تیوال سینما
T1:10:23:35
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
افتضاح :)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک فیلم با بازی‌های بد و شخصیتهای درست پرداخته نشده، و روایت نه چندان جالب... اصلا دیدنش رو توصیه نمیکنم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بری دیدن فیلم با این همه بازیگر ولی نه بازی خوب ببینی نه متن و کارگردانی خوب. فیلم ضعیف است و اصلا توصیه نمی شود
فرانک غلامپور این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
good enough
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
موضوع فیلم به خودی خود جذاب و بدیع بود. اما بازی ها، فیلمنامه و سایر ظرایف کارگردانی این فیلم در حدی نبود که بخوام نهایتاً تماشای این فیلم رو به دیگران توصیه کنم.
حمید عظیمی و علیرضا قاضی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من این فیلم رو دیشب دیدم، واقعا اگه کسی حالش زیادی خوبه و می خاد یخورده از خوب بودن حالش کم بشه، بهش توصیه می کنم این فیلم رو ببینه! :) فضای کار و فیلم بسیار غم انگیز و حزن آور بود، واقعا نفهمیدم دیشب از این فیلم چی گیرم اومد!!
شیوا الف این را خواند
علیرضا قاضی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلم نفس فیلمی با ایده بسیار قوی و شاعرانه است از یک زندگی با رویاهای پاک که در اثر جنگ نابود می شود ، اما متاسفانه با یک فیلم نامه ضعیف رنگ می بازد. چرا باید به بعضی مسایل سیاسی در فیلم اشاره می شد؟
بازی کودک فیلم بر خلاف بازی ضعیف مهران احمدی بسیار قابل اعتناست اما نکته بسیار تامل برانگیز نادیده گرفتن بازی فوق العاده پناهی ها در جشنواره سی و چهارم فیلم فجر است. خانم مقدمی از همین فیلم برنده سیمرغ نقش مکمل شد اما رویکرد جشنواره در ارایه سیمرغ بازیگری واقعا جای شگفتی دارد.
فیلم نامه های ضعیف و انتخاب عجیب بازیگران نقشها ی اول توسط کارگردانان و تهیه کنندگان و به طور کلی روند عجیب ظهور ستاره ها در سینمای ایران به اندازه کافی باعث هدر رفتن پتانسیل بازیگری در ایران شده است، دیگر واقعا نیازی بر زخم زدن دیگری توسط جشنواره بر این پیکر ضعیف نیست ! بازیگران ... دیدن ادامه » اول ستاره می شوند، بلافاصله کاندید سیمرغ شده و یا سیمرغ می گیرند بعد از آن یا مثل خانم تهرانی، کریمی،حاتمی،افشار و... همانطور بازیگران یکسان و سردی برای هر نقش می مانند و یا نهایتا تبدیل به بازیگران کاملا معمولی مثل کوثری، علیدوستی، جواهریان، طباطبایی و... می شوند.همین شرایط برای بازیگران مرد نیز کمابیش حاکم است. واقعا شان بازیگری ایران این است که هدیه تهرانی دو سیمرغ داشته باشدیا باران کوثری چهار نامزدی و دو سیمرغ ؟ ان نقش ها ماندگارند؟معدود جوایز قابل اعتنای بازیگران ایران در جشنواره های بین المللی نظیر جایزه اقای ناجی در برلین یا شهاب حسینی در کن عموما به عدم شناخت داوران بین المللی از روند کلی این بازیگران و توهم خلق یک شخصیت توسط ان ها صورت گرفته. امیدواریم حداقل جشنواره فجر محک منصفانه ای برای بازیگری ایران باشد.
خانم ابیار مثل اقای مهرجویی توان خلق شخصیت در فیلم خود و استفاده از پتانسیل بازیگر را دارد و مثل یک کارگردان قوی دارای ایده های قابل احترام.
۶ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب این فیلم رو به همراه دوستم دیدم! فکر کردم به دیدن یک فیلم درام میرم. ولی از صحنه ای که حامد بهداد وارد شد شروع به خنده کردم تا خود تیتراژ آخر!
آقای بهداد یکی از "بدترین" و "افتضاح ترین" بازیهاشونو برای ما به نمایش گذاشتن! از این مزخرف تر و احمقانه تر نمیشد بازی کنن. واقعا امکانش وجود نداشت که بدتر این باشن.
و بعدش، همونطور که انتظار داشتم، خانم پگاه آهنگرانی! که نقش یک دختر جیغ جیغوی هاپارتی رو بازی میکردن. البته با اون گریم افتضاح و حرکت بسیار عجیب بازوها و دستهاشون بیشتر شبیه آدمهای خل وضع شده بودن! من تا آخر فیلم درک نکردم که چرا حرکات دست و بازوهای ایشون باید اینجوری باشه! یعنی برای بالابردن صداشون و تاثیرگذاری بیشتر باید بازوها تمام مدت در هوا پریشون باشن.
خب کاملا مشخصه که خانم کوثری اگر میخواستن خوب بازی بکنن هم نمیتونستن. ولی ... دیدن ادامه » بازی ایشون و خانم هانیه توسلی به نسبت بقیه به اندازه یک درجه قابل تحمل تر بود. از صحنه مهمونی به بعد درصندلی فرو رفتم و یا خندیدم و یا خمیازه کشیدم و به ساعتم نگاه کردم. دوست هم کنار من میخندید و با تعجب به من نگاه میکرد که این چیه ما داریم میبینیم! D: D:
'طراحی صحنه برای ماشینهایی که وسط جاده گرفتار زلزله شده بودن شامل یک ماشین واژگون و یک رنو که روش دوتا قلوه سنگ بود میشد و هیچ چیز دیگه ای نداشت!
من به دوستم گفتم که اون آقای ماهی فروش و ماهی های مرده اش نقششونو خیلی بهتر از همه بازیگرهای دیگه بازی کردن و لایق یک سیمرغ زرین هستن! :))))))
خیلی فیلم بدی بود! خیلی زیاد!
متاسفانه پارسال این فیلم اولین فیلمی بود که تو جشنواره دیدم و اینقدر نا امید شده بودم که میخواستم کلا از جشنواره انصراف بدم شانس اوردم که دقیقا سانس بعدش ابد و یک روز رو دیدم
۱۹ دى
باران کوثری در حالت کلی بازیگر خوبی هست بازی فوق العادش در کوچه بی نام که بخاطرش سیمرغ گرفت (با وجود مغضوب بودنش) یا بازی خوبش در تیاتر بر استس دوشس ملفی یا هم هموایی یا خشکسالی یا....و چن تا فیلم خوب دیگه ...و خلاصه یکی از بهترین هنرپیشه های زن ایرانیه
۱۹ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سطح توانایی که از بهنام بهزادی در فیلم های تنها دوبار زندگی می کنیم و قاعده تصادف دیده بودیم انتظاری به مراتب بالاتر از چیزی که در وارونگی دیدیم ایجاد می کرد.
وارونگی قطعا نقطه مثبتی در کارنامه بهزادی نیست. فیلم در همراه کردن مخاطب و ایجاد کشش و جذابیت در قصه به شدت ناموفق عمل میکنه. پیرنگی که بهزادی برای قصه ش انتخاب کرده نهایتا میتونست در قالب یک فیلم کوتاه نیم ساعته بسط پیدا کنه اما برای یک فیلم هشتاد دقیقه ای قصه کم اورده بود!
نقش سهیل به عنوان یک مرد عاشق پیشه رومانتیک خیلی بی روح و سرد از کار در اومده بود. سحر دولتشاهی و علی مصفا اما تا اندازه زیادی از پس نقشهاشون بر اومده بودند.
در مجموع برای بهنام بهزادی فیلم راضی کننده ای نبود.
آیدا طاهرزاده و سید حامد حسینیان این را خواندند
صادق این را دوست دارد
فیلم شخصیت محور و نه رخداد محور است. در نتیجه پیرنگ فوق حتی به زمان بسیار بیشتری از زمان فعلی فیلم برای اثر گذاری بیشتر نیاز داشته است. اتفاقا نکته قابل تامل فیلم باقی ماندن فیلمساز بر همان پیرنگ و تعریف دیگر شخصیت ها تنها بر اساس نسبتشان به شخصیت اصلی ... دیدن ادامه » است. با این وجود با حرکت بیشتر در لایه های زیرین شخصیت و تمرکز بیشتر بر روایت خرده پیرنگ فیلم می توانست بسیار موفق تر و تاثیرگذار تر بشود.
همچنین به نظر من بسیار از فیلم قاعده تصادف فیلم بهتری است....
۶ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تصمیم نیلوفر...

در فصلی از فیلم وارونگی نیلوفر از سهیل مردی که با او رابطه عاطفی دارد میپرسد که آیا دلش میخواهد دور از تهران زندگی کند؟ و سهیل جواب منفی می دهد چون تهران را دوست دارد و کارش اینجاست. دوباره نیلوفر از او میپرسد اگر حق اننخابی نداشته باشد چه؟ و سهیل جواب میدهد خودش را در موقعیتی قرار نمیدهد که مجبور به نداشتن حق انتخاب باشد. نیلوفر که گویی از پاسخ سهیل جا خورده خنده ی طعنه آمیزی دارد و لابد در دل خودش می گوید "مگه میشه؟!" و ما لحظاتی قبل را به یاد می آوریم در بیمارستانی که مادرش بستری است و به دستور دکتر باید در خارج از تهران زندگی کند، خواهر و بردار بزرگ او به بهانه اینکه خودشان گرفتارند و خانواده دارند، تصنمیم میگیرند نیلوفر به همراه مادرشان کوچ کند، نیلوفر که حتی از او نظرخواهی نشد با کمی مکث با لبخندی ملیح و بدون غرولند به ... دیدن ادامه » راحتی این تغییر بزرگ را میپذیرد لابد با خودش میگوید "مگه چاره ای دیگه ای هست؟"
اگرچه او ازدواج نکرده و با مادرش زندگی میکند اما همانند برادرش گرفتاری های شغلی دارد و یا همانند سهیل تهران را دوست دارد و نمیخواهد از این شهر برود. اما نیلوفر گمان میکند نمی شود در برار جبر موقعیتی که شکل گرفته حتی کوچکترین واکنشی نشان دهد. اما سوالهای او از سهیل و بعد تعجبش از جواب سهیل، گویی جرقه بینشی تازه ( به سادگی تن ندادن به هر نوع جبری در زندگی و ایجاد فرصتی برای حق انتخاب و عوض کردن موقعیت) را در ذهن او زده است. افزایش فشارهایی تحمیلی بیرونی به او ( گرفتن مغازه خیاطی از او توسط برادر و تحقیرهای خواهر سردمزاجش و حتی پنهان کاری منفعت طلبانه سهیل از داشتن فرزندی از ازدواج قبل) او را درمسیر آزمودن و بسط این بینش تازه شکل گرفته در ذهن او در مناسبات زندگی و خانوداگی قرار میدهد.
در پایان فیلم او پس از کش و قوسهای مختلف با چالشهای اطرفش فرصت پیدا میکند حق انتخاب را را برای خود فراهم میکند. اگرچه او در نهایت شغل تولیدی لباس را کنار میگذارد و شهر تهران را همراه مادر ترک میکند اما این پذیرش نه به علت تن دادن به موقعیتی اجباری با این توجیه که "کاریش نمیشه کرد" بلکه تصمیمی است از جانب خودش آن هم به علت عاطفه زباد نسبت به مادر و حس مسئولیت پذیری بالایش در مقایسه با خواهر و برادرش.
در سکانس موجز و زیبای پایانی نیلوفر در ماشین سهیل نشسته و به نظر این آخرین قرار آنهاست. نیلوفر آهنگ غمگینی که از ضبط ماشین پخش میشود را دوست ندارد و از سهیل میخواهد آهنگ را عوض کند و آهنگ شادتری بگذارد (مطئنا اگر نیلوفر ابتدای فیلم در این سکانس حضور داشت صبر میکرد تا این آهنگ غمگین تمام شود و آهنگ بعدی که احتمالا شادتر باشد شروع شود). سهیل به خواست نیلوفر آهنگ را عوض میکند اما آهنگ بعد هم کماکان غمگین است و اگرچه این شرایط باعث خنده نیلوفر و سهیل میشود اما میتواند معنای ضمنی نیز داشته باشد، اینکه قدرت جبر زمانه کماکان نامحدود است و آنچنان نمیتوان فضا و موقعیت را به دلخواه خود عوض کرد.
پرند محمدی این را خواند
شیرین این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این فیلم تمام سینماهای ایران و شهرستان در حال اکران هست؟؟
با توجه به اینکه فیلم در گروه هنر و تجربه اکران شده طبیعیه که در سینماها و سانس های همین گروه هم اکران بشه که البته این فیلم نسبت به فیلم های دیگه ی این گروه اکران خیلی خوب و متفاوتی داشته. این برنامه ی اکران این ماهشه:
http://www.aecinema.ir/wp-content/uploads/2014/10/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA.jpg
البته ... دیدن ادامه » پردیس چهارسو به دلایلی که احتمالاً مشخصه کماکان خارج از این برنامه فیلم رو اکران می کنه.
۱۶ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آچاری که روی زمین ماند

نخست تصاویری از کوه‌های مریخی منطقه بلوچستان که فرسایش زمین‌شناسی دنیایی عجیب در جوار دریای عمان خلق کرده است، هورها و آبگیرهای پراکنده، درختان کنار و سله‌های بزرگ بر پهنه خشک منطقه بلوچستان.

دوم مستندی انسان‌گرایانه از زندگی سخت مردم بلوچ حاشیه دریای عمان که یا از طریق قاچاق کالا و بنزین و یا همکاری با گروه‌های تروریستی ارتزاق می‌کنند. مردم در این منطقه تابع برخی سنتها هستند. سن ازدواج بسیار پایین است و برای مثال عشق ورزیدن پسر کمتر از شانزده سال به هیچ وجه مذموم نیست. خانه‌های مردم بلوچستان با آنچه در تصور ماست، متفاوت است. زندگی در بلوچستان خارج از تصور ماست.

سوم داستان تلاش مادری روایت می‌شود که برای درگیر نشدن کودکانش در فضای حاکم بر بلوچستان تلاش می‌کند و در این بین باید با فضایی مردسالارانه مبارزه کند. چنین جدالی قرار است تصویر واقع‌گرایانه و حتی ناتورالیستی از زندگی مردمان حاشیه دریای عمان اراده دهد که اکنون داستانی برای گفتن دارند.

«شرفناز» تازه‌ترین ساخته حسن نجفی است. پس از تماشای فیلم مخاطب با خود می‌اندیشد که فیلم چه بود؟ جواب می‌تواند هریک از گزینه‌های بالا باشد و جواب نگارنده این است که «شرفناز» ملغمه‌ای از سه گزینه ذکر شده است و نقد پیش رو سعی بر آن دارد ملغمه بودن این فیلم را به اثبات رساند.

«شرفناز» در واقع نام زنی است – با بازی حمیرا ریاضی – که سالها پیش برخلاف رویاهایش، به اجبار ازدواج می‌کند. حال شوهرش، جمعه بیکار است و دو پسرش – احمد و الیاس – با وجود سن پایین، قاچاق می‌کنند. پسر بزرگ‌تر روی مین می‌رود و جان می‌بازد. جمعه به‌ناگه وارد دارودسته سدیس – قاچاقچی و تروریست منطقه – و مامور اغوای خانواده‌ها برای در اختیار قرار دادن کودکانش به گروه‌های تکفیری می‌شود. شرفناز در اعتراض یکی از زنان روستا نسبت به رفتار جمعه، با شوهرش درگیر می‌شود و با پسرش می‌گریزد. جمعه، راننده خودرو حامل شرفناز را با شلیک گلوله می‌کشد، خودرو به صخره‌ای برخورد می‌کند. جمعه پسرش را از خودرو خارج می‌کند؛ ولی مورد اثبات گلوله سدیس قرار می‌گیرد. سدیس کودک را با خود می‌برد؛ اما شرفناز او را با تفنگ می‌زند.

«شرفناز» مجموعه تصاویری است از طبیعت خارق‌العاده بلوچستان، مشقت کودکان قاچاقچی و در میان این تصاویر داستانی که در پاراگراف بالا نقل شد. بی‌شک حسن نجفی قصد روایت داستان شرفناز را داشته و باید «شرفناز» را فیلمی داستانی دانست، نه یک اثر مستند مردم‌نگار؛ اما با تماشای فیلم نجفی به جز داستان مشوش و فاقد منطق – با توجه به تأکید ناتورالیستی مؤلف اثر -، چیزی جز فیلمی از قاب عکسهای تماشایی بایرام فضلی نصیبمان نمی‌شود. برای اثبات این مسئله باید به چند نکته اشاره کرد:

1- فقدان کشمکش روشن: در خلق هر اثر دراماتیک، کشمکش عاملی است برای خلق کنش و کنش همچون خونی است که در شریانهای اثر نمایشی به اثر حیات می‌بخشد. در «شرفناز» با دو کنش عمده مواجه هستیم: نخست تغییر رفتار جمعه پس از مرگ پسرش و دوم فرار شرفناز از خانه. تجمیع این دو کنش نیز منجر به کنش نهایی می‌شود. درمورد کنش نخست همه چیز مبهم و الکن است. اگر در ساده‌ترین و بهترین رجوع، نظر ارسطو را ملاک قرار دهیم، رابطه کنش و شخصیت در گرو انگیزه شخصیت است که نتیجه آن انتخاب شخصیت میان گزینه‌های اوست. پس باید گفت کنش بواسطه شخصیت‌پردازی متجلی می‌شود.

با ... دیدن ادامه » چنین رویکردی سؤال این است جمعه که در ابتدای فیلم تا پیش از مرگ کودکش، مردی است بی‌عرضه، مطرود از جامعه، دل‌رحم – با توجه به صحنه پس دادن کلید کامیون به سدیس – و حتی در کارهای بدنی نسبتاً ناتوان، به سبب کدام انگیزه یا ویژگی که در مقدمه فیلم به مخاطب ارائه می‌شود، تبدیل به چنین هیولای آدم‌کشی می‌شود که در نخستین سکانس با حضور جمعه جدید می‌گوید: ”مثل سگ می‌کشمت.“

گنگ بودن کنش نهایی شرفناز در فرار از خانه نیز مملو از ابهام است. شرفناز از چه چیز می‌گریزد؟ از شوهری که نمی‌خواهد؟ از ابتدای فیلم تا انتها رابطه شرفناز و جمعه مخدوش است، با هم صحبت نمی‌کنند، با هم زندگی نمی‌کنند، فاصله میان آنها از زمین تا آسمان است. به جز کتک خوردن شرفناز به دست جمعه، هیچ رخدادی در کلیت اثر وجود ندارد که موجب شکل‌دهی به رابطه این دو باشد. شرفناز همان رفتاری با جمعه خشن دارد که با جمعه آرام داشت. در اینجا با این سؤال مواجه می‌شویم که اصلاً چرا این دو تا این اندازه از هم دورند. آیا تنها یک ازدواج اجباری موجب چنین فاصله‌ای شده است؟ باید گفت چنین استدلالی کودکانه و ناشی از تهییج فیلمنامه‌نویس است.

2- شخصیت‌پردازی ناکارآمد: در شخصیت‌پردازی فیلم به اصطلاح مملو از باگ است. شاید مشهودترین باگ شخصیت‌پردازی را بتوان در سدیس – با بازی علی اوسیوند – جستجو کرد. رابطه سدیس و شرفناز را می‌توان در سه نما جستجو کرد. در نمای نخست سدیس با دیدن شرفناز دستور به توقف خودرویش می‌دهد، نظری به شرفناز می‌کند و لبخندی شیطنت‌آمیز می‌زند. در اینجا نشانگان تصویری نشان از دندان طمع سدیس به شرفناز پریچهر دارد.

در نمای بعد سدیس جمعه را به کار کردن ترغیب می‌کند و مهمترین استدلالش داشتن زن زیبا می‌داند. نشانگان کلامی و مکانی حاکی از رفتار آمرانه سدیس نسبت به مردم روستاست که شرفناز نیز جزئی از آنان است. در نمای سوم، سدیس که به خیالش شرفناز مرده است – بدون آنکه علائم حیاتی او را بررسی کند – لنگش را روی صورت شرفناز می‌اندازد و اشکی می‌ریزد که در اینجا نشانگان تصویری دلالت بر علاقه‌ بی‌آلایش سدیس به شرفناز دارد. حال مخاطب باید کدام سدیس را باور کند؟

نمونه دیگر شخصیت‌پردازی بدون اندیشه و سردستی را می‌توان به شخصیت دختری اشاره کرد که احمد بدو دل می‌بازد، بدون آنکه بدانیم چه عواملی در ایجاد چنین رابطه عاشقانه – آن هم در چنین سن اندکی دخیل بوده‌اند.

اما شاهکار شخصیت‌پردازی را باید در جمعه جستجو کرد. جمعه مردی آرام و از کار افتاده و مطرود معرفی می‌شود. ضعف شخصیتی او به قدری است که در ساختار مردسالار جامعه‌اش در برابر سنش ناتوان محسوب می‌شود. جمعه ناگهان در عرض هشت ماه تبدیل به قلدر روستا می‌شود که قطار فشنگ – به شیوه مردان کرد – به کمر می‌بندد و همه را لت و پار می‌کند. معلوم نیست این قدرت بدنی چگونه کسب شده است. البته در صحنه‌ای جالب توجه، جمعه خونین و تیر خورده از خودرو پایین می‌آید و بلافاصله در صحنه بعد سالم و سرحال است و حتی زنش را با قدرت هر چه تمام می‌زند و روی زمین می‌کشد.

3- راوی کاذب: برای باز کردن این مسئله بهتر است به سطور بالا بازگردیم، جایی که جمعه زخمی ناگهان شفا یافته است. در اینجا روایت مخدوش است؛ چرا که المانها بدون اندیشه در کنار هم چیده شده است. اگر سکانس A را به عنوان ملاک زمانی، بردن کودک زن شاکی بدانیم، سکانس B را زخمی شدن جمعه و سکانس C را حضور زن شاکی در خانه جمعه، می‌توان فهمید که روایت با زمان پیش نمی‌رود؛ یعنی روایت زمان را نایدیده می‌گیرد در حالی که با زمان پیش می‌رود.

فاجعه رابطه روایت و زمان در سکانس نهایی متبلور می‌شود. جایی که شرفناز در فضای بیابانی به گونه‌ای دچار بحران می‌شود که گویی دو روز است در بیابان بدون آب و غذا سپری کرده است. این تصویر را با رفت و برگشتهای جمعه در همان بیابان مقایسه کنید که چه سریع رخ می‌دهد. بماند که در همین گیرودار سدیس به طرفه‌العینی شرفناز را می‌یابد. گویی برای مردان بد فیلم زمان کوتاه و سریع است؛ ولی برای شرفناز یک ساعت در بیابان برابر است با دو روز طاقت‌فرسا.

مشکل روایت و این روای کاذب را باید در مسئله نخست یعنی کشمکش و شخصیت‌پردازی جستجو کرد. چرا که روایت در خدمت شخصیت‌پردازی نیست. برای همین است که با جمعه‌ای روبه‌روییم که نمی‌توان تغییر و تحولش را باور کرد.

روایت حتی کلیت اثر را در بحث مکان نیز زیر سؤال می‌برد. همه چیز حاکی از آن است که داستان در پاکستان رخ می‌دهد – و کافی است وستر «بلبل پاکستان» روی دیوار کافه را به یاد آوریم . با علم به این مسئله که مردم این خطه به زبان بلوچی – و نه لهجه بلوچی – صحبت می‌کنند؛ مشخص نیست از چه رو تنها سه شخصیت مرکزی فارسی حرف می‌زنند و باقی مردم بلوچی. حتی در صحنه‌های میان مردم و سه شخصیت آنان در برابر دیالوگ بلوچی، فارسی حرف می‌زنند. دلیل این مسئله کاذب بودن روای است.

حال به این مسئله باید توجه داشت که راوی مدام سعی می‌کند روایتی ناتورالیستی را پیشکش مخاطب کند و دلیل براین مدعا رابطه جانشینی میان شرفناز و دختر مورد علاقه احمد است. ولی کاذب بودن راوی زمانی برای ما متجلی می‌شود که برای مثال خانه‌های روستاییان دارای پلاک پستی ایران است. حتی اگر این مسئله را نادیده بگیریم فیلم باگهای نابخشودنی بسیاری دارد. برای مثال در صحنه قاچاق انسان، جمعه به دلیل مشکل فنی کامیون توقف می‌کند، از پسرش می‌خواهد به وی ابزار دهد، ناگهان صدایی می‌شنود، احمد ابزار را روی زمین می‌اندازد، جمعه در کانتینر کامیون را باز می‌کند، سدیس او را کتک می‌زند، از جمعه می‌خواهد حرکت کند، بلافاصله جمعه کامیون را روشن می‌کند و این در حالی است که هنوز ابزار روی زمین است و گویا تا چند دقیقه پیش کامیون مشکل فنی داشته است. پس صداقت راوی در نقل داستان کجا رفته است؟

باید گفت حسن نجفی در مقام راوی اصلی این فیلم در این اندیشه است که چون من همه چیز را می‌دانم، مخاطب محترم به من اعتماد کنید که آنچه نقل می‌کنم معتبر است حتی اگر نامعقول بیاید.

«شرفناز» از این رو ملغمه است که نه فیلم براساس یک داستان خطی است که مدعی آن است و نه یک مستند مردم‌نگار که تلاش می‌کند باشد – به خصوص با آن همه صحنه جابه‌جا کردن کالا در مرز. «شرفناز» از آن رو ملمغمه است که در صحنه‌ها جابه‌جایی کالا از تکنیک دوربین روی دست بهره می‌برد، در صحنه مکالمه معمولی دو نفر در کوچه روستا از تکنیک روی دست بهره می‌برد؛ ولی در صحنه‌های سیلی خوردن با دوربین ثابت فیلمبرداری می‌شود.

«شرفناز» از آن رو ملغمه است که هیچکدام از ایربگ‌های خودرو گران‌قیمت تویوتا هایلوکس کار نمی‌کند و در تصادم این خودرو 158 اسب بخاری با یک تپه شنی، تمام سرنشینان کشته می‌شوند، آن هم با یک شلیک گلوله.

«شرفناز» از آن رو ملغمه است که معلوم نیست چرا سدیس باید جمعه را به قتل برساند. معلوم نیست چرا باید شرفناز سازش را خارج از روستا مخفی کند – شاید به دلیل مخالفت سنت با ساز زدن زنان – در حالی که در همان جامعه سنتی در خانه‌اش همچون کودکان تاب‌بازی می‌کند – آن هم در خانه‌ای که دیوار ندارد و جایی در فیلم از فضولی همسایه‌ها نیز سخن به میان می‌آید.

«شرفناز» تنها مجموعه‌ای از چند عکس زیبا از تنها زن زیبای روستایی در بلوچستان پاکستان در فضاهای ضدنور است که هم ولایتی‌هایش با چهار جمله به گروه‌های تروریستی می‌پیوندند و در یک عملیات انتحاری شرکت می‌کنند و خبر این عملیات انتحاری در اخبار شبانگاهی رادیو پیش از خبر سفر رییس‌جمهور ایران به نیویورک گفته می‌شود.

اینها تنها بخشی از فیلمی است که مملو از ابهامات روایی، شخصیت‌پردازی و دراماتیک دارد.
کیان این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از تماشای فیلم با اینکه به ظاهر توی خیابون بودم و قدم میزدم، توی خودم گیر افتاده بودم؛ اونقدر که ذهنم نمیخواست به چیزی جز داستان فیلم فکر کنه؛ به اینکه اگه ادامه پیدا میکرد چیا میتونست اتفاق بیفته...
فوق العاده بود؛ مرسی از عوامل فیلم.
وقتی تو هم زیر آوار بدبختیا دست و پا میزنی....
فیلم پر از بازیهای درخشانه....بازی پانته آ پناهی ها و پردیس احمدیه بی نظیره....
تو هر صحنه فیلم فکر شده و یه حرفی پشتش هست....مثه افتاده پدر از پشت بوم تو صحنه دادن لباس عروسی به همسایه....همسایه ای که وقتی پدر خونه از بین میره، تنها کارش برگردوندن لباس عروسی به بهانه شگون نداشتنه....پاک کردن لاک قرمز بعد از فوت پدر....برگشت به لاک قرمز در آخر فیلم....
دخترکی قوی که زیر بار حرف زور نمیره....نه به زور اراک رفتن، نه به زور خونه تخلیه کردن، نه به زور پول دادن واسه فروش تو اتوبوس، نه به زور خواهر و برادرش رو گرفتن....
آخر فیلم رو خیلی دوست داشتم....
اینکه راه نجات تناقضی با دختر بودنت نداره....باز گشت به لباس زیبا، لاک قرمز و تبدیل کردن عروسکا از مرد سیبیلو به عروس لب قرمز....
ولی حجم بدبختیهای فیلم خارج از حد توانه!....اگرچه ... دیدن ادامه » وقتی فکر می کنی می بینی واقعا غیرواقعی نیست!!!....پدری که درامدی نداره و پول عروسکا رو هم خرج مواد کرده و حتی پول پیش خونه هم دود کرده!!!....غیر واقعیه!؟...فکر نکنم!!
تی تی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هما روستا: "ما به تهران نمی رسیم و همگی می میریم"
جمیله شیخی: "ما همه رویای همیم"
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واااای من اکران این فیلم رو از دست دادم متاسفانه :(((((((((((
چجوری میتونم ببینمش ؟؟؟؟؟ فکر میکردم توی دی ماه اکران میشه
Elena Moghadam این را دوست دارد
ممنوووووووووووووونــــــــــــــم
۱۳ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در مزخرف بودن این فیلم هرچی بگی کم گفتی
فنی هنری داستان موسیقی....
افتضاح
ارزش دیدن نداشت
زی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اصلا راجع به جزییات این فاجعه حرفی نمیزنم... فقط یه سوالی به شدت ذهن منو مشغول کرده، این که واقعا هندی ها تو خانواده خودشون انگلیسی صحبت میکنن؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!
الهه الف و احسان مشعل چی این را خواندند
تو فیلمای هندی معمولاً در مکالماتشون نرکیبی از انگلیسی و هندی استفاده می کنند. اما اینکه صد در صد انگلیسی صحبت کنند غیر وطبیعی جلوه می داد. :|
۱۱ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از طرف خیلی ها تشویق شدم این فیلمو ببینم و با سطح انتظار بالایی رفتم که البته پایین تر از حد انتظارم بود...
منکر فضای خوب فیلم و دنیای کودکانه بهار نمیشه شد خصوصا اینکه خودم به شخصه در شهرستان زندگی کردم و شخصیت ننه آقا رو به خوبی لمس کردم و جا داره به خانم پناهی ها خسته نباشید بگم به خاطر بازی فوق العادشون ...و خیلی جزییات و دیالوگ هایی که منو برد تو کودکیم و برخی از سکانس ها احساس کردم خودم اونجام...اما طولانی بودن فیلم،اضافی بودن سکانس ها، جابجایی تو فیلم بدون اطلاع درست، شخصیت های متناقض برخی از کاراکترها(معلم مرد یه روز بهارو تحسین و تمجید میکنه به خاطر کتاب خوندن یه روز وحشیانه کتکش میزنه...) نکاتی بودن که تو ذوقم زد و به نظرم فیلم متوسط متمایل به سطح خوب است ولی عالی و درجه یک نیست....
رضا تهوری این را دوست دارد
برخوردی که در آن زمان ناظم ها و بسیاری از معلم ها با شاگردان انجام می دادند دقیقاً به همین گونه بود. آن خشونت ها بر اساس حقایقی که در رفتار اجتماعی آن زمان بود نمایش داده می شود.
۱۰ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تشکر از برگزاری چنین رویدادی
در سایت مون سعی میکنیم چنین رویدادهای زیبا رو معرفی کتیم.
www.1125.ir
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید