئن شدم.
دوباره مادربزرگم عطسه کرد. عمه ام خواهرم را صدا کردو به او چیزی گفت.
بعد ... دیدن ادامه » از آن دیدم مادر بزرگ را از اتاق عقد بیرون بردند تا مبادا در زمان جاری شدن خطبه ی عقد عطسه کند و از مبارکی عقد بکاهد و مجبور شویم عقد را به روز دیگری موکول کنیم.
نمیدانم چهره ام چه طور شده بود که همسرم از آینه ای که روبرویمان بود با نگاه جویای احوالم شد و من صورتم را اندکی به سمتش چرخواندم و گفتم: آخه خرافات تا کی؟
در این 1 سالی که با هم معاشرتها داشتیم متوجه حساسیت های او نیز پیرو عقلگرا بودن و بیزاری اش از خرافات شده بودم.
در آن لحظه خیلی آرام به من گفت:" جانم درست اش میکنیم.عادته و تو بذار به حساب اینکه یک آیین ورود است. بهت گفتم که سر عروسی آرزو چه کردم؟!"
این قضیه به قدری برایش پررنگ بود که در عروسی 2 سال پیش خواهرش که از 1 سال قبل ترش قرار بود عقد کنان برگزار شود، شرکت نکرد. این 1 سال به خاطر اتفاق هایی مثل همان عطسه کردن ها یا خواب دیدن ها، به تعویق افتاده بود.
بازتاب این حرکت برایش همان بس بود که 3-4 تا از نوجوان های فامیل مریدش شده بودند.
با حرفش اندکی آرام شدم ولی باید بگونه ای عمل میکردم که من نیز اعتراضم را نشان دهم.
عاقد شروع کرد به خواندن خطبه، وقتی رسید به آن قسمت که بخواهد بپرسد آیا وکیلم؟حواسم بود که دختر خاله ام لبهایش تکان خورد تا بخواهد بگوید: عروس رفنه گل بچینه! که من قبل از او سر اولین باری که پرسید وکیلم؟؛ گفتم:" با اجازه بزرگ ترها بله"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

کتاب " احمد شاملو ، عکس فوری" نوشته مسعود خیام - نشر گوشه
چاپ اول - سال 1393
مسعود خیام از دوستان زنده یاد شاملو ، در این کتاب ناگفته هایی از زندگی و اندیشه شاعر ملی ما ایرانیان - احمد شاملو - را مطرح می کند ، که بسبار خواندنی و جالب است . او می نویسد :" پیش از نوشتن این نامه ، با گویندگان بزرگی چون خیام و سعدی و حافظ و.... در گیر
بوده ام . هنگامی که از کوه های بزرگ و قله های بلند دور هستی ، می توانی دورنمای نسبتا" شفافی بیابی . گزارش من از شاملو اما ، گزارش کوه نوردی ست که در دل کوه صعب بالا می رود ، اما به علت نزدیکی ، کوه را از دور ندیده است ."
امید فرجی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای نگارش تصویرت

شهر را غبار آلود کرده ام

تا پشت چراغ قرمز

ماشین ها! یکی یکی

فریاد نبودنت را سر دهند ....
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
غریب کش کردند روزگار را
مردمی که
تیک و تاک درونشان
حاکی از برهنگی وجودشان است
جایشان بسی تنگ می کند
سرزمین آرزوها را
فاصله باید گرفت
چاره ای نیست...
حیف باشد باغچه ی درونت
کشتزار اندوه شان شود......ترنج
۳ روز پیش، شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


من آن تنهاترین
عجیب الخلقه ی آفریدگان هستم
ایستاده بر مرز حقیقت و افسانه!
که زندگی و مرگ
به تساوی
رهایم کرده اند...

#مرجانه
۳ روز پیش، شنبه
امید فرجی ، نوشین پیشوا و رضا تهوری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یافاطمه ای معنی ادراک
ای زاده ترا سلاله پاک
ازبهرتوحق به مصطفی گفت
لولاک لما خلقت الافلاک
ایام فاطمیه تسلیت
۳ روز پیش، شنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
...نگو بار گران بودیم و رفتیم...

             ...نگو نامهربان بودیم و رفتیم...

                                 ...آخه اینها دلیل محکمی نیست...

                                               ...بگو با دیگران بودیم و رفتیم...
تیلا بختیاری این را خواند
لیلى شجاعى ، امید فرجی و امیر بابک یحیی پور این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمام در ها را باز کردم
تا قاصدک خبر خوش بیاورد
تا نوازش خوش عشق را حس کنم
و صدای خوش عشق را بهتر بشنوم
اما نشد...
امان از این راه دور که حتی قاصدک هم راه را گم میکند.
۳ روز پیش، شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صد بار گفتم
بغض هایت را
در ساحل نشکن
اشک هایت را
به دریا نریز
ساحل را ببین!
خون همۀ نهنگ ها
به گردن توست.
۳ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ؛
حتی وقتی نادیده اش می گیری ،
حتی وقتی نمی خواهی اش،
از تو قوی تر است؛
از هر چیز دیگری قوی تر است...
آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند،دوباره زاد و ولد کردند .
مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ؛
دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ،
به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند .
باور کردنی نیست؛
اما همین گونه است...
زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد .
آن قدر که اشک ها خشک شوند .
باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد .
به ... دیدن ادامه » چیز دیگری فکر کرد .
باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
چه قدر باید بگذرد؛
تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟
و چه قدر باید بگذرد؛
تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

"" من او را دوست داشتم ـــ آنا گاوالدا ""

پ.ن: متن این کتاب عالی و بینظیره؛ انگار خودت قلم برداشتی و سنگینیهای قلبت رو روی کاغذ مشق میکنی...
سپاس از معرفی کتاب ها و اثار برتر دوست فرهیخته ام
دیروز
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در میان این سیاهی
چشم من مانده به ره
که خروس سحر از راه رسد
بپرد بر رخ دیوار بلند
بسرایذ غم خود را بسرود
بسپارد دل خود را به سحر
۴ روز پیش، جمعه
وحید عمرانی ، سید فرشید جاهد و مرتضی کلانی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

شعری از ان سکستون یکی از پیشگامان ( سبک ) شعر اعتراف ، شاعر فوق العاده ای ست که مطالعه ی آثار و نگرشش به شعر رو به دوستان پیشنهاد میکنم ..


همه جا سرک کشیده ام
ساحره ای تسخیر شده
که آسمان تاریک را در بر گرفته
و شب ها بی پرواتر است
با رویاهای پلیدی در سرم
از روی تک تک خانه های محقر گذشته ام
چراغ بعد از چراغ
منِ تنها
منِ دوازده انگشتی
منِ مجنون
چنین زنی چندان شباهتی به یک زن ندارد
و ... دیدن ادامه » من چنین بوده ام

غارهای گرم درون جنگل را یافته ام
و آن ها را پرکرده ام
با دیگ، اشیاء منبت کاری شده، قفسه، گنجه، لباس¬های ابریشمی و بیشمار خرت و پرت دیگر
برای کرم ها و اجنه شام درست کرده ام
و غُرغُر کنان، به هم ریختگی ها را مرتب کرده ام
چنین زنی را نمی توان درک کرد
و من چنین بوده ام

من سوار گاری تو بوده ام
و با بازوان برهنه ام
برای دهکده¬هایی که از کنارشان می¬گذشتیم
دست تکان می¬دادم
و آخرین راه های نجات را می اموختم
تا رستگار شوم
آن جا که شعله هایت
هنوز رانهای مرا می سوزانند
و دنده هایم
زیر چرخ های تو ترَک برمی دارند
چنین زنی شرمی از مرگ ندارد
و من چنین بوده ام


I have gone out, a possessed witch,
haunting the black air, braver at night
dreaming evil, I have done my hitch
over the plain houses, light by light:
lonely thing, twelve-fingered, out of mind.
A woman like that is not a woman, quite.
I have been her kind.

I have found the warm caves in the woods,
filled them with skillets, carvings, shelves, closets, silks, innumerable goods
fixed suppers for the worms and the elves:
whining, rearranging the disaligned.
A woman like that is misunderstood.
I have been her kind.

I have ridden in your cart, driver,
waved my nude arms at villages going by,
learning the last bright routes, survivor
where your flames still bite my thigh
and my ribs crack where your wheels wind.
A woman like that is not ashamed to die.
I have been her kind

ذوق زده و مرتضی کلانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


ترسم از آن است
که ناتمام بمیرم . . .

خانه ی سیاه شکنجه را
یادت هست؟!

در خود تنیده شدن هایم را
در ثانیه های کشدار بازی با مرگ؟!

ترسم از آن است
که بیهوده بمیرم.

نا نوشته . . . ناخوانده . . .

با ... دیدن ادامه » هراس چشم هایی که
بی پناهی را در تقلای
فرار از چنگال بی رحم تو
فریاد می زد! . . .

دل لرزه های خاموش من
در هجوم هولناک درهای بسته.

ترسم از آن است که
قربانی ی دست های یک
"هیچ " شوم آخر.

از: (امیر بابک یحیی پور)

۴ روز پیش، جمعه
مرتضی کلانی ، مرجانه ، سید فرشید جاهد ، تیلا بختیاری و مهدی این را امتیاز داده‌اند
درود بر شما
عالی بود
۳ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قشنگ ترین سوگند ها
در قلب های پر تطلاطمی است
که راه صعب و عبور زندگی
را عاشقانه طی می کنند...
۵ روز پیش، پنجشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز زادروز بزرگ ترین نویسندۀ معاصر ایران است. صادق هدایت که با فاصله بالاتر از همه ایستاده و با قد بلندش از آن بالا بقیه را نظاره می کند.

«چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت. اگر می توانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، می توانستم بگویم. نه... یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نه می شود به دیگری فهماند، نه می شود گفت، آدم را مسخره می کنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.»

زنده به گور، صادق هدایت، تهران، انتشارات جاویدان، چاپ 1، 1309
مهرداد کیا این را خواند
مرتضی کلانی ، امید فرجی ، مرجانه و سارا صادقیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

بیست و هشتم بهمن ماه ، زاد روز نویسنده بزرگ ایرانی ، صادق هدایت است . او با خلق اثری چون "بوف کور" به گفته آندره روسو منتقد فرانسوی ، ادبیات قرن بیستم را مشخص کرد . همچنان که با رمان کافکا ادبیات قرن بیستم شروع شد . بزرگ علوی که بیست و پنج سال با او دوست بود ، درباره هدایت می گوید : وقتی به ما می گفت ،" برو ، جان بکن و آن کتاب را ترجمه کن و بخوان " ، حرف او برای ما دستور کار بود .
یاد و خاطره اش گرامی و جاودانه باد .
امید فرجی این را خواند
وحید عمرانی و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید